دوشنبه , خرداد ۵ ۱۳۹۹
خانه / 2020 / می

بایگانی ماهانه: می 2020

رمان غرقاب پارت ۴۷

  ـ من…من فقط توی عصبانیت هولش دادم غوغا. هولش دادم که بره عقب و بتونم برم و یه وقت بهتری حرف بزنیم. پلک هم نمی زدم. سرم را به سمتش چرخاندم و قلبم، طوری تیر کشید که انگار با چاقو پاره اش کردند. نگاهم را که دید باز چشم …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳۶

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت 36

  بی اختیار خیره پسربچه تُپل و چشم درشتی که قطره های اشک از چشماش سرازیر بودن و فین فین کنان شلوارم رو توی چنگش میفشرد بودم که نورا تکونی به دستم داد تا ولش کنم و با ناراحتی خطاب به پسربچه لب زد : _هیچی نیست پسرم گریه نکن …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۴۶

  ********************************************************************* نمی دانستم، چندمین باری بود که همراهش را می گرفتم و به جز بوق های ممتد و عصبی کننده، چیزی عایدم نمی شد. خسته، کلافه، مستأصل و نالان، برق راهرو را خاموش کرده و با قدم هایی سبک به سمت اتاق مشترکشان حرکت کردم. دستگیره را لمس کرده …

ادامه نوشته »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۱۱

#اسپاکو ویهان از اتاق خارج شد و با آشو سینه به سینه درآمد.آشو با دیدن حال پریشان ویهان،دلیل حالش را درک کرد.دست روی شانه‌ی برادر گذاشت‌ -آروم باش مرد،همه چی درست میشه.بالاخره اسپاکو گذشته رو به یاد میاره و میفهمه که تو چقدر دوستش داری. -من نمیخوام‌ همه‌ی اون گذشته‌ی …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۴۵

  حجم کلافگی صدایش باعث شد، خیره به درختان باغ که در تاریکی موهوم به نظر می رسیدند، زمزمه کنم. ـ راست گفتی که بیا به چیزای خوب فکر کنیم. ترسا انگار مسری ان. ترست توی جون منم نشست. هردو آهی کشیدیم و این بار، باز او بود که یک …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳۵

  _چطور جرات کردی بدون اجازه سرتو بندازی پایین و بیای داخل ؟! منشی بخت برگشته که از صدای داد نیما و این حجم زیاد خشمش تقریبا خشکش زده بود به خودش اومد و دستپاچه لب زد : _ببخشید قربان ولی من همیشه ای…. نیما عصبی لبه کتش رو کنار …

ادامه نوشته »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۱۰

#ایران_تهران #ویدیا خدمت کارها در تکاپوی چیدمان خانه برای مراسم شب بودند. هر سه خواهر سخت در حال رسیدگی به امور مراسم بودند.قرار بود بعد از مراسم به آرایشگاه بروند. ویدیا از قبل به پسرهایش گوشزد کرده بود تا شب خودشان را زود به مراسم برسانند.بالاخره بعد از ناهار هر …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۴۴

  نشسته بود روی صندلی گردان اتاقم، دست به سینه با یک لبخند محو به آشفتگی من نگاه می کرد و این طرف و آن طرف رفتنم را با چشمانش رصد می کرد. ـ روسریم خوبه؟ دستش را از روی سینه جدا و زیر چانه اش گذاشت. چرا چشمانش آن …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۳۴

  فردا بعد از اینکه صبحونه مختصری خوردم آماده شدم و به شرکت رفتم و سرگرم کار شدم و سخت مشغول بودم و تقریباً زمان و مکان از دستم در رفته بود که با صدای زنگ تلفن به خودم اومدم و در حالیکه خودکار توی دستمو لای پرونده میزاشتم گوشی …

ادامه نوشته »

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۹

#ایران_تهران #اسپاکو آشو: -ویهان لج نکن بذار چند ساعتی رو هاویر بره تو یکم استراحت کن.دیدی که دکترت چی گفت. ویهان بی قرار عصبی لب زد -نمیتونم سودابه وارد اتاق شد -مادر از دست تو کاری برنمیاد فقط چند ساعت هاویر میره ویهان لبه تخت نشست.تلفن آشو به صدا درآمد.به …

ادامه نوشته »

codebazan