یکشنبه , شهریور ۲۸ ۱۴۰۰

رمان ویدیا جلد دوم

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۵۱

رمان ویدیا جلد دوم

#ایران_تهران #علیرام   قلب پانیذ از اینهمه نزدیکی محکم در سینه اش می کوبید.   با حرفی که علیرام زد نگاه در نگاه پر حرف علیرام دوخت.   کاش می توانست دهن باز کند و بگوید “من هم از اینکه بخوام از دستت بدم می ترسم”؛ اما سکوت کرد. علیرام …

ادامه مطلب »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۴۸

رمان ویدیا جلد دوم پارت 48

#ایران_تهران #پانیذ   آنا چرخی دور پانیذ زد. -باورم نمی شه این خودتی پانی! خدای من، چقدر خوشگل شدی!! از این تعریف آنا، قند تو دل پانیذ آب شد. -امشب فکر کنم خوب دلبری کنی! پانیذ با یادآوری علیرام دلش لرزید. آنا دست دراز کرد و دست پانیذ را گرفت …

ادامه مطلب »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۴۷

رمان ویدیا جلد دوم

#ایران_تهران #پانیذ   دل توی دل علیرام نبود تا از پانیذ راجع به عکس پروفایلش سؤال کنه که به خاطرش این مدت خواب و خورا ک نداشت. کمی به سمت پانیذ خم شد. پانیذ نگاه چرخوند و چشم تو چشم علیرام شد. -چی میخوای بپرسی؟ گوشه ی لب علیرام از …

ادامه مطلب »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۴۶

رمان ویدیا جلد دوم پارت 46

#ایران_تهران #علیرام   کلافه از جلسه ی آخر سال وارد اتاقش شد. این روزها بیشتر از همیشه کلافه و نگران بود. قلبش پانیذ رو می خواست اما عقلش نهیب می زد تا این احساسات تازه به جوانه نشسته را سرکوب کند. گوشیش رو که بخاطر جلسه خاموش کرده بود روشن …

ادامه مطلب »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۴۵

رمان ویدیا جلد دوم پارت 45

#ایران_تهران #پانیذ   صبح اول وقت آماده شد تا به دانشگاه بره هر چند روزهای آخر سال بود و همه چی تق و لق بود. با ورود به دانشگاه نگاهش به هیوا افتاد که روی نیمکتی نشسته بود و متفکر به جائی خیره بود. آرام به سمتش رفت و دست …

ادامه مطلب »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۴۴

رمان ویدیا جلد دوم پارت 44

    چیزی تا عید نمانده بود و ویدیا در تکاپوی گرفتن مراسم بزرگی به مناسبت آمدن بهار در عمارت بود. هرچند میان اونهمه شلوغی و هیاهوی کارهای مراسم، باز هم ته قلبش نا آرام بود و شور میزد. واهمه داشت از برخورد علیرام و بن سان بعد از روبرو …

ادامه مطلب »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۴۳

رمان ویدیا جلد دوم پارت 43

  #ایران_تهران #یاس     یاس از اتاق بیرون اومد. شاهو و ملیکا پشت میز صبحانه نشسته بودند.    تمام این چند روز با خودش کلنجار رفته بود. نباید میذاشت پدرش متوجه بشه که از همه ی ماجرا خبر داره.    ملیکا با دیدن یاس لبخندی زد.   -بیا عزیزم …

ادامه مطلب »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۴۲

رمان ویدیا جلد دوم پارت 42

#ایران_کیش #علیرام   سؤالی نگاهم رو بهش دوختم. اشک توی چشم هاش حلقه زده بود. با صدایی که می لرزید لب باز کرد. -بخاطر اون داری من و پس می زنی؟ ابرو در هم کشیدم. -منظورت چیه؟ -منظورم رو خوب می فهمی! تو بخاطر اون دختره داری من و پس …

ادامه مطلب »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۴۱

رمان ویدیا جلد دوم پارت 41

#ایران،کیش #پانیذ علیرام لبخند دلنشینی زد. -چیه؟ یه دوست که بیشتر ندارم، نباید دلم برات تنگ بشه؟ پانیذ نمیدونست چه عکس العملی نشون بده. علیرام خیلی آرام دست به گیسوی بافته شده ی پانیذ کشید. -میدونستی منم بلدم مو ببافم؟ چیزی تو سر پانیذ فریاد زد. “اون عاشق سمیراست و …

ادامه مطلب »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۴۰

رمان ویدیا جلد دوم پارت 40

#ایران_تهران #علیرام -نه، شاید هنوز کمی مریضم، همین. سمیرا پله ها رو بالا اومد. با دیدن علیرام و پانیذ ابروئی بالا داد و به سمتشون رفت. -عزیزم اینجائی؟ پانیذ ببخشیدی گفت و از کنارشون رد شد. علیرام نگاهش و به رفتن پانیذ دوخت. سمیرا عصبی دستش و مشت کرد و …

ادامه مطلب »