رمان مرگنواز پارت ۹

 

تنهايى تا قبل از آنكه عاشق شوى فقط تنهايى است، كمى غمگين، كمى بى حوصله…
اما واى از آن تنهايي بعد از عاشقى، مثل همين امشب مثل همين حالا…
همين حالا كه در قلعه هزار اردك بين من و ارباب داكم چند اتاق فاصله است و من محكوم شده ام به دوباره تنهايي…
دوباره تنهايي…
كاش اين تنهايي را در سوييت كوچكم به صبح گره ميزدم، تنهايي شب اين قلعه تمام شدنى نيست…

لحظه اى به خودم مي آيم كه براى هيرسا پيام نوشته ام
_ بيدارى؟

با اينكه ميدانم با وجود آرام بخش ها محال است بيدار باشد، اما اميد دارم امشب كسي بيدار باشد كه من از او بپرسم، سروين ِ اهورا كيست؟
چرا اينقدر ميشناسمش؟ چرا اين قدر كد اطرافم هست؟ چرا اين قدر شواهد براى من باور نكردنى شده اند….

اينقدر فكر كردم، منتظر ماندم، كه شب دلش به حالم به رحم آمد و رفت، صداى پرنده ها در سكوت سپيده دم، برايم يك طور، اميد و نويد ميشود، نويد اينكه هيچ شبى پايدار نخواهد ماند،
صورتم را ميشورم، پيراهن اهورا را ديشب به عنوان لباس خواب پوشيده ام و حالا اصلا دلم نميخواهد از خودم جدايش كنم، فقط موهايم را بالاى سرم جمع ميكنم، به محض پايين رفتن از پله ها چشمم خشك ميشود روى در همان اتاق…
بي اراده سمتش ميروم با صداي افتادن چيزي وحشت زده از جايم ميپرم اما هرچه سر ميجُنبانم نميفهمم صدا از كجا بوده است، پاورچين نزديك اتاق ميشوم،
شجاع ميشوم و دستگيره اش را ميچرخانم، اما در قفل است، گوشم را به در ميچسبانم يك موسيقى ضعيف! شبيه جعبه موزيكال كوكى…

آرام ميپرسم:
_ كسي اونجاست؟

بعد از خودم شاكى ميشوم، دستم را روي قلبم ميگذارم، ” چي كار ميكني فريال! تو بهش قول دادي!”

تا ميتوانم با سرعت از اتاق دور ميشوم، خودم را به آشپزخانه ميرسانم، مشغول آماده كردن املت اسپانيايی مورد علاقه ام ميشوم، كاش اهورا اينجا با من هم سليقه باشد و خوشش بيايد!

با صداي ناله شارلوت سريع سر ميچرخانم، پشت پنجره كز كرده و نگاهم ميكند، پنجره را باز ميكنم نوازشش ميكنم و يك تكه ژامبون به او ميدهم، چرخى ميزند، با خنده ميگويم:
_ برو موش شكار كن تنبل خان! فقط دم و يك چشم نداري، ببين دست و پا و دندونات سالمن! اصلا از درخت برو بالا ببين ميتونى يك گنجيشك صاحب شى؟

يك مرتبه خنده ام روي لبم خشك ميشود! سروين!
چرا سروين شده ام! چرا بي اختيار ديالوگ هايش كه آن روز به يك سگ زخمى گفته بود را تكرار ميكردم!
سگ زخمي را كه به خانه آورد و درمانش كرد به خاطرش بابا كلي عصبانى شد!
روز پنجم كه مجبور شد سگ بيچاره را از خانه ببرد همين ديالوگ ها را به او گفته بود…

پنجره را بستم، مشغول گرم كردن نان، دوباره صدايش در سرم ميپيچد
_ من نون برشته ميخوام….

نفس عميق ميكشم، آه سروين چرا اينجا تا اين اندازه به من نزديك تر شده اي…
سروينم بايد آرزو كنم تمام افكارم پوچ باشد ؟!
يا ….

با سر و صدايى كه در آشپزخانه راه انداخته بودم صفورا بيدار شد، به محض ورودش به آشپزخانه با تعجب پرسيد:
_ چرا بيدارم نكرديد؟ واستون صبحانه آماده ميكردم

در حالي كه شير را از يخچال بر ميدارم گونه اش را ميبوسم،
_ صبحت بخير! صبحانه واسه ارباب داكه! دوست داشتم خودم آماده كنم

چشم هايش گرد تر ميشود
_ آقا صبحانه نميخورن! اصلا بيدار نميشن صبح ها

ليوان شير را داخل مايكروفر ميگذارم و مشغول چيدن سيني صبحانه ميشوم
_ ديشب رو خوابيد، اگرم دوست نداره بيدار شه، بيدار نشه اما معده اش خاليه بايد يك چيزى بخوره
مخصوصا با اون حال ديشبش

با يك لحن عاجزانه دستم را ميگيرد
_ خانم ازتون خواهش ميكنم، باور كنید عصباني ميشن و شما رو ناراحت ميكنن

دستش را نوازش ميكنم
_ نگران نباش صفورا! ديشب يادت رفت بهت چي گفتم؟ ميخوام كمكش كنم، اولين پله هم اينه كه وضعيت خواب و بيداري و خورد و خوراك و زندگيش شبيه بقيه بشه

شير كه داغ ميشود سيني ام تكميل ميشود، ميپرسم:
_ من يك شاخه گل ميخوام! اين خونه گل نداره؟

آه ميكشد…
_ نه! هيچ گياهي اينجا دووم نمياره و خشك ميشه

شانه ام را بالا مي اندازم
_ حيف شد

چند لحظه عميق نگاهم ميكند و ميگويد:
_ چند دقيقه صبر كنيد

از آشپزخانه كه بيرون ميرود سيني را بر ميدارم و دنبالش ميروم، ميبينم كه با كليدي كه از جيبش بيرون مي آورد درب اتاق را باز ميكند و داخلش ميشود و چند دقيقه بعد بيرون مي آيد و در را دوباره پشت سرش قفل ميكند،
جلو مي آيد و بعد مشتش را در گوشه سيني صبحانه باز ميكند و چند گل كوچك شبيه ياس با بوي خاص از مشتش روانه سيني ميشود…
_ تنها گلدوني كه تو اين خونه خشك نشده همينه

عطرش در مشامم ميپيچد با يك آرامش وهم انگيز …

در چشم هاي صفورا هنوز ترديد و نگراني موج ميزند، به خودم قول داده ام كه ميتوانم…
به هر قيمتي كه باشد ميتوانم….

موهايش روي بالش سپيدش شبيه اشعه هاي آفتاب در يك روز برفي، پريشان شده است….

با اينكه اولين بار است

اتاقش را در روز ميبينم اصلا مايل نيستم با دقت جايي از اين اتاق جز صورتش را تماشا كنم، آرام بلند ميشوم و پرده هاي مشكى قرمز را كنار ميزنم، آفتاب كه روي صورتش ميتابد بيشتر شبيه خورشيد ميشود،
نور، چشم هايش را اذيت ميكند، اين را وقتى چشم هايش را روي هم ميفشرد حس ميكنم…
كنارش مينشينم، آرام نوازشش ميكنم، چشمم به جا سيگارى پر از سيگار سوخته اش مي افتد، ميدانم خيال داشته است شب را دود كند، در فكر سيگار ها هستم كه يك مرتبه خود جا سيگارى چشمم را ميزند! من اين شي را قبلا ديده ام!
ميشناسمش!
يادگار عتيقه پدر بزرگم برای پدرم!
از نزديك نگاهش ميكنم، بعد به خيال دور تكاندن افكار از مغزم سرم را چند بار تكان ميدهم” فريال! مگه فقط يك دونه از اين جا سيگاريا تو دنيا وجود داره؟؟”

سرش را ميچرخاند و من براي تماشاي دوباره صورتش مجبورم آن سمت تخت بنشينم، دست ميكشم روي زبرى ته ريشش و آرام صدايش ميزنم:
_ اهورا مزدا

در خواب ناله ميكند، انگشت ميكشم روي لب هايش بعد سينه اش…
لبخند روي لب هايش مينشيند…
چشم هايش را كمي باز ميكند، صدايش دو رگه است با يك لبخند پر شيطنت روى لبش…
_ تو اينجا چي كار ميكني؟

بر خلاف انتظارم عصباني نميشود!
بيشتر نوازشش ميكنم
_ صبحانه واست آوردم

چشم هايش را ميبندد
_ نونم برشته است؟

_ بله برشته است

دستم را ميگيرد و سمت لبش ميبرد، چند ثانيه همانجا نگهش ميدارد و بعد آرام پشت دستم را ميبوسد

_ آشپزي نوبت من نبود امروز؟

متوجه سوالش نميشوم و به ناچار ميگويم:
_ املت اسپانيايي درست كردم دوست داري؟

دستم را ميكشد و مرا بيشتر نزديك خودش ميكند
_ تو هرچى درست كنى من دوست دارم

بعد مجبورم ميكند كنارش دراز بكشم و پاهايش را دورم قفل ميكند و سرم را محكم به سينه اش ميچسباند
_ عشقم! امروز دوست داري كجا ببرمت؟

حس ميكنم هنوز بيدار نشده است! شايد هم مستي اش تمام نشده است! قلبم تندتر ميزند، بوسه هايش بيشتر شده است
صدايش ميزنم، ميخواهم بيدارش كنم،
_ اهورا مزدا پاشو صبحانه بخور بعد بخواب، شيرت سرد ميشه

تكاني ميخورد و من هر لحظه منتظر طغيان يك آتشفشانم…

سرجايش مينشيند، كش و قوسي به خودش ميدهد چشم هايش را كه كامل باز ميكند، چند ثانيه فقط نگاهم ميكند، كنارش مينشينم
به سيني كنار تختش اشاره ميكنم….
_ واسه تو آماده كردم

نگاهش سر تا سر غم شده است…
گل هاي كوچك كنار سيني را نوازش ميكند
با يك صداي غمزده ميگويد:
_ تو نميتونى دختر داريوش ملك باشي

دستش را ميگيرم
_ خوبي تو؟

سرش را به نشانه منفي تكان ميدهد و بعد ميپرسد:
_ اين املت رو با سس كنجد ميخوري؟

سس كنجد؟
سروين!
سروين سر ميز صبحانه سس كنجد را روي املتش ميريزد، مامان ميگويد:
_ اوه سرى اين سس اصلا خوش طعم نيست

قهقهه ميزند
_ عوضش يك طعم خاص و جديده! من تنها آدم كره زمينم كه املتش رو با سس كنجد ميخوره

اشك هايم بي اختيار ميچكد، دستم را محكم تر گرفته است با بغض ميگويم:
_ سروين فقط سُس كنجد دوست داشت، ميخواي واست سس بيارم؟

زل زده است به سيني، معصومانه سرش را به نشانه مثبت تكان ميدهد…
من بايد شجاع تر باشم
من براي دانستن، براي پرسيدن، بايد قدري شجاع تر باشم…
**

مثل لذت بو كشيدن خاك نم خورده، چشم هايش را كه ميبندد من بلافاصله شروع به بوييدن لحظات خوشي كه همين چند دقيقه پيش گذشت ميكنم،
كوتاه بود
واقعي نبود اما براي من شبيه چشيدن طعم ميوه نوبرانه كوچكي بود كه چند فصل منتظرش مانده بودم…
فقط چند لقمه صبحانه خورد و دوباره سرش را روى بالشش گذاشت، نوازشش كردم
_ اهورا مزدا

سرش را تكان ميدهد يعنى “ميشنوم، بگو!”
_ ميشه راننده بياد دنبالم من برم پيش اون دوستم كه مريضه؟تو شركتم كار نيمه تموم زياد دارم، بعد اگه اجازه بدي غروب برگردم اينجا

چشم هايش را ميبندد
_ رانندگى بلد بودي؟

_ اوهوم

_ ماشينم رو ميتوني ببري

پيشنهادش قدري عجيب است، تشكر ميكنم و قبل خداحافظي گونه اش را ميبوسم و او فقط چند لحظه طولاني دستم را نگه ميدارد و ميبويد….

تمام گريه هايم را سر جاده بيچاره آوار ميكنم، گريه هايي كه نميدانم از زياد دانستن است يا ندانستن هاى انباشته شده ى دلم….
عطرش روي صندلي ماشينش به خوبي محسوس است و نفس هاي عميقم با تمام وجود بلعيدن اين عطر را ميخواهد،

مابقى اشك هايم را براى شانه هاي تكيده هيرسا روي تخت بيمارستان آورده ام، نوازشم ميكند، سوال نميپرسد و فهميده ام كه حالا او هم فهميدنش به صبرش چربيده و راهى بيمارستانش كرده است، هر دو دستم را براى پاك كردن اشك هايم روي صورتم ميكشم، هق هقم كلماتم را سر ميبُرد
_هيـ…رسا!
خواهر مـ….ن
سرويـ…ن من
با اهورا با اهورا…

نميتوانم جمله ام را تمام كنم بغضم يكبار ديگر خودش را فرياد ميزند، او هم آرام آرام اشك ميريزد، كيف پولم را از كيفم بيرون مي آورم، با دست هاي لرزانم بازش ميكنم چند ثانيه به عكس پاسپورت سروين كه روزى كه براي تكميل مداركش ميرفت، يواشكي از كيفش برداشته بودم و مجبور شده بود دوباره عكس بگيرد، خيره شدم،
بعد كيفم را مقابل صورت هيرسا ميگيرم ميان هق هقم ميپرسم:
_ سروينِ اهوراست؟

دست ميكشد روي عكس، اشك هايش يكي پس از ديگرى ميچكد، صدايش عجيب گرفته است
_ نقاشي صورت تو رو
توي خونه اش ديده بودم

به ديوار تكيه ميدهم تا براي سقوطم دست آويزي باشد، ناله ميكنم
_ چرا من؟ چرا من هيرسا….

سرش را به نشانه ندانستن تكان ميدهد، آرام آرام با خودم زمزمه ميكنم:
_ اون اومد سراغم…
خودش اومد سراغم…

با همه ناتواني اش از جايش بلند ميشود و با همان دستش كه سوزن سُرم در رگش فرو رفته است، بغلم ميكند، ناله ميكنم:
_ سروين چرا خودكشي كرد؟
چي سر خواهرم اومد؟؟

ميان گريه جواب ميدهد:
_ نميدونم
نميدونم هيچ وقت نفهميدم، هيچ وقت

_ تو…
تو بايد خيلي چيزها بدوني
سوال دارم هيرسا
خيلي سوال دارم
خواهش ميكنم

سرم را آرام ميبوسد
_ باشه باشه عزيزم
آروم باش
من اينجام هرچي بخواي بهت جوابشو ميدم
***

خورشيد كه ميرود حالا منتظر طلوع او هستم، چند ساعتي ميشود كه در ماشين نشسته ام و فقط جملات هيرسا را با خودم بارها و بارها مرور ميكنم، اين پازل چند هزار تكه تكميل شدني نيست، تكه هاي اصلي اش گم شده است، بايد دنبال آن ها در قلب مردي بگردم كه مطمئنم دليل بودنش با من، هر چيزى ميتواند باشد، جز عشق!

در آينه ماشين، خودم را تماشا ميكنم، بدون تمرين بدون آمادگي يك مرتبه پريده بودم وسط رينگ مبارزه و با خيال خوش عشق، رقص زنان در اين ميدان حتى نفهميده بودم چه بلايي سرم آمده است…
چشم هایم متورم بود و بيني ام سرخ شده بود، با كش محكم موهايم را پشت سرم جمع كردم، نفس عميق كشيدم، ديگر منتظر بودن كافي بود، با تلفنش تماس گرفتم اينبار سريع جواب داد
_ الو اهورا مزدا

_ برگشتي؟

حالا اين سردى كلامش بيشتر از قبل آزارم ميدهد
_ برگشتم

_ ميگم صفورا در رو باز كنه

بار اولى است كه ديوار هاى اين قلعه و بي نوري اش مرا ميترساند بار اول است كه بغضم زودتر از خودم وارد شده است….

ركابى و شلوار تنگ مشكى به تن دارد، موهايش را بالاي سرش جمع كرده و حالش اصلا شبيه ديشب و امروز صبحش نيست،
مشغول تمرين است و صفحات نُتش را بالا و پايين ميكند، با ديدنم سرش را كوتاه بالا مي آورد و لبخند ميزند
_ حال دوستت بهتر بود؟

سرم را به نشانه منفي تكان ميدهم
_ نه!
حالش اصلا خوب نيست

آرشه را روى ويولُنش ميكشد
_ اميدوارم بهتر شه
چيزي ميخورى؟

صدايم ميلرزد
_ ميشه امشب اينجا بمونم؟

دوباره عميق نگاهم ميكند و لب پايينش را گاز ميگيرد
_ چي شد؟ پله هاي ترقي رو يهو طي كردي؟

بغضم را قورت ميدهم
_ ديشب زيادي بهم خوش گذشت

قهقهه اش مرا ميترساند و با يك حالت خاص چندبار پشت سر هم ميگويد:
_ فريال ملك
فريال ملك
آه فريال ملك

نزديكش ميشوم، روي صندلي نشسته است. كيفم را روي زمين رها ميكنم، كتم را هم همانجا زمين مي اندازم، رو به رويش مي ايستم، زانويم را روي پايش ميگذارم، صورتم دقيقا مماس صورتش است
_ خيلي تلاش كردي به خودت ثابت كني، من فريال ملكم؟

از اين ثانيه باور كن من فريال ملكم!
هركار كه دلت ميخواد انجام بده

چشم هايش غرق علامت سوال ميشود
_ تو خوبي؟

ميخواهم ببوسمش ميخواهم با همه نفرتم از گذشته اي كه گذشته ببوسمش …
اما حالا…
حالا فكر ميكنم شايد حق من نباشد، شايد…

بايد اول، تكه هاي گمشده پازل را پيدا كنم….

قطعه جديدي كه نوشته است را امشب بارها و بارها مينوازد، صفورا كه مشغول آماده كردن شام است كنارش ايستاده ام و تماشايش ميكنم، ميدانم او بهتر و بيشتر از هيرسا ميتواند به سوالاتم جواب دهد،
مخصوصا وقتي سيني بيسكويت دورنگ را از فر بيرون مي آورد و در ظرف كوچك ميچيند و با چشم هاي تحسين بر انگيز اهورا به اتاق مرموز ميبرد!

ميدانم منتظر است سوال بپرسم، اما نميخواهم جواب هاي مسخره بشنوم، ميز شام كه آماده ميشود، اهورا چند بار صدايم ميزند،
كنار ميز مي ايستم و فقط نگاهش ميكنم، در حال خوردن سوپش است كه ميپرسد:
_ چرا نميشيني؟

_ گرسنه ام نيست

اصرار نميكند و فقط ميگويد:
_ ميتوني تو اتاق من، منتظرم باشي

چه قدر بغض روي بغض بايد قورت بدهم؟

قبل از اينكه به طبقه بالا بروم بار ديگر به اتاقي كه ميدانم جواب همه سوال هايم را دارد چشم ميدوزم، اشك هايم را بالاخره آزاد ميكنم و پله ها را سريع بالا ميروم….

چشم هايم كاملا باز است و اين كابوس هاى چشم باز زندگى ام مرا بيشتر دچار هراس ميكنند،
با خودم كنار آمده ام پذيرفته ام اينبار در خودم چپ كرده ام و به آخرين تير چراغ برق رسيده ام كه سيم هايش دچار اتصال شده است و اين ويز ويز اتصال، آواز پيش از انفجار است….

از تماشاي بيشتر نقاشى سقف اتاق دلم بهم ميخورد، بهار نزديك شده است و زمستان اين خانه تمام نميشود، پنجره را باز ميكنم، در تاريكي به درخت هاى خشك و عريان باغ خيره ميشوم، به جاده اى كه انگار انتهايش فقط به مرگ ختم ميشود، امشب حتي از آواز جغد ها هم بيزارم، بيزار نه! ترسيده ام،
شايد هم نا اميدم….
با صداي باز شدن در ساختمان و هم زمان ناله شارلوت ميخواهم پايين را نگاه كنم، اما نرده هاى لعنتى پنجره مانعم ميشود، صداي دست زدن ميشنوم و شارلوت وسط باغ ميپرد، دوباره كسي دست ميزند و شارلوت وسط باغ با شور دور خودش ميچرخد و مشغول خودنمايي است دوباره سمت در بر ميگردد و حالا با يك تكه گوشت بزرگ وسط باغچه ميچرخد، سرم را از نرده ها بيرون ميبرم و حس ميكنم صفورا آن جاست، صدايش ميزنم
_ صفورا! صفورا!

صدايم بلند تر ميشود اما جواب نميدهد و وقتي چند ثانيه بعد در اتاق باز ميشود و صفورا را پشت سرم ميبينم وحشت زده جيغ ميكشم، دستم را روي قلبم ميگذارم، صفورا با تعجب ميپرسد:
_ بله خانم منو صدا زدید؟

بر ميگردم و باغ را نگاه ميكنم شارلوت مشغول خوردن تكه گوشت است و كسي ديگر دست نميزند
_ تو…
تو به شارلوت داشتي غذا ميدادي؟

_ نه خانوم! احتمالا آقا بودن، با من كاري داشتيد؟

سرم را به نشانه منفي تكان ميدهم، بعد صفورا را كنار ميزنم و سمت سالن غذا خورى ميروم، اهورا هنوز پشت ميز شام نشسته است و مشغول چرخاندن شرابش در جام است، نفس نفس ميزنم، بر ميگردد و نگاهم ميكند
_ گرسنه ات شد؟ صفورا واست غذا بياره؟

جلو ميروم، جامش را از دستش ميگيرم و يك نفس مينوشم، بعد يك دستمال بر ميدارم و دهانم را پاك ميكنم
_ امشب زياده روي نكن

چشم هايش را تنگ ميكند
_تو مستيم خوشگلتري

تلخ ميخندم
_ خوشگلتر يا شبيه تر به باورات؟

از جايش بلند ميشود، دست ميكشد روي سرم
_ امروز تصادف كردي؟

سريع پاسخ ميدهم:
_ نه!

با يك لبخند كج ميگويد:
_ سرت ضربه خورده انگار، ميرم يكم تمرين كنم دوست داشتي بيا اتاقم

سمت طبقه بالا ميرود، دوباره دلم، چشم هايم را به سمت اتاق مرموز هدايت ميكند كه متوجه ميشوم در كمى باز است، يك قدم جلو ميروم، زانوانم همراهي ام نميكنند…
دستم را مشت ميكنم و قدم بعدي را برميدارم، قدم هاى بعدى….
جرات نميكنم در را بيشتر باز كنم اما از همان جا ميتوانم بشقاب خالي كه روي كنسول كنار در گذاشته شده با خرده هاي بيسكوييت داخلش را ببينم، دستم را جلوي دهانم ميگذارم

_ خانم چيزي ميخوايد؟

دوباره صفورا پشت سرم ظاهر شده است
به اتاق اشاره ميكنم
_ اونجا…
اونجا…

بعد حرفم را قورت ميدهم، صفورا جلو ميرود و در اتاق را دوباره قفل ميكند، ميپرسم:
_ چرا در اينجا رو هميشه قفل ميكني؟

_ دستور آقاست
***
صداي سازش مثل يك نسيم عصيان گر در خانه وزيدن گرفته است….

چند دقيقه در طبقه پايين فقط گوش ميدهم، به نُت هايي كه درد مينوازد…
به د ُرِ مي فا سو لا سي هايى كه ميخواهند انقلاب كنند
اين خانه يك اپوسيوزون لازم دارد….

امشب قطعه اش حسي شبيه گم كردن تمام فرمول ها آن هم وسط امتحان رياضي به من القا ميكند، روي اولين پله مينشينم و سرم را روى پايم ميگذارم، ميخواهم بيشتر گوش كنم
بيشتر بفهمم
بيشتر ديوانه شوم،
اما فقط…
اما فقط نهايت خواستن ها و تلاش هاى مغز يونوليتي ام اين ميشود كه تسليم آتشفشان قلبم شود و بار ديگر بدبخت تر از قبل به خودم بگويم
” من عاشق لعنتي ترين مرد زمين شده ام”

هق هقم اوج بگيرد، شاكي ام از طنابي كه سروين از كودكي برايم جا گذاشته بود و من هر ثانيه آن طناب را گرفته بودم و هرجا كه او زودتر فتحش كرده بود را روي جاي پاهايش زندگي كنم…
شاكي ام از چشم هايي كه هرجا رفت ميخواست مثل سروين نگاه كند يا سروين را ببيند…
از عطرش كه روي دست هايم جامانده…

از علامت سوال هايي كه در زندگي ام گذاشت و رفت، از مردي كه ميراث خواهرم است و نميدانم چرا درست يك هفته قبل از تاريخ عروسي اش در كليساي سن استفان تصميم به خودسوزى ميگيرد…
نميدانم چرا آتش را به آن حد از عشق ترجيح ميدهد؟

خواهرى كه نيست و بگويد، مردش از جان زندگي من چه ميخواهد؟ نيست و ببيند اينبار گير كرده ام در جاي پايش در عشق!

صداي سازش سوزناك شده است، خانه با او همنوا ميشود، ساعت چند بار مينوازد، باد پنجره ها را ميرقصاند و هو ميكشد، شارلوت ناله ميكند و يك مرتبه آواز يك خنده…
يك خنده زنانه…
يك خنده عجيب…
يك خنده زيبا ديوار هاي خانه را ميلرزاند…
آه خدايا من اين صدا را خوب ميشناسم….
نفسم به شماره افتاده است، تمام بدنم دچار رعشه شده است..

موسيقى تمام ميشود،
دندان هايم محكم بهم ميخورد، چند لحظه بعد كسي از بالاي پله ها صدايم ميزند
_ فريال! بيا بالا

دستم را روي سرم ميگذارم، به خودم چندبار ميگويم
” خيالاتي شدي خيالاتي شدي
اينا همه فشار عصبيه! خيالاتي شدي”

به سختي دستم را به نرده ميگيرم و از جايم بلند ميشوم، موهايش پريشان است و آرشه هنوز در دستش…
يك پله بالا ميروم، سرم گيج ميرود و به سختي تعادلم را حفظ ميكنم، سريع پايين مي آيد، زير بغلم را ميگيرد
_ تو امشب يك چيزيت هست بايد خودم حالتو خوب كنم

مرا در آغوش گرفته و از پله ها بالا ميرود؛ آرشه اش را روي سينه ام گذاشته است،
چند ثانيه بعد مرا روی تخت خودش ميگذارد، نوازشم ميكند، دست هايم را بيشتر …
گردنم را ميبوسد، سرم را برميگردانم، نميخواهم نگاهش كنم، يك قطره اشك از چشمم روي ملحفه تخت ميچكد، سردي دستش را كه روي شكمم حس ميكنم، دستش را وحشت زده ميگيرم و التماس ميكنم
_ امشب نه!

اخم ميكند

خودم را سمت بالا ميكشم و بلوزم را مرتب ميكنم
_ ميرم اون اتاق ميخوابم

از جايش بلند ميشود ميبينم كه يك ليوان آب براي خودش ميريزد و بعد نوشيدنش ميگويد:
_ ديشب دوست داشتني تر بودي

بغض ميكنم
_ ديشب فريالِ اهورا مزدا بودم

لبش را محكم گاز ميگيرد و بعد ميپرسد:
_ و امشب؟

يك قطره اشك ديگرم ميچكد
_ فريال ملك

ليوان را محكم سر جايش ميكوبد
_ انگار امروز هورمونات بهم ريخته!

از جايم بلند ميشوم
_ همه چيم بهم ريخت امروز همه چيم…

بي اختيار دوباره به هق هق مي افتم، نميتوانم باز هم از آغوشش بگذرم، وقتي اين طور بغلم ميكند، نوازشم ميكند سرم را ميبوسد، نميتوانم عاشق نباشم…
آه نميتوانم….

تو را از جنگ با خودم به غنيمت آورده ام…
درست مثل كسى كه براى خودش يك طناب ضخيم خريده است و به صندلى گوشه اتاق خيره شده است و سقفى كه…
ديگر نياز به ارتفاع و آن قله نيست، ديگر مرا هيچ سقوطى نميكُشد، هيچ جنگى مرگ نميشود، وقتى از خودم دشنه خورده ام، با دست هاى خودم!..
صداي خرد شدن دنده هايم موقع چرخاندن دشنه را هم شنيدم…
درست وقتى كه تو نپرسيدى و در عوض در گوشم خواندى
_ با من ازدواج كن…

درست همان زمان كه نه كه نخواهم، نتوانستم بگويم امروز، امروز من همه ي تو و خواهرم را از زبان برادرت شنيده ام،
نشد! زبانم كم آورد…باخت!
نشد بپرسم: كسى كه بعد از خودسوزى خواهرم ماه ها گم ميشود و بعد شوريده حال او را بين كارتن خواب هاي بي خانمان زير پل پيدا ميكنند،
كسى كه سجده اش بر روي دست هاي خواهرم بوده است، كسى كه نبودن خواهرم روحش را اين چنين آزرده،
چرا من؟!
چرا من اهورا؟؟
چرا ازدواج؟

نپرسيدم، در هر صورت من يك بازنده بودم، بازنده اي كه اگر بدون او از اين خانه ميرفت بيشتر ميمرد، بيشتر…
ماندن و بودنم را خواستم، براي داشتنش براي گدايي جواب سوال هايم نه! براي يافتن آن ها ماندم، ميخواستم حقى براي دانستن داشته باشم،
حقي نه تنها به عنوان خواهر سروين بودن، حقِ همسر اهورا بودن را ميخواستم…

كنار گوشم را بوسيد
_ امشب پيش من بخواب

نگاهش ميكنم، چشم هايش از خودش چه قدر گاهي دور ميشود، آن قدر كه اين چشم ها ميخواهند به اهورا بودنش خيانت كنند و دار و ندارش را فرياد بزنند!
رويم را بر ميگردانم، دستش زير سرم است و با دست ديگرش مرا از پشت، در حصار آغوشش جاى ميدهد، سرش را كه روي سرم ميگذارد موهايش شروع به نوازش گردنم ميكنند،
بيني ام را بالا ميكشم، دست ميكشد روي صورتم
_براي فردا خوشحال نيستى؟

چشم هايم را روي هم ميفشرم
_ شب بخير اهورا مزدا

و چه قدر دعا ميكنم شب بخيرش به بوسه بر دستانم به پايان نرسد…

با بلوز خاكسترى و يك جين
و چند امضا، من همسر قانونى بزرگترين نوازنده ويولن سال ميشوم
دستم را ميگيرد
_ به راننده گفتم بره، باهم بريم اولين نهار بعد از ازدواجمون رو بخوريم؟

دستم را به جاى دست هايش به جيب هاي خودم ميسپارم
_ بعدش هم قراره بريم بالاي اون كوه؟

چشم هايش تنگ ميشود و لبش دوباره اسير دندان هايش
_ مگه خطايي ازت سر زده

قهقهه ميزنم و اشك هايم را ميان خنده هايم زنده به گور ميكنم
_ آره يك خطاي بزرگ! زن كسي شدم كه عاشقم نيست!
كسي كه اصلا نميشناسمش!

در رستوران تمام مدت با چشم هايش مرا زير نظر گرفته است، هر دو ميدانيم كه نفر مقابلمان دستمان را خوانده است اما از عيان شدنش همانقدر وحشت داريم كه از نگفتنش…

تلفنش را برميدارد
_ معلوم نيست اين پسر كجاست و چه غلطي ميكنه

صورت تبدار و بي حال هيرسا جلوي چشمم مي آيد
_ تازه يادت افتاده بايد ببيني كجاست و چي كار ميكنه؟

چنگالش را محكم در ظرفش رها ميكند، ابروهايش به سمت هم شتافته اند
_ بار آخرته با طعنه با من حرف ميزني

تلخ ميخندم و دست به سينه چشم هايم را به آن سوي رستوران كه يك زوج سالخورده مشغول عشق بازى اند، ميسپارم…

از اينكه عصبي گوشي را روي ميز سر ميدهد ميفهمم كه هيرسا جواب نداده است، اما نگاهش نميكنم، سرفه ميكند، به معني اينكه نگاهم كن!
نگاهش نميكنم…
آه صدايم نميزند، دستش را جلوي صورتم تكان ميدهد
_ قهر كني بايد تا خونه پياده بياي

عميق نگاهش ميكنم
_ خوب؟

سرش را تكان ميدهد
_ چي خوب؟!

_ واسه چى با من ازدواج كردي اهورا مزدا پاكزاد؟

ميخندد و اين نوع خنده اش كلافه ام ميكند
_ از خودت اين سوال رو پرسيدي؟

يك ليوان آب مينوشم تا بغضم را ببلعم
_ من دلايل خودم رو دارم

شانه اش را بالا مي اندازد
_عجب تفاهم خارق العاده اى داريم، همين شروع كار

_ مسخره ميكنى؟!

_ نه عزيزم
ازدواج يك معامله است، تو به چيزهايي كه ميخواي ميتوني برسي و من هم طبعا همين طور

_ و تو چى ميخواي؟

_ هتل سنت موريتز

قلبم را كسى زير دستگاه پِرس له ميكند و بخار سوختنش تمام بدنم را ميسوزاند، ديگر حريف اشك هايم نميشوم
_ بدون ازدواج هم ميتونستم كمكت كنم بهش برسي

قهقهه هاي عجيب و غريبش آغاز ميشود
_ نصف هتل رو دارم، ميخوام مابقيش هم متعلق به همسرم باشه از برادرات تمام و كمال درخواست كن

با تعجب ميپرسم:
_ افروز؟ افروز سهمش رو به تو فروخته؟

سر تكان ميدهد
_ تعجب كردي؟

نفسم به شماره افتاده است
_ نه ديگه هيچ چيز از تو باعث تعجب در من نميشه،
هتل ٧ ستاره نابي كه با بازسازيش بعد آتيش سوزي معروف ترين هتل پيست اسكيه واسه هركس ميتونه وسوسه انگيز باشه، اما واسه تو…

حرفم را در خودم اسير ميكنم، نبايد بگويم، نبايد…

از جايم بلند ميشوم
_ پياده برم يا ميرسونيم؟

به گارسون اشاره ميكند تا پالتو هايمان را بياورد، بلند كه ميشود ميگويد:
_ وظايف زناشوييمون رو بايد خوب انجام بديم ليدى!
پس ميرسونمت

پيش خدمت در پوشيدن پالتو كمكش ميكند، موهايش را از يقه اش بيرون ميكشد و بدون اينكه برگردد و نگاهم كند، دستوري ميگويد:
_ بريم

مي روم…
همراه او …
مي روم….

نميدانم كار چشم هايت بود يا آن يك جفت چال گونه لعنتى كه بى رحمانه خوب بود و عامل نفوذى پيكرم شد تا اين طور در مقابل خودم از پا بيوفتم…
از خودم خورده ام و اين بدترين قسمت تراژدي اين شكست است، اين كه وقتى پر غرور مقابلم مي ايستي دست روي سرم ميكشى و من نميتوانم يقه ات را محكم بچسبم و بگويم” لعنتى چرا براى داشتن هتل اين طور قلبم را بي خانمان كردى”
يا مثلا همين حالا كه دستم را گرفته اى و در تراس طبقه بالاى قلعه، خيال نواختن داري و دوست داري تماشايت كنم، چرا نميتوانم فرياد بزنم
” به من بگو! به من بگو خواهرم چرا خودش را آتش زد؟ “

دوباره يك قطعه عجيب و سوزناك را سازت ناله ميزند، و من چه قدر دلم ميخواهد سازت را نوازش كنم، ببوسم، بارها ببوسم سازى كه ميدانم دست هاى خواهرم در هنگام ساختش عشق به جانش ريخته است،
كارش كه تمام ميشود كنارم مينشيند، يك قطره اشكم را با سر انگشت از روي گونه ام بر ميدارد و چند ثانيه نگاهش ميكند و بعد در كمال تعجب ميبينم كه قطره اشك را در دهانش ميگذارد و بعد آرام چشمم را ميبوسد و ميپرسد:
_ خوابت نمياد؟

سرم را به نشانه مثبت تكان ميدهم
_ ميدونم نبايد شبها مزاحم تمرينت شد ميرم تو اتاقم بخوابم

دستم را محكم ميگيرد
_ نه اينجور نشد!
قرار شد وظايف زن و شوهريمون رو فراموش نكنيم

با تعجب نگاهش ميكنم
_ نگران نباش من ازت توقعي ندارم

فشار دستش روي دستم بيشتر ميشود
_ ولي من دارم…

چشم هايش را تنگ ميكند و نگاهش را دقيقا روي لب هايم جا ميگذارد،
بعد بلند ميشود و با يك حركت بغلم ميكند، محكم به سينه اش ميچسبم و چشم هايم را ميبندم، هر پله كه پايين ميرود يك بوسه روي يك قسمت از صورتم ميكارد…
بغضم بدجور در شاهراه گلويم جولان ميدهد زندگي ام ميشود يك كاشِ بزرگ
يك كاش، كه اى كاش از هيرسا سوال نكرده بودم، كاش او حرفى نزده بود….

من ميهمان تختش و شب هايش ميشوم و كم كم شريك اين شبها و اين تخت…
حتى شب هايي كه من ميخوابم و بالاي سرم در حال تمرين براي كنسرت بزرگش است هم از من ميخواهد در اتاقش بمانم،
ميدانم هيرسا چند روزى است مرخص شده است، اما دلم نميخواهد قلعه را ترك كنم، پشت ترس هايم پناه گرفته ام…
ميترسم ،
ميترسم از صداي ساعت اين خانه
صداي خنده هايي كه ميشنوم و نميدانم توهم شنيدن صداى خواهرم است يا….

ديگر حتى نزديك آن اتاق نميشوم، حالا كه اهورا چند روزى است اتاق طبقه بالا را به آنجا ترجيح داده است من نميخواهم شك هايم را باور كنم، من خوشبختي پوشالى ام را با چنگ و دندان حفظ كرده ام…

طبق روال هر روز كه اهورا خواب است، خودم را همراه صفورا در آشپزخانه مشغول ميكنم، بار دوم است كه كيك شكلاتي ام خراب ميشود و در حال تلاش براي بار سوم هستم، صداي چاقو صفورا كه كاهو ها را روي تخته خرد ميكند هم موسيقى متن شده است،
در حال پيمانه كردن آرد ميپرسم:
_صفورا به نظرت آردش رو كم كنم؟ شايد اينبار پوف كنه

برعكس هميشه سريع جواب نميدهد بر ميگردم تا دوباره سوالم را بپرسم، دستش را روي سينه اش گذاشته و ثابت سر جايش ايستاده است، نگران ، كنارش ميروم
_ صفورا خوبي؟

با سر جواب مثبت ميدهد اما هر لحظه رنگ صورتش كبود تر ميشود و چاقو كه از دستش زمين مي افتد، خودش هم در حال سقوط است، محكم نگهش ميدارم و جيغ ميكشم، چند بار پياپى اهورا را صدا ميرنم اما بي فايده است، صفورا كاملا از حال رفته.
روي زمين ميخوابانمش و چند بار محكم وسط قفسه سينه اش ميكوبم، اما بي فايده است هيچ چيز يادم نمي آيد، آن روز كه بابا سكته كرد و با كمك هاي اوليه سريع سروين، نجات پيدا كرد را خوب به ياد دارم، اما نميدانم بايد چه كار كنم..من نميتوانم! گريه كنان خودم را به اتاق اهورا ميرسانم، هم زمان كه تكانش ميدهم صدايش ميزنم، با نگراني بيدار ميشود و نگاهم ميكند، ناله ميكنم
_ صفورا! صفورا داره ميميره

پتو را به سرعت كنار ميزند و پله ها را با چنان سرعتي پايين ميرود كه به سختى ميتوانم خودم را به او برسانم، همه چيز خيلى سريع اتفاق مي افتد، به محض ديدن صفورا صدايش ميزند ، شروع ميكند با هر دو دستش روي قفسه سينه اش فشار وارد كردن و هم زمان با صداي بلند ميشمارد
بعد نبض گردنش را چك ميكند و دوباره مشغول ميشود و هم زمان هم به او نفس مصنوعي ميدهد
ميشنوم كه با درماندگى ميگويد:
_ تو رو خدا برگرد …
برگرد صفورا

بعد رو به من ميگويد:
_ آسپرين!

حيرت زده نگاهش ميكنم كه فرياد ميزند:
_ از جعبه قرص ها آسپرين بيار

كشوها را به هم ميريزم تا جعبه را پيدا كنم و بعد ميان انواع قرص هاي عجيب آسپرين پيدا ميكنم، قرص را زير زبان صفورا ميگذارد، سر صفورا را روى پايش گذاشته و اشك هايش دلم را به درد مي آورد، با ناله صفورا ميان اشك هايش لبخند ميزند و دوباره رو به من فرياد ميزند:
_ تلفن رو بيار بايد به دكتر زنگ بزنم

 

 

3.7/5 - (3 امتیاز)

Check Also

رمان مرگنواز پارت ۱۱

  وقتي مطمئن شدي سازت آماده است اونو روي شونه ام گذاشتي لبه تختت نشونديم …

One comment

  1. مرسی اقای رنجبر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.