پارت ۴۱ رمان معشوقه اجباری ارباب

جون خنديدن نداشتم.گذاشتم رو تخت. شالو از سرم برداشت. دکمه هاي پالتومو باز مي کرد. 
دستشو گرفتم و گفتم: ول کن! خودم درش ميارم.
دستشو برداشت. پالتومو درآوردم، انداختم رو زمين و خوابيدم. پتو رو روم کشيد، صورتمو بوسيد و رفت.
آراد! به خدا دوست دارم. بهم فرصت بده فکر کنم.
*** 
– خانم …خانم؟
بدون اين که تو جام غلت بخورم، فقط يه تکوني به خودم دادم. 
با چشماي خواب آلود گفتم: چيه؟
– ساعت دهه. نمي خوايد بيدار شيد؟!
سرمو کردم زير پتو و گفتم: نه!
بعد از يک صدم ثانيه، سيخ نشستم و با چشاي گشاد گفتم: آراد… آراد بيدار شد؟
– بله … خانم. خيلي وقته رفتن شرکت. 
با خيالت راحت خوابيدم. دوباره عين جن ديده ها نشستم و با چشماي گشاد گفتم:
– تو کي هستي؟! چرا به من مي گي خانم؟
با لبخند گفت: اسمم رحيمه ست. خدمتکار شما … آقا گفت ساعت ده بيدارتون کنم. زود بيدارتون کردم؟!
يا خدا! اين ديگه چه خوابيه؟!
با تعجب گفتم: خدمتکار من؟
– بله خانم! صبحانه براتون چيدم. ببينید اگه چيزي کمه، بگيد براتون بيارم. 
حس کردم دارم شاخ در ميارم. آراد براي من خدمتکار آورده؟!
به ميز نقلي و کوچيک نگاه کردم. همه چي بود. از شير مرغ تا جون آدميزاد!
گفتم: نه، ممنون!
– خواهش مي کنم. اگه مي خوايد دوش بگيريد، وانو براتون حاضر کنم؟
– نه…اهل دوش نيستم. 
بذار اين آراد بياد؟ تکليفمو باهاش روشن مي کنم. آخه من کي خدمتکار خواستم؟! رفتم دستشويی، آبي به صورتم زدم و اومدم بيرون. رحيمه با حوله بيرون منتظرم وايساده بود. حوله رو داد دستم و گفت:
– بفرماييد خانم!
اصلا دوست نداشتم بهم بگه خانم. 
با لبخند گفتم: دستت درد نکنه… بهم بگو آيناز.
– نه خانم … زشته به اسم کوچيک صداتون کنم. 
مي دونستم بحث کردن با خدمتکار راه به جايي نمي بره؛ به خاطر همين چيزي نگفتم و نشستم مشغول خوردن شدم. ديدم کنارم وايساده. 
گفتم: تو برو، خودم صدات مي کنم بياي ميزو جمع کني.
– چشم خانم! 
ايــــــي! وقتي مي گفت خانم، قلقلکم مي اومد. آخه منو چه به خانمي؟! تا بود و نبوده، کلفت آراد بودم.
بعد از اينکه صبحانمو خوردم، ميزو جمع کردم و بردم پايين. رحيمه و خاتون نشسته بودن و مشغول حرف زدن. دست آراد درد نکنه! يکي رو آورد خاتون باهاش درد و دل کنه! رحيمه تا منو ديد، اومد سمتم و گفت:
– خدا مرگم بده! شما چرا آورديد؟! مگه قرار نبود صدام بزنيد؟ 
سيني رو از دستم گرفت. خاتون نگام مي کرد. 
گفتم: چي شده؟!
– هيچي… فقط تو کار خدا موندم… تو رو از شهر خودتون کشوند اينجا که به خانمي برسي.
نشستم و گفتم: به خاطر همين مي گن کارای خدا بي حکمت نيست!
با لبخند گفت: به دلم برات شده آقا دوست داره!
خاتون کجاي کاره که آراد گفته دوست دارم! به رحيمه نگاه کردم. سرشو کرده بود تو يخچال و چند نوع ميوه و شيشه آورد بيرون. 
گفتم: قضيه ی خدمتکار براي من آوردن چيه؟
– چند روز پيش، آقا بهم گفت دنبال يه خدمتکار خوب و قابل اعتماد مي گرده. منم رحيمه رو آوردم. 
– پس دسته گل شماست؟! ولي اصلا دوست ندارم خدمتکار داشته باشم!
– به خانمي عادت مي کني… اولش سخته! 
خنديدم. 
رحيمه يه ليوان بزرگ گذاشت جلوم و گفت: بفرماييد خانم… اين معجون خيلي مقويه. بخوريد يه ذره گوشت بگيريد!
– ممنون!
– نوش جان! آقا گفته بايد تو يک ماه بيست کيلو اضافه بشيد.
با چشاي گرد گفتم: يک ماه، بيست کيلو؟! مگه ديوونه شده؟ من تا دويست سال ديگه هم بخورم، همينم!
خاتون: حالا غر نزن، بخور!
معجون خوشمزه ی رحيمه رو تا ته خوردم و يه قطرشم نذاشتم . بهم اجازه ندادن تو آشپزي بهشون کمک کنم. مجبورشدم برم و خودمو با خوردن ميوه و تماشاي تلويزيون سرگرم کنم. 
– به! مي بينم که آيناز خانم شده! 
با لبخند نگاش کردم و گفتم: سلام پرهام خان! از اين ورا؟
کنارم نشست و گفت: هي خواهر! چي بگم؟ اين آراد منو عاشق کرد و بعد به امون خدا ولم کرد. 
– مگه نگفت صبر کني؟
– گفت ولي تا کي؟ دليلش براي صبر کردن من چي بود؟! من که مي خوام برم پيش خونوادش؛ با اون کاري ندارم؟ اصلا يه شماره خشک و خالي هم بهم نداد. 
کاش آراد همه چي رو بهش مي گفت. 
گفتم: پرهام؟
– بله؟
– اگه يه روز، يه چيز ناخوشايند از ليلا بفهمي، بازم حاضري باهاش ازدواج کني؟
با تعجب گفت: منظورت از اين حرف چيه؟
– هيچي… همينجوري سوال کردم بدونم چقدر دوستش داري؟
– خب خيلي دوستش دارم. ولي اگه بدونم يه کار غير شرعي انجام داده…
پريدم وسط حرفش و گفتم: نه! نه از اين کارا! مثلا… مثلا اگه قبلا با يه پسري دوست بوده. مثلا پنج سال پيش. بعد بهم زده؛ اينجوري!
– نه… مشکلي ندارم. 
يه نفس راحتي کشيدم. نزديک بود همه چي رو لو بدم! 
پرهام براي نهار موند. آراد کار داشت. زنگ زد که نمياد. شايد فهميد مي خوام دعواش کنم، اين ورا پيداش نشده! بعد از نهار، پرهام خوابيد. من موندم و بيکاري ديوونه کننده. ديگه کسي نبود بهم سر بزنه و منو از تنهايي بيرون بياره. امير که عين شوکي که بهم وارد مي کنن، يهو ترکم کرد. کامليا هم انگار منتظر بود آبتين بياد تا از شر من راحت بشه. چه پا قدم خيري داشتم که يهويی همشون ازدواج کردن! 
پرهامم بدتر از مجنون شده؛ ديگه منم تحويل نمي گيره. همه چي بهم ريخت. الان تنها کسي که دارم آراده. خدا کنه ديگه اينو فرحناز ازم نگيره که ديگه دق مي کنم. 
رفتم پيش مش رجب که به گلا مي رسيد. 
گفتم: چي کار مي کني مش رجب؟
– سلام خانم… به اين گلاي بي زبون آب و دون مي دم.
– مش رجب! خواهشا شما ديگه به من نگو خانم! به خدا آيناز گفتنتو دوست دارم.
– دستور آقاست … ولي باشه وقتي تنهاييم مي گم آيناز! 
– ممنون.
به داگي نگاه کردم. عين ديوونه ها دنبال يه حشره مي دويد. مي پريد هوا و پارس مي کرد. اومد طرف مش رجب و دورش مي چرخيد. 
مش رجب داد زد: برو اونور داگي! گلا رو له مي کني. 
يه توپ رو زمين افتاده بود. برش داشتم بالا گرفتم و گفتم: داگي… توپ!
پرتش کردم. دويد سمت توپ و شروع کرد بازي کردن. منم با خنده توپو از زير پاش برمي داشتم و فرار مي کردم. اونم دنبالم مي کرد. از ترس اينکه روم بپره، دوباره توپو مي انداختم جلوش.
يهو صداي رحيمه بلند شد: خانم! چرا بيرونيد؟ هوا سرده؛ بيايد تو!
همين جور با قدم هاي تند مي اومد طرف من. منم با تعجب نگاش مي کردم. معلوم نبود آراد چي بهش گفته که يه دقيقه دست از سر من برنمي داره؟ 
بازومو گرفت و گفت: خانم! بيا بريم تو… اگه طوريتون بشه، من جواب آقا رو چي بدم؟! 
دستمو انداختم دور گردنش و گفتم: آقا با من! يه پوست کلفتيم که لنگه ندارم! 
رحيمه با تعجب نگام کرد. صورتشو بوسيدم. بوی عطر مي داد. 
گفتم: چرا اينجوري نگام مي کني؟!
– آخه خانم! من چند جا خدمتکار بودم اما هيچ کدومشون مثل شما با من خوب نبودن!
– مي فهمم چي مي گي… مي دونم وقتي کسي به شخصيتت توهين مي کنه، چه حالي مي شي. وقتي تحقيرت مي کنه و مي خواد خردت کنه، دلت مي خواد اون لحظه بميري.
– مگه شما هم خدمتکار بوديد؟! 
– بله؛ اونم خدمتکار يه آدم بدعنق و تند مزاج که نمي شد بهش بگي تو! 
با لبخند رحيمه رفتيم تو.
موقع شام، آراد پيداش شد. 
پشت سرش رفتم به اتاق و گفتم: اين رحيمه کيه آوردي؟!
لبه تخت نشست و با لبخند دستشو باز کرد و گفت: بيا بغلم تا بهت بگم! 
با اعتراض گفتم: آراد!
– جون آراد… نفس آراد… عمر آراد! چيه جيگرم؟!
فقط تونستم نگاش کنم. باورم نمي شد آراد بود داشت اينجوري صدام مي زد. 
گفت: چيه يادت رفت؟ 
آروم تر شدم و گفتم: من خدمتکار نمي خوام. 
– ببين؟ بحث کردن با من فايده اي نداره. چون من آخرش رحيمه رو نگه مي دارم… از اين به بعد، حق نداري به سياه و سفيد اين خونه دست بزني. هر چي کار کردي، بسه.
– آخه… راحت نيستم. اگه کار نکنم، بيکار مي شم. 
– چرا بيکار بشي؟ برو يه کلاسي يه جايی ثبت نام کن. از اين به بعد، بايد مثل يه خانم زندگي کني …تو لياقت اين خونه زندگي رو داري. پس بهش پشت نکن. 
– جواب فرحنازو چي مي خواي بدي؟! اگه فردا پس فردا پيداش شد، نمي گه اين چرا کار نمي کنه؟! 
– تو نگران اون نباش! 
خواستم برم، گفت: راستي! نهار فردا مهمون اميريم. 
– مگه ماه عسل نرفتن؟
– مي خواستن برن، مونا گفته چون امير کار داره، يکي دو ماه ديگه مي رن. 
دو تا تقه به در خورد. نگاهمون به طرف در رفت. پرهام با قيافه ی گرفته و شل و آويزون به در تکيه داده بود. خندم گرفته بود. 
آراد گفت: باز چي شده پري؟!
پرهام خنديد و گفت: پري هم شديم! مي گم کي منو به ليلي مي رسوني؟! 
به آراد نگاه کردم. بلند شد، رفت طرف پرهام و گفت:
– مگه بهت نگفتم صبر کن؟
– گفتي ولي دليل صبر کردنتو نمي فهمم… من که مي خوام برم پيش پدر و مادرش؟ 
– خب راستش اون پدر مادر نداره؛ پيش يکي از فاميلاش زندگي مي کنه. بايد برم باهاشون حرف بزنم. 
– پس زود حرف بزن ديگه؟
– باشه، چشم!
پرهام با خوشحالي پريد بغل آراد، دو تا ماچ آبدارش کرد و گفت:
– الهي قربونت برم…الهي هر چي درد و بلا داري بخوره تو فرق سر فرحناز… الهي هر چي مي خواي مادر، خدا بهت بده! الهي… الهي…
به من نگاه کرد و آراد گفت: الهي چي؟
– الهي… به آيناز برسي! 
يه چشمک بهم زد و با سرعت رفت بيرون. 
من و آراد خنديديم. 
آراد گفت: فردا برو پيش ليلا، ببين نظرش در مورد اين ديوونه چيه؟ 
– باشه.
***
خاتون: آيناز حاضر نيستي؟ مختار منتظرته ها؟
– خاتون صبر کن، شالمو درست کنم، الان ميام!
مش رجب: بابا! اين دخترو انقدر هولش نکن. به شرطي که برسه! 
اومدم بيرون و گفتم: مشي جون! مگه اينکه تو هواي منو داشته باشي! 
مش رجب خنديد و گفت: من هميشه هواتو دارم. برو! 
ازشون خدا حافظي کردم و سوار ماشين مختار شدم و راه افتاديم. باورم نمي شد دوباره ليلا رو مي بينم. همش تقصير آراده که مي گه نمي شه نمي شه…خطرناکه.
هيچ وقت سر از کاراش درنياوردم.
از ماشين پياده شدم. مختار که رفت اطلاع بده، منم خودم و پرت کردم تو اتاق ليلا، ديدم خوابه. آروم رفتم کنارش، پتو رو کشيدم رو سرش، خوابيدم روش. يهو تکون خورد. از ترس اينکه زن مردمو بکشم، سريع ولش کردم. اونم با اخم نشست.
با قيافه ی مظلوم نگاش کردم و گفتم: سلام!
بالشتو طرفم پرت کرد و گفت: ديوونه! داشتم خفه مي شدم. قبلنا آرومتر بودي! 
– خب ميرم!
همونجا وايسادم. 
گفت: برو ديگه؟ 
– نميرم!
کنارش نشستم. 
با خنده پريد بغلم و گفت: سلام آني خره!
– سلام ليلي گورخره! 
با هم خنديدم و بعد کمي خوش و بش گفتم:
– ليلي جون! برات شوهر پيدا کردم! 
– برو به آراد بگو زنش نمي شم!
با مشت زدم به بازوش و گفتم: آراد صاحاب داره! اونم منم! 
دستشو گذاشت رو بازوش و گفت: خب مال خودت؛ چرا مي زني؟! مي گم جن زده نشدي؟!
– نه نشدم. حالا مي ذاري بگم شوهرت کيه يا نه؟
– حتما پرهام ديگه؟
با تعجب گفتم: آره؛ از کجا مي دوني؟
– تو هنوز نمي دوني ما دخترا شاخکامون تيزه؟ تا يکي بهمون ابراز محبت مي کنه، مي دونيم عاشقمون شده؟
– نه! من اينجوري نيستم.
– پس تو هنوز جنسيتت مشخص نشده.نکنه نر و ماده قاطي هستي و به کسي نمي گي؟
با خنده بالشتو زدم تو سرش و گفتم: خجالت بکش!
با خنده بالشتو ازم گرفت و گفت: خجالتو که کشيدم… حالا بگو پرهام چي بهت گفته؟
– هيچي؛ از تو خوشش اومده، ميخواد باهات ازدواج کنه!
بازوهامو گرفت و گفت: تو که در مورد گذشتم چيزي بهش نگفتي؟
– نه… نه من، نه آراد اصلا بهش نگفتيم کجا زندگي مي کني. فکر کنم خيلي دوست داره. چون بعد رفتن تو خيلي پکر شد. الان هم که اينجام، مي خوام نظرتو در مورد پرهام بدونم.
با درموندگي بازوهامو ول کرد و گفت: خب راستش …من… 
بهش کمک کردم و گفتم: دوستش داري؟!
فقط سرشو تکون داد. بغلش کردم و گفتم: الهي من قربونت برم! اين که ديگه خجالت نداره؟
– خجالت نداره اما اگه بدونه من يه روزي معتاد بودم و مواد مي فروختم، فکر مي کني ديگه بهم نگاه هم مي کنه؟!
نگاش کردم و گفتم: نمي خواد گذشتتو بهش بگي. اين يه چيزي بوده مال گذشته ی تو. نبايدم به کسي بگي.
– اگه يه روزي فهميد و گفت چرا بهم نگفتي معتاد بودي، اونوقت چي؟
نگاش کردم و گفتم: راست مي گي…نمي دونم …اگه اون واقعا تو رو دوست داشته باشه، نبايد به اين چيزا اهميتي بده. راستش خودشم از بچه هاي پايين شهره. با زحمت و کار کردن، يه پول و پله اي جمع کرده و الانم يه ۲۰۶ داره و يه واحد آپارتمان. 
– کارش چيه؟
– مهندسه. تو يه شرکت بزرگ کار مي کنه.
زدم به پهلوش.
– ديگه چي مي خواي…خوشگلم که هست! قد بلندم که هست! فقط کمي خل و چله که اونم ديگه با تو مساوي مي شه!
خنديد و گفت: فکر نکنم به اندازه ی اون باشم! راستي ابروش چي شده؟
– شکسته… با بچه محلاش دعواش مي شه، اونام ميزنن ابروشو مي شکونن.
– الهي دستشون بشکنه … پدر و مادرم داره؟
– پدرش که فوت کرده ولي مادرش زن باباي آراده و الانم ترکيه ست. 
ليلا با غم ساکت شد. 
گفتم: ليلا! تو رو خدا قيافتو اين جوري نکن. دلم مي گيره. 
با چند قطره اشک گفت: چيکار کنم؟… دوستش دارم ولي مي ترسم … مي ترسم از گذشتم چيزي بفهمه و ديگه منو نخواد. 
– من که همه چي رو به آراد گفتم.گفتم که پدر و مادرم کي بوده، کسي رو ندارم. يه پسر هیجده ساله بهم ابراز علاقه کرد. فقط نگفتم با هومن دوست بودم. 
با تعجب گفت: مگه آراد بهت پيشنهاد ازدواج داده؟!
– خب نه مستقيم ولي گفته دوستم داره. 
يهو ليلا حالت غش گرفت و افتاد رو تخت. 
گفتم: ليلا …ليلا چي شد؟
با چشماي بسته و زبون دراومده گفت: باورم نمي شه … اون پسره که به گفته ی خودش، از دخترا متنفره، حالا اومده از پيشي من خواستگاري کرده؟! 
قلقلکش دادم و گفتم: به من نگو پيشي!
اونم بلند بلند مي خنديد و مي خواست ولش کنم. 
از ليلا خدا حافظي کردم و رفتم خونه.
*** 
نزديک ساعت یازده و نیم حاضر شدم. سوار ماشين شدم و راه افتاد. 
گفت: خب چه خبر؟!
– به ليلا گفتم. اونم پرهامو مي خواد ولي مي ترسه پرهام بفهمه معتاد بوده. 
– الان که ديگه معتاد نيست؟ ترک کرده. به نظر من لازمم نيست به پرهام بگه.
– نمي شه يه کاري کني اينا همديگه رو ببينن؟ بذار به عهده ی خودشون. 
– باشه.
– من هنوز نفهميدم چرا دوستامو قايم کردي و بهم نشونشون نمي دي؟ اصلا چرا ليلا رو اونجا زنداني کردي و نمي ذاري زياد ببينمش؟!
با لبخند گفت: بهت مي گم … يه روزي همه چي رو بهت مي گم. فقط صبر کن. 
به مسير نا آشنا نگاه کردم. هيچ شباهتي به جاده اي که مي رفت سمت خونه ی اميرعلي نداشت.
گفتم: مگه خونه ی امير نميري؟
– چرا!
– خب… فکر نکنم اين مسيرش باشه. ميان بر مي ري؟
خنديد و گفت: نه!
نشستم و چيزي نگفتم. دم يه خونه ی ويلايی وايساد و گفت: خب اينم خونه ی امير … مسافر محترم! پياده شو!
– اينجا؟! مطمئني درست اومدي؟
کمربندم و درو باز کرد و گفت: برو پايين!
خودش پياده شد. منم اومدم پايين. به خونه نگاه کردم. قشنگ بود. آراد به طرف در رفت و زنگو زد. 
مونا گفت: سلام، خوش اومديد. بفرماييد تو. 
درو زد، رفتيم تو. حياطش زياد بزرگ نبود اما براي چهار نفر کفايت مي کرد. مونا و امير علي اومدن به استقبالمون. بعد روبوسي و سلام عليک کردن، رفتيم تو. داخل خونه چند برابر حياط بزرگ بود. با ديدن کامليا و آبتين که رو مبل نشسته بودن، بيشتر ذوق کردم و گفتم:
– سلام!
کامليا اومد طرفم و گفت: سلام آني!
آراد و آبتين با هم دست دادن. کامليا بغلم کرد و به مونا گفت:
– بخاطر همين بود گفتي سر جات بشين تکون نخور؟
مونا خنديد و گفت: آره!
همگي نشستيم. بعد از پذيرايي، مونا نشست پيش امير. چقدر بهم ميان. يعني اگه اون روز به امير بله مي گفتم، من الان جاي مونا نشسته بودم؟ اما مهم نيست؛ من آرادو دارم. 
اميرعلي: آراد! با خواهرم چيکار کردي؟ ديگه دور و برت نمي بينمش؟
آراد همينجور که سيب پوست مي گرفت، گفت: هيچي! دادمش دست بهنام!
– بهنام؟ چرا اون؟!
– چون خواهر جنابعالي، دنبال بهترين هاست. بهنامم که مي دوني؟ از نظر قيافه و پول، از هر چي پسری توی تهران سر تره.
امير خنديد. 
آبتين گفت: بهنام کيه؟!
کامليا: پسر دوست بابام… يک هفته اي هست از هلند اومده. وقتي پونزده سالش بود، رفت و الان که نزديک سي سالشه، برگشته.
آراد يه قاچ از سيب جلوم گرفت و گفت: بخور! 
با اين کارش معذب شدم، چون چهار تاشون نگام مي کردن، اونم با لبخند! 
سريع برداشتم و انداختم تو حلقم! آبرومو برد. فکر کنم الان ديگه همه فهميدن يه خبرايي بين من و آراد هست. همين جور که سيب مي جويدم، زير نگاهاشون داشتم ذوب مي شدم. سرمو بلند کردم و گفتم:
– بفرماييد! قهوه سرد مي شه!
منظورمو فهميدن و با لبخندی که رو به خنده مي رفت، مشغول خوردن شدن. يه سقلمه اي زدم به آراد که آخش دراومد. 
امير گفت: چي شد آراد؟ خوبي؟
دستشو گذاشت رو پهلوش و گفت: يه گربه پنجول انداخت! 
با چشاي گشاد نگاش کردم. محکم زدم به بازوش و گفتم:
– چقدر بهت گفتم نگو گربه؟ بدم مياد.
– چرا مي زني؟! خب چشات عين گربه ست! 
– چشام عين گربه ست، چرا به خودم مي گي گربه؟!
امير خنديد و گفت: آيناز! اين آرادو به من ببخش!
– باشه … به خاطر تو کاريش ندارم! 
مونا بلند شد رفت به آشپزخونه. نکنه ناراحت شده باشه؟ پشت سرش رفتم، ديدم در يخچالو باز کرده.
گفتم: اجازه هست؟!
با لبخند نگام کرد و گفت: بفرماييد!
صندلي رو عقب کشيدم و نشستم و گفتم: خوبي؟!
– آره، خوبم!
کاهو و کلمو گذاشت تو سينک. 
گفتم: پس چرا قيافت اين جوريه؟
همين جور که کاهو و کلمو مي شست، گفت: هيچي… فقط… 
شيرو بست و گفتم: فقط چي؟!
– خونوادم… از روزي که اميرعلي اومد خواستگاريم و فهميدن عقيمه، جوابشون نه بود. اما من پامو کردم تو يه کفش که جز امير کس ديگه اي رو نمي خوام. حتي اگه تا آخر عمر مادر نشم… اميرعلي فوق العادست. از مهربونيش و صبوريش گرفته تا دست و دلبازيش. يه مرد کامله اما خونوادم به خاطر ازدواج با اميرعلي سرسنگين باهام رفتار مي کنن.
– خودتو ناراحت نکن… علم اين همه پيشرفت کرده. بالاخره شما هم بچه دار مي شين. 
اشکاشو پاک کرد و گفت: اميرعلي داره تمام سعيشو مي کنه… پيش بهترين دکتر رفتيم. اونم گفته هرکاري از دستش بر بياد، برامون انجام مي ده… آيناز برام دعا کن. 
– حتما… نهار درست نکردي؟
– نه، امير سفارش داده. الان ميارن. 
– راستي يادم رفت بگم؛ خونه ی جديد مبارک!
– ممنون… بيشتر به خاطر تو عوضش کرديم.
– چرا؟
– آراد مي خواست… به امير گفته بود دلش نمي خواد آينازو تو خونه اي بياره که تمام خاطراتش با امير زنده بشه… مي ترسيد افسرده بشي.
– آراد؟!!
اميرعلي: خلوت کردين! 
برگشتيم. 
مونا گفت: حرف زنونه مي زديم! 
– آها… فکر کنم کامليا مرد باشه! چون خودش و آراد دارن بحث ليگ فوتبال اروپا رو مي کنن! 
من و مونا يهو خنديديم. 
امير گفت: مونا جان مي رم دوغ بگيرم، چيز ديگه اي لازم نداري؟
– نه قربونت برم.
امير که رفت، منم بلند شدم. از کنار آراد رد شدم، رفتم به بالکن. بيرونو نگاه کردم. امروز بیست و پنج اسفنده… چيزي به تموم شدن زمستون نمونده. اما بين زمستون و بهار کشمکش بود. زمستون تمام زورشو مي زد که تا آخر اسفند بمونه اما بهار براي اومدن عجله داشت. دستمو گذاشتم رو گردنبندم. يهو بغض کردم. دلم براي مامانم تنگ شده بود. يکي از پشت بغلم کرد. بوي عطر آراد بود؛ نفساي گرمش رو شونم مي نشست. 
گفت: داري کيو ديد مي زني؟!
– بهارو! 
– کوش؟
خنديدم و گفتم: تو راهه. اگه ننه سرما بذاره! 
– آها! اون بهارو مي گي؟!
به امير که از در خونه خارج شد و پا به کوچه گذاشت نگاه کردم و گفتم:
– امير خوب بود. هميشه مي خواست بهم ثابت کنه که همه ی مردا بد نيستن. 
– هنوز دلت باهاشه؟
– نه.
کنارم وايساد و گفت: دروغ نگو! مي دونم هنوز مي خوايش؛ چون هنوز به کسي علاقه مند نشدي و فکر مي کني اون تنها مرديه که داري.
– شما مردا عين ديوار خشتي مي مونيد؛ جرات تکيه دادن بهتونو ندارم. 
– من اگه خشتم باشم، تا زماني که بهم تکيه بدي، قول مي دم زلزله هم نتونه تکونم بده. 
از اين همه صداقتش شرمسار بودم. کاش مي تونستم بگم دوست دارم. اما کارشو چي کار کنم؟! نمي خوام زن يه قاچاقچي بشم. 
با لبخند بغلش کردم و گفتم: خيلي خوبي آراد!
دستشو انداخت دور کمرم و گفت: تو از من بهتري.
بعد از نهار، به سمت خونه راه افتاديم. 
آراد گفت: آيناز؟
از تو دهنم پريد و گفتم: جونم؟
سريع دستمو جلو دهنم گرفتم و نگاش کردم. با يه حرکت، ماشينو پارک کرد. 
با خوشحالي نگام کرد و گفت: يه بار ديگه بگو …گفتي جونم؟ آره؟!
دستمو برداشتم و گفتم: اشتباه لپي بود!
دستشو انداخت دور گردنم و گفت: به خدا خودم شنيدم گفتي جونم! 
خندم گرفته بود ولي جلوی خودم گرفتم. منو از خودش جدا کرد و گفت:
– کي مي خواي منو دوست داشته باشي؟!
– هر وقت دست از قاچاقچي بودنت برداشتي!
– آخه اين دليل خوبي براي دوست نداشتن من نيست که… اين همه قاچاقچي تو اين مملکت زندگي مي کنن، زن و بچه هم دارن. منم يکيشون. 
– لابد زن و بچشون بي عارن… عین خيالشون نيست شوهر يا باباشون کجاست. اما من نگرانت مي شم… يه بار گفتم دلم نمي خواد هر روز چشمم به در باشه که کي حکم جلبت مياد؟ کي مهر اعدام مي خوره به پروندت.
– يعني مشکل الان تو فقط قاچاقچي بودن منه؟
– آره فقط همين.
– اگه اين مشکل حل بشه، تو ديگه بهونه اي نداري؟
– نه… يعني ديگه بهونه اي ندارم بگم! 
درست نشست. موبايلشو برداشت و گفت:
– باشه الان درستش مي کنم! 
اين چرا يهو آتيشي شد؟!
گفتم: مي خواي چيکار کني؟!
گوشي رو گذاشت دم گوشش و گفت: مي خوام مشکلتو حل کنم!
بعد يک دقيقه گفت: الو مختار کجايي؟
– بايد ببينمت. کارت دارم.
– واجبه. خواهش مي کنم.
– خيلی خب، آدرس بده، خودم ميام.
– باشه، خداحافظ!
گوشي رو خاموش کرد. 
گفتم: با مختار چيکار داري؟!
– گفتم بياد مشکل قاچاقچي بودن منو برات حل کنه!
– مختار؟!
– بله مختار!
ماشينو روشن کرد و راه افتاد. مختار دم يه پارک وايساده بود. پشت سوار شد و گفت:
– سلام بر خروس جنگيا!
بالبخند گفتم:سلام رستم دستان 
آراد بي حوصله بود. جواب نداد. 
مختار گفت: امر واجب آقا چي بود که منو مجبور کرد از زار و زندگيم بزنم؟!
آراد برگشت و گفت: مي خوام همه چيو بهش بگم.
مختار لبخندشو جمع کرد. يه نگاهي به من انداخت و گفت:
– مگه قرار نشد صبر کني؟!
– قرار بود… اما يادت نرفته تو هم قرار بود دو سه ساله تمومش کني؟
– بيا پايين، حرف مي زنيم.
– جايي نميام …گفتم بياي که خودت يا من کل ماجرا رو براش توضيح بديم.
مختار تکيه داد و گفت: الان وقتش نيست. بذار برای بعد.
آراد کمي عصبي شد و گفت: بعد کيه؟! تو که مي دونستي دوستش دارم؟ گفتي صبر کن ممکنه بابات بهش صدمه اي بزنه؛ گفتم چشم… اما تا کي؟ دارم از دستش مي دم… محسن ديگه بريدم؛ کم آوردم. مي فهمي؟ ولم کنيد. پنج ساله هر چي گفتيد، دهنمو بستم و گفتم چشم… خب چرا پيداش نمي کنيد؟ بعضي وقتا فکر مي کنم داريد سرکارم مي ذاريد. خسته شدم. 
با تعجب داشتم به حرفاي آراد گوش مي دادم. اينا داشتن در مورد چي حرف مي زدن؟!چرا به مختار گفت محسن؟! 
مختار دستشو گذاشت رو شونه ی آراد و گفت:
– باشه… همه چي رو بهش بگو. مي دونم تو اين پنج سال چي بهت گذشت. من اگه جاي تو بودم، تا الان همه چيو خراب کرده بودم. نمي خوام عشقتو ازت بگيرم.
به من نگاه کرد و گفت: آيناز هر چي آراد بهت مي گه راسته… فقط يه خواهش ازت دارم. از اين قضيه نه خاتون، نه مش رجب، نبايد چيزي بدونن. باشه؟!
من که نمي دونستم قضيه چيه ولي با گيجي سرمو به معني باشه تکون دادم.
خداحافظي کرد و پياده شد.به آراد نگاه کردم و گفتم:
– چيو بايد بدونم؟!
ماشينو روشن کرد و گفت: صبر کن يه جايي برسم، بهت مي گم. 
جلوی کافي شاپ نگه داشت. پياده شديم و رفتيم طبقه دوم. سه چهار نفري نشسته بودن. 
آراد زير لب گفت: لعنتي! 
يه گوشه کنار پنجره نشستيم. گارسون اومد سفارش بگيره. 
آراد گفت: اينا که رفتن، کس ديگه اي رو نفرست بالا.
– باشه، چشم!
چند دقيقه اي منتظر شديم تا رفتن. 
گفتم: خب بگو! ديگه کسي نيست! 
سرشو بلند کرد و نگاهي به اطراف انداخت.
نگام کرد و گفت: مي دونم چيزايي که مي خوام بهت بگم، نمي توني باور کني اما اين تنها چيزيه که مي تونم باهاش دل تو رو به دست بيارم. 
بعد مکث چند ثانيه اي گفت:
– همه چي از پنج سال پيش شروع شد. دقيقا شب تولد ۲۴سالگيم… بابام براي اولين بار برام جشن تولد گرفت. از اين حرکتش تعجب کردم و زماني که به عنوان کادو، سند کارخونه رو بهم داد، تعجبم بيشتر شد. چون قرار بود سي سالگيم اين کارو بکنه. از اينکه تو اون سن، رئيس شرکت مي شدم، خوشحال شدم. راستش فرحناز بيشتر ذوق کرده بود…
اون روزا، توي بهترين دانشگاه تهران، رشته ی مديريت بازرگاني، با نمرات عالي درس مي خوندم. مي خواستم براي ادامه تحصيل برم خارج ولي بابام نذاشت. گفت نمي تونه کارخونه رو دست کس ديگه اي بده. منم به اصرار پدرم مجبور شدم بمونم و همين جا ادامه تحصيل بدم. همه چي داشت خب پيش مي رفت تا اينکه يه روز چند تا مامور ريختن تو شرکت و منو به جرم قاچاق انسان دستگير کردن و بردن آگاهی.
من بدبخت از همه جا بي خبر، هر چي سرگرد سلامي ازم سوال مي کرد، مي گفتم نمي دونم. چون واقعا نمي دونستم. اون همه دختر تو تريلي شرکت من چيکار مي کرده… به هر چي مقدسات بود قسم خوردم که از اين جريان خبر ندارم. حرفمو باور نکردن و فرستادنم دادگاه. بابام پيگير کارام بود اما کاري از پيش نمي برد. جوري شده بود که ديگه مرگو جلو چشام مي ديدم.
اشک تو چشماي آراد جمع شده بود. سرشو پايين انداخت. يه قطرش افتاد. با دستم پاکش کردم. با لبخند نگام کرد. 
گفتم: گريه نکن!
با دو تا دستاش، دستي به صورتش کشيد. يه نفس عميقي کشيد وگفت:
– يه روز مختار درخواست ملاقات حضوري داده بود. نه مي شناختمش، نه تا اون موقع اسمشو شنيده بودم ولي قبول کردم ببينمش … وقتي ديدمش، اول فکر کردم از نوچه هاي بابامه که هفته اي يه بار وعده ی آزادي بهم مي دادن. اما وقتي خودشو سرگرد محسن رضواني معرفي کرد، جا خوردم. 
سرم سوت کشيد. انگار اشتباهي شنيده بودم. 
با تعجب و بهت گفتم: چي؟!…سرگرد؟!…يعني مي خواي بگي مختار پليسه؟!
آراد از تعجب من خنديد و گفت: آره مختار پليسه. اونم از نوع سرگردش!
– باورم نمي شه! داري دروغ مي گي… چطور امکان داره مختار سرگرد باشه؟! يعني اصلا بهش نمياد!
– مگه سرگردا چه جورين؟! فکر کردي يه آدم خشن و بد عنق که نمي شه حتي به سايشون نگاه کرد؟ بعد از علي، محسن دومين مرديه که باهاش احساس راحتي مي کنم. با اينکه سرگرد بود اما موقعي که ناراحت بودم، آرومم مي کرد. عين يه برادر بزرگ تر، مراقبم بوده و دوستم داره.
با همون چهره تعجب زده و از روي ناباوري نگاش مي کردم. 
گفت: مختار يا همون سرگرد رضواني، بهم گفت حرفمو باور مي کنه که بي گناهم اما بايد باهاش همکاري کنم… فقط بخاطر اينکه از اون زندان لعنتي و قل و زنجيري که به پام مي بستن و از اين دادگاه به اون دادگاه مي کشوندنم، خلاص بشم. سريع قبول کردم…
من که تا اون موقع از شغل بابام خبر نداشتم، وقتي محسن بهم گفت بابام داره با يه باند قاچاق انسان کار مي کنه، باور نکردم. يعني برام قابل هضم نبود که بابام بخاطر خودش کارخونه رو به اسمم کرده. بخاطر اينکه بتونن دستگيرش کنن، بايد باهاشون همکاري مي کردم. منم که دلخوشي از بابام نداشتم، قبول کردم. 
يک روز بعد، حکم آزاديم اومد و محسن شد راننده شخصيم. با هزار دردسر بابام قبول کرد باهاشون کار کنم. اول مي خواست بدونه من از کجا فهميدم که اون قاچاقچيه… بعد چرا مي خوام باهاشون کار کنم؟ هر کاري که محسن مي گفت من انجام مي دادم … روزاي اول، برام سخت بود. چون مي ديدم دخترا چطور التماسم مي کنن که ولشون کنم. خيلي زود از خودم ضعف نشون مي دادم.
محسن بهم گفت اگه اينجوري ادامه بدم، همه چي لو مي ره …بخاطر مادرم و مهتاب که بابام با بي رحمي کشتشون، مي خواستم ازش انتقام بگيرم … آراد عوض شد ..شد يه آدم بي رحم و قصي القلبي که ديگه بابام منو نمي شناخت. دلمو کردم عين يه تيکه سنگ …پنج ساله کارم شده خريد و فروش آدم اونم از سر اجبار.
– يعني قاچاقچي نيستي؟
پوزخندي زد و گفت: قاچاقچي؟ آخه کجاي من به قاچاقچي مياد؟!
– نمي تونم حرفتو باور کنم. مگه مي شه مختار پليس باشه و اجازه بده اينجوري اذيتم کني؟
– فکر مي کني آوردن تو پيش خودم آسون بود؟! من قبلش با محسن هماهنگ کرده بودم. گفتم مي خوام چند تا دختر بخرم. از يکيشون خوشم اومده و مي خوام پيش خودم نگهش دارم… قبول نکرد. گفت امانت مردمه؛ بايد يه جاي امن ازش نگهداري کنيم… انقدر التماس کردم و قول دادم که آخرش قبول کرد پيشم بموني. اونم به شرط اينکه پاتو از خونه نذاري بيرون. چون اگه بابام مي دونست تو يکي از همون دخترايي، مردن تو و به هم ريختن نقشه هاي محسن با هم بود. 
– پس اون روزي که من فرار کردم و رفتم پيش سرگرد جعفري، بخاطر اينکه مختار يا همون سرگرد رضواني رو مي شناخت، زود آزادم کرد؟!
– نه نمي شناخت. چون محسن مامور مخفيه ما هم مجبور بوديم هر طوري شده تو رو از اون کلانتري بکشيم بيرون. محسن مجبور شد همه چي رو براي اون توضيح بده اگه چيزي نمي گفت، عمرا اگه تو رو دست محسن مي داد… چون مي دونست من يه علاقه ريزه ميزه بهت دارم، دوباره آوردت پيش من… منم که ناز کردم و با توپ و تشر بيرونت کردم. همون شب محسن زنگ زد که مي بردت پيش بقيه دوستات.
خنديد.
– دوباره التماساي من شروع شد. چهار ساعت تموم باهاش حرف زدم و قول دادم ديگه کاري نکنم که مجبور شي فرار کني.
– چرا منو تا لب مرز بردي و برگردوندي؟
– بخاطر اينکه بابام به سعيد گفته بود قراره يه دختر براش ببرم. اون دختري که قرار بود ببرم، حالش بد بود. مجبور شديم تو رو جاي اون ببريم. 
– چرا باباتو دستگير نمي کنن؟! 
– بابام که کاره اي نيست؟ يه سرنخه براي دستگيري کله گنده تر از بابام… هنوز پيداش نکردن. فقط منتظر يه ملاقاتن … ديگه خسته شدم. نمي دونم تا کي بايد اين مسخره بازي رو ادامه بدم. 
بعد کمي که نگاش کردم، يهو گفتم: عبدا… کيه؟
با چشاي گرد گفت: عبدا…؟ براي چي مي خواي در مورد اون بدوني؟!
– اون روز که بخاطر اون، اسلحه رو گذاشتي رو سرم، ديگه عبدا… تو ذهنم موند. 
خنديد و گفت: اسلحه که خالي بود… خيلي ترسيدي نه؟!
– اصلا هم خنده دار نيست! نزديک بود شلوارمو خيس کنم.
بيشتر خنديد و گفت: عبدا… با بابام کار مي کرد. يعني چيک و پيک بابامو مي دونست … يه روز حالا نمي دونم دعواشون مي شه يا ديگه نمي خواسته با بابام کار کنه، از پيش بابام مي ره و مي خواسته با پليس همکاري کنه. محسنم دنبالش بوده تا ببرتش يه جاي امن.
– حالا پيداش کردين؟
– آره!
دومين نسکافمم خوردم. 
گفت: شعبون يادته؟
– مگه مي شه فراموشش کنم؟! اون با کريم خله! 
– گرفتنشون. 
– واقعا؟! 
آره اون شب يادته رفتيم پيش مرده چک بهش دادم و بعدش برديمت پيش شعبون؟
– آره…آره! 
– مختار مي دونست تو رو دزديدن و پدرت کيه و مادرتو کشتن. ولي چيزي به من نگفته بود … بخاطر اينکه مطمئن بشه اين همون شعبونه که تو رو دزديده، با هم رو به روتون کرد. 
– پس بخاطر همين منو بردين پيش اون؟!
– بله!
– اينجوري که تو توضيح دادي، دوستامم بخاطر اينکه دست بابات نيفتن قايمشون کردي؟
– دقيقا… همچينن ليلا. 
– تو که منو دوست داشتي، چرا اذيتم مي کردي؟
با لبخند گفت: از اول که دوستت نداشتم… يه حسي تو وجودم بود اما نمي دونستم چيه. سوال دیگه ای نداری؟! 
کمي فکر کردم که ديگه چي مي تونم بپرسم؟ چيزي به ذهنم نرسيد. 
گفت: حالا نظرت چيه؟
با بي خيالي گفتم: درمورد…؟
– ازدواج با من!
انتظار همچين سوالي ازش نداشتم. 
گفتم: فکر مي کنم، بهت مي گم! 
– تو چرا انقدر ناز مي کني؟!
سرمو انداختم پايين و گفتم: ما ناز مي کنیم، خريدار ناز نداريم. 
يهو روم خم شد و لبمو بوسيد؛ اونم چند بار پشت سر هم.
نشست و گفت: خريدم!
از خجالت روسريمو کشيدم جلوم و دستمو گذاشتم رو پيشونيم و خنديدم. کنارم نشست، دستشو انداخت دور شونم. سرمو بلند کردم. 
گفت: حداقل الکي بگو دوسم داري… بذار دل منم خوش بشه. 
لعنت به اين زبون که براي دوست دارم نمي چرخه. 
گفت: واقعا هيچ علاقه اي بهم نداري؟
– تو چرا منو دوست داري؟ من که زياد خوشگل نيستم؟
– اول اينکه من تو رو بخاطر زيبايي نمي خوام. يه اخلاق خاص و منحصر به فردي داري که توي هيچ کدوم از آدماي اطرافم نديدم. اونم اينه که بيش از اندازه مهربون و دلسوزي. اگه دشمنت بهت احتياج داشته باشه، کمکتو ازش دريغ نمي کني. منم محتاج همين مهربونيم؛ پس از منم دريغ نکن … دوم اينکه من هيچ جاي زشت تو صورت تو نمي بينم. مخصوصا چشمات دقيقا حالت چشماي گربه ست؛ لبات هم يه چيزي دور و بر لباي آنجليناست.
خنديدم و گفتم: همش که ديگه نه؟ پايينيه يه ذره آره.
– خب ببين… بالاخره يه چيز مثبت پيدا کردي! اسکلت صورتتم به کل اجزا صورتت مياد.
– دماغمو دوست ندارم … نوکش گندس. 
– اين که با عمل حل مي شه! 
– پس من خوشگلم؟! 
– براي من آره… اونايي هم که بهت گفتن زشت، مطمئن باش بهت حسودي کردن. 
– مثل فرحناز و ويدا… ولي نمي دونم چرا؟
– فرحناز اگه بهت مي گفت زشت، بخاطر اين بود که نمي خواست دختري غير از خودش کنار من ببينه.
*** 
بعد از کافي شاپ، يه دوري تو شهر زديم که مختار زنگ زد که مي خواد با من حرف بزنه… منم قبول کردم. 
بعد از اينکه تمام کارا و حرفاشو توجيه کرد و منم راضي شدم، برگشتيم خونه. شامو با هم خورديم. 
آراد گفت: پيش من مي خوابي؟!
– جان؟! چي فرموديد؟! حداقل بذار بله بگم، محرم شيم، بعد از هول حليم بپر تو ديگ!
آراد خنديد و گفت: مگه اولين بارته مي خواي پيش من بخوابي؟! فکر کردي اون شبي که برام کتاب مي خوندي و رو بالشت من خوابت برد، يادم رفته؟
با چشاي گرد گفتم: مگه بيدار بودي؟!
– بله… خودم پتو رو روت کشيدم. جنابعالي هم تکون نخورديد و تا صبح به من چسبيده بودي. همچين سرتو تو قفسه سينم فشار مي دادي، فکر کردم شير مي خواي! 
جيغ زدم و گفتم: آراد!
بلند شدم و با قدم هاي تند به سمت در رفتم که سريع اومد بازمو گرفت. 
گفتم: ولم کن … من اين کارو نمي کنم. 
– خب نخواب… اتاق ديگه که هست؟
– نمي خوام. اتاق خودم راحتم. 
– اون اتاق ديگه براي رحيمه شده… به خاتون و رحيمه گفتم تمام وسايلتو بيارن به اتاق اقيانوست. 
– چيکار کردي؟… با اجازه ی کي همچين کاري کردي؟!
خم شد تو چشمام نگاه کرد و گفت: خودم… اگه مي ترسي يا راحت نيستي، مي توني در اتاقتو شش قفله کني! 
ازش نمي ترسیدم چون با کاراش اعتمادمو جلب کرده بود. همين جور که از پله ها مي رفت بالا، گفت:
– اگه بخواي اونجا بخوابي، مجبوري پيش رحيمه يا تو هالشون بخوابي …از ما گفتن بود! 
يه نفسي کشيدم و رفتم به اتاق اقيانوس. لباسمو عوض کردم که دو تا تقه به در خورد.
شالو انداختم رو سرم، درو باز کردم و گفتم: بله؟
– نمياي برام کتاب بخوني؟
مي دونستم با صداي من خواب مي ره. بدون چک و چونه به اتاقش رفتم. من رو تخت نشستم، اون خوابيد. کتابو باز کردم. 
گفت: آيناز!
نگاش کردم. 
گفت: خيلي خوشگلي… مخصوصا چشماي گربه ايت!
يه خط فرضي تو هوا کشيد.
– دقيقا حالت گربه ست. 
خنديدم و گفتم: پس چرا روزاي اول مي گفتي زشتي؟!
نشست و با لبخند تو چشمام نگاه کرد و گفت: اون موقع بخاطر زبونت، اعصابمو به هم مي ريختي؛ ازت خوشم نمي اومد.
– الان چي؟
خودشو انداخت رو بالشت و گفت: الان دارم تو عشقت مي سوزم. 
خنديدم و گفتم: خيلي لوسي!
بعد اينکه کتابو براش خوندم، به اتاقم رفتم و خوابيدم. بخاطر هيجان زيادي که به آراد داشتم، کسي که دوستش دارم، قاچاقچي نيست و فکرايي که در مورد مختار يا همون محسن که چه حرفايي بهش زدم و چه توهينايي کردم و اون فقط با لبخند جوابمو مي داد و به سرنوشت خودم و تمام اتفاقايي که برام افتاد، با همين فکرا دير خوابم برد.
*** 
لب تختش نشستم و نگاش کردم. انگشت اشارمو آروم رو صورتش کشيدم. نرم بود. رفتم طرف لبش؛ انگشتمو چند بار رو لبش کشيدم. انگشتمو رو صورتش کشيدم اما بيدار نشد. موهاشو از رو پيشونيش کنار کشيدم و بوسيدمش. باز بيدار نشد. محبت کردن به اين نيومده! بايد با چوب و چماق بيدراش کنم! شونشو تکون دادم و گفتم:
– آراد!
– بگو نفسم!
با تعجب به چشاي بستش نگاه کردم. 
چشماشو باز کرد و گفت: بگو چيه؟
با خجالت گفتم: هيچي… فکر کردم هنوز خوابي.
– اگه چشمامو باز مي کردم، منو از بوسيدنت محروم مي کردي. 
– ميرم صبحونتو بيارم.
قبل از اينکه برم، گفتم: هميشه زود بيدار مي شي؟
– آره خوابم سبکه… هر وقت درو باز مي کردي بيدار مي شدم.
– پس بخاطر همين بود… کارايي که مي کردم، زود مچمو مي گرفتي! 
خنديد و گفت: آره!
رفتم آشپزخونه، ديدم رحيمه مشغول حاضر کردن صبحونه ست. 
گفتم: رحيمه خانم! شما زحمت نکشيد، خودم آماده مي کنم. 
– وظيفمه خانم… خودتون براش مي بريد؟
– بله. 
بعد اينکه صبحونه حاضر شد، بردم اتاقش و ميزو براش چيدم. با حولش نشست. نگاش کردم؛ داشت سرشو خشک مي کرد. بايد امروز بهش بگم و خودمو خلاص کنم. نگام کرد. اضطراب و ترس تمام وجودمو گرفته بود. 
گفت: چيزي شده؟!
– نه! 
4/5 - (11 امتیاز)

Check Also

پارت ۴۰ رمان معشوقه اجباری ارباب

آراد اومد پيشم و گفت: بريم؟ – زود نيست؟ – بخاطر فرحناز مي گم. به …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.