پارت ۹ رمان معشوقه اجباری ارباب

مهناز اومد جلوم وايساد و گفت: نميذارم اينو ديگه مثل من بکني. 
منوچهر اومد سمت من و دستامو کشيد. ليلا و مهناز و نگار هم اون يکي دستمو کشيدن. 
ليلا با گريه گفت: آيناز تو رو خدا بگو معذرت مي خوام…خواهش مي کنم ازت. 
زبيده اومد سه تاشونو هل داد و گفت: بريد گمشيد. حالا براي من رفيق دوست شدن. 
پنج دقيقه سر من بکش بکش بود. دخترا نمي ذاشتن اما منوچهر و زبيده منو از خونه بيرون کردن.
سريع سوار ماشين شديم و راه افتاديم. تو راه آروم آروم گريه مي کردم. داشتم چي کار مي کردم؟ دستي دستي خودمو بي آبرو مي کردم… چاره اي نيست تنها راه نجاتم همينه. 
تا وقتي که رسيديم آية الکرسي مي خوندم. از خدا خواستم که نجاتم بده… جلوي يه برج آشنا نگه داشت. با هم رفتيم تو. اينجا رو مي شناختم… آره همون جايي که براي اون پسره اخمو مواد آوردم. يعني… يعني قراره … نه… امکان نداره.
بعد از اينکه با نگهبان هماهنگ کرد، وارد آسانسور شديم.
دوباره همون آهنگ شروع به نواختن کرد. باز زنه گفت «طبقه ده». از آسانسور اومديم بيرون، سمت راست واحد۲۰. زنگو زد. خيلي آروم بودم. بدون نگراني و ترس يا حتي استرس. در باز شد.
منو چهر: سلام با آقاي سعيدي کار داشتم. 
– کدومش؟ 
سرمو بالا آوردم. يا ابوالفضل! امیر علی؟! اين اينجا چيکار مي کرد؟ روسريمو کشيدم جلو. سرمو گرفتم پايين تا نشناستم. 
منوچهر: سيروس سعيدي. 
گفت: يه لحظه اجازه بديد.
صدا زد: آراد… آراد! يه لحظه بيا؟ يکي با… بابات کار داره.
چند دقيقه بعد، همون پسره ی اخمو اومد.
بهش نگاه کردم. با تعجب به من و منوچهر نگاه مي کرد. 
گفت: بله؟ بفرماييد.
منوچهر: با آقا سيروس کار داشتم.
سرمو پايين انداختم. آراد گفت: پدرم نيستند. امري داريد به من بگيد. 
منوچهر با کلافگي گفت: اينجا که نميشه؟ اگه اجاه بديد بيايم تو. 
يه نفسي کشيد و گفت: بفرماييد!
رفتيم تو. نگاه کردم ببينم پسره کجا رفته. ديدم تو آشپزخونه ست. داره چاي مي ريزه. 
آراد گفت: خوب با پدر من چيکار داشتيد؟
منوچهر: حالا حتما پدرتون نيستند؟ چون با من قرار داشتند 
سرمو آروم بالا آوردم. با همون اخم و شک نگام مي کرد. با ابرو به من اشاره کرد و گفت:
– قرار کاري ديگه؟! فکر ميکردم بچه هات فقط مواد مي فروشن… اين دخترو براي باباي من آوردي؟! 
منوچهر خنديد و گفت: خوشم مياد زود گرفتي!
آراد: باباي من قراره با اين دختره چيکار کنه؟!
منوچهر: اي بابا! شما که خودتون مرديد… شب دخترو واسه چي مي خوان؟! ها؟
سرمو آوردم بالا، ديدم امير علي داره بهم نگاه مي کنه. دلم مي خواست همون موقع زمين دهن باز کنه و منو ببلعه. اما نشد. فقط از روي شرم و حيا و خجالت، سرمو انداختم پايين که آراد گفت:
– اگه دختر خودتم بود، همچين کاري رو باهاش مي کردي؟!
منوچهر: خدا رو شکر دختر ندارم… خوب ما مي ريم ديگه. پدر جان تشريف آوردن بگو منوچهر امانتي تو اورد، نبودي بردش… خداحافظ شما. 
خواستيم بريم که آراد گفت: صبر کن.
برگشتيم: يه لحظه بيا کارت دارم. 
خودش و منوچهر رفتن کنار اتاق، سمت راستم. گوشامو تا نهايت تيز کردم ببينم چي ميگن.
– چند تا ازاين دخترا داري؟
– هفت تاي ديگه؟چطور؟ 
– مي فروشي؟ 
– نه من قبلا به پدرتونم گفتم… من با اينا نون درميارم. اگه بخواي مي تونم يکي دو شب بهتون قرض بدم. 
– پول خوبي بهت مي دم. 
منو چهر کمي وسوسه شد. چونشو خاروند و گفت: چند؟
– راضيت مي کنم! 
– چهرت خيلي پيشم آشناست. 
صورتمو برگردوندم طرفش. يه فنجون قهوه دستش بود. يه دستشم کرده بود تو جيبش و عين آدمايي که مي خواستن چيزي رو به ياد بيارن نگام مي کرد.
گفت: خيلي آشنايي… مطمئنم يه جايي ديدمت.
به سرم نگاه کرد و گفت: سرت چي شده؟!
با دست چپم که مي لرزيد، گذاتشم روي باند و گفتم: چيزي نيست افتادم.
فنجونو گذاشت رو ميز و اومد جلوم وايساد. با عطر بدنش گر گرفتم. کمي باندو بالا کرد و گفت:
– بايد عوض شه… ممکنه عفونت کنه. 
زير چشي به اون دوتا نگاه کردم. ديدم آراد داره نگام مي کنه. 
منوچهر گفت: داري چي کار مي کني؟!
امير علي: سرش بخيه مي خواد. 
منو چهر اومد جلو و گفت: لازم نکرده. ولش کن.
منوچهر به آراد گفت: بايد اول به زنم بگم. اگه قبول کرد حرفي نيست… فقط چند تاشون معتادن. اشکال که نداره؟
آراد: معتاد بودن يا معتادشون کردي؟!
– نه آقا، بودن.
آراد به من نگاه کرد و گفت: تو چرا داري بر و بر منو نگاه مي کني؟!
منوچهر زد تو سرم و گفت: آقا اين آدم نديده ست. شما ببخشيدش. 
گفتم: آره آدم نديدم… اگه شما هم دو تا حيوون وحشي دور و ورتون بودن، براي ديدن آدم له له مي زديد!
منوچهر موهامو از پشت گرفت ولي امير علي دست منوچهرو کشيد و گفت: ولش کنيد! 
منوچهر ولم کرد و گفت: حقته تيکه تيکت کنم بندازمت جلو سگا.
گفتم: خودت که سگي! ديگه احتياجي به سگ نيست!
امير علي يه لبخندزد ولي آراد به همون اخمش راضي بود. 
منو چهر با حرص بازومو کشيد و گفت: آقا پس خبرتون مي کنم. 
آراد: صبرکن.
وايساديم. گفت: سالم مي خوامشون. فهميدي؟
منوچهر بازومو ول کرد، با حرص گفت: بله آقا!
امير علي: ببرش يه جايي تا سرشو بخيه بزنن. 
منوچهر فقط سر شو تکون داد و اومديم بيرون. 
منوچهر تا جايي که تونست غر زد و بد و بيراه گفت. منم چيزي نگفتم. بعد از اينکه منو برد درمونگاه و سرمو بخيه زدن، اومديم خونه.
وقتي وارد خونه شدم، يه غم عجيبي تو خونه بود. هيچ کس تو هال نبود. 
منوچهر منو هل داد و گفت: براي چي وايسادي؟ برو ديگه؟ 
در اتاقو باز کردم ديدم همشون عين مادر مرده ها عزا گرفتن. نگارم جا سيگارش پر از ته سيگار بود و تند تند داشت يکي ديگه مي کشيد. ليلا هم گريه مي کرد. 
گفتم: خوبه که نبردن بکشنم اينجوري عزا گرفتين.
يهو صداي گريه ی ليلا بلند شد و گفت: مي بينيد؟ وقتي هم که نيستش صداشو مي شنوم. 
مهسا و نجوا تا منو ديدن دويدن سمتم و گفتن: آيناز خوبي؟! چرا انقدر زود برگشتي؟
اونام بلند شدن اومدن کنارم وايسادن. ليلا پريد تو بغلم و با گريه گفت:
– قربون خدا برم که حکمتي تو زشت آفريدن تو داشته… چقدر زشت بودي که سيروس نخواستت!
مهناز گفت: ليلا ولش مي کني يا نه؟ 
ازم جدا شد: چي شد آيناز؟
چيزي نگفتم و رفتم رو تخت نشستم. ليلا و مهناز کنارم نشستن. بقيه هم پايين. 
مهناز: حالت خوبه؟ بلايي که سرت نياوردن؟!
نگار: بچه ها جدي انگار حالش خوب نيست.
مهسا: شايد شوکه شده باشه. 
يسنا: من ميرم براش آب بيارم .
مهناز: چرا حرفمو گوش نکردي؟ ها؟… ببين چه بلايي سر خودت آوردي؟
سپيده: اتفاقا حرف تو رو گوش کرد اين بلا سرش اومده… با اين نقشت.
مهسا: ميشه حرف بزني تا مطمئن شيم خودتي نه روحت؟! 
جوابشونو نمي دادم. داشتم به اين فکر مي کردم چه جوري بهشون بگم قراره منوچهر بفروشتشون؟ 
ليلا: الهي نجوا برات بميره تا من تو رو اينجوري نبينم. 
نجوا: چيکار به من داري؟ خودت براش بمير!
يسنا آب آورد. خوردم يهو يادم افتاد. 
گفتم: راستي ليلا بگو کيو ديدم؟ امير علي… همون دکتر نقاشه. يادته؟ اونم اونجا بود. 
ليلا زد به پاش و گفت: بدبخت شدم. بچه م از دست رفت… فکر کنم شست وشوي مغزيش دادن… اينا همه عوارض گوش ندادن به حرف منه.
نگار: ليلا جان هر وقت حس کردي زبونت از حرف زدن داغ کرده بگو تا برات بادش کنم!
مهناز: ميشه بگي چي شد که برگشتي؟
با ناراحتي گفتم: برگشتن من زياد مهم نيست… اين که قراره چه بلايي به سرمون بياد مهم تره.
سپيده: چه بلايي؟!
يه نفس غمگيني کشيدم و گفتم: منوچهر قراره بفروشتمون. 
اين حرفو که زدم صداي زبيده رفت به فلک:
– تو چه غلطي کردي؟ خريديش؟ اونم چهار ميليون تومن؟!
نجوا: واي آيناز زبيده فهميد منوچهر تو رو خريده.
يهو زبيده عين جن ظاهر شد. نفس نفس مي زد. یه من نگاه کرد و با حالت عصباني گفت: منوچهر راست مي گه که تو رو خريده؟! 
سرمو تکون دادم و گفتم: بله!
منوچهر: ديدي راست گفتم؟… بذار فقط همينو بفروشيم و از شرش خلاص شيم. ببين چقدر زبون درازه؟ برامون دردسر درست مي کنه… پسر سيروس گفت پول خوبي بهمون ميده. 
زبيده: مگه نگفتي همه اينا رو مي خواد؟
– چرا ولي من باش صحبت مي کنم که فقط همين يکي رو بفروشيم. 
زبيده يه نفسي کشيد و رفت بيرون. منوچهرم پشت سرش رفت. 
مهسا گفت: اينا داشتن درمورد چي حرف مي زدن؟!
يسنا: درمورد همون حرفي که آيناز مي خواست بزنه.
سپيده: پس چرا مي خواستن تنها آينازو بفروشن؟!
مهناز با تعجب گفت: به سيروس؟! منوچهر يه بار بهش گفته بود که نمي خواد ما رو بفروشه…
نگار: لابد پيشنهاد دندون گيري بهش داده.
گفتم: سيروس کيه؟!
يسنا: قاچاقچي انسان… از اينجا آدم مي فرسته اونور… اونجا هم پول خوبي بهش مي دن. 
با تعجب گفتم: چي؟! خريد و فروش آدم مي کنه؟ يعني اگه منو بخره… مي فرسته خارج؟!
ليلا جدي گفت: فکر نکن اونجا مي فرستند براي خوش گذروني… فقط خدا مي دونه چه بلايي مي خوان سرت بيارن…
نگار: بعضيا رو بخاطر کليه يا قلبشون مي خرن.
خودم کم بدبختي داشتم با اين خبر بدبختيام شد نور علي نور.
مهناز: فکرشو نکنيد. بگيريد بخوابيد. خدا کريمه.
بلند شدم خواستم لباسامو عوض کنم. 
نجوا گفت: نگفت کي مي خواد ما رو بخره؟
گفتم: نه فقط قرار شد منوچهر با زبيده حرف بزنه.
يسنا: بچه ها من مي ترسم. 
مهسا: نترس بابا بگير بخواب. 
همه مون خوابيديم اما فکر نکنم تا صبح خواب به چشم کسي اومده باشه. صبح بلند شدم و نمازمو خوندم. دعا کردم.
يه گوشه نشستم به دخترا نگاه کردم. اگه قرار باشه من امروز از پيششون برم بايد خوب نگاشون کنم. دلم نمي خواست چهره هاشون از يادم بره. دل کندن از اينا برام سخت شده. ساعت هشت بود ولي دخترا هنوز بيدار نشده بودن. هميشه قبل از هشت همه بيدار باش بودن. تک تک بچه ها رو بيدار کردم، بهشون گفتم: ساعت هشت و نيمه. چرا بيدار نمي شيد؟! 
سپيده: واي بدبخت شديم. الان زبيده مياد آش و لاشمون مي کنه. 
سريع بلند شد بره لباساشو عوض کنه. 
نجوا گفت: مي دونستم خنگي ولي ديگه نه اين قدر.
سپيده با تعجب نگاش کرد: مگه حرفاي زبيده و منوچهرو ديشب نشنيدي؟!
سپيده: خوب… اونا قراره آينازو بفروشن، نه مارو.
ليلا: پاشم روزاي آخري هم يه دودي بزنم، حداقل آرزو به دل از دنيا نرم! 
نگارم با بي خيالي خنديد و گفت: صبر کن منم بيام! 
بچه ها بلند شدن رفتن. من تنها نشستم و زانوي غم بغل کردم. مهناز اومد تو اتاق و گفت: نمياي صبحونه بخوري؟
با بي حوصلگي گفتم: نه… اشتهام کور شده.
کنارم نشست و گفت: ببين آيناز؟ سرنوشت ما همينه. چه اينجا باشيم چه اونجا، هر دو طرف مي خوان يه بلايي سرمون بيارن. 
با بغض گفتم: ولي من نمي خوام… يه عمر با آبرو زندگي نکردم که الان تبديل بشم به يه دختر خراب. حقم اين نيست. چرا منو بايد جاي يکي ديگه مجازات کنن؟… چرا من انقدر بدبختم ؟ چرا مهناز؟… ديگه خسته شدم. به خدا ديگه خسته شدم. دلم مي خواد بميرم و راحت شم… هيچ وقت بابامو نمي بخشم.
با گريه گفتم: پس چرا خدا کاري برام نمي کنه؟
همين جور که گريه مي کردم، مهناز سرمو گذاشت رو سينش و گفت: 
– گريه نکن… وقتي داري خدا رو مي پرستي، پس بهش ايمان داري؟… ازش کمک بخواه… يعني به اندازه نماز هايي که خوندي اعتبار و ارزش پيش خدا نداري؟!
سرمو از روي سينش برداشتم و گفتم: بخاطر نماز هايي که خوندم براي خدا، منت نميذارم. اون وظيفم بوده… اما ازش کمک مي خوام چون مي دونم کسي غير از اون نمي تونه کمکم کنه. 
تا شب زبيده هممونو تو خونه زنداني کرد و نذاشت جايي بريم. روزاي آخر بود. بايد از هم جدا مي شديم. همه گريه مي کرديم به جز ليلا و مهناز و نگار.
انگار اين سه نفر به آخر خط رسيده بودن و براشون فرقي نمي کرد قراره چه بلايي سرشون بياد. ليلا همين جور که سيگار مي کشيد گفت: يکي جاي منم گريه کنه…حوصله ی گريه کردن ندارم! 
نگار خنديد و زد تو سر ليلا و گفت: اين روزاي آخر هم دست از سر شوخي کردن بر نمي داري؟!
ليلا سيگارشو گذاشت تو جا سيگاري و گفت: من با همين شوخي کردن هاست که زندم. 
يهو نگار بغضش شکست. با گريه ليلا رو بغل کرد و گفت: ببخش… اگه اذيتت کردم منو ببخش. 
ليلا هم با بغض در حال شکستن، آروم مي زد پشت کمر نگار و گفت: عيبي نداره دو تا خواهر که اين حرفا رو با هم ندارن… حداقل بذار بميرم بعد بيا بگو بيا حلالم کن.
مهنازم ديگه شروع کرد به گريه کردن. يارامون کامل شد. ديگه کسي نبود که نخواد گريه کنه… وقتش رسيد. 
زبيده اومد تو با خنده گفت: چيه به خاطر اينکه دلتون برام تنگ ميشه دارين گريه مي کنين؟ 
يه قهقه زد و گفت: بلند شيد بياين. نمي خوام بفروشمتون. مي خوايم بريم مهموني.
با تعجب به همديگه نگاه مي کرديم. 
زبيده داد زد: بلند شيد ديگه!
بلند شديم و راه افتاديم. دو تا ماشين بود. چندتامون سوار ماشين منوچهر شديم، چند تاي ديگه ماشيني که زبيده رانندش بود، سوار شدن.
از شهر خارج شديم جلوي يه گاوداري نگه داشت. چند تا بوق زد. در باز شد رفتيم تو. ماشينو يه گوشه نگه داشت. از ماشين پياده شديم. 
منوچهر گفت: راه بيفتين.
پشت سرش رفتيم. يه راست فرستادمون به طويله. خودشونم رفتن بيرون. از بوي گند پهن گاوا داشت حالمون بهم مي خورد. 
ليلا يه نفس بلندي کشيد، گفت: به به بوي وطن يه چيز ديگست! 
هممون خنديدم. نگار گفت: جاي بهتر سراغ نداشتن؟!
ليلا رفت پيش تنها گاو طويله، گفت: سلام گاوه! خوبي؟ من ليلام اينم دوستامن. راستي تو دختري يا پسر؟ 
زير شکمشو نگاه کرد با اين کارش هممون خنديدیم و گفت: تو هم که هم رديف خودموني… ببخشید که نصف شبي مزاحم شديم. خداشاهده قصد مزاحمت نداشتيم… اينا فکر کردن ما گاوييم آوردنمون پيش شما. ببخشيد بچه هم دارين؟!
مهناز: ولش کن ليلا… شايد مريض باشه.
يهو صداي گاوه دراومد. 
ليلا گفت: اوه اوه… مهناز شنيدي؟ داشت حرفتو تاييد مي کرد! 
نمي دونم چند ساعت منتظر مونديم؟ ديگه داشتيم کلافه مي شديم. 
يسنا گفت: شايد نمي خوان ما رو بفروشن؟
مهسا: پس مي خوان چيکار کنن؟!
يسنا: شايد… مي خواد زهر چشم ازمون بگيره که ديگه اذيتش نکنيم. 
به ليلا نگاه کردم. يه گوشه پکر نشسته بود. 
گفتم: نبينم ليليم غم داشته باشه؟
بچه ها بهش نگاه کردن و نجوا گفت: حالت خوبه ليلا؟
ليلا: نه زياد… حس مي کنم بدنم داره درد مي گيره.
گفتم: مگه مواد مصرف نکردي؟
ليلا: چرا ظهر.
نيم ساعت بعد، در طويله بازشد. زبيده و منوچهر و آراد و سه نفر ديگه داخل شدن. يکيشون از بس هيکلي بود، ياد رستم دستان افتادم. همون وايساديم و با ترس بهشون نگاه مي کرديم. من از ترس قلبم تو قفسه سينم مي خورد. دستام بي اختيار مي لرزيد. شروع کردم به آية الکرسي خوندن… تنها کاري که از دستم برميومد. 
زبيده اومد کنارمون وايساد و گفت: ايناهاشن! ظاهر و باطن… منوچهر که از قبل بهتون گفته؟… دو تا شون معتادن.
سپيده کنارم وايساده بود. آروم گفت: اين پسره چقدر نازه ولي اخموئه! 
از حرفش خندم گرفته بود. مي خواستن بفروشنش اونوقت اين حرفو مي زد!
آراد يه قدم اومد جلو، گفت:خوبه … ده ميليون.
زبيده: چي؟ ده ميليون… نه آقا خيلي کمه .
به من اشاره کرد و گفت: اين فقط پنج ميليون. 
آراد پوزخند زد و گفت: داري شوخي مي کني؟ من مي خواستم اينو مجاني ازتون بگيرم چون حيفم مياد پولمو حروم کنم.
داشت گريه م مي گرفت. چرا رو من قيمت مي ذاشتن؟ يعني انقدر بي ارزش بودم ؟… چرا هيچ کس منو دوست نداره؟ چرا کسي منو نمي خواد؟… خدايا چرا منو زشت آفريدي که کسي دوستم نداشته باشه؟… کاش عين مهناز خوشگل بودم تا خواستني مي شدم… 
چيزي نگفتم. با بغضي که تو گلوم بود، عين بچه ها پامو رو زمين مي کشيدم. 
زبيده: شوهر خر من رفته اينو چهار ميليون خريده .
اشک چشمام اومد پايين. با دستام پاکشون کردم. 
زبیده: آخرش پونزده.
يهو ديدم ليلا با دستاش داره بازو هاشو فشار ميده و چشماشم بسته و لباشم گاز ميده. با آرنجم زدم به سپيده که به بچه ها بگه ليلا چشه؟ سپيده هم به بقيه گفت. يهو ليلا نشست. نگار کنارش بود. 
بلند گفت: ليلا چته؟!
ترسيدم. رفتم کنارش. گفتم: ليلا چي شده؟ چشماتو باز کن!
ليلا از درد گفت: آيناز حالم خوب نيست… کمکم کن. 
نگار: چرا شب مواد نزدي؟ ها؟
ليلا ديگه گريه ش گرفته بود.گفت: تو رو خدا… بدنم داره خرد مي شه… يه کاري بکنيد.
بلند شدم گفتم: ليلا حالش بده. 
زبيده: به من چه… بذار بميره راحت شه.
با عصبانيت طرفش حمله کردم اما اون سريع دستمو گرفت و گفت: امشب از دستت راحت مي شم. 
هلم داد. افتادم رو زمين. همه بچه ها دور ليلا جمع شده بودن… براي بهترين دوستم شايد خواهرم گريه مي کردم…
بلند شدم رفتم پيش آراد، با گريه گفتم: خواهش مي کنم کمکش کنيد… حال دوستم خوب نيست. 
آراد: هم بايد بخرمتون هم مواد بهتون بدم؟!
– التماستون مي کنم …اگه اون بميره… به گفته خودتون پولتون حروم مي شه. 
پوزخندي زد و گفت: مي ذارم بميره… بعد بقيتونو مي خرم. اينجوري پول کمتري حروم مي شه! 
از دستش حرص خوردم اما وقت دعوا کردن نبود. نشستم پاهاشو تو دست گرفتم و با گريه گفتم: التماست مي کنم… خواهش مي کنم… دوستمو نجات بده. نذار بميره.
پاشو از دستم کشيد. يه نفسي از روي عصبانيت داد بيرون و به همون رستم دستان گفت: 
– مختار يه ذره مواد بيار.
مختار يه خنده موذيانه اي زد و گفت: چشم رئيس!
خيالم که راحت شد، رفتم پيش ليلا. سرشو گذاشتم تو بغلم و گفتم: الان برات مواد ميارن، يه کمي ديگه صبر کن.
چند دقيقه بعد مختار با يه سرنگ اومد، کنار ليلا نشست. 
گفتم: چيکار مي کني؟ ليلا تزريقي نيست.
مختار خنديد و گفت: از اين به بعد مي شه! 
آستينشو زد بالا، خواست تزريق کنه. نگار دست ليلا رو کشيد و گفت: اين چيه؟
مختار با همون خنده گفت: ترياک… تو سرنگ کردم.
نگار: دروغ نگو خودم ختم روزگارم… اصلا ترياک نميره تو سرنگ. 
مختار بدون اينکه جواب نگارو بده، سريع سرنگو زد به بازوي ليلا.
بلند شد رفت پيش آراد. همه مون به ليلا نگاه مي کرديم که از درد به خودش مي پيچيد. به صورتش نگاه کردم بي رنگ شد. يواش يواش دستاش شل شد و افتاد رو زمين. همين جور که پاهاشو جمع کرده بود خشک شد. چشماش بسته بود. حس کردم ديگه نفس نمي کشه. عين ميت شده بود.
تکونش دادم و صداش زدم: ليلا… ليلا چشاتو باز کن؟ 
ليلا کر شده بود. صدامو نمي شنيد. سرش هنوز رو سينم بود. کمي سرد شده بود. سرشو بلند کردم، با ترس نگاش کردم داد زدم:
– نه. نه.ليلا نبايد بميري! تو رو خدا ليلا تنهام نذار.
دخترا با ترس صداش مي زدن اما ليلا جواب نمي داد. تکونش دادم و با گريه بلند گفتم: 
– ليلا شوخيت بي مزست. چشماتو باز کن!
نجوا با جيغ گفت: ليلا مرده. 
باورم نمي شد مرده. نجوا دروغ مي گفت. سرشو تو بغل گرفتم و زار زار گريه کردم. از ته قلبم، از اعماق وجودم گريه کردم. دلم مي خواست کنار ليلا بميرم. تنها کسي بود که منو مي خندوند. ليلا با شوخياش باعث شد غم بي کسيمو فراموش کنم . 
مهناز و نگار با عصبانيت و گريه به طرف مختار و آراد حمله کردن اما دو نفر ديگه که کنار آراد بودن، هلشون دادن افتادن رو زمين. منوچهر و زبيده پولو گرفتن و رفتن. 
همه ی بچه ها رو با چشم گريون کشون کشون بردن. من موندم و ليلا. هنوز از خودم جداش نکرده بودم و گريه مي کردم.
مختار بالاي سرم وايساد و گفت: 
– ولش کن بايد بريم. 
با عصبانيت داد زدم: 
– برو گم شو آشغال! حيوون! چطوري ولش کنم؟
مختار منو با يه حرکت از ليلا جدا کرد و انداخت رو شونه هاش. منم فقط دست و پا مي زدم و با مشت مي زدم تو کمرش اما بي فايده بود. 
با گريه گفتم: 
– بايد با خودمون ببريمش.خواهش مي کنم اينجا نذاريدش.حداقل دفنش کنيد. 
گريه هام بي جونم کرده بود . انداختم توي يه ماشين شاسي بلند سفيد، درشو قفل کرد.
بقيه ی بچه ها هم سوار يه ماشين ديگه بودن. اونا حرکت کردن و رفتن. از شيشه ماشين به ليلا نگاه مي کردم. چراغ هاي طويله خاموش شد. درهاشو بستن. ديگه ليلا رو نديدم. با گريه سرمو به شيشه چسبوندم. ليلا رو صدا مي زدم. آراد اومد کنارم نشست. مختار ماشينو روشن کرد و راه افتاديم. 
با دستم محکم به شيشه ماشين مي زدم، با گريه خواهش کردم ماشينو نگه دارن تا ليلا رو با خودمون بريم اما کو گوش شنوا؟ محلم نذاشتن. 
با عصبانيت به آراد نگاه کردم. با همون قيافه جدي و اخم، خيلي ريلکس جلوشو نگاه مي کرد. با خشم بهش حمله کردم. يقشو گرفتم و گفتم: 
– مي کشمت حيوون پست فطرت سگ.آشغال کثافت!
مختار پاشو گذاشت رو ترمز و نگه داشت. آراد داد زد: 
– حرکت کن! 
مختار: آخه آقا…!
داد زد: گفتم برو!
ماشين حرکت کرد. دستمو از يقش جدا کرد و گفت: داري چيکار مي کني؟
بازم حمله کردم. مي خواستم بکشمش که با حرکت سريع يه دستش، دوتا دستامو گذاشت پشت کمرم و سرمو به پايين خم کرد که مجبور شدم سرمو بذارم رو پاهاش. 
از درد دستم و اون بلايي که سر ليلا اومد، گريه مي کردم که قطره قطره اشکم رو شلوارش مي ريخت. 
با عصبانيت گفت: 
– گوش کن چي بهت مي گم! بار آخرت باشه با من همچين رفتاري مي کني.فهميدي؟ اون فقط يه انگل جامعه بود.
حرفشو قطع کردم و کمي سرمو بالا آوردم و گفتم: انگل تويي با هفت جد و آبادت. خفه شو اسم دوست منو به زبون کثيفت نيار.
با همون دستش که دوتا دستمو گرفته بود بلندم کرد نشستم. 
گفت: بايد ازم ممنون باشي که راحتش کردم و نذاشتم بيشتر از اين زجر بکشه.
دستمو ول کرد و گفت: تو چرا براي اون عزا گرفتي؟!
داد زدم: چون دوستم بود… مي فهمي دوست چيه؟ دال، واو، سين، ت. توي فرهنگ لغتت همچين اسمي وجود داره؟!
پوزخندي زد و گفت: دوست!!! دوست من پولامه! تو به اون کرم آشغال دوني مي گي دوست؟!
خونم به جوش اومد. يقشو گرفتم و چسبوندمش به شيشه. مختار داشت نگامون مي کرد. 
با فک منقبض شده به چشماي سبزش نگاه کردم و گفتم: 
– مي کشمت. به خدا قسم اگه يک روز از عمرم مونده باشه، مي کشمت. يه کاري مي کنم که آرزوي راحت مردنو به گور ببري.
انقدر بهش نزديک بودم که نفس هاش به صورتم مي خورد.
گفت: 
– منتظر اون روز مي مونم ولي زياد اميدوار نشو، چون کله گنده تر از تو هم نتونستن کاري بکنن.
منو از خودش جدا کرد.با نفرت نگاش کردم و با غم و اندوه سرمو گذاشتم رو شيشه و آروم آروم اشک مي ريختم. همشونو دوست داشتم. تک تکشونو. کاش باهاشون خداحافظي مي کردم.
خيابون سوت و کوري بود. چراغاي خيابون با نور نارنجيشون با سرعت از کنار ماشين مي گذشتن. 
مختار گفت: 
– پياده شيد رسيديم. 
سرمو از رو شيشه برداشتم. دور و ورمو نگاه کردم. آراد نبودش. مختار پياه شد و اومد طرف من، درو باز کرد و گفت: 
– نمي خواي پياده شي؟
با کينه بهش نگاه کردم و گفتم: 
– حالم ازت بهم مي خوره. 
داد زدم: چرا دوستمو کشتي؟ چرا؟
من گريه مي کردم و اون فقط نگام مي کرد. بازومو گرفت و آوردم پايين.
با عصبانيت دستمو کشيدم و گفتم: گمشو کثافت! خودم مي تونم راه برم.
نمي دونم کجا بودم؟ فقط مي دونستم که تو يه خونه ايم. چد قدمي راه رفتم . رمقي ديگه تو پاهام نمونده بود.حس مي کردم يکي قلبمو داره فشار ميده و راه نفس کشيدنمو مسدود کرده. مختار چند تا پله رو رفت بالا. من نتونستم. روي پله ها نشستم و يه نفس عميق کشيدم. حال خفگي بهم دست داده بود. يه غم سنگيني تو دلم بود. نمي دونستم باهاش چيکار کنم.
مختارگفت: 
– چي شد؟ پس چرا نميايي؟
با بغض گفتم: برو گمشو عوضي!
– باشه ميرم ولي مطمئن باش اگه آقا اومد، مثل من باهات مهربون نيست. 
– خودت و آقات بريد بميريد.
چند دقيقه بعد، يه خانم از پشت سرم گفت: 
– دختر خانم؟ 
برگشتم ديدم يه زن چهل ساله درشت هيکل و بلند قد با يه چهره مهربوني پشتم وايساده. بالبخند اومد کنارم و گفت: 
– چرا اينجا نشستي؟ بلند شو بريم تو آقا باهاتون کار داره. 
– ولي من با آقاتون کاري ندارم. 
کنارم روي پله نشست و گفت: 
– دلت ازش پره، نه؟
با بغض گفتم: 
– آره. اونقدر پره که حاضرم همين جا سرشو ببرم. 
خنديد و گفت: 
– آدم هيچ وقت نبايد موقع عصبانيت تصميم بگيره، چون زود پشيمون مي شه. 
– اما من پشيمون نمي شم. 
آراد داد زد: خاتون پس چرا نمياريش؟!
دستشو انداخت زير بازوم و با خودش بلند کرد و گفت: حالا فعلا بريم تو، تا بعد راجع به حکم اعدامش تصميم بگيريم!
رفتيم تو. حواسم به خونه نبود. روي يه مبل مخلوط شکلاتي و سفيد نشسته بود و داشت آب پرتقال مي خورد.
مختار کنار وايساده بود. منو که ديد ليوانو گذاشت رو ميز جلوش.
روبه روش ايستاديم و گفت: 
– خاتون اين دختره از اين به بعد اينجا کار مي کنه. مي شه خدمتکار شخصي من. تمام کارهايي رو که خودت انجام مي دادي ،مي سپاري به اين.
بلند شد که بره، گفتم: 
– من براي تو کار نمي کنم. 
پوزخندي زد و گفت: 
– مي کني!
اينو گفت و از پله هاي چوبي رفت بالا. 
مختار گفت: خاتون ميشه به منم از اين آب پرتقال ها بديد؟
خاتون با خنده گفت: چشم پسر گلم… هم براي تو ميارم، هم براي دختر خوشگلم.
پوزخندي زدم. من اگه خوشگل بودم انقدر عين لباس دست دوم خريد و فروشم نمي کردن!
از خونه اومديم بيرون. با غم راه مي رفتم. خاتون دستشو گذاشت پشتم و گفت: غصه ی چيو مي خوري دختر؟
– غصم زياده.
– تو با اين سن و سالت ميگي غصه دارم، پس من چي بگم؟ قارونم با اون ثروتش غم و غصه داشته .
با لبخند گفت: کسي که غصه نداشته باشه آدم نمي شه.
رسيديم به خونه کوچيک خاتون. درشو باز کرد. رفتيم تو يه هال نه چندان بزرگ. سه تا اتاق سمت راستم بود. يه اتاقم رو به روم بود. يه راهروي دو متري هم سمت چپم بود. 
خاتون گفت: اين خونه نقلي من و مش رجبه. فردا صبح که اومد مي بينيش.اون اتاق که تهه ، اتاق ماست. اين که سمت راست نزديک در هم هست براي تو .اين وسطيم رختخوابامونو مي ذاريم. اون رو به رويم آشپزخونه ست، اينم حمومه. خوب نمي خواي اتاقتو ببيني؟
اتاق نزديکم بود. يه قدم برداشتم و درو باز کردم. هيچ چيز تو اتاق نبود جز يه فرش دوازده متري و يه ساعت ديواري که ساعت دوازده شبو نشون مي داد. يه پنجره رو به روم بود که رو به حياط باز مي شد. 
خاتون از پشت دستشو گذاشت رو شونه هام و گفت: 
– خوب نظرت چيه ؟ مي دونم کوچيکه ولي براي يه نفر خوبه. هرجور دوست داري تزيينش کن. ميرم رختخوابتو بيارم. 
– نه.خودم ميارم. شما زحمت نکشيد.
رفتم پتو، تشک و بالشت برداشتم و بردم به اتاق خودم. رو زمين پهن کردم و خوابيدم اما خواب کجا بود؟ دوباره نشستم. دستامو انداختم دور زانو هام. به فکر بچه ها افتادم. دلم براي دعواهاي قبل از خواب و شوخي هاي ليلا و قهر و آشتيهامون تنگ شده بود.
الان کجا هستند؟ دارن چي کار مي کنن؟ کاش الان پيش بچه ها بودم. واقعا قدرشون رو ندونستم. چرا مي خواستم فرار کنم؟ اصلا من اينجا چي کار مي کنم؟ چرا منو با اونا نفرستادن برم؟ در باز شد. خاتون اومد تو. چراغو زد و گفت: اِه! چرا تو تاريکي نشستي؟!
با سيني که تو دستش بود، کنارم نشست و گفت: 
– مي دونم دير وقته؛ ولي گفتم شايد گشنت باشه. برات شام آوردم.
به سيني نگاه کردم. کباب بود با برنج و تمام مخلفاتش. 
گفتم: شما هميشه دير وقت همچين غذا هايي مي خوريد؟
خنديد و گفت: نه قربونت برم. مختار برات خريده. گفت از بس تو ماشين گريه کردي، شايد دل ضعفه گرفته باشي. 
با دستم سيني رو فرستادم عقب و گفتم: 
– من شامي رو که دشمنم برام خريد باشه رو نمي خورم!
اينو گفتم و خوابيدم. خاتون گفت: آخه نمي شه که با شکم گشنه بخوابي؟
با عصبانيت بلند شدم و گفتم: 
– من سيرم .يعني سيرم کردن. هم از دنيا هم از گرسنگي.
دوباره خوابيدم و پتو رو روي سرم کشيدم و گريه کردم. خاتون پوفي کرد و رفت بيرون.
انقدر گريه کردم که خوابم برد.
***
– دختر خانم؟ خانمم؟ يادم رفت اسمشم بپرسم.
آروم چشمامو باز کردم. خاتون کنارم نشسته بود.
با لبخند گفت: عجب خرس خوش خوابي هستي! يک ساعته دارم صدات مي زنم! 
نشستم و گفتم: ببخشيد.خستم بود.
– بله اگه منم جاي تو بودم، تا خود اذان صبح گريه مي کردم، خستم مي شدم.
– ببخشيد که نذاشتم بخوابيد.
با لبخند گفت: عيبي نداره. بيدارت کردم بگم الاناست که شوهرم بياد. مش رجبو مي گم. من دارم ميرم بيرون. اگه اومد بگو من رفتم پيش رباب. خودش مي دونه. باشه؟
فقط سرمو تکون دادم. دماغمو کشيد و گفت: 
– جواب من اين نيستا؟
– چشم! 
– خدا چشماتو برات نگه داره.
بلند شد : راستي خواستي صبحونه بخوري،هر چي خواستي از يخچال وردار. تعارف مُعارفم نمي کني. خداحافظ.
– خداحافظ. 
يه نفس عميقي کشيدم که بوي گل رز به مشامم رسيد. بلند شدم پنجره رو باز کردم. چشمام درحد دراومدن بود! چقدر گل!!!
انگار وسط بهشت گير افتاده بودم. سريع رفتم بيرون. يه بهشت به تمام معنا. سر تا سر خونه، درخت هاي سر به فلک کشيده بود. زيرشون چمن کاري شده و از انواع گل ها کاشته بودن. از رز و گل محمدي گرفته تا گل هايي که من به عمرم نديده بودم. کنار ديوار هاي خونه گل داوودي کاشته بودن. صداي شر شر آب از سمت چپم ميومد. هرچي چشم چرخوندم شايد چيزي ببينم بي فايده بود چون ديواري که پر شده بود از پيچک مانع ديدم بود.
از رفتن به اون قسمت پشيمون شدم.
رفتم به آشپزخونه. اشتهام کور شده بود. ميلي به خوردن نداشتم. رفتم به اتاقم که صداي يه پيرمردي از حياط شنيدم:
– خاتون؟ خوشگل من کجايي؟ عزيزم ببين چه ماهي ای برات آوردم ! عزيز رجب کجايي؟
از طرز صدا زدنش خندم گرفته بود. بعد چند سال هنوز عاشق همسرش بود. از اتاقم اومدم بيرون. در هالو باز کرد و اومد تو. سرش پايين و لبش خندون. درو بست و سرشو بالا گرفت. با ديدن من لبخندش رفت و تعجب جاشو گرفت. ماهياشو بالا گرفته بود. 
آب دهنشو قورت داد و گفت: 
– تو کي هستي؟! تو خونه من چيکار مي کني؟!
شونمو انداختم بالا و گفتم: 
– خودمم نمي دونم اينجا چيکار مي کنم؟ خاتون خانم گفت ميره پيش رباب. گفتش خودتون مي دونيد کيه. 
فقط سرشو تکون داد. از قيافش معلومه آدم ساده ايه. 
با ترس گفت: دزد که نيستي؟
– دزدا روز نميان! 
– آها راست ميگي! فاميلاي خاتوني؟ 
– نه!
– پس کي هستي؟ 
– نمي دونم!
با شک گفت: نکنه ديوونه اي؟ خونتونو گم کردي خاتونم گفته اينجا بمون. آره؟
از حرفش خندم گرفته بود. رفتم جلو ماهياشو ازش گرفتم و گفتم: آره ديوونم. اگه عاقل بودم همون روز اول خودمو مي کشتم و دنيايي رو راحت مي کردم. 
رفتم به آشپزخونه. ماهي رو گذاشتم تو سيني. نمي دونستم مي خواست چيکارش کنه؟ از آشپزخونه اومدم. بيرون صداش زدم: آقا رجب. آقارجب؟
از اتاق اومد بيرون. لباساشو عوض کرده بود. 
گفت: اسم منو از کجا مي دوني؟
– خاتون خانم گفت. ماهي رو مي خوايد چيکار کنيد؟
– صبر کن الان ميام پاکش مي کنم .
حال و حوصله ماهي تميز کردنو نداشتم. از خدا خواسته برگشتم تو اتاقم. تشکو جمع کردم گذاشتم يه گوشه. خودمم روش نشستم. از پنجره بيرونو نگاه مي کردم. يه نسيم درخت ها رو تکون مي داد. کاش منم عين اين درختا سفت و محکم بودم . دو تا تقه به در خورد. بلند شدم درو باز کردم. رجب بود. 
گفت: صبحونه خوردي؟ 
– نه ميل ندارم.
– باشه پس تنها مي خورم. 
ساعتو اتاقم نگاه کردمو ده و نيم بود. الان چه وقت صبحونه خوردنه؟ دوباره برگشتم سر جام. کم کم داشت حوصلم سر مي رفت. بلند شدم رفتم بيرون.دوباره چشمم افتاد به اون ديوار پر از پيچک. دوباره صداي شر شر آب شنيدم. خيلي دلم مي خواست ببينم اون ور ديوار چه خبره؟ چند قدم رفتم جلو. وايسادم يه نفس عميق کشيدم. نمي دونستم برم يا نه؟ پشيمون شده برگشتم. کنار گلاي داوودي نشستم. آروم با دستام نوازششون مي کردم. حوصله گلم نداشتم. دوباره برگشتم تو اتاقم روي تشکم دراز کشيدم. ياد دخترا افتادم و دوباره اشک از چشمام اومد .کم کم پلکام سنگين شد و خوابم برد.
يکي شونه هامو تکون مي داد: خانمي؟ خانم خانما!
با خنده گفت: نمي دونم چرا هر دفعه يادم ميره اسمشو بپرسم . چشماتو باز کن!
چشممو باز کردم و با خواب آلودگي نشستم. 
با خنده گفت: 
– فکر کنم اسمت خرس خوش خواب باشه! دو دقيقه ولت کردم خوابت برد؟ حداقل تشکو پهن مي کردي، بعد مي خوابيدي!
چشمامو مالوندم و گفتم: ساعت چنده؟
– شيش. 
چشمامو گشاد کردم و گفتم: چي؟شيش!!! يعني نهار نخوردم؟
با لبخند گفت: نه شام خوردي، نه صبحونه خوردي، نه نهار. نکنه تو رژيمي؟
يه نچي کردم و گفتم: دلم به غذا خوردن نمي ره. 
– اگه دست پخت منو بخوري حتما اشتهات باز ميشه..پاشو پاشو برو يه دوش بگير، تو اين مانتو کپک زدي.
يه پلاستيک که جلوش بود، گذاشت رو پام و گفت: امروز صبح برات خريدم. نمي دونم اندازت هست يا نه؟ برو حموم بپوش. اگه اندازه نبود برم چند دست ديگه برات بخرم. 
– حوصله حموم ندارم. 
– يعني چي حوصله نداري؟ تا کي مي خواي اين مانتو تنت باشه؟ 
– تا وقتي که برم پيش دوستام. 
خاتون بازوهامو گرفت، بلندم کرد و کشيدم و گفت: جرو بحث کردن با تو فايده اي نداره! 
منو مي کشيد. منم داد مي زدم: نمي رم خاتون خانم!
مش رجب تو هال نشسته بود و داشت چايي مي خورد. با تعجب ما رو نگاه کرد و گفت: خاتون چيکارش داري؟!
خاتون: مي خوام ببرمش با کمربند بزنمش.
رجب: گناه داره خاتون نزنش!
چقدر اين مرد ساده بود.منو انداخت تو حموم و لباسامم داد دستم و گفت: درو قفل مي کنم يک ساعت ديگه بازش مي کنم. اگه ببينم حموم نکرده باشي، خودم لختت مي کنم حمومت مي دم.
با گردن کج نگاش کردم.حرفش جدي بود. اينو گفت و درو قفل کرد. بچه هاش از دست اين چي مي کشيدن؟!
از ترس اينکه خاتون لختم نکنه، خودم لخت شدم و حموم کردم.چند دقيقه زير دوش موندم. بدنم از کوفتگي اومد بيرون. احساس سبکي مي کردم. بعد از يک ساعت حموم کردن، بالاخره دست از سر دوش برداشتم.
با حوله بدنمو خشک کردم و لباسامو پوشيدم. اندازه بودن! حوله رو دور سرم چرخوندم. همون موقع در باز شد. خاتون سرشو کرد تو و گفت: نه خوبه.فکر مي کردم دختر حرف گوش کني نباشي اما حالا مي بينم حرفم بلدي گوش کني! 
درو تا آخر باز کرد، اومدم بيرون. مش رجب نبودش. گفتم: پس آقا رجب کجاست؟
– رفته شام آقا رو بده. 
– الهي بي آقا بشم. 
اينو که گفتم، خاتون سريع با دستش گردنم و گرفت و با خنده گفت: بار آخرت باشه پشت آقا آراد حرف مي زنيا؟!
گردنمو جمع کردم و گفتم: آخه شما چه خيري از اين ديدي که اينجوري ازش طرف داري مي کني؟
گردنمو ول کرد و گفت: اگه بدوني دختراي فاميل و همکار و آشنا چه جوري خودشونو براي آقا مي کشن، اونوقت اينجوري حرف نمي زدي…
پوزخندي زدم و گفتم: خلايق هرچي لايق! 
خاتون با چشاي گشاد گفت: خدا عاقبت منو با زبون تو به خير کنه!
داشتم مي رفتم به اتاقم که گفت: چند تا شال و روسري برات خريدم… سليقه پيرزنيه اگه بد بود ديگه ببخش.
با لبخند گفتم: هر چه از دوست رسد نيکوست.
رفتم به اتاقم. شال و روسري که خاتون برام خريده بودو نگاه کردم. سليقش عالي بود.بعد از اينکه موهاي فرفريمو که الان ديگه تا شونه هام رسيده بود خشک کردم، يه شونه اي هم بهش زدم، با کش مو بستم. يه روسري کرم قهواي برداشتم و پوشيدم. اتاقم آينه کم داشت. نمي دونستم بهم مياد يا نه؟ لب و لوچمو آويزون کردم که خاتون اومد تو، نگام کرد و گفت: خوبه بهت مياد. يه ذره از زشتي اومدي بيرون! 
– آينه ندارم.
– باشه فردا ميگم رجب بره برات آينه قدي بگيره که خوشگل از بالا تا پايين خودتو ببيني. بيا شام!
– ميل ندارم ؛سيرم. 
خاتون با اخم نگام کرد و گفت: همش بايد زور بالا سرت باشه تا يه کاري رو انجام بدي؟
– باور کنيد ميلي به غذا خوردن ندارم. 
يه پوفي کرد و اومد سمتم و گفت: تو زبون آدميزاد نمي فهمي، نه؟
بازو هامو کشيد و برد سر سفره نشوندم. کلم پلو درست کرده بود. با سالاد شيرازي. 
خاتون يه بشقاب گذاشت جلوم و گفت: بخور!
يه قاشق برداشتم گذاشتم تو دهنم اما نتونستم پايين بدم. حال تهوع داشتم. سريع رفتم بيرون و آوردم بالا.هيچي تو معدم نبود. بيشتر دل ضعفه گرفتم. همون جا نشستم و گريه کردم. خاتون اومد پيشم، بغلم کرد و گفت: آروم باش دختر!براي کي انقدر بي تابي مي کني؟
با گريه گفتم: دوستم؛ اون پسره ی عوضي دوستمو کشت.
– شيش ساله بيرحم شده و با قساوت آدما رو مي کشه… قبلا اينجوري نبود. از روزی که با باباش کار مي کنه بيرحم شده.
با لبخند نگام کرد : يعني تمام اين گريه زاري ها براي دوستته؟ اگه قرار بود تمام کسايي که عزيزاشونو از دست ميدن، عين تو باشن، الان ديگه کسي رو زمين نبود. همه خودکشي مي کردن. نمي گم فراموشش کن. چون مي دونم نمي شه ولي باهاش کنار بيا. کم کم از فکرش بيا بيرون .اگه بخواي همين جوري ادامه بدي چيزي ازت نمي مونه. دنيا محل گذره نه موندن فکر مي کني با غذا نخوردن و گريه و زاري کردن، اون زنده ميشه؟ بجاي اين کارا براش نماز و قرآن بخون. هم اون روحش شاد مي شه، هم تو آروم مي شي. 
– اما اون خيلي جوون بود. 
– خيلي از مادرا هم جووناشونو از دست دادن ولي خودشونو عين تو نابود نکردن هيچ عشقي هم تو دنيا به اندازه عشق مادر به بچش نيست .حالا هم پاشو بيا تو شامتو بخور.
حرفاي خاتون کمي آرومم کرد. بلند شدم چند مشت آب به صورتم زدم. سر سفره نشستم..به مش رجب و خاتون که عين تازه عروس دامادا کنار هم نشسته بودن نگاه کردم ..مش رجب قد متوسطي داشت. از خاتون کوتاه تر و لاغرتر بود. موهاي کوتاهي داشت. موهاي صورتشم تميز زده بود.
4.5/5 - (11 امتیاز)

Check Also

پارت ۴۱ رمان معشوقه اجباری ارباب

جون خنديدن نداشتم.گذاشتم رو تخت. شالو از سرم برداشت. دکمه هاي پالتومو باز مي کرد.  …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.