رمان طلا پارت 101

+من چی قربونت برم ؟

-تو اسلحه قاچاق میکنی؟

خشکش زد، دستش همانطور بند موهایم ماند.

نگاه درنگاهم گره زده بود.

خودم را جلو کشیدم و روی دو زانو بلند شدم. صورتش را در دستانم گرفتم .

– داریوش تو قاچاق اسلحه میکنی؟ جواب بده

لبهایش را تر کرد ، صدایش انگار از ته چاه می آمد

+کی بهت گفته؟

نا امید دستانم را انداختم و نشستم.

اشکهایم طبق معمول یاد گرفته بودند چگونه ببارند. باز پرسید .

+کی بهت گفته؟

نگاهش کردم به تک تک اجزای صورتش.

شانه هایم را گرفت و آرام تکان داد .

+ میگم کی گفته اینو؟

دستش را محکم پس زدم و بلند شدم سرپا عصبی بودم از او و حماقتها و نفهمی های خودم .

-تو اسلحه قاچاق میکنی و نگران اینی که کی بهم گفته؟ دروغ گفته مگه؟ حقیقتو گفته. میخوای بدونی که چی بشه؟ تو اصل ماجرا چه فرقی میکنه؟

اوهم بلند شد و روبرویم ایستاد .

+ میخوام بدونم تا برم سرش و بزارم روی سینش

لبم را به دندان کشیدم و نگاهش کردم.

اوهم مرا نگاه کرد. چشمانم آنقدر پر بود که چند قطره اشک روی گونه ام افتاد .

درمانده نگاهم کرد قدمی به سمتم برداشت که به عقب رفتم و دستم را بالا آوردم .

– چرا بهم نگفتی؟

+عزیز دلم

دست روی گوشهایم گذاشتم و داد زدم .

-به من نگو عزیزم فهمیدی؟ به من نگو عزیزم

دستانش را به نشانه تسلیم بالا آورد .

+باشه نمیگم

دستهایم را برداشتم و نگاهش کردم آهی کشید.

+ هرچی میخوای بدونی بپرس

– چرا این کار و میکنی؟

+ به خاطر پولش

پوزخندی زدم

– ارزش داره؟

سر تکان داد

+ داره خیلی ارزش داره به قیمت جون بچه های محل، به قیمت معتاد نشدنشون، به قیمت حروم نشدن جوونیشون

-اینجوری حروم نمیشه؟ تو یه دعوا ممکنه همشون بمیرن، ممکنه بمیری

اونقد داد زده بودم به نفس نفس افتاده بودم

+فک میکنی براشون مهمه؟ یا برام مهمه؟ اگه میدیدی قبلا چه حالی داشتن و برا یه قرون دوهزار چه کارا که نمیکردن الان این حرفا رو نمیزدی

– تفنگ میدین دست مردم

+ما میدیم دست اهلش، نه کسی که ناوارده

– اینجوری خودتو توجیه میکنی؟

+ نه، کارم کثیفه شکی توش نیست راه و بیراهم نمیارم ولی چشم این همه ادم به دستمه اوایل گفتن تولیدی شیشه بزن نکردم چون اون کار هزار برابر کثیف تر از تفنگه

دستم را بالا آوردم و تشویقش کردم

– آفرین آفرین که تولیدی شیشه نزدی و به جاش اسلحه قاچاق میکنی خیلی کار خوبی میکنی

از اتاق بیرون زدم و رفتم روی ایوان حیاط نشستم.

چند لحظه بعد گرمی اش را پشتم احساس کردم.

پاهایش را از دو طرفم رد کرد و پشت سرم نشست.

دستهایش را چفت تنم کرد. سر را روی شانه ام گذاشت.عملا راه فرار را بسته بود.

+ بدت میاد ازم؟

چیزی که دردلم بود را گفتم

– نمیدونم

روی شانه ام را بوسید

+ اگه بدتم بیاد حق داری

از اینکه تلاش نمیکرد تا به دروغ سر من را شیره بمالد وبگوید من اینکار را نمیکنم خوشم آمده بود.

سرم را عقب بردم تا بتوانم ببینمش .

+نمیخوای بگی کی بهت گفته ؟

نمیگفتم… منتظر تماس بعدی فرخ بودم البته عمرا اگه جای سلاح های داریوش را میدانستم به او میگفتم .

فقط کنجکاو بودم بدانم چه سورپریزی برایم در نظر گرفته.

+فرخ

سرم را ب نشانه ی منفی تکان دادم گونه ام را بوسید .

-همیشه یه چیزی ازم مخفی میکنی که وقتی میفهمم دنیا رو سرم خراب میشه

چشمان ناراحتش را ب نگاهم گره زد.

-زندگی سگی من اینه اگه بگیرنت چی اگه بلایی سرت بیاد من چکار کنم ؟

نگران بودم… خدا لعنت کند این زندگی را همیشه ی خدا نگران بودم از کودکی که نگران اینکه کسی نیاید یا خانواده ای مرا پسند نکندکه نکرد.

درنوجوانی نگران قبول نشدن و بیخانمان ماندن

در جوانی نگران آینده ی نا معلوم و مبهمم .

در عاشقی نگران معشوق همیشه در خطر.

+شما چکاره ای پس خانم دکتر

-الان اصلا وقت شوخی نیست

دستهای یخ زده ام را در دستان گرمش گرفت.

+ بمیرم برای این بدن یخ کرده ات

+آخه چه بلایی سرم بیاد تا الان زنده بودم از این ب بعد هم زنده میمونم

دیگر نایی برایم نمانده بود برای بحث و جدل.

بدنم داشت بیحال تر میشد به او تکیه کردم و چشمانم را بستم .

-یه روز از استرس میمیرم

سرش را در گوشم فرو کرد .

-همه چیز درست میشه

وعده ای که خودش هم به آن ایمان نداشت هیچوقت همه چیز درست نمیشد .

Share:

Leave a پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دسته‌ها