رمان موژان من پارت ۱۲

– ميل خودته پس من ميرم . 
يهو از حرفي كه زدم پشيمون شدم . گفتم :
– خوب بيا كمكم كن . 
– خواهش ميكنمش و نشنيدم ! 
– عمرا ازت خواهش كنم ! 
خنديد و گفت :
– باشه اشكال نداره ميبخشمت . 
پسر پررو . نگاهي به محتويات يخچال انداخت و بعد سبزي هاي سرخ شده اي كه فريز كرده بودن و با بسته هاي گوشت در آورد گفتم :
– چي ميخواي بپزي ؟ 
– قرمه سبزي . 
– من چيكار كنم ؟
– برو پياز بيار خورد كن . 
به حرفش گوش دادم . خبري از غرور و تكبر نبود ديگه . خيلي دوستانه داشتيم كنار هم كار ميكرديم . در واقع همه ي كارارو رادمهر ميكرد و من بيشتر كاراي جانبي رو انجام ميدادم . توي اين مدتي كه كار ميكرديم سيما جون ۲ بار بهمون سر زد و وقتي جفتمون و مشغول كار ميديد سر خوش و شاد از آشپزخونه بيرون ميرفت . وقتي چهره ي خوشحالش و ميديدم ياد لبخنداي معني دار مامانم ميفتادم وقتي كه من و رادمهر و كنار هم ميديد . چقدر ناراحت بودم كه اين خوشيشون و چند روز ديگه بايد خراب ميكرديم . 
انگار هي با هر تلنگري من بر ميگشتم به تصميمي كه براي زندگيمون گرفته بوديم . نميدونستم موضع رادمهر چيه . يه لحظه جدي بود و سرد و مصمم براي طلاق ولي يه لحظه به نظر خيلي خودموني و نزديك ميومد . جوري كه فكر ميكردم اصلا به فكر جدايي نيست . درست مثل الان كه كنارم وايساده بود . نگاهم خيره مونده بود بهش و غرق فكر و خيالام بودم . يه لحظه به طرفم برگشت و با ديدن من كه بهش زل زدم يه لنگه ابروش و بالا انداخت و گفت :
– غذاها ! 
نگاهم و دستپاچه ازش گرفتم سرگرم كارم شدم زير لب آوازي رو داشت زمزمه ميكرد گوشام و خوب تيز كردم تا بشنوم . صداش واقعا خوب بود :
سردي نگاه بشکن …فاصله سزاي ما نيست
تو بمون واسه هميشه…اين جدايي حق ما نيست
بودن تو آرزومه…حتي واسه يه لحظه، مي ميرم بي تو
خوندن من يه بهانه است، يه سرود عاشقانه است
من برات ترانه مي گم، تا بدوني که باهاتم
تو خود دليل بودنم، بي تو شب سحر نمي شه، مي ميرم بي تو
با شنيدن اين آهنگ نگاهم به طرفش كشيده شد دوباره . چرا اين آهنگ و خونده بود ؟ انگار اين آهنگ داشت قصه ي مارو ميگفت . اونم به سمت من برگشت نگاهامون تو هم قفل شده بود انگار هيچ كس جرات جم خوردن نداشت . 
صداي سيماجون جفتمون و به زمان حال برگردوند :
– در چه حالين ؟ خيلي خسته شدي مُوژان جان . 
سريع نگاهامون و از هم گرفتيم و رادمهر دستپاچه از آشپزخونه بيرون رفت . لبخند كم جوني به سيما جون زدم و گفتم :
– نه من كه كاري نكردم . شما بفرماييد الان ميز و ميچينم . 
– ممنون عزيزم . 
سيما جون بيرون رفت . دستي به پيشونيم كشيدم گر گرفته بودم . حالا چرا فرار كرد ؟ غذاها ديگه كار خاصي نداشت ميز و با حوصله و دقت چيدم و بعد غذاهارو كشيدم . همه رو سر ميز دعوت كردم . سيما جون با ديدن ميز لبخندي زد و بابا هم با خنده گفت :
– عجب عروس كدبانويي . مرسي دخترم زحمتت داديم امشب 
– نه اين چه حرفيه بابا . بفرماييد ميل كنين . 
رادمهر كه كنارم نشسته بود سرشو آروم كنار گوشم آورد و گفت :
– تورو خدا يه اسم از من نبريا ! همه اش و خودت درست كردي . 
با اين حرفش لبخندي به روي لبم نشست ولي جوابي بهش ندادم و مشغول خوردن شديم . 
در حين شام مدام مامان و بابا از دست پختم تعريف ميكردن و من خجالت زده سرم و پايين مينداختم رادمهر هم مدام ريز ريز ميخنديد . 
بالاخره ميز شام هم جمع شد بدجور خوابم ميومد ولي روم نميشد بگم . منتظر بودم رادمهر خداحافظي كنه و بره ولي با خيال راحت همون جا نشسته بود . بالاخره سيما جون چشماي خواب آلودم و غافلگير كرد و گفت :
– خسته اي دخترم ؟ 
سعي كردم پلكام و باز كنم همزمان چشماي رادمهر و بابا هم به سمتم برگشت گفتم :
– نه زياد . 
بابا گفت :
– خوب دخترم بلند شو برو بخواب . سيما جان بهش يه دست لباس بده راحت باشه . 
سيما جون از جاش بلند شد و گفت :
– بيا بريم عزيزم 
از خدا خواسته به دنبال سيما جون به راه افتادم . به طرف كمد خودش رفت و گفت :
– يه لباس خواب داشتم برام كوچيك بود اصلا نپوشيدمش خدا كنه اون و پيدا كنم بهت بدم . 
بالاخره بعد از كلي گشتن لباس خواب صورتي رنگي رو به دستم داد و گفت :
– بيا عزيزم اين و بپوش كه راحت باشي . 
– ممنون مامان . كجا بخوابم ؟
– ميتوني تو اتاق رادمهر بخوابي عزيزم . 
تشكر كردم . به پذيرايي رفتم و شب بخيري گفتم بعد به سمت اتاق رادمهر رفتم . لباسام و با لباس خوابي كه سيما جون بهم داده بود عوض كردم . توي دلم خندم گرفت عجب لباس خوابي بود . هيچ جارو نداشت ! خوش به حال بابا ! با خنده جلوي آينه وايسادم و نگاهي به خودم كردم . درست اندازم بود . پيراهن كوتاهي بود كه تا روي رونم و بيشتر نميگرفت . بالاي لباس هم براي آستين فقط دو تا بند خيلي باريك داشت ! 
چراغ و خاموش كردم و به طرف تخت دو نفره اي كه توي اتاق قرار داشت رفتم و زير پتو خزيدم . چقدر خسته بودم . چشمام و بسته بودم كه صداي در شنيدم . آروم چشمام و باز كردم و رادمهر و ديدم . با ديدن چشماي بازم چراغ و روشن كرد پتو رو دور خودم پيچيدم و تو تخت نشستم گفتم :
– اينجا چيكار ميكني ؟
– كجا بايد بخوابم پس ؟ 
– من چه ميدونم يه جاي ديگه . 
– خيلي خستم مُوژان تورو خدا الكي بحث نكن . 
– چه بحثي ؟ ميگم برو بيرون بخواب . 
– نميخوام اصلا تو اومدي توي اتاقم خودتم برو بيرون بخواب . 
– بچه نشو رادمهر . 
شونه هاش و بالا انداخت . دستش به سمت دكمه هاي بلوزش رفت چشمام و بستم و گفتم :
– رادمهر برو . 
– چند دقيقه چشمات و ببندي لباس پوشيدنم تموم ميشه . 
چشمام و بيشتر روي هم فشردم بعد از چند دقيقه بالا رفتن پتو رو حس كردم چشمام و باز كردم و رادمهر و ديدم كه پشت به من رو تخت خوابيده با حرص گفتم :
– رادمهر حداقل برو روي راحتي بخواب . 
– من كه پشتم بهته . راحت بخواب اصلا فكر كن من اينجا نيستم . 
– مگه ميشه آخه ؟ 
وقتي ديدم جوابي بهم نداد غرغري كردم و سرجام خوابيدم . ولي پتو رو سفت دور خودم پيچيده بودم . حضور رادمهر خواب و از سرم پرونده بود . 
هي سر جام غلت زدم ولي خوابم نميبرد حضور رادمهر و بوي تند عطرش نميذاشت هيچ جوري آروم بگيرم و بخوابم . آخر سر رادمهر از اون همه وول خوردن من به حرف اومد . همونجوري كه پشتش بهم بود گفت :
– ميشه انقدر جابه جا نشي بذاري من بخوابم ؟ 
– جام عوض شده نميتونم راحت بخوابم . 
با لحن شيطون گفت :
– ميخواي برات لالايي بگم ؟ 
– لازم نكرده خودم ميتونم بخوابم . 
– پيشنهاد بود بالاخره . بازم ميل خودته . 
هنوزم پشتش به من بود به سمتش چرخيدم . دوست داشتم از پشت بغلش كنم و تا صبح توي همون حالت بمونم ولي كار غير ممكني بود . چرا غير ممكن ؟ اون شوهرم بود غير از اينه ؟ بگير بخواب مُوژان اين فكرارو از سرت بيرون كن . با نارضايتي چرخي زدم و دوباره پشتم و بهش كردم . 
چشمام و بستم تا بتونم بخوابم ولي نميشد . دوباره چشمام و باز كردم و اين بار طاقباز خوابيدم . چشمام و به سقف دوختم . انقدر پتو رو دور خودم پيچيده بودم و تقلاي بيخود كرده بودم كه گرمم شده بود . ولي همچنان پتو رو سفت دور خودم پيچيده بودم . 
رادمهر تكوني خورد وحشت كردم يهو قلبم تند تند شروع به زدن كرد . ولي اونم طاقباز شد و دستاش و زير سرش گذاشت و چشماش و باز كرد . ميتونستم بالا تنه ي لختش و ببينم . گفتم :
– تو كه گفتي پشتت و بهم ميكني و ميخوابي . 
– نميتونم اونجوري بخوابم . 
– نكنه توام بي خوابي به سرت زده ؟
– آره فكر كنم منم جام عوض شده بي خواب شدم ! 
با تمسخر گفتم :
– چشمات و بيشتر باز كن اينجا يه زماني اتاقت بوده . 
شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
– ولي حالا يكي از اتاقاي خونه ي بابامه ! 
يهو از دهنم در رفت و گفتم :
– چقدر گرمه ! 
رادمهر نگاهي بهم كرد و گفت :
– يكم اون پتو رو بكش پايين تر خنك ميشي . 
پتو رو سفت تر گرفتم و گفتم :
– من راحتم . عادت دارم پتو رو دور خودم بپيچم . 
– عادت داري يا ميترسي من بهت دست درازي كنم ؟
با يكي از كوسنا زدمش و گفتم :
– چقدر تو پررويي رادمهر . فكر ميكني جراتش و داري ؟ 
خنديد و گفت :
– هيچ وقت با يه مرد اينجوري حرف نزن . اونم اين موقع شب درست كنارش توي تخت ! 
از حرفش يكم ترسيدم ولي به روي خودم نياوردم نبايد كم مياوردم گفتم :
– تو نميتوني بهم دست بزني .
با همون لبخندي كه روي لبش بود گفت :
– چرا نميتونم ؟ تو زنمي و قانونا ميتونم بهت دست بزنم ! 
– ولي رابطه ي ما فرق داره . 
– ميتونيم رابطمون و مثل همه ي زن و شوهرا بكنيم . 
لحنش آروم و يه جور خاصي شده بود . نگاهي بهش كردم و گفتم :
– رادمهر برو روي مبل بخواب . 
– مگه ديوونم تورو اينجا ول كنم برم روي مبل بخوابم . 
معلوم بود براي اينكه حرصم و در بياره اينجوري حرف ميزد با اخماي تو هم گفتم :
– رادمهر اينجوري حرف نزن . 
يكم خودش و به سمتم كشيد و گفت :
– چجوري عزيزم ؟
يكم ازش فاصله گرفتم و گفتم :
– همينجوري كه الان داري حرف ميزني . 
دوباره بهم نزديك تر شد و هيچي نگفت . بي هوا يكم ديگه عقب رفتم و نزديك بود از تخت پرت شم پايين ولي رادمهر سريع دستم و گرفت و كشيد . نفس عميقي كشيدم ولي به خودم اومدم و ديدم توي آغوش رادمهرم . تازه پتو هم از روم كنار رفته بود . آروم گفتم :
– ممنون حالا ديگه ولم كن . 
نگاهي بهم كرد و لبخندي زد بعد سرش و به يه طرف ديگه برگردوند و حلقه ي دستاش و شل كرد به آرومي از توي بغلش بيرون اومدم . همون يه ذره لباس خوابم رفته بود بالا . با حرص لباس و درست كردم و زير پتو رفتم . اينم لباس بود سيما جون بهم داده بود ؟ 
رادمهر بازم خنديد گفتم :
– چي انقدر خنده داره ؟
– اينكه بالاخره دليل سرماي شديد و عادت پتو پيچي جناب عالي رو فهميدم ! 
– خودت و مسخره كن . 
دوباره خنديد گفتم :
– اصلا تقصير سيما جونه با اين لباسي كه بهم داده . 
گفت :
– ديوونه تو از من خجالت ميكشي ؟ من كه شوهرتم ! 
– آره ولي دو هفته ي ديگه چه نسبتي باهام داري ؟ 
حرفي نزد نگاهش و به سقف دوخت و خيلي آروم گفت :
– مطمئن باش تا خودت نخواي و از روي عشق نباشه من كاري بهت ندارم . پس بهتره با اين پتو پيچي هات خودت و عذاب ندي و راحت بخوابي . شب بخير . 
دوباره پشتش و بهم كرد . اينكه تا همين الان داشت ميخنديد يعني با حرفم ناراحت شد ؟ نفسم و پر صدا بيرون دادم و پتو رو يه كمي پايين تر كشيدم از گرما نفس كشيدن برام سخت شده بود . البته خودم ميدونستم كه اين كارا مال سر شبه چون عادت داشتم انقدر توي تختم وول ميخوردم كه معمولا صبح كه ميشد هيچ پتويي روم نميموند . توي دلم خدا خدا كردم كه صبح من زودتر از رادمهر از خواب بيدار شم كه اگه همچين گندي زده بودم خودم درستش كنم .
ولي دلم از طرفي براي ناراحتي رادمهر گرفت . وقتي ميخنديد روحيه ميگرفتم . ولي الان ناراحت و مغموم پشت به من خوابيده بود . 
دستم و پيش بردم تا روي شونش بذارم ولي تا نصفه دستم و برگردوندم منم با كلي كلنجار پشتم و بهش كردم و سعي كردم بخوابم . 
چشمام و بستم صداي نفساش و ميشنيدم و همين آرومم ميكرد . توي ۱ قدميم خوابيده بود ولي از هر غريبه اي با هم غريبه تر بوديم . دوباره فكر اينكه تا دو هفته ي ديگه همه چي تموم ميشه اشك به چشمم نشوند . 
****
كم كم چشمام و باز كردم نور توي اتاق افتاده بود نگاهي به كنارم كردم رادمهر به روي شكم خوابيده بود و دستش و دور من انداخته بود پتو از روش كنار رفته بود . نگاهم به خودم افتاد خداروشكر اين بار مثل اينكه درست خوابيده بودم چون پتو هنوزم روم بود . پتوش و صاف كردم و روش كشيدم . چند لحظه خيره شدم به صورتش . اصلا بهش نميخورد انقدر سرد و يخي باشه . 
آروم دستش و از دور خودم برداشتم و سريع از تخت پايين اومدم گوشه ي اتاق زود لباسام و عوض كردم و بيرون رفتم . تازه نگاهم به ساعت افتاد ۱۰ و نشون ميداد . از آشپزخونه صدا ميومد به سمت آشپزخونه رفتم و سيما جون و مشغول چيدن ميز صبحانه ديدم آروم سلام كردم با شنيدن صدام به سمتم برگشت و گفت :
– سلام صبح بخير عزيزم . خوب خوابيدي ؟
لبخند زدم و گفتم :
– ممنون . 
– ديگه الان ميخواستم بيام صداتون كنم چه خوب كه خودت بيدار شدي . بي زحمت برو رادمهر و صدا كن دخترم . 
چشمي گفتم و دوباره به سمت اتاق رفتم . قبل از اينكه رادمهر و بيدار كنم توي آينه نگاهي به خودم كردم . وقتي از ظاهر خودم مطمئن شدم به سمت رادمهر رفتم دستم و جلو بردم و تكوني بهش دادم و آروم گفتم :
– رادمهر . . . رادمهر بيدار شو . . . 
چشماش نيمه باز شد ولي دوباره خوابيد . دوباره صداش كردم و بالاخره از جاش بلند شد نگاهي به اطراف و بعد به من انداخت . لبخندي نا خودآگاه روي لبم نشست گفتم :
– مامان ميز صبحانه چيده . 
– ساعت چنده ؟
– ۱۰
– ديرم شد . چرا زودتر بيدارم نكردين ؟ 
– نگفته بودي زود بيدارت كنيم . 
از توي تخت سريع بلند شد دوباره نگاهم به بدنش افتاد سرم و به سمت ديگه اي چرخوندم لباساش و پوشيد گفتم :
– ميري مطب ؟
– آره ديرمم شده . امروز ميري خونتون ؟
– آره . 
– پس حاضر شو ميرسونمت سر راه . 
– نه ممنون خودم ميرم توام ديرت شده . 
– گفتم ميرسونمت مُوژان . 
شونه هام و بالا انداختمو منم مانتو و شالم و پوشيدم . هول هولي صبحانه خورديم و از سيما جون خداحافظي كرديم . هر چي بهم اصرار كرد كه امروزم بمونم قبول نكردم . از خودم مطمئن نبودم كه بتونم بازم كنار رادمهر بمونم و اتفاقي نيفته ! 
سوار ماشين رادمهر شديم با سرعت رانندگي ميكرد گفتم :
– اگه خيلي ديرت شده من ميرم خودم . 
– گفتم كه ميرسونمت چرا انقدر اصرار داري خودت بري ؟
همونجوري كه از ترس تصادف دستگيره ي ماشين و چسبيده بودم گفتم :
– آخه جونم و دوست دارم ! 
لبخند محوي زد و يكم سرعتش و كم كرد . تا خونه حرفي نزديم . وقتي جلوي در خونه داشتم پياده ميشدم گفت :
– مُوژان ؟
به سمتش برگشتم و گفتم :
– بله ؟
توي چشماش چيزي بود كه من نميفهميدمش . گنگ و پرسشگر نگاهش كردم . يه كمي بهم خيره شد و بعد نگاهش و ازم گرفت و گفت :
– يكم بيشتر فكر كن . سرسري و از روي لجبازي جوابي بهم نده . واسه ي دو هفته ي ديگه رو ميگم . 
تپش قلبم بالا رفت . چه جوابي ازم ميخواست . اومدم چيزي بگم كه سريع گاز داد و رفت . 
بالاخره بعد از چند دقيقه به خودم اومدم و داخل خونه رفتم . منظورش چي بود كه گفت بيشتر فكر كن ؟ 
كلافه لباسام و در آوردم اول از همه بايد دوش ميگرفتم . 
بعد از اينكه دوش گرفتم روي مبل لم دادم و فكر كردم . مگه تصميم و به عهده ي من نذاشته بود ؟ مگه من دوستش نداشتم ؟ پس چرا بايد با لجبازي زندگيم و دوباره خراب كنم ؟ يه بار تصميم بچه گانه گرفته بودم بس نبود ؟ 
يه صدايي بهم ميگفت ” پس غرورت چي ؟ اگه پست بزنه ميخواي چيكار كني ؟ ميخواي التماسش كني تا از ايني كه هست مغرور تر بشه ؟ “
نه رادمهر اين كار و باهام نميكرد . رفتارش ضد و نقيض بود با دست پس ميزد با پا پيش ميكشيد نميفهميدم منظورش از اين كارا چيه . كلافم كرده بود . واقعا اگه بهم علاقه داشت پيشنهاد طلاق ميداد ؟ 
نفسم و پر صدا بيرون دادم و كلافه دستم و بين موهام بردم . كاش ميشد رادمهر حرفي بزنه تا بتونم تصميم خودم و بگيرم . هر روز كه ميگذشت بهش احساس وابستگي بيشتري ميكردم . دلم ميخواست بيشتر كنارش باشم . ولي وقتي يهو تبديل به رادمهر سرد و بي احساس ميشد دلم ميخواست تا جايي كه ميشه ازش دور بشم . . . 
دلم هواي مامان و بابارو كرد سريع گوشي رو برداشتم و به بابا زنگ زدم گفت كه فردا شب راه ميفتن سمت تهران . خوشحال بودم از اينكه زود برميگردن . زياد طاقت دوريشون و نداشتم مخصوصا الان كه توي شرايطي بدي قرار داشتم . كاش سوگندم ميومد تهران حداقل ميتونستم باهاش حرف بزنم . 
به نظر خودم سوگند منطقي تر و عاقل تر از من بود . گوش شنواي خوبي داشت و هميشه هم بهترين پيشنهادارو ميداد . البته بيشتر پيشنهادايي كه ميداد و معمولا من انجام نميدادم مثل همين قضيه ي عروسي ولي بعدش فهميدم كه چقدر حق با سوگند بوده . 
دلم براش تنگ شده بود ! 
براي اينكه كمتر فكر و خيال كنم به اتاقم رفتم و مشغول تميز كردنش شدم . خيلي وقت بود كه تميز كاري اساسي نكرده بودم . در كمدم و باز كردم همه ي وسايل و يه جوري چپونده بودم اون تو ! كنار كمدم نشستم و مشغول مرتب كردنش شدم . 
نگاهم به كارتي افتاد كه براي تولد احسان خريده بودم . بازش كردم و دوباره خوندمش . واقعا حسم اون موقع به احسان چي بود ؟ چرا اينجوري شده بودم ؟ انگار ورق برگشته بود . ديگه اين كارت به دردم نميخورد . پارش كردم و ريختمش دور . انگار با دور ريختن اون كارت اون يه ذره علاقه اي هم كه ته قلبم به احسان مونده بود رو هم ريخته بودمش دور ! 
چند ساعتي سرگرم كار بودم . وقتي به خودم اومدم كه صداي شكمم در اومده بود نگاهي به ساعت كردم ۴ بود . از جام بلند شدم و به سمت تلفن رفتم . براي خودم پيتزا سفارش دادم و دوباره برگشتم سر كارم . 
نيم ساعت بعد پيتزام رسيد . پولش و دادم و مشغول خوردن شدم . دوباره ترديد به دلم افتاد . شاخه گلي از توي گلدون روي ميز برداشتم و به دست گرفتم . ياد بچگيام افتادم . گلبرگاي گل و مي كندم و ميگفتم 
– طلاق ميگيرم . . . طلاق نميگيرم . . . طلاق ميگيرم . . . طلاق نميگيرم . 
به آخرين گلبرگ رسيدم :
– طلاق نميگيرم . 
مثل بچه ها ذوق كردم . ولي چيزي طول نكشيد كه ذوقم كور شد . اگه به اين چيزا بود كه الان بايد با احسان ازدواج ميكردم ! يادم نميره وقتي بچه بودم براي اينكه بفهمم احسان دوستم داره يا دوستم نداره گلارو پرپر ميكردم . هميشه هم آخرين گلبرگ دوستم داره ميشد ! چقدر خوشحال ميشدماحساسم جوري بود كه انگار خودش بهم ابراز عشق كرده . نيشخندي زدم و از جام بلند شدم . اين كارا فايده نداشت خودم بايد فكري ميكردم . . . 
تا شب انتظار داشتم كه رادمهر بهم زنگ بزنه يا سراغي ازم بگيره ولي هيچ خبري ازش نبود . از يه طرف ناراحت شدم ولي از طرف ديگه بهش حق دادم . شايد ميخواست بهم زمان بده تا فكر كنم ! روي تختم دراز كشيدم داشتم ديشب و با امشب مقايسه ميكردم . بالشم و توي بغلم گرفتم و سعي كردم بخوابم . 
مامان جيغ ميكشيد بابا با دستپاچگي سعي ميكرد ماشين و نگه داره ولي لعنتي ترمزش بريده بود داشتن تصادف ميكردن . نه يكي كمكشون كنه . خدا تو كمكشون كن . محكم خوردن به يه كاميون . بابا با سر خوني افتاده بود رو فرمون مامان هم گردنش از پنجره ي ماشين بيرون افتاده بود . بلند فرياد ميكشيدم و كمك ميخواستم ولي توي اون جاده ي سوت و كور انگار كسي نبود كه به دادم برسه . زجه ميزدم . به سختي تن نيمه جونشون و از ماشين كشيدم بيرون سرشون و تو بغلم گرفته بودم . سرد سرد بودن نبضشون ديگه نميزد . نه نبايد من و اينجا تنها ميذاشتن . با فرياد اسمشون و صدا ميزدم . تورو خدا بلند شين يه نگاه به دخترتون بندازين . مامان تو نبايد بري . تكونشون ميدادم ولي اصلا عكس العمل نشون نميدادن از خودشون . 
فريادي كشيدم و از خواب پريدم . واقعا گريه كرده بودم . صورتم خيس از اشك بود . نفس نفس ميزدم . نگاهي به اطرافم كردم وقتي مطمئن شدم كه خواب ميديدم تازه به خوابم فكر كردم . اين چه خوابي بود كه من ديدم ؟ بدنم عرق سرد كرده بود . پاهاي لرزونم و تكوني دادم و از تخت اومدم پايين . به سمت سرويس بهداشتي رفتم و به صورتم آب زدم . خدارو شكر كردم كه همش يه خواب بوده . 
ليواني آب خوردم . تازه انگار از شوك بيرون اومده بودم . ميخواستم به بابا زنگ بزنم ولي نگاهي به ساعت كردم ۳ نيمه شب و نشون ميداد . منصرف شدم و به سمت تختم حركت كردم . صبح بهشون زنگ ميزدم . 
صحنه هاي خوابم يه لحظه هم از جلوي چشمم كنار نميرفت . دلشوره ي بدي به جونم افتاده بود . 
خوابم نميبرد كاش يكي الان پيشم بود . ترسيده بودم . روي تختم نشستم و به ديوار رو به روم خيره شدم . بعد از چند دقيقه دوباره پلكام سنگين شد و خوابيدم . ولي تا صبح بارها و بارها با وحشت از خواب پريدم . 
حدوداي ۹ صبح بود كه تلفن و برداشتم سريع شماره ي بابا رو گرفتم با دومين بوق صداش توي گوشي پيچيد انگار نفسم تازه سر جاش اومده بود گفتم :
– سلام بابا . 
– سلام دختر گلم . خوبي ؟
– مرسي بابا شما خوبين ؟ مامان خوبه ؟
– آره عزيزم ما هم خوبيم . چرا دستپاچه اي ؟
– بابا ديشب خواب بد ديدم . 
– چه خوابي بابا ؟
خواب و مو به مو براي بابا تعريف كردم . خنديد و گفت :
– يه خوابي بوده حالا دخترم نگران نباش . ماشين سالم سالمه . امشب حركت ميكنيم . 
– نميشه يا الان راه بيفتين يا فردا صبح ؟ شب جاده خطرناكه رانندگي نكنين بهتره . 
– من اين همه شب رانندگي كردم چيزيم نشده . نگران نباش مُوژان . 
– حالا من خواب ديدم تورو خدا ظهر رانندگي كنين . ماشينتونم يه تعمير ببرين ترمزاش سالم باشه . 
بابا دوباره خنديد و گفت :
– باشه عزيزم . برم به مامانت بگم ظهر راه بيفتيم . 
– مامان هست اون ورا ؟ ميخوام باهاش حرف بزنم . 
– نه عزيزم مامانت نيست الان تا شب ميرسيم خونه ميتوني باهاش حرف بزني . 
– باشه پس ظهر راه بيفتينا . 
– چشم بابا . 
– پس فعلا خداحافظ . 
– خداحافظ . 
بعد از اينكه گوشي رو قطع كردم بازم اضطراب داشتم . براي جفتشون صدقه گذاشتم تا رفع بلا بشه ازشون ولي دلم آروم نميشد . كاري هم از دستم بر نمي اومد جز اينكه منتظر باشم تا بيان خونه . انقدر داشتم به خوابم فكر ميكردم كه ذهنم از همه جا پرت شده بود . 
تلفن زنگ خورد سريع به سمتش رفتم و جواب دادم . صداي گرم رادمهر توي تلفن پيچيد :
– سلام 
با همون اضطراب و دستپاچگي جوابش و دادم انگار متوجه شد چون گفت :
– چيزي شده مُوژان ؟ مضطرب به نظر ميرسي . 
– نه چيزي نشده . 
– ديشب خوب خوابيدي ؟
دوباره ياد ديشب و خوابي كه ديده بودم افتادم . با ناراحتي گفتم :
– نه ديشب خواب بدي ديدم . همش نگرانم امروز . 
– خواب ؟ واقعا به اين چيزا اعتقاد داري ؟ 
از اينكه توي اون موقعيت اينجوري حرف ميزد حرصم گرفت گفتم :
– بله اعتقاد دارم اگه كاري نداري من قطع كنم . 
– خوب حالا چرا عصباني ميشي . اگه حالت خوب نيست ميخواي بيام پيشت ؟
– نه خوبم . 
– باشه . كارم داشتي زنگ بزن . انقدرم از اين فكرا نكن . 
– باشه سعي ميكنم . فعلا 
تلفن و قطع كردم و سعي كردم خودم و با تلويزيون سرگرم كنم . زير لب صلوات ميفرستادم و از خدا ميخواستم كه سالم برگردن . ساعت انگار به كندي ميگذشت . حدوداي ساعت ۷ بود كه زنگ در خونه رو زدن . به سمت آيفون رفتم تصوير رادمهر و ديدم . خوشحال بودم كه اومده . حداقل تنها نبودم كه بشينم هي فكر و خيال كنم ! 
با ديدنش گفتم :
– سلام . از اين طرفا ؟
– سلام . با حرفاي صبحت منم دلشوره گرفتم . 
اين حرفارو با لحن مسخره اي گفت اخمي بهش كردم و گفتم :
– اگه ميخواي مسخره كني بهتره كه بري . 
خنديد و گفت :
– نه بابا مسخره چيه . گفتم تا مامانت اينا ميان پيشت باشم كه الكي سمت خرافات و خواب و اينجور چيزا نري . 
از كنارش گذشتم و به سمت آشپزخونه رفتم گفتم :
– چاي ميخوري يا قهوه ؟
– اگه زحمتي نيست قهوه . 
چه مودب شده بود ! نگاهم لحظه به لحظه روي ساعت ميچرخيد . دو تا فنجون قهوه ريختم و به پذيرايي رفتم . جلوش گذاشتم تشكري كرد و گفت :
– به بابات اينا زنگ زدي ؟
– آره 
– نگفتن كي ميان ؟
– خود بابام كه ميخواست شب بياد ولي راضيش كردم ظهر راه بيفته كه تا شب برسه خونه حداقل . 
سري تكون داد و مشغول خوردن قهوش شد . تلفن زنگ خورد از جام بلند شدم تا تلفن و جواب بدم صداي مردي از پشت گوشي مضطرب ميومد :
– ببخشيد منزل كياني ؟ 
با تعجب گفتم :
– بله بفرماييد ؟
صداي مرد مضطرب بود انگار آنتن نداشت چون مدام تلفن قطع و وصل ميشد و من به خوبي نميتونستم صداش و بشنوم . لحن عصبي و دستپاچش منو هم نگران كرده بود گفتم :
– آقا من صداتون و خوب نميشنوم لطفا يه جا برين كه من صداتون و داشته باشم . 
– ميگم شما چه نسبتي با آقاي مهران كياني دارين ؟
– من دخترشونم چيزي شده ؟ تورو خدا بگين . 
داشت اشكم در ميومد ديگه . رادمهر سراسيمه خودش و به من رسوند و كنارم وايساد ميپرسيد كيه ولي من جوابي بهش ندادم گوشم به حرفاي مرد بود . 
– راستش خانوم چجوري بگم . آقاي كياني و يه خانومي كه همراهشون بودن توي ماشين ، توي جاده تصادف كردن . 
بلافاصله كه اينو شنيدم گوشي از دستم سر خورد و من ولو شدم روي زمين . داشتم تازه حرفاي مرد و براي خودم حلاجي ميكردم . چي گفته بود ؟ بابا و مامان توي جاده تصادف كرده بودن ؟ چقدر دلم براشون شور زده بود ! اشكام روي گونم جاري شد . رادمهر سريع تلفن و گرفت و مشغول حرف زدن با مرد شد . صداش و نميشنيدم همه چي انگار توي خلا داشت اتفاق ميفتاد رادمهر و ديدم كه دستپاچه تلفن و قطع كرد و به سمتم اومد . به شدت تكونم ميداد و چيزي ميگفت ولي صداش و نميشنيدم . چشمام آروم آروم بسته شد فقط لحظه ي آخر حس كردم دست قدرتمندي من و از روي زمين بلند كرد ديگه همه جا سكوت بود و تاريكي . 
****
چشمام و كه باز كردم اتاق سفيدي نظرم و جلب كرد سرم و چرخوندم كسي توي اتاق نبود حدس زدم بايد بيمارستان باشم . بيمارستان ؟ چرا اينجا بودم ؟ يكم فكر كردم تازه همه ي اتفاقا مثل فيلم جلوي چشمم اومد . تلفن ، صداي مضطرب مرد ، خبر تصادف . . . يهو تو جام نيم خيز شدم مات و مبهوت بودم . واقعا خواب بودم يا واقعيت داشت ؟ در اتاق باز شد نگاهم گنگ روي در اتاق چرخيد . سيما جون و ديدم كه با لباس سر تا پا سياه و چشماي اشكبار به طرفم ميومد انگار مغزم فرمان هيچ كاري رو نميداد . وقتي ديد بيدارم جلو اومد و دستم و گرفت گفت :
– خوبي مُوژان جان ؟ از نگراني مردم دخترم . 
دخترم ؟ دخترم . . . دخترم . . . هي توي سرم ميچرخيد . مامانم . . . اون هميشه بهم ميگفت دخترم . من فقط دختر اون بودم . دستم و از توي دست سيما جون بيرون كشيدم و زير لب گفتم :
– مامانم مامانم . 
خواستم از روي تخت بلند شم كه سيما جون شونم و گرفت و سعي كرد مانعم بشه ولي مدام دستش و پس ميزدم انگار خدا يه قدرت خاصي بهم داده بود . گريه نميكردم ولي مات بودم . دلم ميخواست از اون بيمارستان لعنتي فرار كنم . مامان بابام كجا بودن ؟ سيما جون با چشمايي اشك بار گفت :
– مُوژان جان بخواب عزيزم . سرمت هنوز تموم نشده . حالت دوباره بد ميشه ها . نيا پايين از تختت . 
اصلا معني حرفاش و نميفهميدم فقط ميخواستم پسش بزنم . پام لبه ي تخت آويزون بود و سعي ميكردم بيام پايين ولي دستم به يه جايي گير بود . سوزشي رو حس كردم ولي برام هيچي مهم نبود . رادمهر و ديدم كه سراسيمه وارد اتاق شد سيما جون با ديدن رادمهر با التماس گفت :
– رادمهر بيا كمك ميخواد بياد پايين . 
رادمهر نگاهي به دستم كرد و نزديكم اومد سيما جون نتونست خودش و كنترل كنه از در رفت بيرون . رادمهر من و گرفت و مثل پر كاهي دوباره روي تخت خوابوند . زورم بهش نميرسيد كه دستاش و پس بزنم . با اخماي تو هم گفتم :
– ولم كن ميخوام برم . 
– كجا ميخواي بري ؟ نگاه كن با دستت چيكار كردي . بخواب الان سرمت تموم ميشه . 
بازم تقلا ميكردم حرفاش و نميفهميدم :
– ميگم ولم كن . مامان . مامان 
بلند فرياد ميزدم . رادمهر دلسوزانه نگاهي بهم انداخت و گفت :
– آروم باش عزيزم . ميبرمت پيشش تو فقط آروم باش . 
هنوزم دستام توي دستاي قدرتمندش بود دوباره با فرياد گفتم :
– ولم كن لعنتي اگه بابام بفهمه دستام و گرفتي مياد تلافيش و سرت در مياره . بذار برم . 
حس كردم حلقه ي اشكي توي چشماي رادمهر نشست آروم تر از قبل گفت :
– باشه . تو فقط الان آروم باش . 
– مامان ، بابا . 
دو تا پرستار اومدن توي اتاق انگار فرشته ي نجاتم و ديده باشم بلند گفتم :
– من و از دست اين نجات بدين . نميذاره من برم پيش مامان و بابام . 
5/5 - (1 امتیاز)

Check Also

رمان موژان من پارت ۱۵

– نخير راست گفتم .  حالا نوبت سوگند بود كه بطري رو بچرخونه . اين …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.