دوشنبه , خرداد ۵ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم / رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۱۴

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۱۴

 

_خوبم نیازی نیست فقط باید برم حمام!

_ولی ….

توی حرفش پریدم و عصبی گفتم :

_ همین که گفتم حالام میتونی بری به کارات برسی !!

با نگرانی نگاهش رو سر تا پام چرخوند که از طرز نگاهش خجالت زده توی خودم جمع شدم که با ترحم گفت :

_ چشم ولی اگه به چیزی احتیاج داشتید حتما خبرم کنید

عقب گرد کرد و خواست بره که با چیزی که به ذهنم رسید بلند صداش زدم و گفتم :

_ فقط یه چیزی …؟؟؟

روی پاشنه پا به سمتم چرخید و سوالی نگام کرد که جدی ادامه دادم:

_ نمیخوام بابا مامان از اتفاقات امشب چیزی بفهمن !!

لبخند مهربون گوشی لبش نشست و با لحن اطمینان بخشی ‌گفت :

_ چشم…. هر جوری که شما بخواین

و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب به من باشه عقب گرد کرد و از پله ها پایین رفت من تا زمانی که از دیدم خارج بشه توی قاب در ایستاده بودم و از پشت نگاش میکردم

خسته از بلایی که امروز سرم اومده بود دستی به صورتم کشیدم و به طرف حمام راه افتادم با چندش لباس های تنم را بیرون کشیدم و همونطوری که زیر دوش آب سرد می ایستادم با هق هق محکم دستم روی تنم می کشیدم و سعی در پاک کردن رد پای اون نیمای کثافت روی جای جای تن داشتم

هرچی بیشتر آب روی تنم می ریخت بیشتر و محکمتر دستمو روی تنم می کشیدم طوری که تموم بدنم از فشار دستام میسوخت و قرمز شده بود ولی انگار جنون بهم دست داده باشه ول کن نبودم و محکمتر خودمو می سابیدم

مدام صحنه های تعرض اون کثافت جلوی چشمام نقش میبست و بیشتر عذابم میداد ولی بالاخره خسته دوش حمام رو بستم و در حالیکه حوله تن پوش رو تنم میکردم با قدم های آروم از حمام خارج شدم

و بدون خشک کردن موهام روی تخت دراز کشیدم و نمیدونم چی شد که کم کم پلکهام که از شدت گریه قرمز و متورم شده بودند روی هم افتادن و تقریبا بیهوش شدم

 

با حس لمس دستای نیما روی بدنم جیغ خفه ای کشیدم و با ترس شروع کردم به تقلا کردن که روم خیمه زد و با لبخند چندشی گوشه لبش درحالیکه سرش توی گودی گردنم فرو میکرد آروم زمزمه کرد :

_من میخوامت دختر !!

با جیغ نه ای گفتم و خواستم سرش رو از توی گردنم بیرون بیارم که گاز محکمی از بالا تنه ام گرفت دادی از درد کشیدم که سرش رو بالا گرفت و با چشمای به خون نشسته در حالیکه نگاهش توی صورتم میچرخوند گفت :

_تقلا نکن بزار به هردومون خوش بگذره !!

دستش به سمت شلوارم رفت و با یه حرکت پایین کشیدش انگار زبونم بند اومده باشه قدرت تکلم نداشتم فقط با ترس شروع کردم به تقلا کردن و خواستم بلند شم که با پشت دست محکم به دهنم کوبید

جیغم تو گلو خفه شد که جنون وار خندید و بدون اینکه از روم کنار بره شلوار خودش رو تا نیمه پایین آرود و درحالیکه سعی داشت پاهای بهم چفت شده ام رو باز کنه با حرص غرید :

_باز کن مطمعن باش به توام خوش میگذره !!

با هق هق سرم رو به نشونه نه به اطراف تکون دادم که رون دو پام رو بین دستاش محکم گرفت و آنچنان فشاری بهشون آورد که جیغی از درد کشیدم و بی اختیار پاهام رو باز کردم

با دیدن این حرکتم با چندش زبونی روی لبهاش کشید و با شهو….ت گفت :

_چه حالی بکنیم ما امشب !!

و تا به خودم بیام بین پاهام قرار گرفت و با یه حرکت وار…دم کرد که با درد جیغ بلندی کشیدم و از خواب پریدم

با نفس نفس نگاهم رو به اطراف چرخوندم و با گریه دنبال نیمایی میگشتم که داشت توی خواب بهم تج….اوز میکرد ولی با دیدن اتاق تاریک با ترس دستم به سمت پاتختی رفت

و با عجله شب خواب روشن کردم که با ندیدن کسی توی اتاق نفسمو با فشار بیرون فرستادم و دستی به صورت خیس از اشکم کشیدم باورم نمیشد اینقدر خوابم ترسناک و واقعی بوده باشه که تا این حد بهم فشار بیاد که باعث شه توی واقعیت هم گریه کنم

موهام از شدت عرق و استرسی که توی خواب کشیده بودم به گردنم چسبیده بودن و حالم اصلا رو به راه نبود لعنتی چیکار کرده بودم که حتی توی خوابم دست بردارم نبود

با دستای لرزون پارچ روی پاتختی رو به طرف خودم کشیدم و یه کمی برای خودم توی لیوان آب ریختم و با نفس های بریده به سختی سرکشیدم لعنتی این چه خوابی بود که من دیده بودم !!

با نقش بستن چشمای خمار از شهو…تش جلوی چشمام کلافه لیوان رو محکم روی پاتختی کوبیدم و به سختی زیر پتو گلوله شدم و درحالیکه باقی مونده پتو روی سرم میکشیدم سعی کردم بازم بخوابم

ولی مگه اون نیمای کثافت میزاشت ؟؟؟

مدام جلوی چشمام میومد و حس میکردم اگه بخوابمم باز کابوس های مربوط بهش دست از سرم برنمیدارن ، به سختی چشمام رو بستم و خوابیدم

ولی چه خوابیدنی ؟؟ تا خودم صبح کابوس دیدم و از این پهلو به اون پهلو شدم بالاخره که با هزار جور مکافات تازه خوابم برده بود با صدای مامان که مدام صدام میکرد و دستشو نوازش وار روی موهام میکشید از خواب بیدار شدم

_آیناز مامان ؟؟ نمیخوای بیدار شی لنگه ظهر ها

به سختی لای پلکای بهم چسبیده ام رو باز کردم که چشمم خورد به مامانی که کنارم لبه تخت نشسته بود یکدفعه نمیدونم چی تو صورتم دید وحشت زده روم خم شد و گفت :

_واه خدا مرگم بده چه بلایی سرت اومده !!

به سختی درحالیکه روی تخت مینشستم لب زدم :

_خوبم فقط یه کم سرم درد میکنه !!

با نگرانی دستشو روی پیشونیم گذاشت

_یه خورده تب داری انگار !!

_باور کن هیچیم نیست مامان !

دهن باز کرد که جوابم رو بده ولی انگار تازه حوله تن پوش رو توی تنم دیده باشه با حرص دستی یه یقه ام کشید و گفت :

_همین کارا رو میکنی که مریض میشی دیگه دختر ….

بلند شد به طرف کمدم راه افتاد و درحالیکه درش رو باز میکرد با خشم ادامه داد :

_صدبار گفتم هر وقت شبا میری حموم اول موهات رو خشک کن بعد بخواب ولی خانوم چیکار کردن ؟؟

یه دست تیشرت و شلوار ست از بین لباسا بیرون کشید و همونطوری که به سمتم میومد غُرلندکنان اضافه کرد :

_با حوله خوابیدن اونم با چی ؟؟ با موهای خیس

بی حرف خیره اش بودم و حتی نای تکون خوردنم نداشتم که تقه ای به در اتاق خورد و خدمتکار داخل شد و درحالیکه نیم نگاهی به من مینداخت با حرفی که زد با ترس سیخ روی تخت نشستم و وحشت زده نگاهم رو به دهنش دوختم

 

_خانوم…..آقایی تماس گرفتن با شما کار دارن ؟!

آب دهنم رو با ترس قورت دادم و وحشت زده سوالی پرسیدم :

_آقا ؟؟ اونم با من ؟!

سری به نشونه تایید تکون داد و درحالیکه با گوشی تلفن توی دستش به سمتم میومد با تعجب گفت :

_بله !!

یعنی کی میتونه باشه ؟؟ بی حرف خیره اش شدم که گوشی رو به سمتم گرفت

_بفرمایید خانوم !!

نمیدونم چرا دستم به سمت گرفتن گوشی نمیرفت انگار هنوزم توی شوک بودم و یه ترس خاصی نسبت به هرچی مرد بود توی بدنم شکل گرفته بود نمیدونم چقدر بی حرف خیره اش بودم که مامان با تعجب صدام زد و گفت :

_آیناز جان بگیر دیگه گوشی رو !!

آب دهنم رو به زور قورت دادم و گوشی رو از دستش گرفتم که خدمتکار از اتاق بیرون رفت و در رو بست

گوشی رو توی دستای لرزونم فشردم و در مقابل چشمای ریز شده مامان که با تعجب و البته نگرانی خیرم بود گوشی رو دَم گوشم گذاشتم و با صدای خفه ای لب زدم :

_بله ؟!

یکدفعه با شنیدن صدای کسی که کابوس شبهام بود و هنوزم از شوک کارهاش درنیومده بودم از ترس یخ زدم و با چشمای گشاد شده پتو توی چنگم فشردم

_فکر کردی از دستم در رفتی کوچولو ؟؟

لبام از شدت وحشت شروع کردن به لرزیدن که با دیدن نگاه خیره مامان برای اینکه به چیزی شک نکنه لبامو بهم فشردم با دیدن سکوتم پوزخند صداداری زد و گفت :

_چیه لال شدی ؟ فکر کردی نمیتونم پیدات کنم؟!

دستی پشت گردن عرق کردم کشیدم و برای اینکه مامان بیشتر از این به چیزی شک نکنه به حرف اومدم و به دروغ لب زدم

_خوبم ممنون …آره پرونده رو گذاشتم توی کشوی سمت راست بگرد پیداش میکنی !!

 

با شنیدن این حرفای نامربوط از دهنم با حرص تو گلو خندید و گفت :

_چی میگی ؟؟ پرونده چیه ؟؟؟

بعد از مکثی انگار تازه متوجه شده باشه ادامه داد :

_آهان فهمیدم پس کسی پیشته و میترسی ماجرای دیشب رو بفهمن آره ؟؟!!

با یادآوری دیشب و وحشی گری هاش که عین روانی ها میخواست بهم تج…اوز کنه برای اینکه خشمم رو کنترل کنم لب پایینم رو با دندون کشیدم و درحالیکه نیم نگاهی از گوشه چشم به مامان مینداختم با حرص لب زدم :

_آره….. وگرنه میدونی که چطوریم و چیکارا از دستم برمیاد ؟!

برای اینکه خشمم رو زیاد کنه بلند خندید و گفت :

_اهوووم میدونم تو یه کوچولوی ها…ت و خوردنی هستی که همه کاری وقتی زیر منی از دستت برمیاد !!

دیگه داشت با این حرفاش اعصابم رو بیشتر بهم میریخت و حس میکردم داره از کله ام دود بلند میشه گوشی رو به دست دیگه ام دادم و با حرص درحالیکه خودم رو با یه دست باد میزدم گفتم :

_اوکی ….پس مشکلتون حل شد خدافظ

هنوز انگشتم روی دکمه قطع تماس ننشسته بود که با چیزی که گفت با حرص چشمامو روی هم فشردم

_کجا ؟؟ نکنه گوشی و کیفت رو که اینجا جا گذاشتی نمیخوای ؟؟!

چطور یادم رفته بود وسایلم رو توی خونه اون الدنگ جا گذاشتم ؟!

نمیشد بیخیال وسایلم بشم ، نمیدونستم چی بگم و توی فکر فرو رفته بودم که با نشستن مامان کنارم به خودم اومد و با اینکه داشتم از درون میسوختم ولی به اجبار لبخند مصلحتی روی لبهام نشوندم و گفتم :

_اوکی ….میام میگیرمشون !!

بلند خندید و انگار خیلی داره بهش خوش میگذرونه با لحنی که شرارت ازش میبارید زمزمه کرد :

_اوکی بیا بیا که خیلی بیقرارتم عروسک سک…سی من !!

دیگه نمیتونستم خودم رو کنترل کنم پس بدون اینکه جوابی بهش بدم با حرص تماس رو قطع کردم و گوشی روی تخت پرت کردم

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳۰

    از شرکت بیرون زدم و درحالیکه به ساختمون شرکت خیره میشدم نفسم رو …

۵ دیدگاه

  1. ۳۶ رو کی میزارین

  2. بابا حداقل همون هر سه روز رو بزارین ما گفتیم زمانش رو کمتر کنین نه بیشتر ۴ روز گذشته پارت ۳۴ رو نزاشتین اوف

  3. سلام خیلی ممنون که رسیدگی کردین و پارت ها رو زود زود میزارین بوووس

  4. فردا ۲۸ رو هم بزارین اگه نیشه دوپارت رو یکی کنیند متنش خیلی کوتاه لطفا پیگیری کنید

  5. ای بابا پارت ۲۷ رو بزارین دیگه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan