رمان بهار

رمان بهار پارت ۴۲

یکی دوساعت که توی کافه بودیم، بهزاد وسایلش رو جمع کرد و بعد از حساب کردن گفت: _بریم. کوله ام رو برداشتیم و وقتی راه افتاد، به سمتش چرخیدم و گفتم: _ با اون عکسا می خواد چیکار کنه؟ نکنه بیاره در خونمون؟ _نگران نباش، من کارمو بلدم. کلافه از …

Read More »

رمان بهار پارت ۴۱

وقتی می تونی این قدر خوب رفته کنی خبرت، چرا مثل مثلا سگ وحشی پاچه می‌گیری پس؟ جلو تر وارد شدم و بهزاد دنج ترین جای کافه رو انتخاب کرد؛ برام صندلی بیرون کشید و بعد از نشستن من، اون هم نشست. نگاه های هردومون به هم پر از حرف …

Read More »

رمان بهار پارت ۴۰

سرشو تکون داد و باهم از ماشین پیاده شدیم. خوبی ماجرا این بود که فرزاد وکیل نداشت، البته نیازی هم نبود داشته باشه. من بدون هیچ دلیلی می‌خواستم طلاق‌بگیرم و وقتی حق طلاق با اون بود و دادگاه هم تشخیص می داد که خیلی مرد خوبیه، دیگه وکیل به چه …

Read More »

رمان بهار پارت ۳۹

ای فرزاد بیچاره، اگه مثل بچه آدم راضی شده بودی تا من طلاق بگیرم، نه خودم این قدر اذیت شده بودم و نه تو اینطور می رفتی تو منگنه. به هر سختی بود خودم رو به خونه رسوندم و تن و روح آش و لاش شده ام روی تخت آروم …

Read More »

رمان بهار پارت ۳۸

من همه خودم رو باخته بودم و حالا بدون هیچی جلوی بهزاد نشسته بودم. عقم می گرفت از حرف هاش، وکیل قابلی بود؛ می خواست با حرفاش خامم کنه ولی من خودم می دونستم چه بلایی سر عفتم آوردم و گندی که زده بودم رو با هیچ آبی نمی تونستم …

Read More »

رمان بهار پارت ۳۷

با رفتنش گوشیم رو پیدا کردم تا ببینم کیه که نذاشته من یه خواب راحت داشته باشم. با دیدن شماره بهزاد اخم هام توی هم رفت و زیر لب فاک کش داری گفتم. اینم مثل آدامس به آدم می چسبید و دیگه ول نمی کرد. داشتم توی دلم بهش فوش …

Read More »

رمان بهار پارت ۳۶

خدا لعنتت کنه بهار که با این کارات خودتو به بدترین ذلت و خواری کشوندی. باید سر برج به بابا می گفتم حداقل یه خورده پول بهم بده تا بتونم تاکسی بگیرم! وقتی رسیدم، بی حرف خودم رو توی اتاق حبس کردم و سرمو توی دست هام فشردم. سری که …

Read More »

رمان بهار پارت ۳۵

اخم تندی بهم کرد و مجبور شدم بنشینم تا ببینم حرف حسابش چیه. عینکش با خشونت پرت کرد روی میز و بعد از چند ثانیه کلنجار رفتن با موهای سرش، براق شده نگاهم کرد و گفت: _ این به نفع هر دومونه بهار، طلاق که بگیری یه زن مطلقه هستی …

Read More »

رمان بهار پارت ۳۴

_ درد داری؟ _ یکم، وقتی می شینم آره ولی بعدش دیگه عادی می شه. سرشو تکون داد و یکم از چاییش رو مزه مزه کرد. بعد از چند ثانیه بالاخره حرف هاش رو شروع کرد و خیلی جدی و شمرده شمرده گفت: _ طبق قانون، اگه خوب نقش بازی …

Read More »

رمان بهار پارت ۳۳

وگرنه مطمئن بودم زیر بهزاد جون سالم به درد نمی بردم. پشتم خیلی درد می کرد و روی یکی از صندلی های دانشکده نشستم تا حالم جا بیاد و به محض نشستنم درد بدی توی پشتم نشست. یکم که گذشت، عادی شد و نشستنم هم راحت تر شد، خدا می …

Read More »