رمان استاد خاص من پارت ۲۹

بعد از خوش و بش تو خونه،همراه عماد اومدم تو پاركينگ و داشتم دور ماشين چرخ ميزدم كه دست به سينه تكيه داد به ماشين و گفت:

_صفره خيالت راحت!
خنديدم و رفتم روبه روش وايسادم:
_خب از اول بگو كه من انقد بررسيش نكنم!
نفسش و فوت كرد تو صورتم:

_ پررو!
رفتم سمت در ماشين و گفتم:
_بشين بريم يه دوري بزنيم،ناهارم ميخوام بهت شيريني ماشين و بدم!

زل زد بهم:
_ماشين و من برات خريدم اونوقت ميخواي شيرينيش و به من بدي؟
زير لب ‘اوهوم’ي گفتم و ادامه دادم:

_ميخوام شيريني اين ماشين،يه ناهار خفن تو يه رستوران خفن و البته مهمون تو باشه!
و آروم خنديدم كه سوار ماشين شد،
نشستم تو ماشين و همينطور كه روشنش ميكردم گفتم:

_ناراحت شدي؟
سري به نشونه رد حرفم تكون داد:
_من وقتي بعد از شناختنت اومدم خواستگاريت يعني كنار اومدم با همه چي!
و لبخند حرص دراري زد كه با چشماي ريز شده خيره بهش ،بدون هيچ حرفي دنده عقب گرفتم كه با داد و بيداد كوبيد رو داشبورد:
_چيكار ميكني يلدا؟عقب و نگاه كن!
و اما من كه ميخواستم به غلط كردن بندازمش به كارم ادامه دادم كه چرخيد به عقب نگاهي كرد و ادامه داد:

_من غلط كردم!وايسا وايسا!
و وايسادم البته نه بخاطر عماد بخاطر ترس از اينكه يه وقت ماشين نازنينم بخوره جايي!

شونه اي بالا انداختم:
_اتفاقي افتاده؟انقدر پريشوني؟
نفس نفس ميزد:
_اتفاقي نيفتاده؟داشتي ماشين و از كارخونه در نيومده روانه تعميرگاه ميكردي!

ريلكس و آسوده جواب دادم:
_گفتم شايد دوست داشته باشي به جاي پول دادن به رستوران يه پولي تقديم تعميرگاه كني،همين!

با كلافگي چشماش و باز و بسته كرد:
_ديگه همچين فكري نكن با خودت!
و سرش و تكيه داد به صندلي كه لپش و كشيدم:
_حالا بريم؟
چشماش و بست و جواب داد:

_آره فقط آروم!
خم شدم روش و تو گوشش گفتم:
_آروم دوست داري؟
كه مثل برق گرفته ها سيخ نشست سرجاش :

_بسم الله…جني مني شدي امروز يلدا؟
پوفي كشيدم:
_فكر كنم دوباره حوس دنده عقب رفتن كردي؟
چشماش گرد شد و سريع جواب داد:

_نه،جن منم!
خنديدم:
_حالا ديگه اگه ميخواي تا مقصد سالم بموني تو سكوت به مناظر بيرون چشم بدوز!
كمربند ايمنيش و بست و در حالي كه آب دهنش و پر سر و صدا قورت ميداد گفت:
_خدايا خودم و ميسپارم به تو…

جلوي خونه عماد اينا از ماشين پياده شديم.
در و باز كرد و كنار در ايستاد:
_بفرماييد!

از ذوق ماشيني كه تو پاركينگ انتظارم و ميكشيد پريدم تو حياط و همينطور كه راه ميرفتم گفتم:

_كجاست اين ماشين من؟
صداي خنده هاش به گوشم رسيد و بعد هم در رو بست و پشت سرم راه افتاد:

_قبل از ماشين نميخواي احيانا خانواده شوهر و ببيني؟
چرخيدم سمتش كه ادامه داد:

_مادر شوهري،پدر شوهري،خواهر شوهري!
سرم و كج كردم:
_فقط سريع!
با نزديك شدن به در ورود به داخل خونه با خنده صدا ميزد:
_اهالي خونه،عماد با عروس برگشته!
و همزمان با رسيدن به در،مامانش در رو باز كرد و با لبخند دلنشيني گفت:

_خوش اومدين!
و قبل از عماد من و تو آغوشش كشيد:
_شما بيشتر!
وارد خونه كه شديم عماد غر زد:
_مامان يه كاري نكنيد حسوديم بشه،بذاريد يه روز از عقد بگذره بعد دوس داشته باشين اين عتيقه رو!

مامان همينطور كه ميخنديد طره موهاش و پشت گوشش فرستاد و همينطور كه مينشست رو مبل و به ماهم اشاره ميكرد كه بشينيم جواب داد:

_آقا عماد بذار عرق زحمتايي كه كشيدي واسه به دست آوردن يلدا خشك بشه بعد اينطوري حرف بزن!
نفس عميقي كشيدم و قبل از اينكه عماد بخواد حرفي بزنه گفتم:

_حافظش ياري نميكنه كه!
و همراه مامان خنديديم و عماد كه ميخواست بحث و عوض كنه مثلا نگاهش و تو خونه چرخوند:

_بابا و ارغوان نيستن؟
مامان با يه كم مكث جواب داد:
_بابات رفته كرج،ارغوانم خوابه هنوز
و بعد روبه خدمتكار خونه كه تو آشپزخونه بود ادامه داد:

_مرضيه خانم بي زحمت از پسرم و عروسم پذيرايي كن
صداي خدمتكار از تو آشپزخونه به گوشمون رسيد:
_چشم خانم،الان ميام…

بعد از خوش و بش تو خونه،همراه عماد اومدم تو پاركينگ و داشتم دور ماشين چرخ ميزدم كه دست به سينه تكيه داد به ماشين و گفت:

_صفره خيالت راحت!
خنديدم و رفتم روبه روش وايسادم:
_خب از اول بگو كه من انقد بررسيش نكنم!
نفسش و فوت كرد تو صورتم:

_ پررو!
رفتم سمت در ماشين و گفتم:
_بشين بريم يه دوري بزنيم،ناهارم ميخوام بهت شيريني ماشين و بدم!

زل زد بهم:
_ماشين و من برات خريدم اونوقت ميخواي شيرينيش و به من بدي؟
زير لب ‘اوهوم’ي گفتم و ادامه دادم:

_ميخوام شيريني اين ماشين،يه ناهار خفن تو يه رستوران خفن و البته مهمون تو باشه!
و آروم خنديدم كه سوار ماشين شد،
نشستم تو ماشين و همينطور كه روشنش ميكردم گفتم:

_ناراحت شدي؟
سري به نشونه رد حرفم تكون داد:
_من وقتي بعد از شناختنت اومدم خواستگاريت يعني كنار اومدم با همه چي!
و لبخند حرص دراري زد كه با چشماي ريز شده خيره بهش ،بدون هيچ حرفي دنده عقب گرفتم كه با داد و بيداد كوبيد رو داشبورد:
_چيكار ميكني يلدا؟عقب و نگاه كن!
و اما من كه ميخواستم به غلط كردن بندازمش به كارم ادامه دادم كه چرخيد به عقب نگاهي كرد و ادامه داد:

_من غلط كردم!وايسا وايسا!
و وايسادم البته نه بخاطر عماد بخاطر ترس از اينكه يه وقت ماشين نازنينم بخوره جايي!

شونه اي بالا انداختم:
_اتفاقي افتاده؟انقدر پريشوني؟
نفس نفس ميزد:
_اتفاقي نيفتاده؟داشتي ماشين و از كارخونه در نيومده روانه تعميرگاه ميكردي!

ريلكس و آسوده جواب دادم:
_گفتم شايد دوست داشته باشي به جاي پول دادن به رستوران يه پولي تقديم تعميرگاه كني،همين!

با كلافگي چشماش و باز و بسته كرد:
_ديگه همچين فكري نكن با خودت!
و سرش و تكيه داد به صندلي كه لپش و كشيدم:
_حالا بريم؟
چشماش و بست و جواب داد:

_آره فقط آروم!
خم شدم روش و تو گوشش گفتم:
_آروم دوست داري؟
كه مثل برق گرفته ها سيخ نشست سرجاش :

_بسم الله…جني مني شدي امروز يلدا؟
پوفي كشيدم:
_فكر كنم دوباره حوس دنده عقب رفتن كردي؟
چشماش گرد شد و سريع جواب داد:

_نه،جن منم!
خنديدم:
_حالا ديگه اگه ميخواي تا مقصد سالم بموني تو سكوت به مناظر بيرون چشم بدوز!
كمربند ايمنيش و بست و در حالي كه آب دهنش و پر سر و صدا قورت ميداد گفت:
_خدايا خودم و ميسپارم به تو…

 

ناهار و كه خورديم يه سر رفتيم تا خونه و بعد از جمع كردن وسايلا تصميم گرفتيم همين امروز راهي بابل بشيم.

فردا عماد تدريس داشت و پس فردا من كلاس داشتم و ديگه وقت رفتن بود و قرار از اين بود كه براي مدتي تو خونه يكي از آشناهاي آقا بهزاد كه خودش ايران زندگي نميكرد مستقر شيم.

حوالي غروب بود كه رسيديم.
ماشين و تو پاركينگ خونه ويلايي كه فاصله چنداني هم با خونه دايي نداشت پارك كرد و پياده شديم.

هوا بدجوري سرد بود كه به محض پياده شدن دستام و تو جيباي كاپشنم پناه دادم و بدون اينكه منتظر عماد بمونم مسير پاركينگ و حياط و واسه رسيدن به در ورودي خونه دوييدم كه صداي خنده عماد و پشت سرم شنيدم:

_آره ديگه شديم حمال خانم!چمدونشم ما بايد بياريم!
جلو در وايسادم و با دست بهش اشاره كردم زود تر خودش و برسونه چون كليد دستش بود و ادامه دادم:

_اشتباه نكن مردي كه واسه خانمش كار انجام ميده آقاست!
رسيد جلو در و همينطور كه در و باز ميكرد جواب داد:

_ديدي كليد دستمه داري زبون ميريزي؟
به محض باز شدن در پريدم تو خونه:
_چي كليد دستِ كيه؟

در و بست و تكيه به ديوار نفس عميقي كشيد:
_خانم دوباره همه چي يادشون رفت!
با خنده به اطراف نگاه كردم،
شومينه خاموش بود و خونه اونقدري گرم نبود كه بخوام خودم و ولو كنم رو يكي از اين مبلاي شكلاتي رنگ و چرتي بزنم!

با لب و لوچه آويزون شده رو كرد به عماد:
_شومينه رو روشن كن!

فقط نگاهم كرد كه سرم ى كج كردم:
_لطفا!
همچنان زل زده بود بهم،
ادامه دادم:

_مرد زندگي؟!
و باز هم سكوت!
انگار خيلي داشت بهش خوش ميگذشت كه با يه لبخند مليح همينطور در سكوت به تماشاي من ايستاده بود كه كلافه شدم و صدام و انداختم تو سرم:

_الان كر شدي؟خداروشكر همين يه مورد و كم داشتيم…
يه تخته گاز داشتم غر ميزدم و هر دم ولوم صدام بالاتر ميرفت كه خنديد و دستاش و به نشونه تسليم آورد بالا:

_من تسليم!گفتي شومينه رو روشن كنم؟
پوفي كشيدم و چشمام و تو كاسه چرخوندم:
_زود تند سريع!

با همون حالت تسليم شده راه افتاد سمت شومينه و البته زير لب غر ميزد:
_نميدونم زن گرفتم يا شوهر كردم!

خنديدم:
_الله اعلم!

شومینه رو که روشن کرد لباسام و عوض کردم و چرخی تو خونه نسبتا جمع و جوری که دوبلکس نبود و سه تا اتاق خواب و آشپزخونش،همه تو یه طبقه بودن زدم و بعد برگشتم کنار عماد و رو نزدیک ترین مبل به شومینه نشستم.

هوای خونه دقیقا همونی بود که میخواستم،
گرم و خواب آور!
خودم و رو مبل به طور کامل ولو کردم و چشمام و بستم که تو همین لحظه صدای عماد و شنیدم:

_داری میخوابی؟
بدون باز کردن چشمام جواب دادم:
_خستم حتی شامم نمیخوام

منتظر جوابش بودم که یهو سنگینیش و رو پاهام حس کردم و مثل جن زده ها نشستم:
_پاشو پام شکست!

بی عار و بیخیال نشسته بود رو پاهام،
به قدری هم سنگین بود که نمیتونستم پاهام و تکون بدم تا بلند بشه و کتک کاری های با دستم هم بی تاثیر بود:

_عماد!
بالاخره آقا زبون باز کرد:
_د نکن!خب خستم!
با کلافگی نفسم و فوت کردم تو صورتش:

_این همه جا،برو یه جا دیگه خستگیت و در کن!
نوچی گفت و ادامه داد:
_اینجا گرمه،نرمه!

خسته تر از اونی بودم که بخوام بیشتر از این باهاش کل کل کنم،
خمیازه کشون جواب دادم:

_خب پاشو من برم اونور
شونه ای بالا انداخت و بدون اینکه بلند شه گفت:
_خب وقتی تو بری که دیگه اونقدری نرم و گرم نیست!

چپ چپ نگاهش کردم:
_منظورت چیه؟
تو کسری از ثانیه رنگ نگاهش عوض شد و در حالی که تغییر جهت میداد دوتا دستش و گذاشت دو طرف سرم و مثل دوتا خط موازی شدیم!

با خیره شدنش به لبهام رفته رفته چشم هاش خمار و خمار تر شد و یهو سرش و آورد پایین و بوسه ای به لبهام زد که یه دستم و رو سینش گذاشتم و گفتم:

_عماد،خوابم میاد!
بوسه دوم و به نحو استادانه و طوری که احساسم و قلقلک بده به لاله گوشم زد:
_ دو سه ساعت دیر تر بخواب…

 

مثل ژله،کف خونه و رو قسمتی که فرش بود وا رفته بودم و این وسط عماد همش پتو رو میکشید سمت خودش که تموم زورم و ریختم تو دستام و پتو رو محکم کشیدم:

_سردمه میفهمی؟
بازم هرجور شده میخواست خودش و زیر پتو جا بده:
_خب منم سردمه!

غر زدم:
_من بخاطر تو خوابم و به تاخیر انداختم توهم سرما رو تحمل کن!
خندید:
_نه که بهت بد گذشت و اصلا دوست نداشتی!

اداش و در آوردم:
_به هر حال من میتونستم بین اون و خواب،خواب رو انتخاب کنم اما بخاطر تو انتخابش نکردم!
نشست کنارم:

_اینطوری نمیشه،پاشو!
پتو رو کشیدم رو سرم و جواب دادم:
_پاشم که پتو رو تصاحب کنی؟!

پتو رو از روم کنار زد:
_پاشو لباس بپوش!
شونه هام و تکون دادم:
_این چیه پس؟

با دست اشاره ای به لباس خواب حریر سفید رنگم کرد:
_این واقعا مناسبه؟

نشستم کنارش:
_باز کارت راه افتاد من و لباسام شدیم نامناسب؟
با این حرفم قهقهه زد:

_عزیزم یادت رفته هم تورو خودم انتخاب کردم
دستش و رو بند لباسم کشید و ادامه داد:
_هم این لباسو!

ابرویی بالا انداختم:
_پس لباس میپوشم!
و پاشدم سر پا و راه افتادم سمت اتاق که صداش و پشت سرم شنیدم:

_یلدا حالا که دارم خوب نگاهت میکنم میبینم بااین لباسه خیلی محشری و میتونی عوضش نکنی!
رسیدم دم در اتاق،
نیمرخ صورتم و چرخوندم سمتش:

_من گونیم به تن کنم محشرم!
و رفتم تو اتاق،
همچنان صداش و میشنیدم:
_با این لباسه محشر تری خب!

چمدونش و باز کردم و یکی از تیشرت هاش و برداشتم و از رو لباس خواب پوشیدم و قبل از اینکه برم بیرون خودم و تو آینه نگاه کردم،
تیشرت هلالی طوسی رنگ عماد بدجوری زیر و روم کرده بود که با یه لبخند از تماشای خودم تو آینه دل کندم و از اتاق زدم بیرون و شروع کردم به آروم آروم و البته لوند راه رفتن به سمت عماد:

_الان چطوره؟
سرتا پام و نگاه کرد و با شیطنت جواب داد:
_البته که تیشرتم خیلی قشنگه!

یه تای ابروم و بالا انداختم:
_فقط تیشرتت؟
نگاهش و به پاهام که لخت بودن دوخت و این بار با خنده گفت:

_نظر قطعیم و وقتی میگم که اون شلوارمم بپوشی!
و دوباره دراز کشید که لگدی بهش زدم:
_بی مزه!

با یه کمی مکث جواب داد:
_والا خب تیشرت پوشیدی بدون شلوار،این منطقیه؟!

پوفی کشیدم:
_یه بار خواستم تست کنم ببینم راست میگن که لباسای پسرونه بیشتر از خود پسرا به دخترا میاد،اونم که اینطوری شد!

آروم خندید:
_بشنو و باور نکن!
با لحن لوسی جواب دادم:
_کوفت!
صدام زد:

_خب حالا قیافت و اونطور نکن،بیا بغلم بخوابیم
رفتم سمتش و رو به پهلو کنارش دراز کشیدم.
چشمام و بستم و شب بخیر آرومی گفتم که دستش و انداخت رو کمرم و پیشونیم و بوسید:

_راست گفتن یلدا،تیشرت من از لباس خواب هم بیشتر بهت میاد!
چشمام و باز نکردم اما لبخندی زدم که ادامه داد:
_شب بخیر!

من صبحم رو با شنيدن صداي زنگ موبايلم شروع كردم اما وقتي چشم باز كردم،
كنارم خبري از عماد نبود!

به زور چشمام و باز نگهداشتم و گوشي رو از زير بالشتم برداشتم و با ديدن شماره شيما جواب دادم:
_سلام خروس بي محل!

صداي پر انرژيش تو گوشي پخش شد:
_سلام،پس بازم بد موقع زنگ زدم؟!
زير لب اوهومي گفتم و ادامه دادم:
_مطابق هميشه!حالا جونم كاري داشتي؟

بلافاصله جواب داد:
_ مياي دانشگاه؟
خميازه اي كشيدم و نشستم تو جام:
_آره فردا ميام كه با رياحي ام كلاس داريم!

خنديد:
_پس،فردا ميبينمت!
و همزمان با خداحافظيم با شيما،در خونه باز شد و عماد وارد شد!

متعجب نگاهش كردم:
_كجا بودي؟
به نون تو دستش اشاره كرد:
_رفتم اين پيتزاهارو واسه صبحونه خريدم!

و آروم خنديد و راه افتاد سمت آشپزخونه كه بلند شدم و همينطور كه ميرفتم سمت دستشويي تا آبي به دست و صورتم بزنم گفتم:

_ديشب بعد از اينكه من خوابم برد رفتي تو ظرف شكر خوابيدي؟
صداش از تو آشپزخونه ميومد:
_نه عسل!
بعد از تموم شدن كارم از دستشويي زدم بيرون و رفتم تو آشپزخونه،
با ذوق و سليقه داشت ميز صبحونه رو ميچيد كه نشستم رو صندليِ ميز غذاخوري ٤نفره تو آشپزخونه و گفتم:

_خب عسل خانم واسه صبحونه چي آماده كردن؟
داشت نيمرو درست ميكرد كه سرش و چرخوند سمتم:
_روز اولي ميخوام بهت خوش بگذره وگرنه از فردا معلوم ميشه عسل خانم كيه!

آرنجم و به ميز تكيه دادم و دستم تكيه گاه صورتم شد:
_به هرحال من تو خانم بودن شما شكي ندارم!
زير تابه نيمرو هارو خاموش كرد و همزمان با اينكه ميومد سر ميز نفس عميقي كشيد:

_وايسا من نيمروم و بخورم ظرفش خالي شه بعد برو واسه خودت نيمرو درست كن!
و روبه روم نشست!

آب دهنم و با سر و صدا قورت دادم كه شروع كرد به خوردن نيمروش!
قيافم و مظلوم كردم و گفتم:
_منم گشنمه!

همزمان با لقمه گرفتنش جواب داد:
_گفتم كه صبر كن تا ظرفش خالي شه!
روده بزرگه داشت روده كوچيكه رو ميخورد كه سريع جواب دادم:

_ديشبم شام نخوردم!
و مظلوم تر از قبل زل زدم بهش كه نگاه گذرايي بهم انداخت و بعد دستش و دراز كرد سمتم:
_ببوس و معذرت خواهي كن!

با شنيدن اين حرفش تا چند ثانيه مثل بز خيره به دستش موندم و يهو دهنم و باز كردم و گاز محكمي از دستش گرفتم كه داد و هوارش رفت بالا:

_ولم كن يلدا،باز اون روي سگيت بالا اومد؟
و به سختي دستش و كشيد عقب كه دهنم و مثل خون آشاما پاك كردم و گفتم:
_حالا ميذاري صبحونم و بخورم يا نه؟

نگاهش و بين من و دستش كه دندونام بدجوري روش جا خوش كرده بودن چرخوند و بعد تابه نيمرو رو سر داد سمتم:
_بيا همش واسه تو!

لبخند خبيثانه اي زدم و شروع كردم به صبحونه خوردن كه صداش و شنيدم،
تو خودش غر ميزد:
_وايميسم تو كه كوفت كردي واسه خودم درست ميكنم!

دماغم و كشيدم بالا و زير چشمي نگاهش كردم:
_چيزي گفتي عزيزم؟
هراسان از رو صندلي بلند شد:
_آره ميگم برات چاي هم بريزم بعد نيمرو بخوري!

چشمكي زدم:
_كمرنگ باشه ها…

🌸
🌼🌼
🌸🌸🌸
🌼🌼🌼🌼
🌸🌸🌸🌸🌸
🌼🌼🌼🌼🌼🌼

4.9/5 - (113 امتیاز)

Check Also

رمان استاد خاص من پارت ۴۷

  4.2/5 - (13 امتیاز)

۱۲ comments

  1. پارت ۳۰ کی میاد؟؟؟؟!!!!

  2. اینم شد حرارت تنت
    دیگه باید التماس کنیم پارت بزارن

  3. چرا پارت ۳۰ و نمیزارین؟

  4. پس چرا دیگه پارت دیگه ای نمیزارید؟؟

  5. ۱۰۰ سال بعد هنوز پارت ۳۰ نیومده؟؟؟

  6. دو شبه پارت نذاشتین ک

  7. چرا پارت جدید نمیذارید

  8. ببخشید پارت بعدی کی گذاشته میشه؟؟

  9. چرا پارت بعدی رو نمیذارید؟

  10. پارت ۳۰ چی شد؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.