رمان من یک بازنده نیستم پارت ۵۰

 

 

-یکم بخاری رو زیاد کن.
بخاری درون اتاق را زیاد کرد.
فردین در حالی که دور پایین تنه اش حوله پیچانده بود بیرون آمد.
موهایش خیس بود و قطرات آب از موهایش به سمت پایین می آمد.
-سرما می خوری.
فردین خودش را روی تخت رها کرد.
هر دو پایش آویزان بود.
-اتاق گرمه.
بالای سرش نشست.
-پاشو لباساتو بپوش.
-زنمی، برام لباس بیار.
بدون اینکه گارد بگیرد از تخت پایین آمد.
از درون کمد یک تی شرت سفید رنگ به همراه شلوارک چهار خانه ی قرمز بیرون آورد.
آنها را مقابلش گرفت.
-بیا اینارو بپوش.
فردین به انتخاب هایش نگاه کرد.
بد نبود.
حداقل برای خوابیدن فوق العاده راحت بود.
لباس ها را گرفت و همان جا جلوی شادان پوشید.
شادان هم رو نگرفت.
قبلا دیده بودش.
دیگر از چه چیزی رو می گرفت.
-باید با هم حرف بزنیم.
شادان بالش را به تاج تخت تکیه داد.
خودش هم به بالش تکیه زد و گفت: سراپا گوشم.
فردین موهایش را شانه کرد.
ولی فایده ای نداشت.
چون نم داشت باز روی پیشانیش می ریخت.
-ازدواج ما قراردادی نیست.
-متوجه نشدم.
-عین این فیلما و داستانا نیست که بگم ازدواج کردیم ولی اتاقمون جدا، نه دست به من نزن، همخونه باشیم و این حرفا….
-من همچین حرفی نزدم.
-عالیه، چون ابدا همچین قصدی ندارم.
-من میدونم ازدواج کردیم…
کنار شادان به تاج تخت تکیه زد.
-می خوام زندگی کنم شادان، کنار زنی که از ته دلم دوسش دارم….
دوباره همان خنکی که حس کرده بود به سراغش آمد.
-چندین سال زور زدم که مال من بشی…
-آخرش هم بردی.
-مسابقه نبود که برد و باخت داشته باشه، می دونم همه چیز با زور بوده، ولی همه اش بخاطر دلم بوده.
-دل خودت نه من!
فردین رک پرسید: تو منو دوس نداری؟

شادان رو گرفت.
ابدا نمی خواست به این سوال جواب بدهد.
-جوابمو بده.
-جبورم نکن.
فردین بازویش را گرفت.
-نمی خوام تو باورم باشه که زنم دوسم نداره.
از اینکه می گفت زنم حس تعلق قشنگی درون دلش می نشست.
مالکیتش را دوست داشت.
دست فردین دور شانه اش حلقه شد.
-شادان!
دلش هری ریخت.
بهمن هم به این سرعت پایین نمی آمد.
-همیشه دوست داشتم، ولی تو با سارا…
-تموم شد.
-می دونم.
یاد شب عقدشان که می افتاد دلش پُر می شد.
-من خیلی اذیت شدم فردین.
فردین پیشانیش را بوسید.
-تا آخر عمرم شرمنده ی اون شبم.
-هیچ وقت نشد عاشق مازیار بشم، خودش اینو خوب می دونست، معتقد بود عشق و علاقه ی خودش برای زندگیمون کافیه، ولی نبود، کافی نبود…
اسم مازیار که می آمد سبز چشمانش چمنی می شد.
چقدر از این بشر بدش می آمد.
-دیگه نمی خوام اسم مازیار بیاد.
-نمیاد، ولی یه چیزایی رو دلم سنگینی می کرد.
دستان فردین دورش محکمتر شد.
-همه شو حل می کنم.
با صداقت تمام گفت: ممنونم که مجبورم کردی اینجا کنارت باشم.
-زبون خوش که حالیت نبود.
شادان با مشت به سینه اش کوفت.
فردین خندید.
-تو بی نهایت قلبی منی دختر.
“و عاشق‌تو بودن «اولین و ضروری‌ترین»
کار هرروز من است، خواه از
هفت صبح یا لنگ ظهر که اعتیادِ محبت
کردنِ به تو و وجودت، دچار شدن است!
از جنس بهترین دچارها و خوب…” هنرمند ناشناس
شادان چرخید رو رویش چنبره زد.
روی شکم فردین نشست.
-می خوام بهت تجاوز کنم.
صدای قهقه ی فردین اتاق را پُر کرد.
-دیوونه ای دختر.

-می خندی؟
فردین با حرص او را روی تخت پرت کرد.
نوبت فردین بود که رویش چنبره بزند.
کمرش را کمی قوس داد.
جوری که شادان زندانیش بود.
مستقیم به چشمان رنگی شادان نگاه کرد.
رنگ چشمانشان با کمی تفاوت شبیه همدیگر بود.
ولی چشمان شادان رنگ خاصی بود.
آدم را می گرفت.
جوری که دست و پایت گم می شود.
دلت یک هو سرد وگرم می شود.
نمی فهمی زمستان است یا چله ی داغ تابستان.
می خوای شیرجه بزنی میان عشق و آنقدر دست و پا بزنی که یک دل سیر، سیر شوی.
ولی تا نگاهش را می گیرد…
زمستان تمام قوا حمله می کند.
غافلگیری بی پدر و مادریش پیش کش!
باید سگ جان باشی که نمیری.
وگرنه جان دادن هم کم است.
-یه روزایی وقتی سوئد بود برای دیدن چشمات جون می دادم، دل دل می کردم زنگ بزنم صداتو بشنوم، خودمو تا یکی دو هفته بیمه کنم، ولی گفتم شوهر داری، زنگ بزنم که چی؟ از چی حرف بزنم اصلا…
ته گلویش بغضی مردانه پرچم به اهتزار درآورد.
شادان هم بغض زده نگاهش کرد.
-ببخشید.
-نگفتم که ته اش ببخشید بگی، یه چیزایی سر دل آدم می مونه، نگی میمیری.
-درست میشه!
-درست شد.
پیشانی شادان را بوسید.
-دیگه دارمت.
-خیلی اذیتت کردم؟
فردین لبخندی با بدجنسی زد و گفت: سعی می کنم ببخشمت.
-بدجنس!
-دارم باهات راه میام.
شادان گوشش را کشید.
-نکن زن، می خورمتا.
شادان دستش را دور کمر فردین حلقه کرد.
-چیو می خوای امشب فتح کنی وقتی چند وقت پیش فتحش کردی؟
-ناشناخته هات زیاده عزیزم.
این بار شادان بود که بلند خندید.
فردین سرش را درون گردنش برد و بوسیدش.
-خیلی می خوامت.
شادان کمرش را نوازش کرد.

-چون من خاصم.
-بر منکرش لعنت!
حوله از پایین تنه اش باز شد.
دستش سمت یقه ی شادان رفت.
“برای فتح یک زن، نه آواز قناری می خواهی نه، مجنون بودن…
بیا بنشین…
سرت را روی پاهایش بگذار…
او حرف بزند و تو با انگشتان دستانش ور برو…
او حرف بزند و تو تایید کنی…
او حرف بزند و تو گل های دامنش را بشماری…
آن وقت است که فتح کردنت از بزرگترین فتوحات تاریخ می شود.”
شادان میان تنش نفس کشید.
با لحظه به لحظه اش همراهی کرد.
با نفس هایش آه کشید.
انگار که مدام جان بدهد و زنده شود.
شاهکار لحظه ها بود.
این بار پای عشق در میان بود.
نه زوری بود نه هوسی…
همه چیز از جایی شروع شد که شادان داشت عاشقی می کرد.
فردین، فرهادی بود عاشق!
وقتی کنار همدیگر دراز کشیدند، لبخند روی لب هر دو بود.
فردین انگشتانش را میان انگشتان دست شادان حلقه کرد.
-فکر می کنی دوقلو میشن؟
شادان متعجب نگاهش کرد.
-چی میگی؟
-بچه هامون؟
نیمخیز شد و نگاهش کرد.
-دلتو واسه بچه نمک نزن، من حالا حالاها بچه نمی خوام.
فردین فقط لبخند زد.
می گفت بچه نمی خواهد اما همه چیز که دست او نبود.
-باشه!
شادان با شک و تردید نگاهش می کرد.
کنار فردین دراز کشید.
ملاف را تا زیر چانه اش بالا کشید.
-یه چیز شیرین می خوری برات بیارم؟
-آبمیوه آره!
فردین از تخت پایین آمد.
لباسش را پوشید.
به سمت سرویس رفت.
بیرون که آمد شادان در فکر بود.
درک کردن یک زن سخت ترین کار عالم بود.
آن هم زنی شبیه شادان!

با رفتن فردین، شادان هم بلند شد و لباس پوشید.
باید به حمام می رفت.
ولی امشب حوصله اش را نداشت.
فردا صبح که بلند می شد حتما دوش می گرفت.
دوباره روی تخت دراز کشید.
ناخودآگاه دستش را روی شکمش گذاشت.
همسر مازیار که بود با تمام اشتیاقی که مازیار برای بچه دار شدن داشت، او هیچ سعی نکرد.
مدام فکر می کرد زود است.
زود هم بود.
سنی نداشت که بخواهد بچه دار شود.
ولی الان که زن فردین بود قضیه کمی فرق داشت.
الان بدنش آمادگی داشت.
سنش هم برای بچه دار شدن مناسب بود.
ولی هنوز تردید داشت.
ترجیح می داد کمی از زندگی مشترکشان بگذرد.
فردین از بیرون عالی بود.
ولی از درون هنوز نمی شناختش.
تا وقتی به ثباتی که می خواست نمی رسید نمی خواست بچه دار شود.
فقط امیدوار بود فردین این موضوع را درک کند.
با آمدن فردین زود دستش را روی شکمش برداشت.
لبخند زد و گفت: ممنون.
-چیز دیگه ای نمی خوای؟
-نه ممنونم.
لیوان آبمیوه را از فردین گرفت.
روی تخت نشست.
فردین هم کنارش لم داد.
-فردا رو چیکار کنیم؟
-نمی دونم.
-بریم ماه عسل؟
شادان ذوق زده نگاهش کرد.
عروسی که نگرفتند.
حداقل ماه عسل می رفت.
-البته، کجا بریم؟
-وقت داری؟ منظورم شرکته؟
-آره، برای خودم مرخصی رد می کنم.
-عالیه!
-خب کجا بریم؟
-هنوز نمی دونم، باید براش برنامه ریزی کنم.
شادان آبمیوه اش را تا نیمه خورد و گفت: هر جا باشه میام، فقط یه جای گرم باشه اصلا نمی خوام برم تو برف و بارون.
-میریم جنوب.
بعد انگار چیزی یادش آمده باشد.
-بریم بوشهر، خونه ی پدریت؟

چشمان شادان ستاره باران شد.
آب میوه را روی عسلی کنار دستش گذاشت.
-وای خیلی خوبه، بیشتر از یه سال نرفتم سر بزنم.
-پس فردا صبح ساکتو بچین میریم.
دست فردین را گرفت و فشرد.
-خیلی خیلی ممنونم.
فردین خندید و گفت: نمی دونستم اینقد ذوق زده میشی وگرنه زودتر پیشنهاد می دادم.
-دیوونه!
-بخواب عزیزم، فردا خیلی کار داریم.
شادان چراغ کنار دستش را خاموش کرد.
درون آغوش فردین خزید.
فردین هم محکم بغلش کرد.
-شب بخیر.
*****
-آره مامان.
-آخه بدون خبر؟
برگشت و به فردین چشمک زد.
-مامان ماه عسله دیگه.
فردین کنار پمپ بنزین توقف کرد.
-با ماشین میرین؟
-آره، فردین می خواست بلیت هواپیما بگیره، ولی من گفتم با ماشین خودمون بریم، مسیرو هم ببینیم.
-کار خوبی کردین فقط خیلی مواظب باشید.
-چشم، چیزی لازم ندارین؟
-نه عزیزم، حسابی خوش بگذرونین.
-حتما.
تماس را قطع کرد و پرسید: چرا وایسادی؟
-می خوام بنزین بزنم، سرویس بهداشتی هم هست، اگه می خوای برو.
-وای خوب شد گفتی.
فردین ماشین را جلو برد تا بنزین بزند.
شادان هم تند پیاده شد وبه سمت سرویس بهداشتی رفت.
وقتی دوباره راه افتادند ساعت ۱۱ ظهر بود.
-کاش یه چیزی برای رقیه و بقیه می گرفتیم.
-سر راهمون شهر و روستا زیاده عزیزم، هر چی خواستی بخر.
سفر کردن با فردین را بی نهایت دوست داشت.
برای هیچ چیزی گیر نمی داد.
همه چیز برایش راضی کننده بود.
دست برد و پخش را روشن کرد.
-تو فلشت آهنگ خوب داری؟
-نمی دونم گوش کن ببین دوس داری؟
-یه دو تا آهنگ بندری حالمو جا میاره.
فردین خندید.
-دختر بندری!

-من به بندری بودن خودم افتخار می کنم آقا.
-بر منکرش لعنت خانم.
آهنگ ها را آنقر زیر و رو کرد تا یک آهنگ بندری از سندی پخش شد.
به محض اینکه بنزین زدند از پمپ بنزین گذشتند، شادان شروع کرد رقصیدن.
جیغ می زد و دستانش را در هوا تکان می داد.
-آروم بگیر دختر.
-به تو چه؟ می خوام خوش بگذرونم.
فردین فقط می خندید.
عاشق این کارهایش بود.
انگار شادان ۴ سال پیش برگشته بود.
همان شور و انرژی سابق!
شادان را اینگونه می پرستید.
عاشقش بود.
برای همین با او همنوا شد.
با یک دست فرمان را گرفته بود و با دست دیگرش می رقصید.
انگار انرژی بیشتری به شادان تزریق شد.
بیشتر از قبل خودش را تکان داد.
یکهو عین دیوانه ها داد زد: عاشقتم شوهر دوست داشتنی من!
وسط زمستان چرا همه جا به بهار نشست؟
فردین با ذوق نگاهش کرد.
-منم عاشقتم دختر دیوونه.
جاده خلوت بود.
وسط هفته بود.
غیر از تک و توک ماشین های سنگین ماشین های سبک درون جاده نبودند.
فردین هم با سرعت اما احتیاط کامل می رفت.
شادان روسریش را درآورد.
موهایش که باز شده بود را دم اسبی بست.
فردین روی فرمان ضرب گرفته بود.
با آهنگ های شادی که پخش می شد هم خوانی می کرد.
حدود یک ظهر کنار یک کبابی بین راهی توقف کردند.
هوا به شدت سرد بود.
از مسیر یاسوج رفته بودند.
جاده ها از برف سفیدپوش بود.
شادان کمی سرمایی بود.
برای همین درون کبابی روی یک تخت نشستند و از خیر تخت های بیرون گذشتند.
فردین سفارش جوجه برای هر دویشان را داد.
شادان پاهایش را دراز کرد.
خسته شده بود.
فردین هم به پشتی گرد پشت سرش تکیه زد.
-جای قشنگیه؟
-آره، اگه بهار بود خیلی قشنگتر بود.
-عزیزم داریم میریم سمت بهار جنوب.
-وای نگو، الان اونجا بخاطر بارندگی زیاد حسابی خوشگل و سبزه.
-بریم ببینیم.
-هیجان زده میشی.
-صددرصد.
از تلویزیون کاتدی کوچکی که بالای گذاشته بودند فیلمی در حال پخش بود.
به نظر می رسید سی دی در دستگاه پخش باشد.
یک فیلم طنز بامزه بود.
شادان خودش را به فردین چسباند.
-فیلمو ببین بامزه است.
-بیخود نبین، تا ناهارمونو بخوریم نصف فیلم هم نگذشته، تو ذوقت می خوره تا آخر نبینی.
راست می گفت.
اما سرگرمش می کرد.
طولی نکشید که شاگرد کبابی سفره یک بار مصرف برایشان پهن کرد.
ریحان و پیاز و نان آورد.
نوشیدنی هم نوشابه سفارش دادند.
فردین می ترسید با خوردن دوغ خوابش ببرد.
سیخ های کباب را لای نان برایشان آوردند.
شادان فورا تکه ای از گوشت سینه ی کباب شده را درون دهان گذاشت و گفت: وای چقدر گشنمه.
-نوش جانت عزیزم.
شادان با گوشیش از آن حالتشان چند تا عکس گرفت.
ناهارشان با حرف های متفرقه خورده شد.
فضای درون کبابی گرم بود.
ولی نه آنقدر که شادان نلرزد.
آخر هم زود ناهارش را خوردن به سمت ماشین دوید.
فردین هم پول غذا را حساب کرد و بیرون آمد.
شادان جلوی بخاری ماشین لم داده بود.
پلک هایش روی هم بود.
لبخند زد.
پشت فرمان نشست.
-بزنیم بریم بانو؟
-بریم مای کینگ!
فردین استارت زد و حرکت کرد.
هنوز حدود ۵ ساعت راه داشتند.
باز هم خوب بود که خبر داده بودند دارند می آیند.
سرراه از بازارچه های محلی یاسوج کمی خرید کردند.
شادان نمی خواست دست خالی برود.
خصوصا که رقیه صاحب بچه شده بود.
دست خالی رفتنش زشت بود.
حدود غروب بود که بلاخره رسیدند.

-لعنتی چقدر مسیرش طولانیه.
فردین دست دور کمرش انداخت و به سمت داخل هدایتش کرد.
-یکم دراز بکشی سرحال میای.
آب و هوای جنوب با اصفهان زمین تا آسمان فرق داشت.
سرد بود.
ولی نه به شدت و اندازه ی اصفهان.
یک سردی مطبوع!
به نظر می رسید روز قبل باران بارید.
چون زمین نم داشت.
رقیه با اسفند دود کرده به استقبالشان آمد.
دستش را جلوی دهانش گذاشت و هلهله کرد.
شادان با خجالت خندید.
-نکن دختر، حالا همه ی همسایه ها میان بیرون ببینن چه خبره؟
رقیه با ذوق گفت: عروس و دوماد اومدن، چرا کِل نزنم؟
اسفند را دور سرشان چرخاند.
-از چشم بد دور باشین ایشالا.
فردین در را کمی به عقب هول داد و داخل شدند.
حیاط عین همیشه سرسبز و پر از گل و بوته بود.
درخت پرتقال با پرتقال های نارنجی رنگش چشمک می زد.
چند تا درخت نخل هم ته حیاط بود.
شادان نفس عمیقی کشید.
بوی بهار می آمد.
-مرغ و خروسام در چه حالن رقیه؟
-خوب، سرحال، جمعیتشون هم بیشتر شده.
چشمان شادان برق زد.
-فردا میرم می بینمشون.
فردین لبخند زد.
جان به جان این دختر کنند به اینجا تعلق داشت.
نه شهری که پر از دود و دم بود.
-بریم داخل براتون یه چای بیارم خستگی از تنتون بره.
-خدا خیرت بده.
همراه با فردین از پله های سیمانی جلوی در بالا رفتند.
داخل خانه شدند.
عین همیشه بوی گلاب می آمد.
رقیه همیشه خانه را پر از بوی خوش گلاب می کرد.
فوری یکی از بالش های گرد را آورد و لم داد.
خوب بود که این خانه همانطور سنتی باقی مانده بود.
بدون مبل و میز و این دنگ و فنگ ها!
فردین کنارش نشست.
فورا گوشیش را چک کرد ببیند خبری شده یا نه؟
بخاری نفتی وسط خانه بود.
کمی بوی نفت می آمد.

ولی این نوستالوژی های دوست داشتنی را به شدت دوست داشت.
کاش وقتی هوا روشن بود رسیده بودند.
شب را اصلا دوست نداشت.
هرچند که شب اینجا هم قشنگ بود.
هوای تمیز و صاف!
-چقدر دلتنگ اینجا بودم فردین!
فردین گوشیش را کنار گذاشت.
خودش را به سمت بخاری کشاند.
دستانش را روی بخاری گرفت تا گرم شود.
-اینجا حس خوبی میده به آدم.
-میشه خیلی اینجا بمونیم.
-البته.
-ممنونم عزیزم.
صدای رقیه آمد که اعلام حضور می کرد.
-بیا داخل رقیه جان.
رقیه در را کمی هول داد و با سینی چای داخل شد.
-بفرمایید، خستگیتونو در کنید.
-گشنمه رقیه، شام چی داریم؟
-مرغ محلی براتون کشتیم.
شادان لب گزید.
-نگو، می دونی از کی نخوردم؟
-نوش جانتون.
سینی را مقابلشان روی زمین گذاشت.
شادان از درون سینی لیوان چای را برداشت.
-دستت درد نکنه.
رقیه سر تکان داد و از اتاق بیرون رفت.
فردین هم لیوان چایش را برداشت.
-چه چای خوش رنگی.
-رقیه خیلی زبر و زرنگه!
-معلومه.
کمی از چای را با قند خورد.
قند را به هر چیزی ترجیح می داد.
شادان خودش را کنار فردین کشاند.
انگار دلش منتظر این صیغه ی عقد بود.
جوری احساس خوشبختی می کرد که هرگز تا این حد خوشبخت نبود.
شعله های زرد بخاری به نرمی می سوخت.
-خوابم میاد فردین!
سرش را روی شانه ی فردین گذاشت.
-ای جانم، بذار شامتو بخور، امشب زود می خوابیم.
-از فردا کلی وقت دارم این اطراف بچرخم.
-صددرصد عزیزم.
لیوان خالی شده ی چایش را درون سینی گذاشت.

*****
-نباید یه خبر به ما می دادی؟
هنوز درون رخت خواب بود.
ولی فردین درون حیاط بود و با شوهر رقیه حرف می زد.
صدایشان را می شنید.
کش و قوسی به تنش داد و نیم خیز شد.
-اول صبح ها فربد.
-به درک، شوهر کردی پرو شدی.
خندید.
-مگه نمی خواستی شوهرم بدی کافر؟
-خودت زرنگ تر بودی.
-تا چشت درآد.
-کشتمت شادان، رفتی بوشهر چه غلطی کنی؟
-اومدیم عسل بخوریم جای شما خالی.
فربد مکث کرد.
-الاغ دلم تنگ میشه برات.
-اوه انگار رفتم سفر قندهار، بابا چند روزه میام.
-خب می گفتی ما هم میومدیم.
-با زن حامله ات؟ بعدم عزیزم اومدم ماه عسل یه لشکر آدم رو قرار نبود دنبال خودم بکشونم.
-کوفتت بشه.
-نوش جونم.
صدایش را نازک کرد و کشید.
-کاری نداری دیگه؟
درون رخت و خوابش نشست.
-نه به همه سلام برسون.
-سلامت باشی.
تماس را قطع کرد و بلند شد.
روسریش را برداشت و روی موهایش انداخت.
از اتاق بیرون آمد.
نور صبحگاهی حالش را جا می آورد.
درون بهارخواب ایستاد و با لبخند سلام داد.
فردین با عشق برگشت و نگاهش کرد.
-سلام عزیزم.
شوهر رقیه مرد خجالتی و سربه زیری بود.
بدون اینکه نگاهش کند سلام کرد و خوش آمد گفت.
دیشب که رسیدند خانه نبود و ندیدنش.
شادان دمپایی های جلوی در را پوشید.
شوهر رقیه هم با اجازه گفت و رفت.
شادان از پله ها پایین آمد.
تند تند نفس می کشید.
انگار می ترسید هوا کم بیاورد.
فردین با دیدنش به خنده افتاد.

-نترس عزیزم اینجا چیزی تموم نمیشه که داری تند تند نفس می کشی.
شادان چشم غره ای به او رفت.
به سمت باغچه راه افتاد.
گل های آهار و جعفری و لادن همگی به گل نشسته بودند.
رزها هم امپراتوری خودشان را داشتند.
این وسط چشمش به نرگسها افتاد.
خودش پیازشان را کاشته بود.
ولی در تمام این چند سال گل ندادند.
عجیب بود که امسال به گل نشسته اند.
این گل دهی زیبا را دوست داشت.
فردین یکی از رزهای قرمز را که شکفته بود را از شاخه جدا کرد.
به شادان نزدیک شد و از کنار روسریش درون مویش فرو کرد.
شادان با لبخند نگاهش کرد.
فوری قری به کمرش داد و گفت: جذاب شدم؟
-شما جذاب بودی خانم.
رقیه از آشپزخانه ی بیرون از ساختمان خارج شد.
-صبحونه رو می چینم کنار بخاری.
-باشه عزیزم.
با چشمانی درشت گفت: رو بخاری نون گرم می کنیم.
-دیوونه ای تو دختر.
چقدر تغییر ۱۸۰ درجه ایش را دوست داشت.
این شادان با شادان قبل عقدشان زمین تا آسمان فرق داشت.
این زن را با تمام جانش دوست داشت.
از وقتی از سوئد برگشته منتظر رو شدن همین شادان بود.
دختری که مدام می خندید.
شاد بود.
از چیزی نمی ترسید.
کاری به حرف مردم نداشت.
خودش بود و دنیای پاک و زیبای خودش!
چطور می شد از این بانوی جذاب گذشت؟
-امروز ناجور خوشگلی.
شادان با عشوه دست دور کمرش انداخت.
-می خوای بگی خوشگل شدم؟
-بودی!
شادان کمی هولش داد و گفت: بیا بریم سراغ مرغ و خروس های من.
-می خوای با خودمون ببریمشون اصفهان.
-مسخره.
فردین با صدا خندید.
آقا باقر به نظر میرسید مرغدانی را کم تعمیر کرده باشد.
اطرافش گچ کاری داشت.
یک سایبان جدید هم زده بود.
درخت لیمو ترش کوچکی هم جدیدا کاشته بود.

عین همان روز اولی که دیده بودش، دامن چین دارش را کمی بالا گرفت و وارد مرغدانی شد.
به عمد اینجا که می آمد دامن های بلند و چین دار می پوشید.
با بلوز های زرق و برق دار.
انگار می خواست واقعا حس کند که اینجاست.
درون شهر خودش!
جایی که واقعا متعلق به آنجا بود.
فردین کنار در مرغدانی ایستاد.
مرغ ها با دیدن شادان شروع کرده بودن به هیاهو و سرو صدا.
انگار متجاوزی حمله کرده باشد.
شادان هم به عمد دنبالشان می کرد.
یکی دو تایشان روی تخم خوابیده بودند.
خروس بیچاره اول از همه از مرغدانی بیرون زد.
از دست این دختر شیطان هیچ کس در امان نبود.
شادان با خنده به سمت فردین برگشت.
-بیا داخل، فک کنم امروز تخم مرغ محلی داریم.
-اینقدر این بیچاره ها رو اذیت نکن.
-بعد یه سال دارن منو می ببینن.
-رفع دلتنگی کردی حالا بیا بیرون.
-هنوز تموم نشده.
-امان از دست تو.
همان جا ایستاد و فقط نگاهش کرد.
کار دیگری نمی توانست انجام بدهد غیر از نگاه کرد.
اصلا مگر می شد از این صحنه گذشت؟
دختری که می خندید.
انگار هیچ دغدغه ای ندارد.
شادی از تک تک اجزای تنش می ریخت.
دست هایش در هوا پیچ و تاب می خورد.
ردیف سفید دندان هایش جوری میان خنده های کودکانه اش به نمایش در می آمد انگار بهترین خبر دنیا را شنیده.
از هیچ کدام این ها نمی شد گذشت.
چهارسال جان کند تا باز هم این صحنه را ببیند.
وقتی که فقط اوست و دنیای خاص شادان!
از اول هم عاشق همین دختر دهاتی شد.
او دختر شهری نمی خواست.
همین دختر با دامن چین دار و پیراهن زرق و برق دارش دل و دینش را برده بود.
“کلاغ قصه ی ما که رسید.
جایش هم امن است…
تو هم میان بازوان من امن ترین نقطه ی این شهر را داری…
لطفا بیشتر بخند.”
شادان دوباره به سمتش برگشت.
از بس ورجه ورجه کرده بود نفس نفس می زد.
-گشنم شد.
فردین دستش را دراز کرد.

-بیا بریم صبحانه بخوریم خانم، تو که دست از سر این بیچاره ها برنمی داری.
شادان دستش را میان دست فردین گذاشت.
-تازه رسیدم بهشون.
-می خوای یه چند تا گاو و گوسفندم بگیریم بیاریم اینجا؟
شادان مشتی به بازویش زد.
-می زنم نصفت می کنما…
-ترسیدم بابا.
شادان بلند خندید.
رقیه که سفره ی صبحانه را انداخته بود با دیدنشان که از مرغدانی بیرون آمده اند صدایشان زد.
-بفرمایید صبحونه.
شادان دست فردین را کشید.
-بیا چند تا گل بچینیم.
خودش خم شد.
دسته ای از گل های رنگارنگ چید.
دخترک لطیف وجودش به خروش آمده بود.
شیطنت می کرد.
عاشقانه دور خودش می چرخید.
بلند بلند می خندید.
شاد بود.
شاد بود.
شاد بود.
همین و تمام!
فردین دست دور شانه اش انداخت.
از پله های سیمانی بالا رفتند.
بوی تخم مرغ سرخ کرده می آمد.
عطر چای تازه دم اول صبح هم که جای خودشان.
سفره رنگین بود.
هر چیز محلی که دم دست بود را رقیه آورده بود.
-نوش جونتون!
-ممنونم رقیه جان.
رقیه سر تکان داد و از اتاق بیرون رفت.
شادان فوری از قوری روی بخاری برای خودش و فردین چای ریخت.
فردین لقمه ای خورد و گفت: برنامه ات برای امروز چیه؟
-بریم کوچه باغ های پشت خونه؟
-فکر خوبیه، به فامیل می خوای سربزنی؟
-روزهای دیگه.
چایش را مزمزه کرد.
-عجب مزه ای داره.
فردین لقمه ی درشتی گرفت و به دستش داد.
-بخور خیلی لاغری.
-خوش اندامم.
-نوچ، لاغری، زن باید یکم تپلی باشه هی نیشگونش بگیری.

شادان گازی به لقمه اش زد و گفت: من از چاقی متنفرم.
فردین موهایش را که باز دورش ریخته بود را کشید.
-تو چاق هم بشی خوشگلی خره!
شادان برایش شکلکی در آورد.
-بچه گول می زنی؟
فردین خندید و برای خودش لقمه گرفت.
-بخور زود بریم قدم بزنیم.
-مهلت بده دختر.
شادان دوباره برای خودش چای ریخت.
-مهلت میدم، فقط دلتنگ اینجام.
-اگه این همه که دلتنگ اینجا بودی تو این چهارسال دلتنگ من می شدی حالا چند سال پیش زنم می شدی.
چای که شادان در حال مزمزه اش بود درون گلویش پرید.
مات به فردین نگاه کرد.
گاهی وقتی حرف دلش را به زبان می آورد دیوانه می شد.
-نمی دونستم هنوز دلت پُره.
-نه بابا، گاهی میاد تو ذهنم.
شادان با لبخند زوری سر تکان داد.
چایش را پایین گذاشت.
-من سیر شدم میرم آماده بشم تا بیای.
فردین کلافه نگاهش کرد.
نباید این حرف را می زد.
همه چیز تمام شده بود.
گفتن از قبل هیچ چیزی را حل نمی کرد.
حتی دلش هم آرام نمی شد.
بی میل به سفره ی رنگین مقابلش نگه کرد.
دیگر دوست نداشت چیزی بخورد.
از جایش بلند شد.
صدای شادان نمی آمد.
به سمت اتاق خواب سابق شادان در این خانه رفت.
دیشب را درون همین خانه خوابیده بودند.
در زد و منتظر ایستاد.
-بیا تو.
در را باز کرد و داخل شد.
شادان داشت شلوارش را تعویض می کرد.
با لباس زیر قرمزش پشت به او ایستاده بود.
-ناراحتی؟
شادان به سمت لباس هایش که درون کمد آویزان کرده بود رفت.
شلوار جینی بیرون کشید.
-نه!
-ولی اینطوری به نظر نمی رسه.
شلوار را پوشید و دکمه اش را بست.
فردین پشت سرش ایستاد.

 

3.5/5 - (4 امتیاز)

Check Also

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸۳

  -دست خودم نیست، بریدم بخدا. درکش می کرد. وقتی به بن بست برسی دقیقا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.