چهارشنبه , فروردین ۲۵ ۱۴۰۰

رمان مرگنواز پارت آخر جلد یک

 

اما نميتونم و فقط دست هامو به حالت يك پر سبك توي هوا ميرقصونم…
نواختنش كه تموم شد خم شد و پيشونيم رو بوسيد

_ آخ سروي چه قدر دل تنگ اين لحظه هامون بودم!

نگاش كردم ، چند بار قبل گفتن اين جمله مزه مرگ كامم رو تلخ كرد…

_ تو …تو هنوز اون تفنگ عتيقه سال ١٩٧٠ رو داري؟

يكم فاصله گرفت و بعد چشم هاشو تنگ كرد.

_ چي تو سرته سروي؟

وحشت از تك تك كلماتش چيكه ميكرد.

دستش رو محكم گرفتم.

_ كمكم كن اهورا مزدا!
كمكم كن!…نذار جسمم روحم رو بُكُشه!
اين زخم ها…اين صورت…
داره سرويت رو ميكشه!
برگ ها و ساقه هاى اين سرو رو آتيش زدن.
نذار ريشه هام هم بسوزه…
بذار من سروين بمونم…
سروين بميرم!….

“شب پيشاپيش به عزاى اين خانه شتافته و چادر سياهش را بر سر زندگيمان گشوده بود.
اين مصيبت كمر شب را هم شكسته بود و به همه سياهى ها و تاريكى هاى عالم رو دست زده بود.
از اين تاريك تر محال بود محال!…
محال هم محال شده بود…”

سعى كردم بطري سِرم رو بردارم و از روى تختم بلند شم.ناتوان بودم و بلند شدن همين ته مونده جونم رو هم ميگرفت.اولين قدم رو كه روي زمين گذاشتم درد زخم هاى ناسور كف پام باعث شد ناله كنم و روى زمين بيفتم…
با زجر و ناله خودم رو كنار پنجره رسوندم ،حسش كرده بودم…
ميدونستم همين جاست!
ميدونستم زير همون درخت بزرگه كه عاشقش بودم، همونجا نشسته…
بايد نگاش ميكردم، بايد جونم رو ميريختم توى چشمام و قبلِ رفتن آخرين تصوير زيباي حيات بشريت رو تماشا ميكردم…

روي زانو وسط باغ نشسته بود…عاجز و درمونده! …
موهاي خوشگلش پريشون و رها توى دست باد ميرقصيد ، دستش رو تكيه كرده بود روى زمين…
كم مونده بود تا به خاك افتادن!…
آخ چه تصوير درد گرفته اى بود!
كوهى كه شكسته بود اما نميخواست زمين بخوره!…

همين يك ساعت پيش دستش رو گرفتم وقتى ميلرزيد و ميپرسيد:

_ سروى! تو…تو از من چى ميخواى؟!!

دستش رو بوسيدم و گفتم:

_ ميخوام در حقم خداوندگارى كنى!حيات و مماتم رو به دست هاى خودت بسپارم.

دستش رو عقب كشيد و هر دو دستش رو وحشت زده قلاب كرد روى پيشونيش و عقب رفت…

ديگه حتي نميتونست پلك بزنه…
اشك نريختم، با خودم عهد كرده بودم با لبخند چشم هامو ببندم و ازش بخوام.

_ عشقم هر دو ميدونيم مرگ مثل يه خفاش پير لب اين پنجره نشسته و بالاخره كارش رو ميكنه،
شايد چند روز يا چند ماه ديگه…
اما هم تو هم من هم دكتر ميدونيم اين خفاش پير حتى تا سر سال بهمون وقت نميده…
و هر دو خوب میدونیم توی کشوری هستیم که اتانازی حق منه و قانون به من حق انتخاب بین موندن و با زجر مردن و یا با رضایت هجرت کردن رو میده….
قانون اين اجازه رو بهم ميده اهورا!
تو نخواه چند ماه بيشتر درد بكشم!
درد دارم اهورا نگام كن!
گوشت و پوستم كم شده…كفاف استخون هامو نميده ، گوشت تنم كشيده ميشه و درد ميكنه.
دستام رو نگاه كن!نميتونم حتي انگشت هامو خم و راست كنم!
اين بو…
اين بو هر لحظه پر ميشه توى مشامم حالم رو بهم ميزنه!
تو ميفهمي حال آدمي رو كه از بوي زخم هاي خودش حالت تهوع ميگيره؟
اهورا منو نگاه كن!
من سروينم؟!
من بوي سروينت رو ميدم؟!
آزادم كن!
منو از حصار و اسارت اين تن كه شبيه زندان كثافت گرفته است آزاد كن…
ميترسم اهورا!
ميترسم كم كم قلبم هم شبيه صورتم شه… ميترسم روحم هم مثل زخمام بو بگيره!

روى زمين افتاد، دستش رو روي صورتش گذاشت و هق هقش ميرفت كه به آسمون برسه ، دوباره ناليدم.

_ من برميگردم اهورا!
قول ميدم برگردم.
تو به تناسخ اعتقاد داري؟
من دارم…
يك بار خيلي كوچيك بودم رفته بوديم پيك نيك… خوب يادمه بالاي دشت يه اسب وحشي سياه ديدم.
به فريال گفتم بيا بريم پيشش،
ترسيد گفت مامان گفته اسبي كه زين نداره حمله ميكنه.
اما من رفتم جلو ، اون اسب سرش رو خم كرد گذاشت نوازشش كنم!
بابام بود اهورا !…بابام برگشته بود.
اون اسب با سرش سرم رو نوازش ميكرد ،بدون هيچ كلمه اي من حس كردمش !آخه شب قبلش كه داريوش منو زده بود و زنداني كرده بود تا صبح بابامو صدا زده بودم.
يقين دارم كه خودش بود!
روح بابام توى وجود اون اسب آزاد حلول كرده بود.
منم قول ميدم برگردم…
قول ميدم نسيم بشم روى صورتت
خاك بشم زير پات
هوا بشم توي ريه هات…
نميدونم چه طور و كى…
اما قول ميدم برگردم
قول ميدم!

ديدم دستش رو به ديوار گرفت تا بتونه بلند شه. دستامو سمتش گرفتم و خوب نگاش كردم

_ رسم خداوندگارى نيست دست بنده ى درد كشيده اش رو خالى بذاره و حاجتش را اجابت نكنه.

دستامو گرفت ،نگام كرد و لبش رو گاز گرفت و يك جور هق هق زد…
نعره كشيد كه براي اولين بار به درگاه خدا كفر گفتم و عصيان كردم…

” خدايا چه طور شرم نميكني و زمينت رو با خاك يكسان نميكني وقتى يه مرد اين طور هق هق ميزنه؟!”

حالا چند ساعته اون پايين توي دل تاريكي نشسته و فقط همون خدا ميدونه توي دلش چي ميگذره…

ميخوام دفترم رو ببندم و سرم رو بذارم لبه پنجره…
تورم رو روي سرم بكشم…
اين سِرم و كپسول اكسيژن لعنتى هم از خودم جدا كنم و بخوابم و منتظرش بمونم.
ميدونم مياد.
ميدونم مياد.

” تمام شدن تماميت عشق را زير سوال ميبرد
تمام نميشود
عشق تمام نميشود فقط فصل عوض ميكند
زمستانمان را تمام كن
بهار ، تو را خواهم ديد
در سرزميني كه چهار عنصر اصلى اش آب است و خاك و باد است و عشق
آتش ندارد
آتش ندارد…”

سروين
****

رعشه وحشتناكى تمام استخوان هايم را ميلرزاند، عجيب ترين و بدترين حس همه سال هاى زندگى ام را تجربه ميكنم
از شدت رعشه دندان هايم به هم مي خورد يخ زده ام اما در درونم آتشى به پا شده است آنقدر كه ذوب شدن قلب و ريه ها و معده ام را حس مي كنم !
بعد شدت تهوعم آنقدر مي شود كه باور مي كنم بايد معده و قلب و ريه سوخته ام را بالا بياورم!
دست به ديوار مي گيرم و به سختي بلند مي شوم.
گريه اما نه!…
هنوز گريه به داد آتش وجودم نرسيده است…سرم را در سنگ سفيد توالت فرو برده ام و هرچه بيشتر بالا مي آورم سنگين تر مي شوم…

بوى سوختگي مي آمد…
همان بويي كه خواهرم در دفترش از آن نوشته بود.
بار ديگر صورت زيبايش را بعد از آن حادثه آن طور كه خودش توصيف كرده بود تصور كردم…
آخ سروينم!
آخ از چشم هاي بلوطي رنگت كه نيمه سوخته دنيا را نيمه كاره مي ديدند!…

به سختي مي ايستم و مقابل آينه بعد ازاينكه مشتي آب به صورتم مي پاشم تصوير خودم را در آينه مي بينم…
با ديدن چشم هايي كه عمه ديبا هميشه مي گفت شبيه چشم هاي داريوش است بي اختيار از اينكه دختر آن مردم نعره مي كشم…
فرياد سر مي دهم و هق هقم مي رود كه داريوش ملك را در گورش هزار بار لعنت كند!…
از رگ هايم متنفرم!
از رگ هايي كه خوني از جنس خون آن هيولا را در خود نگه داشته است…
مشت ميكوبم بر در و ديوار و صورتم…

به خودم كه مي آيم بي جان روي سنگ هاي سرد و سپيد دستشويي افتاده ام و رد خون از زخم هايم سنگ هاي سپيد را گلگون كرده است.

خدايا خواهرم زنده بود!
در آن آتش سوزى مهيب نمرده بود!
خواهرم در اين خانه بوده است!
زجر كشيده است!
حالا كجاست؟
آخ اهورا…
اهورا مزدا !
خداوندگار سروينم با تو چه كردند؟!
بر سر عشق و قلب و روحت چه آوردند؟!
چه كردند كه اين طور روح خداوندگاري ات را به شيطان تسليم كردي؟!

پشت خودكشي هاي زنجيره اي خانواده جنايت كارم چه طور مي توانست چنين جرياني باشد؟

من…
من هم عضوي از اين زنجيره بودم؟!
گناهم چه بود؟
دختر داريوش ملك بودن؟
يا اينكه اينقدر احمق و ترسو بودنم كه فرار و نبودنم باعث شد خواهرم هم حتي باور كند آن هتل نفريني هديه ازدواجم باشد؟!

حق داشت!
اهورا حق داشت!
حق من هم مرگ بود…
نه براي اين دلايل!..
تنها براي اين دليل بي عرضه ام !
ترسوام!
نبودم و نتوانستم خواهرم را نجات دهم…

ياد آن كوهى مي افتم كه بر بالاي آن ،روزي اهورا براي مرگم تصميم گرفته بود، من قانون شكني كردم .
من عهد شكن بودم.
حقم مرگ بود!
باشد ! قبول ! فقط…
فقط اين زندگي هنوز به من جواب چند سوال بدهكار است…

به محض اينكه گوشي را جواب مي دهد تنها جمله اي كه مي توانم با عجز بگويم اين است

_ هيرسا!
بيا اينجا…
لطفا!!

دست به ديوار مي گيرم و به سختي خودم را دوباره به اتاق خواهرم مي رسانم، رد خون زخم هاي انگشت هايم روي ديوار ها مي ماند.
سيم سيم دوباره به آغوشم پناه می آورد ، شارلوت با ناله دور تا دور جعبه مي چرخد و درست مثل وقتى كه خودش را برايم لوس مي كند و بدنش را به پاهايم ميمالد با جعبه هم همين كار را مي كند…
هنوز نتوانسته ام آنچه را كه در دفتر خواهرم خوانده ام را هضم كنم.
گريه تنها دست آويز اين روزهايم است…

به محض ورودش خودم را در آغوشش رها مي كنم، با همه ناتواني حاصل از بيماري اش محكم مرا مي گيرد، از ديدن من با آن ظاهر آشفته نگران است …
نوازشم مي كند

_ فريال!
اين بلا رو اون سرت آورده؟!!

صدايش مي لرزد و ادامه مي دهد

_ اين زخم هات…

حرفش را قطع مي كنم و سرم را به نشانه منفي تكان مي دهم.

_ سروين!
سروين زنده بوده!
شايد هنوزم…

هق هقم اجازه صحبت نمي دهد، دستش را مي گيرم و سمت اتاق مي كشم.

حالا حال او هم چيزي است شبيه حال من…

هيرسا

مي دانستم…خوب مي دانستم فقط يك از دست دادن ديگر كافي بود تا برادرم براي هميشه با زندگي و انسانيت خداحافظي كند.
به محض اينكه دكتر اعلام كرد تا پايان زندگي صفورايش چيزي باقي نمانده است، طوری نفسش را در سينه حبس كرد و آنچنان كبود شد كه وحشت به جان من و فريال بي نوا افتاد.
گريه نكرد…
هيچ نگفت!…
فريال شانه هايش را گرفته بود ، تكانش مي داد و با التماس مي گفت:

_ اهورا نفس بكش.
تو رو خدا نفس بكش!

نفس كشيد؛ اما هم زمان چنان مشت محكمي به ديوار راهروي بيمارستان كوبيد كه صداي شكستن استخوان انگشت هايش را شنيدم !
فريال دست خونين اهورا را گرفته بود و بي اختيار مي بوسيد…

به كمك آرام بخش بعد از گچ گرفتن دستش خوابيد.
خون، در چشم هاي زيباي فريال خانه كرده بود. كنارش ايستادم ،دستم را دورش حلقه كردم و وادارش كردم سرش را روي شانه ام بگذارد.

خيلي عاجز بود وقتي مي پرسيد:

_ هيرسا كي صبح مي شه؟

_ تو فكر مي كني صبح شه و آفتاب بياد همه چي درست مي شه؟

_ نه…
فقط اميد دارم همه چي تموم شه.

_ اون چيزايي كه صبح شنيدم سال هاست واسه برادرم تموم نشده؛
توقع نداشته باش واسه من و تو هم تموم بشه.

لرزش و بغضش را حس كردم.

_ عمه ام، زن برادرم ، همسر پدرم
همه خودكشي كردن…
حالا مطمئنم اون مردي كه اون طور ديوانه وار عاشقشون مي كرد و هر كدوم رو به يه نوعي مجبور به خودكشي ميكرد اهوراي خواهرم بوده!
اهورايي كه مجبور شده با دست هاي خودش به زندگي عشقش پايان بده…

بعد طوري هق هق گريه كرد كه صدايش در خلوت بيمارستان پيچيد.
چيزي كه امروز با هم ديده بوديم، بدترين شكنجه زندگي هر دوي ما بود. وقتي كمكش كردم براي حل شدن بقيه معماها جعبه مهر و موم شده اسرار آميز را باز كند، حتي در كابوس هايم هم ديدن همچين صحنه اي را محال مي دانستم!

يك مشت استخوان و دسته اي موي طلايي كه بين تور سپيد در جعبه گذاشته شده بود و يك دسته گل خشكيده كه براي هر بيننده اي شمايل عروس مردگان را مجسم مي كرد…
فريال جيغ زد و با وحشت گوشه اتاق خزيد .تمام بدنش مي لرزيد.

_ اون… اونا استخوناي خواهر منه!!

حالا حتم داشتم جنون برادرم بيش از حد باورم شده است.

فريال ميان گريه هايش التماسم مي كرد:

_ روح خواهرم…روحش آواره و سرگردونه !
به آرامش نرسيده!

فقط خدا مي داند چه دقايق سختي را پشت سر گذاشتم وقتي كه ميان باغ يك قبر حفر كردم و استخوان هاي دختر بيچاره را ميان همان تور سپيد در دل خاك مدفون كردم.
فريال خودش را روي تل خاك انداخت و ساعات طولاني براي خواهرش عزاداري كرد، بعد قاب عكس بزرگ و زيباي صورت خواهرش را بوسيد و بالاي قبر به گلدان كوچكي كه از اتاق سروين آورده بود و تنها گياه زنده اين خانه بود تكيه داد.

به زور راضي ،و از قبر جدايش كردم . در آغوشم دقايق طولاني گريست اما يك مرتبه با وحشتناك ترين صحنه ممكن رو با رو شديم!
آتش!

هر دو هراسان خودمان را به خانه رسانديم.
قبل از اينكه تلاش كنم پرده آتش گرفته را خاموش كنم ، جعبه اتصال برق آتش گرفت و با يك صداي انفجار مهيب شعله هاي آتش زبانه كشيد.
فريال را ديدم كه سمت طبقه بالا مي دويد، وحشت زده دنبالش دويدم.
فرياد زدم:

_ خطر داره!
كجا ميري؟!!

مي دويد و فقط ناله مي كرد:

_ ويولن…ويولن اهورا…

بالاخره هم موفق شد ويالون را نجات دهد.
آتش قابل مهار كردن بود، مي توانستيم براي خاموش كردنش كاري كنيم ، مي خواستم تماس گرفته و براي خاموش كردن آتش كمك بگيرم ، اما وقتي فريال با پيكرهاي بي جان شارلوت و سيم سيم كه بر اثر دود و خفگي مرده بودند از اتاق خارج شد و گفت:

_ زنگ نزن هيرسا، اينجا بايد بسوزه.
اين خواست خواهرمه!

دست نگه داشتم.
دستش را گرفتم و از خانه خارج شديم ، سيم سيم و شارلوت را هم كنار مزار سروين به خاك سپرديم.
دور تر ايستاديم و به اوج گرفتن آتش چشم دوختيم.فريال اشك مي ريخت و مدام مي گفت:ف

_ اين قلعه زندان روح و وجدان اهورا شده بود.

دستش را گرفتم.

_ بيا بريم، بيا بريم بيشتر سوختنش رو نبينيم.

تلخ خنديد.

_ تا آخر سوختنش منظورته؟
اون لحظه كه ستون هاشم مي افته و خاكستر مي شه؟
اهورا همه اينا رو با چشم هاي خودش يه روز ديده….

چند ساعتي مي شد كه در سكوت كنار تخت صفورا نشسته و سرش را روي دست او گذاشته بود.فريال هم يك گوشه ايستاده بود و فقط تماشا مي كرد.
با ناله صفورا همه دچار شعف شديم و خيال كرديم معجزه سراغ ما هم آمده است….
پيرزن ناله كرد:

_ آقا…
آقا…

اهورا ايستاد و سرش را كنار صفورا و نزديك دهانش گذاشت.

_ من اينجام صفورا.

اما صفورا همچنان ناله مي كرد:

_ آقا…

اهورا به من نگاه كرد با خشم گفت:

_ دكتر رو خبر كن.

بعد از معاينه اما دكتر اميدمان را دوباره سر بريد و همان جملات قبل را تكرار كرد. ديدم كه برادرم سرش را كنار صفورا گذاشت و با صداي بلند گريست و بعد فرياد زد:

_ بريد بيرون !
همتون بريد بيرون!

فريال اصلا فريال گذشته نبود ،گويي خواب بود و مجبور به نقش بيداري…
تلو تلو خوران قصد ترك اتاق را داشت، سمتش رفتم كه كمكش كنم اما قبل از اينكه به او برسم نقش زمين شد . اهورا سريع تر از من خودش را به او رساند، ديدم دستش را گرفت ، نگراني را در چهره اش ديدم ، اما با همان خشم صدايش وقتي كه كمك مي كرد بلند شود گفت:

_ از اينجا برو.
برو خونه.
موندنت به حال هيچ كس كمك نمي كنه.
برو اينجا وقت ندارم به غش و ضعف تو رسيدگي كنم.

دلم براي دختر بيچاره به درد آمد، زير بغلش را گرفتم تا كمكش كنم، برگشت و چند لحظه طولاني اهورا را تماشا كرد، بعد دست هايش را جلو برد و موهاي اهورا را از صورتش كنار زد و با همان ناتواني اش گفت:

_ مي خوام پيش شوهرم بمونم.

شنيدن اين كلمه براي همه در آن موقعيت سخت بود…حتي من!
اما فريال آن روزها انگار براي سخت ترين ها هم آسان شده بود!

اهورا رو برگرداند؛بر خلاف انتظارم مخالفت نكرد و فقط گفت:

_ پس برو يه چيز بخور، يكم هم استراحت كن.

دست اهورا را محكم گرفت:

_ تو هم بايد يه چيزي بخوري.
صفورا هيچ وقت دوست نداشت تو اين قدر خودتو اذيت كني و گرسنه بموني.

باور كردني نبود!
اين فريال براي من ابدا ملموس نبود!
دختري كه روز قبل متوجه شده است چه عشق عميقي بين خواهر و همسرش وجود داشته است ، دختري كه مي داند چه بر سر خواهرش آمده و تمام جنايات شوهرش عليه خانوادش را هم مي داند و حتي با اين موضوع كه خودش هم قسمت عظيمي از انتقام اهوراست ، حالا اين قدر صبورانه و عاشقانه كنار اين مرد قانون ايستايي را با اثبات نشسته است.

تمام شد…
قصه صفورا هم همان نيمه شب تمام شد.
برادرم اشك هايش را قبل مرگ پيرزن ريخته بود و حال با دست هاي خودش ملحفه سپيد روي صورتش كشيد.
این مرد با مرگ خيلي وقت پيش كنار آمده بود!

فريال با بغض به پيكر بي جان صفورا چشم دوخته بود و با حسرت گفت:

_ خيلي جاهاي قصه با مرگت مبهم موند صفورا!

دستش را گرفتم.

_ قرار نيست همه قصه ها داناي كل داشته باشن.
توي دنيا ميليون ها قصه مبهم وجود داره که شايد زماني ديگه ،جايي ديگه جواب داده شه.

اهورا موهايش را بالاي سرش جمع كرد، سمت ما آمد، بيني اش را بالا كشيد و همانطور كه سعي مي كرد نگاهش را از ما و روزگار پنهان كند گفت:

_ بايد بريم خونه براي خاكسپاري…
لباسا و وسايلش خونه است.هميشه مي گفت دوست داره با بهترين لباس هاش به خاك سپرده شه.

با وحشت چند قدم عقب رفتم.

_ صبر كن اهورا…

نمي دانم چرا فريال مانع شد تا واقعيت را بگويم ، دست اهورا را گرفت و گفت:

_ منم همراهت ميام با هم مي ريم.

اعتراض كردم:

_ فريال؟!!

اهورا با خشم و ترديد نگاهم كرد.

_ تو اين همه وقت كدوم گوري بودي؟!

همين يک سوال كافي بود تا درد و ضعف جسمم خوب برايم ياد آور شود، سرم را پايين انداختم.
انگشت اشاره اش را چند بار به شانه ام كوبيد.

_ بعدا توضيح مي دي.

فريال كه همراهش رفت، نتوانستم تاب بياورم ؛مي دانستم انفجاري مهيب در راه است ، مي خواستم همراهشان بروم كه هر دو مانع شدند.

شب گذشته بعد از اينكه براى آخرين بار با فريال صحبت كردم و مطمئن شدم حالش خوب است توانستم بعد ٤٨ ساعت كزايي بخوابم. اما همه وجودم حتي در خواب هم نگران دختر بيچاره بود، دخترى كه حتم داشتم مي شد كه در كنار من آرامش را تجربه كند اما حالا طعمه جنون و انتقام برادرم بود…
و چه قدر دردناك است اين چنين در اقيانوس شب كشتي زندگيمان به گلِ نشسته است و شب دامن روزگارمان را گرفته است و مثل يك مار به پاهاي خوشبختي و آرامشمان پيچيده است….

با صداي زنگ تلفن بيدار شدم، تلفن همراهم و تلفن خانه مدام زنگ مي خورد ، پيام پشت پيام و من حتي نمي توانستم باور كنم آشنايان چه خبري برايم دارند!

دست هايم مي لرزيد و به سختي توانستم تلويزيون را روشن كنم!
باور كردني نبود!
گزارشگر به وخامت اوضاع اشاره مي كرد؛
خودش بود!
برادرم!
اهورا!!

چنان ترمز كردم كه ماشين با شدت به اتومبيل پليس برخوررد كرد، محوطه پر بود از پليس و خبرنگار و مامورهاي امداد و مردم عادي!

به هر جان كندني بود خودم را از ميان جمعيت نزديك صخره رساندم!

افسري مانعم شد، عاجزانه گفتم:

_ من هيرسام!
برادرش !
برادر اهورا!

افسر به سمت عقب هدايتم كرد.

_ متاسفم!
نمي تونم اجازه بدم.

نعره مي كشم:

_ اهورا!!!!

_ خواهش مي كنم آقاي هيرسا!
اوضاع رو از اين بدتر نكنيد. نيروهاي ما دارن همه سعي خودشونو مي كنن.

يقه اش را گرفتم و ملتمسانه پرسيدم:

_ فريال!
فريال ، همسرش !…كجاست؟
بذاريد برم اون بال.ا

_تنها كسي كه مي تونيم اجازه بديم بره اون بالا فقط و فقط داريوش آجوداني ملك هست.

_ داريوش مرده!
برادر من مريضه ، ناراحتي اعصاب و روان داره!
خواهش مي كنم كمكشون كنيد!
بذاريد من برم بال.ا

افسر لبخند معنا داري زد و گفت:

_ قبرِ اين مرده خاليه!
يك ساعت پيش هم بعد پخش اخبار سراسري و شنيدن اون تهديد با نيروهاي ما تماس گرفت و خودشو معرفي كرد.
تا چند ساعته ديگه هلي كوپترش اينجا فرود مياد!

عقب رفتم…
سرم را بالا گرفتم، تيزي آفتاب چشم هايم را دريد؛
اين قدر شديد بود كه جز نور سرخ چيزي در بالاي صخره قابل رويت نبود…

پايان جلد ١
****

همچنین ببینید

رمان مرگنواز پارت ۷

  _ تو اين قفس به اين بزرگي تنهاست؟ سرش را به نشانه مثبت تكان …

۱۲ دیدگاه ها

  1. اهورا نمی میره نترسید. هیچ کس نمی میره ^_^

  2. وایی مثل همیشه این رمان خانم ایلخانی هم عالی بود ولی کمی متفاوت تر .خیلی زیبا و حرفه ای نوشته شده بود .اما خیلی غم انگیز و تلخ بود.یک سرنوشت تقریبا واقعی رو بعد از مرگ معشوق نشون میداد و مثل بقیه رمان ها اینطور نبود که عاشق عشقش رو فراموش کنه و خوشبخت زندگی کنه …خلاصه واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم فقط ای کاش جلد دوم این قدر غمگین نباشه

  3. ادمین شما نمیتونی جلد دومشو اینجا رایگان بزاری؟

  4. ادرس کانال خانم ایلخانی رو لطف کنید بگید.

  5. بقیه رمان رو نویسنده تو کانالش برای فروش گذاشته،

  6. اهورا مرد؟

  7. اقای ادمین لطفا جواب بدید ادامه رمانو میذارید یا نه؟؟

  8. خداییش عاشق رمانه شدم فقط جلد دومش هم طبق همین روال میذارید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *