پارت ۸ رمان معشوقه اجباری ارباب

از تو جيب شلوارش پول درآورد و جلوم گرفت، گفت: بده. خيلي حالم خرابه. 
همين جور نگاش مي کردم. گفتم: آخه اينجا وسط پارک که نميشه؟… بيا بريم اون گوشه.
پشت سرم اومد. به زور قدم برمي داشت. پشت يه درخت تنومند وايساديم. پولو ازش گرفتم، مواد بهش دادم. 
وقتي رفت، با تاسف نگاش کردم. واقعا چرا اين بلاها رو سر خودشون ميارن؟… تا کي مي خوان اينجوري زندگي کنن؟ ته زندگيشون يا خرابه است يا جوب… بيچاره پدر مادراشون يه عمر زحمت مي کشن، بچه بزرگ مي کنن، آخرش بايد تو سرد خونه تحويلشون بگيرن. 
يه نفس دادم بيرون، رفتم به يه بستني فروشي، دوتا بستني توت فرنگي گرفتم… شاد وشنگول راه مي رفتم که يکي از پشت سرم گفت: خانم!
برگشتم يه آقاي سي و يک ساله با ريش مرتب، قد بلند با چشم و ابروي مشکي… قيافش مهربون بود.
گفت: مواد داري؟
با تعجب گفتم: بله؟
با لبخند و تن صداي پايين حرف مي زد. 
گفت: مواد… داري بهم بدي؟
پوزخند زدم و گفتم: خيلي بهم مياد مواد فروش باشم؟! 
پشتمو بهش کردم و راه افتادم. 
پشت سرم اومد و گفت: همين الان ديدم به اون پسره فروختي.
وايسادم و گفتم: چي فروختم؟
با لبخند گفت: آب نبات چوبي… مي دونم داري. بهم بده. لازم دارم.
سر تا پاشو نگاه کردم و گفتم: به قيافه ی مذهبيت نمياد معتاد باشي!
با لبخند گفت: نيستم… براي کسي مي خوام.
– شرمنده… من مواد فروش نيستم. برو همون جايي که قبلا مي خريدي. 
دوباره راه افتادم. با قدم هاي تند پشت سرم اومد. 
جلوم وايساد، گفت:خواهش کردم ازت… مي دونم مواد مي فروشي. ديدمت با اون پسره رفتي پشت درخت بهش دادي… اگه لازم نداشتم التماست نمي کردم.
نگاش کردم. با مهربوني نگام مي کرد. چشماي مشکيشو خمار کرده بود. 
با لبخند گفت: مي دي؟!
با چشماش رامم کرد؛ گفتم: پول داري؟
خوشحال شد. دست برد به کتش و گفت: آره… آره دارم. 
چيزي رو که نبايد مي ديدم، ديدم… اسلحه شو گذاشته بود کنار شلوارش… با ترس يه قدم رفتم عقب … رد نگامو گرفت. فهميد دارم به اسلحش نگاه مي کنم. يه قدم ديگه رفتم عقب تر. 
نگام کرد و گفت: کارو مشکل تر نکن.
دويدم. بستني ها رو انداختم رو زمين، با تمام سرعتم دويدم… اونم پشت سرم مي دويد …ليلا هنوز رو نيمکت نشسته بود و حواسش نبود. داشت به چند تا بچه نگاه مي کرد. چه جوري بهش بگم؟… پشتمو نگاه کردم؛ هنوز ول کنم نبود. گفت: وايسا دختر.
سرمو برگردوندم. ليلا نگام کرد. 
بهش که نزديک شدم، داد زدم: ليلا بدو پليسه.
ليلا کولشو برداشت، با هم مي دويدیم. 
ليلا گفت: اين از کجا پيداش شد؟! 
– من چه مي دونم؟ يهو عين جن پشتم پيداش شد. 
ليلا پشتشو نگاه کرد و گفت: بدو آيناز بدو… داره مياد. 
– فکر کردي دارم چيکار مي کنم؟ دارم ميدوم ديگه؟ 
ليلا دستمو کشيد. از پارک اومديم بيرون. هنوز پشتمون بود. 
ليلا گفت: عجب سيريشه ها!؟
– ليلا بريم اونور خيابون. 
پريدم وسط خيابون شلوغ. چند تا ماشين ترمز کردن و فحش دادن. رفتيم جلوتر. نزديک بود تصادف کنيم. بوق ماشينا تو سرم مي پيچيد. هنوز بد و بيراه مي گفتن. از خيابون رد شدم به مرده نگاه کردم. وسط ماشينا گير افتاده بود. ليلا فقط دستمو مي کشيد. 
داد زدم: ليلا… دستم داره کش مياد… ولم کن.
همين جور که مي کشيد، گفت: چي چيو ول کنم؟ مي خواي گير بيفتي؟!
رفتيم به کوچه. هنوز مي دويديم. 
گفتم: ليلا داري کجا ميري؟ ديگه نمي تونم نفس بکشم.
وايسادم و نفس نفس مي زدم. ليلا جلوتر از من بود. اومد کنارم دستمو گرفت و گفت:
– بيا آيناز… بيا بریم تو اين باغه. 
نگاه کردم و گفتم: آخه اينجا کجاست؟
دستمو کشيد و گفت: نمي دونم فقط بيا تا گيرمون ننداخته…
رفتيم تو يه خونه بزرگ. چند نفر مي رفتن بيرون، چند نفر ميومدن تو… ما هم رفتيم تو. هنوز نفس نفس مي زديم. 
گفتم: کجا آورديمون؟!
ليلا دستشو گذاشت رو شکمش. يه نفس عميق کشيد و گفت: مگه نمي بيني؟… آوردمت مهد کودک! ببين چه نقاشي هاي عتيقه اي کشيدن؟ 
به ديوار نگاه کردم. پر بود از تابلوهاي نقاشي… از يکيش خوشم اومد. روبه روش وايسادم و بهش نگاه کردم… تابلو پر بود از درخت هاي کاج سرسبز و بلند… يک دختر کوچيک با پيراهن پاره و پاي برهنه به يه درخت خشکيده ی بي شاخ و برگ تکيه داده بود و دستشو روش گذاشته بود… سرشو بالا گرفته بود و بهش نگاه مي کرد. 
ليلا گفت: نقاشي هاي اونجا رو ديدي؟
– کجا؟
– اونجا… بيا تا بهت نشون بدم.
با هم رفتيم. 
گفت: نگاه کن! به خدا من هرچي نگاه کردم آخرش نفهميدم چي کشيده؟ 
خنديدم و گفتم: به اين سبک نقاشي ميگن…
يهو دو نفر زدن به شونه ی من و ليلا و گفتن: «سلام برهنرمندان مملکت!»
برگشتيم ديدیم مهسا و يسنا هستن. 
ليلا با ترس گفت: اي درد بگيريد… زهرمون ترکيد!
با خنده گفتن: شما اينجا چيکار مي کنيد؟!
ليلا: اومديم ببينم سبک جديد چي اومده به بازار؟
مهسا:اها…پس مزاحم ديدنتون نميشم بفرماييد استاد
گفتم: شماها اينجا چيکار مي کنيد؟ به قيافتون نمياد فرهنگي هنري باشيد!
يسنا: مگه فرهنگيا و هنريا چه شکلين؟!
به ليلا که داشت متفکرانه به تابلوي روبه روش که به شکل خط خطي رنگ آميزي شده بود نگاه مي کرد، اشاره کردم و گفتم: اين شکلين! 
مهسا و يسنازدن زير خنده. 
ليلا با تعجب بهشون نگاه کرد و گفت: چيه ؟ به چي مي خندين؟
مهسا باخنده گفت: استاد خواهش ميکنم به ديدنتون ادامه بديد! ما ديگه مزاحمتون نمي شيم! 
خواستن برن که ليلا گفت: شما اينجا چيزي هم خوردين؟
يسنا: آره اونجاست… بريد تا تموم نشده. 
اينو گفتن و با خنده رفتن. 
ليلا گفت: اينا چشون بود؟!
با لبخند گفتم: هيچي استاد… از اينطرف لطفا! 
رفتيم طرف ميزي که آبميوه روش گذاشته بودن. من و ليلا هر کدومون يکي برداشتيم و خورديم. 
ليلا گفت: اون نقاشيه قشنگه. نه؟
رد نگاه ليلا رو گرفتم، ديدم داره به يه پسر خوش استيل که کت اسپرت سفيد با دوخت درشت سياه و شلوار لي آبي روشن پوشيده، نگاه مي کنه… 
موهاي مشکيش تا لاله ی گوشش بود و سفيدي پوستش که از چندمتري هم مشخص بود و بيني خوش فرم و صورت کشيده اي داشت. چند تا دختر دورشو گرفته بودن، درمورد نقاشي ها مي پرسيدن. اونم توضيح مي داد. بعضي از دخترا هم يه چيزايي روي کاغذ مي نوشتن. 
با لبخند گفتم: خدا نقاشي هاي قشنگي مي کشه! 
ليلا با صورت کج بهم نگاه کرد و گفت: اين جمله از کدوم فيلسوف بود؟!
– خودم! 
– آها… بريم پيشش؟
– مي خواي چي بگي؟ 
– هيچي يه ذره سر کارش مي ذارم و مي خنديم … بعدشم مي ريم خونه. 
بازو هامو کشيد. گفتم: ليلا زشته. نکن چي مي خواي بهش بگي؟ تو که درمورد سبک نقاشي ها نمي دوني؟
همين جور که بازوهامو مي کشيد، گفت: مگه من تو رو دارم براي چي مي برم؟!
پشت چند تا دختر وايساديم و همين جور نگاش مي کرديم. چشماش از نزديک خوشگل تر بودن. به رنگ خاکستري.
ليلا زد به پهلوم و گفت: اينجوري نگاش نکن؛ زن و بچه داره. 
به دست چپش نگاه کردم. يه حلقه سفيد تو انگشتش داشت. 
با لبخند دم گوشش گفتم: مي خواستم براي تو بگيرمش.
ليلا خنديد و گفت: گربه دستش به گوشت نمي رسيد مي گفت پيف پيف بو ميده!
وقتي توضيح دادنش تموم شد، همه دخترا رفتن به جز يکشون که داشت از کيفش دفتر ياداشتشو درمي آورد. 
گفت: استاد ميشه شمارتونو بديد؟… اگه مشکلي داشتم باهاتون تماس بگيرم؟
گفتم: مگه ميخواي مسئله فيزيک حل کني که مشکل پيش بياد؟
ليلا دستشو گذاشت جلوي دهنش و خنديد پسره هم با لبخند بهم نگاه کرد و دختره گفت:
– شما کي هستيد؟ اصلا شما چيزي در مورد نقاشي مي دونيد که راجع به مشکل يا آسون بودنش اظهار نظر مي کنيد؟!
ليلا با لبخند به من اشاره کرد و گفت: ايشون يکي از بهترين نقاشاي ايتاليا هستن. اين خانم در ايتاليا صاحب سبکن! 
با چشاي گشاد به ليلا نگاه کردم. ليلا هم سرشو تکون داد و گفت: چيه ؟
با حرص خودمو جمع و جور کردم و به دختره گفتم: مزاحمتون نمي شيم. شمارتونو بگيريد! 
يه چرخ زدم و دست ليلا رو کشيدم و راه افتادم. 
ليلا گفت: چيکار مي کني؟
– تو اصلا مي دوني صاحب سبک يعني چي؟ 
– نه فقط از تو تلويزيون ديدم! 
وسط سالن وايسادم. دو تا دستامو بهم چسبوندم. جلوي صورتش گرفتم و گفتم:
– ليلا جان! وقتي چيزي نمي دوني لطفا حرف نزن!
– خوب چرا؟ گفتم صاحب سبکي. چيز بدي که نگفتم؟ 
با حرص گفتم: واي ليلا!
– خانوما؟ 
برگشتيم. ديدم همون پسره چشم قشنگست. 
با لبخند گفت: از اينکه تشریف آورديد ممنون. 
ليلا انگار که دنبال همين فرصت بود، رفت جلو گفت: ببخشيد… تمام اين نقاشيا رو شما کشيديد؟
– بله… چطور؟ 
ليلا در کمال پررويي گفت: خيلي چِرتن!
پسره با تعجب گفت: بله؟
ليلا: منظورم نقاشيهاتونه… چرا به جاي اينکه نقاشي بکشيد، رنگ پاشيدید؟ دقيقا عين آدمايي که اعصابشون خرد بوده و مي خواستن عقده شونو سر يکي خالي کنن!
به خاطر اينکه ليلا بيشتر از اين گند نزنه، رفتم جلو گفتم: 
– ببخشيد منظور دوست من ايه نکه بهتر نبود بيشتر از سبک رئال استفاده مي کرديد تا… کوبيسم و آبستره؟ 
پسره انگار تازه متوجه شده بود، گفت: آها… بله خوب نظر شما هم قابل احترامه ولي من دوست داشتم از هر سه سبک در نمايشگام استفاده کنم. 
ليلا: بله..شما آموزش هم مي ديد؟
– نخير.
ليلا: حتي اگه پيشنهاد خوبي بديم؟
– حتي اگه پيشنهاد ميلياردي بديد!
با خنده گفتم: دخترا چه بلايي به سرتون آوردن که از خير همچين پولي هم مي گذريد؟
ليلا و پسره خنديد.
گفت: ازاينکه درکم مي کنيد واقعا ممنون… ولي مشکل آموزش ندادن من اينه که من دکترم و وقت آموزش دادن ندارم… خيلي به نقاشي علاقه دارم، گفتم يه نمايشگاه بذارم تا نظر ديگران رو در مورد نقاشي هام بدونم… مي تونم اسماتونو بپرسم؟
ليلا به من اشاره کرد و گفت: آينازه. منم ليلا.
– منم اميرعلي وثوقي هستم. 
ليلا: آقاي دکتر نقاش اميرعلي وثوقی! درست گفتم؟
امير علي خنديد و گفت: بله درست فرموديد.
بعد از اينکه باهاش خدا حافظي کرديم، گفت: دوباره تشريف بياريد.
ليلا: حتما مزاحم مي شيم جناب دکتر نقاش! 
با خنده از نمايشگاه اومديم بيرون. 
ليلا گفت: حال کردي؟ اين جوري ملتو سر کار مي ذارن! 
– ديوونه… خب فردا برناممون چيه؟
– مي خواي بريم بالا شهر؟
با ناراحتي گفتم: کاش مي شد فرار کنم.
ليلا وايساد و گفت: مگه به مهناز قول ندادي؟ مگه نگفتي اينقدر نامرد نيستي که بخواي فرار کني؟ 
– اون مال ديروز بود؛ امروز به کسي قول ندادم.
– آها…پس بگو مي خواي براي من دردسر درست کني.بعد از اينکه فرار کردي مي دوني چه بلايي سر من ميارن؟ کتک خوردن با سگک کمربند به جهنم. منوچهر بهم گفته اگه تو از دستم فرار کني تبديلم مي کنه به يه معتاد تزريقي. مي دوني يعني چي؟ يعني فقط کافيه دو روز مواد بهم نرسه تا بميرم. به غير از اينا تا يک هفته مي فرستنم پيش مرداي به گفته ی نگار هوس باز. تو اينو مي خواي؟ فقط بخاطر اينکه خودتو آزاد کني مي خواي منو بندازي تو هچل؟ من نمي دونم چرا مي خواي فرار کني؟ اونا که کاري به کار تو ندارن… مگه بهت بد ميگذره؟ ها؟ اصلا کجا مي خواي بري؟ مگه نگفتي مادرت مرده؟ تو عمرت فاميلاتونم نديدي… فقط يه دوست داري… مي خواي بري پيش اون؟ آره؟ آيناز خواهش مي کنم با اين فکرات ما رو آواره ی اين شهر و اون شهر نکن… بيا بريم.
همين جوري که راه مي رفتم، گفتم:
– من ديگه نمي تونم تو اون خونه زندگي کنم. نمي خوام تا آخر عمرم بشم مواد فروش اونا. مي خوام براي خودم زندگي کنم. 
بازم وايساد و گفت: 
– تو تازه اومدي و اين حرفا رو مي زني… ما چي که چند ساله تو اون خراب شده ايم صدامونم در نيومده؟ آيناز ازت خواهش مي کنم اين فکرا رو از سرت بنداز بيرون.حالا فکر کن رفتي پيش دوستت. تا کي مي خواي بموني؟ يک ماه؟ دوماه؟ نه اصلا يک سال آخرش چي؟ شوهرش مي اندازتت بيرون. بايد به فکر يه خونه باشي.
– خب همون يک سالي که تو گفتي کار مي کنم… پول خونه رو جور مي کنم.
ليلا خنديد و گفت: همين حرفت مي شه جوک سال! راه بيفت بريم که با مغزم ساندويج درست کردي.
بدون هيچ حرف ديگه اي رفتيم خونه. 
بعد از نهار همه رفتن بيرون به جز من و ليلا. 
منوچهر اومد به اتاق و گفت: بيايد بيرون کارتون دارم.
دو تا کوله دستش بود. يکي داد به من يکي داد به ليلا. من و ليلا پشت سرش رفتيم بيرون. 
دم گوش ليلا گفتم: کجا داريم مي ريم؟
– نمي دونم… خودش ميگه. 
سوار ماشين شديم. حرکت کرديم. 
منوچهر گفت: ليلا؟ تو خونه ی کاظم … تو هم ميري خونه ی سيروس. 
با تعجب گفتم: من که خونه ی سيروسو بلد نيستم؟! 
منوچهر: منم که نگفتم خودتت بري مي رسونمتون. 
ليلا دم گوشم گفت: خوش به حالت! انقدر خوشگله!
خنديدم و گفتم: خوشگل اون دفعتو ديدم! 
ليلا رو سر يه کوچه پياده و حرکت کرديم.
چند دقيقه بعد، دم يه برج ماشينو نگه داشت، برگشت به من نگاه کرد و گفت:
– طبقه ده، واحد بيست… گيج بازي و خنگ بازي هم درنمياري. فهميدي؟
– اوهوم.
– با يک ميليون تومن برمي گردي. کمتر از اين باشه، من مي دونم و تو … زود برگرد. 
درماشينو باز کردم. گفت: اينجا نگهبان داره. اگه گفت با کي کار داري؟ بگو سعيدي. 
– باشه.
از چند تا پله رفتم بالا. وارد سالن شدم. کف و ديوار همه رو گرانيت سبز زده بودن. چند دست مبل هم گذاشته بودن. معلوم نيست اينجا برج يا لابي هتل؟ 
رفتم سمت آسانسور که يکي گفت:کجا خانم؟
برگشتم. يه مرد کت وشلواري بود. گفتم: با آقاي سعيدي کار دارم.
– چند لحظه تشريف داشته باشيد… بهشون اطلاع بدم. 
سرمو تکون دادم رفتم کنارش وايسادم. تلفنو برداشت. بعد ازگرفتن شماره، گفت «سلام آقاي سعيدي. يه خانم اومدن با شما کاردارن.» 
-اسمتون چيه؟
– آيناز.
– آيناز هست.
– بله …چشم.
گوشي رو گذاشت و گفت: بفرماييد. 
بعد از تشکر، وارد اسانسور شدم. دکلمه ده رو فشار دادم. يک اهنگ شروع به نواختن کرد. 
تو آينه ی آسانسور مقنعمو کمي عقب کشيدم. به اندازه چهار انگشت. کمي به خودم نگاه کردم. بد نبودم ولي کاش چشام بزرگ بود و موهام لخت.
يهو يه خانمي گفت: طبقه ده. 
در آسانسور باز شد..خب نمي گفتي خودمم مي دونستم! 
اومدم بيرون. دوتا در بود يکي سمت چپم يکي سمت راست. دوتاش چوبي و شيک بودن. رفتم سمت راست که به انگليسي نوشته بود ۲۰. زنگو زدم سرمو انداختم پايين و پامو به زمين مي کشيدم. چنددقيقه بعد، در بازشد. سرمو آوردم بالا. 
چشمم باز شد! يه پسر قد بلند چهار شونه که موهاشو عين سربازا تا ته زده بود. پوست سفيد و چشماي سبزش که تو صورتش خود نمايي مي کرد. ته ريشم گذاشته بود. يه قيافه خيلي جدي و اخمويي داشت. يه تيشرت سبز هم رنگ چشماش با شلوار لي مشکي پوشيده بود. دلم براش غش کرد! 
گفت: بله؟ با کي کار داريد؟
همين جور عين گيجا نگاش مي کردم. 
گفت: کاري داشتي؟
به خودم اومدم و گفتم: ها..نه …يعني آره. چيزه … با آقاي سعيدي کار داشتم. 
سر تا پاي منو نگاه کرد و گفت: بيا تو.
نزديک بود گند بزنم… يه پوفي کردم و رفتم تو درو بستم. خودش دمپايي انگشتي پوشيده بود. به پام نگاه کردم يعني بايد کفشمو در بيارم؟ 
– پس چرا نميايي؟
– با کفش بيام؟
– نخير… اونجا دمپايي هست. بردار. 
چه عصباني… خدا رو شکر جوراب نپوشيدم که بو بده! يه دمپايي انگشتي قرمز برداشتم که به درد پاي جدم مي خورد. رفتم جلوتر. عجب خونه اي! پونصد شيشصد مترو قشنگ مياد. دو تا پسر داشته باشي بيان اينجا گل کوچيک بازي کنن. کنار يه مبل چرمي قرمز وايساد. سرمو بلند کردم. چشمم افتاد به لوستر.چه لوستر نانازيه! بيشتر به درد کاخ مي خوره، نه اينجا. چقدر گندست!
همين جور که سرم بالا بود، گفت: چقدر آوردي؟
همين جور که لوسترو نگاه مي کردم، گفتم: دو تابسته ست. نمي دونم چقدر ميشه؟
– خيلی خب. بده.
هنوز محو تماشاي لوستر بودم. 
گفتم: ها؟؟
صداش نيمه داد بود. 
گفت: جنسو بده! 
سرمو آوردم پايين و گفتم: اها باشه. رو مبل کنار دستم نشستم. اونم روبه روم نشست. ازکولم دو تا بسته موادو درآوردم و گذاشتم رو ميز. 
از جيبش يه چاقو درآورد. بعد از پاره کردن يکي از بسته ها کمي مزش کرد. 
گفتم: نترس اصله!
نگام کردم و گفت: به منوچهر و آدماش نميشه اعتماد کرد. 
– هر جور راحتي! 
يه پاکت سيگار و فندک رو ميز بود. گذاشت جلوم و گفت: تا تو يه نخ بکشي پولو آوردم. 
– سيگاري نيستم. 
بلند شد و گفت: يعني انقدر مصرفت بالاست که سيگار تاثيري نداره؟ چيز ديگه اي ندارم بهت بدم. 
اينو گفت و رفت. حالا کي چيز خواست؟ يه نخ سيگار برداشتم بوش کردم. زياد بد نبود. گذاشتم گوشه ی لبم. يه چرخي خوردم و رفتم کنار پنجره وايسادم. پرده سفيدو کنار زدم و بيرونو نگاه کردم.
ماشينا در رفت و آمد بودن. بوق مي زدن.جلوي برج، يه پارک کوچيک بود. بچه ها با جيغ و داد بازي مي کردن… خندم گرفته بود. چقدر آدما از اينجا ريزن. هه! چه با حال! هر وقت حوصلش سر بره مي تونه از اينجا آدما رو ديد بزنه. ته سيگارو با دندونام بالا و پايين مي کردم. پرده رو رها کردم برگشتم. دوباره چشمم افتاد به لوستره. اگه دزد بودم، اولين چيزي که از اين خونه مي دزديدم همين لوستره بود.
– مي خواي لوسترو بدم ببري؟ 
سرمو آوردم پايين. داشت اخمو نگام مي کرد. معلومه از اون آدماييه که فقط عيد نوروز مي خندن! 
گفتم: نه مي ترسم مامانت بخاطر اين همه دست و دلبازيت دعوات کنه!
چيزي نگفت. 
اکتو جلوم گرفت و گفت: بگير! 
چند قدم رفتم جلو. ازش گرفتم. پولو درآوردم که بشمارم، 
گفت: فندک رو ميز بود.
سيگارو درآوردم و گفتم: گفتم که سيگاري نيستم؟
– پس اونو براي يادگاري برداشتي؟
سيگارو گذاشتم تو جيب مانتوم و گفتم: آره… من هرجا ميرم يه چيز يادگاري برمي دارم… ممنون خداحافظ.
رفتم دم در کفشمو بپوشم ديدم داره بسته ها رو برمي داره. بي معرفت نيومد تا دم در بدرقم کنه. رفتم پايين. منوچهر هنوز منتظرم بود. پشت سوار شدم. 
گفت: چي شد؟
پاکتو دادم دستش و گفتم: بفرماييد.
– خوبه… داري راه ميفتي. 
بعد از اينکه ليلا رو سوار کرديم رفتيم خونه. 
حال و حوصله هيچ کسو نداشتم. 
موقع خواب مهناز پرسيد: تو امروز چت بود؟
صورتمو به طرف مهناز کردم و گفتم: من بايد از اينجا برم. 
با تعجب گفت: بري؟ کجا مي خواي بري؟ جايي رو داري که مي خواي بري؟
سري تکون دادم و گفتم: نه …برم شهر خودمون بهتر از اينه که اينجا باشم. 
– فکر کردي بري اونجا، همشهريات به استقبالت ميان؟
با گريه گفتم: مهناز من خسته شدم. ديگه نمي تونم اينجا بمونم. 
– مي گي من چيکار کنم؟ روز اول که اومدي قانون اينجا رو بهت گفتيم… نگفتيم اگه پاتو گذاشتي اينجا ديگه بيرون رفتني در کار نيست؟
– خواهش مي کنم مهناز. يه کاري بکن از اينجا برم.
– نمي شه… زبيده و منوچهر همه جا آدم دارن. پات برسه به ترمينال ويلچر نشينت مي کنن.
***
روزها و هفتهها بدون توجه به من پشت سر هم با سرعت مي گذشتن.
نزديک يک ماه و نيم پيش بچه ها بودم. دوبار ديگه هم به کمک بچه ها به نسترن زنگ زدم و گفتم جام خوبه. اما بهش دروغ گفته بودم. هيچ پرنده ای از تو قفس بودن خوشحال نيست. فقط نمي خواستم براي بچه ها درد سر درست کنم. مي خواستم خودم فرار کنم. شهريور ماه تموم شد و جاشو به مهرماه داد. با شروع فصل پاييز ، فصل جديدي از زندگي من ورق خورد.
*** 
صبح بلند شدم و مثل روزاي قبل، يواشکي وضو گرفتم و نمازمو خوندم. خوبي زبيده و منوچهر اين بود که صبح زود بيدار نمي شدن. هميشه بعد از نماز مي خوابيدم و بچه ها ساعت هشت يا نه صدام مي زدن. اما امروز خوابم نبرد. بلند شدم و رفتم سمت در هال. دست گيرشو فشار دادم. قفل بود هيچ راه فراري وجود نداشت. برگشتم تو اتاق آروم آروم گريه کردم. با صداي گريه م تک تکشون بيدار شدن. 
مهسا با تعجب گفت: چته آني؟ چرا گريه مي کني؟
با گريه گفتم: مي خوام برم. 
نگار که کنارم بود، بلند شد و سرمو گذاشت رو سينش و گفت: گريه نکن … روزاي اوله بعدش عادت مي کني.
يسنا: آني باور کن اگه بذاريم تو بري براي ما دردسر مي شه. 
همين جوري که رو سينه نگار گريه مي کردم، مهناز گفت: باور کن اگه مي شد حتما فراريت مي داديم. 
ليلا بلند شد و گفت: بذار برم يه دود بگيرم، مي برمش بيرون يه دور بزنه حالش ميزون ميشه… نگار بريم.
خودشو نگار رفتن بيرون. من موندم و بقيه. هر کي با يه حرفي مي خواست آرومم کنه اما من آروم بشو نبودم. دلم براي شهرم و نسترن و حتي نويد تنگ شده بود.
مي خواستم برم. نمي خواستم زندوني اينا باشم. بعد از خوردن صبحونه رفتيم تو اتاق که يهو مهناز يه بشکن زد و گفت: 
– فهميدم آيناز چيکار کني!
با خوشحالي نگاش کردم. بعد انگار از حرف خودش پشيمون شده باشه گفت: 
– نه… فکر نکنم عملي بشه… خطر ناکه. ارزش ريسک کردن نداره.
نجوا: حالا تو بگو؟ شايد از پسش بربياد. 
سپيده: راست ميگه… ما هم بايد بهش کمک کنيم؟
مهناز: نه… فقط خودش.
ليلا: اول صبحي معما طرح مي کني؟… خوب بگو نقشت چيه؟
مهناز در اتاقو باز کرد و يه سرکي کشيد. وقتي خيالش راحت شد کسي نيست، اومد تو درو بست، وسط اتاق وايساد و گفت:
– ببينین بچه ها؟ وقتي کسي کاري خلاف قانون زبيده انجام بده، اون چيکار مي کنه؟
يسنا: مي فرستتش پيش خوکا!
مهناز بشکني زد و گفت: آفرين… حالا بايد آيناز يه کاري بکنه که زبيده از دستش عصباني بشه و بفرستتش پيش خوکا!
ليلا به در تکيه داد و گفت: عزيزم تو فکر نکني سنگين تر نيستي؟!
نگار خنديد و گفت: ليلا راست ميگه! تو با اين نقشت بدتر اينو به کشتن ميدي!
مهناز با اخم گفت: ميذاريد بقيشو بگم؟… آيناز اگه دختر زرنگي باشه، مي تونه از دست منوچهر فرار کنه …اگه از دست منوچهر نتونست فرار کنه…
ليلا بشکني زد و گفت: از دست اون مردي که مي خواد بره پيشش فرار مي کنه.
مهناز هم بشکن زد و گفت: آ باريکلا!
ليلا بين جدي و شوخي گفت: زهرمار… با اين نقشت! 
همه خنديدن. 
ليلا دست زد و گفت: سيرک تموم شد بچه ها! بريد سر کارتون!
همين جور که مي خنديدم گفتم: مهناز نقشت خوب بود. امشب عمليش مي کنم.
نجوا با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: شوخي مي کني ديگه؟ نه؟
– نه جدي گفتم… مي خوام امتحان کنم… 
ليلا: عزيزم جشنواره غذا نيست که مي خوای بري غذاها رو امتحان کني… تو اصلا مي دوني داريم در مورد چي حرف مي زنيم؟! بالا خونتو دادي اجاره؟!
زبيده صدا زد: هوي… آشغالا گمشيد بيايد بيرون ديگه؟
ليلا با حرص سرشو مي زد به ديوار که مهسا رفت جلو با خنده گفت: نکن… ليلا نکن! 
ليلا: تو رو خدا بذاريد من خودمو از دست اين سگ پير بکشم راحت شم…
با خنده گفتم: حيف تو نيست که مي خواي خودتو بخاطر اون بکشي؟
شال سفيدمو انداختم رو سرم و گفتم: بريم ليلي من! 
ليلا هم يه قيافه مغرورانه اي به خودش گرفت و پشت سر من از اتاق اومد بيرون. 
بهش گفتم: امروز کجا مي ريم ليلي؟
ليلا: منطقه ممنوعه! 
با تعجب گفتم: چي؟!
خنديد و گفت: هيچي… مي خوام يه جاي خيلي باحال ببرمت. 
جاي باحال ليلا رو رفتيم پارک هميشگي. بعد از فروختن موادا ظهر برگشتيم خونه. بعد از نهار خواستيم بريم بيرون که زبيده به من گفت: امروز بايد جايي بري. 
بچه ها ترسيده بودن. 
مهناز گفت: کجا زبيده؟
– به تو چه؟ مگه من هر کاري مي کنم بايد براي تو توضيح بدم؟
مهناز: نه، فقط…
منوچهر: بايد جنس به يکي بده.
بچه ها بعد از شنيدن اين حرف خيالشون راحت شد. يه نفسي کشيدن و رفتن بيرون. ساعت نزديک سه و چهار بود که با منوچهر سوار ماشين شدم. 
يه کيف دستم داد و گفت: جنسا داخل يه جعبه سفيده. امروز کارت زياد سخت نيست. ميري تو شرکت، به منشيش ميگي با آقاي صالحي کار داري. فهميدي ؟
– بله.
– وقتي جنسا رو دادي بهش، پونصد هزار تومن ازش مي گيري و مياي. اينم که فهميدي؟
– بله. 
انگار اولين بارم بود که اينجوري بهم گوش زد مي کرد. 
دم شرکت نگه داشت و گفت: خيلی خب برو. 
از ماشين پياده شدم. يه شرکت شيکي بود. دو تا پله نرفته بودم بالا که منوچهر داد زد «طبقه چهارم» 
سرمو به معني فهميدن تکون دادم و داخل شرکت شدم. 
رفتم سمت آسانسور خواستم دکمه رو فشار بدم، يکي داد زد: صبر کن… صبر کن منم سوار شم. 
يه پسر جووني که چند تا نقشه دستش بود، خودشو با دو پرت کرد تو آسانسور. نفس نفس مي زد. 
گفت: طبقه چندم؟
گفتم: چهار.
دکمه رو فشار داد. همين جور نفس نفس مي زد. نگاش کردم؛ خيلي قيافش آشنا بود. کجا ديده بودمش؟
يهو با لبخند نگام کرد و گفت: چيزي شده؟
به ابروي شکستش نگاه کردم. يهو با هم انگشت اشاره هامونو به سمت همديگه گرفتيم و با صداي بلندي گفتيم: 
– تــــــو؟!
با خنده گفت: آيناز جغجغه… تو اينجا چيکار مي کني؟ رئيس گفته بود مي خواد مهندس جديد استخدام کنه. پس اون مهندس تويي؟!
با حرص گفتم: پس تو هم لابد مهندس مواد فروشي؟
در آسانسور باز شد و من داشتم با حرص نگاش مي کردم. سريع رفتم بيرون. 
پشت سرم اومد و گفت: اگه اتاق رئيسو مي خواي بايد سمت چپ بريم. 
با همون حرص گفتم: من با آقاي صالحي کار دارم.
با لبخند گفت: فرقي نمي کنه که؟ آقاي صالحي همون رئيسه. رئيس هم آقاي صالحيه.
خودش راه افتاد. منم پشت سرش راه افتادم. به در چوبي که باز بود رسيديم. رفتيم تو. خودش جلو رفت. به خانم منشي گفت: به آقاي صالحي بگيد مهندس جديد اومده. 
خانم به من يه نگاهي انداخت و گفت: آقاي مهندس تشريف ندارن.
گفتم: يعني چي تشريف ندارن؟ نميشه به موبايلشون زنگ بزنيد بگيد من اومدم؟
زنه يه لبخندي زد و چيزي نگفت. ديدم پرهامم داره ريز ريز مي خنده. با تعجب به دو تا شون نگاه کردم. 
پرهام همين جور که مي خنديد، گفت: يه دقه بيا تا بهت بگم کجاست.
رفتيم کنار در ايستاديم. 
گفت: آقاي مهندس رفتن دست به آب. بايد منتظرش بموني اگه مشکلي نيست. البته اينم بگم آقاي مهندس با چند دقيقه کارشون راه نمي افته. چون کارش خيلي سنگينه ممکنه دو ساعتي بمونن. 
ببين چه جوري خودمو ضايع کردم! به زور داشتم جلو خندمو می گرفتم. 
با همون حالت به منشي گفتم: مشکلي نيست منتظرشون بمونم؟
– نه… خواهش مي کنم. بفرماييد بشينيد. 
وقتي نشستم، پرهام به منشي گفت: هر وقت پي ريزي مهندس تموم شد خبرم کن بيام. 
منشي خنديد و گفت: چشم آقاي کبيري!
پرهام رفت. همون جور که پرهام گفت نزديک يک ساعت و نيم منتظرش موندم. وقتي آقا تشريف فرما شدن، خیس عرق بود. نمي دوستم چه جوري خندمو پنهان کنم! همراهش رفتم به اتاق. جنسو که بهش دادم، گفت پول همراهش نيست و بايد چند دقيقه صبر کنم. 
گفتم: منوچهر پايين منتظره. بايد زود برگردم. 
خودش به منوچهر زنگ زد، قرار شد چک بده اما منوچهر قبول نکرد.
گوشيو که قطع کرد، به منشيش زنگ زد و گفت: به آقاي کبيري بگيد بيان به اتاقم.
بعد از چند دقيقه پرهام اومد. مهندس يه چک داد دستش که بره نقدش کنه. من و پرهام با هم از شرکت اومديم بيرون. سوار ماشين منوچهر شديم و رفتيم سمت بانک. دو ساعت هم اونجا معطل شديم. پرهام پولو داد دست منوچهر و خودشم رفت.
راه افتاديم سمت خونه. هوا تاريک شده بود که رسيديم. 
زبيده گفت:
– رفتين جنس بسازيد يا بفروشيد؟ براي چي انقدر طولش دادي؟ 
منوچهر: پول نقد نداشت… معطل بانک شديم. 
رفتم تو اتاق. همشون بودن به جز ليلا و نگار. 
با ترس گفتم: پس اين دو تا کجان؟
سپيده نشسته بود ناخن هاشو لاک مي زد. 
گفت: با آقايون دارن شطرنج بازي مي کنن!
گفتم: چي؟
نجوا: بشر چند قرن پيشرفت کرده اما اينا عين انسان هاي اوليه حرف مي زنن… اتاقي که بغل اتاق منوچهر و زبيده ست؛ اونجا دارن با سه تا مرد مواد مي کشن… اينم جزیي از کارشونه. 
با تعجب گفتم: چرا؟
يسنا: به گفته مهناز چون چ چسبيده به را! اين مردا تو خونه هاشون نمي تونن مواد بکشن؛ پس ميان اينجا. دوست دارن چند تا دخترم کنارشون باشه. بابت اين کارشون به زبيده پول ميدن. 
از روي عصبانيت يه پوفي کردم، رفتم به آشپزخونه. زبيده روي مبل لم داده بود. داشت عين شتر آدامس مي جويد. يه بطري اب خنک درآوردم و ريختم تو ليوان. داشتم آب مي خوردم که ليلا و نگار با اخمهاي درهم و عصبانيت اومدن بيرون و يه راست رفتن به اتاق. دو تا مرد و يه پسر هم پشت سرشون اومدن بيرون. 
زبيده با لبخند گفت: خوب آقايون چطور بود؟ خوش گذشت؟
يه شکم گنده اي گفت: عالي بود فقط قيمت جنسات رفته بالا.
يه مرد سياه لاغر اندام، حدوداي چهل ساله که موهاي سينش از پيراهنش زده بود بيرون که آدم چندشش مي شد نگاش کنه، به من خير شده بود. چيزي نمي گفت. 
زبيده گفت: قيمت خيلي چيزا رفته بالا. دلارم رفته بالا. خبر نداري؟ شايد دفعه بعد که بيايد قيمت امروزو بهتون نگم. 
بطري رو گذاشتم تو يخچال. 
هموني که به من خيره بود، گفت: اون دختره چنده؟! 
در يخچالو بستم و با ترس آب دهنمو قورت دادم. 
زبيده سرشو برگردوند طرف من وگفت: قابل شما رو نداره… چيه؟ ازش خوشت اومده؟
– هي؛ بگي، نگي!
– بهترشو برات دارم. 
– نه من همينو مي خوام. 
با عصبانيت اومدم جلو، داد زدم: بس کنيد ديگه! من پامو تو هيچ سگ دوني نمی ذارم… حتي اگه سرمو ببريد و بندازيد جلوي سگا.
دخترا از اتاق اومدن بيرون. همه داشتن با تعجب بهم نگاه مي کردن. 
زبيده عين آدمي که سکته زده باشتشون، با چشاي گشاد نگام مي کرد. 
با همون عصبانيت به زبيده گفتم: چيه؟ چرا داري عين جغد پير نگام مي کني؟ چرا خودت نميري؟ پيرم که هستي. مطمئن باش به احترام سنت هم که شده پول بيشتري بهت مي دن.الحمدا… شوهرت اونقدر بي غيرت هست که بذاره زنش پيش هر کس و ناکسي بخوابه. 
با عصبانيت نفس نفس مي زدم. زبيده خونش به جوش اومد. منوچهر سه تا مرده رو تا دم حياط همراهي کرد. زبيده اومد جلوم وايساد. با تمام قدرتش سيلي زد به صورتم که نقش زمين شدم و مهناز و ليلا با دو خوشونو به من رسوندن. ليلا از رو زمين بلندم کرد. 
زبيده گفت: براي من زبون درازي مي کني بي پدرو مادر؟!… مي دونم باهات چيکار کنم… تا دفعه ديگه از اين غلطا نکني. 
يه قدم رفتم جلو گفتم: هر غلطي بود تو کردي. مگه غلطي مونده که من بخوام بکنم؟!
زبيده با عصبانيت اومد طرفم، دستشو گذاشت رو گلوم و چسبوندم به ديوار. دخترا اومدن جلو، زبيده رو مي کشيدن تا شايد جدا بشه. 
با همون عصبانيت گفت: دختره ی خراب! اين توله سگا تا حالا جرات نکرده بودن با من اينجوري حرف بزنن، اونوقت تو آشغال هر چي تو دهن نجست در مياد به من ميگي؟!
داشتم خفه مي شدم که منو چهر سر رسيد و زبيده رو ازم جدا کرد. نفساي بلند بلند مي کشيدم.
نگار اومد کنارم و گفت: خوبي آيناز؟ نفس بکش… ببين چه دردسري براي خودت درست مي کني؟!
همشون مي دونستن دارم نقشه ی مهنازو عملي می کنم ولي دست و پا مي زدن که اين کارو نکنم. حتي مهنازم به غلط کردن افتاده بود. وقتي کمي نفسم جا اومد، گفتم:
– توله سگ تويي با اون شوهر بي شرفت. اينا وقتي دنيا اومدن، عزيز پدر و مادرشون بودن. وقتي دست تو سگ افتادن، شدن توله سگ.
مهناز داد زد: بسه آيناز بسه… تمومش کن.
خواستم جواب مهنازو بدم که زبيده هلم داد. سرم محکم خورد به ديوار. خون عين رود از سرم جاري شد. ليلا جيغ کشيد. سپيده پريد تو آشپزخونه. 
زبيده گفت: يه بلايي به سرت ميارم که به غلط کردن بيفتي.
نفس نفس مي زدم و گفتم: آره؛ مي گم غلط کردم… اونم سر قبرت مي گم. فقط بخاطر اينکه دست تو افتادم. 
با عصبانيت يقمو گرفت و بلندم کرد. مهناز و نگار، زبيده رو کشيدن و نگار گفت:
– خانم تو رو خدا ولش کنيد. سرش داره خون مياد. 
ليلا و نجوا هم منو مي کشيدن. منوچهرم يه گوشه وايساده بود، فقط نگاه مي کرد. بالاخره موفق شدن زبيده رو از من جدا کنن. 
زبيده گفت: منوچهر اين دختره رو ببر براي سيروس. 
ليلا و مهناز با هم گفتن: چي؟!!
سپيده يه پارچه آورد سرمو بست. 
منوچهر: معلوم هست داري چي ميگي؟ من اينو ببرم براي سيروس، ده هزار تومنم دستمون نميده ها؟
زبيده: برام مهم نيست هزار تومنم بده. بسه… فقط ببرش تا حساب کار دستش بياد و بفهمه سر به سر زبيده گذاشتن يعني چي؟
مهناز: زبيده اين بچه بود يه غلطي کرده؛ شما بزرگواري کنيد و ببخشيدش.
زبيده: مهناز دهنتو ببند؛ خودم اعصابم خرده، تو ديگه خرد ترش نکن. 
ليلا: خانم الان آيناز ميگه غلط کردم. شما هم ببخشيدش باشه؟ آيناز بگو… زود باش بگو غلط کردم.
منوچهر: زبيده از خر شيطون بيا پايين… اون مهنازو مي خواست نه اين. به خدا اگه بگم، مجاني هم نمي خوادش.
زبيده:به جهنم اصلا ديگه نميخواد بياريش بدش به سيروس بيا هر بلايي که خواست سرش بياره اصلا من نميدونم تو چرا داري سنگ اينو به سينه ميزني؟
نگار اومد جلوم و دستامو تو دستش گرفت و گفت: آني ازت خواهش مي کنم معذرت خواهي کن… تو نمي دوني اونجا چه بلايي سرت ميارن… يه معذرت خواستن کسي رو نکشته. 
نجوا: آيناز! راست ميگه اين قائله رو تمومش کن. 
از اينکه انقدر نگران من بودن، خوشحال شدم اما ديگه تحمل اين قفسو نداشتم. بايد تمومش مي کردم. يا بميرم يا آزاد شم. 
يه لبخند همراه اشک زدم و گفتم: مي خوام شانسمو امتحان کنم.
زبيده داد زد: منو چهر ببرش.
4/5 - (6 امتیاز)

Check Also

پارت ۴۱ رمان معشوقه اجباری ارباب

جون خنديدن نداشتم.گذاشتم رو تخت. شالو از سرم برداشت. دکمه هاي پالتومو باز مي کرد.  …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.