رمان طلا پارت 96

متنفر بودم از آرایش های غلیظی که صورت خود آدم را نمیشد تشخیص داد.

نزدیک های غروب بود لباس مجلسی را تن زدم و زیپش که بغل لباس بود راحت بالا آمد.

بعد از پوشیدن لباس صدای داریوش بلند شد

+زندگیم

صدایم را بلند کردم

-تو اتاقم عزیزم

دراتاق باز بود، داشتم درآینه خودم را میدیدم.

آمد و شانه اش را به چهارچوب در تکیه داد. به سمتش برگشتم .

دستی به موهایم کشیدم و گفتم

-چطورم؟

تکیه از در گرفت و نزدیکم آمد آنقدر نزدیک که چسبیده به تنم ایستاد.

+بزار از نزدیک ببینم

سرم را بالا گرفتم تا بتوانم خوب ببینمش نگاهش گرم و دیوانه کننده بود

+نمیشه کنسلش کنی؟

چشمانم را گرد کردم و با دست تخت سینه اش را فشار دادم و به عقب راندمش

-نه نمیشه، برو کنار

از جایش که تکان نخورد هیچ، دستانش را دور تنم حلقه زد

+کاش میتونستم زندانیت کنم

باز قصد داشتم کنارش بزنم که تلاشهایم بی نتیجه بود.

سرش را خم کرد و بینی اش را نزدیک پوست گردنم آورد و بو کشید.

+حتی این بویی که میدی برای از راه به در کردنم بسه

سرش را کمی بالا آورد و پوست بناگوشم را به دندان کشید

+این پوست سفیدت واسه دریده شدنم کافیه

صورتش را روبروی صورتم آورد. درسیاهی چشمانش تصویر من نمایان بود .

+اون چشای وحشیت با یه نگاه میتونن سلاخیم کنن

شتاب گرفتن ضربان قلبم کاملا نمایان بود. رحم نداشت در عشق ورزیدن.

می گفت و میگفت تا مرا از پا درآورد. نگاهش را به لبهای براق و رژ زده ام داد

+این لبات میتونن به آتیشم بکشن. نظرم و میخواستی بدونی؟

خوب بود که محکم گرفته بودم وگرنه من ندید پدید تا به حال صدبار از شدت دل ضعفه از حال رفته بودم. به سختی لب زدم

-آره

کمی مرا از خود دورکرد و باز به خود چسباند. درگوشم جوابم را گفت

+به نظر من تو یکی از زیباترین خلقتهای خدایی

-داری بزرگنمایی میکنی

+تو نظر منو خواستی، منم نظرمو گفتم

تلاش کردم از آن رخوت و سستی خارج شوم و به حالت قبلی برگردم

-داریوش

+جان داریوش

-داره دیر میشه

+خب بشه

حرصی گفتم

-خب بشه چیه؟ عروسی تموم شد بزار برم

دستانش را شل کرد.

از میان دستانش بیرون جستم و مانتو وشال را پوشیدم و کیف دستی کوچکم را برداشتم .

همانطور دست در جیب ایستاده نگاهم میکرد .

+من الان چجوری تورو ول کنم بری؟

لبخندی به رویش زدم و به طرفش رفتم. دست دور گردنش انداختم

-انقدر غر نزن مرد گنده چشم رو هم بزاری میرم و برمیگردم. باشه؟

بوسه ای روی گردنش کاشتم که جای رژ لبم باقی ماند. با دست مشغول پاک کردن اثرات رژ شدم .

-میبینی منو به چه کارایی وادار میکنی؟

+مریض این کاراتم

کفش هایم را پا زدم و با کمکش بیرون رفتم.

در حیاط را که باز کرد مستقیم به ماشین برخورد کردم.

دقیقا در پشتی ماشین جلوی درحیاط بود با تعجب به داریوش نگاه کردم.

-وا.. چرا ماشینو انقد چسبوندین به در؟

دست پشتم گذاشت و کمکم کرد داخل ماشین بنشینم

+خوبیت نداره تو محل اینجوری ببیننت

در را بست و سرش را از پنجره ماشین به داخل آورد

+مواظب خودت باش

جواد هم آمد و پشت فرمان نشست

+جواد

-بله آقا

+دوتا داری دوتا دیگه ام قرض میگیری، چهار چشمی مواظب باش.

+چشم آقا

از ماشین فاصله گرفت و جلوی در حیاط ایستاد دست برایش تکان دادم.

-خداحافظ

ماشین که حرکت کرد از دیدم خارج شد.

تالار به حدی مجلل و باشکوه بود که دهان من و جواد باز مانده بود.

+یا ابلفضل اینجا دیگه کجاست ؟

– چه جای خفنیه

پژو پارس را میان آن همه ماشین مدل بالا پارک کرد و پیاده شدیم .

+آقا گفته من بیرون منتظر باشم اگه مشکلی پیش اومد یه تک زنگ بندازین حله

به سمت در ورودی راه افتادم.

همه چیز به مجلل ترین حالت ممکن بود.

ساختمان گرد و سفید و دو طبقه در وسط محوطه تالار خودنمایی میکرد.

منظره سبزی که در بیرون تالار قرار داشت با یک راه کوچک به در ورودی میرسید در محوطه یک پیست دنس با ارکستر جدا وجود داشت.

درگوشه ای دیگر صندلی هایی گذاشته بودند و میز باری درآنجا قرار داشت.

آدمهایی می آمدند و می رفتند. به داخل رفتم. صندلی ها فیروزه ای و سفید بودند.

اینجا هم ارکستر و خواننده و پیست دنس وجود داشت.

Share:

Leave a پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دسته‌ها