پنج شنبه , آبان ۲۳ ۱۳۹۸
خانه / رمان / رمان دانشجوی شیطون بلا / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۸

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۴۸

 

سکوت کردم و چیزی نگفتم تکونی به دستم داد و خواست حرفی بزنه که انگار تازه متوجه اطرافش شده باشه و بدونه کجاییم نگاهی به اطراف انداخت

با دیدن نگاه خیره بعضی از آدما عصبی چنگی توی موهاش زد و تا به خودم بجنبم من دنبال خودش کشوند تقلا کردم که از دستش خلاص بشم ولی با دیدن موقعیتی که توشم و نگاه خیره افراد آب دهنم رو قورت دادم و ترجیح دادم فعلا سکوت کنم

کشون کشون منو تا ماشینش برد درو باز کرد و بدون هیچ ملایمتی منو داخل هل داد

آنچنان درو محکم به هم کوبید که بی اختیار از ترس توی خودم جمع شدم ،حیف که نزدیک بیمارستان بودیم و گرنه این رفتاراش را تحمل نمی کردم سوار شد و در حالیکه پاشو با تمام قدرت روی گاز فشار میداد به طرفم چرخید و از پشت دندون‌های کلید شده اش عصبی فریاد زد:

_حالا آنقدر گستاخ شدی که جلوی روی من با پسرا لاس میزنی ؟؟؟

معلوم بود آتیش گرفته و خوب تونستم بسوزونمش دستامو روی سینه گره زدم بی تفاوت نگاهش کردم و با پوزخند صداداری لب زدم:

_لاس ؟؟

این بار کامل به طرفش چرخیدم و ادامه دادم :

_اونی که لاس میزنه تویی نه من که
قصدم ازدواجه ! فکر نکنم بشه اسمشو لاس زدن گذاشت چون بیشتر به دوران آشنایی شبیه مگه نه ؟

با این حرفم انگار آتیشش زده باشی ماشین رو با سرعت کنار جاده نگه داشت و با خشم به طرفم چرخید:

_چی ؟ چه آشنایی هاا ؟؟

یکدفعه جلوی چشم های مبهوت من شروع کرد به هیستریک خندیدن با حرص نگاهش می کردم وقتیکه قشنگ خنده هاشو کرد دستی به گوشه چشماش کشید و گفت:

_جون من ، این حرف یکدفعه از کجا دراومد تازه….

روی صورتم خم شد و در حالیکه گونه ام و نوازش می کرد با تمسخر ادامه داد:

_واقعا فکر کردی میزارم دست مرد دیگه به تنی که مال منه بخوره ؟!

نرم انگشتشو روی لبم کشید که دستشو پس زدم و صورتمو ازش برگردوندم

_نیازی به اجازه دادن یا ندادن تو ندارم وقتی که….

نگاهم تو چشمای جذابش دوختم و تیر آخر زدم :

_من یه زن آزادم و میتونم با هرکی که دلم بخواد ازدواج کنم

منتظر بودم هر لحظه از خشم زیاد منفجر بشه ولی بی تفاوت دستشو روی فرمون کشید و با لحن تلخ و گزنده ای گفت :

_مطمئنی اگه اون مرد بفهمه که تو دست خورده ی منی بازم بخ….

نذاشتم حرفش بده و دستم بلند کردم و آنچنان سیلی تو گوشش زدم که دستم به گزگز افتاد ولی اون ناباور نگام کرد تمام تنم از احساس حقارت می لرزید با بغض لب زدم:

_اگه من دست خورده توام فقط به خاطر این بود که مجبور بودم ، میفهمی مجبور بودم و گرنه هیچ زنی دلش نمی خواد یک لحظه ام با مرد زورگویی که حتی تعادل روحی و جنسی نداره بمونه

مستقیم به عیبش اشاره کردم و یه طوری بهش فهموندم که یه بیماری جنسی بیشتر نیست

دستی به صورتش که جای سیلی من بود کشید و با حالت عجیبی زیر لب زمزمه کرد:

_تعادل روحی و جنسی !!

احساس حقارت و بی ارزش بودن تموم تار و پودم رو در برگرفته بود حس می کردم نمیتونم نفس بکشم و چیزی را گلومو بسته در حالیکه تند تند نفس می کشیدم و سعی در بلعیدن حجم بیشتری از هوا رو داشتم دستمو آروم روی شکم کشیدم و به این فکر میکردم که به خاطر بچه ام شده باید قوی باشم

دستگیره ماشین و توی دستم فشردم ولی قبل از اینکه بتونم عکس العمل نشون بدم ماشین با تمام قدرت از جا کنده شد از ترس جیغ خفه ای کشیدم و فریاد زدم :

_داری چیکار می کنی دیوونه وایسا میخوام پیاده شم ؟!

ولی انگار کور و کر شده باشه هیچ توجهی به من نمی کرد و در حالیکه مستقیم به روبرو خیره بود با سرعت
بین ماشین لایی می کشید و باعث می شد که من بیشتر از ترس و وحشت توی صندلی فرو بردم

حالت تهوع امونم رو بریده بود و هر لحظه امکان داشت بالا بیارم دستمو محکم جلوی دهنم گرفته بودم و چشمام رو که مدام سیاهی میرفت روی هم فشار دادم و بی رمق لب زدم:

_وایسا …

به طرفم برگشت و فریاد زد :

_میخوام نشونت بدم بیمار جنسی یعنی چی !؟

بی اهمیت دنده رو جا زد و سرعت ماشین رو بالاتر برد با حس مایع تلخی توی دهنم باعث شد بی اختیار عوقی بزنم و به جلو خم بشم می دیدم که چطور جلوی پام کثیف شده ولی قدرت کنترل کردن خودم رو نداشتم

از بس بهم فشار اومده بود که حس می کردم چطور قطرهای اشک از گوشه چشمم سرازیر شده کم کم حس میکردم دارم بیهوش میشم که ماشین و به سرعت به سمت خاکی کشوند

با باز شدن در سمت خودم چشمای نیمه بازم رو بالا گرفتم و خیره حرکات امیرعلی که با وحشت سعی داشت از ماشین بیرون بیارتم شدم

_نورا چی شدی حالت خوبه ؟؟

وقتی دید نای حرف زدن ندارم توی آغوشش کشیدم و روی زمین کنار ماشین نشوندم به سختی سرمو که روی گردنم سنگینی می کرد به بدنه ماشین تکیه دادم و چشم روی هم گذاشتم

که با حس دست سردی روی صورتم به خودم اومدم و لای پلکای بهم چسبیده ام به زور باز کردم

 

امیرعلی بود که با وحشت نگاهش روی صورتم می چرخوند با نگرانی گفت:

_حالت بهتره ؟؟

آب دهنمو قورت دادم و بدون اینکه حرفی بزنم چشمام روی هم فشار دادم با حس چیزی خنکی کنار لبم آروم دهنمو باز کردم و گذاشتم آب خنک وارد دهنم بشه و کمی از عطشم رو کم کنه

هنوزم چشام بسته بودن که دستشو با آب خیس کرد و در حالیکه به صورتم می کشید عصبی گفت:

_آخه تو چت شده یه دفعه؟؟!

واقعا این سوالی بود که میپرسید؟ یعنی فکر نمیکرد من بخاطر ترس و وحشت از اون به این حال و روز افتادم عصبی دستشو کنار زدم و خواستم بلند شم ولی نایی تو تنم نمونده بود که کوچکترین تکونی به خودم بدم دستمو ستون بدنم کردم خواستم کمی تکون بخورم که دوباره پخش زمین شدم ، بی اختیار آخی از درد از بین لبام خارج شد

عصبی شونه هامو گرفت مجبور به نشستم کرد و تقریبا فریاد کشید:

_یه دقیقه نمی تونی یه جا بند شی نه؟؟

باز سرجای قبلیم نشستم ولی صورتم رو ازش برگردوندم نه بخاطر اینکه ازش ترسیده باشم نه ! فقط بخاطر اینکه ضعف داشتم و به شدت سرم گیج میرفت و توان ایستادن روی دو پام رو هم نداشتم بود

با حس سنگینی نگاهش بی رمق به طرفش چرخیدم که نگران سوالی پرسید :

_چرا حالت بد شده؟؟

چپ چپ نگاش کردم و عصبی گفتم:

_بخاطر رانندگی بی ملاحضه شماست جناب !!

دستش به قصد نوازش صورتم پیش اومد که وسط راه متوقف شد

_چند وقته زیر نظرت دارم رنگت پریده اس و یه طورایی آشفته به نظر میای نکنه ….

با این حرفش حس کردم قلبم توی دهنم میزنه و با اضطراب خیره لباش شدم نکنه بویی از وجود بچه برده باشه که با حرف بعدیش نفس راحتی کشیدم

_مریض شدی هااا ؟؟

با حال آشفته ای که واسه اولین بار ازش می دیدم دستشو زیر زانو هام گذاشت و درحالیکه توی آغوشش می کشیدم و با ناراحتی ادامه داد :

_همین الان میبرمت بیمارستان و در حضور خودم باید چکاب کامل بشی

خدای من این چی داره میگه ؟اگه پامون به بیمارستان باز می‌شد و اندازه سر سوزنی متوجه وجود این بچه می شد دیگه کاری از دستم ساخته نبود و مسلماً ازم میخواست که از ببین ببرمش

زبونی روی لب‌های ترک خوردم کشیدم و آروم لب زدم:

_من خوبم هیچی نیست

ولی بی اهمیت در عقب را باز کرد روی صندلی خوابوندم خطاب بهم گفت:

_آروم دراز بکش تا جلو رو تمیز کنم و راه بیفتیم

دستمو بالا گرفتم و با دلهره نالیدم:

_ولی…..

با عصبانیت بین حرفم پرید و گفت :

_ولی و اما و اگر نداریم همین که گفتم

بی رمق سرم تکیه دادم و امیرعلی رو در حالیکه جلوی ماشین رو تمیز میکرد نگاه کردم که کم کم پلکام روی هم افتاد و بیهوش شدم

نمیدونم چقدر توی کابوس هایی که می دیدم دست و پا میزدم که با حرکت دستی روی صورتم که نوازش وار اون رو تا چونم پایین می کشید

سعی کردم تکونی به خودم بدم ولی به قدری سرم سنگین شده بود که نمیتونستم با شنیدن صدای ناباور امیرعلی که مدام زمزمه می کرد :

_باورم نمیشه !!

به خودم اومدم، اینقدر زمزمه کرد که هشیار شدم و تونستم آروم پلکامو باز کنم با دیدن چشمای نیمه بازم نگاه هیجان زده شده اش رو توی صورتم چرخوند

با خوشحالی بی‌سابقه‌ای که واسه اولین بار ازش می دیدم با خنده باز تکرار کرد

_باورم نمیشه !

دیوونه شده چرا هی این حرف رو تکرار میکنه ؟ چی رو باورش نمیشه آخه!

دستشو روی صورتش کشید و سرش رو بالا گرفت و با صدایی که خنده و شوق توش موج می زد ادامه داد :

_ خدایا شکرت

پلکی زدم و متعجب خیره حرکات دیوانه وار شدم که خم شد وبوسه ای پشت دستم نشوند

واقعا این امیرعلی بود که داشت دست منو می بوسید دیگه کم مونده بود چشمام از حدقه بیرون بزنه نمیدونم چی توی صورتم دید که قهقه اش بالا گرفت

وقتی می خندید جذابیت خوشگلیش صد برابر می‌شد و من اولین بار بود که شاید خنده های از ته دلش بودم سعی کردم روی تخت بشینم و با صدایی که انگار از ته چاه در میومد آروم نالیدم:

_اینجا کجاست من کجام؟؟

با مهربونی که ازش بعید بود لب زد:

_بیمارستانیم عزیزم

تازه داشت یادم میومد که چه بلایی سرم اومده و توی چه وضعیتی بیهوش شدم صورتم رو جمع کردم و با اخم های درهم لب زدم:

_می خوام زودتر برم خونه….

دستمو جلوی دماغم گرفتم و با حال نزاری ادامه دادم:

_نیاز دارم دوش بگیرم داره حالم از بوی بدن خودم بهم میخوره

هرچی من بیشتر از حال خراب و بدم حرف میزدم لبای امیرعلی بیشتر به خنده کش میومدن و با شوقی که انگار برای اولین بار داره منو میبینه چشماش ستاره بارون میشد

مشکوک حرکاتش رو زیر نظر گرفتم که در اتاق باز شد و خانم دکتر در حالیکه سرش پایین بود داخل شده با دیدن چشمهای بازم با مهربونی گفت:

_حال مامان کوچولوی ما چطوره؟؟

با این حرفش انگار آب سرد روم ریخته باشن خشکم زد و انگار تازه داشتم دلیل رفتارهای امیرعلی و متوجه می شدم پس فهمیده بود لعنتی!

 

هنوز با حالت بی روح و سردی خیره رو به رو بودم که دکتر کنارم اومد ،درحالیکه سِرُم تو دستمو چک میکرد نگاهی به وضعیتم انداخت و سوالی پرسید :

_دیگه سرگیجه و حالت تهوع نداری ؟؟

اینقدر گیج بودم که انگار صداهای اطرافم رو نمیشنوم هیچی نتونستم بگم ، ولی خودم بهتر از هرکس دیگه از وضعیتم خبر داشتم

ولی متوجه شدن امیرعلی از وجود بچه آنچنان شوکی بهم وارد کرده بود که ناباور همه اش به اطرافم نگاه میکردم و یک درصد امید داشتم چیزایی که شنیده باشم اشتباه باشه

امیرعلی پیش دستی کرد و همونطور که کنارم روی تخت می نشست خطاب به دکتر گفت :

_حالش خیلی خوبه ممنون خانم دکتر!

دکتر لبخندی زد و با خوشحالی که توی صداش موج میزد گفت:

_بازم جا داره بهتون تبریک بگم!!

امیرعلی که از خوشحالی روی دو پا بند نبود با این حرفش بلند شد و با شوق و ذوق به طرف دکتر رفت

در حالیکه دستشو به اطراف تکون می داد و نمی دونست چی بگه با لبخندی که هر لحظه بیشتر کش میومد بلند گفت:

_واقعا ممنونم که امروز این خبر خوش رو بهم دادید

دکتر با خنده نگاهش رو بینمون چرخوند و گفت :

_خانوم شما بیشتر از یک ماهه که بارداره نمی دونستم شما از این موضوع خبر ندارید و گرنه سوپرایز خانومتون رو خراب نمیکردم

با این حرفش سنگینی نگاه امیرعلی روی نیمرخ صورتم حس کردم که بعد از چند ثانیه مکث به طرف دکتر برگشت و با
لحنی که دیگه شوق و ذوق سابق رو نداشت گفت :

_سوپرایز ؟؟

مصلحتی خندید و به شوخی ادامه داد:

_دیگه چی کار میشه کرد کاریه که شده!!

دکتر بعد از این که وضعیتم رو چک کرد با خداحافظی کوتاهی اتاق رو ترک کرد
بعد از بیرون رفتنش سرم رو بالش گذاشتم و چشمامو بستم چون نمیخواستم کلامی با امیرعلی هم صحبت بشم مجبور بودم خودمو به خواب بزنم

صدای قدم هاش که بهم نزدیک می شد سکوت اتاق رو شکست و بعد از چند ثانیه با حرفی که زد چشام ناخودآگاه باز شدن و با حیرت نگام خیره فردی که زمین تا آسمون با گذشته فرق داشت شد

_عزیز دل بابا چطوره ؟؟

انگار اشتباه دیده باشم یه خورده سرمو بالا گرفتم نه واقعاً خود امیرعلی بود که اینطور با عشق و علاقه کنارم روی تخت نشسته بود و به شکمم زل زده بود یه طوری نگاه ازش نمیگرفت که انگار چیزی عجیب و غریبی دیده

و عجیب تر از اون حرف زدنش با بچه توی شکمم بود دستشو آروم روی شکمم کشید و انگار شی ارزشمندی رو نوازش میکنه با خنده که کل صورتش رو پر کرده بود با چشمای که برق میزدند آروم گفت :

_تو یکدفعه از کجا وارد زندگی من شدی وروجک ؟؟

تک خنده جذابی کرد و نگاهش رو به سمت بالا گرفت و ادامه داد:

_خدایا یعنی باورش کنم؟

با هر کلمه ای که از دهنش بیرون میومد حیرت منو بیشتر می کرد و باعث می‌شد که مثل مجسمه خشکم بزنه و فقط
بیشتر بهش زل بزنم تا ببینم چی میگه

تکونی به خودم دادم و یه کم روی تخت جابجا شدم ولی انگار اصلا منو نمیبینه
آروم دستش روی شکمم کشید و کم‌کم سرشو پایین آورد و یکدفعه با بوسه ای که روی شکمم زد حس کردم تموم بدنم از هیجان نبض میزنه

باورم نمی شد که اینقدر عاشق بچه باشه و از فهمیدن اینکه بچه از من و از زن صیغه ایش داره تا این حد خوشحال بشه

انگار با آدم متفاوتی روبرو شدم که اولین باره دارم میبینمش ولی با چیزی که به فکرم رسید یکدفعه ترس همه وجود فرا رفت و ناخودآگاه توی خودم جمع شدم دستامو دور شکم حلقه کردم

با این حرکتم امیرعلی که انگار تازه متوجه من شده بود به سمتم چرخید و سوالی پرسید :

_چیزی شده ؟؟

موهامو پشت گوشم زدم و با ترس زمزمه کردم :

_ازم دور باش !!

اخماشو تو هم کشید و عصبی بلند لب زد :

_ چی ؟

با عجله از تخت پایین اومدم و شروع کردم به عوض کردن لباس هام باید از اینجا دور میشدم با قدرت و نفوذی که اون داره حتما سعی می کنه بچمو ازم بگیره ولی من نمیزارم

با کشیده شدن دستم به عقب برگشتم که شونه هام توی دستاش گرفت و با بهت پرسید :

_چته ؟ یکدفعه دیوونه شدی هااا؟؟

تکونی به خودم دادم تا خودم از دستش نجات دادم عصبی گفتم :

_میخوام برم خونه ولم کن !!

با نفس عمیقی که کشید دستاش به نشونه تسلیم بالا برد و گفت :

_باشه باشه عزیزم تو فقط آروم باش ، هرجایی که بخوای میبرمت

 

” امیرعلی “

با نگرانی خیره حرکاتش شدم یکدفعه انگار به سرش زده باشه داشت دیوونه بازی درمیارود اول فکر کردم نمیدونه بارداره ولی وقتی دکتر گفت معلوم بود اصلا تعجب نکرده و این یعنی خبر داشته

از اینکه وجود بچه رو از من پنهون کرده بود عصبی بودم ولی بخاطر بچه و اینکه حالش بد نشه مجبور بودم سکوت کنم

راستی گفتم بچم !
آخ از وقتی که فهمیدم حس میکنم قلبم توی دهنم میزنه و یه حس خاصی توی وجودم ریشه دونده

باورم نمیشد روزی بتونم بچه ای از وجود خودم داشته باشم و انگار الانم دارم خواب میبینم ، درحالیکه بازوش توی دستم گرفته بودم و کمکش میکردم باهام راه بیاد آروم زیرلب زمزمه کردم

_خدایا شکرت !!

نگاهی به بدن بی نقصش انداختم و با فکر به اینکه تا چندماه دیگه شکمش بالا میاد و تپل میشه لبخندی گوشه لبم نشست و بی اختیاری کم کم لبخندم کِش اومد و کل صورتم رو فرا گرفت

سرش رو چرخوند و با دیدن لبخندم اخماش رو توی هم کشید و با بداخلاقی لب زد :

_چرا میخندی ؟؟

با نیش باز اشاره ای به شکمش کردم و گفتم :

_فکر کن چند ماه دیگه شکمت بزرگ بشه چقدر بانمک میشی نه ؟؟

در مقابل چشمای ناباورم دستم رو از بازوش جدا کرد و در حالیکه ازم فاصله میگرفت پورخند صدا داری زد و عصبی گفت :

_ یه درصد فکر کن من بچه تو رو به دنیا بیارم

با شوک سرجام خشکم زد و ناباور از پشت سر خیره رفتنش شدم ، هرقدمی که ازم دورتر میشد حرفی که زده بود بیشتر توی گوشم تکرار میشد و قلبم به لرزه مینداخت

یعنی چی این حرفش ؟؟
عصبی دستام مشت کردم و خودم رو بهش رسوندم و عصبی به طرف خودم برش گردوندم با سینه ای که از خشم بالا پایین میشد غریدم :

_چی بلغور کردی ؟؟

لباش بهم فشرد و انگار از زجر دادن من لذت میبره با آرامش دستشو روی گونه ام کشید آروم لب زد :

_فکر این بچه رو از سرت بیرون کن به همین سادگی !

لعنتی هنوز از حرکت دستش آروم نشده بودم که با این حرفش اعصابم بهم ریخت سرم رو کج کردم و دندونام با حرص روی هم سابیدم ولی نباید عصبی میشدم دستش رو گرفتم و درحالیکه به گرمی توی دستم میفشردم با آرامش ظاهری لب زدم :

_بعدا دربارش حرف میزنیم باشه عزیزم !

با تعجب چشماش تو صورتم چرخوند و دهنش نیمه باز موند ، بدون توجه دستش گرفتم و دنبال خودم کشوندم ، از قدماش معلوم بود از رفتارام تعجب کرده و از طرفی حال و روزش روبه راه نبود و ضعف داشت

در ماشین رو باز کردم و کمکش کردم به آرومی بشینه ، با عجله ماشین دور زدم و درحالیکه پشت رل مینشستم خطاب بهش لب زدم:

_هنوزم حالت بده؟؟

سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و از حرکت سیب گلوش متوجه شدم که چطور داره آب گلوش رو به سختی قورت میده

بازم سکوت کرد و من کلافه تر از اینی که بودم شدم ، دستمو مشت کردمو به سختی داشتم جلوی خودمو گرفتم که حرفی نزنم برای آرامش زیر لب با خودم زمزمه کردم:

_ آروم باشم امیر علی ! تورو به خدا به خاطر بچت هم که شده آروم باش

با یاد آوری بچه انگار بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده باشن تموم ناراحتیم از بین رفت و لبخندی گوشه لبم جا خوش کرد با فکری که به ذهنم رسید ماشین روشن کردم و با سرعت به سمت خونه ای که جدیدا گرفته بودم روندم

در خونه که رسیدم تک بوقی زدم ، تا نگهبان در رو باز کنه نیم نگاهی به سمت نورا انداختم با دیدنش که توی خواب عمیقی بود و هر از گاهی اخماش توی هم میرفت فکرم رو بیشتر درگیر خودش کرد

داخل شدم و ماشین جلوی عمارت پارک کردم یکی از خدمتکاران با عجله به سمت ماشین اومد کناری ایستاد ولی من بدون توجه بهش در رو باز کردم و در حالیکه نورا آروم توی آغوشم میگرفتم به طرفش برگشتم و به آرومی زمزمه کردم:

_دنبالم بیا

از پله های عمارت بالا رفتم و به صورت غرق خواب نورا خیره شدم و به این فکر می کردم که بالاخره تونستم اون رو به خونه خودم بیارم

اونم چطور ، در حالی که نیمی از وجود من رو تو خودش داشت و این باعث می شد که برای اولین بار حس کنم خوشبخت ترین مرد روی زمینم !

این باعث می‌شد که حتی با وجود بد اخلاقی ها و سرکشی هاش بازم نتونم مثل گذشته باهاش بد رفتار کنم و اینقدر در مقابلش نرم بشم که به هر خواسته ای که داشت تن بدم

در اتاقمو باز کردم و نورا آروم روی تخت خوابوندم در حالیکه ملافه روی تنش میکشیدم آروم بوسه ای روی موهای آشفته اش زدم

از اتاق که خارج شدم و با دیدن خدمتکار که بیرون منتظرم ایستاده بود بهش اشاره کردم که دنبالم بیاد همانطوری که از پله ها سرازیر می شدم خطاب بهش گفتم :

_قبل از اینکه خانم از خواب بیدار بشن
هر غذایی که برای خانمای باردار مقوی و تقویت کننده است آماده می کنی

دستی به ریشم کشیدم و با کمی فکر کردن ادامه دادم :

_غذا ،نوشیدنی و دسر و چه می دونم هر چیزی که هست آماده می کنی اصلا دوست ندارم کم و کسری باشه توجهی؟؟

_چشم آقا

 

تا نورا از خواب بیدار بشه و احتمالا هم که دعوا راه میندازه بهتر بود برم یه کمی از این انرژی که درونم در حال فوران کردن بود خالی کنم وگرنه معلوم نبوده چه دیووونه بازی درمیارم

از پله ها به طرف طبقه پایین رفتم در حالیکه در زیرزمین و باز میکردم به بچه ای که یک شبه وارد زندگیم شده بود و حال و هوام عوض کرده بود فکر کردم

باورش برای من که هیچ وقت بچه نمیخواستم یه کم سخت بود ولی نمیتونستم منکر لذتی که از وجود این بچه و اونم از وجود نورا میبردم ، بشم

با مشت‌های گره کرده مدام به کیسه بوکس رو به روم ضربه میزدم اینقدر مشت زدم تا از جون افتادم و کم‌کم با بی حالی روی زمین نشستم و همونطوری که پاهام جمع میکردم فکرم درگیر این بود که باید با این تغییر بزرگ چه طوری روبرو بشم

هر چند که فکرم آشفته و به هم ریخته بود ولی بعد از چندسال غم و ناراحتی لبخند برای یک ثانیه هم از روی صورتم پاک نمیشد و انگار زندگیم از این رو به اون رو شده باشه فقط دوست داشتم هر چه زودتر تمام دنیا رو از این خبر شاد باخبر کنم

یک دفعه با یادآوری نورا و اینکه توی اتاق تنهاش گذاشتم بلند شدم و بدون توجه به برهنه بودن بدنم ، که تنها فقط با یه شورت کوتاه بودم با قدم های سریع خودمو به اتاق رسوندم

در اتاق رو آرومی باز کردم و از لای در سرکی به داخل کشیدم که با دیدن چشمای بسته و صورت غرق خوابش
نفسم رو با خستگی بیرون دادم و پا داخل گذاشتم

معلوم بود به خاطر وجود بچه است که همش میخوابه و گرنه نورایی که من میشناختم پر بود از شور و هیجان و زندگی !!

ولی الان کسی که روی این تخت خوابیده جز یک خوابالوی تنبل چیزی نیست

بچه آدم رو عوض میکنه مخصوصاً منو که داشتم دیوونه میشدم از حس های جدید و لذت بخش!

لبه تخت کنارش نشستم به سمتش خم شدم در حالیکه به آرومی دستم روی صورتش می‌کشیدم نگاهمو توی صورت غرق در خوابش چرخوندم و به آرومی بوسه خیسی روی لبهاش کاشتم

از شانس بدم همون لحظه بیدار شد
و همونطوری که چشم های خسته اش رو به زور بازو بسته میکرد نگاهش رو به چشمام دوخت

منتظر بودم که با فوحشاش بهم حمله کنه ولی برخلاف تصورم آروم به نظر می رسید و فقط با کنجکاوی نگاهش روی صورت و بدنم میچرخوند و انگار حالش سرجای خودش نیست

یکدفعه در مقابل نگاه حیرت زده من چشماش رو بست دستش رو آروم توی موهام نشست نوازشم کرد و منو به سمت خودش کشید و لبای داغش روی لبام گذاشت واقعا باور نمی شد یعنی این واقعا نورا بود که اینطوری داشت با عطش من رو میبوسید

به قدری شوک زده بودم که برای چند ثانیه دستام بی حرکت دو طرفم افتاده بودن

سرشو آروم ازم جدا کرد و در حالیکه هنوز هم چشمانش بسته بودن زبونش رو آروم روی لب پایینم کشید

با این کاهش کنترلم را از دست دادم و روش خیمه زدم و لباشو با شدت توی دهنم کشیدم نمی دونم چقدر در حال بوسیدن هم بودیم که با کم آوردن نفس ، آروم سرمو ازش جدا کردم و توی گودی گردنش فرو بردم

انگشتای دستش بی رمق روی کمرم کشیده شد بوسه های کوتاه روی گردنش مینشوندم کم کم پایین می اومدم
که زیر لب زمزمه کرد :

_هوووم چه بوی خوبی میدی!!

او پس خانوم عاشق بوی عطرت تنمه!؟
دهن باز کردم که چیزی بهش بگم ولی یکدفعه انگار توی خواب شیرین و پر لذتی دست و پا میزنه به پهلو چرخید و در حالی که دستاشو زیر سرش میزاشت به خواب عمیقی فرو رفت

ولی من هنوزم همون طوری شوک زده و ناباور به حرکاتش خیره بودم یعنی تمام این مدت فکر می کرد که داره خواب میبینه!؟

وای خدای من این دختر چقدر میخوابه
با دیدن حالتاش و حرکاتش خندم گرفت و بدون اینکه کنترلی روی خودم داشته باشم شروع کردم به خندیدن

چه بامزه و شیرین شده بود !

هرچند از اولم همینطوری ناب و بکر و شیرین بود ولی من احمق نمیتونستم ببینم !

با این فکر لبخند از روی لبهام پر کشید کلافه از روی تخت بلند شدم و با قدم های بلند خودم رو به حمام رسوندم

سرم داغ کرده بود و نیاز به دوش آب سرد داشتم تا حالم سر جاش بیاد و بتونم درباره این موضوع درست و بهتر تصمیم بگیرم

بعد از اینکه دوش کوتاهی گرفتم بدون اینکه بدنم رو کامل بپوشونم حوله کوتاهی رو دور کمرم بستم و با بدنی که از آب چکه می‌کرد از حمام خارج شدم

همونطور لخت رو به روی آیینه ایستاده بودم و حوله کوچیکی روی موهام میکشیدم که با صدای جیغ گوش خراش نورا دستم بی حرکت موند و پووف کلافه ای کشیدم و به سمتش برگشتم

معلوم بود هشیار شده و الان کم کم جیغ و داد هاش شروع میشن ، طبق انتظارم جیغ کشید و هراسون گفت :

_اینجا کجاست ؟؟ باز من رو کجا آوردی لعنتی

برخلاف گذشته که با این حرفاش عصبانیتم اوج میگرفت این دفعه خنده ام گرفت و درحالیکه تو گلو میخندیدم به طرفش رفتم

 

با دیدن خنده هام روی تخت نشست و عصبی در حالیکه چپ چپ نگام میکرد گفت :

_گفتم باز منو کجا اوردی؟؟

کنارش لبه تخت نشستم و با شیطنت نگاهم روی هیکلش چرخوندم و گفتم:

_اینجا آوردمت که کارای خوب خوب بکنیم

با وحشت چشماش گرد شد و سوالی پرسید :

_یعنی چی این حرفت؟ مدل جدیدته ؟

با لذت حوله روی موهام کشیدم برای اینکه بیشتر آزارش بدم گفتم:

_آره همین الانم مدل و پوزیشین های جدیدی برای اینکه سرت پیاده کنم توی ذهنمه!

موهای صورتش رو کنار زد و بدون توجه به حرفم گفت:

_اصلا کی به تو گفته بدون اجازه منو بیاری اینجا ؟؟

از اینکه اینقدر تابلو می خواست موضوع بحث رو عوض کنه زدم زیر خنده و بریده بریده بین حرفام گفتم :

_خودم و …..

با شیطنت ادامه دادم :

_و برای انجام کارهای خوب خوب

دیگه کاملا معلوم بود حرصش گرفته بالشت کنارش رو برداشت و تا به خودم بیام محکم به صورتم کوبیدش

چون انتظار این حرکتش رو نداشتم با پشت روی تخت افتادم و اونم از خداخواسته بالشت رو محکم تر روی صورتم کوبید

به جای این که دردم بیاد بدتر خندم گرفت هیچ حرکتی برای دفاع از خود انجام نمیدادم و قهقه هام بین بالشت کوبیدناش گم شده بود

اینقدر بالشتو به سر و صورتم کوبید که دیگه خودش هم خسته شد و دستاش از جون افتادن

با نفس نفس بی جون کنارم افتاد که با خنده در حالیکه به سختی به طرفش می چرخیدم گفتم:

_چیه به همین زودی انرژیت تموم شد؟!

چشم غره ای بهم رفت و سکوت کرد در حالیکه هنوز میخندیدم از نیمرخ خیره صورت شدم که چطوری با نفس نفس چشماشو بسته بود و دستشو روی شکمش فشار میداد

یکدفعه با فکری که به ذهنم رسید ترس برم داشت و خودم روی تخت به طرفش کشیدم ، دستمو روی شکمش گذاشتم به آرامی ماساژ دادم با نگرانی زیرلب پرسیدم :

_حالت خوبه ؟؟

چند ثانیه بی حرکت خیرم شد کم کم انگار به خودش اومده باشه با چشمای گرد شده وحالت بهت زده پرسید:

_تو حالت خوبه؟؟!

بدون توجه به حرفش سعی کردم پیرهنش رو بالا بدم تا شکمش رو بهتر ببینم در همون حال عصبی گفتم:

_تو چیکار من داری بگو حالت خوبه یا نه؟؟

دستم رو کنار زد روی تخت نشست و معلوم بود خنده اش گرفته پیراهنش رو درست کرد و گفت :

_الان واقعا جدی هستی ؟؟

مثل خنگا نگاش کردم و گفتم:

_چطور مگه ؟؟ خوب خوب….

نگاهمو باز به شکمش دوختم و ادامه دادم :

_برای بچه ترسیدم همین..!

با این حرفم دیگه جلوی خودش رو نگرفت و شروع کرد به بلندبلند خندیدن ، با تعجب نگاهش کردم

آخه الان داشت به چی میخندید ؟؟ اینقدر خندید که صورتش قرمز شد و درحالیکه دلش رو فشار میداد روی تخت خم شد و از شدت خنده اشک از گوشه چشماش راه افتاد

هر بار که سرش رو بلند میکرد و قیافه پوکر و درمونده من رو میدید بدتر شدت خندهاش بیشتر میشد

دست به سینه به تاج تخت تکیه دادم و کلافه نگاش کردم ، بالاخره خنده هاش رو کرد صاف سرجاش نشست و گفت :

_باورم نمیشه !!

لبام بهم فشردم و با اخمای گره خورده گفتم:

_تموم شد ؟ خوب خندیدی ؟ حالا یعنی چی که باورت نمیشه؟؟

دستشو زیر چشماش کشید و با صدایی که خنده توش موج میزد گفت :

_از اینکه خودت دکتری و حالا اینطوری برای هر حرکت من انگار هیچ سابقه و علمی نداری ، عکس العمل بچگانه نشون میدی خندم میگیره

کلافه چشمام توی حدقه چرخوندم ، آخه مگه دست منه که اینطوری میشم وقتی فکر میکنم بچه من توی شکم نوراس و هر لحظه ممکنه چه بلایی سرش بیاد تموم کنترل خودم از دست میدم و این قلبمه که کنترل بدنم رو به دست میگیره

_یه لحظه نگران شدم همین !

چپ چپ نگام کرد و به زور جلوی خودش رو گرفت که باز نخنده ، بی حوصله بلند شدم و برای یک لحظه حواسم نبود که گره حوله تنم شُل شده و تا به خودم بیام حوله از دور کمرم باز شد و من همونطوری که سر پا ایستاده بودم حوله افتاد و الان برهنه رو به روی نورا ایستاده بودم

چشماش روی تنم گشاد شد و با ناباوری دهنش همونطوری باز موند ، خودمم انگار خشکم زده باشه همونطوری سرجام ایستاده بودم

نورا انگار داره به منظره جالبی نگاه میکنه بدون خجالت نگاهش روی تنم بالا پایین شد و آب دهنش رو قورت داد ، با عجله خواستم خم بشم و حوله رو بردارم

ولی با دیدن نگاهای کنجکاو و مشتاق نورا لبخند بدجنسی روی لبهام جا خوش کرد و با شیطنت به طرفش رفتم

 

اینقدر خیره تن و بدن من بود و داشت با چشماش قورتم میداد که حواسش به منی که داشتم نزدیکش میشدم نبود

نزدیک شدم و در حالیکه هنوزم روبرویش ایستاده بودم دستمو آروم روی موهاش کشیدم و با صدای خفه ای زمزمه کردم:

_خیلی جذابه نه ؟

برخلاف تصوراتم که الان در مقابلم جبهه میگیره معلوم بود هنوزم توی خیالات خودش غرقه چون بیخیال زبون روی لب هایش کشید و با صدای آرومی زمزمه کرد :

_آره …!

با این حرفی که زد دیگه مطمئن شدم سر هوش حواس خودش نیست و انگار توی دنیای دیگه سیر میکنه و اصلا حواسش به حرف‌هایی که می‌زنه نیست وگرنه نورایی که من میشناختم عمرا اینطور جوابی میداد

و یا شایدم مورد دیگه ای بود و اون هم اینه که اینقدر شه..وت بهش فشار آورده که اصلاً مغزش از کار افتاده و فقط چشماش اون چیزی رو که میخواد میبینه

با این حرفی که زد تو گلوله خندیدم و بی اختیار سرمو به اطراف تکون دادم و زیر لب با خودم زمزمه کردم:

_بله مال منه و بایدم جذاب باشه…!

با دیدن نگاه خیره اش که هنوزم روی پایین تنه ام در حال گردش بود بدون اینکه بخوام شه..وت چشمامو کور کرد و کم کم بدنم تحری..‌ک شد و چیزی که نباید میشد ، شد !!

با دیدن چیزی که جلوی چشماش هر لحظه بزرگ تر می شد به خودش اومد چند بار پشت سر هم پلک زد و بااضطراب خودش روی تخت به عقب کشید و گفت:

_اوه خدای من من چقدر گیج و خنگم

با شیطنت ابرویی بالا انداختم وبا پررویی گفتم :

_گیجی یا خمار منی !؟

چشماش رو تو حدقه چرخوند و در حالیکه سعی میکرد نگاهشو ازم بدزده با پوزخندی گفت:

_هه خمار تو ؟؟

دستمو زیر چونه اش گذاشتم سرشو بالا گرفتم و گفتم :

_آره !!

و با شیطنت به پایین‌ تنم اشاره کردم و ادامه دادم :

_مخصوصاً خماری اونی و داری براش لَه لَه میزنی

حالا دیگه کاملا متوجه شده بود که دستش برام رو شده و برای اینکه گندی که زده رو ماست مالی کنه سرشو عقب کشید و با صدایی که میلرزید گفت :

_اصلا هم اینطور نیست !!

از روی تخت پایین پرید و ادامه داد:

_تا یکم بهت رو میدم زود جوگیر میشی چرا ؟؟

حالا تقریبا وسط اتاق ایستاده بود و بدون اینکه نگام کنه خودشو سرگرمی تماشا کردن اطراف نشون میداد ولی از اضطراب و حالتاش کاملاً معلوم بود که درست حدس زدم و میخواد ازم فاصله بگیره و اینم دلیلی نداره جز دیدن بدن من و خراب شدن حالش !!

حالا دیگه برگ برنده دست من بود و می تونستم راحت آزارش بدم و سر به سرش بذارم
پس با اعتماد به نفسی که از رفتار نورا داشت توی وجودم پررنگ تر میشد بلند شدم بدون اینکه تلاشی برا پوشوندن خودم بکنم با قدم های محکم به طرف نورا رفتم

حالا تقریبا هیچ فاصله ای باهم نداشتیم بهش چسبیدم و دستام دور کمرش حلقه کردم و تا بخواد بازم فرار کنه سرم توی گودی گردنش فرو کردم

با بوسه خیسی که روی گردنش نشوندم تنش لرزید و دستاش روی سینه ام گذاشت و سعی کرد به عقب هولم بده
دستاش سرد سرد بودن و بدن من از شدت حرارت دا..‌.غ بود و داشتم توی تب خواستنش میسوختم

با حس گرمای تنم دستاش سست شد و آروم بی تحرک روی سینه ام گذاشتشون ، بیشتر به خودم چسبوندمش و حریص تر به جون تن و بدنش افتادم

لبامو از روی گردنش تا سرشونه اش ادامه دادم ، پوست گردنش بین لبام گرفتم و مِ…ک زدم

که انگار اختیار از کف داده باشه سرش رو به سمت بالا گرفت و آ….ه آرومی از بین لباش خارج شد

شه..وت توی وجودم زبونه کشید ، طاقتم رو از دست دادم توی آغوشم بلندش کردم با قدمای ناموزون به طرف تخت قدم تند کردم

 

🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃

همچنین ببینید

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۶۱

  با رسیدن به خونه یکراست به اتاقمون رفتم و کِسل روی تخت دراز کشیدم …

۱۰ دیدگاه

  1. ادمین و نویسنده=بی مسئولیت

    ادمین کلتو می کَنَمااا
    پارت ۴۹ رو چرا نمیزاری؟؟

  2. عاقا یه هفته شد دیه نمیزارین پارت جدیدو؟

  3. کی پارت جدید گذاشته میشه ؟

  4. ادمین جان کی میخوای پارت ۴۹ بزاری پیر شدیم دیگه😫

  5. پارت بعدى رو كى ميزارين؟؟؟؟

  6. پارت بعد رو کی میزارید

  7. چرا دیر به دیر پارت میزارید

  8. الان نویسنده به جای این که عشق بین نورا و امیر علی رو به مخاطب نشون بده فقط پس میره پیش میره میگه شهوت
    یعنی فقط دوست دارن از هم لذت جنسی ببرن اونم غرق در شهوت ؟؟نه عشق
    ۸۰ درصد این پارت هم که مثلا یه زره زیاد بود صرف اعمال خاک بر سری شد
    واقعا که….

  9. اه اه اه تمام رمانهاتون شده به تصویر کشیدن سکس. قشنگ معلومه هیچ کدوم حرف تازه ای ندارن .همه این نویسند ها فقط یه مشت نوجوون بدبخت رو بیچاره میکنن. فردای قیامت چطور میخواین جواب بدین؟؟؟؟؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan