رمان من یک بازنده نیستم

رمان من یک بازنده نیستم پارت 11

5
(1)

 

 

فصل دوازدهم
پتو را تا روی سینه اش بالا کشید.
شاهرخ دست زیر چانه اش زده نگاهش می کرد.
-خوبی؟
-یکم تهوع دارم، از صبح یه جوریم.
شاهرخ پیشانیش را بوسید.
از بی رمقی امروز معلوم بود که ناخوش است.
این احتمالا آخرین دیدار امسالشان بود.
بعد از آن فروزان و شادان به بوشهر سفر می کردند.
او هم باید کارهایش را سروسامان می داد و پشت بندش حرکت می کرد.
خیلی وقت بود خواهرهایش را ندیده بود.
هرچند می دانست دلتنگ برادرشان نیستند.
فروزان در حالی که دستش را جلوی دهانش گرفته بود عق زد.
سرگیجه امانش را بریده بود.
اگر امروز شاهرخ را همراهی کرد فقط محض دلتنگی بود و نیاز هردویشان.
وگرنه با این حال خراب لازم نبود در آغوش شاهرخ جولان بدهد.
شاهرخ نگران دستی روی پیشانیش گذاشت و گفت: پاشو بپوش بریم دکتر.
-خوب میشم.
-اگه قرار بود خوب بشی این چهار ساعته اینجایی خوب می شدی.
فروزان حتی لباس هایش را هم تن نزده بود.
یعنی حالش را نداشت.
همان جور برهنه زیر پتو خزیده بود.
-سردمه!
شاهرخ زیر پتو رفت و تن لخت فروزان را در آغوش کشید.
-الان گرم میشی.
فروزان چشم روی هم گذاشت.
-کی میری دنبال حمیرا؟
-وکیلمو فرستادم اول ببینه کجا خودشو گم و گور کرده، پیداش کنم رفتم دنبالش!
فروزان آهی کشید و بیشتر خودش را به شاهرخ چسباند.
شاهرخ کمر لختش را نوازش کرد و گفت: بهتر شدی خانم؟
اصلا بهتر نشده بود.
مگر این سرگیجه ی لعنتی رهایش می کرد.
-نعیم کی میاد؟
-آخرشب.
-ناراحت میشم بخاطر من مدام باید آخرشبا بیاد خونه.
-جاش بد نیست عزیزم.
انگار که غذا تا حلقش بالا آمده باشد، یکباره با دست شاهرخ را هل داد.
شاهرخ که متعجب آنور تخت پرت شد، فروزان به سرعت از تخت پایین پرید.
با موهای باز و تن برهنه مستقیم به سمت دستشویی رفت.
شاهرخ نگران از تخت پایین آمد.
آنقدر تجربه اش در مورد زن ها کم بود که الان دست و پایش را گم کند.
-فروز، خانم…
فروزان در روشویی عق زد و هرچه خورده بود بالا آورد.
حالش که کمی بهتر شد، آبی به دهان و صورتش زد و بی حال همان جا نشست.

شاهرخ بالای سرش ایستاده بود.
دست انداخت زیر دست و پایش و بلندش کرد.
-اصلا خوب نیستی فروز!
انگار معده اش سبک شده باشد.
حالش به نسبت بهتر شده بود.
شاهرخ روی تخت خواباندش و پتو را رویش کشید.
-لباساتو میارم بپوشی، میریم دکتر.
فروزان حرفی نزد.
یعنی آنقدر بی حال بود که نتواند چیزی بگوید.
قلبش کمی تند می زد.
انگار دلشوره به جانش افتاده باشد.
هرچه فکر می کرد چه غذایی خورده که مسمومش کرده باشد نمی فهمید.
شاهرخ از روی تخت بلند شد و به سراغ لباس هایش رفت.
لباس هایی که از زور شور و اشتیاقشان وسط اتاق و حتی بیرون از آن افتاده بود.
دست خودشان که نبود.
انگار بعد از 20 سال از هم سیر نمی شدند.
حتی اگر این هم خوابگی ساعت به ساعت تکرار می شد.
تاوان بیشتر از 20 سال کنار هم نبودنشان اینگونه پس داده می شد.
تمام تکه های لباسش را جمع کرد.
مانتویش چروک افتاده بود.
می دانست چقدر فروزان روی نوع پوشش حساس است.
باید همیشه شیک و خانمانه می پوشید.
اما این لباس های چروک افتاده…
با لبخند داخل اتاق شد و گفت: لباسا کمی چروک افتاده.
بی حال جواب داد: مهم نیست.
شاهرخ به سمتش آمد.
کمک کرد بنشیند.
لباس زیر بالاتنه اش را خودش برایش بست.
تاپش را هم خودش تن کرد.
تمام لباس هایش را که پوشید دست آخر شاهرخ دکمه های مانتویش را بست.
با حوصله موهای فروزان را بالای سرش جمع کرد و با گلسر بست.
روسری روی سرش انداخت و لبخند زد.
-ماه شدی خانم.
باید مردی باشی به قامت دست های یک زن که عجیب بوی توت فرنگی می دهد
و تنش اندازه ی همه بهارهایی که به عمرت دیده‌ای شکوفه دارد.
باید مردی باشی که بهارهای تنش را دریابی!
برای چیدن این همه شکوفه یک سبد کافی نیست.
دست هایت باید اندازه ی هجای تنش باشد.
آنوقت شاید بشود برای مردانگیت یک “استوا” نذر کرد.
خودش هم زود لباس هایش را پوشید.
دست دور کمر فروزان انداخت و بلندش کرد.
هنوز تا آخرشب خیلی وقت داشتند.
از حال فروزان که مطمئن می شد به خانه می رساندش.
از اتاق که بیرون آمد، فروزان سرش را روی شانه ی شاهرخ گذاشت.

-زود می رسیم عزیزم.
تا پایین پله ها پایین آوردش که در سالن باز شد.
نعیم با چهره ای خندان داخل شد.
با دیدنشان فورا چهره اش درهم شد و با نگرانی پرسید: چی شده؟
شاهرخ گفت: معلوم نیست چی خورده مسموم شده، رنگ رو صورتش نداره.
نعیم فورا به سمتش آمد.
نبض دست فروزان را گرفت.
ابروهایش در هم رفت.
انگار که حس کرد اشتباهی شده، دوباره نبضش را گرفت.
با تردید گفت: بهتره یه آزمایش بده.
شاهرخ متعجب به نعیم نگاه کرد.
فروزان با همان سرگیجه گفت: چرا؟ چی شده مگه؟
نعیم زیرچشمی به هردو نگاه کرد.
می دانست زن و شوهر هستند.
می دانست حتی با همین صیغه ی نصفه و نیمه برای هم بال بال می زنند.
و می دانست به حتم با هم رابطه هم دارند.
با ملایمت گفت: فکر کنم فروزان خانم باردار باشن.
جیغ خفه ی فروزان و شوک جالبی که درون صورت شاهرخ بود نعیم را از گفتنش پشیمان کرد.
-بهتره آزمایش بدین، قطعی نیست که!
فروزان ترسیده فقط به نعیم نگاه می کرد.
امکان نداشت.
رعایت می کردند که!
شاهرخ هنوز شوکه بود.
اصلا حرفی برایش نمی آمد.
نعیم که وضع هردویشان را اینگونه دید، گفت: خودم می رسونمتون نوبل!
اصلا اجازه ی حرف زدن بهشان نداد.
-ماشین رو آوردم تا جلوی در.
جلوتر راه افتاد.
شاهرخ نگران به فروزان نگاه کرد.
-خوبی خانم؟
فروزان با دلهره ی عجیب گفت: این امکان نداره.
-هنوز هیچی معلوم نیست، بریم آزمایش که دادی مشخص میشه.
یعنی ماهیانه ی عقب افتاده اش به همین خاطر بود؟
شاهرخ کمکش کرد و از ساختمان بیرون آمدند.
نعیم برایشان چراغ زد.
شاهرخ با احتیاط فروزان را روی صندلی عقب گذاشت و گفت:
-دراز بکش خانم اگه هنوز ناخوشی.
-بهترم.
خودش روی صندلی جلو نشست و گفت: نزدیک ترین آزمایشگاه برو
نعیم سری تکان داد و حرکت کرد.
شاهرخ از آینه ی جلو مدام حواسش به فروزان بود.
نعیم هم سعی می کرد با رعایت قوانین تا جایی که می تواند میانبرها را برود.
می دانست نبضی که گرفت نبض بارداری بود.

اما آنقدر شوکه شدنشان ترسناک بود که ترجیح می داد با آزمایش ماجرا را بفهمند.
یعنی گفتن خودش پیش درآمدی باشد با یک مدرک عینی!
هرچند این بارداری خیلی عواقب داشت.
از خیر عواقب جسمانیش که می گذشتند…
حرف و حدیثی که راه می افتاد.
خانواده ی شاهرخ را نمی شناخت.
هیچ برخوردی هم نداشت.
یعنی شاهرخ نخواسته بود که داشته باشد.
اما با توصیفات و حرف هایی که شاهرخ در موردشان می گفت فروزان باید با سیل تهمت ها دست و پنجه نرم می کرد.
بیچاره این زن که بنظر می رسید یک روز خوش هم نداشته .
عجب مردم نابکاری بودند!
رسیده به اولین آزمایشگاه، ماشین را با احتیاط به کنار خیابان کشاند.
شاهرخ پیاده شد و در سمت فروزان را باز کرد.
فروزان خودش پیاده شد و گفت: خیلی بهترم.
شاهرخ با عشق دستش را گرفت.
نعیم گفت: شما برین، من ماشینو یه جای خوب پارک کنم، اینجا پارک ممنوعه!
شاهرخ دستی برایش تکان داد و وارد آزمایشگاه شد.
فروزان را روی صندلی نشاند.
خودش نوبت گرفت و منتظر بالای سر فروزان ایستاد.
به محض اینکه شماره ی نوبتشان خوانده شد.
دست فروزان را گرفت و تا جلوی اتاق نمونه گیری برد.
خودش هم دم در منتظر ایستاد.
خون گرفته شد و فروزان بیرون آمد.
گفتند فردا برای جوابش بیایند.
فروزان با دلشوره اش رو به شاهرخ گفت: ترس دارم!
شاهرخ دست دور شانه اش انداخت و با هم از آزمایشگاه بیرون آمدند.
-ترس چی؟
-اگه واقعا حامله باشم؟
شاهرخ نیشخندی زد و گفت: یه بچه از تو، مگه من دیگه چی تو زندگیم می خوام؟
تصور قشنگی بود.
قشنگ تر از بهشت!
اما با این جماعتی که منتظر یک خطا بودند چه می کرد؟
-قشنگه، باور کن هیچی دیگه بهتر از این اتفاق نیست اما…می دونی دردم چیه؟
نعیم آنور خیابان ماشین را پارک کرده بود.
با دیدنشان چراغ زد.
شاهرخ دستش را برایش تکان داد و با فروزان به سمت پل هوایی رفت.
-نگران کی هستی؟
-نگران همه و قضاوت هاشون، اینایی که الان بگن سال حمید نشده رفت با یکی دیگه.
-مگه مهمه؟
با دلخوری گفت: شاهرخ تو انگار بین این مردم زندگی نمی کنی.
-نه نمی کنم، برای همینه بیشتر از 20 ساله پامو اونجا نذاشتم.
-اینکه نشد زندگی!
-اتفاقا همین زندگیه.
از پله ها بالا رفتند.

-نمی خوام نگران چیزی باشی.
-هستم، هرکاریم کنیم، بازم ممکنه…
-هنوز هیچی مشخص نشده خانم، بذار من فردا بیام جواب آزمایش رو بگیرم ببینم اصلا بارداری یا نه؟
فروزان نگران بود.
انگار ته دلش زنی در حال خراش انداختن به صورتش باشد.
اگر واقعا حامله باشد؟
تمام حالت هایش یک هفته ای بود که درون تنش غل می خورد.
منتها نه به شدت امروز.
هر بار هم زیر سبیلی ردش کرده بود کسی متوجه نشود.
اما شدت گرفتن امروز بلاخره مجبورش کرد پایش به این آزمایشگاه باز شود.
خدا کند که حاملگی در کار نباشد.
وگرنه با این جماعتی که منتظر لغزیدن پایش بودند چه می کرد؟
شاهرخ دستش را محکم دور شانه اش انداخت.
او را به خودش چسباند.
-فروز، اگه بچه ای در کار باشه…
می دانست چه می خواهد بگوید.
با ناله گفت: شاهرخ…
-من می خوامش فروز، تمام عمرم بچه ای می خواستم از رگ و خون خودم، نمی تونی این آرزو رو ازم بگیری.
دلش می خواست همان جا کف پل هوایی می نشست و زار زار گریه می کرد.
شاهرخ حقش بود.
اما حتی فکر کردن به حرف و حدیث ها هم تنش را می لرزاند.
-گفتم همه جور باهاتم فروز، زنمی، کی جرات داره حرفی بزنه؟
کاش شاهرخ درک می کرد.
-از همین الانی که نمی دونم بچه ای هست یا نیست، مواظبش باش فروز!
با تمام حس های بدش، حس خوب مادری کردن برای بچه ای که از شاهرخ بود، قشنگ ترین حس دنیا می شد.
-کاش دختر باشه!
فروزان متعجب نگاهش کرد.
برعکس حمید که تمام عمرش دلش پسر می خواست.
شاهرخ دختردوست بود.
-به تو بره وقتی می خنده.
فروزان لبخند زد.
-بلاخره تونستم لبخندتو ببینم.
-فکر نمی کردم تو این سن بازم بتونم بعد اون سقط باردار بشم.
-نشد که بچه ات زنده بیاد، اما مواظب این باش، فروز من این بچه رو می خوام حتی اگه شده جلوی تمام دنیا وایسم.
-می دونم.
از پله ها پایین آمدند.
نعیم ماشین را زیر پل هوایی پارک کرده بود.
شاهرخ در عقب را باز کرد و فروزان را نشاند.
خودش هم جلو نشست.
-برم خونه؟
-نه فروز رو برسون خونه ی فردین.
زورش آمد بگوید خانه اش!
آخر فروزان زنش شده بود و در کتش نمی رفت که خانه و زندگیش جدا باشد.
اما چه می کرد که دست جبر مجبورشان کرده بود.

نعیم چشمی گفت و حرکت کرد.
-جواب آزمایش فردا میاد؟
-آره، قرصی دارویی چیزی نیست بخرم حالش یکم بهتر بشه؟
-هست، اما یه امشب رو فروزان خانم تحمل کنن، اگر بارداری مثبت باشه برای جلوگیری از حالت های بارداری براشون نسخه می نویسم.
شوقی ریزی درون دلش لب می زد.
ناخودآگاه دستش را روی شکمش گذاشت.
انگار حس می کرد موجود عزیزی در حال جان گرفتن است.
شاهرخ با جدیت گفت: خودم فردا میام جواب آزمایش رو می گیرم.
نعیم با تردید پرسید: فردین و شادان…یعنی اگه بدونن…
تمام حس های خوبش پرید.
وحشت به صورتش منتقل شد.
شاهرخ چشم غره ای به نعیم رفت.
نعیم از آینه ی جلو با دیدن چهره ی فروزان تند عذرخواهی کرد.
شاهرخ به عقب برگشت و گفت: خواهش می کنم بیخود استرس نگیر، هنوز هیچی معلوم نیست، امشب رو راحت بخواب.
فروزان فقط سرتکان داد.
اما خودش می دانست مواجهه شدن با این مصیبت خیلی درد دارد.
مخصوصا که فردین عصبی را می شناخت.
و هیچ حدسی هم در مورد عکس العمل شادان نداشت.
خدا با این چالش جدید به فریادش برسد.
رسیده به خانه هنوز نگران بود.
از ماشین پیاده شد.
شاهرخ هم پیاده شد و گفت: سرت گیج میره خودم می برمت.
-لازم نیست بچه ها می بینن.
شاهرخ با خشم گفت: به درک که می بینن.
جلوی در، دستش را روی زنگ فشرد.
صدای شادان را شنید: بفرمایین تو عمو.
در را باز کرد و دست فروزان را گرفته با خودش داخل برد.
شادان جلوی در به استقبال عمویش ایستاد.
اما با دیدن فروزان که با حال زاری به عمویش تکیه داده بود نگران به سمتش آمد.
-چی شده مامان؟
شاهرخ توضیح داد: کمی بی حاله و سرگیجه داره.
زیر شانه ی مادرش را گرفت.
شاهرخ با حسرت فروزان را رها کرد.
-بفرمایین داخل عمو.
-نعیم دم دره، میریم دیگه.
فروزان با اخم گفت: نعیم رو صدا بزن بیاد داخل، فکر کنم شام آماده باشه.
شاهرخ بدون اینکه این دعوت را رد کند سر تکان داد.
شادان با نگرانی گفت: چی شده؟ عمو جون کجا؟ شما کجا؟
-اتفاقی همدیگه رو دیدیم.
لب گزید.
دلش نمی خواست دروغ بگوید.
اما ترس از رسوایی فلجش کرده بود.
شادان کمک کرد و داخل شدند.
دوقلوها بی توجه به یکدیگر هر کدام سرشان درون گوشیشان بود. انگار نه انگار!

فردین با دیدن فروزان اخم کرد و گفت: چیزی شده؟
فروزان دستش را تکان داد و گفت: نه یکم سرگیجه دارم فقط.
با ورود شاهرخ و نعیم جمع از حالت صمیمیت نسبی خارج شد.
شاهرخ مدام زیرچشمی حواسش به فروزان بود.
این نگرانی آخر کار دستش می داد.
تا آخر شب نشستند و رفتند.
هرچند شاهرخ تا دم آخر هم نگران بود.
برای شادانی که از هیچ چیز خبر نداشت، شب خوبی بود.
شبی پر از آرامش!
****
صدای خنده هایشان تیک می انداخت روی اعصاب نداشته اش.
امروز با یکی از کارمندهایش دعوا کرده بود.
نتوانسته خودش را کنترل کند هرچه از دهانش درآمده بود بارش کرده بود.
و کارمند فلک زده…
حالا عذاب وجدان و این همه تیک های عصبی با خنده های بلند فربد و شادانی که زود باهم مچ شده بودند روی اعصابش اسکی می کرد.
اصلا این پسر چیزی داشت که شادان وقت تلفش می کرد؟
هرچند این دختر زبان نفهم تر از این حرفها بود.
کمی قلدری کردن شدیدا لازمش بود.
انگار یادش رفته نان خور چه کسی است؟
سربار بودنش به درک، این خنده ها برای چه بود؟
بی خیال فربدی که دم به دقیقه سر به سر شادان می گذاشت صدایش کرد.
-شادان؟
نگاه برگشته و ابروهای بالا رفته ی فربد حرصش داد.
بلند شد و محکم گفت:با من بیا.
-چیکارش داری؟
برگشته فربدی را نگاه کرد که دقیقا یک مشت وسط فکش می خواست.
-وکیلشی؟
شادان تند بلند شد.
اصلا نمی خواست شاهد یکی به دو کردن این دوقلوهای کله خر باشد.
-میام.
فربد پر از اخم گفت:شما باش.منو آقا داداش کار داریم.
فردین دست در جیب شلوارش کرد و خیره ی فربد مردنی کرد و گفت:ما دیگه خیلی وقته حرفی نداریم.
شادان نگاه بینشان تاب می داد.
مشکل این دو برادر چه بود؟
-شما نداری من دارم.
-گوش من پره.
-شنیدنی زیاده، پنبه ی گوشتو در بیار.
پوزخندی زد و رو به شادان خشک شده نگاه کرد.
دختره ی احمق و زبان نفهم.
همانموقع که صدایش کرده بود می آمد الان یکی به دوی با فربد را نداشت.
عصبی شد و نگاهش همان سبز وحشی.
شادان چقدر از این سبز تیره وقتی این همه عصبی می شد می ترسید.
عین گربه ای در تاریکی که خیره ات باشد.
لب گزید و نگاه پایین انداخت.

و فربد متعجب از این همه ترس.
فردین بی خیال از کنارشان گذشت.
شادان تنها هم می شد…
*********
هوا سوز داشت دم عیدی.
اما جوانه های ترکیده و برگهای نرمی که آمده بودند این همه قشنگی را تکمیل می کرد.
بوی نعنا پرتقال قلیان چاق شده فضا را گرفته بود.
آرمان پک محکمی به قلیان زد و گفت: چته پکری؟
-دارم کنار میام.
-با چی؟
-بگو با کی؟
-خب!
-آدمای اضافی زندگیم.
-مثلا؟
-شادان…حالام فربد.
-خانواده تن.
-نیستن.
-سخت می گیری فردین.
-تو زیاد راحتی.
-حسود شدی.
متعجب آرمان را برانداز کرد و گفت: حسود؟ به کی باید حسادت کنم؟!
-نمی دونم، فقط برام تعجب داره که اینقد وجود شادان و فربد داره اذیتت می کنه.
شادان اذیتش کند؟
هوم…نه، بیشتر او گربه شده بود برای گرفتن این موش ساده.
شادان را می خواست…بودنش باعث سرگرمیش می شد.
این سر به سر گذاشتن های مشابه اذیت کردنش، حال و هوایش را عوض می کرد.
و البته دیواری کوتاه تر از شادان؟
وقتی جرات نداشت برای اذیت هایش جیک بزند؟
و فربد…چیزی جز یک متجاوز جا زن نبود.
-بزرگش نکن آرمان.
-پس جاتو تنگ نکردن، مشکلت چیه؟
-بار اضافه ی زندگی مشکلش چیه؟
آرمان با شیطنت گفت:نکنه زورت گرفته دختره چشم و ابرو برات نمیاد؟
فردین پوزخندی زد: همینم مونده منتظر چشم و ابرو اومدن یه دختر دهاتی باشم.
-نگو، دختر از اون معصوم تر؟
لب زد: معصوم؟
-بیشتر یه دختر بی سواد که اگه پول باباش نبود ارزش نگاه کردنم نداشت.
آرمان موزیانه گفت: شرط می بندم همین دختر به قول تو دهاتی نگاتم نمی کنه.
-منم لنگ نگاش نیستم.
-پس حسادت می کنی بهش.
-بس کن آرمان.
-کم نیار فردین، اگه راست میگی عاشقش کن.
-که چی بشه؟
-می دونم اون دختر عمرا برگرده ببینه تو اصلا کی هستی، وای به حال اینکه عاشقتم بشه.

حرصش گرفت.
آرمان بلد بود بازی شروع کند.
مردیکه خودش هنوز در کار خودش مانده بود.
می خواست سر به سر او بگذارد.
کور خوانده بود.
-و اگه شد؟
آرمان پوزخند زد و پرسید: عاشق؟
فردین با بدجنسی نگاهش کرد.
-آره عاشق.
-عاشق تو؟
با اعتماد به نفس گفت:من!
-بیا شرط بندی کنیم، عاشقت شد مدرک رو کردی هر چی گفت قبول، حتی سوار شدن رو اون اسب وحشی که هرروز منو مسخره می کنی، اگه عاشقت نشد و من بردم خدا بهت رحم کنه فقط.
موزیانه جمله ی آخرش را گفته بود.
اعتماد به نفس داشت و غرور…
مگر می شود کسی از فردین ابدالی با این ثروت و موقعیت اجتماعی و قیافه بگذرد؟
آن هم یک دهاتی مسخره که فقط آماده بود که به خواهرش بچسبد.
-باشه هستم…یادت باشه من کارمو بلدم.
-منم اون دخترو در حدی که شناختم.پا نمیده.
پوزخند زد…پر از تمسخر…
-باشه نشونت میدم.اگه جلوت به گریه ننداختمش که بگه عاشقمه فردین نیستم.
-با وجود فربد؟
اخم کرد..فربد؟
مگر مهم بود؟
بلای جانش شده بود این قل احمق!
-فربد چیکاره اس؟
-خوب جیک تو جیکشون بود دیروز.رفته بودن باهم ماهی قرمز خریده بودن.
قلبش ضربان گرفت.
انگار یکی نیشتری به قلبش بزند.
تکیه از پشتی خشک و سفت روی تخت گرفت و گفت:کی؟
-دیروز صبح، اول فک کردم تویی، اما جلوتر اومد دیدم فربده.نگفته بودی برگشته؟
دختره احمق، نیامده برایش عزیز شده بود؟
باشد، خودشان خواسته بودند.
-پریشب رسید، بی خبر.گفته بود تا یه ماه دیگه میاد.اما نصف شبی سروکله اش پیدا شد.
آرمان خندید.
-همیشه کاراش اینجوری بود.بچه ی شریه.ازش خوشم میاد.
در خوش آمدن دیگران که نمی توانست دخالت کند.
هرچقدر فربد به مذاق همه خوش می آمد فردین در مذاق همه تلخ بود.
نی قلیان را از آرمان گرفت و گفت:رفته بودن کجا؟
آرمان شانه بالا انداخت و گفت:نمی دونم.
جنگ شروع کرده بود فربد نه؟
باز هم یک دختر دیگر..
هرچند شادان که مهم نبود.
بگذارد هر کاری می خواهد بکند.
اما این شرط بندی زیادی مهم بود.

شرط بسته و او حداقل مرد جا زدن نبود.
این دختر به قول آرمان ساده را از پا می انداخت…
جایش اینجا زیادی گرم بود.
****************
از صبح آرام و قرار نداشت.
بسکه سالن را پا زده بود، کف پاهایش می سوخت.
استرس که رهایش نمی کرد.
مدام منتظر خبری از طرف شاهرخ بود.
نه دل نه شنیدن داشت نه بله شنیدن.
مانده بود بر سر دو راهی!
زیر دلش کمی درد داشت.
اما خدا را شکر از دیروز حال و احوالش نرمال تر بود.
مریم خانم مدام برایش جوشانده درست می کرد.
اما فروزان آنها را درون گلدان خالی می کرد.
گل طفلی هلاک نشود خیلی بود.
شادان با حوصله مشغول چیدن هفت سینش روی میز بود.
پسرها بیرون زده بودند.
نه خبری ازشان داشت نه خبری داده بودند که کجا می روند.
این روزها حوصله ی خودش را هم نداشت.
چه رسد به فضولی کردن در کار این دوتا اعجوبه!
بلاخره از پا درآمد و روی اولین مبل نشست.
پاهایش ذق ذق می کرد.
پاهایش را روی میز گذاشت و مشغول ماساژ زانوهایش شد.
شادان به سمتش برگشت و گفت: چطوره مامان؟
فروزان بدون نگاه کرد گفت: خوبه!
-شما اصلا دیدی؟
سر برگرداند و به میز نگاه کرد.
زیبا بود.
دخترکش همیشه نهایت سلیقه بود.
شادان انگار متوجه ناراحتی فروزان باشد، میز را رها کرد و با سمتش آمد.
-خوبی مامان؟
-یکم زانوهام درد می کنه.
شادان کنارش زانو زد و زانوهایش را ماساژ داد.
-منتظر کسی هستی مامان؟
هول شده گفت: نه!
شادان کمی خودش را کشید و گونه ی فروزان را بوسید.
صدای زنگ، فروزان را آشفته کرد.
رنگ صورتش پرید.
شادان بدون توجه به حالت واضح درونی و بیرونی مادرش بلند شد و به سمت آیفون رفت.
گوشی را برداشت و به گوشش چسباند.
-سلام عموجان.
تن فروزان یخ کرد.
دلشوره تمام تنش را عین یک حمله ی گسترده از موریانه ها گرفت.
-باز شد؟

گوشی را روی دستگاه گذاشت.
به سمت مادرش برگشت و گفت: عمو شاهرخه!
تپش قلبش سرعت بیشتری گرفت.
اصلا نمی توانست حدس بزند که نتیجه ی آزمایش چه می تواند باشد.
ترجیح هم داده بود هیچ حدسی نزند.
دعایی هم نکرده بود که باردار باشد یا نه؟
گذاشته بود این هندوانه تا قاچ شدنش سر بسته بماند.
شادان در را به روی عمویش باز کرد و به استقبالش رفت.
فروزان پاهایش را از روی میز پایین گذاشت.
بلند شد تا به استقبال شاهرخ برود که خود شاهرخ داخل شد.
از صورتش هیچ چیزی غیر از جدیت مشخص نبود.
سلام داد و منتظر نگاهش کرد.
شاهرخ گونه ی شادان را بوسید و گفت: خوبی؟
شادان لبخند زد.
-خوشحالم که اومدین، امسال پای سفره هفت سین کنارمون باشید.
لبخند زد و نگاهش را به چهره ی نگران فروزان دوخت.
روی یکی از مبل ها به تعارف شادان نشست.
فروزان هم روبرویش نشست و سر چرخانده به شادان گفت:
-عزیزم به مریم جون بگو چای دارچین بذاره.
شادان چشمی گفت و به سمت آشپزخانه رفت.
فروزان با نگرانی کمی جلو آمد و گفت: چی شد؟
چهره ی شاهرخ شکفته شد.
با شادی که زیر پوستش دویده بود گفت: بارداری.
آهی خفته از گلوی فروزان بیرون آمد.
بی حال به مبل تکیه داد و چشمانش را بت.
-فروزان؟
چشم باز کرد و گفت: موندم شاهرخ، نمی دونم باید چیکار کنم؟
-فعلا به کسی چیزی نمی گیم تا تو با قضیه کنار بیای.
با تردید گفت: یعنی نگه اش داریم؟
شاهرخ اخم کرد و گفت: گفتم می خوامش فروز.
-می دونم، می دونم.
-هروقت باهاش کنار اومدی به همه می گیم.
دست روی شکمش گذاشت.
چطور نفهمید و این فسقلی جان گرفت؟
-نگران نیستی شاهرخ؟
-نگران چی؟
-خیلی چیزا، شادان، فردین…همه عین نعیم نیستن.
-مگه خوشبختی تورو نمی خوان؟ هنوز خیلی جوونی! قرار بود بعد از حمید بچسبی به خونه و دیگه ازدواج نکنی؟
-شاهرخ، نگو اینجوری.
شاهرخ نگاهی به آشپزخانه انداخت.
مطمئن که شد خبری از شادان نیست بلند شد و به سمت فروزان آمد.
دستش را گرفت و بوسید.
-من کنارتم خانم، هر اتفاقی بیفته تو و این بچه مال منین.
لبخند زد و گفت: می دونم.

-پس قرار نیست دیگه از چیزی بترسی.
-یکم بهم زمان بده.
شاهرخ خندید و گفت: تا شکمت قلقلی نشده هرچی می خوای فکر کن و با این کوچولو کنار بیا.
فروزان هم خندید.
شاهرخ باز هم دستش را بوسید.
رهایش کرد و برگشت همان جا نشست.
-زنگ بزن نعیم برای تحویل سال امشب بیاد همین جا.
-زیادی مهمون شما بودیم خانم.
-فردا ما میایم مزاحمتون میشیم آقا.
شاهرخ با چشمانی خندان نگاهش کرد.
عزیزترین باردار بود.
بهترین گوهر هستی را داشت.
باید جشن می گرفت و قربانی می داد.
شادان با فنجان های چای آمد.
به عمو و مادرش تعارف کرد و کنار فروزان نشست.
-عموجان شما هم باهامون میاین بوشهر؟
شاهرخ به فروزان نگاه کرد.
بلاخره وقتش رسیده بود یک ملاقات با خانواده ای که این همه سال از آنها دور بود داشته باشد.
صدای دوباره ی زنگ باعث شد شادان باز هم بلند شود.
شاهرخ به شکم فروزان خیره شد و گفت: دلم می خواد لمسش کنم.
فروزان خندید.
احتمالا بعد از آن بارداری شوم که بچه در شکمش مرد، این بهترین تجربه ی بارداریش می شد.
فروزان نگران گفت: باید برم دکتر، حتما باید زیر نظر یه متخصص باشم، بارداری تو سن من..
-کی حرکت می کنین بوشهر؟
-یکی دو روز دیگه.
-تو تعطیلات عید متخصصین خوب که نیستن، تا وقتی مشکلی برات پیش نیومده میگم نعیم حواسش بهت باشه، بعد از تعطیلات با هم میریم که دکتر ببیندت.
شادان گوشی آیفون را گذاشت.
در ورودی را باز کرد و بدون اینکه به استقبال بیاید به سمت مادرش برگشت.
-فردینه.
همین که نشست، فردین داخل شد.
از دیدن شاهرخ ابرو بالا پراند.
تازگی شاهرخ را درون خانه اش بیش از حد می دید.
تازه نزدیکیش به فروزان هم روی اعصاب بود.
هرچند که هر دو سعی می کردند عادی رفتار کنند.
جلو آمد و با شاهرخ که بلند شده بود دست داد و خوش آمد گفت.
این بین شادان فقط بلند نشد.
خیلی خوب بود که تازه احترام هم بگذارد؟
فردین به عمد دقیقا روی کاناپه در یک وجبی شادان نشست.
شادان با اخم نگاهش کرد و با صدای آرامی گفت: جا قحط بود؟
-به نظر می رسه قحط بود.
فروزان پرسید: کجا رفتی؟ فربدم زده بیرون؟
-رفتم تا پیش آرمان و برگشتم.
-فربدو ندیدی؟
-نه!

مثلا خیلی دل خوش داشت از او که بخواهد ببیندش!
احساس تهوع باعث شد دستش را جلوی دهانش بگیرد.
شادان نیم خیز شد و گفت: خوبی مامان؟
خوب نبود اما باید می گفت خوب است.
شاهرخ با تمام نگرانیش عصبی فقط نگاه می کرد.
زنش ناخوش بود و او نمی توانست هیچ کاری بکند.
گوشیش را برداشت و از سالن بیرون زد.
فورا شماره ی نعیم را گرفت.
به محض وصل شدن گفت: کجایی نعیم؟
-…………………..
-فروز حالش خوب نیست، چی بدرد بارداریش می خوره؟
-……………………
-نمی دونم، هرچی فکر می کنی حالشو خوب می کنه جلوی تهوعش رو می گیره براش بیار.
-……………………..
-قربون پسر، زود بیا، راستی سال تحویل همینجاییم.
-……………..
-منتظرم.
تماس را قطع کرد و به داخل برگشت.
فروزان رنگ پریده بود و بی حال!
شادان نگران کنارش نشسته بود و دست و پایش را ماساژ می داد.
کاش می توانست کمکش کند.
اما حتی نمی توانست بلند شود و دستش را هم بگیرد.
مریم خانم با چای نبات آمده بود.
فروزان بزور کمی از آن را نوشید.
شاهرخ بلاخره طاقت نیاورد و گفت: اگه حالت خیلی بده بریم دکتر.
فردین با غیرت آشکاری گفت: قبلا پیشنهاد دادم بهش من، قبول نکرد.
شاهرخ نگاهی به فردین انداخت.
مثلا می خواست خودش را نشان دهد؟
سری تکان داد و منتظر نعیم شد.
کاش زود برسد.
**
قرآن روی پاهای فروزان بود.
مریم خانم رفته بود دم عیدی…
حدودا دو ساعت قبل.
گفته بود یک ایل منتظر آمدنش هستند.
فروزان هم دلش نیامده بود نه بگوید.
شاهرخ به عنوان بزرگ تر بغل دست فروزان نشسته بود.
کسی هم نه ابروهایی بالا انداخت و نه چشمی چپ کرد.
نعیم خودش را زود رساند و با دادن قرص هایی مخصوص ضدتهوع حاملگی، توانسته بود جلوی تهوع های فروزان را بگیرد.
دوقلوها سر ناسازگاری برداشته بودند و روبروی هم با اخم…
پدر کشتگی هم به این بدی نبود.
لعنت بر شیطان!
شادان پر از آرامش خیره ی ماهی قرمز تنگ بلورش بود.
تاب خوردنشان قلقلکش می داد دستش را تا مچ فرو کند.

بگیردشان و فشارشان دهد.
این دختر هنوز بزرگ نشده بود.
دوست هم نداشت که بزرگ شود.
بچگی تمام قد به هیکلش می آمد.
آن هم با این لباس های زرد و قشنگ!
پارسال آرنج روی زانوی حمید گذاشته بود و خیره ی ماهی ها بود.
فروزان قرآن می خواند.
و حمید چشم غره رفته بود کاری به ماهی ها نداشته باشد.
حجم این خاطره ها برای یک قلب که فقط پمپاژ خون می کرد زیادی بزرگ بود.
“وقتی حتی حالت خوب است…خاطره ها زودتر از همه میایند برای دیدار….”
فربد مشتی آجیل برداشته بود.
تخمه ها را پوست می کند در ظرف جلویش می ریخت.
فروزان آرام آیه آیه لب می زد.
شاهرخ به لب زدن هایش خیره بود.
از ته دل برای داشتن این زن هزاران بار سپاسگزار خدا بود.
خدا به او زن نداده بود که؟
عشق داده بود.
فرشته داده بود.
این وسط فردین، اصلا در این دنیا نبود!
تلویزیون روشن بود.
مشهد و حرم امام رضا(ع) را نشان می داد.
مجری تند تند صحبت می کرد.
اما چه کسی حال توجه کردن داشت؟
شادان چشم از ماهی ها برداشت و در دل دعا خواند.
امسال باید کنکور ارشد قبول می شد.
یک رشته ی خوب.
زحمت کشیده بود.
کلی درس خوانده بود.
دعا کرد مامان فروزانش ازدواج کند…
مسخره بود اما ته دلش حس می کرد مامان فروزانش تنهاست.
حمید فرهاد که نبود، ازدواج مجدد چه اشکالی داشت؟
دعا کرد این دوقلوهای سرتق راه بیایند.
قهر آخر چرا؟
دعا کرده بود دوستانش خوشبخت شوند…عین آیدا.
صدای شیپور و طبل سال تحویل جرعه لبخند به لب های همگی بخشید…حتی فردین بق کرده.
فروزان قرآن بست و بلند شده تک تکشان را بوسید…
به شاهرخ که رسید فقط لبخند زد.
جایش نبود وگرنه این لب ها یک اسیر شدن طلب داشتند.
فربد شیطنت خرج کرد و روبروی شادان ایستاد و بامزه گفت: منم ببوسم؟
شادان خندید و گفت: نه، دیر گفتی تموم شد.
فردین با اخم نگاهشان کرد.
چه معنی داشت این بچه بازی ها؟
فربد دست داد و تبریک گفت.
فردین جلو نیامد.

فقط سری برای فربد تکان داد.
شاهرخ به عنوان بزرگتر اسکناس های 10 تومنی اش را از لای قرآن بیرون آورد و به همگی داد.
اما همان موقع از جیبش بسته ای کوچکی درآورد و به شادان داد.
عیدی مخصوص خانم هم بماند برای تنهایی شان.
شادان ذوق زده کادویش را باز کرد.
حدسش زیاد سخت نبود وقتی دستبند طلا را دید.
ته خوش سلیقگی بود.
شادان قصد نداشت عیدی بدهد.
مگر کوچکترم عیدی می دهد؟
فربد چک پول 50 تومنی به شادان داد و گفت:سلیقه ام خوب نیست.
شادان مهربانانه لبخندی کاشت و گفت:متشکرم.
فربد سر تکان داد.
نعیم اما فقط تبریک گفت.
نمی دانست به دخترعمویش اصلا باید عیدی بدهد یا نه؟
خب آن جورها صمیمی نبودند که بخواهد کاری بکند.
در مقابل چشمان فردین هم به نظر این بهترین کار بود.
شادان زیرچشمی به فردین نگاه کرد.
می دانست از او آبی گرم نمی شود.
اصلا به قیافه اش عیدی دادن نمی آمد.
فروزان برگشته گفت:برین بخوابین، خصوصا تو شادان فردا کسل نباشی حرکت می کنیم بوشهر.
باز فروزان عین یک بچه با او رفتار کرد.
-نه مامان، من میرم.
برگشته تشکر کرد حتی از فردین زمختی که برو بر نگاهش می کرد.
راهش را کشید و به سمت اتاقش رفت.
فردین نگاهی به ساعت انداخت، نزدیک ساعت 3 شب بود.
-من میرم بخوابم.
پا تند کرد.
پله ها را تند بالا رفت.
به عمد به شادان سر به هوا تنه زد.
نقشه شروع شده بود.
شادان بی هوا پایش لیز خورد.
چنگ زد به پیراهن فردین و فردین موزیانه لبخند زده دست دور کمرش انداخت.
و در آخر دست پشت گردنش برد و نزدیکش کرد.
صورتش به سینه اش چسبید.
آرام لب زد: خوبی؟
نفسش بالا نمی آمد..
در آغوش این مرد چیکار می کرد؟
این دست گرم پشت گردنش…
دستش که نرم روی بازویش بود…
این صورت چسبیده به این سینه ی فراخ…
تن عقب کشید… امشب خدا هم بازی راه انداخته بود.
سرخ شده لب گزید…
-ب..بخ..بخشید.
فردین متعجب براندازش کرد.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا : 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا