پارت ۷ رمان دیانه

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۰۴]
#پارت_۱۱۶

-بهتره كارى نكنى تا آبروى من بره!

روى صندلى كنار پنجره ى كوچك هواپيما نشستم. احمدرضا كنارم نشست.

خم شد و كمربندم رو بست. لحظه اى حس كردم هواپيما تكونى خورد.

دست احمدرضا نشست روى دستم. شوكه شدم و از زير چشم نگاهى بهش انداختم اما بى توجه به من با سرانگشتش پشت دستم و نوازش كرد.

كلاً يادم رفت تو هواپيما هستم و حالم داشت بد مى شد. نميدونم چقدر گذشته بود كه صداش از كنار گوشم بلند شد.

-بهت گفته بودم هواپيما ترس نداره؛ البته براى توئى كه فقط گاو و گوسفند ديدى طبيعيه!

سر چرخوندم و متعجب نگاهش كردم اما اون خيره و عميق به چشم هام خيره شد. خونسرد نگاهش رو ازم گرفت.

نفسم رو آسوده بيرون دادم و تا لحظه ى نشستن هواپيما حرفى بينمون رد و بدل نشد.

با صداى (مهماندار/خلبان/كاپيتان) فهميدم كه كيش هستيم.

با نشستن هواپيما كمربندم رو باز كردم و همراه احمدرضا به سالن اصلى رفتيم.

بعد از تحويل گرفتن چمدون ها ماشينى كرفت و آدرس جائى رو داد.

هوا شرجى بود اما طبيعت و درخت هاى بلند خيابون ها باعث ميشد تا با لذت به اطرافت نگاه كنى.

ماشين كنار در بزرگى نگهداشت. از ماشين پياده شديم. احمدرضا زنگ آيفون رو زد.

-بهتره اينجا طورى برخورد نكنى كه شك كنن تو همسرم نيستى، فهميدى؟

سرى تكون دادم. در باز شد.

احمدرضا هر دو چمدون رو دنبال خودش كشيد و وارد حياط شد.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۰۴]
#پارت_۱۱۷

پشت سرش وارد حیاط شدم.

یه حیاط بزرگ پر از درخت ‌های بلند و گل‌های کاغذی، استخر سرپوشیده‌ایی، جاده سنگ‌فرشی که به ساختمون مجللی وصل می‌شد.

در سالن بازشد.

با دیدن هامون و لبخند روی لبش احمدرضا رفت سمتش. خیلی گرم هم‌دیگه بغل کردن.

هامون‌نگاهی به من و بهارک انداخت، گفت:

-این دختر چه تغییری کرده.

احمدرضا پوزخندی زد.

-آره، می‌شه یه نگاهی بهش انداخت.

هامون اخمی کرد.

-نه دیگه بی‌انصاف نباش تو دل برو شده.

چشمکی زد که باعث شد احمدرضا اخمی کنه و حرف عوض کرد.

-چی شد کیا هستن؟

-فعلاً بچه‌های خودمون هستن.

-خوبه.

وارد سالن شدن. از این‌که تو یک جمع غریبه حاضر شده بودم حس خوبی نداشتم و استرش گرفته بودم.

وارد سالن شدم.

یه سالن بزرگ و ال مانند، کف سالن ‌پارکت بود و پله‌های مارپیچی از وسط سالن به طبقه بالا که نیم دایره بود، طبقه‌ی پایینی رو به طبقه بالا وصل میکرد.

تینا اومد سمتمون و‌گونه‌ی احمدرضا رو بوسید.

با دیدن برزو دوباره ترس تو وجودم افتاد.

از نگاه خیره‌ این مرد می‌ترسیدم.

ترلان ‌نگاهی به سر تا پام انداخت، گفت:

-این همون دختر دهاتیه؟

-آره.

-وای چه عوض شده، خیلی بهتر از قبل شده.

نگاهم‌ و ازش گرفتم.
( دختره احمق چی فکر کرده، همه باید مثل خودشون دار و ندارشو بندازه بیرون تا قشنگ باشه.)

برزو اومد جلو گفت:

-چطوری احمدرضا؟

-بد نیستم، ولی من نمی‌دونم آقای مشایخی برای چی باید برای یه قرارداد ساده زن و بچه‌ی من و ببینه؟ مگه می‌خواد برای اونا قرارداد ببنده که همچین شرط مسخره‌ای گذاشته.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۰۴]
#پارت_۱۱۸

برزو نگاهى بهم انداخت. از طرز نگاهش خوشم نيومد. پوزخندى زد گفت:

-براى تو كه بد نميشه، چند شبى رو با خدمتكار دهاتيت سر ميكنى!

-فكر مى كنى از دل خوش اينو ورداشتم با خودم آوردم؟ ين قرارداد برام مهمه؛ انقدر مهمه كه حاضر شم يك هفته با اين تو يه اتاق باشم!

برزو سرى تكون داد. هامون حرف و عوض كرد.

-بياين اتاقتون رو نشون بدم و يكى از چمدون ها رو برداشت.

همراه احمدرضا و هامون سمت پله هاى طبقه ى بالا رفتيم. هامون در اتاقى رو باز كرد و با دستش به اتاق اشاره كرد.

-اينم اتاق شما.

نگاهى به اتاق بزرگ و دلبازى كه پنجره ى بزرگى رو به حياط داشت انداختم.

هامون پايين رفت. احمدرضا نگاهى به اتاق انداخت.

-يه دست لباس راحتى بذار رو تخت تا دوش ميگيرم.

-بله.

رفت سمت درى كه گوشه ى سمت راست اتاق قرار داشت. بهارك خوابش برده بود.

آروم روى تخت گذاشتمش. چمدون احمدرضا رو باز كردم و لباس ها رو توى كمد ديوار چيدم.

يه ست اسپورت مشكى روى تخت با حوله اش گذاشتم و لوازم بهداشتى از عطر و ادكلن و بادى اسپليش و بقيه رو روى ميز دراور چيدم.

با صداى در حموم سمت حموم رفتم.

-حوله ام رو بده.

حوله رو دستش دادم. اومدم چمدون خودم رو باز كردم كه از حموم بيرون اومد.

لحظه اى نگاهم بهش افتاد. از ديدن بدن برهنه اش كه فقط حوله اى دور كمرش بود با خجالت ازش رو گرفتم.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۰۴]
#پارت_۱۱۹

بى توجه سمت آينه رفت. قلبم محكم به سينه ام مى زد و حس مى كردم گونه هام گل انداخته.

آخه چطور مى تونستم تا يك هفته تو يه اتاق باهاش باشم؟!

همونطور بدون هيچ كارى كنار چمدون نشسته بودم كه با صداش هول كردم و تكونى خوردم.

-كارت تموم نشده يا نكنه دخيل بستى چمدون حاجتت رو بده؟

متعجب سر بلند كردم. هنوز چيزى نپوشيده بود.

-پاشو چمدون و جمع كن يه لباس درست حسابى بپوش.

-بله آقا.

سريع لباسام رو تو كمد چيدم كه رفت سمت كمد و نگاهى به لباسها انداخت. شوميز زرشكى رنگى رو گرفت سمتم.

-اين و بپوش … تو كه انتخاب لباس بلد نيستى!

شوميز و از دستش گرفتم. رفت سمت تخت. سريع صورتم رو سمت كمد كردم تا لباس هاش رو بپوشه.

-خانم قديسه، ميرم بيرون تا موقع پوشيدن لباساتون وسوسه نشم!

تمام حرفهاش با تمسخر بود. با بسته شدن در اتاق نفسم رو آسوده بيرون دادم.

روسريم رو از سرم درآوردم و كليپس موهام رو باز كردم.

موجى از آبشار سياه ريخت روى كمرم. بخاطر اينكه دوباره پيداش نشه لباسام رو برداشتم و سمت حموم رفتم.

سريع مانتوم و با شوميز زرشكى رنگ كه تا زير باشنم بود و خيلى جذب نبود عوض كردم.

شلوار مشكى پوشيدم. موهام رو دوباره جمع كردم و روسرى روى سرم انداختم و با دقت گره اى زير گردنم زدم.

صندل راحتى پام كردم.

نگاهى تو آينه انداختم. راضى از ظاهرم لبخندى زدم.

حتماً كه نبايد با تاپ شلوارك ظاهر مى شدم تا قابل پسند بقيه باشم!

با بيدار شدن بهارك لباساش رو عوض كردم.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۰۶]
#پارت_۱۲۰

بايد چيزى بهش ميدادم. گرسنه اش بود. شيشه شيرش رو برداشتم و از اتاق بيرون اومدم.

صداى بگو بخندشون كل سالن رو برداشته بود.

آروم از پله ها پايين اومدم. دور هم نشسته بودن و برزو چيزى رو با آب و تاب تعريف مى كرد.

سمت آشپزخونه رفتم. در يخچال و باز كردم. پاكت شير و برداشتم.

بهارك و روى صندلى گذاشتم.

-اينجا بشين؛ تكون نخورى.

پستونكش رو مكى زد. شير و گذاشتم تا گرم بشه. شير و بعد از اينكه سرد شد ريختم تو شيشه اش. از آشپزخونه بيرون اومدم.

هامون با ديدنم اشاره اى كرد گفت:

-بيا اينجا بشين.

و به مبلى نزديك خودشون اشاره كرد. نگاهى به احمدرضا انداختم كه تأييد كرد. بى ميل روى مبلى كه تقريباً نزديكشون بود نشستم.

شيشه رو دهن بهارك گذاشتم. هامون گفت:

-ببينم شماها امشب قراره چى به ما بدين؟

ترلان و نينا نگاهى به هم انداختن گفتن:

-توقع ندارين كه ما براتون آشپزى كنيم؟ احمدرضا اينو براى چى آورده؟

-من پرستار دختر آقام، نه آشپز شما!

ترلان پوزخندى زد گفت:

-اوهوع، دختره دهاتى چه زبون باز كرده!

نگاهم رو بهش دوختم.

-فعلاً كه همين دختر دهاتى يه قدم از شما جلوتره.

-الان مثلاً تو چى از من جلو هستى؟

قلبم محكم ميزد از اينكه براى اولين بار داشتم در برابر كسى مى ايستادم.

ميدونستم احمدرضا حسابم رو مى رسه. از روى مبل بلند شدم.

-من اگر بخوام آشپزى كنم فقط براى آقا مى كنم نه شما.

و به سمت در سالن رفتم و بازش كردم. هواى آزاد كه به صورتم خورد كمى حالم بهتر شد اما تازه ترس افتاد تو وجودم.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۰۶]
#پارت_۱۲۱

توى آلاچيق زير درخت بزرگ گل كاغذى نشستم.

تازه فهميدم چيكار كردم و در برابر احمدرضا به دوستاش توهين كرده بودم اما خودش شروع كرد نه من!

نميدونستم چى قراره بشه و برخورد احمدرضا چيه! با استرس پامو تكون دادم. با ديدن احمدرضا فاتحه ام رو خوندم.

سريع از جام بلند شدم.

با قدم هاى محكم اومد سمت آلاچيق. قلبم از ترس مثل قلب گنجشكى كه توى قفس گير كرده باشه ميزد.

همين كه بوى عطرش پيچيد توى دماغم ته دلم خالى شد.

وارد آلاچيق شد. نيم نگاهى بهم انداخت و به بدنه ى آلاچيق تكيه داد.

بهارك و توى بغلم جابجا كردم. پوزخندى زد.

-مى بينم زبون باز كردى … نكنه تخم كفتر خوردى؟

از آلاچيق فاصله گرفت و اومد سمتم. قدمى جلو گذاشت كه ترسيده قدمى به عقب گذاشتم.

يهو سرش و روى صورتم خم كرد. چشم هام و با ترس بستم. صداش از فاصله ى كمى به گوشم نشست.

-اينبار و مى بخشمت چون حقيقت رو گفتى. تو خدمتكار خونه ى منى نه خدمتكار جاى ديگه، پس كاريت ندارم.

متعجب چشم هام رو باز كردم. قد راست كرد و چرخيد سمت خروجيه آلاچيق رفت.

نفسم رو آسوده بيرون دادم. از اينكه قرار نبود دوباره تنبيه بشم خوشحال بودم.

با روشن شدن چراغ هاى پايه كوتاه حياط ويلا صداى بگو بخند بلندشون بلند شد و در سالن باز شد.

اول نينا و ترلان بيرون اومدن و پشت سرشون اون سه تا. هر پنج تاشون آماده بودن.

سؤالى نگاهشون كردم كه ترلان پوزخندى زد گفت:

-بمون و براى خودت غذا درست كن.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۰۶]
#پارت_۱۲۲

سوار ماشين شدن و در اتوماتيك بالا رفت. تا لحظه اى كه در حياط بسته شد متعجب و ناباور به ماشين خيره شدم.

باورم نمى شد كه آدم ها انقدر بد باشن.

مثلا منم همسفرشون بودم. بى بى هميشه مى گفت “خوبى كن حتى به اونى كه بهت بدى كرده”

اما اين آدم ها سكوت آدمى رو براى خودشون يه مدل ديگه تعبير مى كنن.

وارد سالن شدم. بايد چيزى براى بهارك درست مى كردم. نگاهى توى يخچال انداختم.

شير و كمى نبات گذاشتم تا بپزه. تا موقعى كه غذا آماده بشه چرخى توى سالن زدم.

شام بهارك و دادم و خودمم كمى خوردم. ظرف ها رو شستم و هم اه بهارك به اتاقى كه براى ما بود رفتم.

كف اتاق پاركت بود. در كمد رو باز كردم و پتويى كف اتاق پهن كردم.

متكا رو گذاشتم و مثل تمام شب ها بهارك سرش رو روى سينه ام گذاشت. آروم پشتش رو نوازش كردم و همونطور خودمم خوابم برد.

فقط لحظه اى تو بيدارى و خواب در اتاق باز شد و ديگه چيزى نفهميدم.

صبح طبق تمام روزهايى كه صبح زود بيدار مى شدم بيدار شدم.

نگاهى به اطراف انداختم و با يادآورى اينكه كيش هستيم سريع از جام بلند شدم.

نگاهم به تخت افتاد كه احمدرضا با بالا تنه ى برهنه بالشت تخت رو بغل كرده و خوابيده بود.

موهاى جو گندميه كنار شقيقه اش تضاد جالبى با فيس صورتش ايجاد كرده بود.

كلافه سرى تكون دادم و …

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۰۶]
#پارت_۱۲۳

سمت آينه رفتم. روسريم بخاطر اينكه از ديشب روى سرم بود چروك شده بود. آبى به دست و صورتم زدم و روسريم رو عوض كردم.

آروم از اتاق بيرون اومدم و پله ها رو با گام هاى آهسته طى كردم. سمت آشپزخونه رفتم. زير چائى رو روشن كردم.

ميز و چيدم. خواستم از آشپزخونه بيرون برم كه با ديدن برزو تو چهارچوب در آشپزخونه ترسيده به بدنه ى سرد ميز برخوردم.

لبخندى زد گفت:

-تو هم مثل من سحرخيزى؟

و وارد آشپزخونه شد. ترسيده بودم و نمي دونستم چه عكس العملى نشون بدم. اومد جلو و رو به روم ايستاد گفت:

-صورتت رو اصلاح كردى چقدر جذاب تر شدى. من عاشق دخترهاى دست نخورده ام. برام جذابيت داره!

سرش و خم كرد.

-تو هم از همون دسته از دخترها هستى. مطمئن باش يه روز تمامت رو لمس مى كنم.

قدمى به عقب گذاشتم و با صداى لرزونى لب زدم:

-ميشه بريد عقب تر؟

-اى جونم جوجه هيجان زده شدى؟ قلبت داره مى تپه … دوست دارم.

-گفتم بريد اونور.

-اگه نرم؟

با صداى هامون نفسم رو سنگين بيرون دادم.

-برزو اينجائى؟

برزو چرخيد و گفت:

-آره، كارم داشتى؟

هامون نگاهى به برزو و بعد به من انداخت. حس كردم رنگم پريد.

سرم و پايين انداختم كه هامون گفت:

-تو برو احمدرضا رو بيدار كن، بايد جائى بريم دير ميشه.

از خدا خواسته از كنار برزو رد شدم. لحظه ى آخر حس كردم دستش رو به سرانگشتام كشيد.

سريع از آشپزخونه بيرون اومدم و با حس چندشى دستم رو به لباسم كشيدم.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۰۷]
#پارت_۱۲۴

سمت پله ها رفتم. وارد اتاق شدم. بهارك هنوز خواب بود. سمت تخت رفتم.

بدون اينكه به بالا تنه ى برهنه اش نگاهى بندازم آروم صداش كردم.

-آقا … آقا …

اما هيچ تكونى نخورد. كمى تن صدام و بالا بردم.

-آقــــــا …

اما فايده نداشت. سرم و جلو بردم و كنار گوشش با صداى آرومى گفتم:

-آقا

يهو تكونى خورد. اومدم كمر راست كنم كه نميدونم چى شد پرت شدم روش.

از ترس و خجالت چشم هام رو بستم. حس مى كردم يه جاى سفت و سخت افتادم.

صداى عصبيش باعث شد ترسيده چشم باز كنم.

-جات خوبه؟!

نگاهى به خودم انداختم كه روى بالا تنه اش افتاده بودم. با خجالت لبم و گزيدم كه داد زد:

-پاشوووو….

هول كردم. بازومو گرفت و يهو بلندم كرد. نگاهم رو به زمين دوختم.

-صبحانه آماده است.

-باشه، برو ميام.

از خدا خواسته از اتاق بيرون اومدم و سمت پله ها رفتم.

وارد آشپزخونه شدم. تنها هامون توى آشپزخونه بود. روى صندلى نشسته بود اما انگار اينجا نبود چون متوجه اومدنم نشد.

مرد بدى نبود. توى فنجون چائى ريختم كه عطر هل و دارچينش بلند شد.

روى ميز كنارش گذاشتم. سر بلند كرد و نيم نگاهى بهم انداخت. نگاهم رو از نگاهش گرفتم.

-براتون چائى ريختم.

-ممنون.

احمدرضا وارد آشپزخونه شد و روى صندلى رو به روى هامون نشست.

براى احمدرضا چائى ريختم.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۰۷]
#پارت_۱۲۵

با ورود نينا و ترلان چائى براى خودم ريختم و روى صندلى نشستم. هامون لبخندى زد كه از ديدم پنهون نموند.

نينا با تاپ شلوارك كوتاه و موهايى كه بالاى سرش جمع كرده بود روى صندلى ولو شد.

-چائى!

هامون خيلى جدى گفت:

-اونجا … براى خودت بريز.

برزو هم وارد آشپزخونه شد كه هامون گفت:

-صبحونتون رو بخوريد بايد تا جائى بريم.

ترلان براى خودش و نينا هم چائى ريخت كه هامون گفت:

-چه چائى خوش عطرى! يعنى تو هر روز صبح از اين چائى ها ميخورى؟

از اين تعريف هامون لپ هام گل انداخت و لبخندى روى لبم نشست كه احمدرضا با پوزخند گفت:

-آره، تنها كارى كه خوب بلده آشپزى و خونه داريشه.

ترلان با كنايه گفت:

-كه اونم همه ى خدمتكارها بلدن!

هامون نگاهم كرد.

-يه فنجون ديگه از اين چائى هاى خوش عطرت به ما ميدى ديانه خانم؟

سريع از روى صندلى بلند شدم.

-بله.

-بدبخت چه ذوقى كرده ازش تعريف كردى!

نيم نگاهى به نينا انداختم و بى هيچ حرفى براى هامون چائى ريختم. برزو گفت:

-احمدرضا اين دختره كچله كه هميشه انقدر روسريشو سفت مى بنده؟

احمدرضا نيم نگاهى بهم انداخت.

-حتماً كچله … تو به اين چيكار دارى؟

هامون بلند شد.

-بريم آماده بشيم.

و از آشپزخونه بيرون رفت. برزو و احمدرضا هم رفتن. ظرفاى خودم و احمدرضا و هامون رو شستم. لبخندى زدم.

-شمام ظرفاى خودتون رو بشوريد.

و از آشپزخونه بيرون اومدم.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۰۷]
#پارت_۱۲۶

بعد از رفتن احمدرضا و هامون صبحونه ى بهارك رو دادم و براى بازى به حياط ويلا رفتيم. در حال بازى با بهارك بودم كه نينا و ترلان با مايو به حياط اومدن.

لحظه اى با ديدن اون مايوهاى دو تيكه تعجب كردم. صداى موسيقى بلند شد و نينا و ترلان با خنده پريدن توى آب استخر.

صداى هر و كرشون بلند شده بود كه در حياط باز شد و ماشين هامون وارد حياط شد. فكر كردم الان ميرن تو يا ميگن صبر كنن اما ترلان با خنده گفت:

-نمياى آب بازى؟

برزو خنديد گفت:

-الان ميام يه مسابقه ميذارم با هر دو تون.

و سمت خونه رفت. هامون چند تا پلاستيك دستش بود. با ديدنشون سلامى دادم كه احمدرضا سرى تكون داد اما هامون جواب سلامم رو داد.

-احمدرضا تا تو لباس عوض كنى منم سيخ هاى كباب رو آماده مى كنم.

-باشه.

احمدرضا سمت ساختمون رفت. هامون نگاهى بهم انداخت.

-تو نرفتى آب تنى؟

لحظه اى گونه هام گل انداخت. سرم و پايين انداختم.

-نه …

سرى تكون داد. احمدرضا و هامون شروع به درست كردن كباب ها كردن. برزو و دخترا با سر و صدا آب تنى مى كردن.

با بهارك در حال بازى بودم كه ترلان از آب بيرون اومد و پشت سر احمدرضا ايستاد. دستاشو دور كمرش حلقه كرد.

-نكن ترلان!

ترلان با عشوه گفت:

-چرا نيومدى آب بازى؟

-من آب بازى كنم كه تو گرسنه ميمونى دختر جون!

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۰۷]
#پارت_۱۲۷

ترلان تابى به كمرش داد گفت:

-بداخلاق!

و خواست ناخونكى به كباب ها بزنه كه احمدرضا زد رو دستش.

-اول برو يه چيز بپوش بعد بيا مثل قحطى زده ها به كباب ها حمله كن.

ترلان رفت سمت ساختمون. نينا و برزو هم از استخر بيرون اومدن. با كمك هامون ميز توى حياط رو چيديم.

بعد از خوردن غذا هامون گفت:

-پس فردا شب بايد بريم ويلاى آقاى مشايخى.

برزو اخمى كرد.

-عجيب از اين پير خرفت بدم مياد. اونجا نه از رقص نه از مشروب خبرى نيست و بايد مثل قرن حجر برى و بياى.

هامون زد رو شونه اش.

-پس امشب دلى از عذا دربيار كه فردا شب سوتى ندى.

برزو سرى تكون داد.

-آى گفتى … امشب چه كيفى كنم.

ترلان با ناز گفت:

-چه خبره؟ به ما هم بگين.

احمدرضا رو كرد به ترلان.

-امروز بهنام و ديديم تو پاساژ و امشب براى پارتى كه ويلاش گرفته دعوتمون كرد.

نينا دستى زد.

-ايول؛ اين پسر خيلى لارجه!

هامون نگاهى بهم انداخت.

-ديانه رو هم مى برى؟

احمدرضا نيم نگاهى بهم انداخت.

-فكر نكنم.

-اما ببريم بهتره، شب شايد دير بيايم خطرناكه.

-ببين تو چه دردسرى افتاديم!

-بچه كه نيست، مياد يه گوشه مى شينه.

احمدرضا شونه اى بالا داد.

-چكار كنم، مجبورم ببرمش ديگه!

غروب ترلان و نينا با جنب و جوش شروع به آماده شدن كردن. لباس هاى احمدرضا رو روى تخت گذاشتم.

لباسهاى بهارك كه پيراهن كوتاه سفيدى بود رو هم آماده كردم اما نميدونستم خودم چى بپوشم و اصلاً اونجا چطور جائى هست!

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۰۷]
#پارت_۱۲۸

احمدرضا رفته بود دوش بگيره. لباسهاى بهارك و تنش كردم. موهاشو دو گوشى بستم و پابندش و به پاهاى تپلش بستم. كفشاى تختش و پاش كردم.

بوسه اى روى گونه اش زدم كه خنديد و گفت:

-ماما …

در حموم باز شد و احمدرضا از حموم بيرون اومد. رو به روى آينه ايستاد و موهاشو سشوار گرفت. بوى افترشيوش بلند شد.

نيم نگاهى بهم انداخت.

-بهتره امشب امل بازى رو بذارى كنار و آبروى من و نبرى!

استرسم با اين حرفش بيشتر شد و حيرون موندم كه چى بپوشم؟ بى توجه بهم خواست لباساشو بپوشه كه سريع پشتم و بهش كردم.

لباساشو پوشيد كه دو دل رو كردم بهش:

-ميشه بهارك و تا من از حموم ميام نگهدارين؟

بى هيچ حرفى بهارك و بغل كرد و از اتاق بيرون رفت. با رفتنش سريع در اتاق و بستم و حوله ام رو برداشتم.

سمت حموم رفتم. دوش سرپائى گرفتم و با حوله از حموم بيرون اومدم.

حوله ى كوچكى دور موهام بستم. لباس زير هامو پوشيدم. در كمد و باز كرد. نگاهم به كت و شلوار آبى پررنگى افتاد. به نظرم مناسب بود.

كت و شلوار و پوشيدم. نم موهامو گرفتم و سشوار كشيدم. بعد از ايهسشوار كشيدنم تموم شد موهام و جمع كردم و با كليپس بالاى سرم بستمشون.

حالا بايد كمى آرايش مى كردم. چشم هام و بستم و يادم اومد كه خاله چطور آرايشم كرد. اول ميكاپ.

خط چشم نتونستم بكشم و كمى مداد توى چشم هام كشيدم.

ريمل و رژ زدم. روسرى آبى رنگ ساتنى سرم كردم.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۰۷]
#پارت_۱۲۹

كفش هاى مشكى پنج سانتى رو پام كردم. ميدونستم راه رفتن باهاش سخته اما بايد مى پوشيدم.

آروم از اتاق بيرون اومدم.

هامون و احمدرضا تو سالن نشسته بودن. بهارك جلوى پاى احمدرضا نشسته بود.

لحظه اى نگاه هر دوشون رو روى خودم حس كردم.

كمى استرس گرفتم. بهارك و از جلوى پاى احمدرضا برداشتم.

سر بلند كردم كه نگاهش رو متوجه ى خودم ديدم. لحظه اى نگاهمون خيره ى هم موند.

با صداى ترلان و نينا از احمدرضا چشم گرفتم. هامون بلند شد.

-بريم ديره.

نگاهى به تيپ هاى نينا و ترلان انداختم. هر دو لنز گذاشته بودن و موهاشون رو روى شونه هاشون رها كرده بودن.

سمت ماشين احمدرضا رفتم كه هامون گفت:

-تو با ديانه و بهارك بيا، بقيه با ماشين من ميان.

ترلان اخمى كرد و خواست اعتراض كنه كه هامون خيلى جدى گفت:

-دو قدم راهه… سوار شو!

ترلان بى ميل سوار ماشين هامون شد. برزو تا سوار شدن نگاهش سر تا پام رو كاويد و باعث آزارم مى شد.

در جلو رو باز كردم و روى صندلى نشستم.

احمدرضا سوار شد و با سرعت از ويلا بيرون زد. نگاهم رو به خيابون هاى خلوت كيش دوختم كه احمدرضا گفت:

-بهتره از جلوى چشم هام دور نشى. امل بازى هم درنميارى.

دوباره استرس افتاد تو دلم. ماشين كنار ويلاى بزرگ ايستاد.

هامون هم با فاصله ماشين و كنار ماشين احمدرضا پارك كرد. سمت در ويلا رفتن.

با كفش هاى پاشنه بلند سختم بود بهارك و بغل كنم اما جرأت نداشتم اعتراضى كنم.

با ورود به حياط ويلا و …

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۰۸]
#پارت_۱۳۰

تعدادی پسر و دختر که لب استخر بزرگی ایستاده بودن و با صدای رقص خودشون و تکون می‌دادن، متعجب نگاهی بهشون انداختم.

مردی با شلوارک و تیشرت آستین حلقه‌ای سمتمون اومد. به پسرا دست داد و خیلی راحت گونه تینا و ترلان و بوسید.

خواست سمتم بیاد که خودم و پشت احمد رضا کشیدم و سلامی زیر لب دادم.

نگاهی به احمدرضا انداخت و گفت:

-نکنه زن گرفتی؟

احمدرضا نیم نگاهی بهم انداخت.

-نه بابا.

-خیلی خوش اومدین.

سمت چند تا میز و صندلی که نزدیک استخر بود، رفت.

ما هم به دنبالشون راه افتادیم. چند تا دختر و پسر با دیدن احمدرضا و بچه‌ها به سمتمون اومدن و شروع به روبوسی و حال احوال‌پرسی کردن.

تینا و ترلان رفتن لباساشون عوض کنن.

روی صندلی نشستم و بهارک توی بغلم گرفتم.

احمدرضا روی صندلی کناریم نشست و پای چپش و روی پای راستش انداخت.

بعد از چند دقیقه ترلان و تینا برگشتن. دکلته‌ی کوتاهی تن هر دوشون بود.

یهو صدای موزیک و بلند کردن. صدای جیغ و دستشون بلند شد و نصفشون ریختن وسط.

گارسونی با سینی شربت به سمتمون اومد.

می‌ترسیدم که چیزی توی شربت ریخته باشن و بدون این‌که بردارم تشکر کردم.

احمدرضا و هامون لیوانی برداشتن. بهنام سمتمون اومد و گفت:

-پاشید ببینم، باید خوش بگذرونیم.

هامون و احمدرضا هم پیش بقیه رفتن.

حوصله‌م سر رفته بود. ان‌قدر مسخره می‌رقصیدن که فقط تو هم می‌لولیدن.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۰۸]
#پارت_۱۳۱

با ویبره گوشیه ساده‌م، گوشیم و از توی کیفم درآوردم.

با دیدن شماره‌ی امیرحافظ لبخندی روی لبهام نشست و دکمه اتصال فشار دادم.

-سلام خانم کوچولو. کجایی؟

سر و صدا زیاد بود. با صدایی که صدای داشتم به گوش امیر حافظ برسه، گفتم:

-سلام. خوبم. اومدیم مهمونی.

یهو حس کردم صداش جدی شد.

-چه مهمونی؟

نگاهی به دختر و پسرا وسط انداختم.

-نمی‌دونم، ولی هر چی هست خیلی چرته.

-دیانه خیلی مراقب خودت باش، نمی‌دونم اون احمدرضا احمق چرا تو رو اون‌جور جاها برده.

-نگران نباش من حالم خوبه.

-مگه می‌شه نگران نباشم. رسیدی خونه بهم زنگ‌بزن.

-باشه.

-آفرین موش کوچولو، کاری نداری؟

-نه، به خاله و امیرعلی سلام برسون.

-چشم، خداحافظ.

-خداحافظ.

گوشی تو کیفم برگردوندم.

دختری نزدیک احمدرضا شد، دستش و دور کمرش حلقه کرد.

تعدادی دختر و پسرا با همون لباس‌ها توی آب پریدن.

پسری سمتم اومد، گفت:

-نگاهش کن چرا انقدر چادور چاق چور کردی

از تن صداش معلوم بود مست کرده. ترسیده دستی به گوشه‌ی روسریم کشیدم.

بهارک توی این سر و صدا بغلم خوابش برده بود.

دختری جلو اومد و گفت:

-شروین بیا بریم تو سالن.

پسره به دنبالش راه افتاد. نفسی از آسودگی کشیدم.

احمدرضا اومد سمتم و با دیدن بهارک گفت:

-ببرش تو ماشین بخوابونش.

بهارک و بغل کردم و سمت ماشین که گوشه‌ی حیاط بزرگ ویلا پارک کرده بودن رفتم.

سقف ماشین باز بود. بهارک روی صندلی عقب خوابوندم و.‌‌..

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۰۸]
#پارت_۱۳۲

در ماشین‌و بستم و اومدم برم تو که ترلان با چند تا دختر و پسر با فاصله‌ی کمی از من، کنار هم ایستاده بودن.

یکی از پسرها گفت:

-این اُمل کیه که با خودتون آوردین؟

-خدمت‌کار احمدرضاس.

یکی از پسرا سمتم اومد

-بذار ببینم زیر اون روسری چی قایم ‌کرده.

ترسیده قدمی به عقب برداشتم که به بدنه‌ی سرد و فلزی ماشین بر خوردم.

ترلان خندید و لیوان توی دستش‌و بالا برد.

-شاید کچله بدبخت که ان‌قدر خودش‌و پوشونده.

پسرِ نیش خندی زد.

-آره حتما یه عیبی داره که ان‌قدر خودش‌و پوشوند.

با صدای لرزونی گفتم:

-نزدیک من نیا!

-آخه کوچولو ترسیدم. من هر کاری دلم بخواد می‌کنم.

گوشه‌ی روسریم گرفت و محکم کشید.

کارش ان‌قدر ناگهانی بود که روسریم همراه گیره‌مو سرم باز شد و موهای بلندم تو هوا پخش شد.

پسرِ خندید.

-نه می‌شه یه شب‌و باهاش سر کرد.

قلبم تند می‌زد و حس می‌کردم الان زیر پاهام خالی می‌شه.

تا حالا هیچ مردی جز امیرحافظ موهام‌و ندیده بود.

پسره خندید، گفت:

-بذار ببینم زیر لباساش چی داره!

با ترس دستم‌و روی کتم گذاشتم. پسرِ قدمی برداشت که صدای عصبیه احمدرضا بلند شد:

-اون‌جا چه خبره؟

با شنیدن صداس حس کردم دنیا بهم دادن.

نزدیک اومد. نگاهی به بقیه انداخت و نگاهش به طرف من چرخید.

لحظه‌ای متعجب نگاهی بهم انداخت.

خجالت کشیدم و سرم پایین انداختم، که عصبی گفت:

-روسریت کو؟

ترلان با عشوه گفت:

-بچه‌ها کنجکاو بودن که ببین مو داره یا نه.

-بچه‌ها غلط کردن.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۰۸]
#پارت_۱۳۳

خم شد و روسریم‌و سمتم گرفت.

ترلان و دوستاش رفتن. دستام می‌لرزید.

هامون سمتمون اومد. احمدرضا با اخم نگاهم‌کرد.

-تا کی می‌خوای دست‌وپا چلفتی باشی؟ اگر من نبودم اون‌وقت کیو صدا می‌کردی؟

سرم‌و پایین انداختم. آروم لب زدم:

-من غلط بکنم که تنهایی چنین ‌جاهایی بیام.

-چیزی گفتی؟

هول کردم.

-نه.

سریع موهام‌و جمع کردم و روسری روی سرم انداختم.

هامون بهمون رسید.

-چیزی شده؟

-نه، ترلان شوخیش گرفته و دوستاش خواستن سربه‌سر دیانه بذارن.

هامون عصبی گفت:

-تا کی می‌خوای این دخترِ آویزون‌و نگه داری؟ دیگه داره زیادروی می‌کنه!

-مجبورم تا کسی‌و پیدا کنم و سهمش‌و بخرم.

هامون سری تکون داد.

-من نمی‌دونم این همه شعبه برای چی می‌خوای!

-تو کاریت نباشه، حوصله ندارم بریم.

-باشه شما برید، با بچه‌ها اوکی می‌کنم ما هم می‌آیم.

احمدرضا سری تکون داد و ماشین‌و دور زد و پشت فرمون نشست.

-چرا مثل مجسمه وایسادی، بیا سوار شو.

در جلو باز کردم و روی صندلی نشستم.

بهنام با سرعت سمتمون اومد و گفت:

-احمدرضا کجا داداش؟ تازه اولشه.

-دیر وقته، الانم سرم درد می‌کنه یه وقت دیگه.

بهنام نگاهی بهم انداخت.

-شاید دوستت بخواد بمونه.

احمدرضا نیم نگاهی بهم انداخت.

-نه داداش این خونش با این چیزا سازگار نیست.

بهنام خندید.

-خوب خونش‌و عوض می‌کنیم.

قهقه‌ای سر داد.

-من می‌رونم برو دنبال یکی دیگه، خوش گذشت و…

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۰۸]
#پارت_۱۳۴

بهنام روی شونه احمدرضا زد.

-تا این‌جا هستی یه سر بیام ویلاتون.

-دعوت می‌کنم.

ماشین‌و روشن کرد، بوقی زد و با سرعت از ویلا بیرون اومد.

ماشین توی خیابون‌های خلوت کیش با سرعت حرکت می‌کرد.

با ریموت در ویلا باز کرد و ماشین‌و داخل برد.

از ماشین پیاده شدم. بهارک بغل کردم و سمت ویلا رفتم.

کفش‌هام‌و از پام در آوردم و پا برهنه رو کف پوش سالن سمت طبقه‌ی بالا رفتم.

بهارت روی تخت گذاشتم. گوشیم‌و از توی کیفم درآوردم و پیامکی به امیر حافظ دادم.

رو سریم در آوردم و گیره مو رو باز کردم، که یهو در اتاق باز شد.

ترسیده دستم‌و روی سرم گذاشتم.

احمدرضا وارد اتاق شد.

نگاه خیره‌ای بهم انداخت، معذب بودم.

-چرا فکر می‌کردم که اونقدر تو روسریت سفت می‌بندی حتماً کچلی داری.

با چشم‌های متعجب نگاهش کردم، که پوزخندی زد و دکمه پیراهنش‌و باز کرد.

-فقط بدون هیچ دردسری امشب می‌خواستم خوش بگذرونم.

فاصله بینمون پر کرد و با دستش چونه‌م‌ و گرفت.

قلبم از ترس ضربان گرفت. نگاهش تو کل صورتم در چرخش بود.

-گاهی دلم می‌خواد انتقام تمام کارهای مادرت‌و ازت بگیرم. هر چند پدرت قربانی هدف‌های شیطانی مرجان شد.

با ضرب چونه‌م و ول کرد.

-برو خدا شکر کن‌، که ذره‌ایی به مرجان شباهت نداری.

پیراهنش‌و در آورد و روی مبل انداخت، اما من هنوز شوکه سر جام ایستاده بودم.

دیـانہ (ویدیا), [۱۳.۰۶.۱۸ ۲۳:۰۸]
#پارت_۱۳۵

از این‌مرد واقعاً باید ترسید.

-بهتر لباسات‌و عوض کنی امشبمون‌و که کوفت کردی.

یعنی این فکر کرده که من جلوی چشم‌هاش لباس‌هام‌و عوض می‌کنم. بلوز و شلوار نسبتاً گشادی برداشتم و سمت حمام رفتم.

لباسام‌و عوض کردم. موهای بلندم‌و بافتم و روی شونه‌م انداختم.

روسریم رو روی سرم انداختم، از حموم بیرون اومدم.

آباژور کنار تخت روشن بود. بهارک گوشه‌ی تخت کنار احمدرضا خوابیده بود.

با دیدنش لبخندی روی لب‌هام نشست.

ملاحفه‌ای برداشتم و روی کاناپه دراز کشیدم.

دلم برای خاله و امیرحافظ تنگ شده بود.

با صدای در اتاق چشم‌هام‌و باز کردم، با دیدن ترلان تعجب کردم.

این این‌جا چی می‌خواست. بدون این‌که حرکتی از خودم نشون بدم نگاهش کردم.

سمت تخت رفت و روی احمدرضا خم شد. یه لباس خواب توری تنش بود.

احمدرضا یهو از جاش بلند شد. با دیدن ترلان انگار تعجب کرده بود با صدای خشداری گفت:

-تو این‌جا چیکار می‌کنی؟

ترلان با صدایی که کاملا معلوم بود مسته گفت:

-می‌خوام پیش تو بخوابم.

احمدرضا با تن صدای پایین گفت:

-تو غلط می‌کنی، صد بار بهت گفتم با هر کی باشم با همکار جماعت نیستم. چرا نمی‌فهمی؟

-احمد من می‌خوامت. من دوست دارم.

-بهترِ از اتاق بری بیرون، دهنت بوی گند مشروب می‌ده.

ترلان باصدای کشداری گفت:

-احمدم.

-زهرمارو احمدم. برو بیرون تا بیدار نشدن.

– تو چرا نمی‌خوای منو ببینی؟ من می‌خوامت.

– تو یک احمقی.

حس کردم از تخت پایین اومد.

-داری چیکار می‌کنی؟

– دارم از اتاق بیرون می‌ندازمت.

4.5/5 - (4 امتیاز)

Check Also

پارت ۲۵ رمان دیانه

دیـانہ (ویدیا), [۱۴.۰۶.۱۸ ۰۰:۵۳] #پارت_۵۰۱ المیرا با حرص کیفش رو چنگ زد و با اون …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.