رمان غرقاب پارت ۱۲

 

شش سال پیش! سال کذایی زندگی ام. سالی که تاریخش، تاریخ شروع بدبختی هایم بود. تاریخ شروع بیچارگی های بی انتهایم. لب هایم که از هم فاصله گرفتند باز هم خودش با صدای آرامی ادامه داد.

ـاولین و آخرین تجربت برای فیلمنامه نویسی.

خشک شده، در همان حال ماندم. انگار برقی با ولتاژ بالا، توسط سیمی لخت به بدنم وصل و تاکسیدرمی ام کرده بود. نگاهم، باعث شد تلخ لبخند بزند. هنوز صدای آب را می شنیدم. صدای خلیج در گذر را! اما بدنم، به واقع خشک شده بود.

ـبازیگر نو ظهوری که قرار بود توی اون سریال بازی کنه، یک قسمت باید تصادف می کرد. با موتور…

یادم بود. مثل روز روشن! شاهین…بازیگر نوظهور آن سریال بود. هنوز خبر ازدواجمان هیچ جایی درز پیدا نکرده بود. هیچ جا! فقط می دانستند من…معشوقه ی آن پسر هستم. پسری که مثل بمب در خبرگذاری آن زمان سرو صدا به پا کرده بود. شاهین قرار بود در آن فیلم، با یک موتور تصادف کند. پدر دنبال بدلکار ماهر فرستاد و معین، گفت یکی از جوانان تیمش، انجامش می دهد.

ـبدل اون سکانس و من اجرا کردم. اولین و آخرین بدلی که برای فیلم و سریال زدم.

چشمانم، ماتش ماندند. سیب گلویش بالا و پایین شد. صحنه های آن سال، شبیه یک فیلم در ذهنم به اکران درامدند. تا قبل افتادنش از روی موتور، فقط چشمانش را دیده بودم. از پس محفظه ی کلاه کاسکتش فقط یک جفت چشم می دیدم که من، ناخوداگاه نگاهم به طرفش کشیده می شد. اما وقتی صحنه اجرا شد و او خودش را از روی موتور پایین پرتاب کرد، بالاخره جلو رفتم. نشسته بود روی زمین. اعضای تیم تشویقش می کردند و او تازه داشت کلاه از سرش برمی داشت. بالاخره چشم در چشم شدیم و من با نگرانی لب زدم”شما زنده این” بعد شنیدن این جمله ی ساده و احمقانه بلند خندیده بود. درست از ته دل.

ـمن زندم…خانم آراسته!
جوابی که آن سال و آن موقع باید می داد، حالا داشت می داد. یادش بود. همه چیز را بهتر از من یادش بود. آن هم وقتی من در حد مرگ شوکه و ناباور بودم. این مرد، بدل شاهین بود. شاهینی که ان روزها، قلب و روحم را به نامش زده بودم. یک ثبت اشتباه!

ـاون سریال هیچ وقت پخش نشد. چون چندماه بعد، وسط تولید…بازیگر اصلی…

حرفش را خورد، فکش روی هم چفت شد و ناراحت نگاهم کرد. من اما در درونم ادامه اش دادم”بازیگر اصلی فوت شد” تلخ خندی ناباور روی لب هایم نشست و او ایستاد، جلو رفت و درست لبه ی صخره، رو به دریا ماند.

_اون سربال نیمه کاره…اسمش چی بود خانم دکتر؟

آب دهانم را قورت دادم. شبیه آدمی می ماندم که زیر سم اسب ها رها و تمام تنش کوفته شده. باز برگشته بودم به خانه ی اول، به خانه ی روزهای تلخ. پس چهره اش بی دلیل آشنا نبود. قضیه ی آن انگشتر اما…به ان شش سال برنمی گشت. هنوز میان من و این مرد، یک راز برافراشته بود. رازی که در این لحظه، توان شنیدنش را دیگر نداشتم. همین یکی…من را پرت کرده بود درست وسط یک چاله ی عمیق با در و دیوارهای خیس و گلی! چاله ای که هرچه تقلا می کردم تا بیرون بیایم، بیش تر سر می خوردم.

من هم ایستادم. کم رمق و بدون استقامت. چرخید، باز چشمانمان در هم قفل شد و من تلاشم را کردم تا صدایم نلرزد. اصولا، از ضعیف به چشم آمدن بدم می آمد.

ـ غرقاب!..اسمش غرقاب بود.

گفتم و چرخیدم تا بروم، لااقل برای چندساعت احتیاج به تنهایی و ریکاوری داشتم. بعد می شدم همان آدم قبل…درست مثل همه ی این چندسال!
راستش همه چیز از یک نگاه شروع شده بود، وقتی عاشق شدم، سن و سالی هم نداشتم اما، فکر می کردم بهترین آدم دنیا را پیدا کرده ام. اولین بار که دیدمش، موهای دستم را شیو نکرده بودم. سیخ شدنشان را حس کردم و انگار، سردم شده باشد لرزیدم.

وقتی رفت، دست هایم مویی نداشت. یاد گرفته بودم شیوشان کنم. یاد گرفته بودم چون او دوست داشت، با این حال اما بازهم حس سرما به جانم نشست و لرزیدم. حتی سیخ شدن موهای نداشته ام را هم حس کردم.

بعدش فهمیدم، عشقی که با سرما شروع و با سرما تمام شد، تا ابد من را یخ زده ی حس های اشتباه گذشته ام کرد.

آن قدر یخ زده، که با آتش یک حرف و یک خاطره از آن سال ها، آب شوم و در زمین فرو بروم.

او می دانست…قصه ی حماقت های من را می دانست.

یخ این قصه، آب شده بود.
**********************************************************

 

صدای ضربه های محکمی که به در می خورد، باعث شد میان پلک هایم فاصله بیفتد، گیج و منگ بودم اما با این حال، متوجه می شدم صدایی چکش مانند در سرم پیچیده و قصد قطع شدن ندارد. سقف اتاق که پیش چشمان تارم واضح شد، صدا هم کیفیت بهتری به خودش گرفت و میان ضربه ها، آوای اسمم را هم شنیدم.

آرنجم را روی سطح خوش خواب قرار داده و با اتکا به آن، تن کم جانم را بلند کردم. نشستن سخت بود وقتی کل اتاق، دور سرم شروع به چرخیدن کرده و گردنم، وزن سرم را تاب نمی آورد. ضربه ها، داشت با صدای غیر قابل تحملی مغز، گوش و عصب هایم را درگیر می کرد. سرم را کمی چرخاندم و با برداشتن شالی که روی زمین افتاده بود و انداختنش روی موهای باز و پریشانم، با سستی ایستاده و به طرف در قدم برداشتم.

چندین بار با گیجی نزدیک بود به دیوار برخورد کنم که به موقع دستم را حائل تنم و دیوار کردم. قرص ها، هوشیاری ام را فلج کرده بودند و هرچه پلک می زدم، خمودی خواب دست از سرم برنمی داشت. در را که باز کردم، بالاخره آن صدای آزاردهنده قطع شد و بین چشمان نیمه بازم، تصویر چهره ی پریشانش، کنار متصدی هتل نقش بست.

ـ غوغا!

پلک زدم، سه بار و پشت سر هم. دیدم کمی واضح تر و چشمانم باز تر شدند.

ـچی شده؟

نفسش را محکم بیرون فرستاد و متصدی، با نگرانی جلوتر آمد.

ـحالتون خوبه خانم آراسته؟ بیش تر از ۲۴ ساعته از اتاقتون بیرون نیومدین. این آقا هم باهاتون قرار داشتند و وقتی چندساعت گذشت، با نگرانی خواستند به اتاقتون سر بزنیم. نگران بودیم براتون اتفاقی افتاده باشه چون هرچی هم در زدیم، باز نمی کردین.

۲۴ ساعت؟ این قرص های لعنتی به کل ارتباطم را با دنیا قطع کرده بودند. سرم را چرخاندم به سمت علی، طوری آشفته و دلخور نگاهم می کرد که خمودی، کم کم از جانم رخت بست.

ـمن خوبم، فقط با قرص خوابیده بودم.

مرد سری تکان داد و نفسش را با اسودگی بیرون فرستاد.

ـخداروشکر، فقط حضور ایشون…

ـمشکلی نیست. شما بفرمایید.

مقررات هتل، طوری بود که یک بانو، نمی توانست مردی را به اتاقش راه بدهد. می دانستم کوتاه آمدنشان، بیش تر از این بابت بود که من، پدر و اطرافیانم را خوب می شناختند. در را تا انتها باز کردم تا علی داخل شود و بعد بستنش، پیشانی ام را فشردم.

ـقرص خوردی؟

خورده بودم. وقتی بعد از پرسه زدن میان گذشته، خواب از چشم و جانم بیرون خزید مجبور شده بودم به قرص پناه ببرم. سرم را به تایید تکان دادم و سعی کردم شالم را روی سر، مرتب تر کنم. از حالت شلخته ام، کمی خجالت زده بودم.

ـبشین.

ننشست و جدی به منی که حتی تعادل درستی در راه رفتن نداشتم چشم دوخت.

ـفکر نمی کردم گذشته انقدر بهمت بریزه.

جلوتر رفتم و حین خم شدنم، مانتو ام را از روی زمین برداشتم. حقیقتا خجل بودم. تازه داشتم کمی هوشیار می شدم و افتضاح بودن اوضاع اتاق به چشمم می آمد.

ـربطی به گذشته نداشت. هرزگاهی، بی خوابی سراغم میاد.

حرفم را باور نکرده بود، این را نگاهش می گفت. نگاهی که بی حد و اندازه تلخ، دلخور و البته…پرحرف بود. هنوز باورم نمی شد ۲۴ ساعت را در خواب سر کرده باشم. هرچند، به خودم حق هم می دادم. زمان…نمی گویم مرهم نبود اما، آن قدرها هم خوب از پس این زخم برنیامده بود. هنوز هم گاهی جای این زخم قدیمی به سوزش می افتاد و هرزگاهی، یادش، باعث می شد دردش در ذهنم تداعی شود.

ـ چرا نمی شینی؟

ـچه قرصی خوردی که انقدر منگت کرده؟

عصبی پرسید و چشمان من، در نگاه سرخش غرق شد. مرد عصبی مقابلم، احتیاج به یک آرامش کوتاه مدت داشت تا کمی سرخی چشمان و نگاه سرریز شده اش آرام گیرند.

ـبشین یکم هم سفر.

نفسی بیرون فرستاد و بعد دست به کمر یک گام به عقب برداشت. کلافه بود و من هم، گیج و بی حواس. مانتو را، روی تخت انداخته و از یخچال مینی داخل اتاق، یک آب معدنی در آورده و به طرفش گرفتم. بی مقاومت گرفت و با باز کردنش، سر کشید. سرم را چرخاندم و چهره ی آشفته ام را در آیینه برانداز کردم. در یک کلام…افتضاح بودم.

 

ـ غوغا!

نگاهش کرده و سعی کردم لبخند بزنم. هنوز منگی خواب و تأثیرات قرص ها در جانم مانده و بیرون نرفته بود.

ـ آرومی؟

یک نگاه، مگر چقدر قدرت داشت که این طور ماهیچه های زبان نفهم من را منقبض کند؟ بطری آب، خالی شده بود و این نشان می داد، گر گرفتگی اش بیش از تصورم بوده. قدمی که به طرفم برداشت با ایستادن من و تکان نخوردنم، یک رابطه ی هم گرا را به وجود آورد. فاصله کم شد و مرزها…کوتاه تر.

ـ در و باز نمی کردی می شکستمش.

آن قدر قاطع گفت که مطمئن باشم انجامش می دهد. سرم را کمی کج کردم. سر خوردن موهایم، از زیر شال را حس کردم. در من، یک بغضی نهفته بود که سال ها سعی داشتم پنهانش کنم و هربار که این مرد غریبه ی آشنا شده نگاهم می کرد، میل به شکستنش درونم به وجود می آمد. دستم را کمی تکان دادم و از پشت، به میز آرایش چسباندم.

ـمن…گذشته از سنم که بخوام با یه بچه بازی ته زندگیم نقطه بذارم.

چشمانش را بست، سرش را جلوتر اورد و در حالتی نگهش داشت که قلبم، میان سینه ام عرق کرد. شبیه کف دست هایم که خیسی اشان داشت به چوب منتقل می شد و شبیه چشمانم، که تر بودند. حالتش شبیه مردی بود که داشت موهایم را بو می کرد.

ـ ترسیدم.

این که مردی، با این لحن جدی و با این چهره ی درهم، این واژه را بگوید خنده دار به نظر می رسید. من اما داشت گریه ام می گرفت. احمق نبودم، بچه هم نبودم. ترسش…ترس این بود که بلایی سرم آمده باشد و چرایش را، خودم هم نمی دانستم.

ـ خوبم.

سرش را کوتاه تکان داد، سرش را با مکث عقب کشید و نفس عمیقش را از ته دل بیرون فرستاد. کف دستش را روی صورتش کشید و کمی چرخید.
ـآماده شو بریم بیرون. امشب شب آخر بودنمون توی جزیرست. نصفه شب پرواز برگشتمونه.

ـمن…

نگذاشت حرفم را تمام کنم، از آن حالتش بیرون آمده بود. رنگ عوض کرده و شبیه همان مرد بی خیال روز اول به نظر می رسید.

ـ برات خوبه، هوا بهت می خوره منگی اون قرصای لعنتی از سرت بیرون می ره. تو لابی منتظرت می مونم.

رفتنش را نگاه کردم و بعدش، آوار شدم روی تختی که جسمم را ساعت ها روی خودش به اسارت کشیده بود. شالم سر خورد روی موهایم و دستم، روی تارهای نازک مویم نشست. جدی جدی داشت موهایم را بو می کرد یا متوهم شده بودم؟

باید امشب از او می پرسیدم این ادکلنی که می زند، اسمش چیست. آخر سر ردش را داخل اتاق هتل هم، به جا گذاشت و من، نفس عمیقی از رایحه اش کشیدم.

ادکلنش شبیه خودش بود.

سرد، کمی تلخ و در عین حال گیج کننده.
***************************************************************

 

ـچطور بود؟

سرم را آرام چرخاندم. باد بلند شده از سطح دریا، میان موهایمان می پیچید. موهای بلند من و موهای کوتاه او. موهایم از پس شالم مهار نمی شدند. نافرمان بودند و یاغی.

ـ سفر؟

کمی شوخ نگاهم کرد. امشب، دریا آشفته و مواج تر از این چند شب اخیر بود. انگار داشت خودش را می کشت تا به مچ های پایمان برسد و یک خداحافظی پرشکوه برایمان رقم بزند.

ـ نه نیم رخ من.

کنایه اش، باعث شد با همان لبخند محو دل به دل شوخی اش بدهم.

ـ جذاب.

ابرویش بالا پرید و دست به کمر، چرخید و مقابلم ایستاد. نگاهش، طرز جالبی به خودش گرفت و من گردنم را کمی خم کردم تا راحت تر ببینمش.

ـ نه بابا؟

خندیدم و خنده ام باعث شد، محبت در نگاهش جریان پیدا کند. کرختی ناشی از مصرف قرص ها تا حد زیادی از تنم رفته و تمام این چندساعت گردشمان در جزیره، فقط تلاش کرده بودم سفر با خاطره ای خوب به پایان برسد.

ـ سفر خوبی بود.

با رضایت خاطر نگاهم کرد و من، دست هایم را چلیپایی روی سینه گره زدم. خیلی دلم می خواست مثل خودش، بی پروا نگاهش کنم. به نظرم این چهره، مستحق نگاه های طولانی زیادی بود.

ـاین چندروز فقط خودم بودم. بدون فکرهای اضافی و درگیری های کاری. وقتی برگردم، دوباره باید برم توی نقش های متنوع زندگیم. یه دندانپزشک، یه مدیر، یه ترانه سرا…دوباره گم می شم توی شلوغی های کاریم که شبیه خود تهران، انگار دود و دم داره واسه ذهنم. با این حال، حالم خوبه. ناراحت تموم شدنش نیستم چون خوب داره تموم می شه و می دونم، اون قدری خستگیم و کم کرده که بتونم یک سال دیگه…بجنگم و کار کنم و توی این زندگی، خودم و جا بذارم.

ـچقدر بده که خودت و توی زندگیت قراره جا بذاری.

 

نگاهش کردم و این بار، او نگاهش را گرفت. به نظرم خلیج فارس…میان تاریکی، دلهره آوره ترین تصویر ممکن بود. نیم رخ او هم وقتی جدی می شد، دلهره آور به نظر می رسید. درست مثل شب یک دریای طوفانی.

ـببینم خانم دکتر، تو اصلا از زندگیت لذتی هم می بری؟

این سوال، شبیه یک پتک بود. درست به پشت گردنم خورد و برای چندلحظه، گیجم کرد.
ـمن….

ـ نمی بری.

طوری بیانش کرد که انگار مطمئن بود حقیقت را می گوید. من…هرچه فکر می کردم، این مسیر را انتخاب کرده بودم برای پر کردن جای خالی فکر هایم، برای مشغولیت ذهنی که به بیراهه می رفت. کنکاشم، نتیجه ای نداشت وقتی هیچ وقت، لذت و اشتیاق پشت این تصمیمات به شکل جدی نبود.

ـآدما، برای زندگی…همیشه به لذت بردن از لحظاتشون نیاز ندارن. بعضی وقت ها مثل من، دنبال اینن طوری خودشون و غرق یه دنیای پوشالی بکنن که فرصت فکر کردن به تلخی ها رو پیدا نکنن. این طوری…لااقل می تونن زندگی کنن.

ـزندگی؟

با یک لبخند محو کاملا چرخیدم، دوست داشتم تفکر او را هم بدانم.

ـ شما زندگی رو تعریف کن.

لبخند زد. محو، مردانه و البته…محکم. تزلزل ناپذیر به نظر می آمد.

ـ از ده سالگی جنگیدم برای چیزی که دوست داشتم. با دست خالی و دلی که به شوق حرفه ی بدل می تپید. سخت تونستم هزینه ی دوره دیدنم رو توی امریکا به دست بیارم. دنبال هدفم رفتم. با شوق و بدون خستگی..صبح تا غروب، اکثر روزا کلاس دارم. مربی ام و با عشق هرچی بلدم یاد شاگردام می دم. اما عصر به بعد…اذان مغرب که تموم نشده می رم خونه. مادرم…تازه اقامه ی نمازش رو بسته که می رسم. توی حوض، دست و روم و می شورم و از پشت شیشه های رنگی سایه شو وقتی داره رکوع می ره نگاه می کنم و انقدر صبر می کنم تا نمازش تموم بشه و بگه، اومدی علی؟ بعد می رم تو و می گم اومدم حاج خانم. نگاهم که می کنه، زندگی برام جلا پیدا می کنه. وقتی می شینیم دور سفره ای که اون با عشق امادش کرده و به چهره ی خانوادم نگاه می کنم و گاهی شبا برای شادی دلشون، دستشون و می گیرم و می ریم بیرون و از ته دل می خندیم از زندگیم لذت می برم. من از هرثانیه اش لذت می برم. چون کارایی که می کنم، کاراییه که دوسشون دارم. چون حتی کار کردنم به قائده و اندازشه…چون حواسم به اطرافیانم هست.

 

ـمنم حواسم به اطرافیانم هست.

لبخندش، کمی کمرنگ شده بود.

ـشما حواست به خودت نیست خانم دکتر. ایرادت اینه.

حرفش را زد، بعد هم دست در جیب در امتداد ساحل شروع کرد به قدم زدن.

صبح پروازمان بود و من از حالا می دانستم، تا خود طلوع خورشید به حرف های این مرد، این هم سفر اجباری و عجیب فکر می کردم.
برای اولین بار یکی من را فهمیده بود. یکی که درست، دست روی نقطه ی پر دردم قرار داده و فشارش می داد.
درست می گفت و من عجب بودم از این میزان دقتش.

من…حواسم به خودم نبود.
حقیقتی تلخ اما عریان شده.
“حس و حالم خوش نیست.
همه چی داغونه..
یکی باید باشه، من و برگردونه.”

*****************************************************************************

هواپیما تازه بلند شده بود. این بار، صندلی ام کنار پنجره نبود. کسل بخش ترین بخش هواپیمان ردیف های چهارنفره ی وسط بود که بدبختانه، صندلی من در همین ردیف قرار داشت.

چشمان خسته ام را به مجله ی درون دستانش دوختم. با زیرکی، جایش را تغییر داده و کنار من نشسته بود. حرکاتش بعضی مواقع شیرین و دوست داشتنی می شدند. هم اخم هایش، هم لبخندهایش. دوشخصیت داشت که به جا و درست از هرکدام استفاده می کرد.

سفر به اتمام رسیده بود و این یعنی پایان هم سفر بودنمان. پایان یک هفته ای که، واقعا کم تر از همیشه به تهران و کارهای فشرده ام فکر می کردم.
ـحس می کنم مهماندار عجیب نگاهم می کنه.

 

نگاهش هنوز روی مجله بود، اما آرام این جمله را زمزمه کرد. جز آن حقیقت پنهان راجع به دیدار اولمان، همه چیز خوب پیش رفته بود. آنقدر خوب که بدانم دلتنگ این روزها و آرامشم می شوم.

_حق داره، سر جا به جایی صندلی کلافش کردی.

سرش را بالاخره بلند کرد. کلاه لبه دارش را از روی سرش برنداشته بود و در این حالت، شبیه به کامیاب به نظر می رسید.

ـقبول کن نمی تونستم تا اتمام پرواز پیش اون پیرزن بنشینم. وقتی حرف می زد، صدای حرکت دندونای مصنوعیش رو می شنیدم.
لبخند زدم. این مرد، عجیب بود! در میان آدم هایی که این روزها وسط زندگی ام با سرعت رفت و امد می کردند منحصر به فردترینشان بود. شخصیت لایه لایه اش، اجازه ی شناخت عمیق را سلب کرده بود اما، شبیه امنیت بود وقتی کنارت می نشست.

ـبله مطلعم، در مجاورت بانوان جوان بیش تر بهتون خوش می گذره.

کنایه ام، لبخند روی لبش نشاند. دستی دور دهانش کشید و بعد، مجله را کاملا بست.

ـبه خصوص اگه دندونپزشک باشن.

خنده ام گرفت، شیطنت های زیرپوستی اش، برایم بامزه بود. نفس عمیقی کشیده و بعد سرم را کاملا، به طرفش چرخاندم. نگاهم را که دید، چشمانش برق زدند. لبه ی کلاهش را پایین تر کشید، سرش را چسباند به صندلی هواپیما و به حالت راحت تری درامد.
ـبه خصوص اگه چشماشون انقدر درشت باشه.

 

لبخندم را نتوانستم مهار کنم. در همان حالت، خودش هم به لب هایش انحنایی داد وکامل چشم هایش را بست.

ـخب، از کی تهران گردی رو شروع کنیم؟

ـشوخیشم ترسناکه.

یک چشمش را باز کرد و به طرز جالبی نگاهم کرد. این طرز نگاه را دوست داشتم. زیادی محکم و مردانه، در عین حال رقیق شده با شوخ طبعی بود.
ـمی خوام بهت زندگی کردن یاد بدم.

راحت تر، به صندلی ام تکیه زدم. حسرت جای زنی را می خوردم که در همین ردیف، کنار پنجره نشسته بود.

ـمن از زندگی کردنم راضی ام.

ـجدی نمی گی.

ـچرا همچین تصوری داری؟

کمی سرش را چرخاند و این بار هردو چشمش را باز کرد. هواپیما تکانی خورد که باعث شد، کمی با ترس هوشیار تر بنشیم. از این چاله های آسمانی در حد مرگ نفرت داشتم.

ـلازمه بحث های دیشب رو یادت بندازم؟

ـعلاقه ای به این یادآوری ندارم.

شانه ای بالا انداخت، لبخند دوباره روی لب هایش نشسته بود و چشمانش بسته شده بودند.

ـپس یکم که کارامون روی روال افتاد، تهران گردی رو شروع می کنیم.

آمدم بگویم نه، بگویم این بار مثل این یک هفته کوتاه نمی آیم و با احترام، این درخواست را رد کنم اما….عجیب بود، من تصمیم گرفتم و زبانم اجرایش نکرد. زبانم، انگار در حلقم گره خورد و دیگر نچرخید. ذهنم نیروی بیش تری وارد کرد و نتیجه، ناامیدانه تر بود. سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی هایی که زیاد هم راحت نبودند.

می خواست زندگی کردن را یادم بدهد، آن هم وقتی به زور خودش را وسط لحظاتم جا داده بود.

چرایش را هم….نمی دانستم.

3.2/5 - (6 امتیاز)

Check Also

رمان غرقاب پارت ۶۹

سرم توی آغوشش بود، توی آغوش مردی که به خاطر صلاح حال دیگران، به خاطر …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.