پارت ۱۷ رمان معشوقه اجباری ارباب

– خانم … خانم؟
با درد و گريه سرمو بلند کردم. يه دختري با پالتو کنارم خم شده بود. 
گفت: حالتون خوبه؟ اين موقع شب چرا اينجا خوابيديد؟
با درد چشمو فشار دادم و گفتم: پام … پام درد مي کنه.
نشست. دستمو از روي پام برداشت. شلوارمو کشيد بالا و گفت:
– واي… پات بدجور ورم کرده. همين جا بشين تا برم ماشينمو بيارم. 
آخه من مي تونم تکون بخورم که مي گه همين جا بشين؟! چند دقيقه بعد، يه ماشين کنار سرم وايساد. سرمو بلند کردم؛ تاير ماشين دقيقا رو به روم بود؛ انگار قصد کشتمو داشت.
اومد کنارم بلندم کرد و گذاشتم تو ماشين. نمي دونم چرا ياد نسترن افتادم. خودشم نشست و پاشو گذاشت رو گاز گفت:
– تو بودي جيغ مي زدي؟
با درد گفتم: آره!
وقتي ديد درد مي کشم، چيزي نگفت. منو برد به بيمارستان. بعد از اينکه دکتر پامو معاينه کرد، گفت در رفتگيه.
وقتي پامو جا انداخت، رو تخت نشستم. دختره اومد جلوم و گفت: خونتون کجاست؟
با لبخند گفتم: هيچ جا!
– ببين! ساعت يک صبح وقت شوخي کردم نيست! زود باش آدرس خونتونو بده تا ببرمت. 
خنديدم و گفتم: جدي مي گم! روي اين زمين جایي ندارم.
نفسي کشيد و کنارم نشست و گفت: فرار کردي؟!
نگاش کردم و گفتم: نمي دونم کجاي پيشوني من نوشته دختر فراري که هرکي منو مي بينه مي گه فرار کردي؟!
– خيلی خب! يه امشبو خونه ی من بمون… شايد فردا آدرس خونتونو يادت اومد. 
اومدم پايين؛ دستشو انداخت دور شونه هام و رفتيم به طرف ماشين. سوار شديم وراه افتاد. با ريموت در پارکینگو باز کرد و ماشينو برد تو پارکينگ شيکی که کلا گرانيت زده بودن و لامپ هاي تو سقف که کل پارکينگ از کف و ديوار و سقفو روشن کرده بود.
– کجايی خانم؟! تشريف نمياريد؟!
نگاش کردم. داشت با لبخند نگام مي کرد. اومدم پايين و رفتيم طرف آسانسور. سوار شديم دکمه چهارو زد. 
گفتم: پدر مادرت مي دونن قراره منو ببري خونه؟
همونطور که سوئیچو توي دستش تکون مي داد، گفت: نه…من تنها زندگي مي کنم.
– چرا؟
– بي خيال دختر! 
در آسانسور باز شد و رفتیم طرف تنها واحد اونجا که روش نوشته بود ۴. از کيفش کليدو درآورد، درو باز کرد و گفت: بفرماييد! 
با لبخند و پاي لنگون رفتم تو. خودشم پشت سرم اومد چراغارو زد. همه جا روشن شد. کفش شو درآورد و رفت طرف آشپزخونه. به خونه نقليش نگاه کردم. 
– نمياي تو؟
– چرا، چرا…الان ميام! 
کفشمو از پام درآوردم و روي يه مبل که يه متر رفت پايين نشستم. 
از تو آشپزخونه گفت: چي مي خوري؟
– چيزي نمي خورم؛ ممنون.
با بيخيالي در يخچالو باز کرد و گفت: باشه!
يه پيتزاي گنده از يخچال درآورد و گذاشت تو ماکروويو. دهنم آب افتاد! چقدر گشنم بود! از صبح هيچي نخورده بودم. همين الان آرزو مي کنم اون پيتزا براي من باشه! صداي ماکروويو بلند شد. پيتزا رو گذاشت تو بشقاب. تنها چيزي که من تو اين خونه مي ديدم، همين پيتزا بود! يه کارد و چنگال و سس هم گذاشت کنارش . يه ليوان بزرگ پر از نوشابه زرد گذاشت رو اپن و گفت:
– سحري حاضره، بفرماييد! 
با تعجب گفتم: ها؟!
– ها نه بله! بيا بشين بخور!
– نه، ممنون من…! 
– من چي؟ بيا بخور… گشنت نيست؟ از وقتي بردمت بيمارستان و برگردونمت، صداي قار و قور شکمت گوشامو کر کرد! انقدر تعارف نکن… با من تعارف داري، با شکمت که ديگه تعارف نداري؟! 
اينم که بدتر از آراد دعوا داره! بلند شدم رفتم طرف اپن، رو صندلي نشستم. دوباره به پيتزا و تمام مخلفاتش نگاه کردم و گفتم: ممنون! 
– خواهش!
به سمت راست اشاره کرد: تو اون اتاق بخواب. 
خواست بره که گفتم: چرا بهم اعتماد کردي؟ اگه دزد باشم چي؟
خنديد و گفت: تو اگه بخواي با اين پاي چلاقت خونه منو خالي کني، مطمئن باش خودمم بهت کمک مي کنم! 
اينو گفت و رفت. منم دو لپي افتادم به جون پيتزا! هم مي خوردم هم به خونه نگاه مي کردم. همه چي دخترونه تزيين شده بود. بعد اينکه آخرين تکه پيتزا رو گذاشتم تو دهنم، پلکام سنگین شد و يه خميازه کشيدم. بلند شدم ظرفامو جمع کردم، بردم آشپزخونه. دستمو شستم و خودمو انداختم رو تخت. سريع خوابم برد. چقدر خوبه فردا کسي رو بيدار نمي کنم! آخيش! خودمو تو تخت جمع کردم و خوابيدم. 
با صداي جيغ بچه اي از خواب پريدم. اينجا کجاست؟ اتاق رو يه دور کامل زدم. تازه يادم افتاد کجام. دوباره صداي جيغ چند تا بچه اومد. بلند شدم کنار پنجره ايستادم. پرده رو زدم کنار و نگاشون کردمو ديدم يه پسر بچه داره روي دو تا دختر آب مي ريزه. دخترا هم تنها صلاحشون جيغ زدنه. با خنده پرده رو انداختم رفتم بيرون. خونه سوت و کور بود. معلومه کسي نيست.
صداش زدم: دختر خانم… خانم؟
نه! مثل اينکه نيستش. رفتم سمت آشپزخونه. يه ورق کاغذ گنده زده بود رو يخچال. با چنان خط بزرگي نوشته انگار براي کور نوشته! از پشت اپن خوندمش.
«سلام دختر ناشناس! 
من ميرم دانشگاه. ظهر برمي گردم. صبحونه تو يخچاله؛ حتما مي خوري. نهارم هم يه چيزي سر راه مي خرم. خواهش مي کنم خونمو خالي نکن!»
عکس آدمکي که گريه مي کنه هم پايينش کشيده بود. دختره ی خل و چل!
از خودم حسابي پذيرایي کردم. داشتم صبحونمو مي خوردم که تلفن زنگ خورد. فقط به تلفن و زنگ خوردنش نگاه مي کردم. جواب بدم يا نه؟ بلند شدم به صفحه تلفن نگاه کردم شماره اي نبود. به من چه؟! تلفن قطع شد. نشستم و دوباره مشغول خوردن شدم. دوباره صداش بلند شد. شايد کار مهمي داشته باشه؛ بلند شدم، رفتم طرف تلفن. خواستم بردارم که قطع شد. يعني چي؟! 
رو صندليم نشستم. يه قلپ از چايم خوردم و به تلفن نگاه مي کردم. يهو زنگ خورد. 
با ناله گفتم: آخه خدا رو خوش مياد من با اين پا بشين و پاشو کنم؟
صندلي رو کشيدم، گذاشتم کنار اپن. آروم دستمو بردم طرفش تلفن و غافلگيرش کردم و گوشي رو برداشتم. به خاطر اين پيروزي، با خوشحالي گفتم: بله؟
صداي خش خش اومد. بعد يه پسري گفت: الو …الو؟
گفتم: بله بفرماييد؟ 
بــــوق… قطع شد! با حرص نفسي کشيدم و گوشي رو گذاشتم. دستمو گذاشتم زير چونم و به تلفن نگاه مي کردم .کي هستي؟ چرا زنگ مي زني و قطع مي کني؟ اگه مردي دوباره زنگ بزن! دوباره زنگ خورد! 
سريع برداشتم و گفتم: الو!
پسري با صداي بلندي خنديد و گفت: حالتو گرفتم ندا!
بلند تر خنديد: انقدر دوست دارم قيافتو ببينم!
همين جور مي خنديد و مي گفت… وقتي ديد من ساکتم و چيزي نمي گم، گفت: الو؟ ندا؟… يوهـــــو… زنده اي؟ بابا شوخي کردم خب! …لوس …قهر کردي؟!
گفتم: سلام…من ندا نيستم!
کمي ساکت شد و گفت: چي؟ آخ ببخشید … عذر مي خوام اشتباهي گرفتم!
تلفنو قطع کرد. ديوانه رواني! گوشي رو گذاشتم ميزو جمع مي کردم که دوباره زنگ خورد. يه پوفي کردم و گفتم: بله؟
همون پسره بود. گفت: بازم معذرت مي خوام زنگ زدم… ببخشيد من الان نزديک پنج ساله شايدم بيشتر همين شماره رو مي گیرم … و اشتباه نبوده … شما تازه به اين خونه اومديد؟!
– نخير! 
– پس خواهر من کجا رفته؟
– خواهرتون کيه؟
همچين با ذوق اسم خواهرشو آورد، فکر کردم ملکه انگلستانه!
گفت: ندا. ندا جعفري.
– نمي شناسم!
– ببين … يه قد خيلي بلندي داره، اندازه تير چراغ برق! خب چشماشم مشکيه. يه خالم بالاي چشم راستش داره و از همه مهمتر، بينیشو عمل کرده.
وقتي گفت بيني عمل کرده، يادم افتاد و گفتم: آها! شناختم… اما نيستن. دانشگاهن.
– اي بابا … شما دوستشي؟
– نه!
– پس کي هستي؟
– يه رهگذر! 
– اِه! خانم رهگذر! خونه خواهر من چيکار مي کني؟ نکنه دزدي شيطون؟!
– بله؟ 
– هيچي، خط رو خط شد! ببين به آبجيم بگو خانِ بزرگ فردا از فرانسه مياد. کل شهرو چراغوني کنه و سه روز تعطيلي رسمي اعلام کنه! بهش بگو سر تا سر ايرانو بايد شيريني بده . اوکی رهگذر؟!
– بله فهميدم خان بزرگ! امري نيست؟
– خير؛ باي!
گوشي رو گذاشتم. واي اين کي بود ديگه؟ مخمو خورد! پس اسم اين دختر ه نداست. يه کتاب خونه کوچولو، سمت چپ تلويزيونش بود. يه کتاب برداشتم و شروع کردم به خوندن.
صداي چرخيدن کليدو شنيدم. سرمو چرخندم سمت در و با لبخند گفتم: سلام ندا خانم! 
با تعجب درو بست و نگام کرد و گفت: اسم منو ازکجا مي دوني؟!
– داداشت گفت! 
– داداشم؟!! کدومش؟! 
– نمي دونم… فقط گفت فردا از فرانسه مياد.
يهو زد زير خنده و گفت: الهي قربونش برم! آبتين بوده! 
با خريداش رفت به آشپزخونه. 
با تعجب نگاش کردم و گفتم: چند ساله فرانست؟
همين جور که مي خنديد گفت: فرانسه کجا بود بابا… سر به سرت گذاشته! يه هفته است با دوستاش شمال خوابيده… خيلي حرف زد، نه؟
– اوهوم!
– داداشم عقده حرف زدن با دخترا رو داره! به محض اينکه يه دخترو مي بينه، با سر ميره طرفش! 
– خوب چرا زنش نمي دين؟!! 
– دلش پيش یکي گيره… اما اونجوري که آبتين مي گفت، دختره يکي ديگه رو مي خواد. نگفت چه ساعتي مياد؟ 
– نه، فقط گفت فردا مياد. 
نهاري رو که خريده بود، با هم خورديم. 
گفت: تو که اسم منو فهميدي؛ حالا اسم خودت چيه؟
– آيناز. 
تو چشمام نگاه کرد و گفت: قشنگه… راستي آدرس خونتون يادت نيومد؟
– يه بار گفتم خونه اي ندارم… اگه بخواي ميرم؟
– واي چه زود جوش مياري! کي گفتم برو؟! نهارتو بخور! 
تا شب، اين ندا خانم جيک و پيک زندگيمو از زبونم کشيد بيرون… ساعت دوازده جلو تلويزيون نشسته بوديم و شام مي خورديم که ندا گفت:
– خيلي لاغري! چند کيلويي؟
– نمي دونم؟ فکر کنم چهل يا چهل و يک. 
زنگ خونه به صدا دراومد. 
گفت: کيه اين موقع شب؟
بلند شد رفت طرف در؛ از سوراخ در نگاه کرد، بعد يه جيغ بلندي کشيد و درو باز کرد. با ذوق رفت بيرون و گفت: قربونت برم خره! اينجا چيکار مي کني؟! گفتي فردا مياي که؟
– اول اينکه خر خودتي قاطر! دوم اينکه اين چه وضع استقباله؟! من صبح به اون دوست عتيقت گفتم دارم ميام… چرا نيومدي فرودگاه؟!
– خب حالا! بيا تو! 
اول ندا اومد تو، بعدشم اون پسره به گفته ندا، آبتين.
چشمش افتاد به من و گفت: سلام!
منم بدون اينکه بلند بشم، گفتم: سلام! 
سرمو گرفتم طرف تلويزيون. 
آروم گفت: چرا نگفتي اين عتيقه اينجاست؟!
ندا: هیــــــــش! زشته… بيا تو!
درو بست. پسره اومد کنارم و گفت: خدا بد نده خانم؟
– خدا بد نمي ده… بنده هاشن که بد مي دن! 
سرمو بلند کردم و نگاش کردم. قد بلند و نسبتا چهار شونه، با پوست سفيد و چشماي مشکي و ته ريشي که فقط براي مدل گذاشته بود. 
با لبخند نگام مي کرد. چشماش پر از خنده بود. از ندا خوشگلتر و گنده تر بود. 
ندا گفت: بشين آبتين! 
– خانم اجازه مي دن؟ 
با انگشتم به مبل رو به رو اشاره کردم و گفتم: اونجا جا هست! 
لبخند شو جمع کرد و گفت: چيـــــش! بداخلاق! 
رو مبل رو به روم نشست. ندا رفت به آشپزخونه و داد زد:
– چي مي خوري آبتين؟
– چيزي نمي خورم قربونت برم. بيا بشين. 
ندا: براي چي نرفتي خونه؟
آبتين: خيلي ناراحتي اومدم؟ خوب مي رم! 
– لوس نشو! 
– فکر مي کردم خبر داري کجا رفتن.
– آره خبر دارم… رفتن خونه خانم بزرگ. 
آبتين: اي خدا! تو اين سن پيري داريم پسر عمه مي شيم!
ندا خنديد و گفت: زشته آبتين! دلشون بچه مي خواست! 
– الهي! بچه مي خواستن اونم موقعي که سه ماه ديگه قراره خانم جون و آقا جون بشن؟!! 
ندا با فنجوناي قهوه اومد کنار آبتين نشست و با لبخند گفت: 
– بيخيال اونا… بگو سوغاتي چي برام آوردي؟
– هيچي! چهار تا شورت و شلواره؛ همشم مارک دار! خواستي برو بردار! 
سرمو انداختم پايين و خنديدم. 
ندا با اخم گفت: خجالت بکش آبتين!
آبتين به من نگاه کرد و گفت: دوست جديدتو معرفي نمي کني؟
– اسمش آينازه.
– منم آبتين جعفري هستم. خوشبختم! خب حالا من کجا بايد بخوابم؟! 
– تو هال! همين وسط جنازتو مي ندازي مي خوابي! 
– عمرا! من کمرم به زمين عادت نداره. 
گفتم: من تو هال مي خوابم … شما بريد تو اتاق. 
آبتين: اصلا حرفشم نزنيد! اون اتاق برا دو تامون جا داره، با هم مي خوابيم!
ندا زد تو سرش و گفت: خجالت بکش آبتين! 
– چرا مي زني؟! خب بده فکر دوستتم؟ مي گم تنها تو اون اتاق بخوابه شايد معذب باشه و احساس تنهايي کنه. يکي بايد پيشش بخوابه که خاطر جمع باشه. چه بهتر که يه مرد باشه!
– تو لازم نکرده فکر دوست من باشي! 
– آيناز خانم شما چي مي گيد؟
– جنازتو بنداز همين جا بخواب! 
– اينم فکر بدي نيست! بريد تشکمو بياريد بخوابم! 
بعداز اينکه يک ساعت جر و بحث کردن، آبتين تو هال خوابيد. من و ندا هم رفتيم به اتاقمون. 
بايد از اينجا هم برم؟ آره ديگه؟ فکر لنگر انداختن تو خونه مردمو بايد از سرم بندازم بيرون. با فکر فردا خوابم برد.
– آيناز؟
چشممو باز کردم. ندا با لبخند وايساده بود. 
گفت: پاشو صبحونه بخور.
– ساعت چنده؟
– نه.
بلند شدم. رفتم طرف دستشوي، درشو باز کردم؛ يه پيراهن سبز جلوم بود. سرمو بلند کردم؛ آبتين با لبخند نگام کرد و گفت: بفرماييد تو! دم در بده! 
با اخم رومو برگردوندم. خواستم برم بيرون که گفت: مگه نمي خواستي دست و صورتتو بشوري؟!
فقط سرمو تکون دادم. رفت بيرون و گفت: دستشويي ما براي شما!
وقتي رفت، صورتمو شستم و اومدم بيرون. دو تاشون سر ميز نشسته بودن. نگاشون مي کردم که ندا گفت: 
– چرا وايسادي؟ بيا ديگه!
رفتم کنارشون نشستم و گفتم: امروز زحمتو کم مي کنم ديگه.
آبتين با دهن پر گفت: مگه سنگين بود؟!
با تعجب گفتم: چي؟
آبتين با خنده گفت: زحمتات!
ندا: کجا مي خواي بري؟!
– زير سقف همين آسمون. 
آبتين: ادبياتي حرف مي زني!
– رشتم ادبياته! 
آبتين: منم مترجمي فرانسه رو تموم کردم.
با لبخند نگاش کردم. بعد اينکه صبحونشو خورد، رفت به اتاق ندا که لباسشو عوض کنه. ندا هم رفت به اتاق من. آبتين لباس پوشيده اومد بيرون.
گفت: ندا گفت چه اتفاقي برات افتاده. جایي داري که بخواي بري؟
– آره. 
– زير سقف آسمون ديگه؟! زير سقف آسمون کجاست؟ تو پارکا و خيابونا؟! 
– خوشم نمياد کسي تو زندگيم دخالت کنه! 
– هيچ کس خوشش نمياد. مي خواي چيکار کني؟ کجا مي خواي بري؟
نفسي کشيدم و سرمو انداختم پايين و گفتم: بالاخره يه جایي گير مياد؛ شما نگران نباشيد.
نگام کرد و گفت: ببين من اهل نصيحت نيستم ولي… کاش فرار…
با عصبانيت گفتم: دختر فراري نيستم. 
از آشپزخونه اومدم بيرون، رفتم سمت در، کفشامو از جا کفشي برداشتم و پوشيدم. 
آبتين کنارم وايساد و گفت: چرا عصباني شدي؟ من که چيزي نگفتم؟
– آره چيزي نگفتي… من دل نازکم! 
بلند گفتم: ندا خداحافظ!
اومدم بيرون، رفتم سمت آسانسور. سوار شدم. آبتين دستشو گذاشت جلوي در و گفت:
– خودتو آواره نکن! برگرد خونتون!
– چشم! مي شه دستتونو برداريد؟!
دستشو برداشت. دکمه رو فشار دادم. آسانسور رفت پايين. 
دارم چيکار مي کنم؟! اگه اتفاقي مثل دو شب پیش برام افتاد چي؟! واي ديگه حتي نمي خوام بهش فکر کنم. در آسانسور باز شد. به پارکينگ نگاه کردم و اومدم بيرون. کنار ماشين ندا وايسادم. اين تنها کاري بود که مي تونسم انجام بدم. حتما نجات پيدا مي کنم و برمي گردم شهرمون. ده دقيقه بعد، آبتين و ندا اومدن پايين. با ديدن من، دوتاشون تعجب کردن.
ندا اومد طرفم و گفت: آبتين گفت رفتي.
– مي شه منو تا يه جايي برسونيد؟
– کجا؟
– کلانتري.
آبتين با تعجب رو به روم وايساد و گفت: کلانتري براي چي؟! کسي رو کشتي؟! تو قاتلي، آره؟ واي ندا ما هم شديم شريک جرم. حکم اعدامم مياد. ديگه نمي تونم زن بستونم! 
ندا با چشم غره نگاش کرد و گفت: ميري سوار ماشين بشي يا همين جا لهت کنم؟!
– قربون محبت آبجي! سوار مي شم! 
آبتين و ندا جلو نشستن، منم عقب. 
ندا گفت: مي خواي بري بهشون بگي چه اتفاقي افتاده؟
– آره.
– کار خوبي مي کني!
– بابت این دو شبم ممنون؛ اگه نبودي نمي دونستم چيکار کنم.
– خواهش مي کنم. اين چه حرفيه؟! 
بعد چند دقيقه رانندگي، آبتين دم يه کلانتري نگه داشت و گفت: ندا! من همراهش ميرم تو.
– باشه. 
گفتم: شما زحمت نکشيد خودم ميرم.
– نمي شه. شايد شريکاي جرمتونم خواستن! بايد باشم و اعتراف کنم! 
با خنده رفتم پايين و با هم وارد کلانتري شديم. 
گفت: خدا کنه فقط باشه. اين جعفري که من مي شناسم، عين کِشه. بکشيش، ولش کني، در ميره! حالا مي خواي بهش چي بگي؟
– مي خوام بگم منو دزديدن.
– وايساد و گفت: چي؟ مي خواي بري بگي ما دزديدیمت؟!
– نه، يکي ديگه منو دزديده. 
يه جوري نگام کرد، انگار ديوونم!
با لبخند گفتم: به خدا مغزم هنوز سر جاشه!
نفسي کشيد و گفت: خوب خدا رو شکر! همين جا وايسا!
رفت پيش يه مرد درجه دار که يه گوشه وايساده بود و به پرونده ی توي دستش نگاه مي کرد. بعد از چند دقيقه اومد پيشم و گفت: بيا يافتمش!
از پله ها رفتيم بالا. پيش يه مردي که دم در نشسته بود رفتيم و فکر کنم منشيش بود. 
آبتين گفت: ببخشيد با سرگرد جعفري کار داشتيم. 
مرده نگاهي به من و آبتين انداخت و گفت: جلسه هستند. تشريف داشته باشيد تا بيان. 
به آبتين گفتم: شما بريد؛ من مي مونم. 
نگام کرد و گفت: نمي شه که؟ شايد نيومد. مي خواي اينجا بموني؟!
– نگران من نباشيد!
موباليش زنگ خورد. جواب داد: بله؟
– داداشمون رفته تو جلسه! 
– واي ندا! باشه انقدر غر نزن، اومدم!
تلفنو قطع کرد. به مردي که پشت ميز بود، گفت:
– ببخشيد! مي شه يه لحظه خودکارتونو بديد؟ 
مرده خودکارشو بهش داد.
– يه ورق کاغذم لطف مي کنيد؟!
مرده نگاش کرد، بعد يه ورق سفيد بهش داد. آبتين شماره اي روش نوشت و جلوم گرفت و گفت: بيا.. اين شماره ی منه. اگه نيومد، بهم زنگ بزن بيام دنبالت. باشه؟ باز نري تو پارک بخوابي براي خودت دردسر درست کنی؟!
نگاش کردم و گفتم: ممنون!
– حتما زنگ بزن …خداحافظ.
– خداحافظ.
خودکارو داد به مرده و رفت. هنوز چند قدم نرفته بود که برگشت و گفت:
– ببين! به اين کِشه؛ زنگ مي زنم هماهنگ مي کنم. حالا ديگه خداحافظ!
با خنده گفتم: به سلامت! 
به دور و برم نگاه کردم. چند نفري نشسته بودن. چند نفر در رفت و آمد بودن. صداي گريه ميومد. شلوغي سالن زياد بود. منم کنار در وايسادم و به بقيه نگاه مي کردم. چند دقيقه بعد، يه مرد اومد. مرده بلند شد و احترام نظامي داد. رفت تو .
مرده هم پشت سرش رفت. اين جعفري، داداش ايناست؟! 
به من نگاه کرد و گفت: شما رستمي هستيد؟!
– بله! 
– بريد تو. 
رفتم تو، درو بستم و نگاش کردم. سرش پايين بود و داشت يه پرونده رو ورق مي زد. چقدر جوونه! فکر نکنم بيشتر از سي باشه. يه ريش مرتب و تميز و موهاي کوتاه مرتب و بيني قلمي و لباي خوش فرم.
گفتم: سلام! 
سرشو بلند کرد و با دست اشاره کرد و گفت: سلام بفرماييد.
روی صندلي کنار ميزش نشستم. 
گفت: خب، امرتون؟
با خجالت گفتم: امري نيست، عرضه… از کجا شروع کنم؟
با لبخند گفت: نمي دونم! مي خواي از بدو تولدتون بگيد!
نگاش کردم و خنديدم. وقتي اين حرفو زد، باهاش احساس راحتي بيشتري کردم. يه جوري يخم باز شد و گفتم: منو دزدين!
با تعجب گفت: بله؟!! دزديدنتون؟! کيا؟! اگه دزديدنتون، پس اينجا چيکار مي کنيد؟
– بله… نه، يعني … ببينيد قصه ش طولانيه. 
– مي خواي شب بيا تعريف کن که منم بخوابم! 
با حرص نگاش کردم و گفتم: چرا نمي ذاريد حرفمو بزنم؟!
– ببخشيد بفرماييد.
– ببينيد بابام با قاچاقچيا کار مي کنه… يعني براشون مواد مي فروشه. يه روز که مواد مي برده کردستان، پليسا دنبالش مي کنن، اونم از ترس، همه رو مي ريزه تو دره. رئيسشم بهش مي گه يا بايد پولمو بدي يا زن و بچتو مي کشيم. بابام پول نداشته بهشون بده. اون نامردا هم مامانمو مي کشن و بعد از يکي دو هفته، دو نفر به اسم شعبون و کريم که خودش مي گفت کريم خله، منو دزدين و آوردن تهران. بعد اون دو تا به دستور جمشيد، که همين رئيس بابام بوده، منو به يکي به اسم منوچهر فروختن. منوچهر و زنش تو خونش هفت تا دختر نگهداري مي کردن. به زور ازشون کار مي کشيدن. چند تاشون دزدي مي کردن، بقيه هم مواد و… 
ابرومو بردم سمت راست: اونا کارا! 
اونم خنديد.
گفتم: بعد از يکي دو ماه که اونجا بودم، همه مونو فروختن به يکي به اسم آراد. اين پسره با باباش قاچاق انسان مي کنن.
جناب سرگرد دستشو گذاشته بود رو شقيقش و به داستان من گوش مي داد.
– همه دوستامو فرستادن خارج جز من. با ليلا که کشتنش. منو به عنوان خدمتکارش برد خونش. به خاطر بد رفتارايش فرار کردم. الان دو روزه که فراري ام.
همين جور نگام مي کرد. گفتم: تموم شد!
دستشو برداشت گفت: داستان قشنگي بود!
– چي؟!همين؟ داستان قشنگي بود؟! 
– بذار دستم به اين آبتين برسه، مي دونم چيکارش کنم… حالا منو سر کار مي ذاره؟! 
– سر کار چيه آقا؟!! دارم راستشو مي گم. 
– چند وقته دزديدنت؟
– مرداد ماه.
– خيلی خب… اينجوري که تو مي گي، ما بايد سه تا باند بزرگو بگيریم. يکي مواد مخدر، دو، خانه فساد، سه، قاچاق انسان … تو چه جوري تونستي توي کمتر از چهار ماه سرتو بکني تو همچين باندايي؟!
– يعني من دارم دروغ مي گم؟!
– دروغ که نه… ولي شايد تو و آبتين بخواين با اين شوخي بي مزتون اذيتم بکنيد.
بلند شدم و گفتم: آقاي محترم! من انقدر بيکار نيستم که بيام براي شما داستان تعريف کنم. 
خواستم برم، گفت: صبر کن!
نگاش کردم. 
گفت: اين آدمايي که گفتي، قيافه هاشون يادته؟!
سري تکون دادم و گفتم: آره!
داد زد: اکبري؟ اکبري! 
مردي که دم در نشسته بود، اومد تو و گفت: بله قربان! 
به من اشاره کرد: اين خانمو ببر چهره نگاري. 
– اطاعت! 
تا دم در رفتم. 
گفت: ببين! اگه بدونم شوخي تو و آبتينه، جفتونو تا يک سال مي ندازم زندان. 
– کاش شوخي بود! 
منو بردن به يه اتاق که چند تا کامپيوتر بود. يه مردي نشسته بود. کنارش رو صندلي نشستم. تا الان پيش هر کسي بودم، چهرشو گفتم . مرده عکسا رو برداشت برد به اتاق جعفري.
برگشت بيرون و گفت: خانم! جناب سرگرد کارتون دارن. 
رفتم. وايساده بود به عکسا نگاه مي کرد. 
گفتم: با من امري داشتيد؟
نگام کرد و گفت: جایي داري که بري؟
– نه.
– خيلی خب، يه لحظه صبر کن …
تلفنو برداشت و شماره اي گرفت. 
گفت: کجايي؟
– مي توني يه سري بياي اينجا؟
خنديد و گفت: پس زود بيا! 
گوشي رو گذاشت و گفت: الان آبتين مياد دنبالت. ميري خونه ی ما، تا وقتي که حرفت درست از آب دربياد.
– من هيچ دروغي به شما نگفتم. همش راست بود .
– اون دوستي که گفتي اسمش چي بود؟
– نسترن؟
– آره همون… شماره اونم بده. 
رفتم جلو، روي کاغذ شمارشو نوشتم. 
گفت: ممنون شما بريد، من خودم رسيدگي مي کنم. 
– تا چند وقت ديگه بايد تهران باشم؟
– معلوم نيست… اول بايد يه استعلام بگيرم که کسي گزارش گم شدن شما رو داده يا نه؟ …اگه نداده بود و حرفاي شما صحت داشت، اونوقت بايد يه کار ديگه بکنيم. 
– چه کاري؟
– حالا شما تشريف ببريد… بعدا خدمتتون عرض مي کنم. 
رفتم بيرون، توحياط نشستم. نيم ساعت بعد آبتين پيداش شد. بلند شدم رفتم طرفش. 
گفت: چي شد؟
– هيچي… بعد يک ساعت که فکمو ازحرف زدن خرد کردم، گفت داستان قشنگي بود! يعني کلا حرفمو باور نکرد… بعدش منو فرستاد چهره نگاري.
– براي چي حرفتو باور نکرد؟
– چه مي دونم؟ مي گفت شوخي شماست.
بلند خنديد و گفت: الهي من براي داداشم بميرم! از بس اذيتش کردم، شدم عين چوپان دروغگو!
– مگه اذيتش مي کردي؟ 
– اووو! فراوون! حالا بريم برات تعريف مي کنم. 
با هم سوار ماشين شديم و راه افتاد. 
گفتم: خب!
– خب به جمالت! يه بار يه پسر بچه اي جلو خونشون بازي مي کرد، منم بردمش پيش داداشم و گفتم گم شده… داداش بيچاره ی منم کل کلانتري رو ريخت به هم که ننه باباي اين بچه رو پيدا کنه. يک ساعت بعد، بچه گريه و زاري که مامانو مي خوام . دادشمم بردش تو حياط، با هله هوله مي خواست ساکتش کنه که مامانش سر رسید و داد و بيداد که با بچه من چيکار داري؟!
– داداشمم گيچ شده بود، گفت: بچه ي شما گم شده. ما يک ساعته داريم دنبال شما مي گردیم! 
زنه هم با عصبانيت گفت: آقاي محترم! بچه ی من، تو کوچه بازي مي کرده. خونمونم دو قدم اونور تر از کلانتريه. کي گم شده؟!
داداشمم تا فهمید سر کارش گذاشتم، اومد خونه و يه کتک مفصلي ازش خوردم … تا يک هفته هم با من قهر بود! 
– همين؟! 
– يه بارم يه پيرزن با خريداش دم کلانتري نشسته بود. منم رفتم به داداشم گفتم يه پيرزن بچشو کشتن… ديگه نا نداره راه بره و بياد تو. دم کلانتري نشسته. اون بدبختم با دو خودشو به پيرزن رسوند و با دلداري ازش سوال مي کرد بچت کيه؟ کيا کشتنش؟ چند نفر بودن؟ قيافه هاشون يادته؟ اونم گفت من اصلا بچه ندارم!
بلند خنديدم و گفتم: واقعا چوپان دروغگويي! خب حق داره حرفمو باور نکنه. داريم کجا مي ريم؟
– خونه ی خان داداشم! 
– همين جناب سرگرده؟!
– نه بابا! اون يکيه؛ کله گنده تره از اينه! 
– کي؟
خنديد و گفت: محض آزار و اذيت نمي گم! 
دم يه خونه نگه داشت و يه بوق زد. پيرمردي درو باز کرد. رفتيم تو و ماشينو يه گوشه پارک کرد. حياط بزرگي داشت. پياده شدم. عجب خونه اي! 
خودش راه افتاد و گفت: بفرماييد تو! 
پشت سرش راه افتادم رفتيم تو خونه. آبتين از پله ها رفت بالا. اي خدا! به اين پولدارا دنيا رو دادي که به من چيزي نرسيد!
– خانم!
سرمو بالا آوردم. يه خانم مسن بود. 
گفت: از اين طرف بفرماييد! 
به سمتي که اشاره کرد، رفت. منم پشتش رفتم. 
به مبلي اشاره کرد و گفت: بفرماييد اينجا بشينيد. 
به مبل تکي سفيدي نگاه کردم. بيشتر شبيه تخت بود تا مبل. تشکر کردم و نشستم. بعد از اينکه ازم پذيرايي کرد، آبتين اومد پايين و گفت: 
– الان ندا پيداش مي شه… من بايد برم. 
با لبخند بلند شدم و گفتم: ممنون.
– خواهش مي کنم… فاطمه… فاطمه خانم؟ 
همون زن مسن اومد و گفت: بله آقا؟
– مواظب اين خانم باش، ازش خوب پذيرايی کن. فقط امروز مهمون ما هستن. 
– چشم آقا، خيالتون راحت. 
آبتين که رفت، خانمه گفت: چيزي احتياج نداريد؟
– نه، ممنون. 
– اگه چيزي خواستيد صدام بزنيد.
– چشم، مزاحم مي شم.
خانمه رفت. دوباره نشستم و يه نفسي کشيدم. حالا چيکار کنم؟! خدا کنه اين جناب سرگرده بتونه برام کاري کنه. چند دقيقه اي نشستم؛ حوصلم سر رفت. بلند شدم رفتم تو حياط. چقدر سرده! من نمي دونم اين آفتاب به چه دردي مي خوره؟ به گل رو به روم نگاه کردم. يه زنبور روش نشسته بود. به مکيدنش نگاه مي کردم. اين زنبورم خونه داره و من ندارم!
چند دقيقه بعد ندا اومد تو و گفت: سلام!
– سلام! 
کنارم نشست و گفت: خب چي شد؟
– هيچي داداشتون درحال پيگيريه. 
– بريم تو؟ 
– آره بريم. اينجا خيلي سرده! 
بلند شدم وگفتم: اينجا خونه ی کدوم داداشته؟
– هيچ کدوم… خونه خودمونه.
نگام کرد: باز آبتين يه چيزي گفت تو باور کردي؟! آخه تو چقدر ساده اي!
– آخه يه جوري حرف مي زنه آدم باورش مي شه! 
خنديد و رفتيم تو. نهارو فقط ما دو تا خورديم. بعدش رفتيم به اتاق. 
ندا گفت: هنوز دست نخورده مونده. 
– خب چرا نموندي همين جا؟
– اين خونه جايي براي من نداشت… دلم نمي خواد آلبوم تلخ گذشتمو ورق بزنم. 
– معذرت مي خوام. 
– مهم نيست. 
تو اتاقش نشستيم و حرف زديم. چند دست از لباساشو برام آورد اما اندازم نبود. ساعت چهار گوشيش زنگ خورد. 
گفت: الو؟ سلام داداش. خوبي؟
….
به من نگاه کرد و گفت: آره پيشمه.
– باشه، خداحافظ.
گوشي رو قطع کرد. 
با نگراني گفتم: چيزي شده؟
سرشو تکون داد و گفت: آره… يکي اومده گفته تو رو مي شناسه.
– کي؟
– نمي دونم. بريم کلانتري اونجا مي فهميم چي شده. 
نگران شدم نکنه آراد باشه؟ من اگه بميرم ديگه نمي رم پيشش. فکر کنم تا الان سرگرد جعفري همه چي رو فهميده. 
وارد کلانتري شديم. به راهرو که به اتاق سرگرد ختم مي شد رفتيم. دم اتاق وايساديم. 
ندا گفت: با جناب سرگرد جعفري کار دارم. 
مرده به من نگاه کرد و گفت: بفرماييد تو!
ندا درو باز کرد و وارد اتاق شديم. درو بستم. وای خدا! این اینجاست؟! چشمم که بهش افتاد ترسيدم و کنار ايستادم. 
جعفري گفت: ندا جان شما برو بيرون.
– باشه. 
ندا که رفت، سرگرد جعفري گفت: بشين!
رو به روي مختار نشستم.
جعفری گفت: آقاي احمدي! تحويل شما!
با تعجب گفتم: چي تحويل شما؟ ….يک ساعت داشتم روضه براتون مي خوندم؟! اين آقا براي همون پسره ی قاچاقچي کار مي کنه. 
جعفري: خانم! ايشون گفتن شما در يک حادثه رانندگي پسرتون رو از دست داديد و به اختلال حواس دچار شديد و به شوهرتون تهمت قاچاقچي بودن مي زنيد.
داشتم سکته مي کردم. 
داد زدم: اختلال حواس؟!! اونم تو اين سن؟!… بچمو از دست دادم؟! آخه شوهرم کجا بود که بچه داشته باشم؟! اين آقا بهترين دوست منو کشته… به جاي اينکه دستگيرش کنيد، حرفشو باور مي کنيد؟!
با گريه گفتم: من سالمم. ديونه نيستم. شوهر ندارم… مگه عکسا رو بهتون نشون ندادم؟ خب بريد استعلام کنيد. حتما سابقه اي چيزي دارن… به خدا من دروغ نمي گم… شما چرا اين جوري مي کنيد؟ چرا حرفمو باور نمي کنيد؟!
مختار نگام کرد و گفت: هانيه جان بريم خونه!
خفه شو! به من نگو هانيه… اسمم آينازه… آي… ناز! 
به جناب سرگرد نگاه کردم و گفتم: مگه شماره دوستمو بهت ندادم؟! مگه بهش زنگ نزديد؟
– چرا زنگ زديم!
– خب حتما همه چي رو بهتون گفته ديگه؟ 
– اما کسي گوشي رو برنداشت! 
با درموندگي نشستم و گفتم: چي؟ جواب نداد؟… مگه مي شه؟… خب بديد من خودم زنگ مي زنم. 
جعفري: خانم! بهتره بريد خونتون و بيشتر از این شوهرتونو نگران نکنيد!
داد زدم: کدوم شوهر؟… من شوهري ندارم… با کي ازدواج کردم؟! 
مختار: با آراد سعيدي.
با تعجب گفتم: آراد؟! من؟! با کي؟ با آراد ازدواج کردم؟ اصلا کو شناسنامه؟
مختار با اطمينان دو تا شناسنامه رو درآورد… دو تاشو باز کرد و گذاشت جلوم و گفت:
– اين شمايد… اينم اسم شوهرتونه. 
شناسنامه آرادم نشونم داد. اسم هانيه داخلش بود. اون آشغال چيکار کرده؟! برام يه شناسنامه جعلي درست کرده با اسم هانيه؟! به عکسش نگاه کردم. به اسم پدر و مادري که اصلا نمي شناختمشون! 
من بميرم ديگه برنمي گردم پيشش. شناسنامه رو پرت کردم زمين و بلند شدم و دويدم سمت در. بازش کردم و با تمام قدرتم مي دويدم. مختارم پشت سرم مي دويد. 
داد زد: وايسا!
واينستادم و مي دويدم. پشتمو نگاه کردم. مختار نزديکم بود. خيابون بود. ماشينا از هر طرف ميومدن. مردنم بهتر از زنده موندمه. خواستم برم که يه ماشين ترمز کرد. يکي منو کشيد و انداخت تو بغلش. 
يکي داد زد: هوي وحشي! چه خبرته؟! مي خواي خودکشي کني، برو جاي ديگه! 
مختار گفت: حالت خوبه؟!
سرمو بلند کردم. بازم تو بغل مختار بودم. 
با لبخند نگام کرد و گفت: اين چه کاري بود مي خواستي بکني؟ ها؟!
از بغلش اومدم بيرون. بازومو گرفت و کشيد. 
گفتم: من نميام! نمي خوام برگردم پيش اون زبون نفهم!
در ماشينو باز کرد و به زور سوار ماشينم کرد. وقتي نشست، گفت: برو مشکلتو با خودش حل کن!
– آخه اون حرف مي فهمه که من برم مشکلمو باهاش حل کنم؟! من فقط مي خوام برم. تو بهش بگو شايد فهميد.
راه افتاديم. ساکت بود و جوابمو نداد. 
گفتم: اون شناسنامه هاي جعلي چيه درست کردين؟! چرا گفتي من زن اونم؟
– به خاطر خودته! 
– يه اسم جعلي برام ساختين و يه شناسنامه شوهردار که حتي با شنیدن اسمش حالم بده مي شه، بعد مي گيد به خاطر خودته؟!
– آره همش بخاطر خودته. 
– چرا جواب درست و حسابي بهم نمي دي مختار؟
لبخند زد و چيزي نگفت. تا وقتي که خونه رسيديم، با مختار دعوا کردم. اون بدبختم چيزي نمي گفت. ماشينو يه گوشه پارک کرد و رفتيم تو. کسي نبود. 
مختار داد زد: خاتون… خاتوني کجايي؟
اومد بالا. تا چشمش افتاد به من، شروع کرد به گريه کردن.
اومد سمتم بغلم کرد و گفت: الهي من قربونت برم! کجا رفتي؟ تو مونسم بودي. دختر گلم!
دستمو دور کمرش حلقه کردم و گفتم: ببخشيد که نگرانتون کردم.
نگام کرد و چند بار صورتمو بوسيد و گفت: فدات بشم.
صداي پله اومد؛ برگشتم ديدم آراد و ويدا با هم ميان پايين. 
نگام نکرد و گفت: براي چي آورديش؟!
مختار نفسي کشيد و گفت: به خاطر اينکه جايي نداشت بره. 
– تا الان کجا بوده؟! بفرستش همونجا! 
– يعني چي؟
آراد داد زد: يعني اينکه من خدمتکار دارم. اين ديگه به درد من نمي خوره… از کجا معلوم تا حالا به پليسا چيزي نگفته باشه؟!
– چيزي نگفته. اگه گفته بود که تو الان اينجا نبودي؟ تو اتاق بازجويی داشتي جواب پس مي دادي. 
گفتم: چرا دروغ مي گي مختار؟! 
به آراد نگاه کردم و گفتم: همه چي رو گفتم… گفتم که ما رو خريدي و دوستامو فرستادي خارج و ليلا رو کشتي. گفتم که اذيتم مي کردي، فرار کردم… عکس تو و بابات و مختارو دادم براي شناسايي… اما باور نکردن چون فکر مي کردن من ديوونم و اختلال حواس دارم… ديگه هم اينجا نمي مونم. 
با قدم هاي تند از سالن خارج شدم. خاتون اومد دنبالم. تو حياط بودم که بازوهامو گرفت و گفت:
– کجا داري مي ري مادر؟ صبر کن آقا الان عصبانيه. يه چيزي گفته. بذار آروم بشه، شايد نظرش عوض شد.
– خاتون! فکر مي کني به خاطر موندن اينجا له له مي زنم؟! نه به خدا! فراريم، هم از اين خونه، هم از صاحبش. 
دوباره راه افتادم. جلوم وايساد و گفت: 
– اين قدر کله شق نباش! به خدا از روزي که رفتي آقا اعصابش خرده… غذاي درست و حسابي نمي خوره. 
– خيالتون راحت! به خاطر غم دوري من نبوده… مي ترسیده برم به پليس چيزي بگم… که همه چيم گفتم!
مختار از پله ها اومد پايين. 
کنارم وايساد و گفت: بريم!
خاتون با نگراني گفت: کجا مي بريش؟!
– نگران نباش … جاي امنيه. 
به مختار نگاه کردم. 
گفت: با اميرعلي که ديگه مشکلي نداري؟!
با اسمش ته دلم خوشحال و آروم شد. سري تکون دادم و گفتم: نه!
– خوبه پس مي ریم.
با خاتون خداحافظي کردم و راه افتادم. 
تو ماشين گفتم: چرا انقدر به فکر مني؟!
– چون خدا به فکرته! 
– چي؟
خنديد و گفت: هيچي… زياد بهش فکر نکن! 
تا حالا خونه ی امير علي رو نديده بودم. جلوی يه برج چند طبقه نگه داشت. پياده شدم. سرمو بلند کردم. آخرش معلوم نبود! سرم گيج رفت.
گفت: بريم تو.
رفتيم تو. سوار آسانسور شديم و دکمه ی ۱۲ رو زد. آسانسور رفت بالا. 
گفت: فقط خدا کنه خونه باشه.
– چرا بهش زنگ نزدي؟
– زدم… خونه که قطعه، گوشيشم خاموش بود.
در آسانسور باز شد. رفتيم سمت چپ. جلوي يه در سفيد بزرگ وايساديم. مختار زنگو زد. من به در نگاه مي کردم و مختار به زمين. کسي درو باز نکرد. دوباره زنگ زد. در باز شد.
نگاش کردم؛ از ديدنمون تعجب کرده بود. 
با خوشحالي گفت: آيناز! کجا رفته بودي؟!!
مختار: بيایم تو؟!
اميرعلي: آخ ببخشید! بفرماييد! 
رفتيم تو. اولين بار بود اميرعلي رو اينجوري مي ديدم. يه شلوار ورزشي و گرمکن و دمپايي انگشتي.
دم در وايساديم. 
مختار گفت: چند روزي مهمونته. اشکالي که نداره؟
با خوشحالي گفت: نه بابا چه اشکالي؟ قدمش رو چشم. تا هر وقت خواست بمونه… چرا اينجا وايسادين؟ بياين تو!
مختار: نه بايد برم… خيالم راحت باشه ديگه؟ 
اميرعلي: اگه راحت نبود، نمي آورديش اينجا!
خنديد و گفت: خداحافظ
اميرعلي: خداحافظ! 
مختار که رفت، درو بست. خيلي معذب بودم. انگار اولين باره اميرو مي بينم. سرم پايين بود و با انگشتام بازي مي کردم. سرشو پايين آورد و به چشمام نگاه کرد و گفت:
– داري به چي نگاه مي کني؟!
سرمو بلند کردم و نگاش کردم و گفتم: هيچي.
– حالا که هيچي، بيا تو! کفشتو در بيار دمپايي بپوش. 
رفت سمت آشپزخونه. اَهَـــــه! اين خونه براي يه نفر زيادي بزرگ بود! با قدمهاي آروم و شمرده راه مي رفتم و به خونه نگاه مي کردم. 
گفت: تزيينش مردونه س ديگه؛ ببخش!
سرمو برگردوندم. دم آشپزخونه با لبخند دست به جيب وايساده بود. 
گفتم: ببخشيد!
خنديد و گفت: چيو ببخشم؟! شام خوردي؟
– نه. 
چرا انقدر با خجالت حرف مي زني؟! مگه اولين بارته منو ديدي؟!
يه خنده ی بي جوني زدم و به ميز آشپزخونه نگاه کردم. براي يه نفر چيده بود. 
گفتم: ببخش مزاحم شام خوردنت شدم. 
– شام؟!… اينکه شام نيست! فقط به اندازه اي مي خورم که نميرم… کاش مي شد هميشه يه مزاحمي توي تنهايیم قدم مي ذاشت. 
با لبخند تلخي نگاش کردم. 
گفت: سالاد الويه ست. مي خوري؟ البته کمه چون براي خودم درستش کردم… بگو چي مي خواي زنگ مي زنم برات بيارن.
– نه ممنون… تخم مرغم کافيه. 
– تخم مرغ براي صبحونست! 
نفسي کشيدم و رو مبل نشستم و گفتم: اصلا اشتها ندارم!
کنارم با فاصله نشست و گفت: باز با آراد کاسه کوزه هاتون ريخت بهم؟!
– ازش متنفرم. ديگه حاضر نيستم براي يک ثانيه ببينمش… مي خوام برگردم شهرمون. 
– 
4.2/5 - (11 امتیاز)

Check Also

پارت ۴۱ رمان معشوقه اجباری ارباب

جون خنديدن نداشتم.گذاشتم رو تخت. شالو از سرم برداشت. دکمه هاي پالتومو باز مي کرد.  …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.