پارت ۳۸ رمان معشوقه اجباری ارباب

انگار عصباني بود ولي با آرامش گفت: آراد چرا ديشب مشروب خورد؟
– چرا از من سوال مي کني؟! برو از خودش بپرس! من وقتي رفتم خونه، ديدم حالش بده. با هزار مکافات سوار ماشين کردمش. الانم کمرم درد مي کنه.
– خب حالا… چرا عصباني مي شي؟!
– آخه يه جور سوال کردي، انگار بينمون اتفاقي افتاده، اونم مشروب خورده. 
با لبخند گفت: معذرت مي خوام… آخه آراد تا به اين سن رسيده، نمي دونه مشروب چيه؟ چه برسه بخواد بخوره.
سرمو پايين انداختم و چيزي نگفتم. با ناخن دستام بازي مي کردم که گفت:
– يه چيزي مي خوام بدونم. پس هر سوالي کردم، جوابمو بده. باشه؟
جوابشو ندادم.
گفت: خانمي؟ نگام کن!
نگاش کردم. 
گفت: ديشب آراد چي بهت گفت؟
همينم مونده چرت و پرتاي ديشب آرادو به امير بگم!
گفتم: هيچي!
– هيچي؟ آيناز خواهش مي کنم… مگه مي شه تو اون حالت چيزي بهت نگفته باشه؟!
توي چشماي سرد خاکستريش نگاه کردم و گفتم: اگه بگم قول مي دي دعواش نکني؟
خنديد و گفت: آره، قول مي دم.
با شک نگاش کردم. بهش اعتماد نداشتم. ممکنه زيرش بزنه. 
گفت: اصلا به جون آراد که عزيزترين کسمه، قسم کاريش ندارم …خوبه؟
حرفشو باور کردم. تمام حرفاشو به امير گفتم. وقتي تموم شد، خنديد و گفت:
– خب … مثل اينکه ماموريتم تموم شده!
با تعجب گفتم: چي؟ چي تموم شده؟!
– هيچي… ديگه نقش بازي کردنمون تموم شد. ديگه لازم نيست جلوي آراد غذا تو دهنم بذاری يا بغلم کني! ديگه تموم شد! 
– چي مي گي امير؟! 
– شايد ديگه خيلي کمتر از گذشته همديگه رو ديديم، يا اصلا ديگه نديديم. 
با گيجي گفتم: چرا؟! نمي فهمم چي مي گي؟
– مهم نيست؛ بعدا مي فهمي… خب يه سوال ديگه مونده! منو دوست داري؟
با ابروي بالا نگاش کردم.
گفت: نمي توني جواب بدي؟
– آخه چي بگم؟
– اون چيزي که دلت مي گه! 
– نمي دونم! 
– نمي دونم جواب من نيست! يه جواب قاطع؛ آره يا نه… يعني تو از دلت خبر نداري که بتوني راحت جواب بدي؟
چي مي گفتم؟! به بودنش عادت کرده بودم، به حمايتاش. به پناهگاه امنش که هر وقت از دست آراد فرار مي کردم، يه جاي براي پنهان شدن داشتم. اگه بگم نه، اين پناهگاه رو از دست مي دم. اما دلم نسبت به آراد نرم شده. ديگه به سختي و سفتي روزاي اول نيست ولي من نمي تونم دوتاشونو با هم داشته باشم. بايد يکيشو از دست بدم. 
– چي شد؟
– راستش …نه! 
– مطمئن؟! يعني خيالم راحت باشه دوستم نداري؟
با لبخند گفتم: آره!
– پس فعلا به آراد چيزي نگو! بذار هنوز فکر کنه ما همديگه رو مي خوايم، تا وقتش! 
– وقتش؟! يعني کي؟
– بهت مي گم! 
يه چيزايی دستم اومد اما مطمئن نبودم. همينه! 
بخاطر همين پرسيدم: داري ازدواج مي کني؟!
با تعجب گفت: از کجا فهميدي؟
– فقط حدس زدم. حالا کي هست؟
– مي شناسيش!
فقط نگاش کردم. 
گفت: چيزي شده؟
با خوشحالي ساختگي گفتم: نه، مبارکه!
– ممنون!
– کاري نداري؟
– نه. خداحافظ. 
پياده شدم و درو بستم. ماشينو روشن کرد و رفت. نمي دونم کي دوباره مي تونم ببينمش. يه چيزي تو گلوم داشت خفم مي کرد. چشمامو بستم؛ يه نفس عميق کشيدم و راه افتادم. سرمو بلند کردم. آراد کنار پنجره اتاقش داشت نگام مي کرد؛ رفت کنار.
رفتم اتاقش، ديدم يه پرستار داره التماسش مي کنه بمونه. 
گفتم: چي شده؟!
پرستار: خانم خواهشا به آقاي سعيدي بگيد تا دکترشون تاييد نکردن نبايد برن. 
به آراد که که داشت کتشو مي پوشيد، گفتم: نمي خواي بيشتر استراحت کني؟
– نه خوبم… هر چي خوابيدم، بسمه. 
– آقاي سعيدي! خواهش مي کنم! شما هنوز بايد استراحت کنيد.
– گفتم خوبم. 
رو به من کرد و گفت: خوبي؟
– آره!
– پس چرا قيافت عين لشکر شکست خوردهاست؟
– چيزيم نيست. بريم. 
با قدم هاي آهسته و بي حوصله راه مي رفتم. 
آراد گفت: در مورد حرفايي که ديشب…
حرفشو قطع کردم و گفتم: مي دونم … تو وضعيتي نبودي که بدوني داري چي مي گي. 
– به علي که چيزي نگفتي؟
– چرا گفتم. اما يه سري حرفايي تحويلم داد که… بي خيال! 
– سوئيچو بده.
– نمي خواد. خودم رانندگي مي کنم.
– حالت خوب نيست. 
بدون توجه به اون، دزدگير بنزشو زدم و سوار شدم. خودشم کنارم نشست. ماشينو روشن کردم و راه افتادم. بخاطر درد دستم مجبور شدم فقط با دست چپم رانندگي کنم.
گفت: با دو دستت رانندگي کن. يه دست خطرناکه.
بدون اينکه نگاش کنم، بي حوصله گفتم: دستم درد مي کنه.
– خب بذار من رانندگي کنم.
– نمي شه!
چيزي نگفت. اميرو الکي از دست دادم. حماقت کردم. کارم عين خريت بود! ديوونه بودم! اگه حتي يه درصد، فقط يه درصد منو دوست داشت، بخاطر نه گفتنم کشيد عقب. لعنت به من! حس کردم صورتم خيس شده. تند تند پاکشون کردم. نگاهاي آرادو حس مي کردم ولي نگاش نکردم. 
– چي شده؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم: هيچي!
– ماشينو بزن کنار، خودم رانندگي مي کنم.
– خوبم.
– ماشينو بزن کنار. خوب نيستي… حال خرابتو دارم مي بينم. 
ناخودآگاه داد زدم: آراد! خواهش…
نگاش کردم. يه لبخند رو لبش بود.
گفتم: ببخشيد… منظورم آقا بود. 
– از اين به بعد، بگي آقا جات تو انباريه! همش بايد زور بالا سرت باشه تا يه کاري که مي خوام انجام بدي؟
يه گوشه پارک کردم و گفتم: ببين! صدا زدن اسمت نمي تونه کمکي به علاقه مند کردن من به تو کنه. 
– مهم نيست. فقط ديگه دلم نمي خواد بهم بگي آقا. 
– باشه.
راه افتادم. 
گفت: امير چيزي بهت گفته انقدر پکري؟!
– آره، ولي به من و اون مربوطه.
– غير مستقيمش يعني به تو ربطي نداره ديگه؟
با لبخند تلخي گفتم: قصد بي ادبي نداشتم!
– اوه چه مودب! کي مي ره اين همه راهو؟!
خنديدم و گفتم: بين من و تو فاصله اي نيست!
*** 
خونه رسيديم. ماشينو تو پارکينگ پارک گذاشتم.
گفت: بايد به فکر گواهي نامت باشم. مي ترسم برات دردسر بشه. رانندگي که بلدي، جلسه اول قبولي، جلسه دومم گواهي نامه بهت مي دن. 
کمربندموباز کردم و گفتم: ممنون، فکر گواهي نامه ی من نباش. برو استراحت کن. 
پياده شدم. اونم پايين اومد و گفت: نمي شه؛ بايد برم شرکت.
– نمي شه، برو بخواب!
– گفتم کار دارم. 
– همش بايد زور بالا سرت باشه تا يه کاري که مي خوام انجام بدي؟
با خنده گفت: خوب بلدي حرفاي خودمو کپي کني، به خودم تحويل بدي!
– خب چيکار کنم؟ حرف گوش نمي کني. حالا هم برو بخواب. 
– من که خوابيدم، تو برو استراحت کن.
– نهارمو بخورم، مي خوابم. 
– نه، الان برو.
– ببين! اگه فکر کردي سوئيچو بهت مي دم، کور خوندي! اصلا الان مي رم سوئيچاتو برمي دارم، ببينم با چي مي خواي بري!
سريع از پارکينگ اومدم بيرون. دنبالم اومد و گفت: يه دونه الاغ دارم که چهار صد تا مي ره! با اون ميرم! 
خنديدم و گفتم: اون الاغ بيچاره اگه تو ترافيک تهران گير بيفته، درجا سکته مي کنه، بعد بايد وسط خيابون نعش کشي کني!
رفتم اتاقش، دو تا از سوئيچ ماشيناشو برداشتم و گفتم: حالا بخواب!
– نهار نخوردم. ساعت یازدهه.
– تو که نهاري نمي خوري؟ همون دو لقمه رو هم خاتون برات مياره. 
– آيناز! خوابم نمياد. مگه زوره؟
– آره زوره… چون من مي گم! 
اومدم بيرون، درو بستم و رفتم پايين. خاتون بعد اينکه حال آرادو پرسيد، براش نهار برد. منم خوابيدم. اما چه خوابيدني؟ يک ساعت تمام به اتفاقاتي که بين من و امير علي افتاد فکر کردم. از اولين روز آشناييمون تو نمايشگاه نقاشي، تا شب مهموني که خيلي راحت بهم گفت بگو اميرعلي؛ آقا به اسمم نچسبون. چقدر با هم راحت بوديم! چرا راحت از دستش دادم؟! فکر نمي کردم يه روز با هم غريبه بشيم.
– آيناز… آيناز… پاشو مادر! 
چشممو باز کردم، ديدم خاتون کنارم نشسته. 
گفتم: چي شده؟ باز مهموني گرفته بيام کمک؟ 
خنديد و گفت: نه، اتفاقا خودت مهمون داري!
صاف نشستم و گفتم: من مهمون دارم؟! کي؟ از کجا؟! … مطمئني گفت من؟ 
– ديگه اونقدرام پير نيستم که نشنوم اسم کيو صدا زده. پاشو کمکم کن! 
– من که کسي رو اينجا ندارم؟ نگفت کيه؟ 
– نه! فقط گفت ساعت هشت قراره بياد. 
من تو شهر خودمونم بي کس کار بودم، چه برسه به تهران. چه خوبه آدم يه مهمون ناخونده ی ناشناس داشته باشه! به کمک خاتون شامو درست مي کردم. به فکر مهمونم بودم. يعني کيه؟! آرادم با اين کاراش، مي خواد منو سورپرايز کنه! نمي دونه که به سکتم مي ده! صداي بسته شدن در اومد. سريع از پله ها رفتم بالا، ديدم آراده. 
گفتم: تو الان بايد تو تختت باشي؛ اينجا چيکار مي کني؟!
– سلام! شرکت کار داشتم، بايد حتما مي رفتم. 
سوئيچا که پيش من بود؟ با چي رفتي؟!
– خاتون برام آوردشون! 
چند قدم سمت پله ها رفت. 
گفتم: مهمونم کيه؟
با لبخند گفت: غريبه نيست؛ مي شناسيش!
رفت بالا. رفتم اتاقم و دستي به صورت نازنينم کشيدم. به ساعت نگاه کردم. چرا انقدر کند راه مي ره؟ بدو ديگه! اَه! مي خوام بدونم مهمونم کيه؟ انقدر به ساعت نگاه کردم تا شد هشت. ولي صداي زنگ آيفون نيومد.
خاتون پشت سرم وايساد و گفت: خودتو کشتي دختر! هر کي هست، بالاخره مياد!
– خب کو؟ ساعت هشت شد!
آراد شيک و پيک از پله ها مي اومد پايين. 
گفتم: نمي خواي بگي مهمونم کيه؟
ابروشو برد بالا و گفت: نچ!
زنگ آيفون به صدا دراومد. دويدم سمت آشپزخونه. 
آراد داد زد: مواظب باش نيفتي!
جلو آيفون وايسادم و به صفحه نگاه کردم، ديدم مختاره. دکمه رو فشار دادم. 
با حرص رفتم بالا و با عصبانيت گفتم: مهمونم مختاره؟!
– آخه ديدم رابطتون خيلي خوبه، گفتم يه شب دعوتش کنم! 
– خيلي بي مزه اي! 
خواستم برم که در عمارت باز شد. يه دختر قد بلند شيک پوش اومد تو، چشماش از ديدن عمارت از حدقه زده بود بيرون. 
با خوشحالي و جيغ دويدم سمتش و گفتم: ليلا؟!
اونم با تعجب به من نگاه مي کرد که چطور سمتش مي دوم. 
پريدم بغلش و گفتم: ليلا!
اون بدبختم که انگار ترسيده بود، هيچ عکس العملي نشون نمي داد!
ازش جدا شدم و گفتم: خوبي؟!
– نه زياد…
آروم گفت: تو اينجا زندگي مي کني؟!
– آره… چطور؟
– خيلي گندست… اندازه ی يه شهره! 
خنديدم و گفتم: پشت عمارتو نديدي!
پشت سرم نگاه کرد و گفت: اون پسره آراد نيست؟! 
– چرا خودشه! 
– چه ترسناکه! 
برگشتم، ديدم همون اخم مادرزادي رو صورتشه. 
گفتم: ولش کن! اين همين جوري زائيده شده! اخمش کلاسشه! 
– نسبت به آخرين باري که ديدمش، خيلي لاغر تر شده. نکنه تو رژيمه؟! 
آراد از ايستادن خسته شده بود. سرفه اي کرد؛ يعني منم تحويل بگيريد! خنديدم و با ليلا رفتيم پيشش. مختار رو مبل نشسته بود و از خودش پذيرايی مي کرد. رو به روي آراد وايساد. 
گفتم: اين ليلاست. اينم، آقامون آراده!
آراد: شوهرش نيستم که انقدر ذوق کرده! منو که يادت نرفته ليلا؟!
– نه… يادم نرفته چطور بخاطر معتاد بودنم تحقيرم مي کردي! 
– تحقيرت نمي کردم … مي خواستم به خودت بياي. 
مختار: کارخونه ی شکر ميون کلام همتون… خب بشينيد حرفاتونو بزنيد! 
آراد: به تو که بد نمي گذره؟! کل ميوه ها رو خوردي!
– مي خواستين زودتر بيايد! 
خنديدیم و نشستيم. 
ليلا دم گوشم گفت: مگه تو خدمتکارش نيستي؟!
– چرا! 
– خب چرا انقدر با هم خوبيد؟
– شنيدي مي گن که عشق آسان نمود اول، ولي افتاد مشکل ها؟! انقدر سختي کشيدم که اينجور با من خوب شده! 
در عمارت باز شد و پرهام با صداي بلندي گفت: سلام خاله ريزه!
واي! آبروم رفت! از سالن اومدم بيرون، رفتم سمت در عمارت و گفتم: پرهام! چه خبرته آبرومو بردي؟!
– چرا؟! چي شده؟! چرا چشات باد کرده؟
– هيچي..يه مدت بود منو به القاب و عناوين مختلف مفتخر نکرده بودي! 
– حالا بهت افتخار دادم! 
خنديدم و گفتم: روتو برم!
– شام چي داريم؟
– مهمون دارم. کمتر صدا بده! 
– مهمون؟! تو؟! کي هست؟! نکنه اومدن خواستگاري؟! آره؟
– نه، دوستمه. بيا ببينش. 
يه دستي کشيد رو موهاش و گفت: خوبم؟!
– آره، خوبي! بريم!
با هم رفتيم سالن. پرهام با ديدن ليلا شد عين سکته زده ها و گفت:
– سلام… خوبيد؟! نه، يعني، خوب هستيد؟
آراد و مختار آروم خنديدن. اين چرا اينجوري شده؟! 
منم با خنده گفتم: اين دوستم ليلاست.
به ليلا گفتم: اينم پرهام.
ليلا: واقعا اسمش بهش مياد. تو هپروت سير مي کنه! حالا خوبيد با خوب هستيد چه فرقي داشت؟
پرهام: فرق داشت؛ اولي دوستانه بود، دومي رسمي.
– جدي؟ مگه من معاون رئيس جهور پاکستانم که مي خوايد رسمي با من حرف بزنيد؟!
پرهام که يخش باز شده بود، گفت: خوبي ليلا جون؟
ليلا با چشاي گشاد نگاش کرد. من و آراد و مختار خنديدیم. 
ليلا بلند شد و گفت: اين چه طرز صحبت کردنه؟!
– ببخشيد معاون رئيس جمهور پاکستان! شما خودتون گفتيد با من رسمي نمي خواد حرف بزني! 
رفتم طرف ليلا و گفتم: بشين عزيزم! 
ليلا نشست. پرهام کنار مختار نشست و ليلا رو زير نظر داشت. 
ليلا فهميد و گفت: چيه؟ آدم نديدي؟!
– ديدم، ولي پاکستاني نه!
ليلا پوفي کرد. آراد بلند شد، بازوي پرهامو گرفت و با خودش برد.
مختارم بلند شد و گفت: خب من ميرم آشپزخونه، ببينم اونجا چي گيرم مياد بخورم؟ 
ليلا: اين کيه ديگه؟…کپی خودمه!
خنديدم و گفتم: آره! از تو هم بيشتر. ازش خوشت اومده؟!
– چي؟ از این خل و چله؟! عمرا! 
تا موقع شام، من و ليلا تنها بوديم. به خاتون اجازه پذيرايي ندادم و فقط يه سلام و عليک کرد و رفت. شامو با هم خورديم. تمام مدت پرهام به ليلا نگاه مي کرد. ليلا هم با چشم غره نگاش مي کرد ولي پرهام روش کم نمي شد. نمي دونم آراد سر ميز شام چي به پرهام گفت که تا موقع رفتن ليلا هيچي به زبون نازنينش نياورد! 
منم از اين همه سکوت در تعجب بودم. وقتي ليلا رو تا دم در بدرقه کردم، اومدم تو. 
آراد نشسته بود و خيار مي خورد. 
پرهام از آشپزخونه اومد بيرون و گفت: ليلا جون رفت؟
با لبخند گفتم: آره، رفت!
يهو رفت طرف آراد و بغلش کرد و گفت: همين دخترو برام بسون! مژه هاي بلندش از قلبم رد شده، از کمرم دراومده!
آراد خنديد و گفت: به جان خودم هر وقت آدم شدي مي گم سه روز تعطيلي رسمي اعلام کنن! جدي حرف بزن! 
رو زمين نشست و عين بچه ها گفت: جدي جدي مي خوامش! اون عشق گمشده ی منه. اون ليلي منه!
گفتم: مي شه به منم بگيد چه خبره؟
آراد: ليلا رو مي خوايم بديم به اين ديوونه! 
خندمو جمع کردم و جدي به آراد نگاه کردم. از نگاهم فهميد چيزي شده. 
گفتم: مي شه چند لحظه بياي؟
بلند شد. 
پرهام گفت: در مورد ازدواج من مي خوايد جلسه بگيريد؟
گفتم: آره!
داشتيم مي رفتيم بالا که پرهام گفت: آيناز شمارشو داري؟
– نه… يعني صبر کن … بعد بهت مي گم. 
– باشه! 
رفتيم اتاق آراد. 
گفتم: معلوم هست داري چيکار مي کني؟! تو که مي دونستي ليلا قبلا معتاد بوده، چرا با پرهام رو به روش کردي؟
– آيناز! گذشته ی ليلا هر چي بوده، پاک شده. تموم شد! بايد براي خودش يه زندگي جديد بسازه. تنهايي هم نمي تونه. بايد يکي کنارش باشه. کي بهتر از پرهام؟! دوتاشون از پايين شهرن و همديگرو درک مي کنن.
– درست. اما پرهام نمي دونه ليلا معتاد بوده.نمي دونه مواد فروش بوده.
– تو هم مواد فروشي بودي. نبودي؟ من که قبولت کردم و آوردم پيش خودم.
– آره … اما به عنوان خدمتکار، نه شريک زندگيت. فکر مي کني اگه پرهام بدونه ليلا معتاد بوده، قبولش مي کنه؟
– پرهام قرار نيست چيزي بدونه! 
– تصميمت جديه؟ مي خواي اين دو تا رو به هم برسوني؟
– آره… دوتاشون لياقت يه زندگي راحتو دارن… برو به ليلا بگو. تصميم اينکه بخواد در مورد گذشتش چيزي به پرهام بگه، به عهده خودش بذار. 
– مي ترسم پرهام بگه نه.
خنديد و گفت: مگه از تو خواستگاري کرده که مي ترسي؟!
با اخم گفتم: تو هم که همه چي رو به شوخي بگير. پس ليلا رو بخاطر همين دعوت کردي؟
– نه، بخاطر تو… ديدم حالت خوب نيست، گفتم شايد با ديدن ليلات، حالت بهتر بشه. اينجور با يه تير دو نشون مي زنم. 
– ممنون! 
رفتيم پايين. ديدم پرهام همون جا زانو هاشو تو بغل گرفته. 
گفتم: بسوزه پدر عاشقي!
پرهام با ديدن ما سريع وايساد و گفت: نتيجه ی جلسه چي شد؟! بالاخره منو زن مي دين؟!
آراد: آره، ولي بايد يه مدت صبر کني.
– يعني چقدر؟
– پنج يا شش ماه. 
وا رفت و گفت: چي؟! پنج يا شش سال من مي ميرم.
با تعجب نگاش کرديم. 
گفت: آخه براي من سال مي گذره!
خنديدم و به آراد گفتم: براي چي پنج ماه؟!
– يه چيزي هست که تو خبر نداري.
پرهام: آني جون! شماره ی ليلي جون، لطفا!
خنديدم و گفتم: ندارم!
پرهام با اخم نگام کرد و گفت: سرکارم گذاشتي؟! بده!
– جدي ندارم. اگه داشتمم بايد از خودش اجازه بگيرم.
چيزي نگفت و از پله ها رفت بالا.
گفتم: ببين باهاش چيکار کردي؟
– درکش مي کنم!
پوزخندي زدم و گفتم: مگه تو بلدي کسي رو دوست داشته باشي؟
فقط نگام کرد. از پله ها اومدم پايين. 
گفت: آيناز!
برگشتم: بله؟
– فردا نهار مي ريم بيرون.
– من و تو؟
– آره… اشکالي داره؟
– اشکال که نه… ولي اگه فرحناز بفهمه…
– نيستش… با دوستاش رفته لندن!
– با پولاي تو ديگه؟
– بله… با پولاي بي زبون من! 
– چرا از باباش پول نمي گيره؟
– بابام بهش گفته چون قراره با من ازدواج کنه، خرجشم با منه… الان پنج ساله حتي هزار تومنم از باباش نگرفته.
خنديدم و گفتم: زن ذليل!
قيافش تو هم شد. رفتم آشپزخونه، ظرفاي شامو شستم و رفتم به خونه. 
خاتون گفت: خوش گذشت؟
– آره؛ خيلي!
مش رجب: خدا کنه با اين همه خوشي خوابت ببره!
– نترس! همچين خواب برم که زلزله هم نتونه بيدارم کنه!
تشکمو پهن کردم که بخوابم. تلفن زنگ خورد. به ساعت نگاه کردم. يه ربع به دوازده بود. الان خاتون مياد مي گه آيناز! آقا با تو کار داره!
هنوز فکرم تموم نشده بود که در اتاق باز شد. 
خاتون سرشو کرد تو و گفت: آيناز! آقا با تو کار داره. 
پتو رو انداختم رو تشک و گفتم: خودم مي دونستم؛ الان ميرم! 
با تعجب گفت: از کجا؟!
– از اونجا! 
شال و کلامو پوشيدم ، رفتم عمارت. وارد اتاق شدم؛ به بالشتش تکيه داده بود و کتابي دستش بود. انگار حواسش نبود. يه عقب گرد کردم و رفتم بيرون درو بستم. دو تا ضربه به در زدم. 
گفت: بيا تو!
يکي ديگه زدم. 
گفت: آيناز بيا تو!
کنار وايسادم؛ ديگه در نزدم. همه جا ساکت بود. درو باز کرد و سرشو آورد بيرون. 
گفتم: پــــــــــخ!
پريد هوا. زدم زير خنده. 
با اخم نگام کرد و گفت: بازيت گرفته؟ اين چه کاريه مي کني؟!
– قيافشو نگاه! شده عين تمساحي که مي ترسه! 
اخمش بيشتر از همونايي بود که روش حساب مي برم و مي ترسم. خندمو جمع کردم؛ يه سرفه کردم، رفتم تو . رو تخت نشستم. کتابو دستم گرفتم و سرمو انداختم پايين. 
لب تخت نشست و گفت: مگه تو سيبري گير افتادي اينجوري لباس پوشيدي؟!
با حالت قهري گفتم: هنوز نمي دوني من سرماييم؟!
– چرا از اون شب پاييزي که مي خواستيم بريم بيرون، خودتو زير پالتو و کلاه و شال گردن مخفي کرده بودي، فهميدم سرمايي هستي.
– مسخره نکن! 
خنديد. دماغمو کشيد و گفت: اخمتو باز کن ببينم!
– آچار فرانسه نياوردم! 
رو به روم رو تخت دو زانو نشست و گفت: خب خودم بازش مي کنم! 
دو تا دستاشو عين پنچول گربه آورد بالا. 
گفتم: مي خواي چيکار کني؟!
– قلقلکت بدم! 
– قلقلکي نيستم… دستتم بهم بخوره، کتک مي خوري! 
تا دستشو به طرفم دراز کرد، جا خالي دادم و افتادم روش و شروع کردم به قلقلک دادنش. مي دونستم قلقلکيه. کامليا بهم گفته بود.
بلند بلند مي خنديد و گفت: آيناز نکن… تو رو خدا!
از خنديدن قرمز شده بود. 
گفتم: بگو معذرت مي خوام!
همين جور که مي خنديد، گفت: غلط کردم …ولم کن! 
ولش نکردم. بيشتر قلقلکش مي دادم. خودشو مي کشيد عقب و تکون مي خورد و مي خنديد. به لب تخت نزديک شد، يهو از تخت افتاد زمين. زدم زير خنده و اون رو زمين مي خنديد، من رو تخت. 
گفتم: شلوارتو خيس نکني!
سريع نشست، اومد رو تخت و با خنده گفت: حسابتو مي رسم!
تا خواستم بلند شم، شلوارم رفت لاي انگشتم و نزديک بود از تخت بيفتم که آراد گرفتم. دو تا دستاشو دور شونهام گرفته بود و نفسهاي گرمش که تند تند مي کشيد، رو صورتم مي خورد و گفت:
– ديوونه! نزديک بود بيفتي!
– تو رو خدا قلقلکم نده! 
– کاريت ندارم بابا… از کجا فهميدي من قلقلکيم؟
– کامليا گفت! 
– خودش و داداشش تمام زندگيمو دادن دست تو؟! 
هنوز دستشو برنداشته بود. 
گفتم: دستتو بردار!
خوابيد رو تخت و منم رو خودش خوابوند. 
گفتم: ولم کن!
– از بس خنديدم، دلم درد مي کنه! 
– خب به من چه؟! 
– دکتر گفته هر وقت دلت درد گرفت، شکم يه دختر زبون درازو بذار رو شکمت، حالت خوب مي شه! 
– اين تجويز کدوم دکتر احمقيه؟
– خودم! 
دستشو کمي شل کرد. 
نگاش کردم و گفتم: دکتر جون! ولم کن …خفه شدم!
– از چي؟
– کمبود اکسيژن! 
ولم کرد. 
نشستم و گفتم: لطف کن ديگه همچين تجويزي براي خودت نکن!
با لبخند پر شيطنتي گفت: يه تجويز ديگه اي هم کرده بودم ولي چون هنوز نامحرميم نمي شه!
– چي؟
– از اون تجويزا! 
– کدوما؟! 
خنديد و گفت: از اون کارا ديگه!
با خنده گفتم: کثافت! 
سرشو کرد زير پتو. بالشت کنارشو برداشتم، تا جا داشت زدمش. اونم فقط مي خنديد.
خنديد و گفت: بابا غلط کردم! ولم کن!
– خجالت نکشيدي اين حرفو زدي؟
هنوز سرش زير پتو بود. 
گفت: من کي خجالت کشيدم که اين بار دومم باشه؟!
– فکر نکنم مغزت بدونه خجالت چند بخشه! 
کتابو دستم گرفتم. سرشو از زير پتو آورد بيرون و نگام کرد. 
گفتم: ها؟ چيه؟ باز چه تجويزي کردي؟!
جدي گفت: هنوز ازم متنفري؟
– برات مهمه؟
– خيلي! 
– نه! 
با خوشحالي گفت: پس دوستم داري!
– گفتم متنفر نيستم؛ نگفتم دوست دارم!
– بدجنس! 
وقتي خوابيد، براش کتاب خوندم. زودتر از شباي ديگه خواب رفت. خنديدم؛ پتو رو کشيدم رو سرش؛ بعد برداشتم. شايد بميره!
حوصله پايين رفتن نداشتم. رفتم به همون اتاق اقيانوس خوابيدم.
***
صبح خواب آلود رفتم اتاق آراد و صداش زدم:
– آراد…آراد!
کاش مي شد با يه صدا بيدار بشه. با چشماي خواب آلود نگاش کردم، ديدم با خنده نگام مي کنه.
گفتم: کي بيدار شدي؟
– همين الان که صدام کردي. 
– حالا براي چي مي خندي؟! 
– به قيافه ی تو! وقتي خوابت مياد، نمي اومدي! 
– اونوقت تو بيدار مي شدي؟
– آره!
– چطوري؟
ساعت زنگ دارشو از زير تخت آورد بيرون و گفت: با اين!
با ديدن ساعت خواب از کلم پريد و با چشماي گشاد گفتم: 
– يعني تو هميشه با اين ساعت بيدار مي شدي؟!
– نه… اين مال بچگيام بوده؛ خرابه! 
با حرص و عصبانيت پامو زدم زمين و گفتم: آراد! تو ديوونه اي! مي فهمي؟ ديوونه! 
خنديد و گفت: ديوونه نيستم! از حرص خوردن تو کيف مي کنم!
– رواني! 
همينجور که مي خنديد، از اتاقش اومدم بيرون. وانو ديگه خودش حاضر مي کرد. 
صبحونه رو ساعت هفت، آماده و حاضر مي ذاشتم تو سيني که توي چار چوب در وايساد و گفت:
– همينجا مي خورم.
صندلي رو کشيد عقب و نشست. هر چي تو سيني بود، گذاشت جلوي خودش و گفت:
– مرباي آلبالو نداريم؟
– ها؟! آلبالو؟ سه نوع مربا جلوته؛ اينا رو بخور، بعد بگو آلبالو! 
بلند شد رفت طرف يخچال. درو باز کرد و مرباي آلبالو درآورد و گفت: 
– چرا سر پايي؟ بشين! 
خودش نشست. 
گفتم: واقعا مي خواي همه ی اينارو بخوري؟!
– نه… از رنگش خوشم مياد؛ براي اينکه اشتهام باز بشه، گذاشتم جلوم! 
دستمو زدم به پيشونيم و گفتم: ديوونم کردي!
صندلي رو عقب کشيدم و نشستم. گفت: مگه عاقل بودي که من ديوونت کنم؟
با همون حالت نگاش کردم. 
خنديد و گفت: قرار ظهر يادت نره ها؟!
– حالا ببينم چي مي شه! 
– يعني چي؟
– يعني اگه بخواي ظهرم همين جور به ديوونه بازيات ادامه بدي، من با تو جايی نميام! 
– نه! قول مي دم پسر خوبي باشم! 
خنديدم و گفتم: چقدرم خوبي! 
بعد اينکه صبحونشو خورد، رفت. منم به کاراي هميشگيم رسيدم. ساعت یازده، زنگ زد که حاضر بشم. منم در کمدمو باز کردم. با ديدن لباسايی که اميرعلي برام خريده بود، دلم گرفت.
کاش مي تونستم به آراد بگم بهم پول بده برم لباس بخرم. چاره اي نبود؛ بايد همينا رو مي پوشيدم. يه مانتوی بلند قهوه اي برداشتم، با شلوار کتون مشکي با کفش پاشنه بلند که با کيفم ست بود به رنگ شکلاتي. شال مخلوط کرم شکلاتي هم پوشيدم؛ يه مشت عطرم به خودم زدم . يه آرايش ملايمم کردم.
تو آينه به خودم خيره شدم. پوزخندي زدم و گفتم:
– داري براي کي آرايش مي کني؟! آراد؟! اون که آرزوي مرگشو مي کردي؟ حالا چي شده که خودتو براش خوشگل مي کني؟ با اين کارت فکر مي کنه حتما خبراييه. خوب آتويي دستش مي دي. 
به دقيقه نکشيد که آرايشمو پاک کردم و به يه برق لب اکتفا کردم.
خاتون اومد تو و گفت: مادر حاضر نيستي؟
– چرا حاضرم. 
خاتون با لبخند نگام کرد و گفت: ماشاا… چقدر خوش لباسي! هر چي بپوشي بهت مياد هزار ماشاا…!
با لبخند و تشکر اومدم بيرون و به سمت عمارت مي رفتم که ديدم آراد مثل هميشه خوش تيپ دست به سينه به بی ام و تکيه داده.
با شنيدن صداي پاشنه ی کفشم، سرشو بلند کرد و نگام کرد. يه لبخند به لب آورد. معلوم بود تو دلش داره ازم تعريف مي کنه اما زبون مبارکشو تکون نداد. 
بهش رسيدم، گفتم: سلام!
– سلام! 
سوار شدم. نشست تو ماشين و روشن کرد و راه افتاديم. يه موسيقي خارجي گذاشت.
گفتم: تو با خواننده هاي ايراني مشکلي داري؟!
– نه؛ ولي با خارجيا بيشتر حال مي کنم!
– آها!
– انگشتري که تو دستته، علي براي نشون بهت داده؟! 
به انگشتر توي دستم که علي موقع جشن نامزدي کامليا برام خريد، نگاه کردم و گفتم:
– نه. ازش خوشم اومد برام خريد.
خنديد و گفت: چقدر گيجي! حتما نشونه، بهت نگفته! 
بهش نگاه کردم. نمي دونست رابطه ی بين من و اميرعلي تموم شده. هنوز نمي دونست اميرعلي داره ازدواج مي کنه. 
گفت: آيناز!
– بله؟ 
– کي اسمتو انتخاب کرد؟
– بابام. اسم مادرش بود. 
– مگه ترکي؟
– نه، فقط مادر بابام ترک بود. باباش جنوبيه. 
– آها! خودتم دختر جنوبي!
– بله! 
– ولي اصلا بهت نمياد! 
– يعني تو از قيافه تشخيص مي دي کي اهل کجاست؟
– نه، منظورم اينه که زيادي سفيدي. تصورم از دختراي جنوب، سياه يا سبزه ست. 
– خب تصوراتتو درست کن! بهتره يه سر به جنوب بزني! 
– چشم! معذرت مي خوام! 
بعد چند دقيقه سکوت، به رستوران رسيديم. پياده شديم و رفتيم تو. يه آقايی اومد جلو، با آراد سلام کرد و به طبقه دوم راهنماييمون کرد. رفتيم بالا؛ خلوت تر و شيک تر از پايين بود. يه گوشه ی دنج، ميز دو نفره بود. همون جا نشستيم. مرده که رفت، گفتم: رزرو کرده بودي؟
– بله! آخه کم افتخاري نصبيم نشده بود که؟! 
خنديدم. منو رو برداشتم. منو رو از دستم برداشت و گفت: 
– قبلا سفارش دادم!
– چرا شايد من دوست نداشته باشم! 
– همه رو دوست داري، مطمئنم!
سالاد برامون آوردن. مشغول خوردن بودم که دو تا پسر مانکن اومدن تو. ميز وسط نشستن. نگاشون مي کردم. آراد دستشو گذاشت رو صورتم و چرخوند طرف خودش و گفت:
– فکر نمي کني من خوشگل تر باشم؟!
خنديدم و گفتم: اين همه اعتماد به نفسو تو از کجا مياري؟! تو خوشگلي ولي موهاي اونا رو نگاه؟! خيلي خوش حالته!
نگاش کردم. 
با ناراحتي نگام مي کرد و گفت: موهاي من پرپشت و مجعده. اما اونا رو نگاه؟ معلومه به زور اتو اين حالتيش کردن!
– خب پس کي موهات بلند مي شه؟!
– فکر نمي کني از روزي که گفتم مي خوام موهامو بلند کنم، بلندتر شده؟
نگاش کردم؛ راست مي گفت.موهاش بلند تر شده بود. يعني دستام لاي موهاش مي رفت. چرا من توجهي به موهاش نمي کردم؟! نهارو برامون آوردن؛ اونم چه نهاري! شش نوع غذا، همه گوشتي با چند نوع دسر و نوشيدني. ميز پرشد. با تعجب به چيدن غذاها نگاه مي کردم، آرادم با خنده ی آروم به من.
وقتي رفتن، گفتم: مختار دعوته؟!
خنديد و گفت: نه! بخور تا سرد نشده! 
– آخه اين همه؟! اصلا از کدومش بايد شروع کنم؟! 
– نمي دونم… مي خواي از دسر شروع کن!
برداشتم و نگاش کردم. آروم غذا مي خورد، مثل هميشه، اما با غم. 
گفتم: آراد؟
– بله؟ 
– نمي ترسي؟
با تعجب گفت: از چي؟!
– پليسا بگيرنت؟ مي دوني حکم قاچاق انسان چيه؟!
– حالا چي شد يهو رفتي تو فکر حکم داداگاه من؟
– دارم جدي مي گم! 
سرشو انداخت پايين؛ چند قاشق از دسرش خورد و گفت:
– حکمم، يا چند سال زندان و جريمه نقدي و شلاقه يا حبس ابد … آخرشم اعدام؛ هرکدومش باشه، برام فرقي نمي کنه. آخرش مي خوام بميرم؛ يا به دست بابام، يا حکم داداگاه.
– خودتو بکش کنار. به بابات بگو ديگه نمی خواي براش کار کني. تو که يه شرکت داري؟ يعني کفاف زندگيتو نمي ده؟!
– چرا مي ده… اما من نمي تونم بکشم کنار. شدم عين آدمي که تا گردن تو باتلاق گير افتاده. حتي دستمم نمي تونم براي کمک دراز کنم. من پرونده دارم. جرمم ثابت بشه، حکم اعدام رو شاخشِه.
– بخاطر همينه دختري رو اسير خودت نمي کني؟
– نه. من واقعا دختري رو دوست ندارم.
– حتي فرحناز؟
با تاکيد گفت: حتي فرحناز!
– واقعا؟! يعني واقعا فرحنازو دوست نداري؟
– خب نه… چرا تعجب کردي؟
– آخه رفتارت با اون يه جوري بود که فکر کردم واقعا کشته مردشي. 
خنديد و گفت: کشته مرده؟! فرحناز؟! جوک ميگيا! 
– فرحناز که براي تو مي ميره؟
– مردنش الکيه… فقط کافيه يکي از ماشينام کم بشه يا يه خط رو صورتم بيفته؛ ديگه يادش مي ره پسر دايي داره.
– فکر نکنم انقدرام بد باشه!
– دختر عمه منه؛ مي شناسمش. اگه اون يک روز، فقط يک روز مثل شبايي که من حالم بد مي شد، مثل تو منو به بيمارستان مي رسوند، تا حالا دو تا بچه هم ازش داشتم!
– آخه اون که مثل من هميشه کنارت نيست که بدونه کي حالت بد مي شه؟
– چرا اتفاقا کنارشم بودم؛کاري نکرد… يه شب از مهموني برمي گشتیم، موقع رانندگي حالم بد شد، يه گوشه پارک کردم و به فرحناز گفتم حالم بده. تا بيمارستان برسونم. گفت گواهي نامه همرام نيست، ممکنه بگيرنم… جلوي هيچ ماشيني رو نگرفت. زنگ زد به اميرعلي که بياد. تا موقعي که اون اومد، من از درد داشتم مي مردم. علي خيلي دعواش کرد که چرا منو تا بيمارستان نرسونده. اما تو چي؟ حتي گواهي نامه هم نداري اما هر وقت حالم بد بشه، منو به بيمارستان مي رسوني. 
– فقط بخاطر همين دوستش نداري؟
– نه، بحث يک سال و دو سال نيست. از بچگي از فرحناز بدم مي اومد… هر اسباب بازي که مادرم مي خريد، از ترس اينکه فرحناز ببينه و بهونه کنه مي خوامش، زير تختم قايمشون مي کردم! زير تختم پر بود از انواع و اقسام ماشين و عروسک!
خنديدم و گفتم: عروسک؟! با عروسکم بازي مي کردي؟
– آره… از اون عروسک خوشگلا ي مو بلند!
خنديدم و گفتم: حتما با دخترا هم بازي مي کردي؟
– نه، با اميرعلي بازي مي کردم!
زدم زير خنده و گفتم: تو و اميرعلي؟! حتما خاله بازي ديگه؟
– نه…هر چي عروسک خوشگل بود، من برمي داشتم، مي گفتم اينا زناي منه. عروسک زشتا رو مي دادم به علي، مي گفتم اينا هم زناي تو! علي بيچاره هم چيزي نمي گفت و قبول مي کرد!
– پس، از اون موقع دنبال عروسک خوشگلا بودي…که الان رسيدي به دختر خوشگلا! 
نگام کرد و گفت: آره… اما هيچ وقت فکر نمي کردم يه عروسک زشت…
فقط نگام کرد و چيزي نگفت.
گفتم: عروسک زشت چي؟!
– هيچي نهارتو بخور! 
نهارو خورديم. از هر چيزي آورده بودن، يه ناخنکي مي زدم. آراد فقط با خنده به من نگاه مي کرد. الان پيش خودش فکر مي کنه اين قحطي زده از کجا پيداش شده؟! ولي من اصلا به اين چيزا توجهي نمي کردم و فقط مي خوردم. 
بعد از نهار، از رستوران اومديم بيرون. از دل درد نمي تونستم راه برم. دستمو گذاشته بودم رو شکمم و از پله ها مي اومدم پايين. آراد که جلوتر از من مي رفت، برگشت نگاهي بهم انداخت؛ صاف وايسادم! 
گفتم: چيه؟
– چرا دستت رو شکمت بود؟!
– کي؟
– الان! 
از پله ها اومدم پايين و گفتم: حالت خوش نيستا! من که خوبم؟ 
به محض اينکه چند تا پله جلوتر از اون برداشتم، دوباره دستمو رو شکمم گذاشتم. آخه بگو دختر! مرض داشتي اين همه خوردي؟!
کنارم اومد و گفت: مطمئني خوبي؟
– آره!
سوار ماشين شديم. سرمو گذاشته بودم رو شيشه و لبمو گاز مي گرفتم. 
ماشينو پارک کرد و گفت: همين جا بشين، الان ميام.
پياده شد. آخه با اين دلم کجا بذارم برم؟! چند دقيقه بعد، با يه سيني که دو تا ليوان داخلش بود، اومد. وقتي نشست، يکيشو جلوم گرفت و گفت: 
– بگير بخور!
– نمي خورم. يعني جا ندارم!
– چاي نباته… براي دل دردت خوبه! 
دلم خواست يه کاري بکنم اين نفهمه! چاي رو برداشتم، چند قلپ ازش خوردم.
به آراد نگاه کردم و گفتم: تو چي مي خوري؟
با لبخند گفت: نسکافه!
– منم مي خوام! 
– نمي شه! چايتو بخور… حالا خوبه دلت درد مي کنه و اين همه مي خوري!
ليوان خودمو گذاشتم رو داشبورد و دستمو دراز کردم طرف ليوان اون. 
دستشو کشيد عقب و گفت: مي گم چاييتو بخور!
بلند شدم ليوانو گرفتم و گفتم: بده… بوش داره مياد!
خنديد و گفت: مگه ويار داري؟!
با اخم نگاش کردم و نشستم و گفتم: ماشاا… هر روزم مودب تر مي شي!
با دلخوري ليوان خودمو برداشتم و يه قلپ ازش خوردم. 
يهو ليوانمو گرفت و با لبخند گفت: حالا قهر نکن! بيا بخور! 
ليوانشو پس دادم و گفتم: نمي خوام!
با حالت نازي گفت: ناز نکن ديگه! آيناز!
از لحن گفتنش خندم گرفت. ليوانشو برداشتم. اون چاي نبات منو مي خورد، منم نسکافه ی اونو. بعد اينکه نوشيدنيمونو خورديم، گفت: بهتر شدي؟
زدم به شکمم و گفتم: پر ِ پر! ظرفت تکميل! حالمم عالي!
بلند خنديد و گفت: اگه بچه بود، با اين ضربه اي که تو زدي، تا الان مرده! 
با عصبانيت گفتم: تو امروز چه گيري دادي که يه بچه به من بچسبوني؟
– خب ببخشيد!
دوباره دست به سينه و با اخم، بيرونو نگاه کردم. يه ماشين فراري جلومون پارک کرد. 
با چشاي گشاد نگاش کردم و گفتم: ماشين رو نگاه! چه نازه!
يه دختري ازش پياده شد.
با حسرت گفتم: خوش به حالت!
آراد خنديد و گفت: ماشين داد مي زنه که صاحبش دختره نيست! 
– ولي رانندش که دختره بود؟ 
– مگه هر کي راننده ی يه ماشيني بود، يعني ماشين مال اونه؟! 
شونمو انداختم بالا و گفتم: نمي دونم … ولي فراري خوشگليه! 
– دوست داري؟
– چي؟
– فراري. 
پوزخندي زدم و گفتم: من تو خوابم نمي ديدم که سوار ماشين بی ام و بشم، حالا فراري بخوام؟! 
آراد خنديد و گفت: آرزو بر جوانان عيب نيست! 
– فعلا که آرزوشم نکردم! چون مي دونم برآورده نمي شه. 
موبايلش زنگ خورد.
به صفحه موبايلش نگاه کرد و گفت: لعنتي! 
جواب داد: بله بابا؟
– کجايي؟
– شرکت.
– برو پيش اسي، چند تا دختر داره، بخرشون. مي دي دست سعيد، بعدشم مياي پيشم کارت دارم. 
– مي شه بعدا بيام پيشتون؟ کار دارم.
داد زد: نه؛ همين الان کاريي که گفتم انجام مي دي و بدون معطلي مياي پيش من. فهميدي؟
آراد کلافه شد و از روي عصبانيت، دندوناشو فشار مي داد. 
باباش دوباره داد زد: نشنيدي؟
– شنيدم بابا.
گوشي رو قطع کرد و محکم زد به فرمون. منو جلو خونه پياده کرد و گاز داد و رفت. معلوم بود خيلي عصبانيه. 
رفتم خونه، لباسمو عوض کردم. تا ساعت ده شب منظرش موندم، نيومد.
خاتون گفت: حداقل برو شامتو بخور.
– ميل ندارم. 
– نگرانشي؟
– نگران کي؟! نه! فقط … فقط حوصله ندارم از خونه تا عمارتو گز کنم که به آقا شام بدم! 
خاتون خنديد و گفت: باشه؛ فهميدم!
وقتي رفت، روي راه پله نزديک اتاق اراد نشستم. نمي دونم ساعت چند بود؟ چرا هنوز نيومده؟ نکنه باباش بلايي سرش آورده؟ سرمو گذاشتم رو زانوم. 
دستي شونمو تکون داد و گفت: آيناز… آيناز؟
سرمو بلند کردم. خواب رفته بودم. 
نگاش کردم و گفتم: کجا بودي؟ چرا انقدر دير کردي؟!
گرفته بود. کنارم نشست، کتشو گذاشت رو پاش و گفت: نگرانم شدي؟
– نه! 
– پس چرا اينجا خوابيدي؟
جوابي که به خاتون دادم، به آرادم گفتم: چون … سردم بود، نمي تونستم اين همه راه رو بيام. 
دستشو گذاشت رو زانوش و بلند شد و گفت: برو بخواب، دير وقته.
– شام خوردي؟
– نه… ميل ندارم.
– نخواب، برات ميارم.
– نمي خورم. 
بلند شدم و رفتم آشپزخونه؛ غذاشو گرم کردم و بردم اتاقش. خوابيده بود. 
لب تخت نشستم و گفتم: پاشو!
چرخيد طرفم و گفت: نمي تونم چيزي بخورم.
– خودم درست کردم. قرمه سبزيه که دوست داري. 
لبخند تلخي زد و با بغض گفت: از گلوم پايين نمي ره. 
– بازم با بابات دعوات شد؟
– فقط دعوا نبود… 
فهميدم کتکم خورده. 
گفتم: منم از بابام کتک مي خوردم… هر وقت خمار مي شد، منو به باد کتک مي گرفت. 
نشست و با تعجب گفت: بابات کتکت مي زده؟
– اوهوم… يه معتاد عوضي که بخاطر اون، هيچ وقت روي خوشبختي رو نچشيدم. بابام هميشه پول موادشو از مامانم مي گرفت. اگه نمي داد يا مي گفت ندارم، منو مي زد تا مامانم بهش پول مي داد. براي موادش حتي لباساي منم مي فروخت؛ همه ی خرج خونه با مامانم بود. تا بچه بودم، هر جا مي رفت کار کنه منم با خودش مي برد. وقتي به سن مدرسه رسيدم، منو دست همسايه ها مي سپرد. وقتي براي نهار مي موندم، صداي پچ پشونو مي شنيدم که چرا آيناز هميشه اينجا نهار مي خوره؟ 
منم چون صداشونو مي شنيدم، بدون گريه تو خودم مي ريختم. نهارم نمي خوردم و مي گفتم مامانم برام مياره. وقتي خونه مي رفتم و مي ديدم چيزي نياورده، مي گفتم خونه ی همسايه خوردم. نمي خواستم مامانمو ناراحت کنم.
اشکام سرازير شد.
– هيچ وقت يادم نمياد مامانم برام عروسکي خريده باشه، چون تمام حقوقش يا براي کرايه خونه بود يا خورد و خوارک… اما همسايه هامون از روي ترحم که من متنفر بودم ازشون، عروسکاي دختراشونو که ديگه بدرد نمي خوردن، به من مي دادن… منم هميشه مي کوبيدمشون به ديوار و مي گفتم مامان من اينا رو نمي خوام. خودت برام بخر. مامانم چيزي نمي گفت. هميشه آرزوي يه عروسک نو داشتم اما اين آرزو رو دلم موند… بخاطر لباساي درب و داغونم، بچه هاي محلمون مسخرم مي کردن. 
آراد بغلم کرد. رو سينش گريه کردم. 
گفت: گريه نکن… ديگه تموم شد… 
– تموم نشده… بدبختي من هيچ وقت تموم نمي شه. 
دستمو انداختم دور کمرش و بدون نگراني گريه کردم. ديگه ازش نمي ترسيدم؛ باهاش راحت بودم. حسي بهش پيدا کردم که نسبت به بقيه نداشتم. حسي که از قلبم شروع شد و تمام وجودمو گرفت. کمي آروم شدم؛ منو از خودش جدا کرد. با دستش، اشکامو پاک کرد و پيشونيمو بوسيد و گفت:
– شام خوردي؟
– نه! 
– پس با هم مي خوريم.
– قاشق نياوردم.
با لبخند گفت: عيب نداره؛ با همين يکي مي خوريم! 
سيني رو برداشت، گذاشت وسط تخت و گفت: بيا بشين!
منم دو زانو نشستم؛ قاشقو پر کرد، جلو دهنم گرفت. دهنمو باز کردم و خوردم. يه قاشق خودش مي خورد، يه قاشق مي داد به من. با يه قاشق دوتامون شام خورديم. 
گفت: دست پختت خيلي خوشمزست. مخصوصا اين قرمه سبزي. 
– نوش جون!
سيني رو بردم آشپزخونه و براي خوندن کتاب، دوباره برگشتم اتاقش. رو تخت نشستم. 
گفت: بخواب!
به بالشت کنارش نگاه کردم و گفتم: مثل هميشه نشسته مي خونم. 
– کاريت که ندارم؟ کمرت درد مي گیره. اصلا کل پتو براي تو، خوبه؟! 
دو دل بودم. نمي دونستم چيکار کنم. نفسي کشيدم و سرمو گذاشتم رو بالشت. 
نگاش کردم؛ لبخند زد.
سريع نشستم و گفتم: چه کلکي مي خواي سوار کني؟!
با خنده بلند شد و گفت: خيلي بدبيني!
اينو گفت و از اتاق رفت بيرون. کجا رفت؟! همين جور به در نگاه مي کردم که ديدم با پتو اومد تو. گذاشت رو تخت و گفت: يکيشو بردار!
پتوی آرادو برداشتم؛ اونم پتويی که آروده بود. خوابيد؛ پتو رو رو خودش کشيد و با لبخند گفت: 
– ديگه مشکلت چيه؟! 
سرمو گذشتم رو بالشت، پتو هم کشيدم روم. کتابو برداشتم و نگاش کردم. کلا روشو کرده بود طرف من. بازم همون لبخندو تحويلم داد. باورم نمي شد کنار آراد خوابيدم! اونم آرادي که تا ديروز حاضر نبودم ببينمش. هر نفسي که مي کشيدم، از عطر آراد تشکيل شده بود. اکسيژن من شده بود عطر آراد! همينجور که نگاش مي کردم، يهو صورتشو آورد جلو. 
با جيغ نشستم، گفتم: چيکار مي کني؟!
با خنده گفت: خب يک ساعت رو صورتم زوم کرده بودي… گفتم شايد چيزي رو که مي خواي، پيدا نکردي، صورتمو آوردم جلوتر تا راحت تر پيداش کني!
هلش دادم، افتاد رو بالشتش و گفتم: نمي توني بدون انگولک بخوابي؟!
زد زير خنده و گفت: قربون ادبت! باشه، حالا تو بخواب ديگه؟
– اول برو ته بالشتت بخواب! 
وقتي خوابيد، منم سر جام خوابيدم و گفتم: اذيت نمي کنيا؟!
– باشه! 
کتابو باز کردم. 
گفت: آيناز؟
– ديگه چيه؟ 
4.4/5 - (18 امتیاز)

Check Also

پارت ۴۱ رمان معشوقه اجباری ارباب

جون خنديدن نداشتم.گذاشتم رو تخت. شالو از سرم برداشت. دکمه هاي پالتومو باز مي کرد.  …

One comment

  1. ممنون بابت چنين سايت زيبا و به درد بخورتان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.