دوشنبه , تیر ۳۱ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۰

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۵۰

 

به قدری خون جلوی چشماش را گرفته بود و بدنش از شدت عصبانیت می لرزید که می دونستم اگه کسی جلوش رو نگیره صددرصد پسر رو میکشه به سختی از ماشین پیاده شدم و آروم نالیدم:

_امیر…..امیر علی

ولی اون انگار صدامو نمیشنوه لگد دیگه توی شکم پسر کوبید با خشم فریاد زد:

_میشکنم دستی رو که بخواد زن منو لمس کنه!!!

با دیدن پسره که با سرفه مداوم خون از دهنش بیرون میزد ترس برم داشت

با قدمای لرزون به طرف امیرعلی رفتم و بازوش رو گرفتم و سعی کردم از پسره جداش کنم ولی قدرت من کجا و اون کجا !!

با قدرت دستشو از دستم بیرون کشید و که با التماس اسمش رو صدا زدم و نالیدم :

_امیرعلی…. تو رو به جان خودم قسم میدمت ولش کن!!

با این حرفم دستش رو که برای زدنش بالا برده بود مشت کرد و با صورتی سرخ شده به طرفم چرخید نگاهم روی رگ های روی پیشونیش که از خشم بیرون زده بودن چرخید که توی صورتم فریاد زد :

_صداتو ببر لعنتی !!

اولین بار بود که تا این حد عصبی میدیدمش ، با ترس یک قدم عقب رفتم و ازش فاصله گرفتم

نگاه خشمگینش رو توی چشمام دوخت و عصبی تند تند نفس کشید و گفت :

_گمشو تو ماشین تا بیام !

همونطوری که نگاهم روش بود چند قدم عقب رفتم ولی با دیدن پسره که با چاقو توی دستش قصد داشت به امیرعلی ضربه بزنه جیغ دلخراشی کشیدم

_امیر مواظب باش !!

امیرعلی زود به خودش اومد و به عقب برگشت و باهاش درگیر شد

یکدفعه با فرو رفتن چاقو توی دست امیرعلی و فواره زدن خون از دستش جلوی چشمام سیاهی رفت و همونجا روی زمین بیهوش شدم…

توی سیاهی مطلق و کوچه تنگ و تاریکی بودم از تنهای دستام بغل گرفتم ، همونطوری که راه میرفتم نگاهمو با ترس به اطراف چرخوندم که با دیدن جسمی که توی تاریک روشن کوچه دیدم

چند لحظه ماتم برد اول خواستم عقب برم ولی با شنیدن ناله های ضعیفش به خودم جرات دادم و نزدیکتر رفتم که با دیدن جسد نیمه جون امیرعلی که روی زمین افتاده و دورش پر خون بود ترس همه وجودم رو فرا گرفت

خودم رو بالای سرش رسوندم هر چی گریه زاری و التماس کردم که چشماشو باز کنه هیچ عکس العملی نشون نمیداد

با گریه دستمو روی صورتش گذاشتم که با سردی بدنش خشکم زد نه ممکن نیست امیرعلی من رو تنها بزاره با بهت اسمشو زیر لب زمزمه کردم

کم کم ناله های ضعیفم به جیغ های گوش خراشی تبدیل شد و در حالیکه از ته دل اسمش رو با جیغ صدا میزدم ازش میخواستم تنهام نزاره ولی بی فایده بود

با کابوس وحشتناکی که دیدم از خواب پریدم و با نفس نفس به اطرافم خیره شدم ، دستمو به پیشونیم تکیه دادم و با درد چشمام رو بستم

خوابم به قدری وحشتناک بود که چهره پر از خون امیرعلی برای ثانیه ای از جلوی چشمام کنار نمیرفت

با یادآوری امیرعلی با وحشت به اطرافم نگاهی انداختم ، اینجا کجا بود ؟ با دیدن تخت و اتاقی که به شدت آشنا میزد بلند شدم

درسته اینجا اتاق امیرعلیه ولی خودش کجاست ؟ با فکر به خوابم با عجله از اتاق خارج شدم و درحالیکه تک تک اتاقا رو با وحشت باز میکردم مدام اسمش رو صدا میزدم

در آخرین اتاق اون طبقه رو باز کردم ولی بازم هیچ خبری نبود با هق هق اسمش رو صدا زدم و کنار زمین توی سالن نشستم

یکی از خدمتکارا درحالیکه سینی غذایی تو دستش بود از پله ها بالا اومد وبا دیدن صورت خیس از اشک من وحشت زده به طرفم قدم تند کرد و گفت :

_وااای چی شده خانوم حالتون خوبه؟!

فین فین کنان دستی به دماغم کشیدم و با بغض لب زدم:

_امیر….امیرعلی کجاس؟!

نفس رو با آرامش بیرون فرستاد

_خداروشکر حالتون خوبه ، دنبال آقا میگردید ؟؟

با بغض سرمو تکون دادم که سینی دستش رو روی زمین گذاشت و همونطوری که زیربغلم رو میگرفت و کمکم میکرد بلند شم گفت:

_بلند شید تا ببرمتون پیشش !

پس اینجا و توی این خونه بود نفسم رو با آرامش بیرون فرستادم و همراهش شدم ، با هر قدمی که برمیداشتم پاهام از زور ضعف میلرزید

از پله ها پایین رفتیم ، مستقیم منو سمت تنها اتاق توی سالن برد دم در که رسیدیم نیم نگاهی به من انداخت و با شرم گفت :

_اینجان خانوم ولی…. ببخشید نمیتونم همراهیتون کنم چون آقا ورود به این اتاق رو ممنوع کردن!

لبخندی به مهربونیش زدم و با صدای گرفته گفتم:

_ممنون !

سری به نشونه احترام تکون داد و ازم دور شد ، دیگه تحمل نداشتم تا با چشمای خودم امیرعلی نمیدیدم دلم آروم نمیگرفت

باعجله در رو باز کردم که با دیدن امیرعلی که با بالاتنه برهنه و دستی پانسمان کرده روی مبل گوشه اتاق به خواب عمیقی فرو رفته بود و از سر و صورتش خستگی میبارید و توی اوج خواب هم اخماش توی هم بودن نفسم رو با آرامش بیرون فرستادم نمیدونم چطور خودم بهش رسوندم و آروم کنارش پایین مبل نشستم

درد از توی صورتش کاملا مشخص بود نگاهم به سمت بازوی باندپیچی شدش رفت من با بچه بازیام باعث شده بودم همچین بلایی سرش بیاد

اگه خدایی نکرده بلایی سرش میومد هیچ وقت خودمو نمیبخشیدم اشکی از گوشه چشمم پایین چکید و روی گونه ام سر خورد

من عاشقش بودم ولی حالا که اون اینطوری پشیمون شده نباید لج میکردم و یه فرصت دوباره بهش میدادم

سرمو نزدیک بردم و آروم بوسه ای روی گونه اش نشوندم برای لحظه ای حس کردم پلکاش تکون خورد ولی با عطشی که توی وجودم بود و با فکر به اینکه ممکن بود بلایی سرش بیاد

بی اراده نمیتونستم لبام از روی گونه اش بردارم و همونطوری که چشمام بسته بودن آروم لبام روی صورتش حرکت دادم

گوشه لبش رو مکیدم و با قرار گرفتن لبام روی لبای داغ و خواستنیش چندثانیه مکث کردم انگار میخواستم طعم لباش و بودنش رو دقیق حس کنم

کم کم لب بالایش رو توی دهنم کشیدم اصلا نمیتونستم خوددار باشم و همه این کارا رو بی اراده انجام میدادم که با نشستن دستی پشت گردنم چشمام باز کردم

امیرعلی با چشمای نیمه باز و خمار خیره چشمام بود و دستش رو بیشتر پیش برد و توی موهام چنگ شد که آ…هی از بین لبام خارج شد که سرش رو عقب کشید و با نفس نفس گفت :

_داری با من چیکار میکنی !!

تا بخوام معنی حرفش رو بفهمم دستم رو کشید و یه طورایی ازم خواست روی مبل کنارش دراز بکشم ولی با دیدن وضعیتش میترسیدم دستش درد بگیره

میخواستم این بار برای رابطه خودم پیش قدم بشم و اینطوری بهش بفهمونم که حاضرم یه فرصت دیگه بهش بدم ولی خجالت میکشیدم

وقتی دید به حرفش گوش نمیدم و کنارش نمیرم ابروهاش توی هم کشید و گفت:

_وقتی دلت با من نیست خواهشا نزدیکم نیا !!

چشماش رو بست و دست سالمش روی پیشونیش گذاشت ، دودل نگاهم روی صورت پر اخمش چرخوندم باید تصمیمم رو میگرفتم اون شوهرم ، پدر بچه ام بود پس برای یه بارم شده باید پا روی غرورم میزاشتم

آب دهنم رو قورت دادم بلند شدم مبل به اندازه کافی بزرگ بود پس جای دونفرو داشت آروم روی امیرعلی طوری که به دستش فشار نیاد خیمه زدم

با بهت دستش رو از روی صورتش پایین آورد و با لبهای نیمه باز از تعجب خیرم شد ، میدونستم اگه نگاش کنم خجالت میکشم پس دستام قاب صورتش کردم و با چشمای بسته لبام روی لباش گذاشتم

تا چند ثانیه اول حرکتی نکرد و عین مجسمه میموند ولی کم کم انگار یخش آب شده باشه و دست سالمش پشت کمرم گذاشت و با شوق شروع کرد باهام همکاری کردن

موقع بوسیدن لبخندش رو حس میکردم که چطور بزرگ و بزرگتر میشد ، اینقدر همو بوسیدم که خسته سرم بالا گرفتم بی قرار مثل کسایی که جنون دارن صورتش رو غرق بوسه کردم

پیشونیش ، گونه هاش ، دماغش بوسه های کوچیک میزدم و امیرعلی تموم این مدت با لبخندی که روی لبهاش جاخوش کرده بود چشم ازم نمیگرفت

فکر از دست دادنش انگار منو به خودم آورده باشه تازه میفهمیدم که چقدر عاشقشم و نمیتونم بدونش زندگی کنم

وقتی دید بوسه هام کم که نه دارن زیادترم میشن تو گلو خندید و درحالیکه نوازش وار دستشو روی موهام میکشید با ناباوری گفت :

_چی میشد همیشه اینطوری بیقرارم باشی!!!

بدون اینکه جوابی بهش بدم سرم پایین بردم و با قدرت بیشتری لبام روی لباش گذاشتم ،صدای برخورد لبامون توی اتاق می پیچید که این بار دیگه نتونست جلوی خنده خودش رو بگیره و قهقه اش بالا گرفت

انگار باورش نمیشد اینی که اینطور دیووونه بازی درمیاره منم !

بعد این همه سختی دلم آرامش میخواست سرم پایین بردم و درحالیکه سرم روی سینه اش که با خنده بالا پایین میشد میزاشتم چشمام با آرامش بستم و بوی عطرش رو عمیق نفس کشیدم

با انگشتای دستم روی سینه اش خطای فرضی کشیدم و بی مقدمه پرسیدم :

_اسم عطرت چیه !؟

با شنیدن این سوالم دستش روی موهام خشک شد و با خنده گفت :

_چطور ؟!

دوست داشتم خودم رو براش لوس کنم ، سرم بلند کردم لبامو جلو دادم و با لحن بچگونه ای گفتم:

_آخه پسر بابا عاشق این بو شده!

با چشمای که از شادی برق میزدن بوسه ای روی نوک بینی ام زد و گفت:

_یعنی مامان خانوم عاشق بوی عطرم نیستن ؟!

با نیش باز نگاش کردم و صادقانه لب زدم :

_آره چه جورم !

قهقه اش بالا گرفت و با دست سالمش محکم بغلم کرد و زیرلب زمزمه اش رو شنیدم که خداروشکر میکرد

سرمو روی سینه اش گذاشتم و اینقدر بوی عطرشو عمیق نفس کشیدم که کم‌کم پلکام سنگین شدن نفهمیدم کی به خواب عمیقی فرو رفتم شاید خوابم نیم ساعت هم طول نکشید ولی اینقدر سرحالم آورد که وقتی چشمامو باز کردم دیدم هنوز سرم روی سینه امیرعلی با دلهره بلند شدم و همانطوری که نگاهم روی صورتش میچرخوندم با ناراحتی زمزمه کردم:

_وای ببخشید نمیدونم چی شد که یه دفعه چشمام سنگین شد

با مهربونی تار موهای توی صورتم رو کنار زد و گفت:

_بهترین لحظه عمرم بود !!

با شنیدن این کلمه صادقانه اش بی اختیار اشک به چشمم نشست و سرمو توی گودی گردنش فرو کردم

حالا می فهمیدم که من بدون اون هیچم و تمامی مدت داشتم تظاهر می کردم و یه جورایی به خودم میقبولوندم که میتونم بدون امیرعلی زندگی کنم
موهامو بهم ریخت و با بهت پرسید:

_تو واقعا داری گریه می کنی؟!

فین فین کنان دماغم رو بالا کشیدمو با حالت لوسی زیر لب زمزمه کردم:

_اهوووووم

تو گلو خندید و با شوخی گفت:

_فقط حواست باشه منو دماغی نکنی

سرمو بلند کردم و به شوخی
مشت آرومی به سینش کوبیدم
که صورتش توی هم رفت و با درد نالید:

_آی آی آی دستم

نگران بلند شدم و در حالیکه کنارش روی مبل می نشستم و با صدایی لرزون پرسیدم:

_وای خدا مرگم بده چی شد

با درد مدام ناله می کرد با دیدن درد کشیدنش که خودمم مقصرش بودم نمیدونستم چیکار کنم بلند شدم
گیج و سرگردون دور خودم چرخیدم ولرزون مدام زیر لب زمزمه کردم:

_وااای خدا الان چیکار کنم ؟؟

با فکری که به سرم زد با عجله به طرف در رفتم ولی هنوز دستم روی دستگیر نشسته بود که امیر علی صدا زد و گفت:

_کجا ؟؟

بدون اینکه به طرفش برگردم هراسون گفتم :

_میرم دکتر خبر کنم !

در را باز کردم که بار دیگه صدام زد:

_نمیخواد ، برگرده اینجا ببینم

به طرفش چرخیدم که با دیدن نیش بازش که راحت به مبل تکیه داده بود و با چشم هایی که از خوشی برق میزد خیرم بود برای لحظه ای خشکم زد

مگه این نبود که تا چند دقیقه پیش ناله میکرد و نزدیک بود منو به گریه بندازه

از الان چطور اینطوری سرحاله و دا…..
حالا فهمیدم چی شده پس آقا منو سرکار گذاشته

انگشت اشارمو جلوش تکون دادم و عصبی گفتم:

_نگو که داشتی منو سرکار گذاشتی!؟

با دیدن خنده اش دیگه فهمیدم که درست حدس زدم و آقا داشته خودش لوس میکرده با تظاهر اخمام توهم کشیدم و همونطوری که به طرفش میرفتم با خشم گفتم:

_دارم برات آقاهه !

تا نزدیکی های شب پیش امیرعلی بودم و از بودن کنار هم لذت میبریدم تازه داشتم طعم ناب خوشبختی رو حس میکردم

می فهمیدم زندگی یعنی چی امیرعلی با آدم گذشته کاملا فرق میکرد به کل تغییر کرده بوده بطوریکه نازکتر از گل بهم نمی‌گفت و به قدری هوامو داشت که خودمم یادم میرفت که این همون آدم سنگ دل گذشته اس!!

اینقده سرگرم زندگی شده بودم که حتی کارمم یادم رفته بود که باید به بیمارستان سر میزدم و وظیفه‌ام را انجام میدادم

الان هم روی تخت خواب و کنار امیرعلی دراز کشیدم و در حالیکه با تلفن و بیمارستان حرف می زنم تا دلیل غیبت این دو روزم رو باز گو کنم و اونم در ظاهر با تلویزیون سرگرمه ولی دستش روی بدن من می چرخه تمام تمرکزم رو ازم گرفته

آروم روی دستش زدم از خودم جداش کردم با خنده خطاب به خانم وحیدی گفتم:

_ببخشید خانم حمیدی این دو روزه به قدری گرفتار شدم و مشکل بزرگی برام پیش اومده که نتونستم اطلاع بدم که نمی تونم بیام

خانم حمیدی جدی گفت:

_بله بله متوجه ام

دهن باز کردم که جواب حمیدی رو بدم ولی با نشستن دست امیرعلی درست روی بالا تنه ام حرف تو دهنم ماسید و با بهت به طرفش چرخیدم

با دیدن حالت تهاجمی من که آماده نیشگون گرفتن ازش بودم با خنده ابرویی بالا انداخت

انگشتش رو به نشون یه کمی بزار بهت دست بزنم نشونم داد و چشماش رو شبیه گربه شرک مظلوم کرد

با دیدن این شیطنت ها که اولین بار بود ازش میدیدم نتونستم تحمل کنم قهقه ام بالا گرفت حمیدی با شنیدن صدای خنده هام و به شوخی گفت:

_خانم دکتر نگید مشکلات ، بهتره بگید گرفتار خوشی و تفریح شدم!!

خندم و قورت دادم و همون طوری که با چند سرفه گلوم رو صاف میکردم گفتم:

_ببخشید دیگه

حمیدی با مهربونی گفت:

_انشالله همیشه خوش باشید خانم دکتر خداحافظ

خداحافظی زیر لبی خطاب بهش گفتم وگوشی رو قطع کردم و با حالت قهر پشتمو به امیرعلی که مشتاقانه زیر نظرم داشت کردم

از پشت خودش رو بهم چسبوند و همونطوری که موهام رو عمیق بو میکشید آروم زمزمه کرد :

_ وقتی برگشتی ایران و هیچ خبری ازت نداشتم تازه فهمیدم که توی چه دامی افتادم ، روزای اول خواستم به خودم بقبولونم که بود و نبودت توی زندگیم تاثیری نداره ولی…

سکوت کرد و این بار بوسه ای روی گردنم نشوند ، ناخوادگاه گردنم کج کردم و مشتاقانه منتظر ادامه اعترافش بودم خیلی لذت بخش بود که از زبون کسی که عاشقی بشنوی که اونم تو رو دوست داره

ولی انگار متوجه شده بود من خیلی مشتاقم چون سکوت کرده بود و فقط به بوسه هاش ادامه میداد ، کمی توی جام وول خوردم و با لکنت لب زدم:

_خب ؟!

بوسه خیسی روی گوشم نشوند و آروم زمزمه کرد:

_چی خوب هووووم ….

آروم توی بغلش چرخیدم دستمو روی صورتش کشیدم

_ خب ادامه اش رو بگو دیگه !!

خندید و نوک دماغم رو بین انگشتاش فشرد

_ولی چند روز که گذشت فهمیدم سخت در اشتباهم و داشتم از نبودت دیووونه میشدم پس با اولین پرواز خودمو به ایران رسوندم و بعدش هم که فهمیدم بارداری انگار دنیا رو بهم داده باشن بیشتر دیوونه و روانی مامان نی نیم شدم

بعد این حرفش لباش رو با عطش روی لبام گذاشت که با عشق و از ته دل جواب بوسه هاش رو دادم ، اینقدر همو بوسیدیم که با نفس نفس از‌ هم جدا شدیم پیشونیش روی پیشونیم چسبوند و با صدای دو رگه شده از شهوت گفت :

_دیوونتم دختر !!

خندیدم و بلند گفتم:

_ من بیشتر

بعد این حرف بوسه محکمی روی لبش زدم و سرم رو عقب کشیدم که با دیدن عقربه های ساعت چشمام گرد شد و با عجله روی تخت نشستم و دستپاچه زیرلب نالیدم:

_وااای دیرم شد

امیرعلی کلافه نگاهم کرد و گفت :

_بیخیال نمیخواد بری !

دستمو کشید که باز تو بغلش افتادم ، سرش توی موهام فرو برد و زیر لب نالید :

_هوووم بوت محشره !!

با اینکه خودمم دلم میخواست پیشش بمونم ولی دیروقت بود و اگه سروقت خونه نمیرفتم برام بد میشد و باعث میشد بهم مشکوک بشن!

به سختی ازش دل کندم و درحالیکه نگاهم رو به چشمای خمارش میدوختم آروم زمزمه کردم :

_باید برم امیرعلی!

بی حوصله ازم فاصله گرفت و سرش روی بالشت کوبید

_باشه پس بلند شو لباس بپوش برسونمت!!

میدونستم ازم ناراحت شده بوسه ای روی گونه اش زدم و بلند شدم با عجله شروع کردم به لباس پوشیدن

تموم مدت دستاش زیر سرش گذاشته بود و با حالت خاصی چشم ازم برنمیداشت موهام زیر مقنعه فرستادم و با شیطنت گفتم :

_چیه آقاهه

با عشق خیرم شد و گفت :

_دارم خانومم رو دید میزنم عیبی داره؟؟

از اینکه اینطوری راحت عشق و علاقه اش رو ابراز میکرد نیشم باز شد و با خنده گفتم:

_نه چه عیبی !!

بعد از پوشیدن لباسام همراه امیرعلی سوار ماشین شدیم و انگار تازه همدیگرو دیده باشیم اینقدر سرگرم حرف زدن بودیم که با توقف ماشین جلوی خونه به خودم اومدم

وااای بازم که در خونه اومده بود ،با لب و لوچه آویزون نگاهی بهش انداختم و گفتم:

_آخر سر با این کارهات باعث میشی همه بفهمن!!

گیج سری تکون داد و گفت :

_کدوم کارا !؟

به در خونه اشاره کردم و کلافه گفتم:

_اینکه دقیق هر دفعه منو میاری در خونه پیاده می کنی دیگه !

اهالی زیر لب زمزمه کرد بیخیال شونه هاشو بالا انداخت و گفت:

_بیخیال دیر یا زود که میفهمند

وقتی دید دارم گیج نگاهش می کنم ضربه آرومی به نوک بینیم زد و گفت:

_امروز فرداست که بیام خواستگاری

با اینکه شوهرم بود ولی با شنیدن این حرف از دهنش گونه هام گر گرفت و سرم رو پایین انداختم تو گلو خندید و گفت:

_قربون خجالتت برم !

دستپاچه دستی به گونه های ملتهبم کشیدم و با لکنت لب زدم:

_خب من …من برم دیگه

حس میکردم صدای بلند ضربان قلبم داره گوشام کر میکنه ،بدون اینکه بزارم دیگه چیزی بگه از ماشین پیاده شدم و با قدمای بلند به طرف خونه رفتم

دستم به سمت قفل در رفت که برای لحظه ای حس کردم پرده اتاق مشترک بابا مامان که توی کوچه بود تکون نامحسوسی خورد آب دهنم رو قورت دادم و با دستای لرزون کلیدو توی قفل چرخوندم

بدون اینکه نگاهی به پشت سرم بندازم وارد خونه شدم ، با عجله کفشام رو درآوردم پاورچین پاورچین قصد وارد شدن به خونه رو داشتم که با دیدن مامان که رو به روم دست به سینه ایستاده بود آب دهنم رو قورت دادم

_خوب ؟!

دستی به دماغم کشیدم و همونطوری که سعی میکردم خودم رو بیخیال نشون بدم سوالی پرسیدم:

_چی خوب مامان جان !؟

چند قدم بهم نزدیکم شد و با چشمای ریز شده سرتاپام از نظر گذروند

_چه رابطه ای بین تو و رییس بابات هست دخترم؟!

اوووه پس فهمیده بود ، از چیزی که میترسیدم بالاخره سرم اومده بود شرم زده سرم پایین انداختم

_هی…هیچی مامان!

کیفم رو به سینه چسبوندم و با عجله خواستم از کنارش بگذرم که دستش روی شونه ام نسشت

_کجا ؟؟

نیم رخم به طرفش چرخوندم و با خجالت گفتم:

_برم اتاقم دیگه !!

به طرف خودش برم گردوند و با ابروهای بالا رفته گفت:

_مگه من بهت اجازه دادم که میخوای بری ؟؟

سکوت کردم که دستش زیر چونه ام نشست و سرم بالا داد

_منتظرم !!

میدونستم یه چیزایی فهمیده این رو از نگاهای زیرکانه اش کاملا میشد حس کرد

اگه بیشتر از این ازش پنهون می کردم
مسلماً بیشتر مشکوک شده و کار رو سخت تر می کرد از شواهد امر پیدا بود که از همه چی خبر داره ، با خجالت نگاهم ازش دزدیدم و همونطوری که نگاهمو به اطراف چرخوندم آروم لب زدم:

_آره…!

دست به سینه خیرم شد که دستپاچه با لکنت ادامه دادم:

_یعنی…یعنی اینکه تازه آشنا شدیم

با دروغی که از دهنم بیرون اومد خودمم از خودمم شرم زده بودم ولی نمیتونستم واقعیت رو هم بگم چون اونوقت مسلما باید کل رابطمون رو توضیح میدادم

آهانی زیر لب زمزمه کرد و با تعجب پرسید:

_اونوقت توی این وقت کم از تو خوشش اومده؟!

زبانم از گفتن دروغ های بیشتر قفل شده بود اصلا نمی دونستم چی بگم فقط درجواب حرفش سری تکون دادم که
اخماشو تو هم کشید و سوال پرسید:

_آشنایی به چه منظوری؟؟

اگه میگفتم که فقط با هم وقت می‌گذرونیم که مسلماً مامان دیگه ازش خوشش نیومده چون کلا با این روابط مخالف بود نه اینکه آدم تعصبی و خشک مذهبی باشه نه!

فقط نظرش این بود که اگه دو نفر از همدیگه خوششون میاد باید به قصد رابطه جدی و ازدواج با هم صحبت کنند نه رابطه های پوچ و توخالی که تهش شکسته

و به همین دلیل برای اینکه اطمینان خاطر بهش بدم همونطوری که دستش رو به گرمی می فشردم با دلگرمی گفتم:

_چه منظوری می خوای داشته باشه مامان جان جز اشنایی برای ازدواج…!

با این حرفم چشماش برق زدن با خوشی که کاملا از رفتارش پیدا بود بوسه ای روی گونه ام نشوند و گفت:

_اگه اینجوری که خیلی خوبه از اون پسره هم معلوم بود آدم بدی نیست

از اینکه اینطوری از امیرعلی تعریف میکرد و خوشش اومده بود خوشحال بودم و مسلما کارو برای ما آسون تر میکرد سری به نشونه ی تایید حرف هاش تکون دادم و حالا دیگه خیالم ازش راحت شده بود خستگی رو بهونه کردم
و همین طوری که کش وقوسی به بدنم دادم با لحن درمونده ای گفتم:

_اگه اجازه بدید برم استراحت کنم چون خیلی خستم!

آروم به گونه اش کوبید و با نگرانی گفت :

_واای خدا مرگم بده اصلا یادم رفته سرکار بودی خسته ای !

به طرف اتاق هلم داد و دستپاچه ادامه داد:

_برو استراحت کن مادر ، تا منم غذا رو آماده کنم

ازش خجالت میکشیدم از خودم از دروغام !

پس بدون اینکه چیزی بگم با عجله داخل اتاقم شدم ، به در تکیه دادم و با نفس نفس دستمو روی سینه ام که با شتاب بالا پایین میشد گذاشتم

روی تخت دراز کشیدم که با یادآوری حرفای امیرعلی کم کم لبخند کل صورتم رو گرفت و با شوق و ذوق نگاهمو به سقف دوختم

تازه داشتم معنی عشق ودوست داشتن رو میفهمیدم ، هنوز یک ساعتم نشده بود که دلم براش تنگ شده

به پهلو چرخیدم و دستمو آروم روی شکمم کشیدم و با لذت زیر لب زمزمه کردم

_بابا قول داده به زودی ببرمون پیش خودش عزیزم

از بس امیرعلی به زور همه جور غذا و میوه ای به خوردم داده بود که دیگه چیزی از گلوم پایین نمیرفت و تقریبا از صبح سرپا بودم و خسته بودم چشمام بستم و با فکر به زندگی رویایم به خواب عمیقی فرو رفتم

صبح که ازخواب بیدارشدم به هزار تا خواهش و التماس به زور امیرعلی راضی کردم در خونه نیاد و من تنهایی سر کار برم چون اگه یه بار دیگه پاشو تو محله ما میذاشت دیگه نمیدونستم چه جوابی به خانوادم بدم وبا تابلو بازی هایی که امیرعلی درمیاورد خانوادمم از این موضوع مطلع می شدند

با عجله لباس‌هام رو تنم کردم و با فکر به اینکه امیرعلی دیگه نزدیک خونه نمیاد و بهم قول داده ! راحت تو محله قدم میزدم که با شنیدن صدای گوشیم و دیدن کسی که زنگ میزد کلافه وای زیر لب زمزمه کردم و در حالیکه گوشی رو توی دستم میفشردم به قدمام سرعت بخشیدم

میدونستم زنگ زده یعنی اینکه این دوروبراس و الان سر کلش پیدا میشه همونطوری که حدس میزدم بود چون تا گوشی رو جواب دادم بی تاب گفت:

_همون جایی که هستی بمون تا بیام!!

چشامو توی حدقه چرخوندم و کلافه گفتم:

_مگه قرار نبود دوباره نیای این دور و برا پس چی شد؟؟

کلافه پوفی کشید و با لحن بیقراری گفت:

_میدونم…ولی چیکار کنم دلم طاقت نمیاره دیگه

لب پایینم زیر دندون کشیدم و نگاهم به اطراف چرخوندم ، تقریبا از خونه دور شده بودیم و خطری نبود پس با آرامش نفسمو بیرون فرستادم و گفتم:

_باشه پس زود بیا سر ایستگاه دو خیابون پایین تر

_باشه… یک دقیقه دیگه اونجام!!

گوشی قطع کردم و توی جیبم انداختم ، طولی نکشید که با دیدن ماشینش که از دور میومد از ایستگاه یه کم فاصله گرفتم و تا ایستاد بدون معطلی سوار شدم و با نفس نفس لب زدم:

_زود باش برو

پاشو روی پدال گاز فشرد ماشین بی معطلی از جا کنده شد ، با استرس هنوز به بیرون خیره بودم که نیم نگاهی سمتم انداخت و یکدفعه زد زیر خنده زبونی روی لبهای خشک شدم کشیدم و با تعجب پرسیدم:

_چی شده چرا میخندی!؟

دستی به لباش کشید و همونطوری که سعی میکرد خنده اش رو بخوره گفت :

_به حال روز خودمون میخندم دیگه انگار دوتا جوون ۱۸ ساله ایم

با این حرفش منم خندم گرفت و با یادآوری خودم که چطوری دزدکی سوار ماشین شدم و ترسیدم با صدایی که از خنده میلرزید گفتم:

_وااای خدا….منو بگو چقدر ترسیدم!!

با خنده دست دیگش رو از فرمون جدا کرد و دستمو گرفت تا به خودم بیام بوسه ای پشت دستم نشوند و با لحن عاشقانه ای گفت:

_وقتی میخندی خیلی خوشکل میشی!!

خنده روی لبهام ماسید و با بهت نگاهمو بهش دوختم ، این حجم احساسات از امیرعلی برام قابل درک نبود و انگار هنوز توی خواب و رویام بی اختیار ناباور چشمام بستم صداش به گوشم رسید که با نگرانی صدام میکرد

_نورا عزیزم چیزی شده!؟

دوست داشتم تا ابد چشمام بسته باشن و اون اینطور دل نگران من باشه انگار اینطوری داشت باورم میشد که واقعا عاشقمه و حرفاش حقیقت دارن!

حس کردم ماشین متوقف شد و بعد از چتد ثانیه دست سردش روی پیشونیم نشست و نفساش روی پوست صورتم پخش شد که با اضطراب صدام زد و گفت :

_خانومم چی شدی؟؟

چشمام باز کردم که با دیدن چشمای نگرانش که هیچ فاصله ای باهام نداشتن قلبم شروع کرد به تند تند تپیدن آب دهنم رو به زور قورت دادم

نگاهم روی لبهاش لغزید و توی ذهنم به این فکر میکردم که طعمشون چقدر خواستنی و ناب بود !

با دیدن طرز نگاهم تو گلو خندید و گفت :

_انگار حالت خیلی خوبه… الکی نگران شدم

حواس پرت هاااایی در جوابش گفتم که خم شد و با خنده بوسه ای روی نوک بینی ام زد و شنیدم که زیر لب زمزمه کرد

_قربونت برم که اینقدر شیرینی

من بی توجه به حرفاش مست بوی عطرش و گرمای تنش بودم ، خواست ازم فاصله بگیره یقه اش رو توی مشتم فشردم و تا به خودش بیاد به طرف خودم کشیدمش و لبام روی لباش گذاشتم

چند ثانیه بی حرکت موند کم کم لباش به بازی گرفتم خوب که ازش سیر شدم سرمو عقب بردم و توی فاصله نزدیکی از صورتش نفسم رو با فشار بیرون فرستادم نگاهمو توی صورت و لبای نیمه بازش چرخوندم که یکدفعه حالا اون بود که لباشو بیقرار روی لبام گذاشت

دستش پشت گردنم نشست و خوب که از لبام سیر شد مقنعه ام رو کنار زد و درحالیکه سرش توی گودی گردنم فرو میکرد بیقرار زیر لب زمزمه کرد:

_عاشق عطر تنم لعنتی !

با چشمای خمار شده دستم توی موهاش فرو کردم و تو گلو خندیدم

با یادآوری کارم و بیمارستان به زور امیرعلی رو از خودم جدا کردم با این کارم اخماشو تو هم کشید و با لجبازی گفت:

_چرا نمیزاری بغلت کنم ؟!

درست عین پسر بچه های لوس حرف میزد همونطوری که مقنعه ام رو درست میکردم از گوشه چشمی نیم نگاهی بهش انداختم

_اولاً الان که توی خیابونیم و جای مناسبی نیست دوما عزیزم باید برم سر کار تا دیرم نشده

با حالتی پریشون دستشو پشت گردنش کشید

_نمیشه سرکار نری !؟

برای ثانیه ای حس کردم اشتباه شنیدم
ولی با دیدن قیافه جدی و اخمای تو همش ناباور زیر لب زمزمه کردم:

_چی ؟؟!!

به صندلی تکیه داد و بیخیال گفت:

_گفتم میشه دیگه کار نکنی!!

وقتی دید دارم با تعجب چشمای گشاد شده نگاهش می کنم نگاهشو ازم گرفت ادامه داد:

_اینجوری نگام نکن برای خودت میگم خسته میشی

باور نمیشد اینی که داره از این حرف‌ها میزنه و سعی داره مانع از کار کردن من بشه امیرعلیه !

خودش به غیر از استاد دانشگاه بودن یکی از بهترین دکترهای بود که میشناختم و به علاوه او عاشق کار کردن و شغلش بود و ندیده بودم مخالفتی با شاغل بودن زن ها داشته باشه ولی الان چی شده که همچین حرفایی میزنه سر در نمیاوردم زبونی روی لبهام کشیدم و با بهت گفتم:

_الان یه طورایی داری به من میفهمونی که دوست نداری کار کنم آره؟

با سرفه گلوش رو صاف کرد و بی خیال گفت:

_آره

این همه درس نخونده بودم که حالا بیکار بشینم ته خونه!! با حالت تهاجمی دستامو به سینه زدم و به طرفش چرخیدم

_ولی این چیزی نیست که من بخوام و می دونی که نمیتونی از تصمیمم پشیمونم کنی !!

نیم نگاهی به من انداخت و خواست چیزی بگه ولی با دیدن حالت تهاجمی و دستای مشت شدم تو گلو خندید و گفت:

_حالا من یه چیزی گفتم…چرا اینجوری در برابرم گارد گرفتی!!

نگاهش به سمت شکمم کشیده شد و اضافه کرد:

_فقط چون که بارداری نخواستم یه مدت کار کنی حداقل تا زمانی که بچه به دنیا بیاد

بدون اینکه از موضعم کوتاه بیام
به جلو اشاره کردم و گفتم:

_هیچ وقت درباره کارم که اینقدر برام مهمه این طوری نگو…حالام راه بیفت که دیرم شده

با شیطنت دستشو کنار سرش به نشونه احترام گذاشت و گفت:

_چشم هرچی بانو بگه !!

به شیطنت هاش خندیدم و آروم سرجام نشستم خوشحال بودم که بخاطر خودم داشت اینطوری سخت‌گیری میکرد و داشت خالصانه عشقشو بهم نشون میداد با رسیدن به بیمارستان بوسه ای روی گونه ام نشوند و گفت :

_آخیش !

خندیدم که لپمو کشید

_زود برو تا یه لقمه چپت نکردم

ترسیده از اینکه اینجا هوس کنه باز ببوستم با عجله از ماشین پیاده شدم دروبهم کوبیدم و بدون اینکه به عقب برگردم به قدمام سرعت بخشیدم

صدای خنده های از ته دلش از پشت سر به گوشم میرسید که باعث شد با حس خوبی از امید به آینده روزم رو شروع کنم

بخاطر این دو روزی که نبودم تا شب به کوب توی بیمارستان سر پا موندم و از این اتاق به اون اتاق میرفتم

طوری که دیگه نایی توی تنم نمونده بود و از خستگی حس میکردم هر لحظه ممکنه بیهوش شم با خستگی روپوشم رو از تنم درآوردم و روی گیره چوب لباسی زدم

یکدفعه با دردی که توی کمرم پیچ بی اختیار آخ آرومی از بین لبهام خارج شد ، دستمو به کمرم تکیه دادم و کیفم روی دوشم انداختم از اتاق خارج شدم

عجیب بود که از صبح هیج خبری از امیرعلی نبود هیچی…نه زنگ نه حتی کوچکترین پیامی !!

دلم گرفته بود با لبهای آویزون از ناراحتی سرم پایین انداختم و به زور پاهامو دنبال خودم کشوندم سر جاده منتظر تاکسی ایستادم

توی فکر فرو رفته بودم که با توقف ماشینی جلوی پام از فکر به اینکه مزاحمه از جاده کمی فاصله گرفتم و چند قدم جلوتر ایستادم

ولی یکدفعه با شنیدن صدای آشنایی که اسمم صدا میزد با تعجب سرم بالا گرفتم

با دیدن آریا که با شوق برام دست تکون میداد و ازم میخواست سوار ماشین شم پوووف کلافه ای زیر لب کشیدم

حالا باید با این چیکار میکردم ، نیم نگاهی به ساعت مچی روی دستم انداختم که با دیدن عقربه های ساعت ابروهام از تعجب بالا پرید ، دیر وقت بود و تا نیم ساعت دیگه پرنده هم اینجا پر نمیزد و خطرناک بود که بخوام سوار هر ماشینی بشم با فکر به اینکه آریا میتونه تا یه جایی منو برسونه با قدمای بلند به طرف ماشینش رفتم

_سلام آقای دکتر ببخشید مزاحمتون نمیشم

مهربون لبخندی زد و گفت :

_چه مزاحمتی بفرمایید بالا !!

با لبخند سری تکون دادم و دستگیره ماشین توی دستام فشردم که سوار شم ولی با نشستن دست کسی روی شونه ام با تعجب به عقب برگشتم

که با دیدن امیرعلی و اخمای درهمش نفسم رفت چون میدونستم چقدر نسبت به این مسائل حساسه و از ترس برخورد بدش نزدیک بود قبض روح بشم

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۴

  حس میکردم خواب و خیاله ، تیشرت مشکی که بازوهای بزرگ و تنومندش رو …

۴ دیدگاه

  1. ببخشید میشه بگی کی قسمت۵۱رو میزاری؟

  2. این رمان چند قسمت دیگ داره قسمت بعدی هم لطفاً زود بزار تا قبلی از یادمون نرفته

  3. واای خیلی خب بود هم زیاد هم به موقع هم دیگه از کلمه شهوت به جز یه بار استفاده نکرد نویسنده جون و ادمین عزیز خیلی ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.