پارت ۳ رمان بگذار آمين دعايت باشم

– اون آقايي كه من ميگم دلش بد ازم پره ، انگار من خواستم كه آيلينش بره.

– با آقا مدارا كن تا آيلين برگرده.

– صدبار هم بگم تو گوشتون نميره مگه نه؟ آيلين عاشق شاهينه ، شاهين ديوونه آيلينه ، اون دوتا از هم نميگذرن ، جمشيد خان برادرزادشو با اون همه عشقي كه بهش داره رو ول نميكنه آقا رو بچسبه ، اون فقط يه وسيله پيدا كرده تا آقا رو يه مدت تو مشت خودش داشته باشه.

– جمشيدخان همچين ريسكي نميكنه.

پوزخند زدم به اون همه اعتماد به برگشت آيلين و نديد بدبختي يه دختر نوزده ساله هميشه آيلينو بهش ترجيح دادن .

*******

دستش رفت طرف كمربندش و من كنج ديوار سرما زده جمع شدم.

– كه منو دور ميزني ، از مادر زاييده نشده كسي كه منو دور بزنه و بخواد زير دست من زيرآبي بره ، امروز چندتا درس بهت ميدم كوچولو كه تا عمر داري يادت نره ، هيچ وقت نخواه از دست من فرار كني.

قدماي بلندش طرفم برداشته شد و من كولمو جلو صورتم گرفتم و صداي كوبيدن در دوباره تو اتاق پيچيد.

– تيام بيا اين درو وا كن ، تيام درو باز كن جون مادرت ، تيام به خدا دستت بهش بخوره ميكشمت.

پوزخند ميزنه آقا و من تازه ميفهمم صيغه تيامم و صداي پر از تمسخرش تو گوشم ميره.

– قرار نيست دستم بهت بخوره ، مگه نه كوچولو؟

اشكام ميريزه و صورتم بيشتر تو دل كولم فرو ميره.

اولين ضربه و جيغ من…

دومين ضربه و داد وثوق…

سومين ضربه و التماس يه زن…

چهارمين ضربه و پخش شدنم روي زمين…

پنجمين ضربه و صورتمو پشت كوله بيشتر قايم كرده…

هفتمين ضربه و كوبيده شدن در…

هشتمين…

با هفت تا بسش ميكنه و گوش ميده به صداي يه زن پشت در…

– تيام يه خداوندي خدا ، به نمازي كه ميخونم ، به قرآن تو سجادم قسم شيرمو حلالت نميكنم اگه ولش نكني.

ميبينمش از گوشه چشم و كناره چشمم تير ميكشه و ميسوزه و آتيش ميگيره.

ميره سمت در و تسمه رو دور دستش ميپيچه و قفلو باز ميكنه و درو باز ميكنه و من درد دارم…

صداي قدمايي به طرفم مياد و من تو خودم جمع تر ميشم و به التماس ميفتم.

– غلط كردم ، تو رو به قرآن نزن ، ديگه نميرم بيرون ، تروخدا.

دستي از رو زمين بلندم كرده تو گرمي آغوشش ميكشونه و لبايي جاي زخماي تازه و اثر كمربندو ميبوسه و صداي گرم وثوق پشتمو گرم ميكنه.

وثوق – مامان ببريمش بيمارستان؟

– خفه شو وثوق ، نميخوام صداتو بشنوم.

گرمي صداش و باز لبايي كه روي صورتم حركت ميكنه و ميگه…

– خوبي دخترم ؟ درد داري؟

صداي لطيف يكي ديگه تو اتاق ميپيچه و من جز گردنبند خوشه انگور جلو روم چيزي ديگه رو نميبينم.

– من الان ميرم چندتا چسب زخم و گاز استيريل ميارم.

چسب زخم ميخواد بياره و چقدر گرمي آغوش اون گردنبند خوشه انگور دار گرمه و من خوابم مياد…

*******

نگام روي اون سقف سفيد گردش پيدا كرده رسيد به اون زن بهم لبخند زده و موهامو نوازش كرده.

– بيدار شدي مادر ؟ تو كه پاك ما رو نگران كردي.

به اون همه محبت نگاه كرده دلم واسه مامان فرشتم پر زد.

دستش ميون موهام رفت و گفت : بهتري مادر ؟ سردت نيست ؟ گفتم وثوق بره تعمير كار بياره شوفاژ اتاقتو تعمير كنه.

تو جام نيم خيز شده هر چي درد و سوزش تو تنم بود خودشو نشون داد.

– خوبي مادر؟ بخواب ، الان ميرم مسكن برات ميارم دردت آروم شه.

از اتاق كه بيرون ميزنه اشكام از كنار چشمم راه ميگيره و شقيقمو رد ميكنه و بالشو خيس.

در كه باز ميشه جاي اون موج مهربوني يه دختر جوون خوشگل مياد داخل و سيني دستشو با لبخند كنارم ميذاره و موهاي تو پيشونيش افتاده رو با نوك انگشت كنار زده ميگه…

– بهتري؟

– وثوق كجاست؟

به سوالم لبخند زده ميگه…

– رفته بيرون ، حالش خوب نبود.

– زخماي صورتم خيلي بده؟

نگاش تو صورتم چرخ ميخوره و من نگاه ميگيرم و دلم خون ميشه.

– پس خيلي بده.

– خوب ميشه ، من يه كرمايي دارم ، بزني به دو هفته نكشيده پوستت صاف صاف از روز اولش قشنگ تر ميشه.

– وثوق كي مياد ؟

استيصال نگاش با اومدن اون موج مهربوني توي اتاق تموم ميشه و با خوشي به اون موج نگاه كرده ميگه…

– بيا خاله كه بايد خودمونو به اين خوشگله معرفي كنيم.

خاله اون گفته كنارم روي زمين ميشينه و دست توي موهام برده ميگه…

– من مادر وثوقم ، همه خاله مهري صدام ميزنن ، اسمم مهربانه ولي اينا خلاصش ميكنن ، اين دختره شر و شيطون هم عاطفه خانومه.

عاطفه دستمو ميگيره و فكر من ميره سمت اين كه نكنه دل وثوق…

چه خوش سليقه است وثوق.

*******

صداي جيغ و داد زيادي آشنا تو سرم پيچيده به زور از اون تشك كنده شده از در زدم بيرون و پله هاي سرتاسري رو بالا رفته به غوغاي جلو روم خيره چشام بيش از حد گشادي به همراه داشت.

– تيام به جان دايي كه ميخوام دنياش نباشه يه مو از سر آمين…

يهو تو اين همه اولدورم بولدورم نگاش كه بهم ميفته و كيفش از دستش ميفته نگاه همه رو به طرفم ميكشه و من به نرده هاي فلزي تكيه زده نگاشون ميكنم.

طرفم قدم برداشته دستشو به بازوهام بند كرده نگاشو تو صورتم چرخ ميده و بازوهام ميسوزه و دلم ريش ميشه.

خودمو عقب كشيده اخم ميكنم و با نالم متوجه دردم ميكنمش.

يهو برمگيرده و قدماي بلندش ميره طرف تيام من صيغش.

سارا – خيلي كثيفي ، خيلي.

تيام – حرف دهنتو بفهم سارا.

سارا – نفهمم همين بلا رو سرم مياري؟

آهو مياد طرفم و نگاه پر از اشكشو تو صورتم دوخته ميگه…

آهو – درد داري؟

خاله مهري وسط اون همه شاخ و شونه كشيدن اين جماعت براي هم واسه حفظ آرامش ميگه…

خاله مهري – سارا جون ، خاله بيا بشين.

سارا – نه خاله ، گذشت اون زموني كه با خيال راحت تو اين خونه ميشستيم ، حالا صابخونه خوش نداره ببينتمون ، ما هم آمينو ببريم زحمتو كم كرديم.

تيام روي مبل كنار شومينه نشسته و سيگارشو با فندك زيپوي اصلش آتيش زده با تمسخر لحنش گفت : اون وقت كي اجازه ميده زن من ، زن صيغه اي من از اين خونه بره بيرون؟

خرد شدن شاخ و دم دار نيست ، ميتونه خردي شيشه باشه يا خردي روح …

خردي روح ميتونه مال يه گارسون باشه كه يه مشتري با تمام شعور نداشتش ميزنه خاكشيرش ميكنه يا ميتونه مال يكي باشه مثل من…صيغه اي…به خاطر صيغش…

اشك كه ميدوئه تو كاسه چشمم و بغض نفسمو ميبره به وثوق به بار تكيه زده نگاه ميكنم و اون سر پايين ميندازه و من دلم ميگره.

سارا – تيام مسخره نشو ، آمين با من مياد.

تيام – اگه تو باري به هر جهتي دليل نميشه زن صيغه اي من هم باري به هر جهت باشه.

خردم ميكنه و از هيچ فرصتي نميگذره.

حضور يكيو كنارم حس كرده به اون پسر بچه كنارم وايساده و به اون جماعت وسط سالن سر من با هم درگير نگاه انداخته لبه پله نشستم و گفتم : تو هم مثه من بيدار شدي؟

نگام ميكنه و عقب ميكشه و حق داره عقب بكشه .

لبخند تلخمو كه ميبينه اونم روي پله نشسته با اون لحن از سنش بعيد ميگه…

– تو كي هستي ؟ اونا كين؟

هيچي نميگم وفقط سرمو به نرده ها تكيه ميدم و سارا پس كشيده ته دعوا ميگه…

سارا – باشه ، تيام خان من ميرم ولي بدون دست از سرت بر نميدارم .

آهو طرفم مياد و نرم بغلم ميكنه و نگاشو ميدوزه به اون پسر بچه و كنار گوشم ميگه…

آهو – مطمئن باش همه چي اينجوري نميمونه.

لبخند ميزنم و تهش بغض ميكنم و باز لبخند ميزنم و يهو صداي سارا همه رو شوكه ميكنه.

سارا – تيام خان ، نظرت در مورد اينكه خاله فرشتم بدونه سر عزيزكردش چي اومده چيه ؟ به نظرت فرشته ملكان ميتونه تيام ملكانو ببخشه ؟ عمه جونت ميتونه كسي رو كه اين بلا رو سر دخترش آورده ببخشه؟

سالن تو سكوت فرو ميره و سنگين ميشه نگاه چندنفر روي من و سارا پوزخند زن واسه من دست تكون داده ميگه…

سارا – آمين مامانت خيلي زود مياد دنبالت.

من نگام به تيام چند روزه صيغش شدمه و نگاه تيام به من .

از روي اون پله بلند شده به سختي از پله ها پايين رفته توي اون طبقه بلا استفاده طرف اتاق هيچي جز يه تشك نداشته رفته مي مونم تو حل معماي تنها وارث نام خاندان ملكان و برادرزاده همه چي تموم مامان فرشتم.

*******

دست خاله مهري زير سرم رفت و بلند شدم و اون ليوان چايي گرم و خوش عطرو قلپ قلپ به خورد معده پر از دردم دادم.

خاله مهري – تو دختر فرشته اي؟

– چرا براي همه عجيبه؟

خاله مهري – همه مي دونستيم دختري هست ولي فكر اينكه تو دختر فرشته باشي و فرشته واسه خاطر تو دور اين شهرو خط كشيده باشه براي هممون عجيبه.

– مامان به خاطر من از اين شهر نرفت ، به خاطر حرفش از همه چي گذشت.

– نميدونم چرا عشق اين خاندان نفرين شده است ، هر كي عاشق ميشه يه ناكامي براش به بار مياد.

– مامان من واسه خاطر خودش و عقيدش با همه جنگيد.

– تو ارزش جنگيدن داشتي.

– درد من هم اينه كه من ارزش هيچيو نداشتم.

– فرشته اهل اشتباه كردن نيست ، اون روزي كه تو رو باباش وايساد و اومد واسه خاطر تو از خودش و جوونيش بگذره همه فهميديم كه فرشته اهل پول و مال و مكنت نيست ، فهميديم فرشته جنسش فرق داره ، حتي باباش بعد رفتن فرشته گفت غيرت فرشته رو دوست داره ، تو اين سالا مي دونستم فقط سارا با فرشته ارتباط داره ولي هيچ وقت فكرش هم نمي كردم يه روز دختريو ببينم كه فرشته به خاطرش از همه چيش گذشته.

– شما تو اين خونه…

– من زن شريك باباي تيامم ، بعد فوت شوهرم ورشكست شديم و باباي تيام هم چون با زنش همش تو سفر بودن ما رو آورد تو اين خونه و يه ساختمون ديگه واسمون ساخت و من هم به وثوقم شير دادم هم به تيامم ، تيام بچه خودمه ، ناخلفيش ناخلفه ولي تهش بچمه ، جگر گوشمه ، واسه اين چندوقته نمي بخشمش ، چون عزيز فرشته رو چزونده ، تيام ميميره واسه عمه فرشتش ، ديشب تا حالا ترس تو چشاش دوئيده بابت غضب عمه جونش.

– دلم تنگه مامانمه.

– بابات كم نيست ، همه چي تموميش تو چشم همه است ولي نميدونم چي شده كه دل اين تيام واسه آيلين بابات سريده ، واسه دختر اون زنيكه ، واسه دختر مردي كه عمه فرشتش هميشه حسرتشو داشته.

– بعضي وقتا فكر ميكنم بدبختياي نسل ما جووناي اين دوتا خاندانو اشتباهاي اون نسل قبليمون ساختن.

– نگو دردت تو جونم ، اونا هم زمون خودشون جووني كردن.

– اگه مامان عاشق نميشد اينقدر تنها نميشد.

– اگه فرشته عاشق نميشد به اين همه خوبي نميرسيد ، فرشته خوب تربيتت كرده ، همه چي تموم تربيتت كرده ، عادتت داده رو پا خودت وايسي ، مظلومي ولي بلدي گليم خودتو از آب بكشي بيرون.

– خاله؟

– جون خاله؟

– مامانم…

– داره تلفني با تيام حرف ميزنه ، فرشته كه غضب ميكنه همه حساب ميبرن.

– اون مردي كه ديروز منو به قصد مرگ زد شبيه آدمايي نيست كه بلد باشن تو زندگيشون حساب ببرن.

– فكر نكنم فرشته واسه عزيزش اون روشو نشون داده باشه.

ميخندم و در باز ميشه و وثوق نيش باز كرده مياد داخل و يه بشكن ناجور با تيپ و جذبش ميزنه و ميگه…

وثوق – فكر كنم فرشته خانوم بد زده كرك و پر اين پسره رو ريخته ، چون حضرت آقا دستور دادن آمين خانومو بفرستيم بلاد مادرشون.

لبخند نرم نرمك رو لبم مياد و ميره و دلم خوش اين مامان همه چي تموم ميشه.

*******

سرم روي پاهاشه و دلم كف دستش.

دستش لاي موهامه و آرمان كنار آتيش به راه انداختش بهم ميخنده.

– مامان؟

دستش نرم تر لاي موهام ميگرده و ميگم…

– دلم تنگت بود.

– پسره رو آدم ميكنم.

– كمرم ميسوزه.

– به جلز و ولز ميندازمش.

– جمشيدخان راحت ازم گذشت.

– يه روزي تو هم ازش راحت ميگذري.

– چطور عاشقش شدي؟

سكوتش و نرمي بستر موهام ميون پنجه هاش.

– جز مال و ثروت و قيافه چي داشت واسه عاشقي؟

دوباره سكوت ميكنه و من سر برميدارم از روي اون همه امنيت.

– كاش تو هم ازم ميگذشتي تا دلم غصه اينو نداشته باشه كه به خاطر من دور از همه اي.

– همه من تويي ، همه من آرمانه كه پيشمه ، من واسه خاطر تو و آرمان از دنيا ميگذرم همه كه برام آسونه.

– اولين بار كه فهميدم مامانم نيستي…

ضربه آروم دستش رو گونم به خنده ميندازتم و وقتي ميگه ” من هميشه مامانتم ” به صرف قهقهه مهمونم ميكنه.

– بذار بگم…

– بگو ولي چرت نگو.

– وقتي فهميدم تو فقط منو يه مدت به حرمت دوستيت با عمه مهشيدم نگه داشتي فقط ده سالم بود ، وقتي فهميدم واسه عشق به جمشيدخان اون همه خواستگارتو تا اون سن رد كردي همش ده سالم بود ، وقتي بود كه عمه مهشيد تو اتاق كار جمشيدخان سر تو و عشقت با اون مرد خودخواه دعوا ميكرد ، ده سالم بود ولي خر نبودم ، خر نبودم كه ندونم معني حرفاشون يعني اينكه من حتي تو رو هم تو رويا دارم ، مامان وقتي ازت پرسيدم تو مامانمي يا نه اشك ريختي و بغلم كردي و تو گوشم گفتي از هر مادري برام بيشتر مادري ميكني ، درد من خودمم ، خود مايه دردسرم ، اگه نبودم الان خوشبخت بودي.

– اگه نبودي خوشبخت نبودم چون نه تو رو داشتم نه آرمانو.

– جمشيدخان چطور اين همه خانوميو نديد؟

– چشمش هنوز هم دنبال آذر بود ، هميشه از آذر كمتر بودم ، من زودتر از آذر دل بستم به بابات ولي آذر رفاقتو گذاشت كنار و با اينكه ميدونست دل من نفس به نفسش به نفس بابات بنده ، شد ملكه قصر بابات ، رفاقت كردم براش ولي تو رو بابام وايسادم كه الا و بلا من زن هيشكي نميشم ، آيلين كه دنيا اومد هم جمشيد و هم آذر عاشقش بودن ، خوشگل بود ، همه دوسش داشتن ، پنج سال بعدش كه بچه دومشو حامله شد آذر سر ناسازگاري گذاشت و گفت بچه نميخواد ، جمشيد هم بنده آذر حرفشو گذاشت رو چشمش ولي دكتر گفت سقط براي آذر خطرناكه و جمشيد هم يه پا وايساد كه سلامتي آذر براش مهمتر از هرچيزيه و آذر از بابات متنفر شد ، شايد هم متنفر بود و وقتي بارشو گذاشت زمين دل بريد از جمشيد و آيلينش و اون بچه شيرخواره و آرزوشو برآورده كرد و رفت اونور ، آيلين از آب و گل دراومده بود و جون باباش واسش درميرفت ولي تو بودي كه هيشكيو نداشتي و مهشيد دل نگرونت بود ، با همه حرصي كه از بابات داشتم پرستاريتو كردم و مهر مادري افتاد تو دلم ، جونم به جونت بند شد ، يه روز كه نمي ديدمت دلم خون ميشد ، شدي دخترم و شدم مادرت و جمشيد عين خيالش هم نبود ، واسه خاطر احساس خودم هم شده مي بخشمش ولي واسه خاطر ظلمايي كه تو حق تو كرد هيچ وقت.

– چرا اومدي اينجا ؟ چرا نموندي تهرون؟

– مي موندم كه اشكاي تو رو ببينم؟ نه آمينم ، حداقل اينجا وقتي آرمانو به فرزندخوندگي گرفتم آروم شدم ولي اونجا نميشد ، با اون همه تبعيض بين تو و آيلين نميشد.

– دلم واسه عمه مهشيد تنگ شده.

– داره مياد ايران.

– به نظرت با برادرزادت چه كنم؟

– باهاش به همه اون چيزايي برس كه حق تو بوده و به آيلين دادن ، يه سال زمان خوبيه.

– يعني جاي آيلينو واسش پر كنم.

– نه ، جاي خودتو محكم كن.

– فكر كنم تا بيام محكم شم ، با يه ضرب شستش داغون بشم.

– نميگم ازم حساب ميبره ولي شايد حرمت منو نگه داره ، اگه هم نگه نداشت تو بلدي چطور دورباره رو پا بشي.

– ازش يدم مياد.

– اميدوارم هميشگي باشه.

يه كم سكوت شد و نگاه من هنوزم به رقص شعله هايي بود كه آرمان و آهو و سارا دورش نشسته بودن و چايي ميخوردن.

– بايد ميديدي سارا چه سليطه بازي درآورد.

– اون هيچ وقت مثل فريال آروم نبوده.

– خدابيامرزتش.

– فريال هم كم بدبختي نكشيد مرگش هم كه اونجور.

– سارا عوض شده.

– زندگي كردن بلد شده ، حالا داره ميفهمه همه چي اون خونه هاي دراندشت و حساب پرپول و مهمونياي علي بي غمي نيست ، داره ياد ميگيره دوئيدن واسه يه لقمه نون شب يعني چي ، سارا به اين برحه از زندگيش نياز داشت.

– سارا يه چيزيش هست ، نميگه ، ميدونم يه دردي سواي درداي ديگش داره.

– خاندان ملكان بي درد نميشه ، فقط بعضي وقتا فكر ميكنم فريدون و تهمينه قصر در رفتن ، هميشه عاشق بودن.

– مامان و باباي…

– آره مامان و باباي اون تيام ذليل مرده.

ابروهام بالا ميپره و قدمام طرف اون آرمان بعد از مامان نقطه اتكام برداشته ميشه و دستام از پشت دور گردنش حلقه ميشه و لبام به گونش ميچسبه.

*******

به سقوط آزاد آرمان توي بركه خنديدم كه توپيدن مامان به سارا نيشمونو خشكوند.

مامان فرشته – آخه يه جو عقل تو سر تو نيست دختر؟ بچم سر ما بخوره چي كار كنم من؟

سارا – اِوا خاله جون اين همه سوسول بارش نيار ديگه.

آرمان از بركه بيرون اومده خنديد و مامانو با همه خيسيش بغل كرد و صورت نگرونشو بوسيد و من دونستم كه مامان بي من هم يكي رو داره كه دل نگرونش باشه.

به رفتن آرمان به داخل ساختمون نگاه كردم و شنيدم حرف آهو رو…

آهو – ماشالا به قد و بالاش اصلني بهش نمياد پونزده سالش باشه.

سارا – فقط قد كشيده وگرنه عقلي نداره.

مامان نامردي نكرده يه پس گردني حواله ساراي لغز خون كرد و من خنديدم و صورتم تير كشيد.

مامان فرشته – صدبار گفتم در مورد آرمان من درست حرف بزن ، اصلا تو چيكار به بچه من داري ؟

سارا – دوسش دارم ، در ضمن بچه رو خوب اومدي.

كمي سكوت ميشه و من بركه دوست داشتني همه روزاي زندگيمو با چشام زيرو رو كرده ميگم…

– من دوست ندارم برگردم تو اون خونه.

سارا – ايشالا بميره اين تيام همگي راحت شيم.

مامان فرشته – واسه دشمنت هم آرزو مرگ نكن سارا ، مشكل آمين با تيام يه چيز جداست ولي يادم نمياد تيام واسه تو جز برادري كاري كرده باشه ، تيام از سالار بيشتر برات برادري كرد.

سارا – عقده خواهر نداشتنشو خوابوند ، از خونه بابام كه زدم بيرون همه يادشون رفت منو ، تيام هم منو يادش رفت.

مامان فرشته – پس حرف تو حرف آمين نيست ، حرف كينه ايه كه به دل گرفتي از تيام.

سارا – دلم ميگيره واسه آمين ، چرا دنيا با ماها لجه ؟ چرا ما يه روز خوش نبايد داشته باشيم ؟ چرا آدماي دور و برمون از زندگي فقط پول در آوردنشو فهميدن ؟ تو اومدي اينجا خاله خيالت نيست كه ما تو اون شهر نزديك آدمايي كه ازشون فراري هستيم چي ميكشيم.

مامان فرشته – فريال اينجور نااميد بارت نياورد.

اشك كه تو كاسه چشم سارا ميدوئه ، سرش تو سينه آهو قايم ميشه و مامانم لبخند تلخ ميزنه و من ميدونم كه سارا دلش بد تنگ مادرشه.

*******

سقلمه سارا دل و رودمو تو هم پیچوند و اخمامو تو هم کشوند وچشم غرمو نصیبش کرد.

– چته تو؟

سارا – دارین طرفو ؟

آهو – اوف عجب چیزیه ، من که میگم مسافره ، قیافش به اینجاییا نمیخوره.

سارا – حالا آمارشو درمیارم.

خیره اون مرد به پاترولش تکیه داده و با موبایلش مشغول بودم و ته و توه اون قیافه رو درمی آوردم و تو ضمیر ناخودآگاهم با اون تیام تا حالا دقیق پی به محتوای چهرش نبرده قیاسش میکردم.

نگام رفت سمت سارای فضول در حال آمارگیری از مامان فرشته ی روی صندلی های ایوون در حال گلدوزی.

آهو – بهتری آمین ؟

– آره.

آهو اومد یه چی دیگه بگه که سارا خودشو بهمون رسوند و با اون همه زیرچشمی های نشونه رفته طرف جناب تو ویلا روبرو با گوشیش درگیر گفت : طرف دکتره ، اومده اینجا طرحشو بگذرونه ، مثه اینکه با آرمان هم رفاقتی در حد پای پلی استیشن داره و یه نموره تو درساش به این عزیز دل خواهر کمک میرسونه.

آهو – ای جونم ، وضعیت تاهلش تو چه رده ایه؟

سارا – پاک پاک ، نه نامزدی ، نه دوست دختری ، نه سری ، نه همسری ، بچه تو رده مثبت جامعه قرار گرفته.

آهو – ببینم میتونی مخشو بزنی یا نه؟

سارا – اونکه حرف دو دقیقشه.

آهو – این بابایی که من دارم میبینم با این همه طنابی که طرفش پرت کردیم و یه سر بالا نکرده یه نظر ما رو دید بزنه بیشتر از دو دقیقه کار داره.

سارا نیشی باز کرد و با اون همه عشوه همیشه تو وجودش بوده قدم برداشت طرف اون آدم سر کرده تو گوشیش و با گرمکن طوسیش جلومون وایساده.

آهو – من که میگم این ورپریده از شدت خیطی امشب عینهو سگ پاچه گیر میشه.

– نگو اینجوری ، سارا اگه زود هم عصبانی میشه واسه خاطر اون همه تنشیه که تو این چند ساله تحمل کرده.

آهو – چند وقت پیش تلفنی داشت با یکی حرف میزد ، بسکه سر طرف داد زد من گلوم درد گرفت ، زود از کوره در میره.

– فعلا که نمیشه کاری کرد ، باید با خودش کنار بیاد.

آهو – تا کی میخواد با این خود نفهمش کنار بیاد؟

– نمیتونه هضم کنه ، حق داره.

آهو – نمیدونم تهش چی میشه.

– اون هنوزم سر قضیه تو با خودش درگیره ، واسه همین توی این چند وقته بدتر شده.

آهو – دقیقا مشکل من با اون اینه که من اونو مقصر نمیدونم ، اون چرا ادا گناهکارا رو واسه من درمیاره؟

هیچی نگفتم و مسیر اومدن سارا رو با اون قدمای بلند معلوم الحال دنبال کردم و شستم خبرداری راه انداخت سر خاک توسری این بشر به قول آهو تا چند روز پاچه گیر.

نگام برگشت سمت اون دکتر روبروم و اینبار جای گوشیش خیره به من.

نگامو گرفته دادم سمت سارا و گفتم : چی شد این پروسه دو دقیقه ای؟

سارا – مرتیکه انگل ، یا اون خیلی منگله یا منو منگل فرض کرده ، والا الان تهرون بودیم یه دونه ترگل ورگل ترشو مخ زده بودم اونوقت این آقا واسه من تیریپ ادب برداشته ، عوضی ، حیف اون همه نخی که بهش داده بودم ، والا این نخا رو به آرمان داده بودم اومده بود ورم داشته بود.

به اون همه زیبایی نگام بند و دلم خون شد از این همه غم قایم شده زیر زیبایی.

********

مغزم گنجایش این همه اطلاعتو نداشت و قلبم مي کوبید و نیش باز سارا این همه واکنش رو تشدید میکرد.

آهو – راست میگی فرشته جون ؟

مامان فرشته – آمین با ورود به اون شرکته که میتونه حقوق خیلی خوبی به دست بیاره.

حرص زده از سر جام بلند شدم و دور خودم گشتم و نگامو دادم به ویلای روبرو و یهو غریدم که…

– دقیقا چرا باید برام تو شرکت این مرتیکه وحشی کار پیدا کنی؟

مامان فرشته – به نظرت من حرفم کجا برو داره؟

سارا – دلت هم بخواد منشی شخصی پسرداییم باشی.

دم دستی ترین چیز ممکن یعنی همن قندون یادگار مادر مامان فرشته رو به دست گرفته آماده پرتاب شدم که مامان با حرص قندونو از دستم گرفت.

مامان فرشته – آمین منطقی باش ، تیام هیچ وقت محیط کارو با خونش اشتباه نمیگیره ، در ضمن اون نمیدونه که منشیش رو من معرفی کردم ، بعضی وقتا آدم باید از نفوذش استفاده کنه.

آهو – آمین تو مجبوری این یه سالو با اون غول بیابونی بسازی ولی کار کردنت بحثش جداست ، تو نمیتونی هیچ وقت همچین موقعیت تاپی رو پیدا کنی ، پس بهتره منطقی باشی.

– اوف ، من چی میگم شما چی میگین ؟ تا خونه بابام بودم از بابام خوردم حالا هم که خونه اون مرتیکه ام از اون ، ازش متنفرم ، اون یه روانیه كه میخواد عقده نبودن آیلینو سر من دربیاره.

مامان فرشته – من اون پسرو میشناسم ، این اجباری که جمشید واسه عقد به کار بسته اذیتش میكنه در حالیکه فکر نکنم دیگه بهت کاری داشته باشه ، فقط نمیخواد کسی ازش نافرمانی کنه ، باهاش راه بیا تا…

– تا چی ؟ تا بتونم تو دلش جای آیلینو بگیرم ؟ جای خواهرمو ؟

مامان فرشته – من کی همچین حرفی زدم ؟

– یه عمر دردم این بود که نخواستنم ، یه عمر دردم این بود که اینقدر جمشیدخان عاشق بود که چون آذر منو نخواست اون هم منو نخواست ، یه عمر دردم این بود که چرا خواهرم مثه اون دوتاست ، حالا منم بشم یکی از اونا ؟ یکی از اون آدمایی که …، جای خواهرمو بگیرم ؟ جای آیلینی که همه میخوانش؟ نه مامانم ، مادری و باورت شده باید قربون دست و پا بلوریم بری ولی یه چیز یادت نمونده که من هیچیم خوشگل نیست ، من حتی به چشم بابام نیومدم ، نه مادرم ، نه دردت تو جونم ، نه به فدای اون همه خوبیت ، برادرزادت پیشکش آدمایی مثل آیلین ، در حالیکه میدونم آیلین آدم برگشتن نیست و شاهین هم آدم از آیلین گذشتن نیست ، این آدمی که جلو روته کم نکشیده که حالا چشمش دنبال خاطرخواهای خواهرش باشه.

آهو – یه عمر خردت کردن ، یه عمر خردشون کن ، حداقل تقاص این چند وقته رو از تیام خان بگیر ، تو پتانسیل انتقامو داری.

– اونقدر خردم که فکر انتقام هم نباشم.

سارا – تو حقتو باید بگیری.

مامان فرشته – جمشید خرجتو میداد آمین ، یادت نره خودت خواستی سفرتو جدا کنی ، جمشید همیشه هم بی مهر نبوده ، خودت انباری ته پارکینگو انتخاب کردی وگرنه اتاقت…

– کم از آیلین داشت ، اسباب بازی نداشت ، عروسک نداشت ، کنار اتاق خانوم گل بود و بس ، چه فرقی بود بین اون اتاق و انباری ته پارکینگ؟ تو بگو مادر من ، منشی این مرتیکه باید بشم تا خرجم دربیاد که منشیش میشم و نمیذارم یه ایراد هم ازم درآره ولی موندگاری تو اون خونه برام سمه ، متنفرم از اون خونه.

مامان فرشته – فکر میکردم مهربان بهت خوب رسیده باشه .

– مهربانو با آقای اون خونه مقایسه نکن.

مامان فرشته – میدونم تیام کپی برابر اصل باباته ولی تهش برادرزاده منه ، به حرمت منم شده اذیت نمیشی تو خونش ولی باید تا یه سال اون خونه رو تحمل کنی چون وثوثق گفته…

– میدونم آقا از مالش نمیگذره ، می مونم ولی به اون آقازاده میگی همیشگی نیست ، چند روزی تو هفته پیش آهو و سارام ، میگی هر وقت دلم بهونه تو رو گرفت باید بذاره بیام پیشت ، والا صیغه ای زیر نظر شوهر ندیده بودیم ، اصلا اون چه حقی داره واسه من آقا بالاسری میکنه؟

سارا – خاصیت مردای دور و بر من و تو محق بودنشونه ، همشون از یه قماشن ، چون پول دارن انگار دنیا رو دارن ، تیام هم که شورشو درآورده ، از پنج سال پیش که صیام دنیا اومد اینجوری شد ، کپی برابر اصل باباته با غلظت هر چه تمام تر.

آهو – صیام کیه ؟

مامان فرشته واسه پیشواز اون عزیز کرده واسه هممون همیشه عزیز طرف نرده های تراس رفته گفت :بچش.

********

روی کنده همه این سالا بوده نشستم و به آب راکد شده برکه خیره شدم و صدای خش خش قدمایی ترسوندم و نگام سایه رو به استقبال نشست که تو نور ماه میشد فهمید همون دکترجان در همسایگی هستن.

– سلام ، ترسوندمتون؟

– شاید.

– از اقوام خانوم تهامی هستین؟

– دخترشونم.

من تا ابد دخترشم.

– چه جالب ، من نمیدونستم خانوم تهامی جز آرمان فرزند دیگه ای دارن.

– مگه دکترا باید همه چیزو بدونن؟

خندید ، یعنی خاص خندید و واسه من عجیب خاص نبود.

– نه ، ولی اینکه شما میدونین من دکترم جالبه.

– چیز زیاد جالبی هم نیست ، همیشه اون ویلا خالی بوده پس برامون سوال برانگیز بود.

– شما چرا پیش خونواده زندگی نمی کنین؟

– هر کسی یه جوری زندگی میکنه .

– نمی ترسین این وقت شب تنها کنار برکه؟

– نه ، چون تو این سالا هی چوقت مزاحمی نداشتم.

خندید و باز برای من خاص نبود و عجیب برای من شاهيني تو ذهنم رژه ميرفت كه خاص بودن خندش ررو تو اوج كودكي فهميدم.

– من ديگه بايد برم.

– ببخشيد كه مزاحم خلوتتون شدم.

– بركه رو كه به نامم نزدن ، راحت باشين دكتر.

– كوروش…كورش اميني.

سري تكون دادم كه گفت : شما اسمتونو نگفتين .

– مهرزاد هستم…آمين مهرزاد ، شب بخير.

– شب شما هم بخير.

از جنتلمني تو وجودش موج زده و طغيان كرده كه هيچ جوره نميشد گذشت ، شايد در پروسه هاي بعدي بشه مورد بررسي قرارش داد.

********

ساك دستي سارا رو كشوندم و كنده شدنش رو از سر سفره صبحونه با ذوق نگاه كردم و جيغش رو با نيش باز گوش دادم و حرص خوردنشو بهترين اتفاق روز تلقي كردم.

مامان فرشته – آهو اين دوتا كه حواسشون نيست ، واسه تو راتون ناهار گذاشتم ، هله هوله هم نخورين كه اين آمين خانوم هنوز سرماخورده است ، رسيدين هم خبر بدين.

آهو لپ مامانمو بوسيد و من دلم غش رفت از اين همه محبت بوده تو دلم نسبت به اين زنِ مامانم نبوده.

آرمان با اخماي درهم تو ايوون ولو شده گفت : بايد پياده برين ، هم چرخ ماشين پنچره ، هم زاپاسش.

سر سارا تو گوشم فرو رفت و نفساش قلقلكم داد.

سارا – يه جا دلمون خوش بود سوار ماشين ميشيم كه اينجا هم انگار همون خاك توسري هستيم كه بوديم.

تو بغل مامان بودم كه صداي صحبت آرمانو شنيدم.

آرمان – ماشينمون پنچر شده ، اينه كه ….

كوروش – من مي رسونمشون.

نيش آهو چاكيد ، ابروهاي سارا ادغام پيدا كرد و من فقط به لبخند نيم بند تحويل اون همه خيرگيش دادم.

مامان فرشته – دستت درد نكنه پسرم ، اگه كاري داري مزاحمت نميشيم.

كوروش – نه بابا اينا چه حرفيه ؟ خودم هم مسيرم همينه.

گفت و ساك سارا رو از جلوي پاي من برداشت و عقب اون پاترول گذاشته منو به خودم آورد و باز من بودم و آغوش مامان و حس امنيت و گرمي دست آرمان روي شونم و حس عشق ريخته تو وجودم.

مامان فرشته – لج تيامو درنيار ،نميخوام هيچ وقت اذيت بشي.

چشمامو به هم زدم و عجيب از حالا دلم تنگ اين ويلاي طالقان و دو آدم مهم زندگيم شد.

تا ماشين تو پيچ جاده ويلا رو گم كنه براي اون دوتا عزيز دل دست تكون دادم و دلم خون نديدنشون شد.

كوروش – ميرين ترمينال؟

من كه بغض داشتم و سارا هم كه غضب داشت پس آهو قبول زحمت كرده گفت : بله ، به خدا راضي به زحمت نبوديم .

كوروش – اينا چه حرفيه ؟

آهو از آينه لبخند پاشوند و سارا سقلمش زد و حس غيرت بهش دست داد و من باز بغض داشتم.

كوروش – دانشجويين ؟

سارا زير لب گفت : شما هم مفتشي؟

آهو اينبار جواب سقلمه رو داد و با اون لبخند مرد افكن گفت : نه ، ما تهران زندگي ميكنيم.

كوروش – حتي آمين خانوم ؟

آهو ابرو بالا انداخت و براي من نمايش چشم و ابرو اومد و من باز هم با بغضم درگير بودم.

آهو – آمين هميشه تهران زندگي كرده.

كوروش آينه رو تنظيم كرده نگاشو داد به من و من بي خيال نگاش و اون همه كيس موردنظر بودنش نگامو دادم به جاده.

********

سارا كوله طرفم پرت كرده كنارم نشست و خيره نيمرخم گفت : چته فدات شم؟

بچگي كردمو با اون همه بغض ناليدم كه…

– من نميخوام برم ؟

سارا – پس خاله من ياسين خونده ديگه نه ؟

– من برم تو اون خونه جواب هر حرفم كتكه ، جواب هر نالم كتكه ، جواب مهمون بودنم كتكه ، من از اين همه كتك ميترسم.

كشيده ميشم تو حجم عطرش و عجيب دلم تنگ آغوش اوني ميشه كه حالا خيلي ازم دوره.

آهو – دِ دردت تو جونم ، تو ما رو داري ، غلط ميكنه عزيز فرشته جونو اذيت كنه.

– هميشه همه همينو بهم گفتن ، ولي جمشيد خان عزيز فرشته رو اذيت كرد ، خانوم گل اذيت كرد ، تيام هم اذيت ميكنه ، حتما اذيت ميكنه.

سارا – وثوق نميذاره ، قسمش دادم ، به جون خاله مهري قسمش دادم ، خيالت هم تخت كه خاله مهري عمرا بذاره اون مرتيكه نسناس تا شعاع دو متريت نزديكت بشه.

زنگ در زده ميشه و دست من شونه سارا رو چنگ ميزنه و خش خش كفش آهو روي اون موزاييكا عجيب داغونم ميكنه.

صداي وثوق تو حياط نقلي تكه اي از بهشتم ميپيچه و دلم مشت ميشه از اين همه دعاي بي جواب.

وثوق – به به آمين خانوم ، دلمون خيلي تنگت بود خوشگله.

نگاش ميكنم و اخم ميكنم و اون به قولش عمل نكرد…

و هنوز ته دلم ، دلم به بودنش گرم بود.

اخم كرده بلند ميشم و كيف رو شونه ميندازم و از كنارش رد شده براي اون دوتا دست ميكنم و طرف اون سانتافه سرمه اي ميرم و روي صندليش ميشينم و وثوق هم با اون مكث چند ثانيه ايش پيداش ميشه و به من اخم كرده خيره ميمونه.

– خرابه ؟

– چي ؟

– ماشينو ميگم ، نه كه راه نميفتي.

– قهري؟

– آدم اصولا با كسايي قهر ميكنه كه براش مهم باشن.

– پس من گناهكار محكمه اون مغز كوچولوتم.

– من دنبال گناهكار نيستم ، دنبال يه مرديم كه گفت نميذاره يه خال رو تنم بيفته.

– دِ بي مرام خودت كه شاهد بودي اون مرتيكه بي همه چيز درو روتون قفل كرد ، چه ميكردم فدات شم ؟

– بي خيال وثوق ، گذشته.

– نه نگذشته ، نگذشته كه تو اين چند روزه ي نبودنت مامانم شيرشو براي من و اون تيام نره خر حروم كرده و رام نداده تو خونه ، نگذشته كه هر روز كه چشمم به كمربند اون مرتيكه ميفته دلم خون ميشه كه من بي بته نتونستم واست هيچ كاري كنم ، من خاك بر سر فقط نشستم پشت در و صداي ناله و التماستو شنيدم و هيچ كاري نكردم ، من گناهكار دلم خون اينه كه نگام كني و بگي منو ميبخشي ، اين عوضي كه قول داد نذاره خال رو تنت بيفته رو ببخشي و خيالت تخت باشه كه اين آشغال روبروت نميذاره ديگه اون تيام خر و عوضي نزديك اتاقت هم بشه ، فعلا كه ريش و قيچيمون دست اونه وگرنه ميبردمت خونه خودمون.

زير چشمي اون رگ برجسته پيشوني رو نگاه كرده ميگم كه…

– حالا جو نگيرتت.

ميخنده و سي و دوسالشه و دلش گيره و عجيب واسه من تكيه گاهه.

********

به اون پسر بچه با اخم به غذا خوردنم خيره لبخند زده باز اخمشو به جون خريدم و خاله مهري دست تو موهاي لخت پسربچه حتما صيام نام برده ، گفت : خوش گذشت عزيزم؟

– جاتون خالي بله ، مامان خيلي سلام رسوند.

خاله مهري – سلامت باشه ، چه ميكنه؟

عاطفه با اون موهاي دو گيس كرده و تيپ مكش مرگ ماي راه انداخته با اون ليواناي چايي پشت ميز نشسته منتظر حرفاي هنوز از دهنم درنيومده شد و عجيب وثوق خوش سليقه است.

– خب مامان اونجا ، لباس طراحي ميكنه و بعد واسه مزوناي معروف طراحياشو ميفرسته ، ما سه تا هم وردست مامان خياطي ياد گرفتيم البته كلاس زبان و كامپيوترمون هم جا خود داشته.

وثوق از در تو اومده نگاشو زيرچشمي حواله اون دختر خوشگل پوش كنار دستم كرده گفت : خسته نيستي آمين ؟

عاطفه نگاه انداخت به اون همه استيل مردونگي برداشته وثوق و بي خيالش رو به من گفت : فقط خياطي ميكني؟

– نه خب ، از اون هفته ميشم منشي يه شركت ، يعني منشي شخصي رئيس شركت.

وثوق روبروم كنار مامان جونش نشسته و يه ماچ مشتي از لپ مامانش درآورده گفت : تو كه ديپلم بيشتر نداري.

خاله چشم غره رفت و وثوق شونه بالا انداخت و عاطفه زيرلبي يه “بي فرهنگ” پشت قباله آقا انداخت و من خنديدم و وثوق هم با خنده من نيش چاكوند و خم شده بينيمو كشوند و اينبار اخم صيام باز شده خنديد و خودشو لوس كرده تو بغل عموش كشونده شد.

– مدركم ديپلمه ولي زبان و كامپيوترم…

صداي اون آدم رعشه تو تنم انداز تو آشپزخونه اكو شد و تو گوش من اكو شد و اكوي قلبم گرفته شد.

تيام – اينجا چه خبره ؟

خاله مهري طاقچه بالا گذاشته نگاشو برگردوند و عاطفه لبخند زد به اون آدم براي من حكم عزراييلو داشته و وثوق شاخ و شونه رفت و صيام بيشتر تو آغوش عموش فرو رفت.

حضورشو پشت سرم حس كردم و داغي دستش روي شونم شكنجم داد.

تيام – به به ببين كي اينجاست ؟ سرخر مهرزادا ، سرخر عمه فرشته ، سرخر من ، چطوري كوچولو ؟ انگاري آب و هوا بهت ساخته كه ميخندي.

و من اشك ريختم و خاله غم ريخت و عاطفه حرص ريخت و وثوق داد.

وثوق – دستتو بكش ، بذار شاخ تو شاخ نشيم مرد.

اون حكم عزراييلو برام داشته خنديد و من دلم خون شد.

تيام – خوش باشين.

صداي قدماي دورتر رفتنش نفسمو آزاد كرد و من چقدر دلم آروم گرفت و عاطفه نفس ول داد و خاله نگروني پس زد.

تيام – فقط ، اميدوارم باباجونت به وعدش عمل كنه وگرنه…

قهقهه خندش دورتر شد و من دلم لرزيد و جمشيدخان كه عين خيالش نيست.

خاله مهري – بخور مادر.

صيام تا حال حرف نزده يهو گفت : بخور خوب شي.

وثوق خنديد و خاله خنديد و عاطفه خنديد و من به اون پسر نمونه كوچيك شده باباش نگاه كردم و طرح مهربونيش عجيب به دلم نشست.

وثوق – وقت خواب بعضيا نگذشته؟

عاطفه – فكر كنم يه نيم ساعتي گذشته.

خاله مهري – واي واي واي ، حالا آقا گرگه مياد اونايي كه خواب نيستنو ميخوره.

صيام – چرا چاخان ميگي خاله ؟ گرگا فقط تو باغ وحشن.

خندم ميگره و وثوق خندش ميگره و عاطفه خنده رو ول ميده.

خاله مهري – حالا هي شما بخندين اين بچه پرروتر بشه.

و خودش ميخنده و لپ صيام كشيده ميشه و چشماي صيام نرم نرمك خمار ميشه و چه غريب سبزي رنگش دلمو ميبره.

********

با اون بلوز مردونه گل و گشاد و اون تيپ نداشته به كابينت تكيه داده به اولدورم بولدورم خاله توجه كاملو مبذول ميكردم و از اين همه اقتدار بوده تو وجودش دل غنجي پيدا افتاده بود تو جونم و در كمال قساوت نيشم از تو سري خوري اون دوتا دختر زيادي اوپن مايند باز ميشد.

به صيام با چشماي خوابالو وارد شده نگاه انداخته خنده پخش شد رو صورتم و خاله مهري صيامو بغل گرفته گفت : خوشگل من چطوره ؟

صيام لوسي رو به حد اعلا رسونده سر كرد تو گردن خاله و ناليد كه…

صيام- خاله بگو خورشيد نياد.

خالخ خندشو خورده صيامو پشت ميز نشوند و تشر زد به اون دوتا كه صبحونه بچه رو آماده كنن.

خاله مهري – آمين بيا بشين صبحونه بخور.

– نه خاله ، سيرم.

نگاه صيام سرتاپامو وجب كرد و من لبخند پاشوندم به اون خيرگيش و اون اينبار اخم نكرد.

كنارش نشستم و موهاي پيشونيشو كنار زده گفتم : اسم من آمينه.

صيام – ميدونم ، تازه ميدونم كه زن بابايي.

چشام گشاد شد و دهنم واموند و خاله خنديد.

خاله مهري – بچم باهوشه.

صيام – ولي تو از بابا خيلي كوچيك تري ، تازه صورتت هم پر زخمه.

خنديدم و خم شدم و اون گونه مخملي رو بوسيدم و اون فقط نگام كرد.

خاله مهري – ديرجوشه ، زود به كسي اعتماد نميكنه ولي انگاري داره با تو خوب راه مياد.

لبخند زدم و نگامو از اون حجم بچگونه تو خيال خودش خيلي بزرگ نكندم و گفتم : عاطي كجاست ؟

خاله مهري – رفته دانشگاه.

صيام – عاطي ميخواد مهندس بشه ، مثه عمو وثوق.

لبخند اومده تا پشت سد لبمو قورت داده گفتم : چه خوب.

صداي وثوق نيش اون دوتا دختر انگار توي مهموني رو چاكوند و من حرص خوردم.

وثوق – چي چه خوب؟

به اون آدم با گرمكن زيادي خودموني شده لبخند زدم و گفتم : صبح به خير.

بينيمو كشيد و صيامو بوسيد و مامانشو به قول خاله تف مالي كرد و نشست پشت ميز.

وثوق – نگفتين چي چه خوب؟

اومدم يه چي بگم كه يكي از دخترا تا كمر براي وثوق خم شده و دار و ندار بيرون ريخته فنجون چايي جلو آقا گذاشت و گفت : چيزي نياز ندارين آقا وثوق؟

خاله مهري حرص خ.رد و سقلمه حواله وثوق اصلا تو خط نبوده كرد و صيام پر خنده گفت : خاله چرا عمو رو ميزني؟

آماده خنده بودم و وثوق اخمم كرد و خاله با چشماش واسه دختره خط و نشون كشيد و دل من خنك شد.

خاله مهري – چرا آمين زود بلند شدي امروز؟ مي خوابيدي خب؟

صيام – نه چرا بخوابه ؟ مگه شما ميذاري من بخوابم كه ميذاري آمين بخوابه ؟ نخيرشم بايد بيدار باشه ، هر وقت من خوابيدم همه بخوابن.

وثوق – پسر كو ندارد نشان از پدر ، زورگويي تو خون اين خونوادست.

– امروز ميخوام برم خونه ، ميخوام وسيله هامو جمع كنم.

وثوق – جلدي ْآماده شي رسوندمت.

– نه ، نيازي نيست ، ميخوام يه كم راه برم.

صيام – خوب نيست دختر تنهايي تو خيابون راه بره ، خاله مهري هميشه به عاطي ميگه.

خنديدم و وثوق واسه من بل گرفت.

وثوق – ميگن حرف راستو بايد از بچه شنيد.

– بي خيال.

خاله مهري – يه امروزو تنها برو ، فقط شب دير نكني دلم هزار راه بره.

– خيالتون تخت ، مال بد بيخ ريش صاحبش.

صيام نگام كرد و من باز اون گونه رو بوسيدم و اينبار لبخند زد و من دلم خون شد از اين همه بي مهري تو حق اين بچه از طرف باباش.

صيام – شب زود مياي؟ آخه عاطي قول داده فوتبال دستي بازي كنيم.

چشمام به هم خورد و لبم پر خنده شد.

– هنوز شب نشده خونه ام.

طرح لبخندش دوست داشتني تر از همه خنده هاي عمرم رو لبش نقاشي شد و چقدر شاد كردن دلش آسونه.

********

از كنار خانوم گل كه رد ميشم سنگيني نگاشو رو اون همه زخم آثار داشته رو صورتم ميبينم.

– خوبي مادر؟

تا پشت لبم مباد كه بگم تو هيچ وقت مادر نبودي و نميگم ، گاهي برام كاري كرد اين زن تپلِ كدو قلقله زن.

– من برم به جمشيدخان بگم اومدي ، تو اين چند وقته اعصاب نذاشته واسه ما؟

اعصابش از نبود ثمره عشقشه ، آمين به چند من؟

راهم طرف اون انباري ته پاركينگ كج ميشه و به خودم كه ميام كل دار و ندارم يه ساك لباس ميشه و چندتا قاب عكس و كتاب و يادگاري.

در انباري رو ميبندم و عجيب اينبار برام حكم انباري داره.

طرف ساختمون ميرم و صداي داد جمشيدخانو ميشنوم.

جمشيد خان – لباس من كجاست ؟ آخه چقدر بگم من رو لباسام حساسم.

دادش بلنده و ميدونم نبود ثمره عشقش بهش فشار مياره.

از كنار خانوم گل نگرون رد ميشم و راه پله مارپيچي رو بالا ميرم و چقدر اين دل ديوونه من تنگشه.

پشت در اتاقش به رسم هميشه تقه ميزنم و وارد ميشم و سلام زيرلب ميگم و بي نگاه بهش طرف لپ تاپ باز شده و قراراي كاري تو صفحه وردش باز شده ميرم و چند گام به عادت به طرف كمد باز شده برميدارم و كت و شلوار دودي رو از رگال كت و شلوار ها جدا ميكنم و پيرهن طوسي رو از رگال پيرهن ها و كفش نوي هنوز پا نخورده چرم اصل رو از كشوي كفش ها بيرون ميارم و كراوات دودي رو با راه راه نقره اي براي تكميل تيپ جدا ميكنم و آخرين تير خلاص رو براي مكش مرگ مايي تيپ ميزنم و دكمه سر آسيتين هاي مارك اصل ايتاليا و گيره طلا سفيد كراوات رو هم روي كنسول ميذارم و ميگم كه…

– امروز قراراتون مهمه ، بهتره كه شيك تر باشين .

سنگيني نگاش رو روي آثار به جا مونده از مهمون نوازي تيام خان حس ميكنم و از كنارش گذشته ميگم كه…

– اومده بودم چندتا وسيله بردارم ، ببخشيد اگه كل زندگيم حضورم اذيتتون كرد…جمشيدخان.

بابا نگفتم و دلم بابا گفتن خواست ، دلم يك عمر بابا گفتن خواست و خفه شد اين دل.

از در گذشته صداش قدمامو وايسوند.

– چرا كتك خوردي؟

چرا كتك خوردم و باباي من نميپرسه چرا كتكم زد اون مرتيكه ، چرا كتك خوردم و جمشيدخان باز هم گناه من ميبينه زخماي صورتمو .

– چون طفيليم.

امتیاز دهید به این رمان

Check Also

پارت ۱۶ رمان بگذار آمين دعايت باشم

– تو اینجا چی کار میکنی؟ از جام بلند شدم و به کوروشی که کنار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.