سه شنبه , فروردین ۲۴ ۱۴۰۰

رمان ویدیا جلد دوم

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۴۴

رمان ویدیا جلد دوم پارت 44

    چیزی تا عید نمانده بود و ویدیا در تکاپوی گرفتن مراسم بزرگی به مناسبت آمدن بهار در عمارت بود. هرچند میان اونهمه شلوغی و هیاهوی کارهای مراسم، باز هم ته قلبش نا آرام بود و شور میزد. واهمه داشت از برخورد علیرام و بن سان بعد از روبرو …

ادامه مطلب »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۴۳

رمان ویدیا جلد دوم پارت 43

  #ایران_تهران #یاس     یاس از اتاق بیرون اومد. شاهو و ملیکا پشت میز صبحانه نشسته بودند.    تمام این چند روز با خودش کلنجار رفته بود. نباید میذاشت پدرش متوجه بشه که از همه ی ماجرا خبر داره.    ملیکا با دیدن یاس لبخندی زد.   -بیا عزیزم …

ادامه مطلب »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۴۲

رمان ویدیا جلد دوم پارت 42

#ایران_کیش #علیرام   سؤالی نگاهم رو بهش دوختم. اشک توی چشم هاش حلقه زده بود. با صدایی که می لرزید لب باز کرد. -بخاطر اون داری من و پس می زنی؟ ابرو در هم کشیدم. -منظورت چیه؟ -منظورم رو خوب می فهمی! تو بخاطر اون دختره داری من و پس …

ادامه مطلب »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۴۱

رمان ویدیا جلد دوم پارت 41

#ایران،کیش #پانیذ علیرام لبخند دلنشینی زد. -چیه؟ یه دوست که بیشتر ندارم، نباید دلم برات تنگ بشه؟ پانیذ نمیدونست چه عکس العملی نشون بده. علیرام خیلی آرام دست به گیسوی بافته شده ی پانیذ کشید. -میدونستی منم بلدم مو ببافم؟ چیزی تو سر پانیذ فریاد زد. “اون عاشق سمیراست و …

ادامه مطلب »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۴۰

رمان ویدیا جلد دوم پارت 40

#ایران_تهران #علیرام -نه، شاید هنوز کمی مریضم، همین. سمیرا پله ها رو بالا اومد. با دیدن علیرام و پانیذ ابروئی بالا داد و به سمتشون رفت. -عزیزم اینجائی؟ پانیذ ببخشیدی گفت و از کنارشون رد شد. علیرام نگاهش و به رفتن پانیذ دوخت. سمیرا عصبی دستش و مشت کرد و …

ادامه مطلب »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۳۹

رمان ویدیا جلد دوم پارت 39

#ایران_تهران #پانیذ مامان پشت چشمی نازک کرد. -چیه؟ اگه دوست نداری نرو! -نه نه، الان که دارم فکر می کنم خیلی دوست دارم برم؛ اوهوم! نگاهمو مظلوم کردم و به مامان دوختم. صدای قهقهه ی بقیه بلند شد. -الان به من خندیدین؟! آنا میون خنده اش لب باز کرد. -خودت …

ادامه مطلب »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۳۸

رمان ویدیا جلد دوم پارت 38

#ایران_تهران #علیرام بن سان وارد اتاق علیرام شد. -امروز کجا بودی؟ علیرام نگاهش رو به تابلوی اهدائی پانیذ دوخت. -هنوز یاد نگرفتی باید در بزنی؟ بن سان در و کاملاًبست و وارد اتاق شد. -سمیرا رو دیدی ؟ علیرام متعجب به سمت بن سان برگشت. -تو از کجا میدونی؟ بن …

ادامه مطلب »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۳۷

رمان ویدیا جلد دوم پارت 37

#ایران_تهران #یاس وارد شرکت شدم. منشی علیرام از شرکت خارج شد. لبخند روی لبهام نشست. حتماً علیرام تا دیروقت تو شرکت می مونه. اینکه همه اش پسم میزد باعث می شد تا سمج تر به کارم ادامه بدم؛ با اینکه هیچ علاقه ای به مردهای سرد و خشک مثل علیرام …

ادامه مطلب »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۳۵

رمان ویدیا جلد دوم پارت 35

#ایران_تهران #پانیذ   -به یه شرط. -چی؟ -اینکه توام قول بدی من و از همه بیشتر دوست داشته باشی. -خیلی وقته تو رو از همه بیشتر دوست دارم. چیزی اون پایین پایین های قلب پانیذ تکان خورد؛ تکانی شیرین. از اسنوموبیل پیاده شد. هنوز هم طعم شیرین حرف علیرام زیر …

ادامه مطلب »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۳۴

رمان ویدیا جلد دوم پارت 34

#ایران_تهران #علیرام علیرام دلش می خواست پانیذ به ماشین خودش بیاد. اصلاً وجود این دختر آرامش بود. پانیذ نگاهی به ماشین علیرام انداخت. آهو روی صندلی عقب نشسته بود. علیرام به مانی توضیح داد تا از کدوم سمت بیاد و به سمت ماشین خودش رفت. قبل رسیدن به ماشین گوشیش …

ادامه مطلب »