پارت ۶ رمان بگذار آمين دعايت باشم

– دقيقا مشكل من همين مشكل نداشتنشه ، من عادت ندارم كه يه مرد اينقدر خوب باشه ، ازش بدم مياد ، چون پولداره ، بسمه ، اين همه مرد پولدار دور و برم بود چه گلي به سرم زد ؟ همين سالار مگه كم خوبي داره ؟ چرا اينجوري كرد با اين دختر ؟ آمين من از مردايي ميترسم كه مثه بابام و داداشمن ، بعضي وقتا فكر ميكنم جمشيدخان با همه نامرد بودنش اونقدر مرد بود كه اين همه سال پاي عشقش وايسه.

– چرا تو نگاه تو همه يكين؟

– نباشن ؟ وقتي تيامي رو ميبينم كه واسه من خوب بوده اين همه سال و واسه تو نارويي خرج ميكنه نگاهم يكي نباشه ؟ آمين گناه تو چيه ؟ اينه كه عادت به شكايت نداري ؟ دِ دختر يه بار داد بزن و حقتو بگير ، اين همه خوب بودن تاوان داره آمين.

– مگه مامانم شكايت كرد ؟

– تو شكايت كن ، حداقل جلوي اين تيام اينقدر خانوم نباش ، از من به تو نصيحت كه تيام مرده اون چيزيه كه به دستش نياد ، به دستش نيا كه مردت بشه ، بازي با تيام بازي با اعتبار جمشيد خانه ، بازي با آينده آيلينيه كه عاطفه سرش نميشه ، حقتو بگير ، به تيام به چشم حقت نگاه كن ، فقط حق ، تو مرامت عشق راه نده.

– عجيب شدي امشب.

– بي خيال …خبر داري سهراب ميخواد واسه خرپولاي شهر چند تا شوي لباس راه بندازه ؟ فقط آدماي خاص دعوتن ، من و آهو كه قبول كرديم مدلش بشيم و بريم رو استيج ، لنگ توييم ، هستي ؟ خوب پولي ميده.

– مختلطه ؟

– به نظرت مردا دست به جيب ترن يا خانوما؟

– تو يه شوئه لباس صد در صد آقايون.

– پس هستي؟

– هستم.

– سهراب گفته اگه قبول كني لباست سوپرايزه.

سهراب هم با همه هرز پريدن هاش گاهي چقدر مرد ميشه براي ما سه تايي كه سايه مرد نداريم.

*******

سر انگشت سبابه و شستم به هم چسبيد و چشمكم ارزوني تيپ دختركش مرد روبروم شد.

– برو كه بايد از خداش هم باشه.

– به نظرت قبولم ميكنه؟

– آره بابا ، كي از تو بهتر؟

– به نظرت نذارم واسه يه شب ديگه؟

پر حرص ناليدم كه…

– وثـــوق…

– باشه ، باشه .

آخرين نگاهو تو آينه به خودش انداخت و راهي شد و خاله مهري از بالاي عينكش يكي يه دونشو بدرقه كرده گفت : اگه اين پسر منه كه ميگم امشب هم نميگه ، والا تو خونواده من كه اينجور خنگي نبود فكر كنم به بابايياش كشيده ، آره همون ژنتيكه ، زن عموش هم مشكل دار بود.

ميخندم به قهقهه و ميرم سراغ عاطي هنوز جلو آينه وايساده.

– يه شام ميخواي بري بيرون ، نمي خواي كه بري ديدن سران ملت ها.

– ميگم بهتر نيست همون بافت طوسيمو بپوشم ؟

– به خدا محشري عاطي ، از اين بهتر نميشي ، يه شام دعوتت كرده.

– به نظرت ازم خواستگاري ميكنه ؟ واي من كه غش ميكنم.

– نه به داره نه به باره ، اين دختره فكر غششه ، بيا برو بچه مردم زير پاش علف سبز شد.

– كاش تو هم مي اومدي.

– عاطي برو ، اينقدر هم استرس نداشته باش ، اين همون باباييه كه يه طبقه اتاق خوابش باهات فاصله داره.

– نگفته چي كارم داره؟

– عاطــــيي…

– باشه، باشه ، تو داد نزن.

از اتاق بيرون ميزنه و باز من و خاله مهري و صيام درگير فيلم تركي هايي ميشيم كه خاله مهري حرص ميخوره از بابت بدآموزيش واسه صيام.

اومدن تيام منو معذب ميكنه و صيام رو بيشتر به آغوشم دعوت.

تيام – ديدم عاطي و وثوق رفتن بيرون ، طوري شده؟

خاله مهري – اگه خدا بخواد ، بچم بعد شيش سال ميخواد زبون باز كنه كه از عاطي خواستگاري كنه.

تيام يه كج خند ميزنه و ميگه كه…

تيام – بچت بد عاشقه خاله.

خاله مهري لبخند ميزنه و باز با ميله هاي بافتنيش ميفته به جون نخ كاموا و من هم زير چشمي اون همه لم دادن و دكمه باز بودن رو ديد ميزنم.

تيام _ فردا اصلاني از سفر برميگرده ، بگو ساعت يازده بياد اتاقم.

– حتما.

تيام – تو چرا هنوز بيداري؟

طرف حسابش صيامه و صيام هم بي توجهي خرج ابهت باباجونش ميكنه و ميگه كه…

صيام – خوابم نمياد ، تازه چرا خودت بيداري؟

تيام – تا سه ميشمارم دوست دارم در حال مسواك زدنت باشي.

صيام پا زمين كوبيد و بغض كرد و راه پله ها رو با دو بالا رفت و من حرصم گرفت از اين همه خودخواه بودن يك بابا.

خاله مهري – تيام…

تيام – خاله خواهش ميكنم ، بايد عادت كنه هر چيزي كه ميخواد رو نميتونه داشته باشه.

يه شب به خير زيرلبي گفتم و راهي زمين بازي صيامي شدم كه حتما توي تختش اشك ميريخت ، بميرم برات ماماني ، بميرم جانكم.

روي تاب تكون ميخوردم كه صداي ماشين وثوق تو محوطه پيچيد و من دوئيدم طرف اون سانتافه سرمه اي رنگ كه عاطي بي حوصله ازش پياده شد و بهم تنه زد و من مات موندم به اون همه عنقي ، وثوق رو نگاه كردم كه سر پايين انداخت و گفت : نتونستم…همه حرفام يادم رفت.

– هميشه فكر ميكردم قوي تر از اوني باشه كه جلو كسي كم بياري.

نگام كرد و من پوزخند حرومش كردم ، وثوق من اينجوري نبود.

با يه حركت خيلي نرم از شاسي بلند ماشين پايين پريد و قدم تند كرد طرف عاطي و دستشو كشيد و عاطي بدون برگشتن گفت : از اون هفته ميام شركت ، ديگه خستم ميخوام بخوابم.

وثوق – يه شب يه كم ديرتر بخوابي اتفاقي نميفته، ميخوام يه چيزي بگم.

عاطي – زودتر…

وثوق سر به آسمون گرفت و نفس عميق داد تو شش هاش و بعد بي مكث گفت : زنم ميشي ؟ باهام ازدواج ميكني؟ شش ساله دارم با خودم اين جمله رو تمرين ميكنم تا يه روز كه بزرگ شدي بهت بگم و حالا فكر ميكنم اونقدري بزرگ شده باشي كه بتوني در موردش فكر كني ، قبول دارم خيلي بهتر از من برات ميميرن ولي نميتونم منكر اين بشم كه اين همه سال به خاطر تو پابند اين خونه بودم.

نيشم باز بود و تاب ميخوردم با بك گراوند خوش خوشاني.

وثوق – جلو آمين ميگم كه نميخوام به خاطر حس دين و رودربايستي بيفتي تو تعارف ، ميخوام به چشم يه خواستگار نگام كني ، فكراتو كردي خبرم كن.

عاطي دستشو كشيد و از در ساختمون گذشت و گرمي دستي روي شونم نشست و صداي خاله مهري به خنده انداختم.

خاله مهري – امشب يه كم به بچم اميدوار شدم ، يعني من ميتونم بجه هاي اينو ببينم كه دور و برم دارن ميدوئن؟

– ماشالا اشتهاتون هم خوبه ، نميگين بچه ، ميگين بچه ها .

خاله مهري – آدمي كه خودش يه دونه بچه داره ، هميشه حسرت چندتا ديگه هم داره.

– فداتون بشم.

خاله مهري – ميدوني دردم چيه ؟

– خدا نكنه شما دردي داشته باشين.

خاله مهري – دردم ترس اينه كه يه روز از اين خونه بري ، وجودت واسه هممون بركته مادر ، كاش موندگار اين خونه بشي.

– اگه دختر بدي بودم دليل نميشه اينجوري نفرينم كنينا.

خاله ميخنده و چقدر تلخ ميخنده.

وثوق روي پله هاي تراس خونشون نشسته و انگار سبك تر شده امروز ، به اندازه اين شش سال بزرگ شدن عاطي سبك شده.

*******

ميدونستم پشت خطي دارم ولي صيام دل نميكند.

– جان دل مامان من كار دارم ، شب برميگردم حرف مي زنيم.

– حرف نمي زنيم ميريم بيرون.

– چشم ، حالا ميشه قطع كنم ؟

– خب قطع كن.

خنديدم و بوسي براش فرستادم و پشت خطي رو جواب دادم و صداي نگرون خانوم گل تو گوشم پيچيد.

– الو آمين.

– الو سلام.

– مادر ، آب دستته بذار زمين بيا كه…

صداي خانوم گل كه قطع شد بعد از چند ثانيه صداي محكم مردي تو گوشم پيچيد كه يك عمر حسرت بابا گفتن بهش به دلم مونده بود.

– چرا هيچي سر جاش نيست؟ من ساعت يازده پرواز دارم.

– چـ….چي شده ؟

– هيچ كدوم از لباسام نيست ، بيا خراب كارياتو درست كن.

به اين جملش لبخند ميزنم و ميدونم كه كارش گيرمه ، مثه همه اين چند سال كه موقع بيرون رفتن و سفر ،كارش گيرم بوده.

– تا نيم ساعت ديگه اونجام.

نگام به ساعت بود و ميدونستم از وقت اداري گذشته و تقه اي به در رئيسم زدم و وارد اتاقش شدم و نگام به اون همه دود سيگار دورش افتاد.

خيره نگام كرد و بي حوصله منتظر شد.

– من ميتونم برم ؟

– كجا ؟

– الان وقت اداري…

– من پرسيدم چرا حالا ؟ گفتم كجا ؟

– من…

– خونه سهراب جونت ميخواي بري؟

– نـــه…چيزه…يه سر برم خونمون.

– خونتون؟

– جمشيد خان كارم داره.

– فكر كنم جمشيدخان پيشكشت كرده بود ، آره؟ من حافظم خوب نيست ولي فكر كنم همين مايه جات بود ، نديدم جايي كسي به پيشكشي كه ارزوني كرده نياز داشته باشه.

نگام درگيرش بود و من متنفرم بگم كه امروز چقدر تو اون پيرهن جذب خاكستري خوش تيپ تر شده.

بغصم رو پس زدم و گفتم : ميتونم برم ؟

– برو پاركينگ ، ميخوام باباتو ببينم ، كار دارم ، ميرسونمت.

سري تكون دادم و به خودم كه اومدم به ماشينش تكيه زده بودم و اون طرفم قدم برميداشت.

كنارش نشستم و اون نيمرخمو زيرچشمي ديد زد و گفت : چي كارت داره؟

خجالت كشيدم كه بگم بابام ميخوادم تا فقط براش چمدون ببندم.

– نميدونم.

– دوسش داري؟

نيمرخ جذابش رو خيره نگاه كردم و تو دلم ناليدم كه ” عاشقشم”.

– پس دوسش داري ، جالبه ، اون آدم حسابت نميكنه و تو دوسش داري.

– اون…اون بابامه.

– باباته و صداش ميزني جمشيدخان؟

– خيليا بابا مامانشونو به اسم صدا ميزنن.

– داري خودتو گول ميرني.

– هميشه همه گولم زدن ، خودم حق ندارم خودمو گول بزنم؟

نگام به در خونه بود و نگاه اون به نيمرخ من.

خانوم گل كنار گوشم يه ريز نق ميزد و من پله ها رو بالا ميرفتم و چقدر جمشيدخان عصبي بود امروز.

بي حرف نگام كرد و من سلام كردم و با همه عشقي كه تو خودم ميديدم به عادت شروع كردم.

همه چي سرجاش بود و جمشيدخان اخمو لبه تخت نشسته بود و من بابت گرمي اتاق مانتو از تنم درآوردم و با اون تاپ دكلتم باز مشغول شدم.

– سفرتون چند روزه است ؟

خيره بهم بود و زير لب گفت : پنج روز. ، ميرم استانبول.

– باز با شركت طراحي به مشكل برخوردين ؟

به جاي جواب سوالم گفت : پشت بازوت چي شده ؟

دستم ناخودآگاه روي رد كمربند كشيده شد و ابلهانه يه لبخند تو اجزاي صورتم دوئيد و گفتم : هيچي ، خورده به در.

ناراحت نشد ، شايد فقط از سر كنجكاري پرسيد.

لپ تاپش رو دست گرفت وخيره به مانيتورش گفت : ميزنتت؟

بغض ناخون ميكشيد به گلوم و دلم پيچ ميخورد و قلبم چقدر امروز درد ميكنه.

– من عادت دارم.

تقه اي به در خورد و نگاه من به اون آدمي افتاد كه به چارچوب يه وري تكيه داده به كاراي من نگاه ميكرد.

جمشيد خان – تو اينجا چي كار ميكني؟

تيام – از آيلين خبري دارين؟

جمشيد خان – خوبه ، داره واسه كريسمسش برنامه ميريزه.

من فقط طالقان رفتم و خواهرم واسه كريسمسش برنامه ميريزه.

تيام – كي برميگرده؟

جمشيدخان – احتمالا بعد از نوروز.

از كنار تيام گذشتم تا كيف چرم مدارك جمشيدخان رو از اتاق كارش بردارم.

كنار در اتاق متوقف شدم و صداشونو شنيدم و چقدر امروز قلبم درد ميكنه.

تيام – اون سربارمه.

جمشيدخان – مجبور نبودي بدزديش.

تيام – حالا چه فرقي داره با قبلش ؟ الان يه دختر بچه صيغه ايه كه هيچ آينده اي نداره ، بعد از برگشتن آيلين اون نميتونه تو خونه من بمونه.

جمشيد خان – حداقل تو واسه لجبازي آبرو منو جلو هيشكي نبردي.

تيام – من تو عمرم واسه هيچ كس دلم نسوخته ولي اين دختربچه خيلي ترحم انگيزه.

جمشيدخان – ميخواي به چي برسي؟ ترحم ؟ ترحم داشتي و اينجوري از خجالتش دراومدي ؟ واسه من اداي آدماي مهربونو درنيار ، تو هيچ وقت جز خودت به هيچكس فكر نكردي.

تيام – من مثل شمام ، من و شما هيچ فرقي نداريم.

آروم از در گذشتم و باز بغض پس زدم و لبخند رو لبم كشوندم و گفتم : استانبول هوا خيلي سرده ، لباس گرم براتون گذاشتم ، به نظر من بهتره توي جلسه سعي كنين فعال ترين طراحشونو جذب كارخونه كنين ، قيمت بالاتره ولي حتما سودآوري بيشتري به دنبال داره.

سنگين بود نگاه جفتشون و من خم شدم و قطره اشكم چكيد روي چمدون چرم و لبم ميون دندونام گير كرد.

– سفر خوبي داشته باشين.

مانتو و كيفم رو چنگ زدم و پله ها رو سريع پايين اومدم و خانوم گل دنبالم حرف ميزد و من چرا امروز اينقدر قلبم درد ميكنه؟

روي صندلي هاي انتظار مترو نشسته بودم و نگام پي اون فال فروشي بود كه لبخندش خيلي واقعي تر از من رو لبش مي درخشيد و من امروز به صيام قول دادم.

صيام رو با ذوق و شوق با خودم همراه ميكنم و اينبار دوتايي لباس مي خريم و ذرت مكزيكي مي خوريم و سوار تاكسي كه ميشيم صيام تو بغلم ميشينه و سر روي شونم ميذاره.

– صيامم؟

– بله ؟

– تو منو دوسم داري؟

– آره ، خيلي ، يه عالمه ، قد همه ستاره هاي آسمون .

– من ميميرم برات.

دلم خوش اينه كه مرد كوچيك زندگيم اينبار منو دوسم داره ، بي خيال كه بابام خم به ابروش نياورد بابت جاي كمربند ، بي خيال كه شوهرم همراهيم ميكنه تا از ليليش خبردار بشه ، من با بچم خوشم ، هرجاي اين شهر من كنار بچم ، ميون گرماي اين عشق خوشم.

*******

بنداي كتونيم رو لي لي كنون مي بستم و لقمه اي كه خاله به زور تو حلقم چپونده بود رو ميجوئيدم و به در كه رسيدم سالار دست به سينه جلو روم قد كشيد و من يه نگاه به اون تيپي كه اول صبحي زده بود خيره شدم.

– سلام آمين خانوم ، كجايين كم پيدا ؟

از كنارش گذشتم كه در عرض سه ثانيه تو پورشه آبي متاليكش پرت شدم و اون هم كنارم نشست و من شوكه به گازدادنش تو خيابونا نگاه ميكردم.

– چته تو ؟

– تو رفتي زن اين مرتيكه شدي كه چي ؟ هر چي اون بابات گفت تو بايد غلامي كني واسه حرفش ؟

– سالار بزن كنار ، داره ديرم ميشه.

– به درك.

– سالار…

– سالار و درد ، اون از سارا كه جا گذاشته رفته ، اينم از تو .

– سالار حوصلتو ندارم.

– نه بابا ، حوصله پسرداييمو چي ؟ داري؟

– من با آدمي كه حرمت سرش نميشه زير يه سقف نميشينم ، حس امنيت ندارم.

ماشين كنار اتوبان كشيده ميشه و نگاه سالار ناباور منو نشونه ميره و انگار خيلي ضربم كاري بوده.

– چي گفتي؟

– واقعيتو.

– داري چي بلغور ميكني واسه خودت؟

– بعد آهو چشم ترسيده، اينه كه فهميدم آدم به رفيقش هم نميتونه اعتماد كنه.

اجزاي صورتش شل ميشه و ميناله كه…

– سارا هم ميدونه؟

– آهوي من اونقدر خانوم هست كه رابطه خواهر برادريو خراب نكنه ، خدا رو شكر كه اينجور خانومي لنگ آدمي مثه تو هم قرار نيست بشه.

– چي؟

– داره ازدواج ميكنه ، تا آخر اون ماه مراسمشه.

برقي تو چشماش ميدوئه و نفساش صدادار ميشه.

– با كي؟

– نميشناسي.

– يهويي؟

– به تو چه ؟ تو كه غلطتو كردي ، ديگه چيكار به شوهرش داري؟

– پسره مشكلي نداره؟

– نامرد خيلي تو اين شهر ريخته ولي مرد هم گاهگداري پيدا ميشه.

– پس همه چي اوكيه ، ايشالا كي دعوت ميشيم به صرف شيريني؟

– ببين سالار من سارا نيستم كه عقده هامو سرت هوار كنم ولي صبرم حدي داره ، بخواي اذيت كني و موش بدوئوني مجبور ميشم شوتت كنم طرف سارا و خودت تا تهش برو.

به ماشينيا نگاه ميكنه و ميگه كه…

– پسره آدم هست؟

– حداقلش مثه بعضيا حيوون نيست.

– متلك ميندازي؟

– كارت از متلك گذشته سالار ، تو نمك خوردي و نمكدون شكستي.

– با من بد نباش ، سارا بده تو بد نباش ، دلم تنگ بچگيمونه.

– بچه كه بوديم خيلي مرد بودي ، هرچي بزرگتر شدي جا مردي نامردي ياد گرفتي.

– حيوونه هم كه باشم تا ته دنيا تو برام آميني ، همون كه وقتي اولين بار بغلش كردم يه سالش بود و لپ اناري ، تا ته دنيا سارا و تو برام رفيقين ، منم تا ته دنيا واسه شما دوتا پشتم.

– من و سارا پشت نميخوايم ، مرد ميخوايم.

از اون پورشه ميزنم بيرون و سالار همه چي داره الا يه جو عشق.

*******

سارا جلوم قدم رو ميره و من انگشتامو تندتر حركت ميدم روي كيبورد و نقشو به جونم پذيرا ميشم.

– آمين اگه تا دو ثانيه ديگه از پشت اون مانيتور بلند نشي اون مانيتورو رو سر شوهرت خراب ميكنم.

– ميكشه منو اون شوهرم اگه اين نامه رو تموم نكنم.

فقط سرعت قدماي مهسا حس شد و باز شدن يهويي در اتاق و مني كه قبر ميكندم كنار ميزم.

سارا– بهتره بهش مرخصي بدي چون كلامون بد ميره تو هم.

تيام – بابت چي؟

سارا– آخرين باريه كه چيزي ازت ميخوام تيام خان ملكان.

سكوت تو فضا حاكم ميشه و تهش تيام خان با اون صداي بم و لعنتيشون ميفرمان كه…

تيام – همين يه بارو ، بهش بگو ميتونه بره.

دلگيرم از اين مرد ولي باز هم مرامشو عشق است كه روي سارا رو زمين ننداخت.

يه ساعت بعد كه زير دست گريمور ميشينيم و غرغراي سهراب رو زيرسبيلي ردش ميكنيم آهو با اون چشماي نگران ميناله كه…

آهو – مطمئني كه ميخواي…

– مطمئنم ، من بيشتر از اينا به سهراب بدهكارم.

– به من چي؟

نگام روي اون درياي محبت ثابت ميمونه و قدمام كشيده ميشه طرفش و دلم حجم آغوششو نفس ميكشه.

– چرا بي خبر؟

گونه هام با بوسيدنش عطر مادرانه ميگيرن و نگاهش تو صورتم چرخ ميخوره و ميگه كه …

مامان فرشته – خوبي عمرم؟

– تو خوب باشي من عاليم ، اينجا كجا شما كجا؟

مامان فرشته – لباساي امشب كار منه ، سهراب هم خواسته حداقل تو اين جشن شركت كنم.

دست كسي كه روي شونم ميشينه ميخندم و ميگم كه…

– يكي طلبت سهراب خان.

سهراب – گفتم برات سوپرايز باشه خانوم خوشگله ، لباستو هم تا قبل از پوشيدن بهت نشون نميدم.

مامان فرشته – دخترمو اذيت نكن.

سهراب – ما غلط بكنيم دختر شما رو اذيت كنيم استاد.

سارا – زبون نريز واسه خاله جونم.

آهو نرم خنديد بابت اين عشوه خركي و لعيا ، دوست دختر چند ساله سهراب هم به جمع اضافه شد.

مامانم كه باشه دنيا باهامه.

زيردست گريمورم و نفس نميتونم بكشم و مامان يه ريز داره از اين كوروش خان حرف ميزنه و نگرانه كه آرمانم نخوره اين موجود عظيم الجثه رو و من ميخندم بابت شيطنتايي كه آرمان چند وقتيه تو اوج بلوغ جوونيش گرفتارش شده.

مامان فرشته – اِ نخند تو هم ، به خدا داشتم آب ميشدم از خجالت جلو خانومه ، پسر خرس گنده كار كه به صورت كسي نداره ، همينجور شماره ميده ، زنه با شوهرش اومده بود و اين آرمان گور به گور شده هم نميدونم كجا قايم شده بود كه پيداش نبود.

سارا – خاله نزن تو پر بچه.

آهو – نه فرشته جون از حالا جلوشو بگيري خيلي بهتره تا فردايي پس فردايي از دستت در بره.

مامان سري تكون ميده و چقدر زود داداش آرمان بزرگ شد و تني تر از هر تني جاش توي قلبم محكم موند.

*******

به لباس طراحي مامان و سنگين تو تنم خيره ميشم و مامان دست روي شونم ميذاره و از آينه استرسمو نگاه ميكنه و ميگه كه…

– اگه دختر مني كه ميتوني.

– ميترسم مامان ، از اينكه زحمت تو و سهرابو خراب كنم ميترسم.

مامان لبخندي بهم هديه ميده و با صداي سهراب نفس عميقم ميشه آخرين خاطرم از پشت استيج و با همه اون اصولي كه اين همه سال تحت امر مامان فراگرفتم پا روي استيجي ميذارم كه معلوم نيست چند جفت چشم بهش خيره است.

نگاه مغرور شدم مستقيم هدف نگاه كسي قرار ميگره كه وجودش به فشارم افت شديدي وارد ميكنه و چه غريب خودمو ميون اون همه ناباوري پيدا ميكنم و عقب ميرم و قدمام جلوي قدماي عقبي قرار مگيره و همچنان سرم بالاست و قيافم مغرور و ضربان قلبم روي هزار.

پشت استيج وقتي براي رفع استرسم پيدا نميكنم چون دست تو دست سهراب و مامان براي اختتاميه مراسم قدم روي استيج ميذارم و دست گرم و نرم مامان ميون دستم بهم حس حمايت شدن ميده و دلم گرم ميشه و وجودم استرس رو پس ميزنه.

صداي دست زدن رو كه ميشنوم برميگردم و واقعا اين قسمت مراسم مذخرفه كه بايد ميون اين همه آدم رژه برم و اونا نگام كنن و من با لبخند باهاشون خوش و بش كنم تا لباس تو تنم فروش بره.

سارا با اون لباس دكلته شكلاتي و پر از كار دست حسابي دلبري ميكنه و باز نگاه من ميفته به اون آدمي كه با اخماي هميشگيش كنار چندتا آدم آشناي ديگه در حال برانداز كردنمه.

دست مامان كه دور كمرم ميپيچه و صداش به گوش دلم ميرسه وجودم باز از ترس تهي ميشه.

– اونقدرا هم بچه بدي نيست.

– بد نيست…وحشتناكه ، يه نمونه عجيب از جمشيدخان ، هميشه ازش يه اسم بود ، سالار بود ، سارا بود ولي هيچ وقت تيامي نبود.

– چون تو وقتايي پيشم بودي كه فريال با بچه هاش مي آوردت ، تيام رو كم نديدم تو اين همه سال ولي هيچ وقت اين ملاقات تو طالقان نبوده.

صداي گرم مردي تو گوشم ميپيچه و نگاه من هيجانزده بهش ميفته و چقدر بودن با اين موجود باعث نقطه ضعف به آدم دلگرمي ميده.

– حتي فكرشو نميكردم كه تو اين شو شما رو به عنوان ستاره ببينم.

لبخندي نرم تر از همه لبخندام رو لبم ميشينه و كارن مشغول حرف زدن با مامانم ميشه و مثه همه در حال اعتراف به اين مهمه كه به مامانم اصلا نمياد دختر به اينبزرگي داشته باشه و مامان مثه همه خانوما از اين تعريف حسابي ذوق ميكنه و من لبخند ميزنم به اين همه ملاحت مامان.

– فكر ميكنم خيلي وقته كه همو نديدم عمه جون ، درسته؟

صداي بم و لعنتيش تو گوشم اكو ميده و من لبخندمو حفظ ميكنم و چقدر نگاه كارن زند شفاف به صورتم خيره است.

مامان ، تيام جونشو بغل ميكنه ولي ميدونم كه از اين كوه يخ دلخوره و تيام دست آزادشو به بازوي خالي از هرگونه پوشش من بند ميكنه و داغيش تن ميسوزنه ، دل ريش ميكنه ، نفس به شماره ميندازه و نگاه كارن زند چقدر مات اون دستيه كه مالكانه بازوي من رو فشار ميده .

بعد از فراغ بال از آغوش عمه جون تيام خان دست طرف كارن دراز ميكنه و ميگه كه…

تيام – سحر كجاست ؟

كارن با ترديد دست تو دست تيام ميذاره و از گوشه چشم به من خيره ميشه و ميگه كه…

كارن – ايران نيست.

نگاه من ميره طرف بهزادي كه با سالار وايساده و با نگاش خراميدن سارا رو ميون اون همه چشم به نظاره ميشينه و سالاري كه اون مايع زرد رنگ رو قلپ قلپ بالا ميره و دست سارا كه روي شونم ميشينه حواسم از اون دوتا پرت ميشه و چشمام جهت نگاش رو دنبال ميكنه قلبم تو سينه ضربان ميگره و من امروز خيلي ازت دلگيرم اي مرد.

سارا – اينجا چيكار ميكنه؟

آهو – انگار سهراب هيچكسو از قلم ننداخته.

مامان فرشته – دخترا آروم باشين.

حضور بهزاد و سالار جمع رو تكميل ميبخشه و سالار بي خيال اون همه آدم اول خاله جونش رو چند دوري مورد مرحمت قرار ميده با اون بوساي شيش و هشتش و تهش من رو بغل ميزنه و ميگه كه…

سالار – معركه بودي امشب كوچولو.

بهزاد هم با لبخندش مهربوني ميكنه و نگاه سالار هم چندي روي آهو ميمونه و قدماي اون آدمي طرفم برداشته ميشه كه اگه همه دنيا هم پشتم باشن و اون عليهم من از پا ميفتم.

نگاهخيرش به مامانمه و من ميدونم كه پشيمون بوده همه اين سالا و هر روزش با فكر به از دست دادن مامانم گذشته.

دستش طرف مامانم دراز ميشه و من لبخند ميزنم و مامان هم با همون آرامشش دست مردي رو فشار ميده كه به خاطرش از همه روياهاي دخترونش گذشت.

جمشيدخان – فكر نميكردم اينجا ببينمت.

مامان فرشته – من هيچ وقت روزاي قوت آمينمو از دست نميدم.

با اشاره سهراب ببخشيد ميگم و دنبال امر و نهيش راه ميفتم و هركس ميخواد لباس رو بخره سهراب ميگه كه…

سهراب – اين لباس هديه طراحمونه به آمين جان كه البته دخترشون هستن ، اگه مدنظرتونه ميتونين روي دوماه آينده روش حساب كنين.

امشب فقط يه شو لباس نيست ، يه ديدار دوستانه و تشريفاتيه كه همه كله گنده هاي شهر بهش پا گذاشتن.

از اون همه نگاه كه خلاص ميشم گرمي حضوري رو كنارم حس ميكنم و كارن هميشه اينقدر جنتلمنه؟

– من دوبار ازدواج كردم ولي ميتونم به طور قاطع بگم كه هيچ وقت حس خوشبختي نداشتم ، چندسال پيش از يه دختر خوشم اومد، البته فقط خوشم اومد و اون جوابش منفي بود و رفت پي عشق قديميش و الان خيلي خوشبخته ، خوشحالم كه دنبال خوشبختيش رفت…امشب حس كردم تو هم هيچ وقت حس خوشبختي نداشتي ، غم نگات عجيب بود وقتي كه جمشيدخانو ديدي.

– شايد تنها حسي كه از ديدن اون مرد تو من به وجود نمياد همون غم باشه ، من با وجود اون مرد خيلي از حساي ديگه رو تجربه كردم.

– نسبتت با تيام چيه ؟

– من…

– آمين…

انگار موش رو انداختن تو آتيش و من چقدر حساب ميبرم از اين مدل صدا كردنش.

نگاش كه ميكنم با سر اشاره ميكنه كنارش راه بيفتم و من يه ببخشيد به ريش نداشته كارن ميبندم و همراه اون آدمي راه ميرم كه نيمي از زناي مجلس چشمشون به اون همه تيپ و خوش قيافگيش بنده.

توي باغ ارث رسيده سهراب وايميسته و عصبي سرتاپامو نگاه ميكنه و مي توپه بهم كه…

– همين الان ميري اين لباس مسخره رو درمياري و برميگرديم خونه ، ما يه خرده حسابي امشب با هم داريم ، شيرفهمي كه؟

نه جناب نيستم ، من شيرفهمي بلد نيستم نه امشب كه…

– نه.

– چي؟

تمسخر قاطي لحنشه و من امشب مسخره نيستم ، نه امشب كه…

– نميام ، من هيچ جا نميام ، من بايد تا ْآخر مراسم باشم ، سهراب اينقدر خرج نكرده كه من مراسمشو داغون كنم.

– دوست ندارم يه حرفو دوبار تكرار كنم ولي امشب عجيب مهربونم و لي لي به لالات ميذارم و باز تكرار ميكنم كه بري لباساي خودتو بپوشي و بريم خونه.

امشب نه ، نه امشب كه…

– منم امشب تا زمانيكه سهراب بخواد پا به پاش تو اين مهموني سرپا واميستم و خم به ابروم نميارم ، چون اينجا فقط آمين مطرح نيست ، اينجا آدمايي مهمن كه من واسه خاطرشون همه زندگيمو ميدم ، اگه تو دستاي من هنره واسه خاطر وجود مامانم و سهرابه ، اگه من امشب واسه اولين بار به چشم اومدم واسه خاطر مامانم و سهرابه ، اگه امشبآيليني نبوده تا پشت وجودش به چشم نيام واسه خاطر آدماييه كه يه عمر جاي آدماي ديگه زندگيم مرام خرج كردن ، امشب نه شما رئيسي نه من آميني كه گوش به زنگ باشم تا اوامرتون رو زمين نمونه ، من امشب هيچ جا نميام .

نگاش پر اخم تو صورتم چرخ ميخوره و صداي جمشيدخان از اون همه حس بيرون ميكشونتم.

جمشید خان – انگار هوا داره سرد میشه.

به اون استیل جذاب ایستادنش خیره بودم و دلم فشرده میشد زیر بار این همه حسرت مونده بهش.

مامان فرشته – آمین اینجا چی کار میکنی؟ سهراب کارت داره.

به طرفش قدم برمیدارم که صدای تیام جریان هوا رو میشکافه و نگاه هر سه ما رو به خود میکشه.

تیام – یادت باشه خودت انتخاب کردی.

اخمای جمشیدخان در ادغام هم درمیاد و مامان از اون همه طلب موج زده تو صدای تیام حرص میکنه و بینی چین میندازه و باز رو به من با صدای بلند تر میگه که…

مامان فرشته – آمین…سهراب…

مامان تو پیچ راهرو گم میشه و من دنبالشو میگیرم که باز حرفای دو نفره اون دو مرد زیادی شبیه هم منو از رفتن منع میکنه و گوشم شل میشه و …

جمشیدخان – بچه که بود…آمینو میگم ، کاراش حرف نداشت ، جنمیو داشت که تو هیچکدوم از دور و بریام ندیدم ، مطمئن بودم یه روزی بدون من واسه خودش یه چی میشه ، نه خیلی بزرگ ولی اونقدر بااستعداد بود که خیالم جمع این باشه که این دختره اگه یه روزی از در خونم زد بیرون عمرا شب سر گشنه زمین بذاره ، پونزده سالش که شد ، شد دست راستم ، مدیر برنامه هام ، هرجوری دوست داری اسمشو بذار ، ولی یه روز که نبود اون روز کلا بر وفق مراد نبود ، دلیل درس نخوندنشو هیچ وقت نفهمیدم ، فقط اینو میدونم که حتی آیلین هم با اون مدرکش نمیتونه مثه آمین جربزه خرج بده ، حق میدم به آیلین خودم لا پر قو بزرگش کردم ، اینا رو میگم که فکر نکنی آمین اگه بچه است بی جربزه هم است ، اگه کتک میخوره و صداش هم در نمیاد دلیل توسری خور بودنش نیست ، اون تو این چند ساله تو سری نخورده ، تو ذاتش گله و شکایت نیست ، میخوام بگم آمینی که زیر دست فرشته بزرگ بشه چیز خوبی از آب در میاد.

تیام – خواب نما شدی جمشیدخان ؟ حس پدریت زده بالا ؟ مهربون نبودی این همه جمشیدخان ، مخصوصا اون روزی که به زور صیغه می بستیش به ریشم اصلا مهربون نبودی ، اینا رو میگی که چی بشه ؟

حمشید خان – این همه سال آمین بدون مهربونی من بزرگ شده از این به بعدش هم میتونه ، نه من آدم مهربونی کردن بهشم نه اون آدم محتاج مهربونی من ، تو اون چند روز سفرم خیلی فکر کردم ، اگه لجبازی با تو نبود عمرا میذاشتم ….

تیام – میذاشتی چی ؟ آیندش خرابه جمشیدخان ، امشب عجیب شدی جمشیدخان.

جمشیدخان – یادمه آخرین باری که جلو رو من گریه کرد ده سالش بود ولی اون روز…

مکث جمشیدخان نفس می برید و دل ریش میکرد…

حمشید خان – بهش بگو برگرده ، دیگه نیازی نیست این یه سالو تو خونه تو…

تیام – نه جمشیدخان ، اینبارو اشتباه کردی ، من آدم قراردادم و تا تهش هم میرم ، کارت عروسی من و آیلین که پخش شد بی خیال اون دختر جربزه دارت میشم …راستی خبر داری همین دختر جربزه دارت منشی منه ؟ همچین خوشم میاد از کارش ، بلده.

جمشید خان مثه همه روزای زندگیش بی تفاوت خاموش موند و من تو حجم اون روی سکه امشب جمشیدخان چه فنا شده دست و پا زدم.

*******

سهراب دست دور شونم انداخت و من خندیدم و چقدر امشب سنگینی نگاه حس کردم و چقدر مچ نگاه کارن زندو گفتم و دلم خوش اون همه جذابیت و جنتلمنیش شد و هی دم به دقیقه اون روی وجودم یادآوری تاهلشو میکرد و میخورد توی ذوقم و باز شاخ و شونه های عجیب و غریب رئیس جان هم تن و بدنم رو میشکافت و من دلم خوش وجود مامانی بود که پشت سپر دفاعیش میتونستم همچنان بتازونم و حالگیری رو تماما و کمالا به جا بیارم.

با اشاره سارا و سعی در حفظ همون قدمای موزون و مرد به دام کش راهی اتاق گریم میشم و سارا تو پیچ راهروی اون خونه پیچ در پیچ خفت گیرم میکنه و میگه که…

– گاومون دوقلو زایید.

– چی شده ؟

– آهو…

– آهو چی ؟

– میگم آهو…

– درد و آهو ، میگی یا همچین بزنمت که لال از این دنیا بری.

– سالار…

– نه مثه اینکه کتک واجب شدی امشب.

– دِ یه لحظه ساکت شو من حرفمو بزنم ، آهو و سالار تو اتاق گریمن.

زنگ خطر زده میشه و آهو تنهاست ، با اون مرتیکه ای که به سیاهی کشوندتش تنهاست.

سر جفتمون به در چوبی می چسبه و صدای داد و فریاد سالار چه واضح به گوش میرسه.

سالار – مطمئن باش من حال تو یکیو میگیرم.

آهو – اونقدر بی ارزشی که حتی لایق یه سیلی هم نمیدونمت.

خشم اژدهای سالار جان فوران میکنه و دست سارا بازومو چنگ میزنه و من جای سالار خواهرشو واسه شاخه و شونه نشونه میرم.

سالار – من بی ارزشم ؟ اون وقتی که عاشقتم عاشقتم میگفتی بی ارزش نبودم انگاری.

آهو – هر کسی تو زندگیش روزای خریت هم داره.

علامت دست سایه رو به معنی پرفکت میبینم و خندم میگیره بابت اون حلقه شکل گرفته میون انگشت سبابه و شستش و یهو صدای جیغ آروم آهو نگاه جفتمونو به جاکلید میندازه و در نبردی تن به تن من موفق به دیدن صحنه ای بس هالیوودی میشم و جیغم رو تو گلو خفه میکنم.

سالار آهو رو میون خودش و دیوار گیر انداخته و لب هاش رو به مراد دل می رسونه و آهو گاهی اشک میریزه و من مطمئنم که اون صحنه های دلخراش ت*جاوز عمرا از ذهنش پاک بشن.

سالار بی خیال آهو که میشه با اون ولومی که به زور از اون چند میلی متر جاکلیدی به گوش میرسه میگه میگه که…

سالار – این کارو کردم که یادت بمونه من واست چی بودم.

دستگیره در که تکون میخوره من و سارا شش متر عقب می پریم و چشمای سالار بهت زده میخکوب ما میشه و نگاه من پی آهوییه که خودشو به صندلی میز گریم رسونده و نگاش بارونیه ، سالار روپر حرص کنار میزنم و می چپم تو اتاقی که آهو توش داره به مرز جنون میرسه.

سالار رفتنمو دنبال میکنه و به چشمای اشکی آهو که میرسه عصبی دست تو موهاش میکشه و سارا جر و بحث رو با خان داداشش شروع میکنه.

سالار که از اتاق میزنه بیرون و سهراب به دنبالمون میاد مجبوری باز راهی سالن میشیم و اینبار نگاه من گیر میکنه به مامان و جمشیدخانی که گوشه ای در حال حرف زدنن و جمشید خان از اون لبخندای خاص یه وریشو نثار مامان میکنه و گیلاس آبجوشو بالا میره و مامان از اون دور بهم لبخند میزنه و چقدر چشم هاش برق دارن امشب.

بهزاد اشاره ای میزنه و من بالاجبار به جمع سه مردی وارد میشم که از اول مراسم زیادی رو مخم بودن.

بهزاد یه لبخند مردونه شیک تحویلم میده و من جوابش رو سرسری میدم و اون میگه که…

بهزاد – خسته ای؟

دلخورم…دلخورم و نگام از تیام میلغزه رو سالار…دلخورم و امشب فقط کارن زند با اون لبخندای استثنائیش بهم قوت قلب داده بود…دلخورم و عجیب دلم برای صیام مامان تنگه.

تیام – این مراسم مسخره کی تموم میشه؟

سهراب – بالاخره امشب یه نقد هم شنیدم ، مستفیضم کردین جناب ملکان؟

سهراب دوستانه دست دور شونم میندازه و من از این همه دوستانه هاش متشکرم.

نگاه تیام به دستیه که دور شونم حلقه است و سهراب باز میگه که…

سهراب – من نمیدونستم آمین یه آشناییتی با شما داره.

تیام مغرورانه دست توی جیب شلوارش میبره و لباش رو یه وری میکنه و تمسخر قاطی لحنش میده و میگه که…

تیام – فکر کنم از یه آشناییت بیشتر باشه ، اینجور نیست آمین؟

قبل از اینکه اون آدم مغرورِ شکست خورده ی امشب زهرش رو بریزه خودم موضوع رو جمعش میکنم و میگم که…

– سهراب جان ایشون رئیسم هستن.

سهراب – اوه ، پس شما آمینو از ما دزدیدین.

لعیا با اون لباس محشر و دنباله دارش به جمع وارد میشه و دست دور بازوی سهراب میندازه و سهراب هم یه نگاه پرمحبت حواله اون عشقی میکنه که همه خبر داریم واسه خاطرش چه کارها که نکرده.

لعیا – آمین ، عزیزم ، فرشته جون باهات کار داره.

نگام میگرده روی مامان و جمشیدخان و مامان با نگاش تشویقم میکنه تا به طرفش برم و من از اون همه سردی وجود جمشیدخان میترسم ، از جلوی مامانم خرد شدن میترسم ، از این همه بزدلی کاشته شده تو دلم میترسم.

با اجازه ای حواله جمع میکنم و دنباله لباسم سنگین تر از همیشه به دنبالم کشیده میشه و میونه راه میبینم که کارن زند هم به جمع دوتایی مامان و جمشیدخان وارد شده و با نگاش به استقبالم اومده و من چقدر از اون استایل ایستادنش خوشم میاد.

دستن مامان رو میگیرم و به جمشیدخان خیره میشم و اون هم با نگاش بالا پایینم میکنه و صدای کارن زند میون این همه حسای مختلف من جولون میده.

کارن – امشب عالی بودین ، من همیشه از طرحای سهراب خوشم اومده ولی امشب یا اون کولاک کرده بود یا شاید وجود شما به لباس اینجور ذهنیتی به بیننده میداد.

ابروی جمشیدخان یه وری بالا رفته بود و این یعنی اینکه زیاد از تملق گویی کارن جان عزیز دل خوشش نیومده و من هم حرفی که از اول مراسم رو دلم مونده بود رو گفتم و خلاص کردم خودمو.

– سحرخانومو ندیدم…

اخمش نامحسوس میون دوتا ابروش خط میندازه و درسته که جذابیت تیام رو نداره ولی تو یه کلام این مرد محشره.

کارن – ایران نیست ، اون هیچ وقت سمینارای پزشکی رو از دست نمیده.

جمشیدخان – با این قضیه مشکلی ندارین ؟

کارن – ما مسالمت آمیز زندگی میکنیم.

مامان فرشته از نگاه خیره کارن به من و اون حرف آخرش ابرویی بالا میندازه و میگه که…

مامان فرشته – بعد از اینکه سحر از تیام جدا شد حتی فکرشو نمیکردم که به ازدواج دوباره فکر کنه ، تا جاییکه من میدونم اون ازدواجو مانع پیشرفتش میدونست.

کارن – برداشتی که من از سحر داشتم اینه که اون ازدواجو مانع پیشرفتش نمیدونه ، اون فقط نیاز داره که کسی با کارایی که سر خود انجام میده مخالفتی نداشته باشه.

جمشیدخان – شنیدم سهامتونو از کارخونه فرزینا بیرون کشیدین.

کارن – خب با رفتن ترانه از ایران صد در صد حداقل نیمی از ثروتش از کارخونه ها بیرون کشیده شد ، من اهل ریسکم ولی نه تا جاییکه منتظر انحصار وراثتی بمونم که ممکنه سهام من هم تحت الشعاع قرار بده.

جمشیدخان – مرگ فاروق خان واقعا غیرمنتظره بود .

کارن – خیلی ، مخصوصا برای ترانه ، به خاطر بدی هوا دو روز بعد از خاکسپاری رسید ایران ، خیلی براش سخت بود.

جمشیدخان – انگار بیشتر از یه سهامدار تو این خونواده نقش دارین.

کارن – تقریبا میشه گفت بعد از ازدواج ترانه تونستم یکی از دوستان خونوادگی نزدیک خودش و شوهرش بشم.

جمشیدخان – اگه اشتباه نکنم شوهرش همون سامیار سحابی معروفه دیگه نه؟

کارن سری تکون میده و من میفهمم که اون زنی که دنبال عشقش رفته و بی خیال احساس کارن شده همین ترانه معروفیه که کارن هر بار با لبخند اسمشو میبره.

اومدن تیام توی جمع اذیتم مینکه و بیشتر به مامان میچسبم و جمشیدخان میبینه که چطور عین سگ از تیام خان و دوماد آیندش حساب میبرم.

تیام – آمین بهتر نیست بری آماده بشی ، انگار مراسم داره تموم میشه.

مامان فرشته – آمین امشب پیش من میمونه.

تیام – خوشحال میشم امشبو تو منزل من بگذرونین.

مامان فرشته – اشتباه میکنی اینبارو ، آمین و من امشب میریم خونه آهو ، در ضمن برای اومدن به خونه تو نیازی به خوشحالیت ندارم.

لبای جمشیدخان یه وری میشه و من خیره اون لبخندی میشم که از اول شب مختص مامان بوده و جمشیدخان مچ نگامو میگیره و منم شیطونی میکنم امشب و ابرو بالا میندازم و لب کش میدم و جمشیدخان بی حرف به طرح لبخندم خیره میمونه.

کارن – بهتره دیگه من برم ، شب خوبی بود.

تیام – به سحر سلام برسون.

کارن بدون ذره ای تعصب دست روی شونه تیام میزنه و میگه که…

کارن – حتما ، در ضمن فکر نمیکردم دخترعمه ای به این خوشگلی داشته باشی.

تیام مثلا لبخند میزنه و در اصل با نگاش واسم خط و نشون میکشه و دل من میریزه و کاش یکی میفهمید که چقدر کمربندش طعم زهر میده.

جمشیدخان بی اینکه منو آدمی حساب کنه رو به مامان میگه که…

جمشیدخان – منتظر میشم برسونمت.

مامان هم کلی افاده خرج وجودش میکنه و من چشمام از این فیگورش گرد میشه و اون میگه که…

مامان – فکر نمیکنم مسیرمون یکی باشه ، من و دخترا ترجیح میدیم مزاحمت نشیم و خودمون با تاکسی بریم.

کارن رفته بود و من تو دلم از اینکه یه تعارف نزد تا ما رو برسونه حرص خوردم ولی تیام رو به عمه جانش با تشابه به جمشیدخان واسه نادیده گرفتن بنده گفت که…

تیام – چرا با تاکسی ، من که هستم .

میخوام صدسال سیاش نباشی.

مامان – اگه میخواستم برسونیمون بهت میگفتم.

مامان هم کلا با بچه داداشش تعارف نداره و یه بند رئیس جان رو مورد عنایت قرار میده و جمشیدخان عجیب از توسری خوری داماد آینده کیف میکنه.

جمشیدخان – برو فرشته ، میرسونمتون.

از این همه محبت قلمبه شده چشم باریک میکنم و بی هرچ حرفی راهی اتاق گریم میشم و میدونم که جمشیدخان واسه من و این تیپم تو این وقت شب غیرت خرج نمیده و دلش هوای زنی رو کرده که این همه سال دلش گرم بودنش بوده.

خیلی دلم پره امشب و میدونم که کنار درخشیدنم باز من همون آمینیم که نه بابام منو خواست نه تیامی که میتونست برام بشه بزرگترین حامی.

یه حرفایی همیشه هست ، که از درد توی سینه است…

*****

خواستم کنار آهو صندلی عقب جاگیر بشم که مامان تقریبا پرتم کرد صندلی جلو و خودش کنار آهو نشست و جمشیدخان هم یه چشم غره حواله من کرد هم یکی حواله فرشته جونش و من لبخند رو لبم کاشته کمربند بستم و جمشیدخان بی خیال ما سه تا موجود زنده رو به فرشته خانوم گفت : گرسنه نیستی؟

مامان هم چشم و ابرو اومده گفت : من شبا شام نمیخورم.

صدای سارا واضح شد و من از این شیطنتش زیرزیرکی لبخند زدم و جمشیدخان چقدر مهربون شده امشب…

سارا – ما هم که برگ چغندر.

حتی با ندیدن هم میتونستم میزان ضربه سقلمه آهو رو تخمین بزنم و چشم غره مامان رو مورد برآورد قرار بدم.

رد کمرنگی از لبخند رو رو لبای جمشیدخان دیدم و این همون مردیه که منو عملا از خونش پرت کرد بیرون…

جمشیدخان – یه امشب رژیمو بذار کنار.

ابروهای من بالا پرید و جمشیدخان زیرچشمی دید و این همون مردیه که هیچ وقت دوستم نداشت…

به خودم که میام پشت یه میز گرد تو یکی از لوکس ترین رستورانا نشستم و آهو لبخند میزنه و سارا پرستیژ حفظ میکنه و مامان و جمشیدخان هم در حال حرف زدنن و من هیچ وقت نتونستم بفهمم مامان چرا به خاطر یه مرد از همه چیش گذشت.

مامان فرشته – تا آخر هفته میمونم که با هم چند روزی بریم طالقان.

نگاش میکنم و جمشیدخان خیره نگاه مات من میشه و چه زجری داره دونستن اینکه این زن هیچ وقت مادرم نبوده.

جمشیدخان – چرا برنمگیردی تهران؟

مامان فرشته – من اونجا راحتم.

سارا – اونجا فوق العاده است ولی شاید بهتر باشه به خاطر آرمان یه کم از موضعت پایین بیای خاله جون.

آهو – آره خاله ، الان آرمان نیاز داره تو یکی از بهترین مدرسه ها درس بخونه.

مامان فرشته – من و آرمان اونجا خوشبختیم.

حتی مامان هم بدون من خوشبخته.

لیوان آب رو به لبای رژ خوردم میبرم و رد اشک تو چشمم میشینه و من چرا امشب کنار اون همه به چشم اومدن باز هم دلخورم.

مامان – آمین…

نگاش میکنم و میدونم که وظیفش نبود این همه محبت.

مامان – چی شده این همه ساکته دختر مامان؟

نگام جای مامان جمشیدخانی رو نشونه میره که عادت نداره هیچ وقت آمینش توی جمع دیده بشه.

– یه کم خسته ام.

مامانه ولی نمیفهمه دردم از خستگی نیست ، مامانه ولی امشب چشماش عجیب برق داره ، مامانه و من چرا این همه امشب دلگیرم؟

جمشیدخان – چرا رفتی شدی منشی اون پسره؟

سرم پایین میفته و اون تازه یادش اومده آمینی هم هست.

مامان فرشته – اون پسره اسم داره ، اگه اون دخترت جا نمیذاشت بره اونور دنیا هم الان دومادت بود.

یعنی الان دومادش نیست ؟ یعنی من دختر جمشیدخان نیستم ؟ یعنی من زن اون پسره نیستم ؟ یعنی من اینقدر بی کسم؟

چرا اینقدر من امشب دلگیرم؟

جمشیدخان – آینده آیلینو خودش تعیین میکنه.

فقط آینده منه که همه واسش تصمیم میگیرن؟

مامان – دخترت نمیتونست قبل از اینکه خبر ازدواجش با تیام تو شهر پخش بشه در مورد آیندش تصمیم بگیره ؟ خونواده ملکان آبروشون واسشون از هرچی مهمتره.

من مایه بی آبروییم؟

بلند میشم و نگاه هر چهار نفر روی من میمونه و چقدر چشمام تار میبینن.

– هوای اینجا یه کم خفه است ، میرم یه کم هوا بخورم ، میلی به غذا ندارم.

همه قانع میشن و جمشیدخان خیره میمونه بهم.

قدم که تو هوای سرد پاییزی میذارم میپکم ، از این همه غم میپکم ، از این همه سختی میپکم.

اشک میریزم و چرا امشب من به چشم همه اومدم الا اوناییکه باید میدیدنم؟

یه حرفایی همیشه هست که از درد توی سینه است…

*******

سارا و آهو زودتر از ماشین جیم شدن و من موندم تا تشکر کنم بابت شامی که نخوردم.

مامان – ممنون ، شام خوبی بود.

جمشیدخان – آره ، خیلی خوب بود ، تا کی تهرانی؟

مامان – شاید تا آخر هفته.

اینبار عقب نشسته بودم و مامان گفت : آیلین کی برمیگرده ؟

نگاه جمشیدخان از آینه منی رو نشونه میره که با این حرف مامان بیشتر تو خودم فرو میرم.

جمشیدخان – چرا برات اینقدر مهمه ؟

مامان – چون نمیخوام آمینم بیشتر از این تقاص کارای دخترتو بده.

من صیامو دوست دارم و تقاص نمیدم ، من وثوق رو دوست دارم و تقاص نمیدم ، من خاله مهری رو دوست دارم و تقاص نمیدم و من عاطی رو دوست دارم و تقاص نمیدم.

جمشیدخان – شاید هم فکر آبروی خاندان ملکانی ، خودت گفتی واسه یه ملکان هیچی مهمتر از آبروش نیست.

در ماشین که کوبیده میشه میدونم که مامان چقدر بغض داره.

دستم طرف دستگیره میره که صدای جمشید شوکم مینه.

– تو هم طرف اونی؟

فقط نگاش میکنم و چشمام پر و خالی میشن.

– یه وقتایی آدما یه کارایی میکنن که بعدا وقتی بهش فکر میکنن جز پوزخند هیچی نصیبشون نمیشه.

– مگه مجبورن یه وقتایی یه کارایی بکنن که بعدا فقط پوزخند نصیبشون بشه؟

– بزرگ شدی.

– آره من نوزده سالمه ، فکر کنم یادتون نبود ، خب کسی تاریخ تولد کلفت خونشو یادش نمیمونه.

انیبار دستگیره رو فشار میدم و از اون بی ام و میزنم بیرون و میدونم که این مرد امشب یاد خاطره هاش افتاده و چیزی جز پوزخند نصیبش نمیشه.

یه حرفایی همیشه هست که از درد توی سینه است

مثه لبخونی شاهین پر از عشق و پر از کینه است

*******

سرم رو روی سینش گذاشتم و ضربان قلبش رو به ریه کشیدم.

– مامان؟

– بگو جان مامان؟

– منو دوست داری یا دلت واسم میسوزه؟

دستش توی موهام از حرکت می ایسته و من میدونم که دل مامانم از این حرفم خون شد.

– به نظرت آدم واسه کسی که دلش میسوزه این همه میجنگه؟

– امشب باید خوشحال باشم ، چون یه بار من دیده شدم ولی خوشحال نیستم ، نمیدونم چرا ، میدونی مامان ، همیشه آرزو داشتم یه بار تو یکی از مهمونیای بابا من جای آیلین کنارش وایسم و بابا دست بندازه دور شونم و به مهموناش خوشامد بگه ، آرزو داشتم یه بار من از اون لباسای گرون قیمت بپوشم و دل از همه ببرم ، ولی سهم من همیشه از مهمونیا یا تاب آخر باغ بود یا آشپزخونه و کمک به خانوم گل ، حسود نیستم ولی حسرت زیاد دارم ، حسرت اینکه یه بار توی این زندگی بابا منو بغل کنه و من بدونم یه مرد پشتم هست ، خسته شدم مامان بسکه گدایی محبت کردم ، خسته شدم از اینکه تا یه مرد بهم لبخند زد عین عقده ایا تو زندگیم جاش دادم ، مامان من یکیو میخوام که منو بخواد ، مامان تو رو دارم درست ولی تا کی عذاب وجدان اینو داشته باشم که هروقت منو میبینی یاد مردی میفتی که کم عذابت نداده ، مامان دلم خونه از خودم ، از این خود تو سری خور ، وقتی سارا رو میبینم که واسه خواسته هاش چطور تو ور همه دنیا وامیسته دلم از خودم میگیره.

– کم گذاشتم برات ؟ میدونم که کم گذاشتم ، ولی دردت تو جونم تو خودت اونقدر کاملی که نیاز به کسی نداشته باشی.

– مامان من میترسم ، اگه آیلین برگرده تیام پرتم میکنه از خونش بیرون ، دیگه نمیتونم تو شرکتش کار کنم ، مامان من از سربار بودن بدم میاد ، نمیخوام سربار زندگی آهو و سارا بشم ، نمیخوام جای آرمانمو تنگ کنم ، مامان من از خوار و خفیف شدن میترسم ، از اینکه به خودم بیام و ببینم همه دارن فقط تحملم میکنن میترسم ، من وقتی مهمون باشم عزیزم ، وقتی اسم مهمون از روم برداشته بشه میشم سربار ، میشم طفیلی ، میشم سرخر ، میشم نون خور اضافه ، به خداوندی خدا الانش هم عذاب اینکه تو خونه تیام سربارم ولم نمیکنه ، مامان درد من آینده است ، درد من آینده ایه که آیلین برمیگرده و من باز هم ازش کمترم.

شونه های مامان که میلرزه و ضربان قلبش زیرگوشم ناهموار میشه نگام رو به صورت پر از اشکش میدوزم و مامان میگه که…

– کجا ی زندگیم اینقدر برات بد بودم که فکر کردی سربارمی؟ کجای زندگیم کم برات محبت گذاشتم که فکر کردی رو جفت تخم چشام جا نداری؟ آمینم تو تاج سر مادری ، تو همه چیز مادری ، آرمان از خداشه که وجودت همیشه سایه سرش باشه ، آخه دختر ، من به تو چی بگم ؟ غلط میکنه تیام اگه بخواد دختر منو از خونش پرت کنه بیرون ، میگم تهمینه خودش با دستای خودش بچشو زنده به گور کنه ، دیگه نشنوم از این حرفا دختر مامان.

– هنوزم دوسش داری؟

– کیو؟

– خودت میدونی.

– من تا ته دنیا عاشقشم.

– برگرده قبولش میکنی؟

– تو چی فکر میکنی؟

– من میگم قبولش میکنی ولی براش ناز کن مامان.

– چشم و چارشو درمیارم.

– گناره داره بابام.

– بابا بابا نکنی واسه منا ، طرف منی.

میخندم و میدونم که مامانم امشب دلش خوش دیدن معشوقشه.

یه حرفایی همیشه هست که از عمق نگاه پیداست…

*******

گونه نرم مامان رو بوسیدم و درتاکسی رو باز کردم و مامان گفت : پس من میرم دیدن مهربان ، تو هم زود بیا خونه ، دوباره دلم هزار راه نره.

خندیدم و لب زدم که…

– دوست دارم…

وجواب مامان مثه همیشه “تو جون مامانی” بود.

تو دل آسانسور که گم میشم میدونم امروز تیام خان ملکان خونمو تو شیشه میکنه بابت نافرمانی شب گذشته و آینه آسانسور چقدر امروز خوش تیپ نشونم میده.

تیام خان که میرسه و من بهش سلام میکنم بی حرف قهوه میخواد و وقتی فنجون قهوه جلوش قرار میگیره و منو در حال عقب گرد کردن میبینه میگه که…

– دیشب در رکاب باباجون و مامان جون خوش گذشت؟

لبخندم تنها دلیل ابراز وجودی که داره سوزوندن تا فیهاخالدون مرد قدرتمند جلو رومه.

– بد نبود.

– ببین دخترجون ، برای من مهم نیست تو چه غلطایی تو زندگیت کردی ولی خوش ندارم تا وقتیکه اسمم روته دیگه از این کارا ازت ببینم ، مگه کمه برات حقوقی که از اینجا میگیری که حالا واسه من میری خودتو جلو همه نشون میدی؟

– من به سهراب…

– به سهراب چی؟ مدیونی؟ واسه چی؟ واسه اینکه کار بهت داده ؟ پس به من هم مدیونی ، چون هم تو خونم مفت میخوری و میخوابی و هم اینکه واسم کارمیکنی ، پس با زبون خوش بفهم که دیگه نمیخوام هیچ وقت تو هیچ مجلسی ببینمت.

نگاش میکنم و میدونم که عجیب دیشب از نافرمانیم سوخته.

– من پلای پشت سرمو دیگه خراب نمیکنم.

دستم به دستگیره نرسیده تو مشت تیام گیر میکنه و نگاه ترسیدم تا چشمای اون بالا میاد و کاش یکی میفهمید که چقدر کمربندش درد داره.

– پلای پشت سرت همون سبک سریای دیشبته دیگه نه ؟…اینو یادت باشه که تا زیر چتر منی نمیذارم پا کج بذاری.

حرفش زهره و تا ته دل رو به آتیش میکشونه.

نگام لرزون نگاشو زیر و رو میکنه و چرا این مرد همه چی تمومه؟

زبونم نطق میکشه و میگم اون چیزی رو که نباید بگم و حتی دل خودم هم به گفتنش رضا نیست و فقط تنها دلیلش لجبازی با اون مرد همه چی تمومیه که جلو روم وایساده و دکمه های لباسش تا وسط سینش بازه و زنجیر آیزون از گردنش رو به رخ میکشه.

– سبک سر باشم بهتر از اینه که زیر چتر شما باشم.

به خودم که میام پرت شدم وسط اتاق و درد طرف چپ صورتم رو کنار میزنم و دردی که تو پیشونیم جریان داره رو بشتر لمس میکنم.

4.5/5 - (2 امتیاز)

Check Also

پارت ۱۶ رمان بگذار آمين دعايت باشم

– تو اینجا چی کار میکنی؟ از جام بلند شدم و به کوروشی که کنار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.