پارت ۱ رمان بگذار آمين دعايت باشم

نام کتاب : بگذار آمين دعايت باشم

نویسنده : shazde koochool

 

به نام خدایی که داشتنش جبران همه نداشته هایم است.

مقدمه :

صداي چرخ زمان مي آيد…

صداي كفشدوزك هاي رهگذر مي آيد…

صداي قناري پربسته ميان راه افتاده مي آيد…

و…

صداي قدم هاي تو مي آيد…

تو كه چه سنگين آمدي و چه سنگين ماندي و چه سنگين…

خواهي رفت؟

تو نيز مرا تنها خواهي گذاشت؟

تو نيز از من دل خواهي كند؟

ببين…

ببين كه چه رقت بار به زانو درآمده ام…

ببين كه چه رقت بار دلم از هجوم بي مهري هايت خون گريسته است…

ببين كه چه رقت بار تسليم مي شوم…

و…

و تو چه سنگين ميروي…

.

.

.

برو…

من اينجا تنها ميمانم…

برو…

تو از من دل ميكني و من اينجا ميمانم…

ولي بدان…

يک روز مي آيد…

يك روز مي آيد و تو در گردش زندگي جاي مرا خواهي گرفت…

زمين هيچگاه بيهوده و بي هدف گرد نبوده است…

تو جاي مرا ميگيري…

تو رقت بار مي شوي…

و من…

شايد سنگين شوم و از كنارت بگذرم…

شايد هم…

به شايدها دل خوش نكن…

اين شايدهاست كه مرا رقت بار كرده است…

***

دستم روی کراوات و نگام روی اون همه جذابیت موند.

کراوات رو به طرفش دراز کردم و اون دور گردنش انداخت و باز مثه همیشه درگیری پیدا کرد و من یه نیمچه لبخندی به اون همه نابلدی دور از انتظار زدم و با یه قدم بلند خودمو بهش رسوندم و کراواتو بی حرف به دست گرفته با چند تا زیر و رو بردن بستمش و محکمش کردم و اون عطر تلخی که برام از بچگی معنی حضورشو داشت رو به ریه کشیدم.

– امروز سه تا قرار دارین ، دوتاش قبل از ناهاره که یکیش مربوط به پروژه شرکت تهام میشه و یکیش هم برای مذاکره با شرکت سهامیه ، سومین قرارتون مربوط به ناهاره که تو رستوران همیشگی باید مهندس شمس رو ملاقات کنین ، در ضمن بعدازظهر برنامه باغ لواسون آقای احتشامو دارین که تا پس فردا ادامه داره.

باز یه نگاه کلی توام با اعتماد به نفسِ تو ذاتش قل قل کرده رو تو آینه انداخت و کیف سامسونیتش رو با اون لایه چرم اصل به دست گرفت و مثه همیشه بی توجه به من از اتاق بیرون زد.

اما تو لحظه آخر با یه چرخش طرفم برگشت و با نگاه همیشه سردش منو نشونه رفت و گفت : آیلین هنوز خوابه ؟

– نمیدونم ، من هنوز ایشونو ندیدم .

ابرو بالا انداخته از جلوی در کنار رفت و…

فقط حرفش آیلین بود ؟ همیشه حرفش آیلینه.

لباس های تو کمد رو زیر و رو کردم و تهش یه شلوار کتون قهوه ای سیر و یه پولیور کرم با طرحای لوزی قهوه ای و یه کت چرم به رنگ شلوارش روی تخت گذاشتم و از اتاق زدم بیرون ، اینم از ست تیپش واسه بعد از ظهر.

خانوم گل رو با اون هیکل گرد و یادآور کدو قلقله زن تو آشپزخونه دیدم که مثه همه این سالا یکریز داست غرغر میکرد و دلم از این همه غرغرش پوسید.

بی توجه به اون همه غرغر راهی اون انباری ته پارکینگ شدم و رسیدم به اون مامن همیشگی و هیچکس تا حالا جز خودم پا توش نذاشته.

پا که تو اون انباری ملقب به اتاق میذارم نگام دور میگرده و تهش دلم میگیره از اینکه اون اول صبح فقط میپرسه آیلین هنوز خوابه ؟

آره آیلین خوابه و من صبح اول صبح از این انباری ته پارکینگ میزنم بیرون وسردم میشه و به جا خانوم گل واسه اون میز صبحونه میچینم و لباساشو میدم دستش و تهش هم اون میپرسه آیلین هنوز خوابه ؟ حتما خوابه مگه جز خواب و تفریح کار دیگه ای هم بلده ؟

صدای زنگ گوشیم تو دل اتاق می پیچه و منو دنبال اون منبع صدا میکشونه و تهش پیدا میکنم اون گوشی قدیمی و دکمه دار و دلم فقط به کشویی بودنش خوشه.

دیدن یه عکس کم کیفیت و لبخند اومده تا روی لبم.

– باز اول صبح شد فحش لازم شدی ؟

– شعور داشته باش کصافط ، بده تحویلت میگیرم اول صبح ؟

– بنال زودتر که باید آماده شم .

– مثلا کدوم قرار کاری مهمتون مونده ؟

– نفله ، من که تا ته اون ماه پشت میزم نشستم ، تو برو کلاتو بذار بالاتر.

– آدم پارتی داشته باشه غم دنیا نداشته باشه حتی اگه نوزده سالش باشه.

– بگو ماشالا…چشات درآن تو کاسه.

– گمشو ، امروز میای اینوری؟

– آره بابا ، دارم میام ، اون لباسه رو هم تمومش کردم.

– قربون دستت بیارش ، منم یه کم روش کار کنم ، این زنیکه تازه به دوران رسیده بد رو اعصابه ، حوصله نق و نوقشو ندارم.

– پس میبینمت ، راستی ناهار چی داریم؟

– تو چی دوست داری؟

– آی دلم هوس یه فسنجون کرده .

– کوفت چی ؟ کوفت هم هوس کردی ؟ …من به تو کوفت هم نمیدم ، سر رات سه تا ساندویچ سرد بگیر ظهری بزنیم تو رگ.

– سگ خور… پس بای ، به آهو هم سلام برسون.

– جک و جونور که سلام و غیر سلام حالیش نمیشه .

– جرات داری اینو جلو خودش هم بگو ، بای.

– بوس بوس بای.

نگام به گوشی و فکرم درگیر معدود آدمای هنوز به یادم.

لباس خانوم حشمت یا همون زنیکه تازه به دوران رسیده رو تو کیفم جا دادم و اون مانتوی بلند کار آهوی پنجه طلا رو به تن کردم و با یه شال ساده مشکی تیپم رو تکمیل کردم و کیف محتوی اون لباس قروغمزه السلطنه رو دست گرفتم و لحظه آخر اون سویی شرت باز هم هنر دست آهو رو از یاد نبردم و از خونه بیرون زدم و دلم خوش این شد که حداقل یه دلخوشی دارم.

از در که بیرون زدم دقیق توی یه کوچه بلند حاوی تنها دو سه تا باغ قرار داشتم و توقف یه شاسی بلند مشکی رو کنار پام حس کردم و نگام به شیشه های دودیش افتاد و قدمام سرعت بخشیده شد و صدایی منو از راه رفتن باز داشت.

– خانوم میدونین این آدرس کجاست ؟

به موهای از ته تراشیده مرد و اون کاپشن مشکی تو تنش و جای بخيه کنار ابروش یه نگاه انداختم و یه حس ناخوشایند تو وجودم پیچید و ترسو کنار زده یه قدم به اون آدم منبع وحشت چندلحظه ایم نزدیک شدم و یه صلواتی مرحمت روح پرفتوت خانوم گلی که از همون بچگی منو از غریبه جماعت ترسونده کردم.

نگام به کاغذ خالی افتاد و تغییر جهت نگام به اون لبخند زشت حک شده رو اون صورت رسید و دلم مشت شد و نفسم با برخورد یه چی به دهنم گرفت و جیغی که خواست به عکس العمل تبدیل بشه خفه شد تو گلوم و تو لحظه آخر نگام گیر کرد به اون سویی شرت هنر دست آهو که افتاده بود رو زمین و پرت شدم تو ماشین و یه دستمال و بوی غلیظ تنفس شده توسط من و کم کم از هوش رفتنم.

*******

هنوز مغزم هنگ اين همه ناآشنايي و دكور شيك اتاق بود و از تخت پايين اومدم و سرم که به دوران افتاد به اجبار لبه تخت نشستم.

لرزش وجودم رو اعصابم پاتيناژ راه انداخته بود و تمركزمو به صفر میرسوند و مغزم بيشتر از اين گنجايش اين تعجبو نداشت و باز روي تخت دراز كشيدم.

من اينجا…آخه…

شايد خوابه…

شايد…

شايد چي؟…

چرا همه چي برام گنگه؟…

مرورگر ذهنمو با آخرين توان ممكن به كار انداختم و مشغول بازيابي اطلاعات اخير شدم.

اون…كراواتش…قرار ناهارش با مهندس شمس…خانوم گل و غرغرش طبق معمول…لباس اون زنيكه تازه به دوران رسيده…سويي شرت هنر دست آهو…

سويي شرت…

ماشين شاسي بلند…

آره…ماشين شاسي بلند…

نه…ماشين شاسي بلند…

با دست لباساي تو تنمو لمس كردم و از عدم بي عفتي ممكنه اطمينان به حصول آوردم و خودمو به اون ميز توالتِ ستِ اون تخت دونفره ی از اول هوشياري رو مخم بوده رسوندم و به آشفتگي موهاي از كليپس بيرون زدم و شال افتاده روی شونم يه نگاه کلی انداخته زخمي هم تو صورتم نديدم.

آخه چرا؟…

دشمن اونن؟…

اگه دشمن اون همه باشن منو سننه؟…

اينجا كدوم جهنم دره ايه آخه؟…

خودمو به اون تراس رسوندم و در ريليشو باز كردم و نگام به ارتفاع افتاد و پس كشيده خيره شدم به اون همه آبي جلو روم.

شمال…

دريا…

من اينجا چه غلطي ميكنم؟

ترس تو دلم افتاده باد هم مزيدي بر علت پيدا كرده لرز تو وجودم نشسته دستام لبه اون تراس رو چنگ زده دلم خون شد.

قرار ناهار با آهو و سارا تو خياط خونه و لباس اون زنيكه تازه به دوران رسيده و يه ماه ديگه…

اينجا كجاست؟…

نگام باز فاصله رو تخمين زدم و بيشتر از ۵ متر نبود.

۵ متر و با يه پرش آرتيستي جون سالم به در بردن؟

به اون شيشه هاي ريلي تكيه زده رو اون زمين سرد نشستم و دلم ضعف گشنگي رفت.

صداي پيچيدن يه ماشين تو فضا و و دل من ضرب گرفته از شدت استرس.

هواي رو به تاريكي رفته و دل من ضرب گرفته از شدت استرس.

يعني كسي متوجه نبودم شده ؟

اصلا من چرا جيغ نميكشم؟

جيغ هم بكشم مثلا چه توفيري داره؟ اينجا شماله يعني از اين ويلا تا اون ويلا يه عالم فاصله.

صداي همهمه نزديك شد به اتاق و من بيشتر تو سه كنج ديوار فرو رفتم و خودمو پشت پرده كشيدم از شدت ترس.

در اتاق باز شد و دل من ريتم گرفت.

– منو مسخره كردين ؟ كسي كه اينجا نيست.

صداي بم قاطي خشونتش و منِ باز دلم ريتم گرفته.

دستم چسبيد به دهنم تا صدا نفسام درنياد و چقدر حماقت ، بابت اين قايم شدن و دل خوش به اين قايم بودن ، خرج دادم.

نگام رو از همون جفت كفش كنار سويي شرتِ رو زمين جا مونده به اون صورت و لبخند زشت رسوندم و اشكاي پر از ترسم رو گونه چكيد.

جيغم از شدت استرس پشت همون دستاي چسبيده به دهنم خفه شد و اون با اون صداي نخراشيده گفت : آقا پيداش كردم.

صداي چند قدم ديگه و من بيشتر تو سه گوش ديوار جمع شدم و دلم خوش بود به ارتفاع نسبتا عالي براي يه خودكشي واسه حفظ عفت.

يه جفت كفش براق و سرم که بيشتر تو سينم فرو رفت.

زانو زدنش جلوم و باز اون صداي بمی که اينبار پر از ملاطفت بود.

– آيلين عزيزم…

چي ؟

لرز بيشتر به تنم نشست و من به خاطر اون دختری که فقط از زندگي خواب و خوشگذروني رو فهميده اينجام ؟

– آيلين نميخواي نگام كني ؟ دلم برات تنگ شده بود.

تنها نبودیم ما دونفر و اون هنوز اطلاع نداشت از آيلين نبودن من.

دست زير چونم برد و سرم رو بالا گرفت و ترس تو جونم انداخت و نگام به اون دوجفت چشم سبز تيره افتاد كه ناباور تو اون نور دم غروب صورتمو بالا پايين ميكرد.

دادش و پرت كردن صورتم به يه طرف و منی که سرم كوبيده شد به ديوار و درد گرفت و منی که اشك با سرعت بيشتري رو صورتم رد انداخت.

قدماي بلندش توي ساختمون رسوندش و من ميشنيدم داد و فريادشو.

– بي عرضه ها اينكه آيلين نيست.

– يعني چي آقا ؟ به خدا ين همون آدرسيه كه خودتون دادين ، يه دختر قد بلند و خوش بر و رو واسه خونه مهرزادا ، خودتون گفتين تو اون خونه فقط يه دختر زندگي ميكنه.

تو اون خونه من هم زندگي ميكنم ، تو خونه ي خونه كه نه ، ولي تو انباري ته پاركينگش چرا.

كوبيده شدن يه چي به پنجره سرتاسري ترسوندم و من خودمو به ديواره كوتاه تراس رسوندم.

– مرتيكه اين دختره نكبت كجاش خوشگله؟ دعا كن فقط زندت بذارم.

– غلط كردم آقا خودم براتون پيداش ميكنم.

صداي ملايم يه مرد ديگه كه گفت: با اين دختره چي كار كنيم؟

دوباره صداي اون قدماي محكم و نزديكيش به من و بوي سيگار قاطي يه عطر زيادي تلخ.

شال دور گردنم افتاده رو با دست گرفت و من روو همونجور نشسته توي اتاق كشوند و حس خفگي وجودم رو پر كرد و پرت شدم وسط اتاق و باز همون سمت سرم كوبيده شد لبه تخت و باز اون اومد طرفم و شالم رو گرفت و من رو بالا كشيد و باز حس خفگي بود.

ترس تو وجودم خودي نشون داده بود و باز چشام پر از اشك شد.

– ولش كن به اون چي كار داري ؟ اين آشغالا اشتباه كردن به اين بنده خدا چه ؟

– خفه شو ، همه چيزو اين دختره خراب كرد ، وقت من به خاطر اين انگل حروم شده .

ته حرفش مساوي شد با كوبيده شدن پشت دستش تو دهن و دماغم و يه درد نفس گير.

– تمومش كن مرد ، چي كار به اين دختر بچه داري؟

– گفتم خفه شو ، خفه شو تا پرتت نكردم بيرون.

ته اون همه خفه شو خفگي بيشتر من بود و كوبيده شدن كمرم به پايه تخت و نفس ديگه نداشتم.

سرفه ام و…

خون پاشيده شده رو اون لباس سفيدش…

و نگاه سبز تيره پر نفرتش به خون پاشيده شده رو لباسش…

و باز كوبيدن دستش زير گوشم…

و اينبار پرت شدنم كف اتاق…

– خيلي لجني ، خيلي ، بي لياقتي اين جماعت چه ربطي به اين دختر بچه داره؟

– نمي خوام چيزي بشنوم ، پرتش كنين انباري.

– تو ديوونه اي .

– آره ديوونه ام ، مهرزاد بايد بياد اينجا.

دستم روي اون دستايي كه سعي داشت شال رو از دور گردنم باز كنه مونده بود و نگام بند نگاه قهوه اي نگرانش بود.

عزيزترينم كجايي ؟ دارم از درد مي ميرم كجايي ؟ عزيزترين دارم مي ميرم.

*******

سرفه هام…

سرم…

من بيشتر كنج ديوار ، دراز كش در خود فرو رفته…

خدا کجاست ؟

برای من وقتی داره ؟

هيشكي نگرانم شده ؟

هيشكي منو يادش هست ؟

ميگه اون بايد بياد ولي اون به خاطر من نمياد.

صداي چرخيدن كليد تو قفل اون انباري رو شنيدم و باز اشكام به جوشش افتاد و دلم همون انباري ته پاركينگِ ملقب به اتاق رو خواست.

من كتك نمي خوام ، درد داره ، من اون عزيزترين رو ميخوام ، عزيزترينم كجايي ؟

چشام رو بسته نگه داشتم و لرز بيشتر به تنم نشست و بيشتر تو خودم جمع شدم و منتظر اون بلاي آوار رو سرم موندم.

– خوابي ؟

صداي مهربون اون مردی بود که شال رو از گرد گردنم باز کرد ، بود و نگاه من تو تاريكيِ اون انباريِ نمور تو صورتش رژه می رفت و قفل نگاه قهوه اي ناپيداش شد.

– بلند شو يه چي بخور ، دو روزه هيچي نخوردي.

دو روز ؟

يعني اون از باغ لواسون آقا احتشام برگشته؟

يعني امروز چي ميپوشه ؟

يعني امروز كي واسش صبحونه حاضر ميكنه؟

يعني كي قراراشو ياد آوري ميكنه؟

اون منشي حواس پرتش؟

با كمك دست اون مرد نشستم و كمرم بيشتر به سوزش افتاد و لب پر از خون خشكيدم رو به دندون گرفتم و به ليوان آب تو دستش با ولع چنگ زدم و باز فكم از هجوم اون همه سرعت من براي آب خوري درد گرفت.

– آروم تر ، بيا برات لقمه گرفتم.

لقمه هاي نون پنير رو تو تاريكي راهي معده پر دردم كردم و دلم به هم خورد و دستشو پس زدم كه گفت : من ديگه بايد برم ، مهرزاد كه بياد تو هم راحت ميري دنبال زندگيت.

راحت ؟

با اون سوزنش كمر و شقيقه و صورت پر از خون خشكيده؟

واقعا ميشه راحت رفت سراغ زندگي؟

چقدر راحت واقعا…

دستش در رو باز كرد و من با اون گلوي خش برداشته از شدت سرما گفتم : مگه من چي كار كردم ؟

– واقعا متاسم.

متاسفه و در رو پشت سرش قفل ميزنه…

متاسفه و انباري تاريك تر ميشه…

متاسفه و سرما بيشتر تو انباري جولون ميده….

يكبار جاي آيلين بودن رو هم ديديم.

*******

باز هم طبق قرار نانوشته اين چند وقته در روي پاشنه چرخيد و صداي قيژ داد و اون چشم قهوه ای با سيني تو دستش وارد انباري شد.

زانوهامو بيشتر تو بغل گرفتم و به اومدنش و كنارم نشستنش نگاه كردم.

– چطوري؟

بي جواب ، اون ، تقريبا نجات دهنده و حامي رو زيرپوستي از نظر گذرونده ، گفتم : چرا نمي ذارين من برم ؟ من اونقدر شعور دارم كه بدونم اون يارويي كه منو زير مشت و لگد گرفت يكي از اون همه خاطرخواهاي آيلينه ، و مي دونم كه از همشون خيلي رده بالاتره ، پس عمرا طرف پليس و اينجور مسخره بازيايي برم ، بحث شما جمشيد خان مهرزاده كه بياد اينجا دنبال من ؟ نمياد ، به خدا نمياد ، من اونو ميشناسم ، اون تو اين هفته حداقل پنج تا قرار مهم كاري داره كه به خاطر من هيچ كدومشونو بي خيال نميشه.

– پس زبونو داري.

بهتزده اين همه ريلكسي بودم و گفتم : نمي ذارين برم ؟

– نه تا وقتي اون مرد كله خرابِ بيرون آمپر چسبونده ، يه اتفاقايي افتاده كه تو ازش بي خبري و بهتر هم هست بي خبر بموني ، اون مرد بيرون اتاق به خاطر اون اتفاقا پتانسيل اينو داره كه سر اولين نفر حرصشو خالي كنه پس مطرح شدن موضوع تو مساويه با يه شب پذيراييت با مشت و لگد كه اين بار واقعا از دست هيچ كدوم از ماها هيچ كاري برنمياد چون اين يارو سگ بشه بدتر از سگ ميشه.

– مگه چي شده ؟

– بشين غذاتو بخور.

دست خشك شده از سرمام رو طرف قاشق بردم و ميون مايع رقيق تو ظرف كه با كم خرجي يه كم هوش ميشد فهميد سوپه گردوندم و گفتم : شما به جمشيدخان خبر دادين؟

به جا من حرف خودش رو زد.

– خدمتمار خونشوني ؟ حتما زياد تو چشم نبودي كه آمارتو درنياوردن.

– شايد…

– چرا دوپهلو حرف مي زني؟

– تو چي ؟ تو هم خدمتكارشي ؟ شايد هم از اين باديگاردايي نه ؟ يارو خيلي دم كلفته ، نه؟

– چندسالته ؟

– تو چند سالته ؟

– بچه پررويي پس.

– آهان فهميدم ، از اون دسته آدمايي هستي كه رو سنشون حساسن ديگه نه ؟

– خيلي بچه مي زني.

– نوزده سالمه.

– مامان بابات حتما نگرانت شدن ولي اگه كاراي اون مرد دم كلفت به قول تو بيفته رو غلتك حتمي از خجالت تو و خونوادت درمياد.

– نگران نشدن ، اگه نگران هم شده بودن صد در صد مي خواست مثه من از خجالتشون دربياد ، اوهوم؟

– ببين تو ، تو نامناسب ترين زمان ممكن افتادي وسط اين ماجرا پس درك كن كه اون يارو به هيچ وجه اعصاب نداره.

– پيچونديا.

اولين قاشق سوپ هم پشت بند حرفم رسيد به دهنم و دهن خشكم حالم رو به هم زد.

– چي ؟

– سنتو ميگم.

– سي و دوسالمه.

قاشق بعدي هم با همه بدمزگيش رفع گشنگي شروع كرد و اون تو سكوت و تاريكي غذا خوردنم رو نگاه كرده گفت : درس مي خوني ؟

– نه ، كار مي كنم ، مگه همه چي درس خوندنه ؟ يكي درس مي خونه كه كاري كه دوست داره رو ياد بگيره ، من كارايي كه دوست داشتمو از بچگي بلدم .

– تز جالبي بود.

باز خوردن من و اين بار سكوت طولاني شده اون و من اين بار اين سكوت رو تحمل نكردم.

– به اون ميگين آقا ؟

– اكثريت ميگن آقا.

صدامو از همون ولوم پايين ، پايين تر آورده گفتم : خلافكاره ؟

حالت خنده رو تو صداش تشخيص دادم و گفت : چطور اينجور فكري كردي ؟

– آخه اونايي كه منو دزديدن يه جوري بودن ، اين آقاتون هم كه تعادل رواني درستي نداره گفتم حتما يه چي هست اين وسط

– نه ، اون عوضيا هم فقط واسه كارگشايي به درد مي خورن.

– كارگشايي با دزدي آدم ؟ آقاتون خيلي خاطر آيلينو مي خواد؟

– تو زندگيش دختر كم نبوده ولي براش هيشكي آيلين نمي شه.

سرم رو با درد به اون ديوار نم زده و سرد تكيه دادم و گفتم : ولي فكر كنم آقاتون بهتره يه تجديد نظري تو انتخابش بكنه ، چشم آيلين خانومش فقط يكيو خوب مي بينه.

– چي داري ميگي؟

– شايد الان تو فكرت بگي مي خوام بسوزونمتون ولي اون آيليني كه من ديدم تا دنيا دنيا بوده عاشق يكي بوده و بس.

– عاشق كي؟

– من فقط گفتم كه گوشي دستتون باشه ، بقيشو معذروم ، ممنون از اينكه برام غذا آوردي.

سيني رو خودشو بلند كرد و طرف در قدم برداشت و دل من گرفت ، بره باز تنها ميشم.

– راستي…

برگشت طرفم و من تو تاريكي نگاه منتظرشو حس كردم و گفتم :اسمت چيه؟

– وثوق ، تو چي؟

يه كم نگاش كردم و نگام رو تهش دوختم به تنها روزنه نور از در نيمه باز وارد شده و گفتم : آمين…

*******

صداي داد و فرياد و فحش كشونده بودم طرف در بسته و گوشم هم چسبيده بود به در و منتظر يه فرصت واسه فهميدن قضيه بودم.

صداها ناواضح و منم بي انرژي تر از همه لحظه هاي زندگيم.

دقيقا چند روزه كه اينجام رو نمي دونم ولي گلوي از شدت دردم و سرماي واسم هر لحظه بيشتر شده دارن اطلاع رساني مي كنن كه قراره به كلكسيون درداي اين چند وقته سرماخوردگی هم اضافه بشه.

باز شدن در يه لبخند پر درد رو لبم نشوند و با اون گلو درد به سختي گفتم : چي شده باز اين آقاتون رم كرده؟

خنده تو صداش مشخص شد و در رو پشت سرش بست و گفت : بچه پررو تو مي دوني داري در مورد كي حرف مي زني؟

از شدت فشار وارده به خودم بابت حرف زدن به سرفه افتادم كه ليوان آب تو سيني رو به دستم داده گفت : حالت خوبه ؟

– عالي…از اين بهتر نمي شم ، من محشرم الان ، فقط يه مشكل كوچولو هست اونم اينه كه عزرائيل داره جلو اين جون سختيم كم مياره.

باز چندتا سرفه خشك آخر حرفم رو بدرقه كرد.

– بيا اين غذا رو بخور ، جون نداري.

– ميشه كوله پشتيمو بهم بدين؟ حداقل يه چي كه به دردم بخوره توش پيدا مي شه.

– بايد از بچه ها بپرسم كجا گذاشتن، ميارم برات.

– معلوم نشد تهش كه من كي از اين خراب شده كه حتي دستشوييش هم تاريكه ميرم؟

باز چندتا سرفه خشك جونم رو نيمه جون كرد.

– ميري دختر ، ميري ، حالا با اون صدا خروسيت نمي خواد واسه من حرف بزني ، بشين غذاتو بخور.

كنارم نشست و من سر به ديوار تكيه داده قاشق رو بي ميل تو ظرف گردوندم و گفتم: تو زنديگم هميشه گفتم خوش به حال آيلين ، هميشه گفتم كاش يه بار جاي آيلين باشم…

سرفه وسط حرفم وقفه اندازي كرد.

– به نظر تو اين تقاص زياده خواهيمه؟ يعني آيلين هم بود اين همه كتك مي خورد؟…حالا دارم فكر مي كنم يعني كي نگران من شده ؟اصلا نگران شده تا پيم بگرده؟…

سرفه باز اذيتم كرد.

– هر روز اين اميدو به خودم ميدم كه جمشيدخان مياد ولي تهش خودم مي دونم كه عمرا واسه خاطر من بياد…هرشب كه سرم ميرسه به اين زمين سفت با خودم ميگم دختر اميدي به فردات داري ؟ بعد اونقدر سردم ميشه كه اصلا يادم ميره داشتم به چي فكر مي كردم…

سرفه ام اين بار بيشتر ميون حرفم خودي نشون داد.

– مي دوني چقدر سخته هميشه تو زندگيت عقده زندگي يكيو داشته باشي؟ مي دوني چقدر داغونت مي كنه وقتي هر روز بخواي خودتو با يكي مقايسه كني كه از همه نظر از تو بهتره؟…

سرفه كردم و دستم گلوي دردناکم رو ماساژ داد.

– يه عمر جلو چشمت يكي از تو بهتر باشه خيلي سخته ، حالا هم همه حرصم سر اينه كه دارم چوب يكي ديگه رو مي خورم ، يه عمر زدن تو سرم صدام در نيومد ولي اين چند روز يه سره دارم تو فكرم به خودم نق مي زنم كه چرا همه اين سالا يه سره خفه خون گرفتم و گذاشتم هر كاري دلشون خواسته با زندگيم و روح و روانم بكنن.

سرفه ام از همه سرفه هام بيشتر شد و نفسم بريده تر.

ظرف رو كنار زده بيشتر تو دل ديوار خودم رو جا كردم و باز گفتم : خيليه كه دارم واسه يه غريبه دردول مي كنم.

– آره خيلي راحت به من غريبه اعتماد كردي.

– زندگي به من يكي برخلاف همه ياد داد زود به غريبه ها اعتماد كنم.

– چرا اين همه نااميدي؟ مهرزاد مياد.

– اگه هم بياد واسه خاطر من نيست واسه خاطر جنگ و دعواست بابت اينكه مي خواستن آيلينشو بدزدن.

– غذاتو بخور.

– نمي تونم ، گلوم درد مي كنه.

– بايد تقويت شي.

– ميل ندارم.

– پس من برم.

دستم رو اون تكه فلز كوچيك بيشتر فشرده شد و دلم چنگ شد.

– دفعه بعدي كولتو ميارم.

– لطف مي كني.

– متلك بود؟

شونه بالا انداختنم خندوندش و قدماي محكمش طرف در برداشته شد.

دستش روي دستگيره يه مكث كوتاه كرد و بعد گفت : زندگي همه آدما اونجوري كه خودشون ميخوان پيش نميره.

يه لبخند دردآلود رو لبم اومده و اون راهي شد.

زندگی خيليا هم اونجوري كه ميخوان پيش ميره.

عادتم شده دلسوزي همه برام ، حتي دلسوزي يه مرد دو روز باهاش آشنا شده به اسم وثوق.

فلز كوچولوي اميدم رو تو مشتم فشردم و رو زمين درازكش شدم و باز دردگلوم غوغا كرد و سرما تا استخونم فرو رفت و دلم باز گرفت از اين همه تنهايي.

صداش رو شنيدم كه گفت : درو ببند نمي دونم اين كليدمو كجا گذاشتم.

يعني هيشكي نگران نشده؟

حتي آهو و سارا؟

حتي خانوم گل؟

حتي اون عزيزترين؟

جمشيدخان مهرزاد كه عمرا دل نگروني بابت من و زندگيم تو وجودش بره و بياد.

چرا حق من هميشه بدترينه؟

چرا جمشيدخان اين همه از من بدش مياد؟

چرا عزيزترينم دل نگرونم نميشه؟

دلم تنگه ، تنگه همون بركه پاتوق من و تنهاييم شده.

دلم تنگه ، تنگ همون انباري ته پاركينگ ملقب به اتاق حتي با وجود اون تشك كهنه آيلين.

دلم تنگه ، تنگ همون خونه كوچولوي وسط شهر و اون خياط خونه.

دلم تنگه ، تنگ عزيزترينم.

دلم تنگه ، تنگ آهو و سارا.

*******

كوله پشتيم رو تو بغل گرفتم و با گردش دستم ميون محتوياتش اون چراغ قوه رو بيرون كشيدم و روشنش كردم و نورش رو طرف صورت وثوق گرفتم و اون با چم های بستش عکس العمل نشون داد و من از ديدن قيافه مردونش يه لبخند زدم كه گفت : نورشو بگير اونور اعصاب ندارم.

– آقا روتون تاثير گذاشته كه اعصاب ندار شدين؟

– حالا چرا چراغ قوه تو كيفته؟

– سيم كشي اتاقم مشكل داره هر چراغي كه وصلش ميشه ته عمرش دوهفته است اين چراغ قوه هم رفيق تاريكي اتاقمه.

– چه جالب، ديگه چي تو كيفت داري؟

– تو هم كه اصلا كيف منو زير و رو نكردي.

– من نه ولي اون دوتا چرا.

آينه جيبيمو از كيف بيرون آورده خودمو تو نور اون چراغ قوه با اون همه خون خشك شده رو صورتم برانداز كرده گفتم : چه خوشگل شدم.

– بيا برو تو دستشويي صورتتو تميز كن.

تو روشويي كثيف اون دستشويي نيمه مخروبه با اون نور كم صورتمو تميز كرده با صورت خيسم جلو روش وايسادم.

– منو كي ول مي كنين؟

– تو سوزنت گير كرده انگاري، دقيقا هر روز اين سوالو مي پرسي.

– مگه من مچل شماها و دعواتون با جمشيدخان و آيلينم؟

– كمتر بهش فكر كني خودت كمتر زجر مي كشي.

– آره صد درصد مي تونم با يه بدن گرم از تب و گلويي كه داره آتيش مي گيره اصلا بهش فكر نكنم.

– بذار ببينم چي كار مي تونم برات بكنم.

– مي خواي بري؟

– نرم؟

– تنها كه ميشم مي ترسم ، از اون دوتا آدم پشت در مي ترسم .

– باشه يه كم مي مونم.

لبخندم رو تو نور ديده لبخند تو صورتم ريخت و كنارم رو اون زمين سرد و نمور به ديوار تكيه زده نشست و من لباس اون زنيكه تازه به دوران رسيده رو بيرون آوردم و به اون يه كم كار دست مونده روش نگاه انداختم و بند و بساطم رو ريختم بيرون و واسه عدم فكر به اون گلودرد و تبِ كم كم بالا رفته تو وجودم با تنظيم نور چراغ قوه رو لباس دست به كار شدم كه گفت : تو داري چي كار مي كني؟

– با اين سوزنه شاهرگتو مي خوام بزنم ، خب دارم خياطي مي كنم ديگه ، تهش كه از اين خراب شده خلاصي پيدا م يكنم البته اگه اين آقاتون وحشي نشه بزنه لت و پارمون كنه ، بايد كار مردمو تحويل بدم.

– خياطي مي كني؟

– اوهوم.

– دقيقا نقش تو ، تو خونه مهرزاد چيه؟

– دقيقا نقش تو ، تو دم و دستگاه آقا چيه؟ بهت نمي خوره اجيربگيرش باشي.

– زبونت درازه دختر.

– نگفتي.

– مگه تو گفتي؟

– من هيچ كاره ام ، يه جورايي زياديم تو اون خونه ، جمشيدخان صدقه سري خودش و آيلينشو ميده و منو آواره كوچه خيابون نمي كنه.

– تو مثلا الان تب داري؟

– من جون سختم ، ياد گرفتم جون سخت باشم ، نازكش نداشتم كه وقتي مريض ميشم عين پروانه دورم بگرده تا لوس شم.

– ار چند سالگي خرج خودتو ميدي؟

– شونزده سالگي ، ولي فكر نكن نفهميدم پيچونديا.

– وقتي خواستي از اينجا بري بهت ميگم.

– يه چي بگم؟

دستشو واسه تخمين ميزان تبم به پيشونيم چسبوند و گفت : بگو.

– ازت خيلي خوشم مياد.

خنديده موهاي تو پيشونيم رو به هم ريخته تر از ايني كه هست كرد و من خنديدم و به سرفه افتادم و گلوم آتيش گرفت و تنم داغ تر شد.

– من ديگه برم ، فردا واست دارو ميارم ، يه امشبه رو تحمل كن.

– من چند شبه دارم تحمل مي كنم.

لبخندش و منی که بيشتر از حد معمول به اون همه مردونه هاي صورتش خيره شدم.

اون فلز كوچيك تو جيب شلوارم حس شدني تر شد و سرفه هام بيشتر شد و تنم داغ تر شد و به رفتنش خيره شدم.

– شب نمي خواد اينجا وايسين ، برين بخوابين.

– اما آقا گفتن…

– يادت رفته من كيم؟

– چشم وثوق خان ، هرچي شما بگين ، فقط اگه دختره…

– حوصله حرفاتو ندارم.

صداي قدماي چند نفر و لبخند تلخ من به اون همه اعتماد وثوق.

اون فلز كوچيك تو جيبم حس شدني تر و اتاق سردتر و تنم داغ تر و سرفه هام خفه تر.

روسري هميشه يدك كش كيفم شده رو روي سر انداختم و با اون نور چراغ قوه عقربه هاي ساعت رو بالا پايين كردم.

*******

دلم از اضطراب فشرده شد ، كمرم بيشتر از همه ي اين چند روزه به سوزش افتاد ، گلوم آتيش گرفت ،چشمام از شدت تب و داغي به سختي باز شد ، خودمو ميكشيدم طرف اون درخت كه شايد ميشد تو تنش يه كم آروم گرفت.

خودمو تو شكافش فرو كرده سردي هوا رو به جون خريدم.

چشمام از شدت درد روي هم مي رفت و واسه عدم خوابم دستم رو تو چاله پر آب كنار درخت فرو كردم و با سرديش هوشيارتر شدم.

صداي يه خش خش عذاب آور جون به سرم مي كرد ، يه خش خش اعصاب خرد كن كه انگار نشات گرفته از توهمات تبم بود.

سرم رو به تنه خيس خورده درخت تكيه دادم ، كوله به تو بغل با آخرين رمق مونده اون دست خلاص شده از چاله آب رو تو سينه فشردم.

دوباره صداي خش خش و اشكاي رو گونم چكيده بابت اين ترس و رو به موتيم.

نفسام درد مي كرد.

تنم مثه كوره بود.

اون دست گير به چاله آب ، تو تنم حس نمي شد.

همه زخماي تنم مي سوخت.

باز صداي خش خش و ولوم بالاترش و نگاه گشته من تو اون تاريكي .

نفسم درد مي كرد و بالا اومدنش سخت شده بود.

سايه جلو روم بود و من سر بالا نمي آوردم.

سرم سنگين شده بود و بيشتر به اون تنه فشرده شد.

سايه جلوم خم شد و من چشام رو بستم.

دستم كرخت تر و بي حس تر بود .

دستش طرف صورتم اومد و من با آخرين توان سر عقب بردم.

كمرم مي سوخت و حالت تهوع ول كنم نبود.

دست مونده تو چاله آب رو به دست گرفت با يه كشش بلندم كرد.

دستم رو كشيدم و راه به جايي نبردم.

دنبالش تلو تلو خوردم و تهش با زانو رو زمين افتادم و با بي توجهي اون چند قدم دنبالش كشيده شدم و مچ دستم درد گرفت و زانو هام سوخت و كمرم بيشتر تير كشيد و يه چي به پهلوم كشيده شد.

كنارم رو زانوش نشست و بلندم كرد و من تو تب مي سوختم.

– مثلا مي خواستي كجا بري؟ تا صبح كه مرده بودي.

انتظار واسه همپايي با اون قدماي پرانرژي و محكم خيلي غير منصفانه بود.

– تهش جنازت مي شد خوراك چارتا حيوون.

اون حرف مي زد و راه مي رفت و من رو دنبال خودش مي كشيد و كمر من تير مي كشيد و مي سوخت و پاهام توان نداشت.

– داري مي ميري بدبخت.

اون مي گفت بدبخت و همه زخماي تنم به زق زق افتاده بود.

– اگه جا من ، يكي از اون دوتا لاشخور مي اومد سراغت مي خواستي چه غلطي كني؟

مچ دستم بيشتر درد مي گرفت و داغ تر مي شد و من ديگه جوني نداشتم.

– تو لياقت اعتماد نداشتي.

باز اون ويلاي بزرگ و زيادي وحشت آور و باز انباري زيرزمينش.

پرتم كرد تو اون همه تاريكي وحشت آورتر از اون جنگل و طرف در قدم برداشته گفت : لياقت توجهمو نداشتي.

از لاي اون چشماي پر درد و داغ ، رفتنش و بسته شدن در رو ديده ، قطره اشكام چكيد.

هيشكي نگرانم شده؟

وثوق هم ديگه نگرانم نميشه.

گلوم آتيشه و تنم داغه و زخمام مي سوزه.

عزيزترينم كجايي؟

جمشيدخان مهرزاد نمياد.

وثوق رفته.

من مي ميرم.

چشام بسته ميشه و لبام پر از تلخ خند.

– خيلي دوسش داري؟

– من دوسش ندارم عاشقشم.

– كاش يكي ما رو تحويل مي گرفت.

– تو جونمي گلم.

– چطور مي توني بي توجهيشو ، بي خاليشو به احساست ديده باشي و تهش بازم اينجور خاطرخواهي كني؟

– جان دلم عشق فقط رسيدن نيست عشق از خودگذشتنه واسه آسايش معشوق.

– به نظرت لياقت اين از خودگذشتنو داره؟

– وقتي تو رو بهم داد لياقت خودشو تخمين زد.

– چرا اين همه خوبي؟ من كه خودم مي دونم بار اضافه زندگيتم.

– تو همه چيز زندگيمي ، تنها چيزي كه واقعا خواستم و بهش رسيدم.

– خيلي دوست دارم.

دوست دارم و نيستي و من مي ميرم.

امشب عجيب هوس مرگ كردم.

*******

– اينكه داره تو تب مي سوزه ، وثوق از تو انتظار نداشتم.

– من ديشب عصبي بودم ، فكر نمي كردم اينقدر حالش بد باشه.

بي وزنيم و…

– چندبار بگم حق نداري به وسيله هاي آيلين دست بزني ، مثه اينكه دلت هوس كتك كرده.

كوبيدن دستش تو صورتم و چشماي گريونم و من فقط عروسك خوشگل آيلين رو دوست داشتم.

– جمشيدخان ، بچه است سرش نميشه ، شما به بزرگي خودت ببخش ، خب از يه بچه پنج ساله چه انتظاري داري ؟ هوس مي كنه خب.

قايم شدنم پشت دامن گلدار خانوم گل و جمشيدخان آيلين مثلا پربغض رو تو بغل گرفته و روي موهاش رو بوسيده و اشكاي چكيده رو گونم و هق هق خفم بابت ترس از عصبي شدن هاي دوباره جمشيدخان و نخوردن سيلي دوباره.

– اينكه داره مي لرزه.

– چي كار كردين باهاش؟ اينكه تن و بدنش يه جا سالم نداره.

– كاش ديشب ولش نمي كردم.

– آره واقعا كاش يه جو شعور تو وجودتون بود.

سرماي بيش از حد و رقص دندونام روي هم و…

به خنده سرخوشش با حسرت گوش داده لبخند جذاب جمشيدخان رو ديدم كه با هر عدم تعادل آيلين رو دوچرخه خوشگل صورتيش رو لبش مينشست.

– خانوم گل.

– چي كار داري؟

– منم از اون دوچرخه ها مي خوام.

– هيش ، يهو چيزي به جمشيد خان نگي دوباره مي زنه سياه و كبودت مي كنه.

چونم از بغض لرزيده “چرا” تو دهنم خفه شد.

– اين آمپولو مي زنم وضعيتش بهتر بشه.

يه سوزش وابسته شد به كلكسيون سوزش هام و…

اشكام روي سنگ كف ريخته حالم رو به هم مي زد، فردا امتحان رياضي دارم.

كفشاي گلي آيلين كنارم قدم برمي داره و اشكاي من باز هم سرعت مي گيره و نگام به آخرين قدمش تو معرض ديدم ثابت مي مونه و بعد صداي قدماي سنگين جمشيدخان مياد و درآخر سيليش بابت كم كاريم و تذكرش براي مهموني امشب و من فقط دوساعت وقت داشتم.

– تبش چرا نمياد پايين؟

– اين كه نمرده كلاتو بنداز عرش ، زورتون به يه بچه رسيده؟

سرماي بيشتر و…

– شاهين اينو واسه تو خريدم.

با بي تفاوتي به دسته كليد ثمره نيمي از پول خرداي براي صدقه كنار گذاشته خانوم گل و من ازش يا هزار تا معذرت خواهي از خدا برداشته ، خيره شد و ازم گرفتش و بي حرف رفت و من ذوق زده شدم بابت اين توجه.

– لرزشش كمتر شده.

– حالا چرا اين بيچاره رو اينجا نگه داشتين؟

– ميشناسيش كه چه كله خرابيه.

– ديوونه است.

به كوله پشتيش و اون دسته كليد ازش آويزون خيره گفتم : دسته كليد خودته؟

– آره ، خوشگله ؟ شاهين ديروز بهم داد.

پول صدقه هاي خانوم گل حروم اوني شد كه صدقه نياز نبود و من بغض كردم.

– ديروز تا حالا هيچي نخورده.

– شماها ديگه كي هستين.

خانوم گل موهاي آيلين رو بافته من رو حسرتزده كرد و كنارش نشستم و گفتم : خانوم گل؟

– چيه باز؟

– موهای منم ميبافي؟

– نه بچه ، برو كنار وقت ندارم ، موهای تو هم كه به درد بافتن نميخوره.

واسه آيلين وقت داره و دوگيس مي بافه و من خودم ياد مي گيرم ببافم حتي با همون موهاي به درد بافتن نخورده.

– آمين خواب بسه دختر خوب ، بلد شو داروهاتو بخور.

چشماي نيمه بازم تو صورت وثوق مي گشت و…

آيلين سه روزه سرماخورده و جشميدخان از اتاقش تكون نخورده و من دو روز پيش از پله ها پرت شدم پايين و خانوم گل بردم درمونگاه و پنج تا بخيه طرف چپ پيشونيم و نزديك موهام خورد و جمشيدخان نفهميد.

آيلين سرما خورد و جمشيدخان براي سرگرمي و اسير تخت شدنش بازي فكري خريد و من آرزوم يه كمپوت بود وچشيدن طعمش و سرم خيلي درد مي كرد گاهي.

چشماي خستم رو از ظرف سوپ كنده تو صورت وثوف آماده به پذيراييم با اون قاشق نيمه پر و فوت به جونش بسته گردوندم و اولين روزيه كه نازخر دوران مريضي دارم.

مهرزاد نمياد و نميدونم تهش چي ميشه.

*******

با اون چشماي تب دار تو صورت اون فرد جديدِ تو اين يه روزه حسابي بهم رسيده ، نگاه انداختم و گفتم : تو هم مثه وثوق دلت برام سوخته؟

– من هيچ وقت دلم واسه بيمارام نمي سوزه.

– مثلا مي خواستي بگي دكتري؟

صداي خنده وثوق و نشستنش كنارم رو حس كردم و اون گفت : اين زبونش تند و تيزه پسر.

لبخند جذاب اون مرد و چرخ خوردن نگاش تو صورتم.

– من از طرف اون مرتيكه لندهور ازت معذرت مي خوام.

– بي خيال پسر ، اين همه باكلاسش نكن.

– وثوق ميگه اسمت آمينه.

– اوهوم.

– اسم من هم شايانه.

فقط نگاش كردم كه گفت : بهتري؟

سرمو تكون دادم و وثوق گفت : من مي خوام بدونم كدوم گورستوني تو اون تاريكي مي خواستي بري.

– من مي دونم جمشيدخان نمياد پس چرا بي خيالم نمي شين؟ آيلينو من مي شناسم ، اون راضي به اين وصلت نمي شه.

شايان – چرا ؟ اون مردي كه تو ديدي همه چي تمومه.

– شاهيني كه من ديدم اونقدر تو كل زندگي آيلين بوده كه هيچ مردي نتونه به چشم آيلين بياد ، شايد شاهين كمتر باشه ولي آيلين از همون بچگيش ديوونه شاهين بود، خيليا ديوونش بودن.

وثوق – واجب شد اين پسره رو ببينيم.

– اون ايران نيست ، بعدش هم بهت نمياد به پسرجماعت نظر داشته باشي.

صداي خنده شايان تو اون اتاق پر از قفسه هاي كتاب انعكاس پيدا كرد و وثوق رو هم به خنده انداخت.

شايان – شاهين چي كاره آيلينه؟

– پسرعموشه ، برادر جمشيدخان كه مرد زنش همه چيزو فروخت و رفت اونور ، شاهين خيلي ساله اونجاست ولي زياد مياد ايران.

وثوق – همه خونواده جمشيدخان اونورن؟

– جمشيدخان فقط يه خواهر ديگه داره كه اون هم فقط يه پسر پونزده ساله داره.

وثوق – شنيدم جمشيدخان از زنش جدا شده.

– زن سابق جمشيدخان هم تو اتريش زندگي مي كنه مثل شاهين و مادرش.

شايان – تنها؟

– نه ، با شوهرش و بچه هاي شوهرش.

وثوق – تا جايي كه من جمشيدخانو ديدم هيچي كم نداره كه يه زن بتونه ازش بگذره.

– بعضي وقتا خوشي مي زنه زيردل آدما.

شايان – از اين مرد بعيده اين همه سال تنها زندگي كنه؟

– اسم عشق احمقانه رو شنيدين؟ به عشق جمشيدخان به زنش ميگن ، زني كه خيلي راحت شوهر و بچشو ول كرد و از ايران رفت و شد زن مردي كه عشق اولش بوده.

شايان – پس تو از همه زندگي اين خونواده خبر داري.

– هي همچينكي.

وثوق – پس چطور از وجود خواستگار سمج آيلين بي خبر بودي؟

– من زياد تو اون خونه نيستم ، شايد فقط شبا براي خواب ، سعي مي كنم زياد تو اون محيط نباشم ، بعدش هم آيلين خواستگار كم نداره ، نصف آدم حسابياي ايران خواستگارشن.

شايان – خونواده نداري؟

– نمي دونم ، هيچ وقت نتونستم حتي به خودم جواب اين سوالو بدم.

وثوق – يعني چي؟

– پيچيده است ، آقا دعواتون نمي كنه كه منو آوردين تو ساختمون؟

شايان – غلط مي كنه ، اميدوارم مهرزاد از خر شيطون پياده بشه و بياد.

وثوق – مياد ، اون مرد اهل ريسك نيست ، يه همچين آدم مهمي رو عمرا بيخيال بشه.

– نمياد ، اون به خاطر من نمياد.

شايان – چرا نياد ؟ بالاخره تو اين همه سال داري تو خونش زندگي مي كني ، درقبال تو مسئوله.

– اون به خاطر يه آدمي كه مزاحم زندگيش بوده نمياد…حالا مي خوام بخوابم ، مشكلي نيست؟

شايان زودتر از اتاق بيرون زد و وثوق من رو عميق برانداز كرد و پشت بندش از در زد بيرون.

*******

زخم زانوم بيشتر از هر لحظه داغونم كرد و از لابلاي اون تاروپود پاره شده شلوار جين اون زخم دلمه بسته و چرك كرده رو نگاه كردم و گفتم : گوشي من دست كيه ؟

شايانِ تازه تو اتاق اومده و با لپ تاپ و چندتا برگه تو دستش درگير زيرچشمي پاييدم و گفت : حتمي دست وثوقه ، چطور؟

– چطور تو و وثوق نوبتي تو اين اتاق كشيكين؟

5/5 - (2 امتیاز)

Check Also

پارت ۱۶ رمان بگذار آمين دعايت باشم

– تو اینجا چی کار میکنی؟ از جام بلند شدم و به کوروشی که کنار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.