دوشنبه , تیر ۲۳ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم / رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۴۰

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۴۰

 

با دیدن این حرکتش دا…غ کردم و با یه حرکت روی تخت پرتش کردم بی معطلی شلوا…رم درآوردم و حالا تنها با یه دست لباس ز…یر روش خیمه زده بودم

اینقدر کلش باد داشت و توی دنیای دیگه ای سیر میکرد که با حرص دستاش رو توی موهام چنگ زد و سرمو به سمت خودش کشید

سرم توی گودی گردنش فرو کردم و درحالیکه بوسه های ریز و‌ درشت روی گردنش مینشوندم دستم رو نوازش وار روی برآمد…گی های تنش کشیدم

نمیخواستم من شروع کننده هرکاری باشم ، میخواستم برای هرچیزی خودش پیش قدم بشه تا وقتی بیدار شد و کارهاش رو با چشمای خودش دید بیشتر زجر بکشه و الانم دقیقا منتظر بودم تا خودش لباساش رو‌ دربیاره

و الان فقط و فقط داشتم با کارهام تحر…یکش میکردم تا بدنش باهام سازگار بشه و خودش برای را…بطه کامل باهام بیقرار شه

نمیدونم چقدر درگیر لمس و ناز و نوازشش بودم که نفس نفس زنون کنار گوشم زمزمه کرد :

_ا…..خ حالم بده !!

زبو…نی روی لاله گوشش کشیدم که نفسش تو سینه حبس شد و ناخوناش توی کمرم فرو کرد

سرمو کمی فاصله دادم و درحالیکه نگاهمو توی صورت غرق در لذتش میچرخوندم با لحن خماری آروم لب زدم :

_حالا دیگه حسمم کردی ؟! پس بهتره بخوابیم تا کار دستت ندادم

فکر نمیکرد همچین حرفی بهش بزنم چون ناباور و بُهت زده نگاهم کرد که کنارش روی تخت دراز کشیدم و با نفس های بریده به سقف اتاق زُل زدم

آدم مست وقتی کاری رو میخواست باید صد در صد انجامش میداد وگرنه اگه باهاش لج کنی و خلاف خواسته اش عمل کنی بدتر بهش پیله میکرد و این موردم در خصوص آینازی که میشناختم صحت داشت

و زمانی از این بازی که باهاش راه انداخته بودم بیشتر خوشم اومد که با چشمایی که از زور مستی باز نمیشدن روی تخت نشست و با یه حرکت لباسش رو از تنش بیرون کشید

حالا تنها با یه لباس ز…یر عروسکی که سی…نه های خوش فرمش رو قاب گرفته بودن رو به روم نشسته بود ؛ با این کارش چشمام برقی زدن

که بدون اینکه من بخوام گیج و منگ شلوارشم به زور از پاش درآورد و با لحن کشداری زیرلب گفت :

_من میخو…امت فهمیدی ؟!

روی تنم افتاد و با حرکات عصبی دستش به سمت لباس ز…یرم رفت وسعی کرد از پام بیرونش بیاره ، دیگه نمتونستم تحمل کنم و داشتم از شهو….ت زیاد و اینکه خودم رو تا الان کنترل کردم میترکیدم

پس با یه حرکت روی تخت انداختمش و درحالیکه لباس ز…یرش رو توی تنش پاره میکردم با نفس نفس بلند طوری که صدام تو ی فیلم بره گفتم :

_باشه فقط وقتی بیدار شدی یادت باشه که خودت خواستی !!

توی اوج مستی در جواب حرفم سری تکون داد و توی لحظه به لحظه رابطه باهام همکاری میکرد طوری که برای یه ثانیه هم نمیتونستم ازش دل بکنم و رهاش کنم

در حین بوسیدنمون پاها…ش رو‌ باز کردم تا کارو یکسره کنم ولی برای ثانیه ای که چشمام رو باز کردم با دیدن صورتش نمیدونم چم شد که به یکباره تموم حس و حالم پرید

و با وجود تحر…یک شدگی زیادم یه حس عذاب وجدان بد وجودم رو در برگرفت که باعث شد لبام بی حرکت روی لبهاش بمونن وجودم سرد شه و دستم روی رون پاهاش بی حس شه

ولی اون با عطش زیادی لبامو میبوسید وقتی هیچ عکس العملی از من ندید چشماش رو نیمه باز کرد که عصبی از روش کنار رفتم و طاق باز روی تخت افتادم

حس و حالم پریده بود و با فکر به اینکه چرا تا پای کار اومدم ولی نمیتونم کاری که دلم میخواد باهاش بکنم عصبی شده بودم ولی اون دقیق عین بچه های بهونه گیر روم اومد

و درحالیکه تن بر…هنه اش روی تنم میکشید خودش رو درست بین پا…هام قرار داد با لحن کشداری گفت :

_اووووم چرا همش ازم فرار میکنی عشقم ؟!

بدنم داشت باز با هر تکونی که میخورد تحر…یک میشد و به نفس نفس میفتادم ، بی اختیار خشن دستم پشت گردنش نشست و لباش رو شکار کردم

ولی باز بین بوسه هامون همون حس عذاب وجدان گریبان گیرم شد و باعث شد عصبی ازش فاصله بگیرم و درحالیکه با یه حرکت از روی خودم کنارش میزدم روی تخت نشستم و عصبی بلند فریاد کشیدم :

_اهههههههههه لعنتی !!!

شلوارکی پام کردم و با قدمای بلند بدون توجه به آیناز از اتاق بیرون زدم ، به هوای تازه نیاز داشتم چون حس میکردم سرم در حال انفجاره !!

توی حیاط به دیوار تکیه زدم و درحالیکه سیگاری گوشه لبم میگذاشتم به آسمون تیره و مَه گرفته خیره شدم ، چرا باید دقیقا زمانی که داشتم به هدفم نزدیک میشدم دچار این حال بد بشم و انگار بدنم قفل کرده نتونم بهش دست بزنم

پوک عمیقی به سیگار توی دستم زدم و عصبی روی زمین پرتش کردم و با حرص زیر پام لهش کردم ، حالا باید با این دختره مست چیکار میکردم ؟!

نه نمیتونم اینطوری کم بیارم و کوتاه بیام معلوم نیست کی باز همچین موقعیت خوبی برای ضربه زدن به امیرعلی پیدا کنم با این فکر عقب گرد کردم و با حرص در اتاق باز کردم

ولی با دیدن آینازی که تقریبا بیهوش خواب شده بود و تکونم نمیخورد بی اختیار پاهام از حرکت ایستاد و نگاهم توی صورتم معصومش به گردش در اومد

خواستم به سمتش برم ولی انگار پاهام به زمین چسبیده باشن نمیتونستم قدم از قدم بردارم

کلافه به سمت حمام رفتم و با خشم زیر دوش آب سرد ایستادم بلکه التهاب تنم کم شه و آروم بگیرم چون اینطوری که معلوم بود امشب باید بیخیال این دختر میشدم

 

” آیناز “

نمیدونم چقدر خوابیده بودم که با حس سردرد بدی که گریبان گیرم شده بود توی خواب قلتی زدم و بالشت زیر سرم تنظیم کردم ولی درد سرم بد و بدتر میشد

طوریکه از درد زیادش قادر به باز کردن چشمام نبودم روی تخت نشستم و درحالیکه آخ بلندی از بین لبهام بیرون میومد سرم بین دستام گرفتم

_آااااخ خدایا سرم

_اینم از عوارض بعد از مستیه !!!

با شنیدن صدایی که این روزا ناقوس مرگم بود اونم توی نزدیکی خودم ، خشکم زد و بی حرکت موندم

چی ؟! این صدای نیماس یا توهم زدم ؟!

اخمامو توی هم کشیدم و‌ با فکر به اینکه خیال کردم خواستم از تخت پایین برم ولی همینکه ملافه رو از روی خودم کنار زدم با دیدن تن برهنه ام چشمام چهارتا شد

من….من چرا لختم ؟!
اصلا این تخت کیه ؟! من چرا اینجام ؟!

همین که به عقب چرخیدم با دیدن نیمایی که وضعیتی بدتر از من داشت چشمام چهارتا شد و با وحشت خودم روی تخت عقب کشیدم

این اینجا ، اونم کنار من ، و روی تخت چیکار میکرد ؟! اونم اینطوری برهنه !!

با فکرایی که توی سرم چرخ میخورد انگشت اشاره ام رو سمتش گرفتم و لرزون لب زدم :

_ت…تو روی تخت چیکار میکنی ؟!

بیخیال دستش رو‌ ستون سرش کرد و نگاه نافذش رو به چشمام دوخت

_دیشب یادت نمیاد ؟! من و‌ تو اینجا……

باقی حرفش رو ناتموم گذاشت ولی حدس زدن بقیه جمله اش کار سختی نبود ، انگار سطل آب یخی روم ریخته باشن برای ثانیه ای نفسم رفت

خدایا من دیشب چیکار کرده بودم ؟!
فقط تا اونجایی که از حرص نیما و اینکه پیشش کم نیارم اینقدر خوردم تا مست و پاتیل شدم و رفتم وسط پیست شروع کردم به رقصیدن رو یادمه ولی هرکاری میکردم بقیه اش خاطرم نمیومد

بدنم شروع کرد به لرزیدن و وحشت زده ملافه روی سینه ام چنگ زدم و خفه نالیدم :

_دروغه !!

پوزخندی به صورت رنگ پریده و حیرون من زد و گفت :

_هه…..الان دیشب رو بهت یادآور بشم حله ؟!

و جلوی چشمای به اشک نشسته ام با یه حرکت ملافه رو از روی خودش کنار زد که با دیدن پایین تنه برهنه اش چشمام روی هم فشردم

تا نگاهم به تنش نیفته حالا با درک بلایی که سرم اومده بود قطره اشکی از گوشه چشمم چکید که با تمسخر صدام زد و گفت :

_فکر کنم الان دیگه قشنگ یادت افتاده آره ؟! اگه هنوزم فکر میکنی دروغه کافیه ملافه با خون سرخ شده زیر پاتو ببینی تا بیشتر باورت شه بینمون چه اتفاقی افتاده

چشمام باز کردم و با ترس نیم نگاهی به ملافه روی تخت انداختم که با دیدن قطره های خون ، انگار دیوونه شده باشم و درحالیکه به سمتش حمله ور میشدم از ته دل جیغ کشیدم

_چه بلایی سرم آوردی کثافت !!

مشتای بی جونم روی سینه اش میکوبیدم و بدون توجه به ملافه ای که دورم باز شده بود و الان برهنه جلوی چشمش بودم با هق هق نالیدم :

_با من چیکار کردی لعنتی؟!

بی حرکت به تاج تخت تکیه داده بود و گذاشت تا تموم دق و دلیم روش خالی کردم ، دستام از شدت ضربه هایی که به سر و سینه اش کوبیده بودم میلرزیدن

که مُچ هر دو دستام رو گرفت و درحالیکه نگاهش رو توی صورت اشکیم میچرخوند با بی رحمی تمام گفت :

_خوب….اینقدر جیغ جیغ کردی چیزی هم نصیبت شد ؟!

با این حرفش باز چشمه اشکم جوشید که برای ثانیه ای حس کردم رنگ نگاهش عوض شد ولی زود به خودش اومد به عقب هُلم داد و از روی تخت بلند شد

_هر دو مست بودیم این اتفاق افتاده پس به جای آبغوره گرفتن بهتره باهاش کنار بیای….اوکی ؟!

هه کنار بیام ؟! چی چی رو کنار بیام ؟!
اون که باید از خداش باشه بالاخره من رو توی تختش کشونده ، این چیزی بود که همیشه میخواست ولی من چی ؟؟

دستام رو از دو طرف توی موهام فرو کردم و درحالیکه با حرص میکشیدمشون جنون وار فریاد زدم :

_هه کنار بیام ؟! گند زدی تو زندگیم با چی کنار بیام هااااا لعنتی

بیخیال شلواری پاش کرد و انگار نه انگار اتفاقی افتاده روبه روی آیینه ایستاد و دستی توی موهاش کشید و گفت :

_چیزیه که با میل و اراده خودت بوده پس مجبوری باهاش کنار بیای

مثل ببر زخمی که هر آن آماده حمله اس خیره اش شدم و با حرص غریدم :

_همش تقصیر توعه لعنتی که باعث شدی من برای اولین بار توی زندگیم مست کنم و این ب….

یکدفعه باقی حرفم با چیزی که به ذهنم رسید ناتموم موند و درحالیکه دستی به صورت اشکیم میکشیدم ناباور لب زدم :

_وایسا ببینم ….نکنه همه نقشه خودت بوده که مستم کنی و این بلاها رو سرم بیاری هاااا عوضی ؟!

نیما خشمگین به طرفم برگشت و با تمسخر گفت :

_اتفاقا همه چی برعکسه ….چیه باور‌ نمیکنی ؟!

دندونام روی هم سابیدم که به طرف تلوزیون رو به روی تخت رفت و درحالیکه روشنش میکرد گوشیش رو بهش وصل کرد و با خنده شیطانی اضافه کرد :

_فقط امیدوارم بعد دیدنش باز هوایی نشی چون خسته ام ….میدونی که دیشب شب پر کاری داشتیم !!

با جیغ اسمش رو صدا کردم و عصبی خواستم به سمتش حمله کنم ولی یکدفعه با روشن شدن تلوزیون و دیدن چیزی که در حال پخش بود خشکم زد و روح از تنم پرید

 

🍂
🍃🍂
🍂🍃🍂

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳۷

  صدای جیغ نورا توی خیابون پیچید و خون بود که از دماغم بیرون میزد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan