رمان من یک بازنده نیستم پارت ۲۶

 

 

از پنجره به بیرون نگاه کرد.
هر نیم ساعت می آمد و خبری از فردین نمی شد.
کارش این همه طول کشید؟
صدای در اتاقش توجه اش را جلب کرد.
_بفرمائید.
در باز شد و فربد با لبخند همیشگی اش داخل شد.
_خوبی؟
شادان لبخند زد و گفت:بیا داخل، دلتنگت بودم.
فربد داخل شد و در را پشت سرش بست.
_چرا نمیای دیدنم؟
شادان با طلبکاری گفت:آخه تو، تو خونه می مونی؟
فربد خندید.
_بیا بشین ببینم
هر دو روی زمین نشستند.
_انگار بی قراری!
شادان فورا گفت:نه بابا، بی قرار چی باشم؟
_نمی دونم.
_تو فکر اینم برم خرید.
فربد دستش را گرفت و گفت:با هم میریم.
_تو چرا اینقد خوبی آخه؟
_چون تو به یه دوست احتیاج داری.
دست فربد را فشرد و گفت:واقعا بهت احتیاج دارم.
حواسش هنوز هم به حیاط بود.
پس چرا نمی آمد؟
_فردا بریم خرید؟
_بریم، میخوام واسه دانشگاهم چندتا چیز بخرم.
_میخریم.
شادان با کنجکاوی پرسید:اون روز چی شد؟
فربد فقط لبخند زد.
_زیاد مهم نبود.
_ولی هست چون تو فکرشی.
فربد دستش را تکان داد و گفت:برو لپ تاپتو بیار پوکر بزنیم، هرکی برنده شد فردا باید مهمون کنه.
شادان لبخند زد و قری به گردنش داده گفت:می دونی که نمی تونی شکستم بدی.
_کری نخون، بیار بازی کن.
شادان بلند شد.
لب تابش را آورد و روشن کرد.
همیشه با فربد پوکر بازی می کرد.
معمولا هم برنده میشد.
اگر فربد مسر نمی شد.

 

اینبار هم کری خواندنشان که بالا گرفت فروزان به سراغشان آمد.
این بازی حواس شادان را از پنجره و حیاط و فردین گرفت.
آخر هم فربد پوکر را برد.
شادان مشتی به بازویش زد و گفت:جر زدی.
فربد حق به جانب گفت: بیخود یه چیزی تو پاچه من نذار.
شادان بدون اینکه رحم کند به جانش افتاد.
با مشت و لگد به سر و شانه و دست و پایش می زد.
فربد ادای جیغ زدن را در می آورد و می خندید.
شادان که خسته شد عقب کشید.
فربد کش و قوسی به تنش داد و گفت:تا نکشتیم برم بخوابم، چیزی از تو بعید نیست.
شادان توجهی به او نکرد.
فربد از جایش بلند شد و گفت:شبت بخیر.
شادان کف اتاق دراز به دراز افتاد و گفت: شب بخیر.
فربد لبخندی خرج کرد و از اتاق بیرون رفت.
شادان با خستگی بلند شد و به سراغ پنجره رفت.
نیامد.
ساعت از یک شب هم گذشت.
یعنی اتفاقی برایش افتاده؟
کاش زنگ می زد.
اما اگر جواب نمی داد؟
یا مسخره اش می کرد؟
داشت کم کم دیوانه می شد.
اصلا به درک!
نیامد که نیامد.
مهم نبود.
باید می خوابید.
اگر خیلی برایش مهم بود خودش زنگ می زد دیر آمدن یا نیامدنش را اطلاع می داد.
روی تختش دراز کشید.
فردا باید سرکار می رفت.
آن وقت نگران آن چلغوز بود.
برود بمیرد.

 

فقط حرصش می داد.
مطمئن بود که خود فردین اصلا نگران نیست.
عین خیالش هم نیست که ممکن است کسی نگرانش باشد.
همیشه بی خیال بود.
او هم می زد به دنده ی بی خیالی!
پلک روی هم گذاشت.
فردا روز پرکاری داشت.
*
گردنش که کمی تکان خورد حس کرد تمام استخوانش هایش خشک شده.
پلک هایش را باز کرد.
بدنش را خواست کمی تکان بدهد که حس کرد چیزی روی سینه اش است.
سرش را چرخاند سارا را دید.
دست و پایش روی سینه و پایین تنه اش بود.
کمی که دقت کرد چرا سارا لخت بود.
خودش چرا لخت بود؟!
اب دهانش را به زور قورت داد.
اینجا چه خبر بود؟
با احتیاط دست و پای سارا را از روی بدن خودش برداشت.
سارا غلتی زد و گفت:صبح شده عزیزم؟
فردین نیم خیز شد و نشست.
_چی شده؟
سارا دستش را روی پیشانیش گذاشت و با خواب آلودگی گفت:چیزی یادت نمیاد؟
هیچ چیزی یادش نمی آمد.
انگار در دنیای مردگان غرقش کردند.
بلند شد و لباس هایش که به اطراف پراکنده بود را پوشید.
با خشم گفت:اینجا چه خبره سارا؟
خواب سارا پرید.
با همان وضع بلند شد و نشست.
_افسار شهوتت رو نداری مقصر منم؟
این دختر چه می گفت؟
دستش را جلوی دهانش گذاشت و مات و مبهوت به سارا نگاه کرد.
اصلا قرار نبود به سارا دست بزند.
خدایا، چه شد یک باره؟

_چیکار کردی سارا؟
سارا متحیر نگاهش کرد و گفت:یعنی چی؟ من باید چیکار می کردم؟!
من حتی دست هم بهت نزدم خودت خواستی، خودت شروع کردی.
از جایش بلند شد و لباس هایش را پوشید.
هیچ چیزی یادش نمی آمد.
سارا چه می گفت اصلا؟
با کلافگی گفت:من هیچی یادم نمیاد.
سارا با اخم گفت:چیزی می خوری برات بیارم؟
فردین به سمت در راه افتاد و گفت:باید برم.
سارا دستش را به کمرش زد و گفت:تکلیف من چی میشه؟
به سمتش برگشت و گفت:شبی که گذشت هیچ چیزی رو تغییر نمیده سارا.
سارا وارفته نگاهش کرد.
پس شب خوبی که طی کردند چه؟
عشق بازی هایشان…
ور رفتن با تن یکدیگر…
_نمی تونی با چیزی که بینمون پیش اومده بذاری بری.
_من چیزی یادم نمیاد سارا.
_من که یادم میاد…
بغض کرد.
_نامرد نبودی…
_قولی هم ندادم، دادم؟
_نکن این کارو با من…
_تمومش کن سارا، قصه ی من تو ته اش جدایی بود اگه تو رویا بافی کردی تقصیر من نیست.
زل زل به فردین نگاه کرد.
انگار قلبش را می فشردند.
به همین راحتی داشت از او می گذشت.
_حلالت نمی کنم.
فردین نگاهش کرد و گفت:بزرگ میشی به یه آدم حسابی دل می بندی نه من!
در را باز کرد و از خانه بیرون زد.

سارا فقط به جای خالیش نگاه کرد.
نامردترین مردی بود که به احتمال زیاد در زندگیش شناخته بود.
**
از سر کار که برگشت فورا به طبقه ی بالا رفت.
باید می فهمید آمده یا نه؟
صبح که اتاقش را چک کرد همه چیز مرتب بود.
خبری هم از فردین نبود.
یعنی دیشب باز هم در یکی از آن مهمانی های فجیع بود؟
با آن داف پلنگی های زشت؟
رسیده به در اتاقش مکث کرد.
نفس نفس می زد.
به آرامی دستگیره ی در اتاقش را فشرد.
در با صدای ضعیفی باز شد.
اتاق کمی تاریک بود.
نمی دانست چه علاقه ای دارد مدام در تاریکی بنشیند.
داخل شد.
چشم ریز کرد تا ببیند فردین هست یا نیست.
کمی که جلوتر رفت او را در تختش دید .
بالاتنه اش برهنه بود.
فقط هم یک شلوارک به پا داشت.
نزدیکش شد.
خواب بود.
مگر دیشب چه کار کرده بود که الان بخوابد؟
سرش پر از سوال و فکرهای جورواجور بود.
می ترسید از افکار خودش!
اگر واقعیت داشته باشند؟
لبه ی تخت نشست و نگاهش کرد.
قبلا با حیاتر بود.
رویش نمی شد به بالاتنه ی یک مرد نگاه کند.
اما حالا با اشتیاق و دریدگی به فردین خیره بود.
هوس آغوشش داشت دیوانه اش می کرد.
بوی شامپو می داد.
احتمالا حمام کرده بعد آمده و خوابیده بود.
از موهای ژولیده اش هم مشخص بود.
دستش پیش رفت و روی کمرش نشست.
داغ داغ بود.
عین یک کوره ی آجر پزی.
دستش بی تابانه کمر فردین را نوازش کرد.
دلش می خواستش.
برای خودش، برای همیشه!

هرچند گاهی فکر می کرد میوه ی ممنوعه است.
اما با همه ی اینا می خواستش!
کاش می شد در مورد خواسته ی قلبیش حرف بزند.
اما ترس از مسخره شدن مانع می شد.
ترس از نخواستن فردین…
تازه همین چندروز پیش بود که در آن مهمانی با چند تا سانتال مانتالش قرار داشت.
اگر نمی آمد و دعوای فردین و مازیار پیش نمی آمد شاید فردین در یکی از آن اتاق ها مشغول بود.
با این فکر فورا دستش را کشید.
از روی تخت بلند شد.
بیخود برایش وقت خرج می کرد.
ادم بشو نبود.
همین دیشب هم نبود.
با آن سرو تیپ عمرا اگر کار خاصی غیر از جولان دادم روی تن یک زن را داشته باشد.
برود بمیرد.
احساس حرام کردن برایش اول از همه ظلم به خودش بود.
فردین غلطی زد و روی کمر شد.
صورتش معصومانه بود.
موهایش ژولیده تمام گوش و پیشانیش را پوشانده بود.
با همه ی نق زدن هایی که به جان خودش می زد اما میل عجیبی به بوسیدنش داشت.
می دانست هیزی می کند.
اما بوسیدن لب هایش عین یک معجزه ی شیرین زیر پوست تنش بود.
باید میلش را مهار می کرد قبل از اینکه کار دستش بدهد.
به سمت در رفت که صدایش زد.
برگشت.
فردین بیدار شده بود.
_شادان!
صدایش خش دار بود.
شادان هول شده گفت:نبودی…یعنی من…

 

_بیا اینجا ببینم.
_ها ؟!
_میگم بیا ببینمت.
نزدیکش شد.
روی تخت کنارش نشست.
_نگرانم شدی؟
شادان فورا گفت:نه، کی گفته؟
وقتی در قالب سادگی خودش فرو می رفت عاشقش می شد.
ناز بود نازتر می شد.
_دوست داشتم نگرانم باشی.
شادان ابرویش را بالا فرستاد و موریانه پرسید:مگه کجا بودی که باید نگران می شدم؟
_ندونی بهتره!
_چرا؟
فردین بدون اینکه جوابش را بدهد خم شد و تی شرتش را از پایین تخت برداشت و تن زد.
_جوابمو بده.
_گیر گرفتاریه یه آدم بودم.
شادان اهان کش داری گفت.
نه اینکه باور نکرده باشد اما از لحن فردین خوشش نیامد.
انگار چیز نگران کننده ای در خودش داشت.
_دیشب چرا نیومدی؟ اینقد مهم بود؟
فردین با شیطنت نگاهش کرد و گفت:نکنه لبه ی پنجره ی اتاقت مدام چشمت به در بوده ببینی کی میام؟
شادان اخم کرد و گفت:نخیر، مگه بیکارم؟
_نه خب…
لبخند موذیانه ای زد.
مطمئن بود شادان منتظرش بوده.
هرچه قدر هم خودش را سفت و سخت می گرفت باز هم یک جاهایی نم پس می داد.
دستش را دور کمر شادان حلقه کرد و به خودش چسباندش.
به آرامی گفت:گاهی وقتی نگران اومدن یا نیومدنم میشی بهترین حس دنیارو بهم میدی.

 

شادان فقط نگاهش کرد.
عمیق…
از آنهایی که تا ته قلبش درون چشمانش را روشن می کرد.
یعنی فردین هم بلد بود حرف های قشنگ قشنگ بزند؟
فردین با لبخند نگاهش کرد و گفت:چیه؟
شادان هم لبخند زد و گفت:هیچی، فقط تعجب کردم.
_برای چی؟
شانه بالا انداخت.
مردها هم گاهی قشنگ می شوند.
عین یک شعر سپید بی قافیه آنقدر موزون جز به جزئشان به رقص می آید که دلت بخواهد به همه ی دنیا نشانشان بدی…
فخر بفروشی….:
همینقدر خوب و عزیز…
_تو هم می تونی خوب باشی.
فردین اینبار متعجب نگاهش کرد.
_بد بودی…به فعل جمله ام توجه کن، بد بودی خیلی، اما لا به لای بد بودن هات خوب شدی، کمکم کردی، دستمو گرفتی…چرا خوب نمی مونی؟
_شادان…!
_بعضی صدا زدن ها عواقب داره، شادان گفتن حرف داره برای من…
فردین شصتش را زیر چانه ی شادان گذاشت و نوازش کرد.
_همین دیشب پای عواقبش موندم.
ابروهای شادان بالا رفت.
_یعنی چی؟
_لازم نیست معنیشو بدونی، همین که بفهمی برای تو خوبم کافیه.
_خوبی واقعا؟
_خوبم.
شادان لبخند زد.

 

می خواست بلند شود که فردین محکم قفلش کرد.
شادان متعجب برگشت و نگاهش کرد.
_بمون، بهت احتیاج دارم.
توی تاریکی با مردی که می گفت محتاجش هست قرار بود چه اتفاقاتی بیفتد؟
شیطان به حتم جایی لبخند می زد.
_چته؟
_دیشب کم آوردم، صبح که به خودم اومدم انگار ته خط بودم.
_کسی نبود کمکت کنه؟
_نبود.
صدایش غم داشت.
انگار شب تلخی را گذرانده باشد.
_می خوای تعریف کنی؟
بی رحمانه شادان را در آغوش کشید.
وجود شادان مستش می کرد.
انگار جان به کالبدش دمیده باشند.
زن ها چقدر سحرآمیزند.
انگار آمازون باشند و تو ندانی از کجا باید شروعشان کنی.
تا کجا باید خطر کنی.
هم ترس دارند هم عشق!
ولی شادان غافلگیر شده مست بود.
این اولین آغوش خواستنی بود که تجربه می کرد.
از همه ی زورگیری های فردین که می گذشت.
_آرامشم باش.
چرا از خواستنش نمی گفت پس ؟
از دلش…
دست های فردین دور کمرش سفت تر شد.
حس کرد درون گردنش نفس می کشد.
تپش قلب گرفت.
این کارها را می کرد که چه؟
نمی گفت از الان تا خود صبح فردا ممکن است خوابش نبرد؟
_دیوونه ام می کنی دختر!
_بذار برم.
_کجا؟
_پناه ببرم به اتاقم.
فردین کنار گوشش خندید.
لعنت به او و خنده هایش…
عاشق این مرد بود.

عاشق این مرد بود.
-اذیتم نکن فردین!
فردین باز هم خندید.
انگار که نقطه ضعف شادان را فهمیده باشد.
بیشتر فشارش داد.
انگار داشت زورآزمایی می کرد.
فشار زیاد استخوان های شادان را درد آورده بود.
-وای…فردین…!
فردین رهایش کرد.
کنار گوشش را بوسید و گفت: همیشه بوی خوبی میدی!
شادان با بدجنسی گفت: من بهشتم.
-برای من؟!
شادان فقط لبخند زد و بلند شد.
بیشتر از این می ماند هم خودش را هم فردین را خجالت زده می کرد.
دلش که دل نبود.
هوس های ناجور می کرد.
عین بوسیدن و بوسیده شدن!
قسمت بوسیده شدنش را بیشتر دوست داشت.
به افکار بی حیایی خودش لعنت فرستاد.
فردین فورا گفت: بیا تو حیاط، زیر تاکستان، چای می خوریم.
پیشنهاد دلچسبی بود.
تازه فردین از این پیشنهادها هیچ وقت نمی داد.
دست به کمر زد و گفت: مهربون شدی؟ ببینم دیشب چی شده که از این رو به اون رو شدی؟
فردین کش و قوسی به تنش داد و گفت: حرف نزن بچه، کاری که میگم رو بکن.
شادان برایش شکلکی درآورد و از اتاقش بیرون زد.
فردین زیر لبی با خودش تکرار کرد.
این دختر را دوست دارد.
دختر حمید ابدالی را دوست داشت.
عجیب بود.
دنیا هزار چرخ می خورد.
شده بود ماری که پونه سر راهش سبز می شد.
اما پونه ی او به قدری دوست داشتنی بود که نمی خواست و نمی توانست از او دل بکند.
جلوی آینه موهایش را مرتب کرد و از اتاقش بیرون آمد.
باید به مریم خانم می گفت چای بریزد و کنارش کیک یا شیرینی بیاورد.

پله ها را گرفت و پایین رفت.
فروزان روی مبل نشسته بود و با تلفن صحبت می کرد.
اصلا حدسش سخت نبود که با شاهرخ حرف می زند.
اعتراف می کرد عشق قشنگی دارند.
عشقی که بیشتر از ۲۰ سال دوباره آنها را کنار هم آورد.
نگاهی به شکم برآمده ی فروزان کرد.
صاحب یک خواهرزاده می شد.
یک دختر دوست داشتنی!
خانوادگی دختر دوست بودند.
دستی برای فروزان تکان داد و وارد آشپزخانه شد.
مریم خانم بیکار سر میز نشسته و مجله ای را ورق می زد.
سلامی کرد و گفت: مریم خانم اگه زحمتی نیست یه دوتا چای برای منو و شادان بریز بیار تو حیاط زیر تاکستان، شیرینی یا کیک تازه هم داری بذار کنارش!
مریم خانم لبخند زد.
مجله اش را بست و گفت: بروی چشمم آقا!
فردین لیوانی آب برای خودش ریخت، یک سره نوشید و از آشپزخانه بیرون آمد.
فروزان تلفنش را قطع کرد و گفت: خوب خوابیدی؟
-آره، میرم زیر تاکستان، اگه میای بگو مریم خانم چای بریزه بیاره.
فروزان دستش را به سمتش دراز کرد و گفت: بیا کمکم.
فردین به کمکش رفت و از همان جا گفت: مریم خانم، چای رو ۳ تا لیوان کن.
دست فروزان را گرفت و با هم از ساختمان بیرون آمدند.
-دیشب چرا نیومدی خونه؟
-گرفتار شدم.
-کجا؟
-بماند، شاهرخ بود؟
-آره برای یه همایش داره میره ارومیه.
-تو نمیری؟
فروزان لبخند زد و گفت: با این شکم؟ دو ماه دیگه فسقل بچه میاد دنیا، نفسم بالا نمیاد چطوری برم تا ارومیه؟
فردین که از زن حامله و بچه چیزی حالیش نبود؟
فقط می خواست حرفی زده باشد.
فروزان را روی صندلی های فلزی سفید رنگ نشاند.
بالای سرشان خوشه های انگور آویزان بود.
خوشه های یاقوتی رنگی که هوس فروزان را به دنبال خودش کشید.
-یکیشو بچین فردین، بیار برام.
خنده اش می گرفت.
چقد زن های حامله بامزه بودند.

 

5/5 - (1 امتیاز)

Check Also

رمان من یک بازنده نیستم پارت ۸۳

  -دست خودم نیست، بریدم بخدا. درکش می کرد. وقتی به بن بست برسی دقیقا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.