شنبه , مرداد ۲۵ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان به خاطرخواهرم / رمان به خاطرخواهرم پارت ۶

رمان به خاطرخواهرم پارت ۶

 

 

شایا:اینم مهتابم که ازش حرف می زدم
چشمای قهوه ای تیره اش مشکوک شد .. لبش را کج کرد و دستش را جلو اورد و گفت
-ساشا…
دیگر شک نداشتم که خودش باشد …. نگاهی به اناهیتا و نرگس جون کردم که نگاهم به چشمان پر از نگرانیه هر دو افتاد … این وقت کنار کشیدن نبود .. من به عنوان مهتاب وارد شده بودم …. به جز شایا کس دیگری نبود که بداند من مهتاب نیستم … آرامش خاصی با کشیده شدن دست شایا بر روی بازویم به وجود امد که ..لبخند خونسردی بر روی لبهایم نشست و دستم را در دست او نهادم و با لبخند حفظ شده ام دستش را فشردم و گفتم
-خوشبختم ..مهتاب هستم
دستم را در دستش فشرد و با با لبخند زورکی سرش را تکان داد که با صدای ضربه ای که آناهیتا به پیشانی اش زد نگاهش کردم … بدون انکه حواسش به اطرافش باشد گفت
آناهیتا:بدبخت دخلش در اومده
با خنده نگاهش کردم …. سرش را بالا گرفت و با دیدن ما که نگاهش می کردیم دستش را محکم به دهانش زد و گفت
آناهیتا:بلند فکر کردم
با گفتن این حرفش همه به جز شایا به خنده افتادیم ..ساشا ابرویی بالا انداخت و با لبخند شیرینی که به طرف ساختمون می رفت گفت
ساشا:همین که آناهیتا خانوم بلند فکر کنن ..یعنی ما هنوز تو خماری صدای خوشگلش می موندیم
با همون خنده ای که به لب داشتم نگاهی به اناهیتا کردم …. با صورت سرخ شده از عصبانیت به ساشا نگاه می کرد … نگاهی به نرگس جون کردم و با ابرویی بالا انداختم که جریان چیه … نرگس جون شانه ای بالا انداخت ..
شایا:بفرمایین داخل
نرگس جون و آناهیتا سرشان را تکان دادن و اطاعت به حرف او به طرف ساختمان به راه افتادن … خواستم پشت سر آنها وارد ساختمان بشوم که شایا دستم را گرفتم و من را به طرف خودش برگرداند … با تعجب نگاهی به او کردم که دستی به موهایم کشید و گفت
شایا:به کسی نگو که من می دونم
یک تای ابرویم را بالا بردم و با تعجب بیشتری نگاهش کردم که اخمی کرد و قدمی جلوتر آمد و برای اینکه آروین چیزی نداند سرش را به گوشم نزدیک کرد و به آرامی که نفسهای گرمش از زیر شال به گوشم می خورد گفت
شایا:نمی خوام کسی بدونه که من می دونم تو ستاره ای
سرم را تکان دادم که سرش را فاصله داد و دستی بر گونه ی اروین کشید .. آروین خنده ای کرد …. با یاد آوری آشنایی ساشا دست شایا را گرفتم و با نگرانی گفتم
-شایا ..ساشا..
قاسم:ارباب… ارباب
شایا دستش را بالا برد که سکوت کنم و به طرف قاسم که به طرفش می دوید برگشت و گفت
شایا:چی شده قاسم
قاسم که به ما رسیده بود نفسی گرفت و رو به شایا کرد و گفت
قاسم:دهقانهای روستای بالا ریختن توی زمین کشاورزی و حرف از بدهی می زنن
شایا اخمی کرد و دستی در موهایش کشید و رو به قاسم کرد و گفت
شایا:برو اسبمو حاضر کن الان میام
قاسم:چشم ارباب
سرش را خم کرد و پشت به ما باز دوید … شایا کلافه به طرف من برگشت و گفت
شایا:مشکلات تمومی نداره
-اتفاق خاصی افتاده؟
شایا نگاهی به من کرد و دستی در موهای لخت آروین کشید و گفت
شایا:سال پیش من محصول روستای بالا رو خریدم و به جای اون بهشون زمین دادم که توش کار بکنن
-حالا مشکلشون چیه
شایا اخمی کرد و گفت
شایا:میگن که زمین کاری نیست نمی تونیم محصول درست در بیاریم و میگن که ارباب به ما بدهکاری
سرم را تکان دادم که سر آروین بر روی شانه ام قرار گرفت … با لبخندی دستی به سرش کشیدم و رو به شایا و با لبخند دلگرمی گفتم
– من ۱۸سالم که بود پیش یک خانوم دکتری کار می کردم که زمین شناسی و گیاه شناسی میخوند و اون چیزهارو به من هم یاد می داد … به خاطر علاقه ام هم به گل و گیاه هم که بود پی این زمین شناسی و گیاه شناسی رو گرفتم و تا اخرش رفتم.. من می تونم توی این کار کمکت کنم اگه می خوای
شایا نگاهی به چشمانم کرد و در فکری فرو رفت … بعد از دقایقی دستی بر سر آروین کشید و به آرامی گفت
شایا:مثلا می تونی چکار کنی؟
لبخندی دندون نمایی زدم و با چشمکی به او گفتم
-هر دومون روی زمین کار می کنیم
شایا:چی؟
دوباره لبخند دندون نمایی زدم و مشتی بر روی شانه اش زدم و گفتم
-ارباب جونی تا روی این زمینها کار نکنی نمی دونی مردم چی می کشن
شایا:ولی این…
با صدای شهیه اسب شایا چشمانش را بست … دستش را گرفتم … چشمانش را باز کرد … لبخندی زدم و گفتم
-به من اعتماد کن بیهوده کاری نمی کنم

با قرار گرفتن اسب کنارش افسارش را از دست قاسم گرفت ودستم را در دستش فشرد و گفت
شایا:می خواستی حرفی به من بزنی؟
لبخندی زدم … می دونستم اونقدرها مغرور هست که به زبون نمیاره که به من اعتماد داره … نگاهی به چشمان آرامش انداختم …دوست نداشتم با گفتن اینکه ساشا منو می شناسه نگرانش کنم برای همین چشمکی زدم و گفتم
-بذار برای یک وقت دیگه وقتی دغدغه ای نیست
شایا یک تای ابرویش را بالا برد و گفت
شایا:اگه برای گفتنش دیر بشه چی؟
به طرف اسب هلش دادم و با خنده گفتم
-اون موقعه دیگه تو هستی هوامو داشته باشی
لبخندی زد و به طرفم برگشت … دستم را که هلش می دادم گرفت و سرش را با تأسف برایم تکان داد و گفت
شایا:همیشه آخرین لحظه ای دیگه
چشمامو باز و بسته کردم
-اوهوم
اخمی کرد …دستی بر روی سر آروین کشید و بوسه ای بر روی گونه اش نهاد … با لبخندی نگاهشان می کردم که خم شد و بوسه ای بر روی پیشانی ام نهاد … چشمانم را بستم و لبخند عمیق تری زدم … گرمی لبهاش زندگی بخش امیدی بود که در دلم برپا شده بود … شایا قدمی به عقب برداشت که چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم… با یک حرکت بر روی اسب نشست …از استایل نشستنش بر روی اسب با اون جذبه رو خیلی دوست داشتم
-ارباب جونی
نگاهم کرد:هوم
-هوم چیه بی ادب بگو بله
شایا:حالا وقت این حرفاست
سرم را تکان دادم و با شیطنت گفتم
-اوهوم
شایا اخمی کرد و برای اینکه از دستم خلاص شود گفت
شایا:بله بفرمایین خانوم
خنده ای کردم و با مظلومیتی که همیشه به کارم می آمد گفتم
-سعی کن آروم باشی …داد و فریاد نکنی … فقط بهشون بگو برای اینکه برای همتون ثابت بشه من بدهی به کسی ندارم خودم روی اون زمین کار می کنم
اخمهایش عمیق تر شد که برای تصحیح جمله ام گفتم
-اعتمادشونو جلب کن ارباب جون دیگه خودش حل میشه بی داد و فریاد بی عصبانیت
بشکنی در هوا زدم و با چشمکی گفتم
-به همین سادگی
سرش را تکان داد و گفت
شایا:با اعتماد به نفسی حرف می زنی که نمی تونم بگم نه
لبخند دندون نمایی زدم که افسار اسب را به طرفی کشید … نگاهی به قاسم کردم که لبخندی به رویم زد و سرش را تکان داد … شایا اسب را به حرکت در آورد و همانطور که می رفت صدایش زدم
-شایا
اسب را گرفت که اسب از حرکت ایستاد و صدایش را شنیدم که گفت
شایا:بله
-مراقب خودت باش
بدون حرفی ضربه ای به اسب زد که اسب با شیهه ای که کشید با سرعت از جلوی چشمان دور شد …دستی به سر آروین کشیدم که به خواب رفته … و رفتنش را نظاره کردم … نفس را پر صدا بیرون دادم
فرح بانو:اون رفته
با صدایش از جا پریدم و به عقب برگشتم و با دست آزادم دستم را بر روی قلبم نهادم
-وای ترسیدم
لبخندی که هیچ معنی اش را نمی دانستم به لب آورد و گفت
فرح بانو:ببخشید دخترم چند دقیقه ای میشه که پشت سرت ایستادم فکر نکردم که نبودنم رو احساس نکردی
لبخندی زدم و دستی به پشت آروین کشیدم و گفتم
-اصلا حواسم نبود
اشاره ای به مستخدمی که بالای سرش ایستاده بود کرد و گفت
فرح بانو:رخساره آقا آروین رو ببر اتاقش
مستخدمی که رخساره نام داشت ویلچهر را رها کرد و با سرش که تکان داد به طرف آروین آمد … با دیدن ناخون های بلندش ناخداآگاه قدمی به عقب برداشتم …که رخساره اخمی کرد و نگاهش را به فرح بانو دوخت.. فرح بانو نگاهی به من کرد و باز با لبخندی گفت
فرح بانو:دخترم خسته می شی بدش دست رخساره
نگاهم را از رخساره که حالا نگاهش به من بود گرفتم و با لبخندی زورکی گفتم
-نه اگه اجازه بدین خودم می برمش به اتاقم
دستی به کمرم آروین کشیدم و با نگاهی به رخساره گفتم
-می ترسم باز کابوس ببینه و من کنارش نباشم بترسه
با رنگ پریدگی که در صورت رخساره به وجود آمد …مشکوک نگاهش کردم … قدمی به طرفش برداشتم که فرح بانو گفت
فرح بانو:آره راست میگی دخترم …خیلی وقتها نیمه شب صدای این بچه رو می شنوم که گریه می کنه.
نگاهم را از رخساره گرفتم و به فرح بانو چشم دوختم که با ناراحتی به آروین نگاه می کرد و اشاره ای به پاهایش ادامه داد
فرح بانو:اما با بودن این پاها نمی تونم برم یک دست نوازش گونه بر سر این بچه بکشم.
حسرت را می توانستم در چشمانش ببینم… این زن به نظرم مهربان آمد .. کنار پاش نشستم و با لبخند گفتم
-اینقدر با حسرت به چیزی دست یافتنیه حرف نزنین
دست چروکیده اش را گرفتم و بر روی سر آروین گذاشتم … که لبخندی زد و آرام دستی بر روی سر آروین کشید… درخششی را در چشمانش احساس کردم که دلم را لرزاند … با تعجب به چشمانش نگاه می کردم که دستی به صورتم کشید و گفت
فرح بانو:چه بلایی به سر صورت خوشگلت آوردی؟
با لبخندی زورکی دستم را بر روی دستش گذاشتم و با یاد آوری کتک کاری که با شایا کرده بودیم گفتم
-شاهکار دست خودمه
با تعجب نگاهم کرد و گفت
فرح بانو:واه مگه چیکار کردی؟

به دلیل اینکه آروین در اغوشم بود راست ایستادم و گفتم
-ادعای تکواندو کاری داشتم ..این آقامونم نه گذاشت نه برداشت هر دومونو چلاغ کرد
فرح بانو خنده ای کرد و گفت
فرح بانو:مگه چکار کردین؟
-با دیدن قیاففه ام پای لنگانم مشخص نیست که چکار کردیم؟!
فرح بانو باز خندید که رخساره بالای سرش ایستاد و با صدایی که ارام و نازک بود گفت
رخساره:خانوم وقت داروهاتونه
فرح بانو سرش را تکان داد و رو به من کرد و گفت
فرح بانو:بیا به من هم سر بزن خوشحال می شم بیشتر عروسم رو بشناسم
سرم را تکان دادم که اشاره ای به رخساره کرد که وارد شوند … با تعجب به ان دو که به طرف غیر از ساختمون به راه افتادن نگاه کردم و خودم وارد ساختمون شدم که با جسمی برخورد کردم با اخمی سرم را بالا گرفتم که نگاهم در نگاه یوسف گره خورد .. یوسف با دیدنم لبخندی زد و گفت
یوسف:به به مهتاب عزیز ما شمارو زیارت کردیم
اخمی کردم و کج راه افتادم و گفتم
-پس زیارتتون قبول
سد راهم شد و با خنده ی کریهی که کرد گفت
یوسف:آدم شوخی بودی و من نمی دونستم
-هر چیزی رو نباید بدونی
یوسف سرش را تکان داد و با لبخندی که هیچ خوشم نمی آمد گفت
یوسف:اینم راست می گی خانومی
نفسم را پر صدا بیرون دادم و با صدای که خشمم را کنترول می کردم گفتم
-برو کنار باید برم بچه رو بخوابونم
قدمی به جلو امد و خواست دستی به موهای اروین بکشد که خودم را کنار کشیدم … باعث خنده ی او شد
یوسف:پسرم بهترین هارو انتخاب می کنه.
به چشماش نگاهی انداختم که سرتا پامو نگاه کرد … اخمهایم بیشتر درهم رفت و با انزجار گفتم
-برو کنار
ساشا:یوسف
با صدای ساشا هر دو به طرف پله ها برگشتیم … که ساشا با لبخندی به هر دوی ما نزدیک شد و دستی بر روی شانه ی یوسف کشید و رو به من کرد و گفت
ساشا:مهتاب آناهیتا بالا کارت داشت
سرم را تکان دادم که ساشا به پشت یوسف زد و گفت
ساشا:بیا اون چیزی رو که می گفتم نشون….

دیگه نخواستم ادامه حرفشان را بشنوم ..فعلا” تنها چیزی که می خواستم استراحتی برای اعصابم بود … با رسیدنم به اتاق یاد حرف ساشا افتادم که گفت آناهیتا کارم داره … ابروهایم بالا رفت … اینا کی اینقدر صمیمی شدن که همدیگرو اینطور صدا می کردن … در اتاقم را باز کردم و وارد شدم … بدون مکثی آروین را بر روی تخت گذاشتم و خودم کنارش دراز کشیدم …نفسم را بیرون دادم که در اتاق باز شد و بعد از آن صدای آناهیتا در اتاق پیچید
آناهیتا:ستاره خوابی؟
-اهوم
خنده ای کرد و روی تخت نشست
آناهیتا:اگه خوابی پس چطور حرف می زنی
دستم را بر روی چشمانم گذاشتم و گفتم
-آناهیتا جان خودم خیلی خسته ام تازه اومدم توی اتاق
آناهیتا کنارم جایی برای خودش باز کرد و دراز کشید و گفت
آناهیتا:آره دیدمت که داشتی با ارباب صحبت می کردی و بعدش هم فرح بانو اومد کنارت
لبخندی زدمو گفتم
-کمین گرفته بودی
بدون اینکه جواب حرفم رو بده دستم رو در دستش گرفت و گفت
آناهیتا:ستاره من خیلی می ترسم
-از چی می ترسی؟
آناهیتا:از اینکه بیشتر از اینا وارد این نقش بشی و کار از کار بگذره
به پهلو دراز کشیدم تا بتوانم ببینمش و گفتم
-خیلی وقته کار از کار گذشته آنی
آناهیتا غمگین نگاهم کرد و اشاره ای به صورتم و گفت
آناهیتا:کار خودشه
-اهوم
اشک در چشمانش جمع شد و دستی بر روی صورتم کشید و گفت
آناهیتا:دوست دارم بهت بگم بریم از اینجا اما می دونم لجبازتر از اونی هستی که به حرفم گوش بدی
سرم را به سرش چسباندم و گفتم
-می دونی که تا به اون چیزی که می خوام نرسم هیچوقت کنار نمی کشم
آناهیتا آهی کشید که او را در آغوش گرفتم … آناهیتا بوسه ای بر روی گونه ام نهاد و گفت
آناهیتا:نگرانت شدم وقتی توی اون حال دیدمت… به نرگس جون چیزی نگفتم چون می دونستم نقشهات رو بر اب می کنه تو هم می دونی چقدر روی خودمون سه تا حساسه و با رفتن مهتاب این حساسیت هم بیشتر شده
خنده ای کردم و گفتم
-برای همین حالت اینقدر زاره
نیشکونی از شکمم گرفت که قلقلکم امد و خنده ای سر دادم
آناهیتا:آره باید هم بخندی خانوم بعد از یکهفته اومده نمی گه این آناهیتای بدبخت باید جواب نرگس جون رو چی بده و این پسره ی منگول رو هم انداختین به جون من و رفتین
خنده ی بلندتری سر دادم که خنده ای کرد و گفت
آناهیتا:نمی دونی وقتی به نرگس جون گفتم شایا ستاره رو برده تا اب هواشو عوض کنه نرگس جون چیکار کرد
با هیجان خندید و گفت
آناهیتا:باید اینجا بودی و قیافه اش رو می دیدی که سرخ و سفید شد و گفت…نکنه رفتن ماه عسل کار دستمون بدن
از هیجان گفتنش خنده ای کردم که ادامه داد
آناهیتا:من هم گفتم نرگس جون دوتایی رفتن می خوان سه تایی برگردن
مشتی به شکمش زدم
-کوفت نمی گی سکته می کنه
هر دو با صدای بلند خندیدیم که با یاد اوری ساشا میان خنده گفتم
-آنی ساشا گفت کارم داری
آناهیتا که با آوردن اسم ساشا خنده اش قطع شده بود گفت
آناهیتا:پسره قوزمیت دروغ می گه من اصلا” ندیدمش
ابرویی بالا انداختم و ممنون ساشا شدم که منو از دست یوسف نجات داده بود ..یعنی اگر چند لحظه دیگه کنارش می ایستادم حتما می زدم داغونش می کردم … مشکوک به اناهیتا که اخم کرده بود نگاه کردم و گفتم
-مارمولک من یکهفته نبودم اون وقت تو با بودن نرگسی اینطور با این پسره صمیمی شدی
اخمهایش جایش را به تعجب گرفت و گفت
آناهیتا:کی من با این هرکول روانی صمیمی
پوزخندی زد و گفت
آناهیتا:ساشا در خواب ببیند پنبه دانه
خنده ای کردم و گفتم
-اوه اوه این همه خشونت در مقابل یک پسر مجرد خوبه
آناهیتا اخمهایش را در هم کرد و گفت
آناهیتا:بی جا کردی این کجاشو خوبه …مجردیش بخوره تو سرش پسره یالغور …خجالت هم نمی کشه با نیم تنه میاد جلوی من می گه یک نظر حلاله نگام کنی
دستم را بر روی دهانم گذاشتم که با صدای خنده ی بلندم آروین از خواب بیدار نشود که آناهیتا ادامه داد
آناهیتا:کوفت نخند تو هم هر جا می رم سر رام سبز می شه انگار سایمه
چشمکی زدم و گفتم
-شاید باشه از کجا می دونی نیست…

چتریهامو که جلو ی چشمامو گرفته بود کشید و با حرصی که توی صداش بود گفت
آناهیتا:خفه بابا هم پسره هم خانواده اش رو اعصابمن
با اوردن اسم خانواده خنده از روی لبهام ماسید و گفتم
-خانواده اش
آناهیتا:اوهوم
یک تای ابرویم را بالا دادم و گفتم
-کاری کردن
آناهیتا نگاهی به اروین کرد که در خواب عمیقی فرو رفته بود و گفت
آناهیتا:خودت می دونی که من خیلی فضولم توی همه چی سرک می کشم
روی تخت نشستم و نگاهش کردم که او نیز همانند من بر روی تخت نشست و گفت
آناهیتا:ستاره اینجا داره اتفاقهایی می افته
با تعجب نگاهش کردم و گفتم
-مثلا” چه اتفاقهایی
آناهیتا:همه چی پیچیده است اوندفعه که داشتم از آشپزخونه خارج می شدم که برم پیش آروین ..صدای یک زن رو شنیدم که با تلفن حرف می زد ..اسم ارباب کوچکه رو می اورد و می گفت به زودی ارباب کوچیکه کارهای..ناتمام رو تمام می کنه و اون دختره رو می فرسته لونه ی خودش.
کلافه دستی در موهایم کشیدم و گفتم
-نفهمیدی اون زن کی بوده؟
آناهیتا:نوچ نفهمیدم
متفکر دستی به چانه ام کشیدم و گفتم
-که اینطور
آناهیتا:تنها این نیست
نگاهش کردم که موهایش را بالای سرش جمع کرد و گفت
آناهیتا:اینجا چیزهای مشکوکه دیگه ای هم داره
-مثلا” چه چیزهایی
اشاره ای به آروین کرد و گفت
آناهیتا:این بچه چیزی با چشمهاش دیده ..برای همین این کابوس هاش ممکنه تشنج های عصبی به همراه داشته باشه…
اخمی کردم و با نگرانی که در صدایم بود گفتم
-یعنی چی؟
آناهیتا:زنگ زدم یکی از دوستام که روانکاوه گفت که وقتی خوابه داره کابوس می بینه درست توجه کن ببین چی می گه
-خوب بعدش تو چیکار کردی
آناهیتا:یک شب که صدای داد و فریاد آروین رو شنیدم با عجله خودمو به اتاقش رسوندم که دیدم این پرستاری که زرین خاتون برای آروین آورده داره یک سوزنی به این بچه می زنه وقتی ازش پرسیدم این چیه ترسید رفت …وقتی همین سوال رو از خود زرین خاتون پرسیدم بهم گفت تو و خواهرت توی کارای ما دخالت نکنین.
اخمی کردم و نگاهم را به آروین دوختم که لاغرتر از یکهفته پیش شده بود و روبه به اناهیتا گفتم
-یعنی با این بچه چکار می تونن داشته باشن
آناهیتا دستش را بر روی دستم نهاد و گفت
آناهیتا:من نمی دونم اینا چی می خوان یا می خوان چیکار کنن تنها این نیست … ثروتی که به نام آروین شده از شایا به آروین رسیده یعنی این بچه ای که کنارت خوابیده تمام دارایی مادرش به نامشه و بخصوص همین ویلایی که حالا توش نشستیم.
با چشمان گرد شده نگاهش کردم و گفتم
-این چیزارو کی بهت گفته؟
آناهیتا:یک پیرزنی هست که پشت ساختمون زندگی می کنه تا حالا دلیل اینکه چرا اون اون پشت زندگی می کنه نفهمیدم یک بار که یکی از مستخدمها به پشت ساختمون می رفت نرگس جون و آروین رو دیدم که از اون پشت بیرون اومدن … برای حس فضولی که داشتم من هم برای اینکه خودمو خالی کنم به پشت ساختمون رفتم .. یک خونه کوچیک نقلی بود پیرزن هم همیشه اونجا هست.
-عجب.. یعنی به خاطر ثروت از کسی که خونه خودشونه اینطور وحشیانه برخورد می کنن
آناهیتا سرش را تکان داد و در ادامه اش گفت
آناهیتا:تازه این یوسف با سوسن هم سرسری با هم دارن
اخمی کردم و گفتم
-یعنی چی
پس گردنی به سرم زد و گفت
آناهیتا:خواهر جان یعنی اینکه یوسف و سوسن خانوم با هم یک قرارهایی گذاشتن و بختشون باز شده
-از قضا توی این قرار هاشون که آروین نیست
پوزخندی زد و نگاهش را به نقطه ای خیره کرد و گفت
آناهیتا:کجای کاری خواهر گلم از این بچه تا دلت بخواد دارن می کشن ..می دونی کابوس های هر شبش چیه؟
خودمو جلو کشیدم و گفتم
-تو که گفتی من نشنیدم چی گفته
آناهیتا شانه ای بالا انداخت و گفت
آناهیتا:من حرفی از نشنیدن نزدم … من همون اولش هم گفتم این بچه یک چیزی دیده
-چی دیده
آناهیتا:نمی دونم ستاره نمی دونم … حرفاش نا مفهوم بود توی خواب همه اش می گفت … می رم به همه می گم … داد می زد می گفت … آروین دروغگو نیست اون حقیقت رو گفته …یا مثلا داد می زنه بهش نزدیک نشین اون چیزی نمی دونه فقط آروین رو دوست داره
با تعجب نگاهی به آروین کردم و گفتم
-این حرفارو به کس دیگه ای که نگفتی
آناهیتا:اینجا هیچکس قابل اعتماد نیست فقط پیرزن
اخمی کردم و گفتم
-تو به پیرزن گفتی
آناهیتا سرش را تکان داد و به پشت سرش تکیه داد و گفت
آناهیتا:آره به اون گفتم اونم بهم گفت از این بچه تا پای جونتون مراقبت کنین … می دونی ستاره این پیرزن خیلی عجیبه
-از چه نظر این حرف رو می زنی؟؟
آناهیتا:از اون نظر که همیشه نگاهش رو به این ساختمون می دوزه می گه یک روحی توی این ساختمون سرگردونه چیزی جا گذاشته که باید واسش پیدا کنین
خنده ای کردم و گفتم
-این پیرزن به جای اینکه عجیب باشه ترسناکه

آناهیتا همراهم خنده ای کرد و گفت
آناهیتا:منم اولا همین فکرو می کردم اما تو که می دونی به این چیزا خیلی اعتقاد دارم
سرم را تکان دادم که گفت
آناهیتا:به نظر تو این ارباب کوچیکه کی می تونه باشه؟
نفسم را بیرون فرستادم وگفتم
-شایا نمی تونه باشه .. ساشا هم نمی تونه باشه …
آناهیتا دستش را به زیر چانه زد و پر سوال پرسید
آناهیتا:از چه نظر اینطور با اعتماد می گی دلیل داری؟
-آره دارم
آناهیتا:اونوقت به ما هم می گی
لبخندی زدم و گفتم
-از ساشا مطمئنم چون که ارباب کوچیکه ای که اون باشه توی این چهار سه سالی که شناختمش با من بوده و از جیک بیکش خبر دارم
آناهیتا با چشمان گرد شده نگاهم کرد و گفت
آناهیتا:یعنی ساشا تورو می شناسه؟
شانه ای بالا انداختم و گفتم
-آره ستاره رو می شناسه یکی از دوستای منو پویا بود البته دوست پایه خودم همیشه توی هر چیزی همراهم بود
آناهیتا:می دونست خواهر دوقلو داشتی؟
لبخند تلخی زدم و غمگین گفتم
-آره می دونست که خواهر دوقلو داشتم
روی داشتم تأکید کردم که نگاهش را غم گرفت و به زیر انداخت …نفسش را پر صدا بیرون داد و گفت
آناهیتا:چطور از شایا مطمئنی
از روی تخت به آرامی بلند شدم و کنار پنجره رفتم و گفتم
-از اونجایی که می دونه من ستاره ام
پنجره رو باز کردم که دست آناهیتا بر روی شانه ام نشست و گفت
آناهیتا:تو ..تو چی گفتی
-اون همه چی رو می دونه
آناهیتا وای بلندی گفت و تکیه اش را به کنار پنجره داد و گفت
آناهیتا:از کی می دونه
تکیه ام را به گوشه ی پنجره دادم و نگاهم را به بیرون دوختم و گفتم
-از همون روزی که مهتاب رفت… از همون روز بارونی که دستهای بی جون مهتاب از بین دستهام سر خورد
نگاه غمگین آناهیتا را بر روی خود احساس می کردم
آناهیتا:آخه چطور ممکنه رفتاراش که چیز دیگه ای می گفت
کلافه موهایم را به پشت گوشم بردم و گفتم
-من خودم هنوز رفتاراش برام پر از سواله
آناهیتا:برای همینه این ریختی شدی
لبخند تلخی زدم و اشاره ای به سر و صورتم کردم و گفتم
-نه اینا از عشق مردی بود که نتونست با عشقش خداحافظی کنه
آناهیتا:ستاره
با صدای پر از غمش دلم از غم پر شد و لبخند تلخی زدم و نگاهش کردم و گفتم
-غم راه نده به دلت خواهری همونطور که من راه ندادم … خواهرم عاشق شده بود عاشق مردی که واقعا” اینقدر مرد بود که بعد از تجاوز هم کنار خواهرم ایستاده بود برام مردتر از هر مردیه … اون همه تهمتهارو به دوش خرید تا ننگ هرزگی رو از مهتاب پاک کنه … اینقدر مرد بود که وقتی زنش مرد اون هم با زنش مرد اما دم نزد.
آناهیتا دستش را جلو آورد و اشکم را که بر روی صورتم ریخته بود را پاک کرد و با مهربونی گفت
آناهیتا:ولی حالا به جای مهتاب ستاره اینجاست
غمگین خندیدم و گفتم
-بهم گفت هیچوقت نمی تونم مهتاب باشم
آناهیتا:اون راست گفته چون تو ستاره ای فقط ستاره
لبخند خونسردی زدم و اشکهایم را پاک کردم و با چشمکی گفتم
-ولی مهتاب چیز دیگه ای بود
آناهیتا لبخندی زد و تکیه اش را به دیوار کنارم داد و گفت
آناهیتا:از اینکه اینطور احساساتو پنهان می کنی بهت حسودیم می شه
سرم را خم کردم و نگاهش کردم که او نیز هماطنور نگاهم کرد … لبخندی به یکدیگر زدیم که گفت
آناهیتا:نمی دونم باید از لبخند خونسردتت بترسم یا شاد باشم ولی هر چی باشه می دونم این لبخند خونسردی که حالا به من زدی صدتا حرف نگفته داره که می خوای پنهون بمونه چون می دونم از بیرون اومدنش می ترسی
-روانشانس هم شدی
موهایم را به پشت گوشم برد و گفت
آناهیتا:چون خواهرمی عزیزمی درست می شناسمت ..از چی می ترسی ستاره؟
نگاهم را از او گرفتم و به آینه قدی که روبه رویم بود دوختم … از اینی که رو به روم بود می ترسیدم … از این مهتابی که از خودم ساخته بودم … از عذابی می ترسیدم که تا عمقم رخنه کرده بود … از اینکه صاحب قلبم مال من نیست … چشمامو بستم و دست آناهیتارو در دست گرفتم و گفتم
-از خودم می ترسم آنی
نفس بلندی را که کشید شنیدم و لبخندی زدم …که با صدایش که هیجان داشت گفت
آناهیتا:راستی می خوای بلایی سر ساشا بیاریمی دونستم برای تغییر حالم می خواد حرف رو عوض کنه برای همین چشمامو باز کردم و نگاهش کردم و گفتم
-نه چطور
آناهیتا اخمی کرد و گفت
آناهیتا:حیف شد اخه به اون هم از اون لبخندا زدی که می گه پدرتو در می ارم
خنده ای کردم و گفتم
-نه اخه از شناختی که ازش داشتم می دونستم همین حرف رو می زنه
آناهیتا اخمی کرد و سرش را برگرداند که نگاهم به آروین افتاد … باید برای این بچه کاری می کردم می دونستم با بودنش کنار اینها ممکنه بلایی سرش بیاورن …

نگاهی به آناهیتا کردم که با اخمی به بیرون نگاه می کرد و گفتم
-آنی
آناهیتا نگاهش را از پنجره گرفت و نگاهم کرد که لبخندی زدم
آناهیتا:بنال دیگه می خوای فقط لبخند بزنی
دستی بر روی شانه اش کشیدم و گفتم
-به کمکت احتیاج دارم
دستش را بر روی دستم نهاد و جدی و مهربان در چشمانم خیره شد و گفت
آناهیتا:اگه همراهت اومدم برای کمک اومدم نه برای تفریح
تکیه ام را به دیوار دادم که دست به سینه نگاهم کرد و همانند من به دیوار تکیه داد و گفت
آناهیتا:از کجا می خوای شروع کنیم
با خونسردی نگاهم را به آروین دوختم و گفتم
-اول از همه باید کاری کنم که آروین از این بازی خارج بشه
سرش را تکان داد و نگاهی به آروین کرد و گفت
آناهیتا:آره باید اونو اول از همه از این بازی بیرون ببری
ناراحت نگاهم کرد و گفت
آناهیتا:می دونی ستاره آروین رو که می بینم اینقدر عذاب می کشه با خودم می گم نکنه مهتاب هم همین بلا سرش اومده
دستی در موهایم کشیدم و آنها را به بالا بردم … کاش می تونستم خودمو خالی کنم و بگم آره آناهیتا این نامردا همین بلایی که به سر آروین آوردن سر مهتاب هم آوردن .. اما با شنیدن صدای غمگینش نمی تونستم حرفی بزنم اینها تنها خانواده ام بودن.. با گفتن زجرهای مهتاب نمی خواستم هم مانند من خودشان را مقصر بدانم … نگاهی به آناهیتا کردم که هنوز خیره به آروین بود … نفسم را پر صدا بیرون دادم و گفتم
-می خوام کمکم کنی دزدی کنیم
آناهیتا ..همانطور که چشمش به آروین بود چشمانش گرد شد و با تعجب به طرفم برگشت و گفت
آناهیتا:تو چی گفتی
خونسردتر از قبل به دلیل قیافه پر تعجبش لبخندی زدم و حرفم را تکرار کردم
-می خوام کمکم کنی که دزدی کنم
اخمی کرد و رو به رویم قرار گرفت
آناهیتا:نذار اعتمادم رو بهت از دست بدم
یک تای ابرویم را بالا دادم و گفتم
-نمی خوام که مال و اموالشون رو بدزدم
آناهیتا:پس چی ؟
دست به سینه ایستادم و پیشانی ام را خاراندم … باید به یکی می گفتم که چه خوابهایی دیدم .. چه کسی بهتر از آناهیتا بود .. نگاهش کردم که پر از سوال نگاهم می کرد … پوفی کردم و گفتم
-از موقعی اینجا اومدم خوابهای عجیبی می بینم
آناهیتا:مثلا” چه خوابهایی
اخمی کردم و گفتم
-وسط حرفم نپر…
با گفتن این حرفم شروع به تعریف خوابهایی که از مهتاب می دیدم کردم.. با تموم شدن حرفهایم … آناهیتا با صورت رنگ پریده نگاهم کرد … .قدمی دور خودش چرخید و گفت
آناهیتا:یعنی می گی مهتاب تو خوابش به تو راه حل نشون می داد
شانه ای بالا انداختم وگفتم
-خودمم نمی دونم آنی خوابهاش هم واسم عجیب بود هم اینکه باهام حرف می زد
آناهیتا با ترسی که در چهره اش دیده می شد بر روی تخت نشست
آناهیتا:یعنی مهتاب یک چیزی می دونست
به آناهیتا نزدیک شدم و دست لرزانش را در دست گرفتم و گفتم
-اینو دیگه نمی دونم ولی می دونم مهتاب چیزهایی می دونست که ممنوع بوده
آناهیتا خیره در چشمانم شد و گفت
آناهیتا:پس دلیل دزدیت همینه
سرم ر ا به مثبت تکان دادم و کلافه گفتم
-من هنوز اون در آشنا جلو چشمامو اون روزی که حالم بد شد دیدمش …اما فرصت نشد درش رو باز کنم … اون صدای آشنایی که توی گوشم پیچید …
کنار پاش نشستم و ادامه دادم
-می خوام بدونم تو اون پرونده ایی که مهتاب توی خواب ازش محافظت می کرد چی بود
آناهیتا هم کنارم نشست …. نگاهی بهش انداختم که حالش بهتر شده بود و گفت
آناهیتا:از کجا مطمئنی که توی همون اتاقه
شانه ای بالا انداختم و گفتم
-یک حسی به من می گه که هر چی هست توی همون اتاق آشناست
محکم به پام زد و با خوشحالی که سعی در پنهان نگرانی اش داشت گفت
آناهیتا:پس باید این اتاق رو پیدا کنیم و شبونه بریم توش
با خنده نگاهش کردم و شیطون گفتم
-واردی ها
آناهیتا خنده ای کرد و چشمکی به من زد و همانند خودم شیطون گفت
آناهیتا:یادت رفته دستیارت بودم برای فرار از خونه و رفتن به پارتی
هردو خندیدم و با هم گفتیم
-چقدر نرگسی و مهتاب حرص می خوردن
باز با صدای بلند هر دو خندیدیم که خنده اش غمگین شد و دستم را محکم در دستش فشرد و گفت
آناهیتا:اون زمانها که بودی همه چی کامل بود چیزی کم نداشتیم و با خودم می گفتم اگه یک روز نباشی ممکنه زندگیمون همینطور باشه ولی آروم .. وقتی بورسیه ای که رویاشو می دیدی دست مهتاب دیدی درخشش رو توی چشمات دیدم با خودم گفتم بری شاید همه نفس راحتی بکشن … اما با مخالفتهایی که می کردی گفتم فکر نکنم این آسایش سراغ ما بیاد .. اما بعد از اون گریه زاری که مهتاب و نرگس جون راه انداختن دو دل شدی
دستش را فشردم و گفتم
-و اون تو و مهتاب بودین که راضیم کردین به رفتن
سرش را تکان داد که قطره اشکی از چشمانش چکید و گفت

آناهیتا:کاش نمی رفتی ستاره ..کاش برای همون یک مدرک دلت راضی می شد … با رفتنت از حس حسادتی که داشتم از خودم متنفر شدم … تو خواهرم بودی تنها پناهم که می تونستم روی همه چیزت حساب باز کنم … با رفتنت انگار که خودم رو گم کرده بودم ..هم من هم مهتاب … نرگسی آروم بود به کارهاش می رسید ..اما من و مهتاب بهتر می دونستیم که صدای خندهات توی اون خونه نپیچه خونه برامون ماکمکده می شه … برای همین برای فرارمون از این ماکمده تصمیم گرفتیم از تهران خارج بشیم که با درخواست آموزش پرورش که یکی از دوستای نرگس جون بود برای دوره ای که انتخاب کردیم این روستای پر دردسر رو انتخاب کردیم … با اومدنمون به اینجا راه منو مهتاب از هم جدا شد
آناهیتا زیر چشمی نگاهم کرد و گفت
آناهیتا:یک چیزهایی ازت پنهون کردیم ستاره
دست به سینه نشستم و نگاهم را به پنجره دوختم و بدون حرفی منتظر ادامه حرفش شدم.. آناهیتا دستم را گرفت و در دستش فشرد و گفت
آناهیتا:نگفتیم چون که می شناختیمت می دونستیم که همه چی رو نصف و نیمه رها می کنی بر می گردی
پوزخندی زدم و گفتم
-برای همین سکوت کردین و اجازه دادین این اتفاقها بیوفته
آناهیتا غمگین سرش را تکان داد و گفت
آناهیتا:بد از رفتن تو همه چی تغییر کرد … ما هم که به این روستا اومدیم دردسرمون بیشتر شد
-چی رو از من پنهون کردین
آناهیتا نگاهم کرد … و با صدا نفسش را بیرون داد و گفت
آناهیتا:نمی دونم چطور بهت بگم
می دونستم براش سخته اینکه من متهمش کنم ..همونطور که من خودم رو متهم کرده بودم چرا مواظب مهتاب نبودم.. رو به روش نشستم و نگاهم را به چشمان نگرانش دوختم و گفتم
-آنی تو مثل مهتاب برام عزیزی ..از اون روزی که بابا گفت مهتاب و اناهیتا رو به تو سپردم …از اون روزی که تو پای تو خونه ی ما گذاشتی هیچوقت از نظر دیگه ای نگاهت نکردم تو خواهرمی و من هیچوقت پشت خواهرمو خالی نمی کنم
اشکهایش را پاک کردم و با مهربونی گفتم
-چی رو از من پنهون کردین
آناهیتا با ناراحتی نگاهم کرد و گفت
آناهیتا:این راز رو نرگس جون نمی دونه این فقط بین من و مهتاب بود
با نگرانی نگاهش کردم … از ترس می لرزید و این برایم پر از استرس بود … دستش را فشردم که به یکباره صدایش بیرون امد و تند گفت

آناهیتا:مهتاب باردار بود
شوکه شده بودم … نفس در سینه ام حبس شده بود … حرفش یکباره .. دوباره در سرم تکرار شد ..” مهتاب باردار بود” … حالت شوكه ام به لبخندی تبدیل شد و بعد از آن با صدای بلند شروع به خندیدن کردم و رو به آناهیتا گفتم
-خیلی شوخیه بی مزه ای بود آنی!!
آناهیتا با ناراحتی و با غمی که در نگاهش خیلی آسان می شد خواند آهی کشید و پر از درد گفت
آناهیتا:این شوخی نیست ستاره
اخمی کردم و دستی در موهایم کشیدم و گفتم
-تمومش کن آناهیتا نمی خواد از این شوخی های مسخره با من بکنی
قطره اشکی را که از گوشه ی چشمش سرازیر می شد را با پشت دستش پاک کرد و با غم عمیقی که می شد در چشمانش دید به آرامی گفت
آناهیتا:کاش شوخی بود …کاش صدای مهتاب که پر از بغض این حرف رو زد شوخی بود
نگاهم کرد …نگاهی که حاکی از رنجی که داشت و ادامه داد
آناهیتا:اون باردار بود ستاره …مهتاب کوچلوی تو باردار بود اون هم از رابطه ای که ننگه هرزگی بهش زدن …از متجاوزی که هیچ کس نفهمید کی بود
سرم را به چپ و راست تکان دادم و با همان اخم غریدم
-تو دروغ می گی

آناهیتا با دیدن حالتم صورتش را میان دستانش پنهان کرد و با درد و عذابی که در آن صدا مخفی مانده بود با غمی شروع کرد برای گفتن
آناهیتا:هنوز صداش تو گوشمه ستاره …هنوز صدای پر از بغضش میان هق هق گریه اش گم شده رو دارم هر شب می شنوم … او زجه اش رو که می گفت من باردارم… من بچه ای رو باردارم که پسوند هرزگی رو به من زده.
دستش را از صورتش برداشت … صورت زیبایش را اشک و غم خیس کرده بود ..برعکس منی که با بهت نگاهم به او بود و منتظر بقیه ی حرفایش.
آناهیتا:هر مادری با خبر بارداریش خوشحال می شه …اما غم صدای مهتاب هنوز هم می تونم بشنوم … می تونم احساسش کنم
با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و دستش را به طرفم دراز کرد که راست ایستادم و اجازه ندادم دستش به من برسد … با صدایی که می تونستم خشم را در آن حس کنم غریدم
-مهتابم داشت مامان می شد
صدای هق هق آناهیتا بالا رفت
آناهیتا :اونم… اونم همینطور گفت ستاره ..اونم با شوقی که می دونستم نفرت در اون نیست گفت دارم مامان می شم …می خواست بزرگش کنه …می خواست مزه مامان شدن رو بچشه… می خواست…..
نتونست حرفش رو ادامه بده … صدایش میان هق هق گریه اش گم شد … صدای گریه اش با زجه هایی که در گوشم تکرار می شد … چشمامو بستم و صورت زیبا و رنگ پریده ی خواهرم را از نظر گذراندم و زیر لب زمزمه کردم
-مهتابم داشت مامان می شد
غم عمیقی از نبودش در دلم نشست …. غم بی کسی و یتیمی به دلم چنگ انداخت …. چطور از تنها خواهری بی خبر بودم که اینطور با این همه درد و رنج زیر خاروار خاک فرو رفته بود ….تلخ نگاهم را به آناهیتا که هق هق می کرد دوختم … دلم از هق هق گریه آناهیتا گرفته تر بود ..پر بودم ..پر پر فقط صدایی در درونم می گفت پس بچه چی شد …و همان صدا را به زبان آوردم
-پس … پس بچه مهتاب
با هق هق بلند آناهیتا…قلبم در سینه شروع به فرو ریختن کرد … یعنی ممکن بود بچه ای از یادگار خواهرم به جا مانده باشد …. با دلی پر از امید از بچه ی متجاوزی که در حد مرگ ازش متنفر بودم به دهان آناهیتا چشم دوختم … تا امیدی از بودن مهتاب در دلم بر پا شود اما…
آناهیتا:کشتنش ستاره… بچه ی مهتاب رو کشتن قاتلا …
صدای افتادنم میان هق هق گریه آناهیتا گم شد … تلخ خندیدم …خنده ای که از امید تنها یادگار مهتاب در دلم مانده بود…. هم مهتاب رو از من گرفته بودن هم بچه ای که ممکن بود حالا به من می گفت خاله …. سردو یخی زل زدم به آناهیتا… صورت خیس از اشکش دل به درد آمده ام را بیشتر به درد آمد و فشرده شدنش را میان کبود نفسهایم احساس کردم … با صدایی که از ته چاه بیرون می آمد نالیدم
-کشتنش …همونطور که مهتاب رو کشتن
آناهیتا با نگرانی سرش را بلند کرد و نگاهم کرد که تلختر از قبل ادامه دادم
-دیگه چی از من گرفتن آنی ؟
غمگین نگاهم کرد …صورت زیبایش پشت هاله ای از اشک چشمانم پنهان ماند … دیگه نمی تونستم نگاه نگرانش رو ببینم …اما صدای غمگینش عذاب وجدان نبودنم را کنار مهتاب بیشتر کرد
آناهیتا:ستاره بیا تموش کنیم
دیگه بس بود پشت ابهامات موندن … حالا وقت دونستن بود … دونستن واقعیت هایی را که از مهتاب بود … از جنس مهتاب بود … از جنس زجرهایی بود که باید بکشن …چشمامو باز و بسته کردم که بتوانم صورت آناهیتا را بهتر و واضح تر ببینم … و از دل پر از دردم نالیدم
-این حق منه که حقیقت رو بدونم آنی
از جایم بلند شدم و کنارش نشستم … او هم خواهرم بود خواهری که بعد از مهتاب برایم مانده بود و پا به پایم برای انتقام با من همراه شده بود …چه خواسته چه ناخواسته … دستش را میان دستانم گرفتم و بوسه ای بر روی آنها نهادم و گفتم
-آنی باید بدونم
دستی به سینه ام کشیدم و اشاره به قلبم نالیدم
-این تو غوغاست به روح مهتاب غوغاست …. حقیقت رو می خوام دنبال کنم
آناهیتا شرمنده نگاهم کرد و همانند من نالید
آناهیتا:شرمنده ام ستاره … به نگاه معصوم ستاره … به نگاه خسته ی پر از درد تو …
سرش را به زیر انداختم و با صدایی که سعی در پنهان بغضش داشت گفت
آناهیتا:نمی دونم چی شد … نمی دونم ستاره بخدای احد واحد نمی دونم … توی کلاس نشسته بود که موبایلم زنگ خورد و صدای پر ترس مهتاب توی گوشم پیچید و فقط صدای گریه اش رو می شنیدم که می گفت … آناهیتا فهمیدن..

دستش شروع به لرزیدن کرد که ….نگران دستش را در دستانم فشردم و گفتم
-نگفت کیا فهمیدن
آناهیتا سرش را تکان داد و میان ترس و اضطرابی را که واضح می توانستم در رفتارش ببینم در جوابم گفت
آناهیتا:نه ..نگفت و من هیچوقت نفهمیدم
دستانش را از دستم خارج کرد و انگار که چیزی را به یاد می اورد دستی به صورتش کشید و میان اشک های ارومی که از چشمانش سرازیر می شد با ناراحتی و نفرت نالید
آناهیتا:وقتی تماس با مهتاب قطع شد با هر جون کندنی بود کلاسم رو تموم کرد و به اینجا اومدم..اما با چیزی که دیدم روح از تنم جدا شد
دستش را از صورتش جدا کردم که دستم را پس زد و با صدای بلندی فریاد زد
آناهیتا:خیلی سخته ستاره … خیلی وقتی ببینی خواهرت کسی که از خوبی چیز دیگه ای برات نداشت …کنار پله های همین خونه خونین افتاده باشه …خیلی سخته بفهمی خواهر زاده ای که تازه به نفس افتاده بود ..از خونریزی زیادی چشمش از این جهان بسته شده
به زانو نشستم .. حجم حرفهای آناهیتا.. برایم سنگین بود … سنگیتر از باری که برای انتقام بر دوش داشتم … سخت نفسم را بیرون دادم که اناهیتا با نفرت زل زد به گوشه ی اتاق و با صدای شاکی گفت
آناهیتا:برای همین متنفر بودم از ارباب از اربابی که ادعای شوهر بودن رو داشت … ادعای یک حامی رو داشت … اما نبود که ببینه مهتاب چطور برای بچه ی به دنیا نیامده زجه زد… چطور با اشک خون صبحش را به شب رساند …نبود که مرحم دل مادری باشه.
یخ کرده بودم و می لرزیدم .. آناهیتا صورتش را میان دستانش پنهان کرد و بغض ادامه داد
آناهیتا:کسی نبود ستاره …تو نبودی که حامیش باشی … ارباب نبود که شاهد زجر کشیدن عشقش باشه … من بودم فقط منی که پر شده بودم از نفرت …از حس تنفر از زرین خاتون که مهتاب رو به اون روز انداخته بود … اونی که مادر بودن رو از مهتاب محروم کرد.
دستانش رو رها کردم … نفس کشیدن سخت شده بود .. هوای اتاق برایم سنگین بود … بغض سنگینی در گلویم نشسته بود … نگاهی به آناهیتا کردم … آناهیتا با دیدن نگاهم غم چشمانش عمیق شد …و با سری افتاده و افسوسی که در صدایش بود نالید
آناهیتا:بخدا نمی خواستیم اینا پنهون بمونه اما…
دیگه نخواستم ادامه حرفش رو بشنوم .. باید خودم را از سنگینی این بغض رها می کردم … نگاهی به در اتاق کردم و بدون حرفی از اتاق خارج شدم و صدای هق هق گریه آناهتیا را پشت در اتاق به جا گذاشتم … با همان پای لنگان با سرعت به طرف پله ها رفتم…. نگاه خیره بعضی مستخدمها را بر روی خود احساس می کردم .. بی توجه به آن نگاها فقط هوای آزاد می خواستم ….هوایی که هیچ ظلمی را به دنبال نداشت ….هوایی که تهی باشه …خالی از هر چی بغض و کینه… در خروجی رو باز کردم و با عجله خارج شدم … نفسم را به سختی بیرون دادم که نگاهم به نگاه پر تمسخر زرین خاتون افتاد … نگاهی که سرتاسر نفرت را به همراه داشت … کنترول کردن در برابر کسی که تو را به این روز انداخته خیلی سخته سخت تر از اون چیزی که می تونستم تصور کنم….بغضم در حال سرباز زدن بود … صدای آناهتیا در گوشم پیچید که گفت”مهتاب خونین پایین پله ها افتاده بود ” قدمی دیگر نزدیکتر رفتم که باز صدای آناهیتا در گوشم تکرار شد” تنفر از زرین خاتون که مهتاب رو به اون روز انداخته بود”… نفسهام تند شده بود …قفسه سینه ام به شدت بالا پایین می رفت … رو به رویش ایستادم .. رو به روی زنی که دوست داشتم از دنیا محوش کنم …رو به روی زنی که اورا باعث بانی تمام اتفاقاتی که برای خواهرم افتاده بود می دانستم …زرین خاتون شاکی از نگاه خیره ام …. گفت
زرین خاتون:چیه دختر چرا اینطور نگام می کنی؟
نفرت از چشمام می بارید… نفرت از تمام چیزهایی که در نبود من اتفاق افتادهبود … کاش می تونستم بشم ستاره …کاش می تونستم ثابت کنم مهتاب اونقدر تنها نبود …. دستانم را مشت کردم … کاش می تونستم از این آرومی از این خونسردی خارج بشم و در مقابل این زن فریاد بزنم که “خواهرم رو به من برگردوند … اما افسوس ..افسوس از اینکه از من ساخته نبود … افسوس که حالا کاری از دستم ساخته نبود … سرم را به زیر انداختم و با دستم کنارش زدم و به آرامی گفتم
-کاری می کنم تقاص همه ی اشکهای خانواده ام رو بدی…
شنید …یا شنیدنش آن زمان برایم مهم نبود … مهم این بود که از آنها دور شوم ….با تنه ای او را که میخکوب شده بود کنار زدم ..

نگاهم در چشمان ساشا گره خورد … چشمانم باز غم گرفت … چقدر از آناهیتا و مهتاب برای او می گفتم … چقدر از شیطنتهامون می گفتم …نگاه غمگینم را از او گرفتم .. او پسر همان مادری بود که خواهرم را با بی رحمی کتک می زد .. او پسر همان مادری بود که خواهر زادمو خیلی راحت از این دنیا محو کرده بود … از کنارش گذاشتم که صدای آشنایش را شنیدم … صدایی که در هر زمان کمک یارم بود
ساشا:چی شده؟
چشمامو بستم …کاش مثل این چند سال هر وقت می پرسید چی شده خیلی راحت جوابش رو می دادم و از دلم می گفتم .. می گفتم که این دل که توی سینه می زنه شده مثل سنگ خونی … سنگی که برای قبر خواهرم تزئینش کردم … حرفی نزدم .. نگاهش نکردم و قدم هامو تند کردم .. نخواستم جوابش رو بدم تا لو نرم تا که حقایق پنهان بمونه .. قدم های تندم ..تندتر شد و شروع به دویدن کردم ….کاش می تونستم کاش هارو از بین ببرم …کاش کاشی در بین نبود …اشک در چشمانم جمع شد … اشکی که برای پنهان همه ی چیزها بود …. اما اشک نریختم …. اجازه دادم بغضم در گلویم خفه شود … نگاهی به آسمون کردمو نالیدم
-بغضمو می دم به تو ای آسمون هواشو داشته باش
تند تر دویدم … می دونستم آروم نمیشم … می دونستم با این دویدن نمی شکنم .. تکیه ام رو به سختی به درختی دادم … و از درخت سر خوردم …نگاهم را به شاخه برگی که آرام بر روی زمین می افتاد دوختم … صدای آناهیتا هنوز تو گوشم بود … توی گوشهام مانند زجه ای تکرار و تکرار می شد … روی زمین دراز کشیدم و نگاهم رو به آسمون دوختم … صورت زیبای مهتاب رو می تونستم توی اون آسمون ببینم … چشمای غمگین مهتاب جلوی چشمامه …که از من می خواست براش زندگی کنم … نگاهی به آسمون پوزخندی زدم و گفتم
– خواهری زندگیتو به من بخشیدی اما فکر این حقیقتهارو نکردی که ممکنه ستاره رو از پا در بیاره
تلخ لبخند زدم و دستم را به زیر سر بردم و به آسمون خیره شدم … و زمزمه وار زیر لب گفتم
-زندگی سخت تر از اون چیزی بود که فکر می کردم
چشمامو بستم و به رویاهای دور رفتم به روزی که خبر مرگ بابا و مامان رو دادن … مرگی که زندگیمو تغییر داد و شدم یک ستاره محکم … ستاره ای که بابا همیشه دست بر روی سرش می کشید و می گفت …تو جای هر پسری رو برام پر کردی … ستاره ای که مانند مردی ایستاد و از خانواده اش محافظت کرد چشمامو محکتر به هم فشردم و نالیدم
-بابایی کجایی ببینی پسرت نتونست از دخترت محافظت کنه
با مشتم محکم به زمین زدم و برگشتم به گذشته ها به گذشته ی دوری که پرستار با تأسف رو به رویم ایستاد و گفت
پرستار:بین شما ستاره کیه
دستم را از شانه ی مهتاب و آناهیتا که از مرگ مامان گریه می کردن برداشتم و با امیدی که هیچ از آن امیدوار نبودم .. جلوی پرستار ایستادم و نگاهی به نرگس جون که با بهت به پرستار شده بود … اشکهایم را با پشت دست پاک کردم و با صدای بغض دار گفتم
-ستاره منم
پرستار غمگین نگاهم کرد و اشاره ای به بخش سی سی یو کرد و گفت
پرستار:دارن نام شما رو صدا می زنن پس بهتره….
پرستار نتونست حرفش رو ادامه بده …سرم را با غمی به زیر انداختم….سنگینی نگاه نرگس جون رو احساس می کردم اما برایم مهم نبود… آن زمان هیچ برایم مهم نبود جز بابا رو ببینم و بگم ترکمون نکن … اما چشمان غمگین پرستار که آنطور نگاهمان می کرد می توانستم به راحتی درد یتیمی را بچشم … … نگاهی به دری که بر روی آن با خطوط قرمز سی سی یو نوشته شده بود دوختم و با دستانی لرزان درش را باز کردم که نگاهم به دکتر افتاد که با غمی رو به پرستار دیگر که از اتاق خارج می شد گفت
دکتر:خیلی وقت نداره بذارین به خواسته ی آخرش برسه
دنیا دور سرم چرخید … خبری نبود که دوست داشتم بشنوم …دکتر برگشت و با دیدن من سرش را با تأسف تکان داد که قطره اشک مزاحم باز از گوشه ی چشمم سرباز زد و رو به دکتر نالیدم
-دروغه عمو مگه نه
دکتر:برو دختر برو وقتش خیلی کمه
بغضمو در گلو پنهان کردم و لبم را به دندان گرفتم و مانند دخترهای سر به زیر به حرفایش گوش کردم و وارد اتاق شدم … بابا محکم و پر استوارم بین آن همه دستگاه بود … دستگاهایی که هیچ امیدی به آنها نداشتم … پاهایم لرزید …و زمزمه وار گفتم
-بابا…
قدمی به جلو برداشتم و با صای پر از بغضم بلندتر گفتم
-بابا جونم …
حرفی نزد .. تکونی نخورد … صدای بیب بیب دستگاها ..بغضم را بیشتر کرده بود .. با گریه قدمی جلوتر برداشتم و بلندتر از قبل گفتم
-بابایی خوبم
حرفی نزد … بالای سرش ایستادم … صورت سفیدش کبود شده بود … سرش را باند پیچی کرده بود … دستی به صورتش کشیدم و نالیدم
-بابایی

تکانی نخورد …. صدای هق هق گریه ام بالا رفت و لبخند بر روی لب او نشست .. با دیدن لبخندش … گریه ام شدیدتر شد ….چشمانش را باز کرد و مهربان و پدرانه نگاهم کرد و دست یخ زده ام را در دستش گرفت …. با صدای بی جونی که به سختی خارج می شد گفت
بابا:آخرش مثل دخترهای سوسول بهم گفتی بابایی
سرم را بر روی دستش گذاشتم و با صدای بلند هق هق گریه ام را سر دادم …دستم را در دستش فشرد و ناله ای کرد که سیخ ایستادم و نگاهش کردم .. با دیدن نگاه اشکی ام اخمی کرد و گفت
بابا:تو گریه نکن ستاره دارم درد می کشم
با اون سن کم هم متوجه حرفش شده بودم … با سرعت اشکهایم را پاک کردم و زل زدم به چشمانش و گفتم
-اخماتو باز کن بابا ببین اشکامو پاک کردم
اخمهایش به سختی باز شد و باز لبخندی زد و دستم را فشرد و گفت
بابا:مامانت خوبه
غمگین نگاهش کردم و سرم را دوبار تکان دادم و گفتم
-آره .. آره خوبه توی اتاق بقلی منتظر شماست
بابا تلخ خندید و دستم را بالا آورد و گفت
بابا:هیچوقت دروغگوی خوبی نبودی
سرفه ای کرد … نگران نگاهش کردم و گفتم
-بابا
بابا لبخند مهربانی زد و برای ادامه حرفش گفت
بابا:برای همین همیشه وقتی شیطنتی می کردی می دونستم کار توه و برای محافظت از آناهیتا و مهتاب هم که بوده به گردن می گرفتی
لبخندی میان بغضم زدم که خیره نگاهم شد و گفت
بابا:وقت رفتنه
باز اشک روانه ی صورتم شد و گفتم
-تورو خدا اینطور نگو بابا …ما بی تو و مامان چیکار کنیم
بابا خنده ای کرد … خنده اش به سرفه ای تبدیل شد و گفت
بابا:دیدی لو دادی که مامانت …
نتونست حرفش رو ادامه بده .. هر دو اشک صورتمان را خیس کرده بود… خم شدم و دستش را بوسیدم که گفت
بابا:ستاره بابایی
سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم که غمگین نگاهم کرد
-جونم بابا
بابا:باید برم مامانت تنهاست
-بابا..
کاش می تونستم بگم بابا پس تنهایی ما چه اما با عشقی که میان بابا و مامان بود رفتنش رو قبول داشتم می دونستم جونشون به جون هم بسته است غمگین نگاهش کردم که لبخندی زد و گفت
بابا:از اینکه خودت خودت رو قانع می کنی همیشه خوشم می اومد
دستم را فشرد و ادامه داد
بابا:تو برام پسری بودی که هیچوقت کمبودش رو احساس نکردم ولی تو دختر قوییه من بودی ستاره ی باباش محکم و استوار
سرفه ای کرد … قدمی نزدیک رفتم و پر از ترس نگاهش کردم ..غمگین لبخندی زد و گفت
بابا:کاش اینقدر عمر داشتم که می تونستم ببینم هر سه تاتون سرو سامون می گیرین اما عمر خدا دست ما نیست
با افتخاری که همیشه در چشمانش می دیدم نگاهم کرد و گفت
بابا:می دونم از پس خودتون بر می آیین بخصوص تو که همیشه از پس کارهات بر اومدی
دستش را به سختی بالا آورد و دستهایم را که دستش بود به لبانش نزدیک کرد و آن را بوسید و گفت
بابا:ازت خواهشی دارم ستاره
لبهایم را از زور گریه بهم فشردم و نگاهش کرد … اشک در چشمانش جمع شد و گفت
بابا:مواظب مهتاب و آناهیتا باش ستاره …می دونم تو می تونی از پس خودت بر بیایی اما اون دوتا محتاج توان.. اون دوتا ضعیفن پر از احساس و شکنندگی
قطره اشک از چشمانم سرازیر شد که ادامه داد
بابا:مواظب خواهرات باش که این جامعه پر از طمع کاره پر از ریا و از خود زنی
دستی به صورتم کشید و گفت
بابا:می دونم حالا متوجه حرفام نمی شی ولی می دونم اینقدر بزرگی که بتونی مواظب همه باشی نذار یک غم خونه ی دلهاشون بشه
با گریه دستم را بر روی دستش که بر روی صورتم بود گذاشتم و با غم نالیدم
-بابا توروخدا
بابا:ازت خواهش می کنم ستاره
دستش را میان دو دستم گرفتم و با گریه دستش را بوسیدم و با خشم گفتم
-بابا توروخدا خواهش نکن اینا وظیفه است وظیفه
بابا لبخند پر غروری زد و با چشمان نیمه باز نگاهم کرد و به آرامی گفت
بابا:تو غرورمی ستاره
لبخندی زدم وبا غرور نگاهی به بابا کردم ..با دیدن لبخند بر روی لبش و چشمان بسته اش و صدای بیب بلندی که از دستگاه خارج می شد فهمیدم که دیگه بابا نیست … دیگه بابایی ندارم ….دیگه پدری ندارم که در آغوش پر قدرتش بگیرتم … دیگه بابایی نیست که دستش رو بر روی سرم بکشه و بگه”آفرین دخترم”… دستش را به آرامی بر روی سنیه اش گذاشتم …همانطور که گریه می کردم .. پیشانی اش را بوسیدم و اروم زمزمه وار گفتم
-مواظبم بابا مواظب همه چیز
بوسه ی دیگری بر روی گونه اش نهادم و گفتم
-با خیال راحت بخواب بابایی که خودم هوای همه رو دارم هم هوای خودمصدای فریاد مهتاب که در اتاق پیچبد از بابا فاصله گرفتم و نگاهی به مهتاب کردم که جیغ می کشید.
..از بابا فاصله گرفتم و با سرعت خودم را به او رساندم و او را در آغوش گرفتم … از همون روز از همون روزی که زندگی یک رنگ دیگه ای را به ما نشان داد ..

با وجود نرگس جون من بزرگ خونه بودم … با پولی ارثی که بابا گذاشته بود دیپلمم را گرفتم و از همان موقعه شروع به کار کردم … نیازمند کار نبودم ولی دوست داشت کار کنم و برای خانواده ام مستقل باشم … با کمک همسایمان که به تازگی مطبی برای خودش زده بود منشی اش شدم … و من شدم ستاره ایی که حالا بود…ستاره ای که اومده بود تا انتقام خواهرش رو از این مردم بگیره…با فشاری که به معده ام وارد شد به سختی چشمانم را باز کردم … با دیدن هوای تاریک باز چشمانم را بستم که صدای آشنایی به گوشم رسید که صدایم می کرد … چشمانم را به آرامی باز کردم که صدایش را نزدیک گوشم شنیدم
مهتاب:ستاره!
با شنیدن صدای آشنای مهتاب در نزدیکی ام ….سیخ نشستم و نگاهم را به اطراف دوختم…. هنوز چشمانم پر از خواب بود … نگاهم را گرداندم که نگاهم به مهتاب با لباس سفیدی پشت درختی افتاد… دستانم شروع به لرزیدن کرد و با بغض زیر لب زمزمه کردم
-مهتاب
مهتاب با آن لباس ابریشمی و سفیدش لبخند مهربانی زد و با غم چشمانش گفت
مهتاب:منتظره!
با دیدن چشمان غمگینش اشک در چشمانم جمع شد و به آرامی از جایم بلند شدم و رو به رویش ایستادم … رو به روی همزادی که حالا شاید با دیدنش ممکن بود دیونه شده باشم … قدمی به مهتاب نزدیک شدم که قدمی به عقب رفت و لبخند تلخی زد و گفت
مهتاب:مواظبش باش ستاره
چشماشو باز و بسته کرد و همانطور که میان درختها می رفت بلند تر گفت
مهتاب:هواشو داشته باش
پشت سرش رفتم … هر چی اون دور تر می شد قدم های من نیز تند تر می شد و پشت سرش می رفتم …قدم های تند تر شد و شروع به دویدن کردم اما هر چی به او نزدیکتر می شدم او دور تر می رفت … آنقدر دویده بودم که معده ام شروع به سوزش کرد و ضعف سرتا سر تنم را در بر گرفت .. با دیدن ویلا که رو به رویم بود … به سختی خودم را به پله های ورودی رساندم … تکیه ام را به ستون پله ها دادم و نفسم را بیرون فرستادم ….. نگاهی به آسمان سیاه کردم
-کی هوا تاریک شده بود متوجه نشده بودم ..
شاید به دلیل خوابی از گذشته ها بود که هیچوقت متوجه گذر زمان نمی شم … شاید دلیلش همین بود که اینقدر آرام شده بودم… اینقدر محکم … همیشه حرفای بابا رو که به یاد می آوردم …محکم می شدم ….می شدم یک شخص دیگه ای .. . راست ایستادم و به طرف پله ها رفتم .. قدمی به بالا رفتم که یک جفت چکمه جلوی چشمام قرار گرفت … همانطور که نفس ..نفس می زدم … سرم را بالا بردم که نگاهم در نگاه عصبی شایا گره خورد … ابروهایم بالا رفت … با تعجب نگاهش کردم که نفسش را عصبی بیرون داد و با صدایی که شبیه فریاد بود گفت
شایا:کجا بودی؟؟؟
سرفه ای از درد سینه ام کردم و با قدمی که برداشت .. قدم بالا آمده را پایین آمدم … باز فریادی زد
شایا:گفتم کجا بودی؟
با نفس های بریده نگاهش کردم و آرام گفتم
-چرا..داد می زنی
قدم هایش را با سرعت پایین آمد و بهونه ی هر حرکتی را از من گرفت … بازوهایم را در دستش گرفت و غرید
شایا:می دونی چند ساعته نیستی … یک نگاه به ساعت انداختی؟
نفس عمیقی کشیدم و با ناله ای که بازوهایم میان دستانش له می شد گفتم
-ساعت ندارم جون تو
شایا با اخمی نگاهم کرد و گفت
شایا:الان وقت شوخیه
به سختی بازوهایم را از دستش خارج کردم و دستم را بالا آوردم و نشانش دادم و گفتم
-ببین ساعت توی دستم نیست
شایا:این دلیل توجیح کننده ای نیست ستاره
مظلوم نگاهش کردم و با نفسهای عمیقی که می کشیدم گفتم
-بخدا خوابم برده بود برای همین نفهمیدم که شب شده
شایا نگاهش را از من گرفت و کلافه دستی در موهایش کشید و گفت
شایا:بار دیگه بی خبر نرو
با همان اخم نگاهم کرد و بلندتر گفت
شایا:فهمیدی؟
سرم را با همان مظلومیت تکان دادم که تیکه ام را به بازویش دادم و با بی حالی گفتم
-به جای داد و فریاد کردن به منه مریض برس
شایا:هرجا گشتم نتونستم پیدات کنم نگران شدم
با لبخند بی جونی نگاهش کردم و با چشمکی گفتم
-نگرانی خوبه
شایا با تأسف سرش را تکان داد و زیر بازویم را گرفت و من را به طرف خودش کشید و گفت
شایا:رفته بودی بدویی درسته؟
سرم را تکان دادم …. پر حرص نفسش را بیرون داد و گفت
شایا:مگه نگفتم برای بدنت ضرر داره
-به این دویدن احتیاج داشتم
در ساختمان را باز کرد و هر دو وارد شدیم که پر سوال پرسید
شایا:اتفاقی افتاده؟
غمگین سرم را بالا گرفتم و با نگاهش کردم … نگاهش به رو به رو بود و توجهی به من نداشت …توجه به منی که حقیقتها داغونم کرده بود…. چطور می تونستم به این مرد که جلوی خودم از عشق به خواهرم گفته بود بگم خواهرم بادار بود و مادرت بچه ای که جونش بهش بسته شده بود رو کشته …

غمگین سرم را بالا گرفتم و با نگاهش کردم … نگاهش به رو به رو بود و توجهی به من نداشت …توجه به منی که حقیقتها داغونم کرده بود…. چطور می تونستم به این مرد که جلوی خودم از عشق به خواهرم گفته بود بگم خواهرم بادار بود و مادرت بچه ای که جونش بهش بسته شده بود رو کشته … با احساس سنگینی نگاهم سرش را به طرفم برگرداند ….نگاهم را از او گرفتم و گفتم
-می خواستم اعصابمو آروم کنم هیچ اتفاق دیگه ای نیوفتاده
پوزخند صدا داری زد و گفت
شایا:دروغگوی خوبی نیستی
بازویم را فشرد و با صدایی که عصبی بود گفت
شایا:سعی کن بخصوص به من دروغ نگی
بازویم را از دستش خارج کردم و او را به عقب هل دادم و با صدایی که سعی می کردم آروم باشه گفتم
-لازم نمی دونم که همه چیز رو به تو بگم
قدمی به طرفم نزدیک شد ..از جايم تكاني نخورىم… رخ به رخم ایستاد و مقداری خم شد تا به چشمانم خیره شود … گفت
شایا:دیدی خودتم گفتی …پس اتفاقی افتاده که اینطور بهم ریختی و رفتی دویدی
به عقب هلش دادم ..حتی یک سانت هم تکان نخورد .. صورتم را برگرداندم و با اخمی گفتم
-آخه می خوای بدونی که چی بشه
چانه ام را گرفت و صورتم را به طرف صورتش برگرداند و گفت
شایا:منو تو اینجا با هم جنگ نداریم … قرار بود همدیگرو کمک کنیم پس بگو
دستم را بر روی سینه اش گذاشتم و خیره به چشمانش شدم… غمگین بودن همانند چشمان مهتاب.. همانند چشمان خودم … دهانم را باز کردم که حرفی بزنم … با صدای سرفه ی مصلحتی ساشا از او فاصله گرفتم و نگاهم را به ساشا دوختم … با لبخند دندون نمایی نگاهمان می کرد… چشمکی به من زد و باز سرفه مصلحتی کرد و به شایا اشاره کرد و گفت
ساشا:هنجره ام پاره شد اما این داداش ما به من نگاه نکرد
نگاهم را به شایا دوختم که نگاهم می کرد …. لبخندی زدم …با مشتی که به بازویش زدم اخمی کرد و گفت
شایا:چیه چی شد
ساشا:به… این تازه می پرسه چی شده
خنده ای کردم و شایا را که چشمانش پر تعجب شده بود را به طرف ساشا که تازه متوجه اش شده بود برگرداندم …دستی در موهایش کشید و گفت
شایا:حواسم نبود جریان چیه
من و ساشا بلند خندیدیم …. ساشا کنارم آمد و شانه ام را گرفت و گفت
ساشا:وقتی کسی مثل مهتاب جان کنارت باشه باید هم حواست نباشه
مهتاب جون را کش دار گفت که احساس کردم کنایه زده … با لبخندی زورکی نگاهش کردم چشمکی زد… شاید پسر مادری بود که از او متنفر بودم … اما گناه او نبود … همیشه مانند دوستی کنارم بود …یک برادری که هیچوقت بدی در حقم نکرده بود… سرم را به طرف شایا برگرداندم که اخمی کرد و رو به ساشا گفت
شایا:خوب کارتو بگو
ساشا ضربه ای به بازوی او زد و گفت
ساشا:اه …خدایی آخر اخم کردنی برادر من یک لبخندی چیزی
فشاری به بازویم وارد کرد و با خنده رو به من گفت
ساشا:تو چطور تحملش می کنی
دستم را بر روی دست ساشا گذاشتم و با لبخندی نگاهم را به اخمهای شایا دوختم … کلافه بود …می تونستم خیلی راحت کلافگی اش را که دست در موهایش می برد را ببینم … با همان لبخند گفتم
اخمهاش برای من شیرینه …جذبه داره
شایا سرش را بلند کرد و نگاهم کرد … چشمکی به او زدم … ساشا خنده ای کرد و گفت
ساشا:زن داداش اینفدر هندونه زیر بغل این نذار که واویلا می شه
با این حرفش من را با خودش کشید و بلند گفت
ساشا:مثلا” اومده بودم بگم شام حاضره خودم هم موندگار شدم چقدر شماها حرف می زنین
خنده ای کردم و مشتی به بازویش زدم و گفتم
-هو به ما نگو ها یک ساعت خودت مارو به حرف گرفتی
ساشا با تعجب نگاهم کرد و یک تای ابرویش را بالا برد و گفت
ساشا:نه بابا شما هم بله دیگه
چشمکی به او زدم و گفتم
-چه جورشم بله
ساشا خنده ی بلندی سرداد و گفت
ساشا:ببینم اینقدر بی شوهری به سرت زده بود که سر سفره ی عقدتم اینطور بـــله رو کش دار دادی
خودمو مظلوم کردم و با غنچه کردن لبم گفتم
-خوب با اجازه بزرگترامون که شما باشی بله
ساشا باز خنده ی بلندی سر داد و محکم به پشت کمرم زد و بلند گفت
ساشا:دمت جیز حالیدم به جون تو
بخاطر ضربه ی محکمی که به کمرم زده بود … معده ام فشرده شد … اما با دردی که داشتم باز لبخندی زدم و همراه با درد گفتم
-دستت بشکنه ساشا مردم
با ناله ای که ناخداآگاه از دهانم خارج شده بود … قدم های محکمش رو که به طرفم برداشت احساس کردم … شایا به طرفم خم شد و دستش را دور کمرم حلقه کرد و نگران
گفتشایا:حالت خوبه تو
لبخند بی جونی زدم و نگاهم را به ساشا دوختم که شوکه ایستاده بود و به زمین خیره شده بود دوختم و به آرامی به شایا گفتم
-ببین چرا این داداشیت شوکه شده
شایا اخمی کرد و با صدای بلندی گفت
شایا:وقت این نیست که ببینم شوکه هست یا نه تو بگو چت شد

با صدای داد شایا … ساشا به خودش امد و نگاهمان کرد … با دیدن من که خم شده بودم نزدیک اومد و گفت
ساشا:چی شده؟
شایا با اخمی سرش را بالا گرفت و با صدای که سعی در پنهان عصبانیتش داشت گفت
شایا:هم هیکل توه اینطور محکم می زنی پشت کمرش
ساشا ابروهایش بالا رفت و گفت
ساشا:من اونقدر محکم نزدم که…
با قدمی که شایا به طرفش برداشت حرفش نیمه تموم موند …. دست به کار شدم و جلوتر اینکه شایا یقه اش رو بگیره … یقه شایا رو گرفتم و گفتم
-شایا اون آروم به کمرم زد
شایا نگاه اخم کرده اش را از ساشا گرفت و به من دوخت که لبخند دلگرمی زدم و گفتم
-قرصامو نخوردم امروزم از حدم بیشتر دویدم برای همین دیگه…
با فشرده شدن بازویم در دستان پر قدرتش .. ناله ای کردم … ساشا قدمی جلو برداشت و گفت
ساشا:چیکار می کنی شایا
شایا سرش را بالا گرفت و با عصبانیت نگاهش را به ساشا دوخت و بازویم را رها کرد و بدون حرف دیگری به من و ساشا بزند من را با خودش کشید و ساشا نیز پشت سرمان کشیده شد .. به عقب برگشتم و نگاهی به ساشا کردم که اخم کرده بود … سرم را با تأسف تکان دادم و هم قدمش شدم و به آرومی که خودش بشنود گفتم
-آروم باش شایا
شایا نیم نگاهی به من انداخت و با همون اخم گفت
شایا:خیلی مثل بچه ها رفتار می کنی
شونه ای بالا انداختم و گفتم
-خوب چیکار کنم وقتی عصبی می شم باید یکجورایی آروم بشم
شایا:من هم برای اینکه عصبانیت رو خالی کنم باید یکجوری خودمو آروم کنم
خنده ی ریزی کردم و گفتم
-خدایی شایا تو کی عصبی نیستی …فکر کن هر پنج دقیقه باید خودت رو آروم کنی
شایا با اخمی نگاهم کرد که شکلی برایش در آوردم و گفتم
-همیشه اخمویی و عصبی ایش
شایا به کناری هلم داد … خنده ای کردم و چشمکی به او زدم … لبخند کمرنگی بر روی لبش نشست … نگاهی به ساشا کردم که با چشمان گرد شده نگاهمان می کرد … از کنارمان گذشت و در اتاق را باز کرد و قبل از خارج شدن طوری که من و شایا بشنویم گفت
ساشا:دیونن بخدا
خنده ای کردم .. شایا با تأسف شانه ام را گرفت و نگاهی به من گفت
شایا:توی یک برخورد تورو شناخته وای به حال دیگران
ابروهایم با حرف شیطونش بالا رفت و نگاهش کردم که بدون حرفی وارد شد و من را نیز با خودش کشید … هر دو وارد اتاق غذا خوری شدیم .

در باز شد و بقیه نیز وارد شدن با دیدن آروین که خمیازه می کشید …دست شایا رو دور شانه ام کنار زدم …. خم شدم و لپ آروین رو محکم بوسیدم و گفتم
-ببند دهنتو مگس می ره توش
آروین خنده ای کرد … سرخوش از خنده اش راست ایستادم … نگاهم در نگاه پر از کینه ی خواهر سیندرلا و مادرش گره خورد … لبخند خونسردی به هر دوی آنها زدم … اخمی کردن و با عشوه ای صورتشان را برگرداند …زرین خاتون … نگاهی به شایا کرد که سر میز نشسته بود …به طرفش رفت … آناهیتا کنارم قرار گرفت …لبخند پهنی زدم و به طرف آناهیتا برگشتم و با چشمکی گفتم
-آنی این تیکه رو داشته باش
آناهیتا با تعجب نگاهم کرد و گفت
آناهیتا:کدوم تیکه رو
خنده ای به حرف گیچ شده اش کردم و به طرفی که زرین خاتون رفته بود رفتم … زرین خاتون با لبخندی صندلی را کنار کشید و خواست بر روی آن بنشیند که قدم هایم را تند کردم و به جای او کنار شایا …. بر روی صندلی که بیرون کشیده بود نشستم و با لبخند پهنی رو به زرین خاتون که ایستاده بود و با تعجب نگاهم می کرد گفتم
-دستتون درد نکنه مادر شوهر عزیز
نگاهی به آناهیتا کردم که با دهانی باز نگاهم می کرد و زبونی برایش در آوردم که خنده ای کرد و همه نگاها را به طرف خودش جلب کرد … با خنده نگاهم را به او دوخته بودم که با دیدن نگاه همه …با عجله خم شد و خنده ی مصلحتی کرد و گونه ی آروین را بوسید و گفتم
آناهیتا:نکن خاله قلقلکم می آد
صورت سرخ شده از خجالتش را بالا آورد و ببخشیدی گفت که خنده ی ریزی کردم… دست شایا بر روی دستم قرار گرفت … با همان خنده نگاهم را به او دوختم …سرش را به طرفم خم کرد و به آرومی گفت
شایا:شر به پا نکن دختر
لبخند پهنی زدم .. و با نادیده گرفتن زرین خاتون خودم را به طرف شایا خم کردم و با شیطنت گفتم
-داشتم حالشو جا می آوردم
شایا:از خجالتش کلا مشخص بود
خنده ای کردم
-خجالتش خودش حال داره جون تو
شایا اخمی کرد …سرم را مظلوم خم کردم و اخمهای در هم رفته اش را با دست باز کردم و به آرومی گفتم
-اخم نکن ارباب جون دلمو….
ساشا:نمی شینین مامان
با صدای ساشا… با حرف نیمه تمامم ..چشمانم را بستم و سرم را به طرف زرین خاتون بر گردوندم و چشمانم را باز کردم …. زرین خاتون با اخمی نگاهم می کرد که شایا حرف ساشا را تکرار کرد و گفت
شایا:مامان زرین چیزی شده
یک تای ابرویم را با لبخندی برای اخم زرین خاتون بالا دادم که با لبخندی زورکی رو به شایا کرد و گفت
زرین خاتون:نه اشتها ندارم
با گفتن این حرف با اخمهای درهم از اتاق خارج شد … لبخند عمیقی زدم که شایا با چشمان ریز شده نگاهم کرد … با همون لبخند حفظ شده شانه ای بالا انداختم و نگاهم را به بقیه دوختم.. .. ساشا با تعجب به در نگاه می کرد … سوسن اخم کرده بود و با نگاهش در حال ارزیابی ام بود … نگاهی به نرگس جون کردم که در فکر بود و نگاهش به ساشا که رو به رویش نشسته بود … با تعجب نگاهی به نرگس جون کردم که اینطور به ساشا خیره شده بود …. کاسه ای پر از سوپ جلویم قرار گرفت … با تعجب سرم را بالا گرفتم و به شایا نگاه کردم … شایا اخم کرده نمک را نیز کنارم گذاشت و گفت
شایا:بخور تا داروهاتو بدم درد معده ات کمتر بشه
نگاهم را از او گرفتم و نگاهم را به غذا های روی میز دوختم و با حسرت گفتم
-شایا من گشنمه
با اخم همیشگیش نگاهم کرد و گفت
شایا:سوپتو بخور
با ناراحتی نگاهم را به سوپ دوختم و دست شایا را گرفتم …مظلوم گفتم
-همه اش داری بهم سوپ می دی من غذا می خوام
شایا چشماشو ریز کرد و به طرفم خم شد و گفت
شایا:می دونی که این مظلومیتت جلوی من فایده نداره
سوپ رو به طرفم هل داد و گفت
شایا:می خواستی اینقدر سرخود کاری نکنی که این بلا سرت بیاد
سوپ رو به طرفش گرفتم و گفتم
-این بلاییه که تو سرم آوردی
دستم رو به طرف غذایی که برای خودش کشیده بود دراز کردم و گفتم
-خودت می خوای غذاهای خوب خوب بخوری به من از این غذا آبکیا میدی
شایا محکم به پشت دستم زد …. اخمی کردم و پشت دستم رو خاروندم که گفت
شایا:دست درازی نکن به غذای دیگرون
نگاهم رو به غذاش دوختم …. مرغ سوخاری و سیب زمینی سرخ شده و مقداری برنج و کشک بادمجون کنارش ریخته بود دوختم و با ناله گفتم
-شایا معده ام درد می کنه از گشنگی
شایا باز سوپ را به طرفم گرفت و گفت
شایا:بخور شاید توی غذام زهر باشه باز راهی بیمارستان می شی
لبو لوچمو آویزون کردم و گفتم
-داری بچه خر می کنی
شایا لبخندی زد و قاشقی در سوپم گذاشت و آرام گفت
شایا:یعنی خر کردن تو به همین آسونیاست
اخمی کردم و پشت چشمی نازک کردم و گفتم
-شایا
لبخندش عمیق تر شد و با اشاره ای به کشک بادمجونش کرد … گفت
شایا:سوپتو بخور که اینو منو تو با هم می خوریم..

نگاهی به بقیه غذاهاش کردم … خنده ی بی صدایی کرد ….. سرم را به طرف سوپم برگرداند و گفت
شایا:اینقدر هیز بازی به غذای من در نیار که بقیه رو نمی تونم بهت بدم چون روغناش زیاده و برای معده ای که تازه شستوشو شده خوب نیست
نگاهی به سوپ کردم و به ارومی گفتم
-انشالله اون کسی رو که منو به این روز انداخته اسهال ده روزه بگیره
با صدای پر از خنده ی شایا سرم را بالا گرفتم و با چشمان گرد شده و ابروی بالا رفته نگاهش کردم که برای اینکه خنده اش را پنهان کند سرفه ای مصلحتی کرد … اخمی کردم و گفتم
-کوفت خودتو مسخره کن
شایا لیوان آبی را برای خودش ریخت و خنده اش را با آب سر کشید … با اخمی سرم را به طرف بقیه برگرداندم که با دیدن قیافه بهت زده ی همه ی آنها و دهان باز سوسن که لقمه را گرفته بود و لپ پر از غذای یوسف که غذا را نجویده بود خنده ای کردم و برای اناهتیا که دستش را به زیر چانه زده بود و با دهانی باز به شایا نگاه می کرد ابرویی بالا انداختم … سنگینی نگاه شخصی را بر روی خودم احساس کردم … با دیدن میلاد و ساشا که نگاهم می کردن لبخندی زدم که ساشا سرش را با لبخندی تکان داد و مشغول خوردن شد … اما میلاد با نگاهی عجیب نگاهم کرد و بدون حرفی با یک ببخشید از سر میز بلند شد و از اتاق خارج شد… شانه ای بالا انداختم و رو به شایا گفتم
-وااا این چش شد
شایا نگاهش را از طرفی گرفت و با اخمی رو به من کرد و گفت
شایا:هیچی …تو چیکار به دیگران داری
با پام از پایین میز به پاش زدم و با اخمی گفتم
-وقتی می گم که تیکه روانی داری باور نمی کنی
صورتم را برگرداندم و پر حرص گفتم
-دیوونه
قاشوق سوپ را پر کردم و با انزجار چشمانم را بستم و قاشق سوپ پر شده را در دهانم فرو بردم و پر صدا آن را قورت دادم و چشمان را باز کردم که نگاه خیره شایا را بر روی خودم احساس کردم … شایا ابرویی بالا انداخت و گفت
شایا:همچین سوپ رو خوردی انگار زهرمار بهت دادم
لبخند دندون نمایی زدم و گفتم
-دارم اینطور می خورم که جایی برای کشک بادمجون داشته باشم
شایا سرش را به زیر انداخت که با لرزیدن شانه اش فهمیدم که در حال خندیدن … باز اخمی کردم و صورتم را برگرداندم که نگاهم به یوسف افتاد که کنار سوسن نشسته بود … اخمم عمیق تر شد …. صدای عصبی شایا را شنیدم که گفت
شایا:سوپتو بخور
شانه ای بالا انداختم و به ارامی گفتم
-به من چه
شایا نفسش را پر صدا بیرون داد و هر دو بدون حرف اضافه ی دیگری مشغول خوردن شدیم … ولی جای تعجبم اینجا بود که چرا فرح بانو سر میز نبود … شانه ای بالا انداختم و سوپم را تا ته خوردم … چند لحظه ای صبر کردم تا مطمئن بشم سالمم یا نه …دو بار بازدمم را بیرون دادم و چشمانم را باز کردم….. نگاه شایا را که با تعجب نگاهم می کرد را بر روی خودم احساس کردم … سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم و گفتم-چیه دارم نگاه می کنم سالمم هنوز یا نه
شایا دستش را به زیر چانه زد و گفت
شایا:چی شد حالا سالمی یا نه
لبخندی زدم و گفتم
-اوهوم سالمم .
با مظلومیت نگاهی به بشقابش کردم …که با دیدن کشک بادمجون دست نخورده اش چشمانم برق زد … رو کردم به شایا و گفتم
-جون تو اگه نباشه … جون همین مامان زرین جون دیگه به این غذاها اعتماد ندارم
شایا ابروهایش را بالا برد و گفت
شایا:که اینطور پس دیگه اینو نمی خوری
بشقابش رو کنار زد که دستمو دراز کردم و با حالت پشیمونی گفتم
-خجالت بکش و یک زره تعارف کردن یاد بگیر
قاشقم را در کشک بادمجون بردم و همونطور که در دهانم فرو می کردم با دهانی پر گفتم
-تازه این آشپزه بیچاره وقتی می بینه که تو کشک بادمجونتو نخوردی دلش می شکنه
شایا سرش را تکان داد و باز مثل قبل دستش را به زیر چانه زد و با حالت تعجبی گفت
شایا:ااا واقعا”
قاشق دیگر در دهان گذاشتم و با چشمان بسته سرم را تکان دادم و گفتم
-اهوم جون مامان زرین خاتونت دارم راست می گم
شایا:به مامان من چیکار داری تو
لبخند دندون نمایی زدم و چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم که با اخمی نگاهم می کرد… . بی خیال و خونسرد قاشقی پر از کشک بادمجون را در دهان گذاشتم و خودم را به طرفش خم کردم و آروم گفتم
-از عشق زیادش رو که به خودم می بینم برای همین کارهای زیادی باهاش دارم

شایا با همون اخم تکیه اش را به صندلی داد و مشکوک گفت
شایا:تو چرا مشکوک می زنی ؟
همانطور که دهانم را پر می کردم با خنده گفتم
-من مشکوک خداییم
با خنده از پشت میز بلند شدم و نگاهی به سوسن که با اخمی نگاهم می کرد … چشمکی زدم و از اتاق لنگان لنگان خارج شدم ….نفسی از خارج شدنم کشیدم … لبخندی از حرص دادن زرین خاتون زدم و آرام به طرف آشپزخونه راه افتادم … از خستگی تکیه ای به در دادم و نگاهم را به عالیه که غذایش را می خورد دوختم … غمگین بود …چطور می تونستن دختری به معصومی و خوشگلی او را به این روز بیندازن … آهی کشیدم و نگاهم را به آشپز دوختم و برای اینکه متوجه حضورم شده باشن ..سرفه ای کردم … نگاه هر دوی آنها به من دوخته شد … لبخندی زدم …جواب لبخندم را با لبخند مهربونی دادن
آشپز:کاری داشتین خانوم
چشمامو باز بسته کردم و با همون لبخند حفظ شده بر روی لبم گفتم
-نه …فقط اومده بودم بابت شام خوشمزه تشکر کنم
چشمان آشپز درخشید و با لبخندی چندبار سرش را تکان داد … نگاهی به عالیه کردم که با لبخند پر از غم نگاهم می کرد … چشمکی به او زدم و اشاره ای بهش کردم و گفتم
-همراهم بیا کارت دارم
عالیه سرش را به زیر انداخت و من من کنان در حالی که با گوشه ی روسریش بازی می کرد گفت
عالیه:من..من..
مشکوک قدمی به طرفش برداشتم و نگاهی به آشپز کردم که با تأسف و ناراحتی نگاهش به عالیه بود … اخمی بر روی پیشانی ام نشست و گفتم
-اتفاقی افتاده
عالیه و آشپز پر از ترس سرشان را بالا گرفتن و نگاهم کردن و با هم گفتن
-نه چه اتفاقی
دست به سینه نگاهی به هر دوی آنها کردم و از بالا به پایین نگاهشان کردم و مشکوک گفتم
-حکیمه کجاست؟
عالیه با ترس نگاهی به آشپز و بعد به من انداخت و بدون حرفی سرش را به زیر انداخت که قدمی به او نزدیک شدم و دستش را گرفتم که جیغش به هوا رفت … با تعجب دستم را پس کشیدم …. اشک صورت زیبای عالیه را خیس کرد … با تعجب نگاهی به دستهایش کردم که زیر روسریش پنهان کرده بود و گفتم
-عالیه چی شده؟
حرفی نزد که آشپز با نگرانی به جای او گفت
آشپز:هیچی نشده خانوم …یعنی..
دستم را بالا بردم و با اخمی به هر دوی آنها نزدیک شدم و دست عالیه را از زیر روسریش بیرون کشیدم که با دیدن کف دست سوخته اش …چشمانم گرد شد و با تعجب به آنها چشم دوختم و گفتم
-چی شده؟
عالیه با گریه سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد .. یک نگاهی که یک دنیا شکایت داشت .. یک دنیا گله … دستم را به طرف صورتش دراز کردم وبا مهربونی گفتم
-چی شده عزیزم چه بلایی سر دستای خوشگلت اومده
صدای هق هق گریه اش بالا رفت …. با ناراحتی سرم را به طرف آشپز برگرداندم …آشپز با گوشه ی روسری اشکش را پاک کرد و به آرامی گفت
آشپز:داشته آشپزی می کرده که دستش سوخته
کف دستش را باز کردم و نگاهم را به آن دوختم … من قول داده بودم که مواظبش باشم … قول دادم که هوای خواهرش رو داشته باشم … با ناراحتی نگاهی به عالیه کردم … می دونستم توی این خونه قانونه که فقط آشپز باید آشپزی کنه … دستانش را بالا آوردم و غمگین نگاهی به آنها کردم و به آرامی گفتم
-این سوختنی برای غذا نیست؟
عالیه نگاهم کرد .. نگاهی که دلم رو سوزاند … نگاهی که دلخوری و نفرت رو خیلی راحت می تونستم از اون ببینم … نگاهم را به آشپز دوختم و گفتم
-بار دیگه به من دروغ نگو
سرم را با تأسف تکان دادم … و قدمی با ناراحتی از آنها به عقب برگشتم… که آشپز شرمنده قدمی جلو آمد و گفت
آشپز:بخدا خانوم مجبورمون کردن یعنی …
پوزخندی زدم … پوزخندی از مجبور شدن آنها …. پوزخندی که توی این خونه همه از سر اجبار باید زندگی می کردن…..پوزخندی از ترسی که در دلهای همه بود… نگاهی به عالیه کردم که هنوز گریه می کرد و غمگین گفتم
-قول دادم مواظبش باشم
لبخند تلخی زدم و سرم را به زیر انداختم و گفتم
-شرمنده داداشت شدم عالیه… شرمنده چشمای نمناک اون برداری که از من خواست مواظبت باشم
هق هق عالیه بالا گرفت …. دستش بین دستانم قرار گرفت و با ناله گفت
عالیه:بی گناه بودم خانوم معلم … به جون احمد بی گناه قصاص شدم
او را در آغوش گرفتم و به خود فشردم که ناله ای کرد … گونه اش را بوسیدم و گفتم
-فقط بهم بگو کی این بلا سرت آورده
حرفی نزد فقط اشک بود که از چشمانش سرازیر می شد و هق هقی که فضای آشپزخانه را در بر گرفته بود … نگاهی به آشپز کردم که سرش را تکان داد و شروع کرد به تعریف کردن

آشپز:نشسته بودیم توی آشپزخونه که حکیمه اومد تو آشپزخونه و از عالیه خواست که اتاق آقا یوسف رو تمییز بکنند …عالیه هم که اتاق یوسف رو تمییز می کرد آقا یوسف از حمام خارج می شن و…
با چشمانی پر از خشم نگاهم را به او دوختم و عالیه را به خود فشردم و با صدای عصبی گفتم
-نکنه این مردیکه کاری کرده؟
عالیه سرش را از روی شانه ام برداشت و نگاهم کرد و شرم زده گفت
عالیه:بخدا خانوم معلم اون به من دست درازی کرد …من خواستم از اتاقشون برم بیرون که کمرمو گرفتن منم مجبور شدم بزنم تو گوشش
با پشت دستش اشکش را پاک کرد و با حالت زاری گفت
عالیه:باشه که دختر فقیریم ولی به اون خدای احد واحد من هیچ چشمی به مردای این خاندان ندارم من بی گناهم
قدمی به طرفش برداشتم و اشکهایش را پاک کردم و با مهربونی گفتم
-می دونم عزیزم من هیچوقت به پاکی تو شک نمی کنم
موهایم را به پشت گوشم بردم و اخمم را به چهره آوردم و گفتم
-کی دستش رو سوزونده
آشپز:حکیمه خانوم
سرم را تکان دادم وچشمانم را بستم و به ارامی باز کردم و گفتم
-می دونم باهاش چکار کنم
هر دو با ترس نگاهم کردن که لبخند آرامش بخشی زدم و گفتم
-غصه نخورین به روش خودم باید کاری کنم
عالیه با لبخند غمگینی نگاهم کرد که دستش را گرفتم و نوازش گونه گونه اش را نوازش کردم و گفتم
-من سر قولم همیشه هستم
عالیه با لبخندی چشمان را باز و بسته کرد که پشتم را به آنها کردم و از آشپزخانه خارج شدم .. اخمی کردم … باید از یک جا این بازی مسخره رو شروع می کردم … وارد سالن شدم که صدای خنده به گوشم رسید و وارد شدم … با دیدن همه که دور همدیگر نشسته بودن .. پوفی کردم … حوصله جمع رو نداشتم … قدم هایم را به طرف پله ها برگرداندم … که نگاهم به شایا که با اخمی دورتر از همه نشسته بود افتاد… اخمهایم در هم رفت .. خشمم بیشتر شد … چطور اون ارباب ابن خونه است اما …هیچ کاری نمی کرد … خودش رو تکون نمی داد ببینه توی این خونه ی کوفتی چه خبره … شایا با احساس سنگینی نگاهم نگاهم کرد که با نفرت نگاهم را از او گرفتم و زیر لب زمزمه کردم
-با مهتاب هم همین کارو کردن
سرم را بالا گرفتم و با اخمی نگاهش کردم … نگاهش به من بود … نگاهی که با تعجب نگاهم می کرد … چطور می تونست به این چیز ها که در خانه اش پیش می افتاد بی خبر باشد …غمگین نگاهمو از او گرفتم و با سرعت با همان پاهای لنگان از پل ها بالا رفتم و خودم را به اتاق رساندم …نگاهی به اطراف اتاق انداختم … بدنم تب دار شده بود … از درون می سوختم … صدای آناهیتا … صدای هق هق گریه عالیه ..بدن تبدارم را ملتهب تر می کرد … با دیدن در حموم با همون لباسها وارد حموم شدم … لباسهایم را یکی یکی از تن خارج کردم و خودم را به آب سرد سپردم… نفسم با آب سرد بالا نمی امد و خود همین را می خواستم .. یک لحظه ایی آرامش … یک لحظه ای سکوت… چشمامو بستم که باز مهتاب رو روی تخت بیمارستان دیدم … با سرعت چشمامو باز کردم و غمگین به دیوار رو به روم خیره شدم … نمی خواستم این اتفاق دوباره تکرار بشه تکراری از مهتاب و ستاره .. نمی خواستم احمد هم دچار دردی که من می کشم بشه …زانوهام خم شد و به زانو درامدم … صدای عالیه در گوشم تکرار شد “بیگناهم … بخدا من بیگناهم” زانوهایم را در آغوش گرفتم … مهتابم همینطور زجه زده بود .. مهتاب همینطور از بیگناهیش حرف زده بود…سرم را بر روی زانویم گذاشتم … دوست داشتم فریاد بکشم داد بزنم .. اما وقتش نبود … باید سکوت می کردم … اما جواب سکوتم نباید جواب سکوت شایا باشه … نباید بذاره این اتفاق ها بیوفته… از شدت سردی آب دندانهایم بهم می خوردن …. ضربه های محکمی به در وارد شد و صدای پر ابهتش که مهتاب را صدا می زد به گوشم رسید
شایا:مهتاب..مهتاب
لبخند تلخی بر روی لبم نشست … زیر لب ناله ای کردم و نالیدم
-تو با من چه کردی مهتاب
سرم را بر روی زانوهایم گذاشتم و چشمانم را بستم … صدای داد و فریادش رو می شنیدم ولی قدرت اینکه … از جایم بلند شوم را نداشتم … اما باید بلند می شدم … نباید ضعیف می شدم .. می تونستم بعد از تموم شدن این بازی با خیال راحت عصبانیتم رو خالی کنم .. می تونستم این بغض لعنتی رو رها کنم …می تونستم به تنهایی به یکی مثل مهتاب یکی مثل عالیه از شر یوسف هایی که وجود داشت خلاص کنم … با دستهای لرزون دستم را دراز کردم و دوش آب رو بستم و با پاهای لرزون از وان خارج شدم که باز فریاد زد
شایا:این در لعنتی رو باز می کنی یا نه؟

پوزخندی زدم … صداش پر بود از نگرانی …اما دلخوریم از نگرانی او بیشتر بود…. دلخور بودم از اونی که هیچ نمی دونه .. .. بدون اینکه حرفی بزنم هوله ای که آویزون شده بود را برداشتم …. بدون انکه تنم را خشک کنم …حوله را به تن کردم و بی توجه به سر و تن نادرستم .. در حموم رو باز کردم .. شایا که پشتش به من بود با اخمی به طرفم برگشت … با دیدن من در اون حالت با چشمان گرد شده نگاهم کرد و سرش را به زیر انداخت… اخمی کردم و دست به سینه نگاهش کردم و گفتم
-هوووم چی شده
صورت اخم کرده اش را می توانستم با سر به زیر انداخته اش تصور کنم
شایا:این چه ریختیه درست کردی برای خودت
نگاهی به خودم از بالا به پایین کردم که فقط با یک حوله جلویش ایستاده بودم و بی خیال شانه ای بالا انداختم و گفتم
-که چی ..ریختم چشه
شایا چشمانش را بست و نفسش را پر صدا بیرون داد و گفت
شایا:ستاره برو تو حموم
اخمی کردم و قدمی به طرفش برداشتم و گفتم
-مشکلت چیه شایا
شایا سرش را به طرف دیگر برگرداند … مشتی به سینه اش زدم و گفتم
-یک بار می گی بیا بیرون یک بار می گی برو تو
یقه اش رو گرفتم و بین مشتم فشردم و بلندتر گفتم
-مشکلت با منه یا با خودت
شایا نگاهش را بالا گرفت … غمگین نگاهش کردم … نگاهش عجیب بود .. خالی بود …تهی .. لبخند تلخی زدم … با دیدن غم چشمانش غمگین نگاهم کردم … دستش را بالا آورد…. دستی به صورتم کشید و با ناراحتی گفت
شایا:چرا اینقدر ناراحتی؟
سرم را با حالت زاری بر روی سینه اش گذاشتم … دنبال آرامش می گشتم … آرامشی که از این افکار آرومم کنه .. آرامشی که دلخوریم را از بین ببرد…. آرامشی که از حرفایی که به گوشم رسیده آروم بشم… یقه اش را در مشتم فشردم و اروم گفتم
-می خوام آروم باشم شایا اما…
با باز شدن در اتاق حرفم را نصفه رها کردم که فریاد شایا از جا پراندم
شایا:گمشو بیرون ساشا
سرم را بلند نکردم تا ساشا را ببینم ..تنها چیزی که شنیدم بسته شدن در بود و صدای شایا که گفت
شایا:رفته بود کلید بیاره تا بتونم در حموم رو باز بکنیم
حرفی نزدم … سکوت کردم .. اینبار دوست داشتم در سکوت کارهایم را انجام دهم …چشمامو بستم و با ارامش به صدای نفسهای سنگینش و به ملودی قلبش گوش سپردم … من ارامشم رو پیدا کرده بود در اغوش او … در اغوشی که احساس گناه همراه با خیانت همراه داشت .. دست های شایا پشتم محکم تر شد و صدای آرامش را نزدیک گوشم شنیدم که گفت
شایا:دختر چرا اینقدر توی خودت خالی می کنی
نوازش گونه دستش را پشت کمرم کشید و نزدیک گوشم گفت
شایا:اگه بیرون نمی اومدی صد در صد حمله ی عصبی بهت وارد می شد
خودم را بیشتر به او چسباندم که زمزمه وار گفت
شایا:چی باعث اینطور عصبی شدنت شده کوچولو؟
در بین ناراحتی با بیان کوچولو لبخندی بر روی لبم نشست … کاش می تونستم بهش بگم … کاش می تونستم لب از لب باز کنم و بگم چه بلایی سر مهتاب اومده … بگم که چه بلایی می خواست سر عالیه بیاد … کاش می تونستم بگم که چطور یک بچه پنج ساله شبها از زور کابوس نمی تونه با آرامش بخوابه … قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد و گفتم
-این دنیا و مردمش باعث این عصبی شدنن
شایا محکمتر من را به خودش فشرد و نزدیک گوشم گفت
شایا:ما دوتا با همیم پس چه عصبانیتی از مردم
چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم … بوسه ای بر روی گونه ام نهاد و آرام گفت
شایا:به من اعتماد کن پشتت رو خالی نمی کنم
-قول می دی ؟
من را در آغوشش بلند کرد … چشمانم را باز کردم و دستانم را دور گردنش حلقه کردم .. لبخندی زد و سرش را به سرم چسپاند و به آرامی گفت
شایا:بهت قول می دم ستاره قول می دم
لبخندی زدم…. با آرامش چشمانم را بستم و خودم را به رویا سپردم به رویایی که آرامم کرده بود … شایا با بودنش آرامم کرده بود … حالا نمی ترسیدم … چون می دونستم هست که هوامو داشته باشه… یکی بود که مواظبه اتفاقی برایم نیوفته… رویا بود یا واقعیت … هر چی که بود دوست داشتم تا ابد همانجا در آغوش پر امنش بمانم و به آرامش برسم … آرامشی با وجود شایا…

با نگرانی به رو به رو خیره شده بودم … و هر یک چند بار از آینه ماشین به پشت سرم نگاه می کردم … همون ماشین مشکوک پشت سرم بود … با پشت دست اشکهای بر روی گونه ام را پاک کردم … نگاهی به صندلی بغل به همان پاکت بزرگ افتاد … هق هقم اوج گرفت … با نور چراغ ماشین به چشمانم از رو به رو …پایم را محکم بر روی ترمز ماشین فشردم … اما بی فایده بود .. سرعت بیشتر می شد … بار دیگر امتحان کردم و زیر لب گفتم
-لعنتیا
با برخورد ماشین پشت سرم به ماشینم … کنترول ماشین از دستم رها شد و به دلیل بارون و ماشینی که از رو به رو می آمد .. چند دور دور خودم چرخیدم و از درد فریادی کشیدم ….با قرار گرفتن دستی بر روی دستم و صدایی که در گوشم پیچید… از کابوسم خارج شدم
شایا:ستاره
با شنیدن صدایش چشمانم را باز کردم و نفس زنان نگاهش کردم… چشمانش نگران به چشمانم دوخته شده بود … روی تخت نشستم …خم شد و لیوان آبی را از روی میز برداشت و به طرفم گرفت … ..قدردان نگاهش کردم و لیوان را از او گرفتم که گفت
شایا:خواب بد می دیدی
لیوان را به لبم نزدیک کردم و سرم را به مثبت تکان دادم …. دستش را جلو آورد و موهایم را به پشت گوشم برد و باز گفت
شایا:نمی گی چه خوابی می دیدی
لیوان را از دهانم فاصله دادم و سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم… نگاهش نگران بود ..اما پر غرور … سرم را به زیر انداختم و گفتم
-نه چیز خاصی نیست
چانه ام را گرفت و صورتم را به طرف خودش برگرداند و گفت
شایا:خیلی از شبها می بینم با همین کابوسها بلند می شی و در آخرش جیغ می کشی
نگاهش را در صورتم گرداند و در آخر خیره به چشمانم شد و ادامه داد
شایا:چیزی اذیتت می کنه
غمگین نگاهش کردم … خیلی چیزها اذیتم می کرد … خیلی خواب ها دگرگونم می کرد .. کدام یک را باید برای شایا بگم کدوم یکی باید مهتر باشه … آهی کشیدم و دستش را بر روی چانه ام پس زدم و از جایم بلند شدم … که نگاهم به لباسهایی که در تنم بود افتاد … دستی به لباسم کشیدم که نگاهم به حوله که گوشه ی تخت افتاده بود افتاد …. دستی به موهام کشیدم و با یاد آوری آخرین باری که با حوله توی بغل شایا به خواب رفتم چشمانم گرد شد و با سرعت به طرف شایا برگشتم که نگاهم می کرد و گفتم
-لباس هام….
شایا خونسرد نگاهش را از من گرفت و روی تخت دراز کشید و گفت
شایا:عوضش کردم
-چی
اخمی کرد و گفت
شایا:داد نزن گفتم عوضش کردم
قدمی به طرفش برداشتم و با جیغی گفتم
-شما بیجا کردی
با همان اخم بر روی تخت نشست و با صدایی که سعی در آروم کردن اون داشت گفت
شایا:اولا صداتو بیار پایین
پتو را از روی پاهایش کنار زد و ادامه داد
شایا:دوما اگه با اون حوله می خوابیدی سرما می خوردی من هم حوصله پرستاری رو نداشتم
حرصی جیغی کشیدم و حوله ای که کنار تخت افتاده بود را بلند کردم و محکم به صورتش زدم که با تعجب حوله را کنار زد و نگاهم کرد.. که حرصی بار دیگر جیغی کشیدم و بلند گفتم
-شما خیلی غلتا کردی
به طرف بالشت روی تخت رفتم که مچ دستم را گرفت و با تعجب بیشتری گفت
شایا:چرا دیوونه بازی در می آری
با تقلا سعی در در آوردن مچ دستم از دستش داشتم و گفتم
-کی به تو گفت لباس تنم کنی هان
مچ دستم را محکمتر گرفت و با خونسردی گفت
شایا:فک نکنم باید از کسی اجازه می گرفتم که لباس تنت کنم
به دست آزادم مشتی به دستش که مچم را گرفته بود زدم و پر حرص گفتم
-تو حق نداشتی این کارو بکنی
اخمی کرد و من را به طرف خودش کشید که هر دو بر روی تخت افتادیم … شایا بدون توجه به من که تقلا می کردم …محکم من را به خودش فشرد و گفت
شایا:اونوقت چرا حق نداشتم؟
از فشار زیادیش آخی گفتم و مشتی به سینه اش زدم و غریدم
-تو خودت باید بهتر بدونید
در آغوشش در حال تقلا بودم که با یک حرکت جاهایمان عوض شد …من زیر شایا قرار گرفتم و او همانند سنگری رو به رویم قرار گرفت…. با تعجب نگاهم را به شایا دوختم … مردمک چشمش می لرزید … رگ گردنش بیرون زده بود و نگاهش را در تک تک اجزای صورتم می گرداند … دستی به سینه اش زد و فشاری به آن وارد کردم که تکانی نخورد …
-شایا
نگاهش بر روی چشمانم ثابت ماند … نگاهش می درخشید … و تنم را می لرزاند …نگاهش رنگ خواهش گرفته بود… رنگ نیاز … نگاهش چیزی را می طلبید که از توان من خارج بود … از توان منی که مهتاب نبودم … غمگین باز فشاری به سینه اش وارد کرد و به ارامی گفتم
-بلند شو…
تکانی نخورد … حرفی نزد… تنها نفسهای گرمش بود که به صورتم می خورد … و حالم را دگرگون می کرد ..

 

همچنین ببینید

رمان به خاطرخواهرم پارت ۸

    پوزخندی زدم و استارت ماشین را زدم… ماشین روشن نشد…بار دیگر امتحان کردم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan