دوشنبه , فروردین ۱۸ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان غرقاب / رمان غرقاب پارت ۲۶

رمان غرقاب پارت ۲۶

 

خانه ی بانو رساندم، کیفم را روی جاکفشی گذاشتم و بدون باز کردن دکمه های پالتو، به طرف سالن قدم برداشتم.

ـ بانو؟

صدای افتادن ظرفی، باعث شد به قدم هایم سرعت ببخشم. وقتی رسیدم که او سعی داشت ناشیانه ظرف پفک افتاده روی زمین را بردارد و محتویات ریخته شده اش را جمع کند. پرستارش کجا بود که بانو به خودش از این امتیازات می داد؟ با اخم کمرنگی ایستادم و او با دیدنم سربلند کرد. مثل همیشه و هربار سعی کرد دست پیش را بگیرد.

ـ زهرمار با اون بانو گفتنت، زهرم ریخت.

ـ زهرتون نریخت، ظرف پفکتون ریخت.

بدون این که به روی خودش بیاورد صاف نشست و سینه صاف کرد.

ـ برای این پرستاره بود.

ـ خودش کجاست؟

ـ حموم؟

ـ وسط پفک خوردن رفت حموم؟

اخمی کرد و با یک چشم غره ی غلیظ توپید.

ـ اصول دین می پرسی؟

ـ فشار خون دارین، قندتون بالاست، کلسترولتون هم که در مرز خطره، چربی رو هم که نگم…با این همه نمی فهمم لج کردنتون با ما برای چیه؟ اون پفک برای آدم سالمم ضرر داره.

ـ خبه خبه، دکترا فقط شلوغش می کنن.

چشم بستم تا آرام بمانم، کمی جلوتر رفتم و با خم شدن، باقی مانده ی پفک را هم از روی زمین جمع کردم. ظرفش را برداشتم و بی حرف به آشپزخانه قدم گذاشتم. تمام محتویاتش را داخل سطل زباله خالی کردم و از همان جا بلند داد زدم.

ـ کی این آشغالا رو براتون می خره؟

ـمگه مرض دارم لو بدمش؟

خنده ام گرفته بود، پیشانی داغ کرده ام را با دست فشردم. یخچال را باز کردم و بعد برداشتن بطری آب، داخل لیوان سرازیرش کردم. یک نفس سر کشیدمش و بعد دوباره به سالن برگشتم. اخم کرده بود و داشت فیلم سینمایی شعله را برای بار هزارمش می دید. کمی به نیم رخ اخم آلود و ناراحتش زل زدم و بعد طاقت نیاورده و گونه ی نرمش را چندین بار بوسیدم. با تشر من را از خودش جدا کرد.

ـ باز تفات و چسبوندی به من؟

ـ می خواستی انقدر شیرین اخم نکنی!

با تعجب و ابرویی بالا رفته نگاهم کرد، صورتم را با نگاهش وارسی کرد و لب زد.

ـ خوشم اومد ازش!

ـ از کی؟

کنترل را برداشت، صدای فیلم را کم کرد و با لبخندی نمکین جواب داد.

ـ همین پسره که باهاش آشنا شدی، ظاهرا روی اخلاقت یکم تأثیر گذاشته شکر خدا از اون اخلاق محمدی پسندت درجه ای کم شده.
خندیدم، محو و کمرنگ. نگاهم را به صفحه ی تلویزیون دوختم، رقص معروف سریالش را روزهای نوجوانی زیاد می دیدم و سعی در درآوردن ادایش داشتم. یاد آن روزها لبخندم را کامل خشکاند.

ـ حالم باهاش خوبه!

ـ حال اون چی؟

با تعجب سرم را چرخاندم، نگاهش کردم و سوال چشمانم را خواند. با جدیتی کم تر دیده شده زمزمه کرد.

ـ چیزی از زنونگی یادت مونده؟ جز تیپ زدن و شیک و پیک گشتن، بلد هستی یکم زن باشی؟

ـ بانو….

پرید میان حرفم، کاری که آدم ها این روزها زیاد انجامش می دادند و من…میان کلماتشان گم می شدم.

ـ خودت و یادت رفته غوغا؟ اگه جوابت آره است من که یادم نرفته. تو این بودی؟ انقدر خشک و بی انعطاف؟ یادته روزای قبل اون فاجعه و شیطنت ها و سرزندگی هات و؟

یادم بود و نبود. ذهنم یادش بود و من، نمی خواستم یادم باشد. شیطنت هایم…از زمین و زمان بالا رفتن هایم، غرور و اعتماد به نفس لعنتی ام، دلبری لحن و نگاه و حتی راه رفتنم. همین ها بیچاره ام کرده بودند.

ـ بانو…

ـ زبونت و دودقیقه گره بزن تو حلقت بذار من حرفم و بزنم، مامانت حواسش نیست بذار من وظیفه ش و انجام بدم. تک نوه ی دختری این خانواده بودی و نور چشم همه غوغا…نور چشم بودی و از وقتی رفتی توی حصار خودت، سوی چشممون کم شد. یه غلطی کردی، زمینشم خوردی…نوش جونت! خودت و کجای اون غلطتت جا گذاشتی که هیچ کس نمی تونه پیدات کنه؟ تو تا قبل اون عجوزه بازی اون عفریته و خاک برسر شدن مرد زندگیت، کارتون های جدید که می اومد و بدون استثنا می دیدی، هرروزت باشگاه بود. هرروزت لبخند زدن بود. به خودت رسیدن بود، شیطنت و ناز کردن بود. از سروکول بقیه بالا رفتن و دلشون و بردن بود. روزی نبود صدای جیغ و خندت میون آجرای این عمارت نپیچه. نمی دونم این بنده خدا مغز کدوم حیوونی رو گاز گرفته و دل به تو بسته اما پشیمونش نکن. بذار حالا که یکی جلو اومده تورو بندازیم بهش و خیالمون و راحت کنیم.

چشمانم از بخش اول حرف هایش مرطوب شده بودند و از بخش آخر، خنده روی لب هایم نشاند. سرم را روی پای دردناکش گذاشتم.

ـ آذربانو، دلت میاد؟

ـ ولله که دلم میاد.

پاهایم را روی مبل جمع کردم و فقط لبخند زدم، دستش با مکث روی موهایم نشست و نفس عمیقی کشید.

ـ خودت و پیدا کن. از کجای گذشته نمی دونم اما بگرد و پیدا کن، اگه زمین خورده، اگه حالش بده، اگه درد داره درمونش کن. خاک سر زانوش و بتکون و دستش و محکم بگیر و بگو برگرده. آدمای باغ…دلشون برای اون غوغا تنگ شده!

چشمانم میان همان لبخند پر شد، بستمشان…دست او موهایم را محکم تر نوازش کرد و من نفس عمیقی کشیدم. غوغای آن سال ها، لبخند زدن عادت روزانه اش بود، موهایش را بستن و هرروز پوست صورتش را چک کردن و میان دنیای رنگی لاک ها گشت زدن، تفریحش! غوغای آن سال ها، به درخت ها و گل ها سلام می کرد. از شانه های عشقش آویزان می شد. میان جمع بی هوا اورا می بوسید و تثبیت وزنش و رسیدگی به خودش اولویتش بود. غوغای آن سال ها، هرماه یک روز میان کتاب فروشی ها می گشت. حتی کتاب کودک هم می خواند و شب ها با لباس های رنگی به استقبال مرد زندگی اش می رفت. غوغای آن سال ها..از یک جایی به بعد جا ماند و من دیگر سراغش نرفتم. از اشتباهش دلگیر بودم و حالا…بانو می خواست برگردد، علی لایق برگشتش بود و من هم، خب…دلتنگش بودم.

خودم را کجا جا گذاشته بودم؟ کجا تا برگردم و پیدایش کنم…کجا تا دستش را بگیرم و بگویم، برگرد.

به قول بانو…آدم های باغ…دلتنگت هستند!

کجا؟

**************************************************************************
کامیاب، سه روز بود که پا به خانه نگذاشته بود. نه به خانه، نه بر سر پروژه های کاری…خبر برگشت تبسم، چیزی نبود که پدر و آذربانو، از آن مطلع نشوند. به خصوص با پوشش های دقیق خبرگذاری های زرد! تمام این سه روز را با فکرهای خوش سرکرده بودم تا نگرانی ام را کنترل کنم. تا سراغش نروم و اجازه بدهم مثل تمام مواقعی که در میان حال بد، تنهایی می خواهد خودش آرام شود. حالا اما سه روز می گذشت و نگرانی، دیگر مجال صبوری نمی داد.

کلید آپارتمانش را داشتم. تمام مدتی که آسانسور بالا می رفت آن را میان مشت عرق کرده ام نگه داشته بودم و خدا خدا می کردم همان جا پیدایش کنم. قفل در را که باز کردم، دستان یخم که در را هول داد تا داخل شوم….انگار پرتاب شدم میان سیاهی هایی که در نقش زدنش، کم مقصر نبودم. آن قدر محو بود که اصلا متوجه ورودم نشد. میان دود سیگار و تاریکی خانه، فقط زل زده بود به صفحه ی تلویزیونی که عکس هایشان را یکی یکی نشان می داد و یک موسیقی…تمام دیوارها را می لرزاند. کیفم از دستم رها شد و با دیدن بطری های خالی روی میز، اویی که یک آرنج روی زانو گذاشته بود و با سیگار میان دست دیگرش…زل زده بود به عکس ها قلبم از جایش کنده شد. جلو رفتم، خواننده هوار کشید و من پشت سرش ایستادم. محوش بود…محو تبسمش میان آن عکس ها که زمانش، همه انگار بلد بودیم بخندیم.

تو این سینه که می بینی یه عالم دلهره دارم
یه عالم عاشقم اما نبودت میده آزارم
میخوام تو این دلِه خونم یه حسه تازه پیدا شه
بیا این دل برای تو حواست به دلم باشه

دستم که روی شانه اش نشست، تکان سختی خورد. سرش چرخید و به محض نگاه کردنم، با آن قطره اشکی که از گوشه ی چشمش سر خورد، پا گذاشت روی گلویم. ناله وار صدایش کردم و چشم بست. سیگارش را رها کرد روی پارکت و با هردو دست، موهایش را محکم به عقب کشید.

ـ تو این جا چیکار می کنی عمو؟

چرا نمی مردم؟ چرا از شرم این که مقصر تمام حال بدش بودم نمی مردم؟ چرا صدای گرفته اش را می شنیدم و زنده بودم؟ مبل را دور زدم. دستی جلوی غده های اشکم را گرفته بود تا مبادا کمی سبکم کنند.

ـ بمیرم من برات!

دستانش را باز کرد، با اخم باز کرد و من میان آغوشش کشیده شدم. سرم را محکم به سینه اش چسباند و باز همان صدای گرفته را، به جان گوش هایم تزریق کرد.

ـسنتون که کم تر بود، اون چندباری که باهات اومد خونه باغ تا درس بخونین و شما به جای درس خوندن توی باغ شیطنت می کردین، از پنجره ی اتاق نگاهتون کردم. دیدن بالا و پایین پریدنای تویی که جونم بودی رو دوست داشتم. نفهمیدم اما یه روز چی شد، دیدم دارم به اونم نگاه می کنم. سیاه سوخته بود از نظرم. یادته بهش گفتم و چه جیغی کشید؟

لبم را آن قدر محکم گزیدم تا شوری خون را حس کردم. خوب بود نمی دیدمش و این شرم نشسته در چهره ام را رصد نمی کرد.

ـ چی شد دلم و داد دست اون دختره ی سیاه سوخته نمی دونم، اما…دل و که بدی، نامردیه پسش بگیری.

به چشمات قسم من بی تو از این زندگی سیرم
بدونه تو انگار دست و پام بسته ست توو زنجیرم

ـ کامیاب؟

پیشانی اش را روی سرم چسباند. صدایش کم از ناله نداشت. بدنش بوی سیگار می داد و نفس هایش، بوی الکل!

ـشب قبل رفتنش، خوب نگاش کردم. بهش گفتم دوست دارم، خیلی دوست دارم، بوسیدمش. بغلش کردم، عطراش و از چمدونش درآوردم و چیدم روی میز اتاق خوابمون و گفتم، می ری…عطرت و نبر! گریه کرد، گریه کردم…صبحش خودم بردمش فرودگاه، بهش گفتم برو. عین بچه ها گریه کردم و بهش گفتم برو…حالا برگشته، وقتی که دیگه داشت یادم می رفت ماه به ماه عطرش و ببرم و ازش بگیرم تا بوی تنش و یادم نره. از وقتی خبر برگشتش اومده، زل زدم به شناسنامم..اسمش هنوز اون جاست، هنوز زنمه….زنم برگشته غوغا و من، حتی نمی تونم برم ببینمش و بگم، خوش اومدی!

تو میتونی یه عمری صاحب این قلب من باشی
به احساسم قسم هیچ وقت نمیذارم تو تنها شی
تو میتونی برای من یه آشتی با خودم باشی
یه آرامش تو این لحظه که من عاشق شدم باشی
تمام آرزویِ من تو این دنیا فقط اینه
که تو باشی آخه دوریت واسه من خیلی سنگینه
آخه جز تو به کی باید بدم من این دل خون و
فقط تو میتونی آروم کنی این قلب داغون و.

اشکم بالاخره چکید، از درد صدایش…دلم می خواست هوار بزنم. دستانش دورم محکم تر شدند و صدای بالا کشیدن بینی اش، نشان می داد عموی جوانم خودش هم، بغض شکن شده!

ـدلم براش تنگ شده بود غوغا. تمام دیشب زیر پنجره ی اتاقش وایستادم، بعد چهارسال…چراغ اون اتاق باز روشن شده بود اما، دیگه سایه ای نبود که برای دیدن من بیاد پشت پنجره.

چشم بستم، دستم را بالا آوردم و روی بازویش قرار دادم و او پیشانی اش را به سرم بیش تر چسباند.

ـ کاش، به خاطر من طردش نمی کردی!

ـ نمی شد غوغا، نمی شد وقت دیدنش، یادم بره خواهرش…باعث اون حال غنچه و خشک شدن لبخندت بود. زندگیمون اگه ادامه پیدا می کرد، دیدن هرباره ی دردت، باعث زخم زدنم به بی گناه ترین آدم این داستان می شد. تبسم و فرستادم بره که زخم نزنم به قلبی که برام، همه چیز بود.

سرم را در آغوشش کج کردم، صفحه ی تلویزیون جلوی چشمم قرار گرفت و من…با دیدن شادی موج خورده در عکس ها، باز هم اشک ریختم.

ـکاش، اون روز هیچ وقت پام و توی مغازه ی عطرفروشی خیابون ولیعصر…نمی ذاشتم.

سکوت کرد و من، محکم بغضم را قورت دادم. از بغلش بیرون آمدم و با پاک کردن اشک هایم دقیق نگاهش کردم. زخم گلویم، در مقابل زخم قلبم…هیچ به نظر می آمد. چشمان سرخش را با نگاه سرخم رصد کردم و بعد، با دستانم موهای بهم ریخته اش را مرتب کردم.

ـ پاشو.

گنگ و مغموم، عاصی و خسته از این دنیا نگاهم کرد. کامیاب همیشه پرانرژی ام را نمی توانستم این طور ببینم. بینی بالا کشیدم و شال سرخورده ام را روی سرم انداختم.

ـاین سه روز اصلا بیرون زدی؟

فقط بی جواب نگاهم کرد و من با تلخی سرم را کج کردم.

ـ تهران برف اومده عمو!

چشمانش را با درد بست و من باز به مرتب کردن موهایش ادامه دادم. برف برای تک به تک ما، خاطرات شیرینی داشت از روزهای عاشق نبودن و زمستان های خانه باغ!

ـ پاشو لباس بپوش، پاشو بریم برف بازی…فکر کن من غوغای ده سالم، فکر کن برگشتیم اون روزی که توی حیاط باغ بهم قول دادی بزرگ ترین آدم برفی دنیا رو برام درست می کنی و تمام تلاشت و کردی. پاشو عمو…پاشو بریم آدم برفی درست کنیم. پاشو بریم بخندیم، بهم برف پرت کنیم و یادمون بره من مادر یه بچه ی معلولم، تو عشقت و از دست دادی و میعاد روی تخت بیمارستانه. پاشو تا بریم و یادمون بره اهالی خونه باغ، کمرشون شکسته. پاشو عمو…

 

همه ی این هارا با بغض گفتم، با اشک هایی که نمی شد جلویشان را گرفت و با چانه ای که می لرزید. با حزن نگاهم کرد و لب زد.

ـ غوغا؟

سرم را محکم تکان دادم. پیشانی ام را با بیچارگی چسباندم به سینه اش و دست مشت شده ام کنارم سقوط کرد.

ـبریم کامیاب، بریم خاطراتمون و جا بذاریم وسط برفا…بریم بلکه یه روزم شده یادمون بره چقدر زندگی بهمون سخت گرفت.

باید می رفتیم، برف بازی کردیم، مجبورش می کردم شب به خانه ی آذر بانو برگردد، میان جمع بنشیند و با شامی که در کنار تمام اعضای خانه باغ صرف می شد، کمی از آن حال کسل کننده اش فاصله بگیرد. اگر اجازه می دادم خودش را غرق می کرد در یک خواستن و نخواستن گره خورده. باید وصلش می کردم به جمع، به کارش…به تنهایی چیزی که برایش مانده بود و بعد به سراغ تبسم می رفتم.

به سراغ رفیق قدیمی ای که نمی دانستم، بعد از این همه سال…بازهم من را می پذیرد یا نه. برای زندگی خودم که به جایی راه نبرده بودم اما برای زندگی کامیاب باید تمام تلاشم را می کردم.
**********************************************************************

عینک آفتابی ام را، روی چشم گذاشتم و کلافه از آفتاب تیز زمستانی که ذره ای باعث گرم تر شدن هوا نشده بود روی یخ های آب شده ی برف قدم برداشتم. دوربینش را پایین انداخت و با صدای بلندی زمزمه کرد:

ـ پرفکت!

خندیدم. خودش هم لبخند بر لب نزدیکم شد و دوربینش را به طرفم گرفت. خواسته بود امروز را به او اختصاص بدهم و قبل آب شدن کامل برف ها، مدل عکس های زمستانی اش بشوم.

ـ قشنگن پریزاد!

ابرویی بالا انداخت و بسیار بامزه براندازم کرد.

ـ الان از خودت تعریف کردی یا من؟

صدای خنده ام بلندتر شد و او هم همراهی ام کرد، روی نیمکت سرد سبز رنگ نشستیم و من با درآوردن دستکش های صورتی ام، دوربین را مجددا بالا آوردم، یکی از عکس ها که در حال راه رفتن و بی هوا از من گرفته بود را بیش تر از آن هایی که هزارمدل برایشان ردیف کرده بود دوست داشتم.

ـمی رم خونه روشون کار می کنم برات می فرستم. چندتاییشم می ذارم پیجم.

ـ باید پوریا رو مدل می کردی!

چشم گرد کرد و با حالت تهاجمی ای لب زد.

ـ خوشم باشه، همین جوریشم دخترا براش غش می رن بیام خودمم بذارمش در معرض دید بیش تر! یادم انداختیا!

با خنده ای بلند پرسیدم:

ـ چی و؟

پشت چشمی نازک کرد و حین گرفتن دوربین، لب هایش را با حرص به دندان گرفت.

ـ دیشب گوشیش و برداشتم رفتم پیجش، دیدم انقدر دایرکت ابراز علاقه داره که دود از گوشام زد بیرون، زدم تک به تکشون و بلاک و ریپورت کردم. به پوریا هم نگفتم، هرچند…اصلا بگم، بخواد چیزی بهم بگه چشماشو درمیارم می ذارم کف دست پاکان باهاش لگوبازی کنه، اما دلم خنک شدا…دخترای عجوزه!

نمی شد جلوی این لحن بامزه و چهره ی شیرین دوست داشتنی اش مقاومت کرد.

ـ عالی هستی.

ـ ولی جدی، ازدواج با آدم مشهور خیلی سخته. من که یادم نمیاد آخرین بار کی با پوریا یه رستوران رفتم. بنده خدا خیلی تلاش می کنه آب تو دلم تکون نخوره اما بازم سختیش زیاده.

می فهمیدمش، بهتر از هرکسی. ازدواج با یک آدم مشهور، معظلات زیادی داشت، صبوری می خواست و میزان زیادی عشق. پریزاد با وجود هردوی این صفت ها باز هم از خستگی می گفت. چیزهایی که من هم لمسشان کرده بودم. سری به تأییدش تکان دادم و با بلند شدن صدای زنگ همراهش و زمزمه اش مبنی بر این که پوریا بالاخره آمده به دنبالش، برخواستم.

ـ بیا برسونیمت!

مقابلش ایستادم و کف بوت هایم روی برف های آب شده لغزید.

ـبرو شما خوشگلم، باید تا فرودگاه برین و دیرتون می شه. من آژانس می گیرم.

ناراضی نگاهی به ساعتش انداخت و زمزمه کرد.

ـ کاش ماشین می آوردی امروز.

ماشینم هنوز مقابل کافه پارک بود و سراغش نرفته بودم، با این وجود حرفی نزده و با لبخند تا خروجی پارک همراهی اش کردم، قرار بود مادر و خواهرش از اهواز بیایند و باید به فرودگاه به استقبالشان می رفتند. پوریا با دیدنمان، شیشه های دودی اتوموبیلش را پایین فرستاد و لبخند زد.

ـ به به، خانمای عزیز.

بعد هم نگاهش را تا روی دلبر قرمز پوشش سوق داد.

ـ احوالت قشنگم؟

دیدن رابطه اشان هربار من را سر ذوق می آورد، پریزاد خندید و در ماشین را باز کرد تا بنشیند.

ـ مرسی اومدی غوغا، کاش می اومدی می رسوندیمت.

اخمی مصنوعی کرده و بعد از نشستنش، کنار شیشه ی پایین کشیده شده ی پوریا ایستادم.

ـ تعارفی شده زنت!

با محبت به پریزاد نگاهی انداخت و نوک بینی یخ کرده اش را فشرد.

ـزنم معرفت داره، همه که مثل شما نیستند.

ـ تیکه ت سنگین بود، برو تا هضمش کنم.

هردو خندیدند و پوریا با گفتن فعلا، ماشینش را به حرکت انداخت. دور شدنشان را خیره نگاه کردم و بعد، دوباره وارد پارک شدم. سرما، باعث شده بود خلوت باشد و من دلم می خواست ساعت ها میان یخ های سر شده، قدم بزنم. قدم بزنم و فکر کنم، به خودم…مردی که به تازگی در زندگی ام پیدایش شده بود و شاید به کامیاب، غنچه، میعاد و همه ی آدم هایی که می شناختم. دلم می خواست درست میان همین سرما بروم بهشت زهرا…بالای سنگ قبر شاهین بنشینم و بگویم، دلبسته ی مرد دیگری شده ام.

زنگ خوردن تلفن همراهم، من را از خیال و اوهام بیرون کشید. ایستادم و با بیرون کشیدن موبایل از جیب کاپشن بادی کوتاهم، به شماره ای که تمام فکرکردن هایم، به او ختم می شد زل زدم.

ـ جانم؟

مکثی کرد و بعد با صدای دلنشین مردانه ی خش دارش زمزمه کرد:

ـ جون و دلت بی بلا، کجایی سرکار خانم؟

به محوطه ی پارک ساعی چشم دوختم، نفسم را بیرون فرستادم و در جواب سوال جدی اش لب زدم.

ـپارک ساعی.

ـتنها؟

ـمی خواستم زنگ بزنم به یه آقایی دعوتش کنم، که خودشون تماس گرفتند.

با جدیتی پرمهر نجوا کرد.

ـ اون آقا دعوتتون و قبول می کنه. یکم طول می کشه برسم….

نمی دانم چه شد، قدمی که برداشتم روی کدام قسمت یخ های آب شده قرار گرفت که باعث شد پایم بلغزد، نتوانم خودم را کنترل کنم و با صدای جیغ نازکی، محکم روی سطح سفت زمین فرود بیایم. دردی که در آن لحظه در تمام استخوان هایم نشست باعث شد برای لحظه ای به استقبال سیاهی بروم و تعداد اندک حاضرین در پارک به طرفم پا تند کنند، چشمانم را با مکثی باز کردم و با کمک زن جوانی که خودش را به من رسانده بود با ترس و وحشت، به حالت نشسته درآمدم. موبایلم…روی زمین افتاده بود. کمی آن طرف تر و من تازه با نشستنم، متوجه درد وحشتناک مچ دستم که در زیر بدنم قرار گرفته بود شده بودم.

پ ن: متن بعد پست خونده بشه.

ـ یکم که برف می شینه روی زمین، آمار شکستگی ها سر به فلک می کشه. امروز این پنجمین دستی بود که گچ گرفتم، صرف نظر از هفت تا پای شکسته و دوتا لگن ترک برداشته که ارجاع داده شدن بخش. اونم وقتی تازه چهارساعت از شروع شیفتم گذشته. احتیاط کردن بلد نیستین شماها؟ روی هوا راه می رین؟

غرغر کردن های پرستاری که مسئول گچ گرفتن از دستم بود را با کلافگی می شنیدم و در یک سکوت آزاردهنده، زل زده بودم به دستی که داشت میان سفیدی گچ خیس، پنهان می شد. اگر درد مچی که به زور مسکن کمی آرام گرفته بود و مفاصل لگنم را فاکتور می گرفتم، وضعیت جسمی ام آن قدرها هم بد نبود. بیش تر…فکرم بهم ریخته و سرگردان شده بود. از وقتی که موبایلم را برداشتم و دیدم که خیسی برف و شدت افتادنش باعث شده روشن نشود و در کمال بدبختی، شماره اش را هم حفظ نبودم وضع فکر و خیالم همین بود.

با صدای جیغ من تماس قطع شده و حالا یک تلفن خاموش روی دستم مانده و شماره ای که حفظش نبودم. سکته نمی کرد، شانس آورده بودم. کار گچ گرفتن دستم که تمام شد، بالاخره توانستم بلند شوم. یک دستم، زیر گچ قرار گرفته بود تا با افتادن دست مصدومم، فشاری به آن وارد نشود. به ایستگاه پرستاری اورژانس که رسیدم، پرستار مقنعه پوش نگاهم کرد.

ـ جانم عزیز؟

سرشان شلوغ بود. با این حال لحن محترمانه اش امیدوارم کرد که به درخواستم بها می دهد.

ـ من تلفنم حین زمین خوردن آسیب دیده و روشن نمی شه. کجا می تونم یه تماس بگیرم؟

با دستش، تلفنی که شبیه تلفن عمومی بود و به دیوار سنگی وصل شده بود را نشانم داد و با لبخند زمزمه کرد.

ـ اون جا عزیزم.

تشکری کردم و کنار تلفن ایستادم، دستم…به شدت درد می کرد و مسکن، تأثیر چندانی در وضعیتش نداشت. سعی کردم شماره هایی که در ذهنم بودند را به خاطر بیاورم. کامیاب، پدر…خانه. تمام شماره های حفظ شده ی من همین ها بودند. پیشانی ام را به تلفن چسباندم و بعد با چهره ای درهم از درد، شماره ی کامیاب را گرفتم. تمام ذهنم…پیش علی و حالش بود.

ـ بله؟

نفس عمیقی کشیدم.

ـ منم کامیاب، غوغا!

همچنین ببینید

رمان غرقاب پارت ۲۷

  ـ چطوری دختری؟ شماره ی کجاست این انقدر پیچیده بود. پیج شدن یکی از …

۲ دیدگاه

  1. مگه هر روز پارت نمیزارید

  2. چقدر کم بووود . لطفا پارت بعدی رو زود بذارین تا ببینیم علی چطور برخورد میکنه . لطفا بذارین ممنون از شما عزیزان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan