سه شنبه , مرداد ۱۴ ۱۳۹۹
خانه / 2020 / فوریه

بایگانی ماهانه: فوریه 2020

رمان غرقاب پارت ۱۳

  پرواز که نشست، می دانستم کسی به استقبالم نمی آید. به هیچ کس تاریخ برگشتم را نگفته بودم جز منشی مطب، قرار بود به بیمارانم وقت برای مراجعه بدهد و من مستقیم از فرودگاه راهی ساختمان پزشکان شوم. اتوموبیلم در پارکینگ فرودگاه پارک شده بود و ما بعد از …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۱۲

  شش سال پیش! سال کذایی زندگی ام. سالی که تاریخش، تاریخ شروع بدبختی هایم بود. تاریخ شروع بیچارگی های بی انتهایم. لب هایم که از هم فاصله گرفتند باز هم خودش با صدای آرامی ادامه داد. ـاولین و آخرین تجربت برای فیلمنامه نویسی. خشک شده، در همان حال ماندم. …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۱۵

  مامان با چشماش گرد شده از تعجب نگاهش رو به گوشی پرت شده روی تخت دوخت و سوالی پرسید : _کی بود ؟! عصبی از حرفای زشک و رکیکی که از زبون اون نیمای عوضی شنیده بودم دستی به چشمام کشیدم و کلافه گیج لب زدم : _چی ؟؟! …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۱۱

  _حیف دیگه بچه نیست چهارتا بزنم توی سرش دلم خنک شه. فعلا که از خونه پرتش کردم بیرون پسره ی نادون و… تصور این که کامیاب، از خانه رانده شده باشد سخت بود. همین هم باعث شد کمی لبخندم را جمع کنم. آذربانو هم کلافه به نظر می رسید. …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۱۴

  _خوبم نیازی نیست فقط باید برم حمام! _ولی …. توی حرفش پریدم و عصبی گفتم : _ همین که گفتم حالام میتونی بری به کارات برسی !! با نگرانی نگاهش رو سر تا پام چرخوند که از طرز نگاهش خجالت زده توی خودم جمع شدم که با ترحم گفت …

ادامه نوشته »

رمان دیازپام پارت ۵۱

چمدون رو توی صندوق گذاشتم و در عقب رو باز کردم. همزمان ویهان پشت رل نشست. پوزخندی زد که باعث شد بیشتر عصبی بشم. آخرهای شب بود که به خونه رسیدیم. هاویر و آشو هم همراه ما اومدن. جز پیرمرد که برای استراحت رفته بود همه توی سالن جمع بودن. …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۱۰

  باشه ی بی حوصله اش، باعث قربان صدقه اش رفتن آن هم در دلم شد. تماس را که قطع کردم اول آدرس مطب پیام را برایش پیامک کرده و بعد، در یک تماس کوتاه سفارشات لازم را برای همکارم گفته و بعدش، با خیالی سبک شده وارد حمام شدم. …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۹

  _چرا من باید شمارو بشناسم؟ خیلی جدی سرش را چرخاند. خدای بزرگ، چرا آن قدر در چشمانش تیرگی نهفته بود؟ _که به جواب سوالات برسی. سرم را کوتاه چرخاندم، کلافه شده بودم اما دلم نمی خواست نشانش بدهم. آرامش…تنها چیزی بود که خوب بلدش بودم. حتی بلد نقش بازی …

ادامه نوشته »

رمان دانشجوی شیطون بلا فصل دوم پارت ۱۳

  از غفلتم سواستفاده کرد و با پاش آنچنان محکم وسط پاهام کوبید که برای ثانیه ای جلوی چشمام سیاهی رفت و آاااای خفه ای از بین لبهام خارج شد از شدت درد خم شدم و درحالیکه دستمو بین پاهام فشار میدادم با درد نالیدم : _می…میکشمت دختره هرزه !! …

ادامه نوشته »

رمان غرقاب پارت ۸

  قابل حس شدن بود. با این حال چیزی نپرسید، حرفی نزد و اجازه داد آهم، تبدیل به یک سری جمله ی زهر دار نشود. ماشین را مقابل ساختمانشان پارک کردم. خانه ویلایی بود اما نه ان قدر بزرگ که بشود ماشین را داخل برد. کامیاب کمکم کرد تا تک …

ادامه نوشته »

codebazan