پارت ۲۹ رمان معشوقه اجباری ارباب

مختار خنديد و گفت: باز چيکار کردي تو؟!
– هيچي… کاري که ايشون ناراحت بشه رو نکردم! 
– نکردي؟ مختار يه لحظه ولم کن؟
مختار: قول مي دي نري طرفش؟ 
آراد با عصبانيتي که داشت، سعي مي کرد خودشو آروم نشون بده. 
گفت: آره… آره!
مختار ولش کرد. يهو دويد طرفم. جيغ کشيدم که دوباره مختار گرفتش و با خنده گفت: تو که همين الان قول دادي؟ خب بگو چي شده؟!
خاتون: آقا! هر کاري کرده شما ببخشيد! 
– خاتون چقدر ببخشم؟! آخه تو چرا طرف اينو مي گيري؟ به خدا اگه دو روز تو انباري بندازمش، آدم مي شه. 
– خب مادر! حداقل بگو چي گفته؟
گفتم: هيچي نگفتم!
آراد: چيزي نگفتي ؟خجالت نکشيدي اون حرفو بهم زدي؟!
– نه! واسه چي خجالت بکشم؟ يه رشد طبيعيه که در بدن همه وجود داره. اين که ديگه خجالت نداره؟! 
– ببين خانم! اگه موهاي خودت دومتره، من اصلا مو ندارم! 
– من با موم مي زنم، شش ماه يه بارم درنمياد! 
مختار فقط آرادو گرفته بود و مي خنديد. 
خاتون گفت: دختر! اين حرفا چيه مي زني؟ خجالت بکش!
مختار: معلوم هست شما سر چي دعوا مي کنيد؟
– هيچي! خانم متر دستشون گرفتن که بيان موهاي زير بغل منو متر کنن!
مختار زد زير خنده. 
آراد با عصبانیت داد زد: مختار!
مختار سريع خندشو جمع کرد و گفت: بله آقا… ببخشيد!
– ولم کن!
مختار ولش کرد. آراد گفت: بعد بگيد چرا تنبيهش مي کنيد؟ مي بينيد؟ همش تقصير خودشه! 
دل آرام سريع از پله ها امد پايين و گفت: چي شده؟ چرا دعوا مي کنيد؟
آراد بدون اينکه جوابشو بده، از پله ها رفت بالا.
مختار گفت: چيزي نيست دل آرام خانم! 
خاتون با خجالت لبشو گاز گرفته بود و گفت: حالا اگه بندازتت تو اون انباري حقته! بعد بگو آقا بده! 
بعد رفت به آشپزخونه. با لبخند سرمو انداختم پايين. 
مختار همين جور که مي خنديد، گفت: حداقل مي ذاشتي يه چند روزي اومدنش از بيمارستان بگذره، بعد دوباره بفرستش اونجا …آخه چرا اذيتش مي کني؟!
– تقصير خودشه. نمي ذاره دهنم بسته بمونه. 
با همون عصبانيت اومد پايين و گفت: حيف که امانت علي هستي وگرنه مي دونستم چيکارت کنم … بريم مختار!
با هم رفتن بيرون. منم با خنده رفتم به آشپزخونه. خاتون حسابي از دستم شاکي بود و نصايح مختلفي بر ما فرود آورد که دختر بايد سنگين باشد؛ اين حرفا و کارا درشان يک دختر بيست و چهار ساله نيست؛ آقا رو عصباني نکن و غيره و ذلک…
***
وقتي شامشونو خوردن، ظرفا رو مي شستم که تلفن آشپزخونه زنگ خورد. 
گوشي رو برداشتم: بله؟
دل آرام: آيناز … آراد مي گه بيا اندازهامو بگير.
– چشم! 
گوشي رو قطع کردم، رفتم به اتاقم. دفتر دستکمو برداشتم.
خاتون گفت: کجا ايشاا…؟
– خونه آقا شجاع ايشاا…! ميرم طول و عرض آقا رو متر کنم! 
– باز نخواي يه جاي ديگشو متر کني؟! ايندفعه ديگه مختار نيست جلوشو بگيره! 
– نه، آدم شدم!
خنديد و گفت: برو به سلامت! 
به سمت عمارت رفتم. دم اتاقش وايسادم. خودش و دل آرام رو تخت نشسته بودن و به صفحه ی لپ تاپ نگاه مي کردن. يه ضربه به در زدم. نگام کردن. 
گفتم: اجازه هست؟! 
دل آرام: بيا تو!
رفتم تو؛دفترو گذاشتم رو ميز و به آراد گفتم: بلند شيد، اندازه هاتونو بگيرم. 
بلند شد، رو به روم وايساد و نگام کرد. انگار هنوز کينه صبح تو دلش بود. 
گفتم: دستتونو باز کنيد!
– باز کجامو مي خواي متر کني؟! 
خنديدم و گفتم: اندازه دور کمرتون! 
دستشو باز کرد. مترو انداختم دور کمرش. با عطر گرمش گرم شدم؛ بوي خوبي مي داد. نشستم از کمر تا قوزک پاشو اندازه گرفتم. ماشاا… پا نيست که؟ شلنگه! 
گفتم: پاتونو باز کنيد!
– ديگه براي چي؟! 
– رونتونو اندازه بگيرم. 
پاشو باز کرد. اندازه رونشم گرفتم؛ مترو انداختم دور گردنم و اندازه ها رو يادداشت کردم. رو به روش وايسادم و مترو انداختم دور باسنش. کشيد عقب و با اخم گفت:
– معلوم هست داري چي کار مي کني؟!
– خب دارم اندازهاتونو مي گيرم! 
– خب بگير! با باسنم چي کارداري؟ خياط قبليم از اين کارا نمي کرد!
جلوی خندمو گرفتم و گفتم: به من مربوط نيست خياط قبليتون چيکار مي کرده… اگه اندازه نگيرم، ممکنه شلوارتون خراب بشه. 
دل آرام: آراد بذار اندازتو بگيره! 
برگشت سر جاش. دور باسنشو اندازه گرفتم. داشتم يادداشت مي کردم که گفت:
– تموم شد؟
سرم پايين بود. گفتم: بله!
– مطمئني جاي ديگمو نمي خواي متر کني؟! 
همين جور که سرم پايين بود، منظور حرفشو فهميدم. با يه لبخند موذيانه به زيپ شلوارش نگاه کردم و گفتم: 
– اگه بخواي مترش مي کنم!
لباشو داخل دهنش جمع کرد. با عصبانيت اومد طرفم و تو گوشم گفت:
– برو خدا رو شکر کن که دل آرام اينجاست وگرنه يه کاري مي کردم که بدون متر کردن، بفهمي اندازش چقدره! 
با ترس نگاش کردم. يعني انقدر خره که شوخيمو جدي بگيره؟!
تو چشمام نگاه کرد و گفت: ولي خوشم اومد زود گرفتي چي گفتم! مثل بقيه دخترا خنگ بازي در نياوردي!
همين جور که نگاش مي کردم، دل آرام با گيجي گفت:
– چي شده؟ مگه کارت تموم نشد آيناز؟ ديگه چيو مي خواي متر کني؟
آراد: چرا عزيزم؛ تموم شده. الانم ديگه مي خواد بره. 
دفترمو جمع کردم و گفتم: پارچه رو با مدل برام بياريد.
دل آرام بلند شد و گفت: بيا اتاقم بهت بدم. پارچه پيش منه.
با دل آرام رفتيم اتاقش، پارچه رو بهم داد و قرار شد فردا مدلو بهم بده. 
رفتم به اتاقم و خوابيدم. واي! اين پسر بعضي وقتا ترسناک مي شه. چقدر دلم براي پرهام تنگ شده! معلوم نيست پسره کجا مي ذاره مي ره. وقتي مي ره، ديگه پيداش نمي شه.
*** 
صبح، مثل هميشه يه ربع به شش بيدار شدم. اصلا دلم نمي خواست جاي گرممو با هواي سرد بيرون عوض کنم. کاش اينجا هم مثل قطب شمال شش ماه شب بود تا باخيال راحت شش ماه مي خوابيدم! اوه! اونوقت اون خروسم شش ماه خواب بود! فايده نداره! بايد بلند شم. بعد از اينکه خودمو زره پوش کردم، به طرف اتاق آراد رفتم. درو باز کردم و چراغم زدم. با تعجب به دل آرام نگاه کردم. اين چرا اينجا خوابيده؟! پس آراد کو؟! درو بستم و چند تا اتاقو گشتم اما نبود. نکنه ترورش کردن؟! تو کتابخونه رفتم؛ اونجا هم نبود. يهو ياد اتاق دل آرام افتادم، رفتم اونجا. بله! همين جاست. 
آراد گمگشته باز آيد به اتاق دل آرام غم مخور! اين چرا پيش دل آرام نخوابيده؟! هه! شايد دعواشون شده اتاقاشونو جدا کردن!
کنار تخت وايسادم، صداش زدم : آقا…آقا!
نچ! خبري از بيدار شدنش نبود.
دوباره صداش زدم: آقا… آقا…!
چشماشو باز کرد، پتو رو کشيد رو سرش. دستمو مشت کردم و گذاشتم بالاي سرش. چقدر دلم مي خواست همينو بکوبم تو سرش! 
دستمو برداشتم و کمي با عصبانيت گفتم : آقا… آقا!
پتو رو از سرش برداشت و با اخم گفت: اين چه وضع صدا زدنه؟!
– ببخشيد… بلند شيد، ساعت شش و پنج دقيقه شده. 
– خودم مي دونم ساعت چنده… لازم نکرده عين اين پرنده ها که از ساعت ميان بيرون، دقيقه ها رو هم اعلام کني!
دوباره سرشو برد زير پتو. کور و پيرم کرد! مي دونم به سي سال نمي کشم که تمام موهام سفيد مي شه! 
خواستم برم که گفت: وان همين اتاقو حاضر کن… نمي خوام دل آرام بيدار بشه.
– چشم آقا. 
اومدم بيرون. کاش يکي فکر خواب صبح زمستوني من بود! کل مزه ی زمستون و سرماش، به خواب صبح و گرماي زير پتوِشه… اگه زمستون، اينا رو از آدم بگيرن که ديگه چيزي براش نمي مونه؟!
رفتم به آشپزخونه، صبحانشو حاضر کردم؛ رفتم بالا که وانو حاضر کنم، ديدم آراد با درد نشسته و چشمامشو فشار مي ده.
رفتم جلو، گفتم: دراز بکش!
– خوبم! 
بالشتو نزديکش کردم و گفتم: نه، خوب نيستي! دراز بکش! 
کمي رفت عقب و به پهلوي راستش خوابيد. 
گفتم: تو که خوب بودي؟ چت شد يهو؟ 
چيزي نگفت. فقط دستش رو شکمش بود. 
گفتم: حموم نرو تا برات صبحونه بيارم. 
سريع رفتم پايين و با سيني صبحونه برگشتم . لبه تخت نشستم و سيني رو گذاتشم رو عسلي. 
لقمه رو جلوش گرفتم و گفتم: بيا بخور.
– نمي تونم بخورم.
– خيلی خب؛ دهنتو باز کن!
همين جور نگام مي کرد. 
گفتم: چيه؟ مگه اولين باره لقمه تو دهنت مي کنم؟!
چيزي نگفت و دهنشو باز کرد. عين بچه هاي سه چهار ساله اون خوابيده بود و منم لقمه هاي کوچيکي مي گرفتم و مي ذاشتم تو دهنش.کمي که بهتر شد، بلند شد ليوان چايي رو برداشت و يه قلپ ازش خورد. 
گفتم: بهتري؟
فقط سرشو تکون داد.
گفتم: مي خواي امروز نرو شرکت.
پوزخندي زد. ليوانو گذاشت تو سيني و گفت: عين مادر بزرگا نگران مي شي! نگران نباش ننه! حالم خوبه! 
با حرص گفتم: من هيچ وقت نگران تو نمي شم.
– باشه ننه! 
با حرص سيني رو برداشتم و رفتم پايين. 
مختار منتظر نشسته بود. کنارش وايسادم و گفتم: سلام.
نگام کرد و گفت: سلام. خوبيد؟
– ممنون… مي شه يه چيزي ازتون بپرسم؟
– حتما… بفرماييد! 
بالا رو نگاه کردم تا خيالم راحت بشه آراد نمياد پايين و گفتم: آقامون ميان وعده هاشو مي خوره؟
– آره، خودم يه چيزي براش مي خرم؛ ولي به زور مي دمش بخوره …چطور؟
– هيچي… ممنون! 
رفتم به آشپزخونه، ظرفا رو شستم و تکه گوشتي که از ديشب اضافه اومده بود و براي داگي کنار گذاشته بودم، برداشتم. بعد از اينکه آراد رفت، پيش داگي رفتم. خودش نبود اما صداش مي اومد. هر چي چشم چرخوندم، نديدمش. 
رفتم پشت عمارت، ديدم با پارس دنبال يه گربه ی کوچيک بدبخت مي دوه. با گوشت تو دستم، دنبال داگي دويدم و داد زدم:
– ولش کن! چيکار اون زبون بسته داري، وحشي؟!
داگي بدون توجه به من، دنبال گربه ی بيچاره مي دويد؛ منم دنبال داگي. 
دوباره داد زدم: گناه داره! ولش کن بي صاحب!
گربه صدا مي داد و مي دويد. 
مش رجب منو ديد و گفت: آيناز! ولشون کن!
– چي چيو ولشون کنم؟ اين سگ زبون نفهمو ولش کنم، گربه رو مي خوره. 
همينجور که دنبال داگي مي دويدم، داد دزم: مگه با تو نيستم داگي؟ مي گم ولش کن!
يهو گربه چرخيد، اومد طرف من. با چشم گشاد وايسادم. از زير پام رد شد؛ جيغ زدم. داگي اومد طرفم. سريع دستمو جلوش گرفتم و داد زدم: 
– وايسا!
داگي با زبون آويزون وايساد و نگام کرد. گوشتو انداختم جلوش و گفتم: اينو بخور! با گربه ديگه کاري نداشته باش. عين صاحبت بي رحمي! آخه با اون گربه چيکار داري؟!
گوشتو برداشت و دنبال گربه که ديگه دور شده بود، دويد. 
با عصبانيت داد زدم: پدر سگ زبون نفهم! کپی ِصاحبتي!
چند قدم رفتم که صداي خنده ی يکي بلند شد. سرمو بلند کردم، ديدم دل آرام از پنجره اتاقش داره نگام مي کنه. 
گفت: خيلي باحالي آيناز! چند دقيقه است دارم نگات مي کنم.
با ترس گفتم: با صداي من بيدار شدي؟
– نه، سه تاتون!
– آها… مي گم… همه ی حرفامو شنيدي؟
– آره! 
اوه اوه! بد بخت شدم! الان مي ره همه ی حرفامو مي ذاره کف دست آراد. 
با خنده گفتم: مي گم دل آرام! نهار چي دوست داري برات بپزم؟! 
همينجور که مي خنديد، گفت: نترس! به آراد چيزي نمي گم! 
يه نفس راحتي کشيدم و رفتم سمت عمارت که مش رجب اومد سمتم و گفت:
– عمليات با موفقيت انجام شد؟!
گفتم: بله… چرا نبستيش؟
– پاش درد مي کرد، آقا گفت چند روزي بذار آزاد باشه. 
– اين، پاش درد مي کرد و اينجوري مي دويد؟! 
خنديد و گفت: مي شه چند لحظه بياي؟
– باشه. 
با هم رفتيم به خونه. تو هال وايسادم؛ مش رجب رفت به اتاق و بعد از چند دقيقه اومد بيرون. 
يه جعبه طلا جلوم گرفت و گفت: ببين اين خوبه؟
درشو باز کردم. يه گردنبد ظريف و خوشگل بود. 
با لبخند گفتم: آره، خيلي. واسه کيه؟ 
– خاتون… فردا شب تولدشه. 
– واقعا؟! چرا زودتر بهم نگفتي يه چيزي براش بگيرم؟
– ببخشيد… خودمم يادم نبود! ديروز عصر يادم اومد… سريع رفتم اينو براش خريدم…خوبه ديگه؟
بهش دادم و گفتم: آره؛ عاليه… پس کيک و شيريني تولدش با من! 
– بلدي؟
– آره… يه شيريني برات درست کنم که تا حالا توی هيچ شيريني فروشي ای درست نکرده باشن! 
– راست مي گي؟
– بله! 
– باشه… پس شيريني و کيک با تو! 
– پس يه چيزايی لازم دارم، برات مي نويسم بگيری. 
– باشه. 
رفتم آشپزخونه. دل آرام داشت صبحونه مي خورد. 
گفتم: راستي دل آرام؟ مدل پيدا کردي؟
– هنوز نه. مي خواي با هم نگاه کنيم؟ شايد تو يه چيزي پيدا کردي؟
– باشه… پس زودتر صبحونتو بخور، چون برا ي دوختش زياد وقت ندارم. 
بعد از اينکه صبحونشو خورد، لپ تاپ آرادو آورد، تو سالن پذيرايی نشستيم و به عکسا نگاه کردیم. به جز يکيش، بقيش چنگي به دلم نمي زد؛ يعني اين مدل بيشتر به آراد مي اومد. 
گفتم: همين يکي خوبه. عکسشو بهم بده! 
– بدون الگو مشکلي نداري؟
بلند شدم، با لبخند گفتم: نه!
رفتم به اتاق آراد و مشغول تميز کردن اتاقش شدم. کفو حسابي سابيدم. کنار تختش رفتم؛ رو تختي رو زدم بالا که زيرش رو هم تميز کنم. رفتم زيرش و با يه دستمال شروع کردم به تميز کردن. آخه بگو پسره ی احمق! کي مي خواد زير تختو ببينه که مي گي زير تختمم تميز کن؟! 
سرمو بلند کردم؛ محکم خورد به تخت. آخ! دستمو گذاشتم رو سرم، برگشتم به تخت، چند تا دري وري گفتم. بعد از اينکه زير تختو تميز کردم، رفتم اتاق لباس، لباسايي که شسته بودم رو گذاشتم سر جاشون. داشتم مي اومدم بيرون که چشمم افتاد به يه کاشي که اطرافش با بقيه فرق داشت. سياه تر بود. کنارش نشستم و با دست فشارش دادم. تکون خورد. انگشتامو کردم زيرش و بلندش کردم. با تعجب نگاه کردم. يه دفتر خيلي قديمي که اطرافش پاره شده بود، داخل يه گودي افتاده بود. برش داشتم و بازش کردم. صفحه ی اول، با يه دستخط بچه گونه نوشته بود:
«امروز بابام مامانمو زد. مامانم دستش درد گرفت. شوحر اَمم..»
خنديدم. شوهر عمه رو چه جوري نوشته! 
«مامانمو برد دکتر. من گريه کردم اما منو نبردن. داداش اَلي پيشم موند و گفت حال مامانت خوب مي شه اما من بابامو دوست ندارم. چون هميشه دَوام مي کنه.»
باز خنديدم. اين آراد حتما املاش زير ده بوده! نگاه تو رو خدا! دعوام مي کنه و علي رو چه جوري نوشته!
«باباي داداش اَلي هيچ وقت اونو نمي زنه اما باباي من هميشه منو مي زنه. مامان بزرگم مي گه هر کي نزر کنه، آرزوش برآورده مي شه. منم نزر مي کنم بابام بمي ره يه…»
– آيناز؟ آيناز! 
واي! خاتون! سريع دفترو گذاشتم و کاشي رو گذاشتم روش.
خاتون گفت: آيناز؟ اينجايي؟!
اومدم بيرون. 
گفت: تو اون تو چيکار مي کردي؟
– هيچي. لباساشو گذاشتم. 
انگار يه چيزي يادش اومد؛ گفت: راستي تو به اين داگي چي دادي؟
– گوشت… مگه چيزيش شده؟
با نگراني گفت: آره… افتاده رو زمين و ناله مي کنه. مش رجبم نمي دونه چشه؟ رفته دنبال دکترش.
خنديدم و گفتم: اين سگه، دکتر مخصوص داره؟!
– نخند آيناز! اگه آقا بياد، می کشدت! 
– يعني بخاطر يه سگ مي خواد يه آدمو بکشه؟
– فقط دعا کن نميره! 
اينو گفت و رفت بيرون. خيلي آشغاله اگه بخواد همچين کاري کنه! پشت سر خاتون رفتم. دل آرام کنار داگي نشسته بود. منم کنارشون وايسادم. بيچاره افتاده بود رو زمين و ناله مي کرد. حتي جون نداشت پلکاشو تکون بده. 
خاتون: مطمئني فقط بهش گوشت دادي؟!
با ديدن داگي ترسيدم و گفتم: آره بابا! مش رجبو دل آرام ديدن! 
دل آرام: راست مي گه! من ديدم، فقط گوشت دستش بود. 
مش رجب با يه مرد که کيف دستش بود اومد سمت ما. 
کنارش نشست و گفت: چي بهش دادين؟!
خاتون: فقط گوشت.
– گوشته که فاسد نبوده؟
خاتون نگام کرد. 
گفتم: نه آقا! سالم بود!
خاتون: آيناز! برو زير قابلمه ها رو خاموش کن. 
رفتم به آشپزخونه، زير قابلمه رو خاموش کردم که صداي پارک کردن ماشين آراد اومد. يه ترس تو وجودم ريشه زد. مي ترسيدم برم بيرون. چند دقيقه بعد، صداي فريادش بلند شد:
– کجاست؟!
خاتون: آخه اين دختر که تقصيري نداره؟ فقط بهش گوشت داده… شايد خودش يه چيزي خورده.
– از کجا معلوم خودش تو گوشته يه چيزي نکرده باشه؟ 
– آيناز که با سگ شما دشمني نداره؟
– با خودم که داره… بهت مي گم کجاست؟
واي! با ترس ناخن هامو مي جويدم. امروز انباري حتميه. بدبخت شدم. عجب غلطي کردم به اين سگ زبون نفهم غذا دادما؟! با چهره ی برافروخته اومد تو؛ خاتون و دل آرام هم پشت در شيشه اي آشپزخونه وايساده بودن. دل آرام که از ترس جرات نمي کرد بياد تو، خاتونم مي دونست اينجور موقعا نبايد دخالت کنه. 
گفت: به داگي چي دادي؟!
با ترسی که از صدام مشخص بود، گفتم: به خدا به جز گوشت چيز ديگه اي بهش ندادم. 
انگشت اشارشو آورد بالا و گفت: از دروغ متنفرم! راستشو بگو، چي بهش دادي؟ 
ديگه از ترس نزديک بود گريه کنم. 
گفتم: به خدا فقط گوشت. دل آرام شاهده؛ ازش بپرس!
اومد جلوتر و با عصبانيت بيشتري گفت: بار آخر ازت مي پرسم …چي بهش دادي؟
تو چشماش نگاه کردم و آروم گفتم: هيچي!
مچ دستمو گرفت و کشيد… مقصدو مي دونستم! گريه کردم اما التماس نکردم. مي دونستم راه به جايی نمي رسه. 
انداختم تو انباري و گفت: خودت خواستي!
درو بست. صداي التماس خاتونو مي شنيدم. همونجا رو زمين دراز کشيدم. چشمامو بستم تا تاريکي و تنگي نفس اذيتم نکنه. به ياد روزهاي خوشي که با نسترن داشتم، دعواهايی که مي کردم، ياد نويد و کمک هايی که بهم مي کرد و هيچ وقت فکر نمي کردم فقط بخاطر دوست داشتن منه… به ياد مادرم و تمام اتفاقاي تلخ و شيريني که بينمون افتاد فکر مي کردم . به ياد ليلا و دخترا؛ چقدر دلم براشون تنگ شده! کاش منم پيششون بودم.
تنگي نفس اومد سراغم. کاري نکردم؛ هنوز رو زمين خوابيده بودم. التماس نمي کنم… من پيش آراد از يه سگ پست تر بودم که اينجا انداختم. پس بايد بميرم.
کم کم حس سستي و خواب آلوگي به سراغم اومد؛ چشممو بستم و ديگه چيزي نفهميدم.
***
چشمامو باز کردم. يه بوي خوبي به مشامم رسيد. چه اتاق قشنگي! يعني من الان تو بهشتم؟! اطرافو نگاه کردم. يه ميز نقشه کشی که يکي پشت به من نشسته بود و داشت نقشه مي کشيد. با يه لباس آبي و شلوار مشکي. پاي برهنشو روي چرخ صندليش گذاشته بود. فکر نمي کردم حوريای بهشتي هم مهندس باشن! حتما خدا ديده من رو زمين خيلي سختي کشيدم، يه حوري مهندس بهم داده! ولي از پشت خيلي آشناست! نشستم و تک سرفه اي کردم. با صندليش چرخيد. 
با خوشحالي گفتم: پرهام! تويي؟ کي اومدي؟! خيلي بي معرفتي! يک ماه پيش رفتيم شمال، ديگه پيدات نشد. کجا رفتي؟!
– عليک سلام ! اجازه بده خب منم حرف بزنم! خوبي؟! 
– آره… حالا بگو براي چي نيومدي؟
قيافش گرفته و ناراحت بود. 
گفت: دعواي تو و کامليا رو شنيدم. خيلي از دستش عصبي شدم و دعواش کردم. يعني يه جوري تو مخش فرو کردم که دوستش ندارم… بعد از اينکه شنيدم با امير برگشتي تهران، من و آبتينم برگشتیم. تا الانم خونه بودم. سرم شلوغ بود. نمي تونستم بهتون سر بزنم… حالا تو بگو! چيکار آراد کردي که انداختت انباري؟!
– خاتون بهت نگفت؟
– چرا گفت …آخه تو چيکار داري که به سگ اون غذا مي دي؟
– آخه يه تيکه گوشت اضافه اومده بود، گفتم حيفه نعمت خدا حروم بشه. بندازم جلو اين سگ زبون نفهم … چه مي دونستم معدش به غذاي اضافه عادت نداره؟! 
لبخند زد و گفت: هر چي مي کشي دست اين دل رحم بودنته… الان بهتري؟!
– آره خوبم!
– من نمي دونم اين آراد، تنبيه بهتر از انباري براي تو سراغ نداره که هي مي فرستت اون تو؟
– چون مي دونه من از تاريکي مي ترسم، اين کارو مي کنه… ممنون که نجاتم دادي.
– من نجاتت ندادم… وقتي اومدم اتاقم، ديدم اينجا خوابيدي. از خاتون پرسيدم، گفت چه اتفاقي افتاده و… 
با کمي مکث نگام کرد و با لبخند گفت: آراد آوردت اينجا.
با حالت تعجب و شوک نگاش کردم. آراد؟!! امکان نداره! اون خودش منو انداخت تو انباري، اونوقت بياد نجاتم بده؟! مگه مريضه؟! باورم نمي شد! قابل هضم نبود! يعني من… يعني من تو بغل آراد بودم؟! پس بقيه هم اين صحنه رو ديدن؟ واي! آبروم رفت! 
– کجايی آيناز؟
– ها؟ چي؟ با من بودي؟
– آره! مي گم خاتون ده دفعه رفت و اومد، ببينه بهوش اومدي یا نه؟ اگه حالت خوبه، برو يه سر بهش بزن. گناه داره خيلي نگرانت بود. 
سرمو تکون دادم و گفتم: باشه الان مي رم. 
به سمت در رفتم. 
گفت: نمي خواي براي تشکر، يه کاري برام کني؟
– تو که براي من کاري نکردي! تشکر برای چي؟! 
– دست شما درد نکنه! همين که اجازه دادم تو اتاقم بخوابي، تشکر نمي خواد؟! 
خنديدم و گفتم: ببخشيد! حق با شماست. شام جبران مي کنم! 
از اتاقش اومدم بيرون و رفتم آشپزخونه. خاتون نبود. يهو دل آرام جلوم سبز شد و گفت:
– خوبي؟!
– ممنون، بد نيستم.
– وقتي تو بغل آراد تکون نمي خوردی، گفتم مردي… خيلي گريه کردم. خاتون بيچارم با گريه ی من، گريه کرد. اون بيشتر نگرانت بود. 
با لبخند گفتم: از اينکه نگرانم بودي ممنون… خاتون کجاست؟
– خونه خودشون.
– بعد مي بينمت؛ فعلا.
رفتم به خونه. تو آشپزخونه مشغول چاي ريختن بود. 
گفتم: سلــــام بر خـــاتون نگران خودم! 
سرشو برگردوند و با خوشحالي اومد طرفم. صد بار قربون صدقم رفت و با گريه بغلم کرد. به زور خودمو از بغلش درآوردم و با هم چاي خورديم. باز خاتون شروع کرد به نصيحت کردن. اونم نه يک ساعت، سه ساعت تمام!
بعد از اينکه نماز مغرب و عشامو خوندم، رفتم سراغ آشپزخونه و هشت نوع غذا پختم. خاتون با تعجب به غذاها نگاه کرد و گفت:
– دختر اين همه غذا براي چي پختي؟!
– براي تشکر از يکي! 
لبخند شيطنتي زد و گفت: آراد؟!
اخمامو تو هم کردم و گفتم: خير! گزينه ی اشتباه انتخاب کرديد!
– احيانا پرهام که نيست؟
– چرا هست! 
خاتون با حالت کلافه و عصبي گفت: واي دختر! من از دست تو کجا برم؟! اگه آقا بفهمه براي کسي جز خودش غذا پختي که…
– که چي خاتون؟! اين غذا براي پرهام تنها که نيست؟ براي خودشم هست… ديگه از چي مي خواد شکايت کنه؟!
– به خدا اين چند ماهی که اومدي، به اندازه ی چند سال پيرم کردي!
– شرمنده!
– دشمنت شرمنده! تو منو با اين کارات حرص نده، نمي خواد شرمنده باشي!
دل آرام اومد تو و گفت: مي شه شامو بياريد؟ آراد خيلي وقته اومده. 
– باشه مادر؛ تو برو، ما الان مياريم.
به خاتون کمک کردم ميزو بچينه. ميز آشپزخونه رو هم براي پرهام چيدم. پرهام با سوت زدن مي اومد سمت آشپزخونه که با ديدن ميز، با همون حالت سوت زدن خشکش زد و گفت:
– اَ! چقــــدر شـــام!
نشست و گفت: دستت درد نکنه! حالا قابل خوردن هم هست؟!
– دوست نداري نخور!
– برو به پيش مرگم، آراد بگو بياد اينا رو بخوره؛ اگه چيزي توش باشه اول اون بميره! 
– انقدر حرف نزن! بخور!
– از کدوم شروع کنم؟! 
– از سوپ! 
کنارش نشستم و براش کشيدم. 
گفت: چقدر خوبه آدم يه خدمتکار داشته باشه! 
با تاکيد گفتم: پرهام!
– ببخشيد!
چند قاشق ازش خورد و با قيافه تو هم گفت: اَه… اَه!
– چي شد؟
با قيافه خوشحال گفت: خيــــــلي خوشمزست! دستت درد نکنه! 
– اي درد نگيري! ترسيدم!
خاتون اومد تو و گفت: آيناز جان! پاشو برو؛ آقا اومده.
– من نمي رم خاتون، خودت برو براشون غذا بکش!
– پرهام! تو يه ذره نصيحتش کن! به خدا اگه نره، الان آقا مياد يه بلاي ديگه سرش مياره! 
پرهام نگاه کرد و با اداي خاتون گفت: خب راست مي گه ديگه مادر؟ برو به بچم برس، شده پوست و استخون! 
خنديدم. 
پرهام نگاش کرد و گفت: خوبه مادر؟
خاتونم خنديد و گفت: جفتتون براي هم خوبيد! 
خاتون رفت. 
براي خودم سوپ کشيدم که پرهام گفت: خدمتکار آيناز زشتو! برام سالاد بکش! 
– زشتو خودي!
با لبخند براش سالاد مي کشيدم که آراد غضبناک اومد تو. خاتون با نگراني پشتش وايساده بود. الان درکش مي کنم که چه جور بخاطر من پير شده! 
با عصبانيت سرشو تکون داد و گفت: نه! مثل اينکه هر روز داري پيشرفت مي کني! تو خدمتکار مني يا اين؟!
گفتم: شما!
با قدم هاي عصبي رفت سر ميز. روميزي رو تو مشتش گرفت و کشيد که هر چي غذا رو ميز بود افتاد زمين و ظرفا شکست. 
با همون عصبانيت گفت: چرا به جاي اينکه از من پذيرايي کني، اينجا نشستي و به پرهام مي رسي؟!
– خب… 
داد زد: خب چي؟!
پرهام: بسه آراد! يه غذا که اين قدر عربده کشي نمي خواد؟ از سنت خجالت نمي کشي اين دخترو انقدر اذيت مي کني؟! آدم هر چقدرم از يکي بدش بياد، ديگه اينجوري شکنجش نمي ده.
– تو يکي خفه شو پرهام! ديگه حق نداري پاتو بذاري تو اين خونه. 
– ميام … هر وقت که دلم بخواد، ميام! 
آراد به سمتش حمله کرد. يه مشت زد تو صورت پرهام که نقش زمين شد و دماغش خون اومد. بلندش کرد، دو تا مشت ديگه زد. من جيغ مي کشيدم و گريه مي کردم. کاري از دستم برنمي اومد.
يقشو گرفت و بلندش کرد. دستشو گذاشت رو گلوش و چسبوندش به ديوار و گفت:
– نشنيدم چي گفتي؟
با صداي خفه گفت : بازم ميام! 
آراد فشار دستشو بيشترکرد. طاقت نياوردم، رفتم سمتش و بازوي آرادو مي کشيدم اما تکون نمي خورد. با اين که لاغر بود، اما محکم وايساده بود. 
خاتون با التماس گفت: آقا ولش کنيد! داره مي میره!
پرهام سعي مي کرد از دست آراد خلاص بشه اما بي فايده بود. نمي دونستم چيکار کنم.
دستمو گذاشتم رو شکم آراد و مي کشيدمش عقب. بازم تکون نخورد. 
ديگه با گريه داد زدم: آراد! ولش کن، کشتيش!
نگام کرد و دستشو از روی گلوي پرهام برداشت. پرهام افتاد زمين و سرفه مي کرد. کنارش نشستم. صورتش خوني بود؛ خاتون هنوز وايساده بود. 
نفس نفس مي زد و نگام مي کرد. 
خاتون آب آورد. 
گفتم: پرهام! بيا يه قلپ از اين بخور. 
– نمي خورم! 
به آراد نگاه کرد. 
گفتم: بخور ديگه؟ خواهش مي کنم!
ليوانو برداشت. بلند شدم رفتم سمت جعبه کمک هاي اوليه، پنبه برداشتم. 
آراد به پرهام گفت: همين امشب از اينجا مي ري… اگه يه بار ديگه پاتو بذاري تو اين خونه، مي کشمت! 
رفت بيرون. با پنبه بيني پرهامو تميز مي کردم که بلند شد. 
گفتم: پرهام کجا مي ري؟
– ميرم خونه ی خودم.
همينجور که مي رفت، پشت سرش رفتم و گفتم: 
– حداقل بذار صورتتو تميز کنم!
– نمي خواد! 
از پله ها رفت بالا. لعنت به تو آراد! 
همونجا نشستم که پرهام اومد پايين. صورتش تميز بود و لباسشو عوض کرده بود. 
با لبخند گفت: خودتو ناراحت نکن، دوباره برمي گردم!
– پرهام… خواهش مي کنم ديگه نيا! 
– ميام! خداحافظ! 
تا دم در عمارت بدرقش کردم. درو که بستم، آراد با اخم جلوم وايسادم بود.
گفت: عشقت رفت؟! حساب عُشقات دستت هست؟! علي… آبتين… پرهام… آريا؛ اگه کسي رو جا انداختم بگو! 
چيزي نگفتم و رفتم سمت آشپزخونه، کمک خاتون کردم خرده شيشه ها رو جمع کنه. با شکم گشنه رفت؛ کاش حداقل يه چيزي مي خورد. ميزو جمع کردم. از دل آرام و آراد پذيرایي کردم. 
از روزي که دل آرام اومده، ديگه براش کتاب نمي خونم و ساعت يازده مي خوابم.
***
صبح از خواب بيدار شدم. چقدر خوب مي شد امير امروز بياد! دلم پوسيد تو اين خونه. حداقل اون منو مي بره بيرون، اما اين چي؟ فقط بلده فرمان صادر کنه. داشتم به سمت عمارت مي رفتم که ديدم داگي داره کش و قوس به بدنش مي ده. 
با خوشحالي رفتم طرفش و گفتم: سلام داگي… خوبي؟
پارس کرد. 
– مي دوني به خاطر تو، صاحبت ديروز چه بلايی سر من آورد؟! نه! معلومه که نمي دوني! چون مريض بودي و کسي بهت چيزي نگفته… مي رم صاحبتو بيدار کنم، بعدا ميام پيشت. 
چند قدم رفتم که پارس کرد. 
گفتم: ميام پيشت، صدا نده!
از پله ها رفتم بالا. در اتاقشو باز کردم و چراغو زدم. از ديدنش، حس تنفرم بيشتر شد. آدم قحط بود که من بايد خدمتکار اين مي شدم؟!
صداش زدم: آقا… آقا بزرگ!
خنديدم: آقا جون!
دستمو گذاشتم جلو دهنم و مي خنديم. 
باز صداش زدم: حاج آقا آراد!… آقاي خان بزرگ!
دوباره خنديدم! چه خواب سنگيني داره! دهانمو بازکردم که يه چيزديگه بگم، يهو بلند شد يقمو گرفت و کشيد طرف خودش. خوابوندم رو تخت، خودشم روم خوابيد و با عصبانيت گفت: 
– اگر جرات داري يه بار ديگه اونجوري صدام کن!
يا خدا! رحمي بنما! خاک تو سرم! خاک عالم تو سرم! توی اين چند ماه، به اندازه ی امروز ازش نترسيده بودم. اگه تا پنجاه و نه ثانيه ديگه ولم نکنه، تختشو از ترس خيس مي کنم! 
با همون حالت ترس گفتم: ببخشيد! يعني غلط کردم! اصلا گُه خوردم!
فقط نگام مي کرد. انگار راضي نشد.
گفتم: پشگل خوردم! خوبه؟! پهن گاو چي؟!
اين لاغر مردني چرا انقدر سنگينه؟! دارم له مي شم. 
گفتم: مي شه بلند شيد؟ نفسم داره مي گيره. 
– خيلي وقت پيش بايد اينجوري نفستو مي گرفتم. 
اي خدا نفستو بگيره، من از دستت راحت بشم!
گفتم: تو رو خدا بلند شيد!
– چرا بلند شم؟ من هنوز اون کاري که دلم مي خوادو نکردم! 
ترسم بيشتر شد. آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
– دل آرام جون و فرحناز خوشگلت هستن، برو سراغ اونا!
– مي بينم تو اين اوضاع و شرايط، هنوز زبون درازي مي کني… اونا ظريف و شکنندن. بهشون دست بزني مي شکنن …اما ظاهرا تو پوستت کلفت تره!
تکون خوردم و داد زدم: از روم بلند شو… موش کور!
دستشو گذاشت رو دهنم و گفت: چي گفتي؟
واي! عجب گَندي! حالا چيکار کنم؟! هنوز دستش رو دهنم بود. نگاش کردم يه چيزي گفتم. نفهميد. 
دستشو برداشت و گفت: چي مي گي؟
آروم و با خجالت گفتم: جاتو کثيف کردم!
سريع نشست و گفت: چي کار کردي؟!
به شکمم نگاه مي کردم. 
با عصبانيت گفت: با توام! مي گم چيکار کردي؟!
– برو اونور تخت بشين تا بلند شم، ببيني!
از رو تخت بلند شد و گفت: حالا انگار چه شاهکاري کرده که مي خواد نشونمم بده! … هر غلطي کردي خودت تميز مي کني!
هنوز خوابيده بودم. گفت: پس چرا بلند نمي شي؟!
با انگشت اشاره گفتم: اينجا که وايسادي، نه! برو پايين تخت وايسا. آخه ممکنه بوش اذيتت کنه! 
سر تا پاش شده بود حرص و عصبانيت. رفت پايين. آروم بلند شدم؛ يه نگاه خنده آميزي بهش انداختم و سريع به طرف در دويدم و با خنده گفتم:
– گول خوردي… گول خوردي! 
رفتم بيرون. سرمو کردم تو، ديدم داره به جاي تميز من با عصبانيت نگاه مي کنه. نگام کرد. سريع رفتم پايين. 
دادي زد که شنيدم.
– فکر کردي مي توني از دستم در بري؟! 
واي! نزديک بود دستي دستي بدبختم کنه! حالا چه جوري صبحونشو ببرم؟! واي! وانو چيکار کنم؟
چاي و آب ميوه شو حاضر کردم. با قدم آروم رفتم بالا. پشتش به در بود. يعني مي رفتم تو، منو نمي ديد. آروم از پشتش رفتم سمت حموم. باز خدا رو شکر يه چيزي گذاشته تو گوشش که صدا ي منو نمي شنوه! 
سريع رفتم حموم و با دل خوشي فراوان وانو پر کردم؛ شيرو بستم و خواستم برم که ديدم با اخم به چهارچوب در تکيه داده. 
گفت: کي گول خورده؟!
– خودم و جد و آبادم! 
– اون که بله! ولي اینجوري من راضي نمي شم! 
چند قدم اومد جلو، رفتم عقب. 
گفت: امروز هوس کردم با خدمتکارم حموم کنم!
اينو که گفت، مايل شدم به سمت راستش، چون فضاي بيشتری براي فرار بود. يه قدم ديگه که اومد جلو، سريع از کنارش در رفتم.
با سرعت هر چه تمام تر به سمت خونه دويدم. من ديگه عمرا پا نمي ذارم تو اون اتاق!
خودمو انداختم تو خونه و نفس نفس مي زدم.
خاتون تو آشپزخونه بود. 
نگام کرد و گفت: بازم؟!
– به جان من، خاتون تقصير من نيست! اون خرس قطبي… اصلا ولش کن! خاتون التماست مي کنم! جون هر کي که دوست داري، جون مش رجب ، جون بچه ی نداشتت، خودت برو به اين سامورايی صبحونه بده!
خاتون مونده بود بخنده يا دعوام کنه. 
گفت: معلوم هست داري چي مي گي؟! جون بچه ی نداشتمو ديگه چرا قسم مي دي؟!
– چيکار کنم؟ مغزم ديگه نمي کشه. 
ملتمسانه گفتم: مي ري؟!
– نرم چيکار کنم؟! 
– الهي من فداي اون چشماي خوشگل مشکيت بشم! 
نگاش کردم. يادم افتاد امروز تولدشه. يه لبخند زدم. 
با تعجب گفت: ديوونه شدي؟! به چي مي خندي؟!
– هيچي… خاتون بدو صبحونه ی اين سامورايی رو بده تا صداش درنيومده! 
خاتون رفت صبحونه آرادو داد. الحمدا… به خاتون گير نداد که چرا من براش صبحونه نبردم. چيزهايی که لازم داشتمو ديروز مش رجب برام آورده بود.
ساعت ده دل آرام تو آشپزخونه صبحونه مي خورد و خاتونم داشت نخود تميز مي کرد. حالا چه جوري اينو بيرون کنم؟!
دل آرام: چي شده آيناز؟ چرا اينجوري به خاتون نگاه مي کني؟!
خاتون نگام کرد.
گفتم: ها؟! هيچي! همين جوري! آخه بخاطر زحمت زياد پير شده و صورتش چين و چروک برداشته! پاهاشم که ديگه به درد نمي خوره… بايد بره عوضش کنه … همش تقصير اين آقاست. مي دونم! مي گم خاتون! چند سالته؟!
خاتون با تعجب گفت: حالا چي شده که امروز به فکر من افتادي؟
خنديدم و گفتم: من هميشه به فکر شمام ،فقط بروز نمي دادم! 
– آها…بله، چهل و پنج سالمه. 
بايد هر طور شده امروز بيرونش کنم. فقط خدا کنه کاري نکنه که مجبور شم به زور متوسل شم! ظهر آراد اومد. ميزو چيدم. 
وقتي نشست، گفت: برو ببين دل آرام کجاست؟
رفتم بالا، ديدم رو صندلي ميز آرايشيش نشسته و نمي تونه موهاشو جمع کنه. 
با درموندگي نگام کرد و گفت: خوش به حالت! موهات فره و عين من لخت نيست … ببين هر کاري مي کنم، جمع نمي شه. 
با لبخند رفتم طرفش و گفتم: درست بشين تا موهاتو جمع کنم!
درست نشست. سريع همه ی موهاشو به جز يه دسته ی کوچيک که جلوش گذاشتم، پشت سرش جمع کردم و با کليپس بستم. 
با خوشحالي گفت: واي ممنون! دستت درد نکنه؛ خيلي خوب شده. 
– خواهش مي کنم.
با هم رفتيم پايين. 
آراد ديدش و گفت: عروسک خودم! چه خوشگل شدي!
دل آرام لبخندي زد و کنارش نشست و گفت: چشمات قشنگ مي بينن! 
– چشماي من هر چي باشه، از چشماي تو خوش رنگ تر نيست!
رفتم جلو، خواستم بشقاب دل آرامو بردارم که گفت: نه نمي خواد .خودم مي کشم!
آراد: عزيزم! بشقابو بهش بده برات بکشه. 
– گناه داره. خيلي کار کرده، خسته است. يه غذا کشيدن که منو خسته نمي کنه؟ 
– کار خدمتکار همينه که کار کنه و خسته بشه. تو نمي خواد به فکر اين باشي! 
بدون هيچ حرفي رفتم جلو، بشقاب دل آرامو برداشتم و براش کشيدم. براي آراد هم کشيدم و جاي هميشگيم وايسادم. همه 
3.2/5 - (13 امتیاز)

Check Also

پارت ۴۱ رمان معشوقه اجباری ارباب

جون خنديدن نداشتم.گذاشتم رو تخت. شالو از سرم برداشت. دکمه هاي پالتومو باز مي کرد.  …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.