پارت ۶ رمان معشوقه اجباری ارباب

با حرفاي ليلا ديگه کاملا نااميد شدم… افتادم توي يه زنداني که راه فرار نداره. 
بعد از صبحونه ليلا بهم گفت: بايد کارو شروع کنيم. 
– چه کاري؟
به ميزي که روبه روي مبل بود اشاره کرد و گفت: کنار اون ميز بشين تا بهت بگم. 
کنار ميز نشستم. ليلا به اتاق منوچهر و زبيده رفت. 
چند دقيقه بعد با چند تا پلاستيک برگشت، گذاشت روي زمين. 
خودشم نشست و گفت: خوب شروع مي کنيم؛ ببين اين پودرا رو با اين قاشق مي ريزي تو اين بسته ها. اوکي؟
با تعجب بهشون نگاه کردم و گفتم: اينا چين؟
– نخودي کيشميشن… خوب موادن ديگه؟ سوال داره؟… آخ ببخشيد! يادم نبود تا حالا اين چيزا رو نديدي! 
خوب پس بذار بهت معرفي کنم. اين آقاي مهندس هرويئنه… اين خانم دکتر شيشه ست …اين دانشجو ترياک و… 
انگشت اشارشو به سمت پايين گرفت و گفت: افتاد؟ يا بندازمش؟
با چشماي گشاد شده به موادا نگاه کردم و گفتم: اينا رو از کجا آوردين؟ کي مي خواد اينا رو بفروشه؟ اگه گير افتادين چي؟ مي دوني اگه پليس بفهمه اعدام تو شاختونه؟ کار من فقط همينه که موادا رو بسته بندي کنم؟
– قربون اون فک منار جونبونت که همين جوري براي خودش تکون مي خوره! يکي يکي… اول اينکه اينا رو منوچهر مي خره. از کجا؟ به ما دخلي نداره! اينا رو همه مون مي فروشيم، به جز مهسا و يسنا که کارشون دزديه … تا حالا که گير نيفتاديم، از اين به بعدشم خدا کريمه… کار تو فقط همين نيست. اين براي شروعه که موادا رو ياد بگيري که وقتي خواستي بفروشي چپکي نفروشي. دوشيزه اگه سوال ديگه اي ندارن مي تونن کارو شروع کنن!
ليلا يکي از پلاستيک ها رو گذاشت جلوي من. 
گفتم: چيکارش کنم؟
– بده بغلي… خب بسته بنديش کن! 
موادو گذاشتم جلوش و گفتم: من اين کار رو نمي کنم. شايد گناه باشه! 
زير چشمي نگام کرد و گفت: اگه خدا تو رو بهشت نفرسته من خودم مي فرستمت… خانم پاک دامن! فکر نکنم ديگه ياد گرفتنشون گناه باشه؟
من فقط نگاش مي کردم. اونم بسته بندي مي کرد و توضيح مي داد. چند دقيقه ساکت شد. 
بهش گفتم: يه سوال بپرسم؟
با خنده گفت: چيه اين سواله از دستت دَر رفته بود که بپرسي؟ فقط خواهشا اگه چند تاست يکي يکي بپرس!
– چرا ديروز حالت خراب بود؟
– عرضم به حضور انورتون که هستيم در خدمتتون! ديروز؟!…کدوم ديروز؟! آها ديروز! هيچي بابا زيور بهم جنس داده بود که بفروشم، گير مامورا افتادم، انداختمشون تو جوب… اونم مثلا خواست تنبیهم کنه گفت از نهار خبري نيست و مواد بهم نمي ده… خره فکر نکرده بود که من تو خونه جا ساز دارم! 
– چرا معتاد شدي؟
– نبودم؛ کردنم. 
بهم نگاه کرد و گفت: بذار از اول قصه بگم… يکي بود يکي نبود. يه شهر در اندشتي بود به اسم تهران. پايين اين شهر خيلي از آدماي بدبخت بيچاره زندگي مي کردن… يکي از اون آدماي بدبخت يه زن و شوهر بودن. شوهره معتاد بود ولي کار مي کرد. زنه هم خونه دار بود. بعد از دو سال، خدا يه دختر بهشون ميده؛ اسمشو ميذارن ليلا.
ليلا خوشبخت بود اما نه براي هميشه..کم کم مرد خونه کارو ول مي کنه مي شينه گوشه ی خونه، زن خونه ميره کار مي کنه؛ اونم کلفتي.
روز اول مهر مي شه و پدر مادرا با بچه هاشون ميومدن. ليلا به دور رو ورش نگاه مي کنه تا شايد مادرشو ببينه اما تنها بود… گريش مي گیره. همه فکر مي کردن چون کلاس اوليه گريه مي کنه… همه ازش مي پرسيدن پس پدر مادرت کجاست؟ اما اون فقط گريه مي کرد.
خلاصه ليلا بزرگ و بزرگ شد اما تنها بزرگ شد، ليلا وقتي کلاس اول راهنمايي بوده مدير مدرسه پاکتي بهشون مي ده و مي گه جلسه اولياء و مربيانه. به پدر و مادراتون بگين بيان… ليلا هميشه مادرشو مي برد، چون خجالت مي کشيد باباشو ببره… وقتي مي رسه خونه، شدکه مي شه… مي بينه هم مادرش هم پدرش پاي منقل نشستن و دارن مي کشن. 
با گريه ادامه داد: ليلا دلش مي خواست بميره… دلش مي خواست به همه دنيا بگه پدر و مادرش مردن… کيفشو مي ندازه زمين و فرار مي کنه. تا جایي که جون تو پاهاش داره… فرار مي کنه نمي دونست مي خواد کجا بره. فقط مي خواست بره. حتي به مردنشم راضي بود. زمين و زمانو نفرين مي کرد به بخت ِبدش.
اشکاي ليلا رو با دستام پاک کردم و گفتم: گريه نکن. زندگي منم بهتر از تو نبوده …ديگه نمي خواد ادامه بدي.
ليلا: نه بذار بگم… وقتي يک بود يکي نبود قصه رو شروع مي کني، بايد تا غير از خدا هيچ کس نبودو بري … تو محلشون شده بود انگشت نماي همه… سرافکنده و شرمنده شده بود… زناي همسايشون با ترحم بهش نگاه مي کردن. به بهونه خيرات براي امواتشون براي ليلا شام يا نهار مياوردن… براي ثواب، لباساي دختراشونو براي ليلا مي آوردن.
توي مدرسه بعضي از دخترا تو گوش هم پچ پچ مي کردن که ليلا پدر و مادرش معتاده. پول خريدن غذا هم ندارن… مدير مدرسه هم سنگ تموم مي ذاشت و هرچند ماه يک بار ليلا رو مي کشوند به دفتر که از طرف خيرين بهش پول بده. ليلا هم با خجالت پولو ميذاشت تو جيبش و وارد کلاس مي شد… ديگه خسته شده بود… درس و مشقو ول مي کنه مي ره دنبال کار… هر کاري گيرش ميومد نه نمي گفت… چاره اي نداشت. بايد پول مواد مامان و باباشو جور مي کرد… خرج خونه هم بود. 
يه روز ليلا مي ره خونه مي بينه باباش نشئه نشئه ست که بلند بلند مي خنده. ترسيده بود … باباش تا ليلا رو مي بينه مي گه: بيا اينجا… اما اون محل باباش نميذاره و ميره تو خونه. باباش با سيخ داغ مياد جلوش واي ميسته و ميگه بايد مواد بکشي… باباشو هل مي ده و مي گه برو گم شو آشغال! اما باباش بلند مي شه، اونو مي کشه مي بره پاي منقل، مجبورش مي کنه بکشه… ليلا نکشید اما باباش سيخ داغو گذاشت رو کمرش …ليلا جيغ کشيد؛ باباش گفت اگه نکشي بازم ميذارم. ليلا با گريه و درد مي کشه …باباشم فقط مي خنديد. ديوونه شده بود. همون يه بار بس بود تا بفهمه معتاد شده. روزاي بعد بدن درد و سر درد داشت. کشيدن هاي ليلا هم شروع شد و شد معتاد… قصه ما به سر رسيد، کلاغه به خونش نرسيد.
گفتم:پس چه جوري اومدي اينجا؟
اشکاشو پاک کرد و با خنده گفت: مثل اينکه سوالاي تو تمومي نداره …خوب من موادامو از منوچهر مي خريدم. وقتي پدر و مادرم مردن، صاحب خونمون انداختم بيرون. جاي خواب نداشتم. زبيده گفت اگه مواداشو براش بفروشم، جاي خواب هم بهم ميده. ديگه چي مي خواستم؟
– مامان و بابات چه جوري مردن؟ 
– فکر کنم تو از اون دخترايي بودي که سر کلاس خيلي مي پرسيدن نه؟ 
فقط خنديدم. 
گفت: بابام اووردوز شده بود تو يه خرابه از بس مواد کشيده بود، مرد. مامانم شب می خواسته از خيابون رد بشه يه ماشين مي زنه آش و لاشش مي کنه… حتي نتونستم ديه بگيرم. چون پزشک قانوني تاييد کرده بود مادرم بخاطر مصرف زياد تعادل نداشته… 
گفتم: ليلا؟
– ديگه چيه؟… آها فهميدم! بپرس! 
با لبخند گفتم: بقيه چه جوري اومدن اينجا ؟
به ساعت رو ديوار نگاه کرد وگفت: يه پيشنهاد!…
– چي؟
– برو تو آشپزخونه هم نهار درست بکن هم سوالاتتو بپرس …منم هم اينا رو بسته بندي ميکنم، هم جواب تو رو ميدم قبول؟
گردنمو کج کردم و گفتم: پيشنهاد خوبيه! چي درست کنم؟
– هرچي عشقت کشيد! 
– زبيده دعوا نکنه؟
– نه بابا… خدا رو شکر براي شکمش دعوا راه نمي اندازه… تو رو خدا فقط يه جوري درست کن آدم بتونه بخورتش! نه عين مهناز و نگار که معلوم نيست چي درست مي کنن!
خنديدم و گفتم: خيالت راحت. دست پختم حرف نداره! 
– ببينيم و تعريف کنيم! 
رفتم تو آشپزخونه. ليلا هم شروع کرد و گفت: اول از مهناز شروع مي کنم، چون از اول اينجا بوده…
گفتم: ليلا مرغاتون کجاست؟
– دختر وسط حرفم پارازيت نپرون! تو فريزر ديگه؟ 
– نيست.
– شايد تو رو ديده در رفته!
با حرص گفتم: ليلا !
– نمي شه يه چيز ديگه درست کني؟
چشمم افتاد به مرغ و گفتم: پيداش کردم!
– خب خدا رو شکر … ادامه مي ديم مهناز پنج سالش بوده که ميارنش اينجا. زبيده و منو چهر بچه دار نمي شدن…
همين جور که مرغو گذاشتم توي سيني، گفتم: چه قدم سبکي داشته… که شيش تا دختر ديگه هم گيرشون اومد!
ليلا: اگه يه بار ديگه حرف بزني نمي گما؟!
– باشه… باشه!
ليلا : مي گفتم… مهناز پنج سالش بود که آوردنش. اون جوري که براش تعريف کردن، پدر مادرش زياد بچه داشتند و از پس خرجشون بر نميومدن. مي فروشنش به زبيده و منو چهر. البته باباش مي فروشتش. مامانش خبر نداشته. خلاصه اين بدبختو با گريه و زاري ميارنش پيش خودشون. الان ديگه حکم دخترشونو داره.
گفتم: نرفت دنبال خونوادش؟!
– نه کجا بره بگرده؟ فکر کردي اين دوتا خوکه آدرس ننه باباشو بهش مي گن؟… مي ريم بر سر نگار دومين نفري که اومد… نگار با يه پسري دوست بوده، پسره سيگاري بوده، کم کم نگارم سيگاري مي کنه… يه شب که تو اتاقش سيگار مي کشيده، باباش ميره تو اتاقش، مي بينه بــله! نگار خانم سيگاري شدن… همون شب باباش با اُردنگي مي ندازتش بيرون و ميگه من ديگه دختري به اسم نگار ندارم… اونم از سر لج ميره معتاد ميشه، خودشو الکي الکي آواره ی اين پارک و اون پارک مي کرده … تا اينکه زبيده مي بيندش و ميارتش پيش خودش.
به خدا اگه من جاي نگار بودم با يه غلط کردن و معذرت خواهي برمي گشتم خونه … منم سومين نفري بودم که با قدم مبارکم اينجا رو مزين کردم. بعدش يسنا و مهسا اومدن …اينا خونوادگي بيزنسشون دزدي بوده. باباش يه طلا فروشيو خالي مي کنه و بخاطر سابقه ش اعدامش مي کنن. داداششونم به خاطر دزدي الان تو هلفدونيه …يه روز مهسا و يسنا کيف منوچهرو می قاپن، منو چهر بدو يسنا و مهسا هم بدو! خلاصه منوچهر نمي تونه اين دو تا رو بگيره …زبيده از اين دوتا خوشش مياد. با پرس و جو مي فهمه خونشون کجاست؟ زبيده دير مي رسه چون چهار ده ميليوني که تو کيف بوده همه رو هاپولي هاپو مي کنن … زبيده بهشون ميگه يا برام کار کنين يا مي ندازمتون پيش داداشتون. اونام قبول مي کنن … يعني چاره اي نداشتن. از پس اجاره خونه برنمي اومدن.
گفتم : چقدر گناه دارن!
– غذا نسوزه بدبختمون کني؟
– نه حواسم هست …سپيده و نجوا رو بگو! 
– سپيده اهل قزوينه. با يه پسري چت مي کرده و عاشق ميشه … پسره بهش پيشنهاد ازدواج مي ده و ميگه بيا تهران ببينمت. سپيده ی خرم با کله مياد تهران… مي بينه جاي سيب سنگه!
گفتم: چي؟
– منظورم اينه که از پسره خبري نبود.
– آها!
– يک روز کامل تو پارک بوده تا اينکه نزديکاي مغرب موبايلش زنگ مي زنه، مي بينه فرخ، هموني که باهاش چت مي کرده. بهش ميگه آدرسو بده ميام دنبالت. سپيده خر بود، خرتر ميشه و آدرسو بهش ميده …پسره سپيده رو يک ماه مي بره خونه شخصيش، ميذاره حسابي بهش خوش بگذره. به گفته ی سپيده حتي بهش دست هم نزده بود …تا اين که فرخ، سپيده رو مي بره به يه پارتي که کمپلت پسر بودن …سپيده بدبختو مي کنن تو اتاق.
با چشاي گشاد نگاش کردم و آب دهنمو قورت دادم. 
ليلا خنديد و گفت: نترس به خير گذشت …چون همون موقع پليسا سر مي رسن و همه رو کَت بسته مي برن کلانتري. از جمله سپيده.
ماموراي کلانتري به خونوادش زنگ مي زنن که بياين دنبالش ولي مادرش در کمال ناباوري مي گه کسي رو که شما مي گین، نمي شناسم، تلفنو قطع مي کنه. سپيده همون موقع پا ميذاره به فرار. ماموراي کلانتري هم دنبالش ميدوئن اما نمي تونن بگيرنش. يه ماشين درش باز بوده. خودشو پرت مي کنه تو ماشين …اگه گفتي راننده کي بود؟
گفتم: منوچهر؟!
– آفرين …منوچهر اول مي خواد سپيده رو بندازه بيرون ولي وقتي گريه و زاري سپيده رو مي بينه راه ميفته …تو راه ازش سوال مي کنه …خانمم سفره دلش براي منوچ خان باز مي کنه …منوچهرم با مهربوني مي گه «گريه نکن دختر گلم …خونه ما جا زياده بيا پيش خودمون زندگي کن!» اين شد که سپيده اومد پيش ما …ديگه کي مونده؟
گفتم: نجوا.
– چقدر زياديما! فکم درد گرفت! …يه ليوان آب برام بيار! 
يه ليوان آب براش بردم و کنارش نشستم. 
گفتم: خوب نجوا چي؟
و اما نجوا … پدر و مادرش از هم جدا مي شن. مادرش با يکي ازدواج مي کنه و ميره خارج …اونم ميره پيش بابا و زن باباش زندگي مي کنه. بعد يک سال باباش فوت مي کنه و زن باباش ميره ازدواج مي کنه. شوهر زن باباش خيلي اذيتش مي کنه. اونم فرار مي کنه و مياد پيش ما …خدا رو شکر تموم شد! 
گفتم: پس چرا نرفت پيش فاميلاشون؟
– والا نمي دونم؟ 
دو ساعت بعد کم کم همشون پيداشون شد. با ليلا تو هال نشسته بوديم تلويزيون نگاه مي کردیم که مهناز اومد تو، گفت: 
– آيناز يه دقه بيا کارت دارم. 
بلند شدم با ليلا رفتم تو اتاق. 
مهناز به ليلا گفت: مگه تو آينازي که اومدي؟!
ليلا دستشو انداخت دور گردنم و گفت: ما يک روحيم در دو جسم. مگه نه؟!
با خنده گفتم: آره! 
چند تا پلاستيک داد دستم و گفت: بگير اينا رو بپوش، ببين اندازست؟ 
از دستش گرفتم و توشون نگاه کردم. مانتو سفيد با شلوار لي آبي روشن با چند دست لباس و شال و روسري. دو جفت کفش و خلاصه هرچي که لازم داشتم، برام خريده بود. 
با ذوق گفتم: واي ممنون! 
ليلا: بپوش ببينم زشت تر مي شي يا خوشگل شدنم بلدي؟ 
مانتو شلوار لي رو پوشيدم ولي شلواره کمي برام گشاد بود. 
ليلا چونشو خاروند و گفت: خوبه، بد نشدي مي تونم پيشنهاد ازدواجتو قبول کنم! 
خنديدم و از مهناز تشکر کردم. وقتي همه اومدن، سفره رو پهن کردم. بعد از به به و چَه چَه، بخاطر دستپختم، ليلا گفت: «اولين باره که مي تونم مزه غذاي انسانها رو بچشم!» 
***
يک هفته تو اون خونه بودم. هر دفعه زبيده يکي از بچه ها رو پيشم مي ذاشت تا فرار نکنم. به هر کدومشون مي گفتم مي خوام زنگ بزنم، جواب ليلا رو بهم مي دادن. 
يه شب بعد از شام زبيده بهم گفت:
– از فردا بايد کارتو شروع کني. خوردن و خوابيدن تعطيل… فقط پول درمياري. پولا هم چي؟ نصف نمي شه همشو ميدي دست من … من اينجا فقط جاي خواب و خوارکتو ميدم …فهميدي؟
– بله فقط کارم چيه؟
– نترس سخت نيست مواد مي فروشي …خودم ومنوچهرم باهاتيم. 
اينو که گفت، بچه ها با ترس نگام کردن. نگار بهم پوزخند زد .
وقتي همه سر جاشون خوابيده بودن، نگار گفت: کارت ساخته است دختر.
ليلا: الکي نترسونش …چيزي نيست آيناز بخواب. 
نگار: آره چيزي نيست آيناز بخواب …ولي به نظر من اگه بدوني قراره چه بلايي سرت بياد بهتره. 
با ترس نشستم رو تخت و گفتم: مگه قرار نيست فقط مواد بفروشم؟
ليلا: چراعزيزم …اين داره زر زيادي مي زنه. 
نگار نشست و گفت: من زر مي زنم؟… ببين دختر جون! وقتي زبيده و منوچهر ميگن مي خوان باهات بيان يعني جنس زياد مي خوان دستت بدن. 
مهناز: مي توني دهن گشادتو ببندي؟ آينازبخواب، الکي داره مي ترسوندت. 
نگار: آره دارم مي ترسونمش …يادتون رفته همين بلا رو سر مستانه بيچاره آوردن؟ چند کیلو مواد دادن دستش بفروشه خودشونم باش رفتن … پليسا گرفتنش و حکم اعدامو براش نوشتن… 
اينو گفت و خوابيد. مهناز پوفي کرد. 
با ترس کنارش خوابيدم و يواش گفتم: من مي ترسم. 
– از چي؟
– از فردا… 
– مگه فردا ترس داره؟
– اگه نخوام اين کارو بکنم چي؟
آروم گفت: يه وقت اين حرفو بهش نزنيا؟ …مي فرستت يه جايي که عين سگ از گفته خودت پشيمون بشي.
– چيکار کنم؟
– هيچي…کاري که گفتو براش انجام بده. نترس اتفاقي برات نميوفته. شب بخير… 
يک ساعت گذشت ولي خوابم نبرد. بلند شدم رفتم بالاي سر ليلا نشستم. ليلا همچين به ديوار چسبيده بود، انگار تو بغل شوهرش خوابيده. همون جا نشسته بودم که يهو سرشو بلند و کرد گفت:
– يا پيغمبر خدا …تو چرا اينجا نشستي؟جايت درد مي کنه؟ 
– نه …مي ترسم.
– از چي؟
– اعدامم کنن.
بلند خنديد، دستمو گذاشتم روي دهنش و گفتم: هيششش …مي خواي بيدارشون کني دعوا راه بيفته؟
دستمو برداشتم. 
آروم خنديد و گفت: آخه اين چه حرفيه مي زني؟ …خودت حکم اعدام خودتو نوشتي؟ …مي خواي پيشم بخوابی؟
– اوهووم!
کمي که از ديوار فاصله گرفت، پيشش خوابيدم. فيس تو فيس بوديم. يه لبخند موذيانه اي زد و دستشو انداخت دور گردنم و پيشونيشو چسبوند به پيشونيم. 
سريع سرمو عقب کشيدم و دستشو از دور گردنم برداشتم و گفتم: چي کار مي کني؟
خنديد و گفت: خب چي کار کنم؟ جام تنگه بايد دستمو يه جايي بذارم؟ 
نشستم و گفتم: دستت و يه جاي ديگه بذار. 
خواستم بلند شم که دستمو به طرف خودش کشيد و با چشم هاي خمار و صداي مردونه اي گفت: کجا عزيزم… يه کاري مي کنم امشب به جفتمون خوش بگذره! 
با خنده دستمو کشيدم و گفتم: زهـــــرمار! 
دوباره رفتم پيش مهناز خوابيدم. باز خدا رو شکر مهناز از اين اَنگولک بازي ها در نمياره!
ساعت نه صبح بود که حاضر شدم. همه بچه ها رفته بودن به جز ليلا و مهناز. جلوي آینه وايسادم. با ترس و دست لرزون و صورت رنگ پريده شالمو رو سرم درست مي کردم اما هر کاري مي کردم درست نمي شد. ليلا اومد جلوم وايساد. همين جور که شالمو درست مي کرد، گفت:
– اگه با اين وضع بخواي بري زنده نمي رسي… مطمئنم تو راه سکته مي کني و مي ميري.
– خب اولين بارمه مي ترسم. 
ليلا: عزيزم بچه که نمي خواي بزايي؟!… مواد مي خواي بفروشي. نه درد داره نه ترس! 
بعد از اينکه شالمو درست کرد، يه حس عاشقونه اي به خودش گرفت و تو چشمام زل زد و گفت: اگه پسر بودم حتما…
منتظر ادامه حرفش بودم که يه پوزخند مسخره اي زد و گفت: عمرا اگه مي اومدم خواستگاريت. از بس زشتي!
من و مهناز خنديديم و گفتم: چقدر زشتم؟
حرفشو کشيد و گفت: خيــــــــــلي!
– چقدر؟
حالت آدماي متفکرو به خودش گرفت و گفت: اونقدر که اگه يه معتاد تو رو ببينه درجا ترک مي کنه! 
با خنده بغلش کردم و گفتم: برام دعا کن. 
از بغلم جدا شد و گفت: ايشاا… پليس بگيردت!
مهناز بازو هامو به طرف خودش کشيد و با خنده گفت: با دعاي گربه بارون نمياد …بيا بريم. 
با ليلا خداحافظي کردم… مهناز هم تا دم در همراهم اومد. سوار ماشين شدم. زبيده رانندگي مي کرد و منوچهر کنارش نشسته بود. ماشين حرکت کرد. تو راه منوچهر يه کوله بهم داد. خواستم زبپشو بکشم که زبيده داد زد: بازش نکن! 
با ترس کوله رو گذاشتم کنارم و هر چند دقيقه يه بار بهش نگاه مي کردم. مي ترسيدم. اگه منم مثل مستانه اعدام بشم چي؟ جلوي يه پارک ماشينو نگه داشت. زبيده گفت: 
– پياده شو.
از ماشين پياده شدم. کوله رو انداختم رو شونم. زبيده هم پياده شد و اومد طرف من و گفت: راه بيفت.
با هم وارد پارک شديم. چند قدمي راه رفتيم. گفت: يه پسر با تيپ مشکي مياد پيشت. ابروي چپشم شکسته. جنسو مي دي، پولو مي گيري. فهميدي؟
با لرزشي که تو صدام بود، گفتم: آره.
– خوبه …برو روي اون نيمکت بشين. 
اينو گفت و از من جدا شد. رفتم به همون نيمکتي که گفت نشستم …با ترس کوله رو به خودم چسبونده بودم و هر پسري که از دور ميومد و تيپ مشکي داشت بهش زل مي زدم. حتي نزديک بود براي خودم شر درست کنم. چون يکيشون با عصبانيت بهم گفت: چيه؟چرا اينجوري نگاه مي کني؟!
انقدر حواسم به اين ور و اون ور بود که نفهميدم يه نفر جلوم وايساده… گفت: آيناز خانم؟!
سرمو بلند کردم، ديدم همونيه که زبيده مي گفت. تيپ مشکي و ابروي شکسته. با ته ريش و چشماي سياه درشت و صورت سفيد. اندام رو فرمي داشت . سريع وايسادم. 
کيفو گذاشتم تو بغلش و گفتم: پولو بده مي خوام برم.
پوزخندي زد. بدون اينکه کيفو برداره روي نيمکت نشست با دستش اشاره کرد و گفت: بشين! 
– من وقت نشستن ندارم …زود پولو بده مي خوام برم. 
خنديد و خيلي ريلکس از تو جيب شلوارش آدامس درآورد و يکيشو گذاشت تو دهنش و جلوم گرفت، گفت: آدامس مي خوري؟
با حرص و عصبانيت نشستم و گفتم: آقا….ببين!
همين جور که آدامس مي جويد، گفت: ببين ..مي دونم ترسيدي… ولي بهتر نيست يه ذره آروم باشي؟ 
انگار خيلي تابلو بودم. درست نشستم. گفت: تازه کاري؟
– اوهوم. 
آدامسشو باد کرد و ترکوند و گفت: مي گم کارات خيلي ضايعست. يک ساعته دارم نگات مي کنم… داشتي دستي دستي براي خودت دردسر درست مي کردي…اگه دفعه ديگه بخواي اينجوري باشي حتما گير ميفتي.
– خيلي ببخشيد که مواد فروش دنيا نيومدم! 
خنديد و گفت: عيب نداره. اون زبيده اي که من مي شناسم حتما ازت يه حرفه اي مي سازه. 
تو چشماش نگاه کردم، گفتم: ببين آقا؟ من بايد زودتر برم. زبيده منتظرمه. 
– مي دونم …اون الان داره چار چشمي ما رو مي پاد. 
– چرا جنسارو ورنمي داري بري؟
دستشو انداخت پشتم. گذاشت لبه نيمکت و گفت: حالا چه عجله ايه… داريم حرف مي زنيم که؟
با عصبانيت بلند شدم و گفتم: فکر کردي اين همه راه رو اومدم تا با تو حرف بزنم؟
خواستم برم که مچ دستمو گرفت. سريع دستمو کشيدم و داد زدم: داري چه غلطي مي کني؟
با عصبانيت دور و برو نگاه کرد آدامسشو انداخت تو سطل آشغال کنار نيمکت، بلند شد و گفت: راه بيفت.
– کجا؟
– اين آشغالا رو ازت بخرم. 
چند قدمي که رفت، گفتم: چرا همين جا نمي خري؟
دستاشو گذاشت تو جيبش وبا عصبانيت و کلافگي برگشت طرفم. 
تو چشمام زل زد و گفت: ببين کوچولو! من اولين بارم نيست که دارم جنس مي خرم. پس تابلو بازي در نيار و راه بيوفت. 
با ترس راه افتادم. نگاهي به اطراف انداختم. شايد زبيده رو ببينم اما نبود. اون جلو بود و من پشت سرش. هر چي راه مي رفتيم به جايي نمي رسيديم. 
آخرش وايسادم و گفتم: کجا داريم مي ريم؟… خسته شدم. 
خنديد و گفت: اين خستگيا بخاطر نداشتن تحرکه. اگه ورزش مي کردي الان اين جوري نمي شدي.
به رو به روش اشاره کرد: همين کافي شاپه ست بيا. 
زير لب گفتم: يه معتاد که دم از ورزش مي زنه! 
بلند گفت: شنيدم چي گفتي… من معتاد نيستم خانم! 
اينو گفت و وارد کافي شاپ شد. ديگه نفس برام نمونده بود. وقتي رفتم تو، هر چي سر چرخوندم نديدمش. يه گارسون اومد طرفم و گفت: خانم بفرماييد طبقه بالا.
با تعجب گفتم: چي؟
گارسونه فکر کرد حرفشو نفهميدم. دوباره تکرار کرد: آقاي کبيري طبقه بالا منظر شما هستند… بفرماييد. 
يه پوفي کردم و رفتم طبقه بالا. يکي نبود به اين بچه بگه آخه يه مواد خريدن انقدر قرتي بازي مي خواد؟ وقتي رسيدم، ديدم هيچ کس نبود. فقط به گفته گارسونه آقاي کبيري تک و تنها. دست زير چونه کنار پنچره نشسته بود و بيرونو نگاه مي کرد. کنارش وايسادم و يه تک سرفه اي کردم. 
سرشو چرخوند و گفت: اِه..کي رسيدي؟! داشتم کم کم… مي رفتم.
از روي حرص لبخند زدم و گفتم: با مزه بود. 
روبه روش نشستم و گفتم: اگه قايم باشک بازيتون تموم شده …پولو بده مي خوام برم. 
خنديد و گفت: اي بابا! من نمي دونم تو چرا انقدر عجله داري؟ من و تو حالا حالا ها با هم کار داريم.
با عصبانيت دستمو زدم به ميز، وايسادم و گفتم: چي گفتي؟
خودشو جمع کرد و با خنده گفت: نه نه ..منظورم از اون کارا نيست …منظورم اينه که من و شما قراره بيشتر همديگه رو ببينيم … پس بايد درجه صبرتونو بيشتر کنيد. 
همين جور مي خنديد. منم با حرص نشستم و گفتم: لطف کن دفعه ی ديگه منظورتو واضح بگو!
– اعصاب نداريا؟ 
– اعصاب معصاب ندارم. حوصله تو رو هم ندارم.
– خب بابا من که چيزي نگفتم؟
خودم دارم از ترس قالب تهي مي کنم، اونوقت اين شوخيش گرفته . موبایلشو از تو جيبش در آورد به يکي زنگ زد و گفت: بيا بالا.
موبايلشو قطع کرد. يه مرد با دو تا بستني اومد طرف ما. بستني شکلاتي رو گذاشت جلوي من. بستني توت فرنگي رو گذاشت جلوي کبيري و رفت. به بستني نگاه کردم و هيچ وقت از بستني شکلاتي خوشم نيومد. به بستني نگاه مي کردم که صداي پاشنه کفش تو فضا پيچيد. سرمو بلند کردم، ديدم يه دختر شيک پوش با قيافه عروسکي داره مياد طرف ما. 
منم عين نديد بديدا نگاش مي کردم که کبيري با پاش محکم زد به ساق پام. 
خم شدم از درد مچ پامو گرفتم. 
کبيري با خنده گفت: نخورش…صاحاب داره!
با عصبانيت نگاش کردم و چيزي بهش نگفتم. حيف که مرد بود و حوصله دردسر نداشتم. و الا مي زدم لاي پاش. 
دختره وايساد کنارش با صداي نازي گفت: کجاست؟
کبيري کيفمو از رو ميز برداشت و داد دست دختره و گفت: فقط زود.
– چشم! 
اينو گفت و با قر و فر رفت. منم همين جور راه رفتنشو نگاه مي کردم که کبيري با خنده گفت: آيناز خانم! اگه پسر بودي باور کن چشماتو با قاشق در مياوردم! 
پوزخندي زدم و دستمو دراز کردم و گفتم: پول!
همين جور که بستنيشو مي خورد، گفت: بستنيتو بخور بعد پولو بهت مي دم. 
با عصبانيت بلند شدم و گفتم: آقاي محترم! من نيومدم اينجا که با شما بستني بخورم.
با صداي بلندي گفتم: در ضمن، من از بستني شکلاتي متنفرم. 
قاشق بستني تو دهنش و با چشاي گشاد نگام کرد. قاشقو از دهنش درآورد و بستنيشو قورت داد و با تن صداي پايين گفت: خوب بگو از بستني شکلاتي بدت مياد. چرا ديگه انقدر جيغ مي کشي؟!
از دستش انقدر حرص خوردم که همون جا شيش کيلو وزن کم کردم. رفتم چهار تا ميز جلو ترش نشستم. پشتمو بهش کردم. با عصبانيت پامو رو پا انداختم. تکون مي دادم. 
داد زد: مي خواي بگم بستني توت فرنگي برات بيارن؟ البته با مخلوط شکلات!
بلند خنديد.
زهر مار ! اي حناق بگيري !منو باش با چه ترس و لرزي اومدم. فکر کردم الان همه مامورا آماده باشن تا منو بگيرن. فکر نمي کردم گير همچين دلقکي ميفتم! ده دقيقه بعد، دختره با کيف من برگشت. رفت پيش کبيري. 
برگشتم و نگاشون مي کردم. کولمو بهش داد و خودش رفت. 
دختره که رفت، کيفو بالا گرفت و گفت: اگه پولو مي خواي، بيا. 
با حرص بلند شدم و رفتم پيشش. 
يه پاکت سفيد جلوم گرفت و گفت: ببين اين پولا ارزشي نداره که تو بخواي بخاطرش انقدر حرص بخوري!
دستمو دراز کردم که ورش دارم، پاکتو کشيد و گفت: راستي اسمم پرهامه …پرهام کبيري. 
با حرص گفتم: به من چه؟!
خواستم پاکتو بردارم، دوباره کشيد و گفت: فاميليت چيه؟
– به تو چه؟ مگه تو مفتشي که مي پرسي؟ 
– نه بخاطر اطلاعات عموميم بود …اگه نگي پاکتو بهت نمي دما ؟
با خنده گفت: البته اگه دوست نداري، بهت بگم گربه! 
ديگه داشتم به اين اسم آلرژي پيدام مي کردم. 
دندونامو بهم فشار دادم و گفتم: رستمي.
صورتشو جمع کرد و گفت: چي؟
جيغ زدم: رستمي…
– آها…پس شد آيناز رستمي جغجغه! 
پاکتو از دستش کشيدم ،کولمو برداشتم و راه افتادم. 
همين جور که راه مي رفتم، با خنده گفت: به اميد ديدار خانم رستمي!
با عصبانيت برگشتم و با حرص گفتم: من غلط بکنم دوباره به ديدار شما نائل بشم! 
از کافي شاپ که اومدم بيرون، صداي منوچهرو از پشتم شنيدم. 
گفت: هوي! کجا سرتو پايين انداختي داري مي ري؟
برگشتم. منوچهر داشت بهم نزديک مي شد. فکر نمي کردم عين جغد دنبالم باشه. 
گفت :پول! 
پاکتو جلوش گرفتم. ازم گرفت و گفت: نه خوشم اومد. زرنگي! …بريم. 
با هم سوار ماشين شديم. زبيده ماشينو روشن و کرد و راه افتاديم … 
زبيده گفت: خب چي شد؟
منوچهر: هيچي فروختشون .
پاکتو گذاشت رو داشبورد جلوي زبيده: اينم پولش…ديدي گفتم برامون نون در مياره؟ 
زبيده: بابا خفه شو حالمونو به هم زدي… حالا انگار اين اولين نفره که تونسته همچين کاري رو بکنه…شاهکار که نکرده؟ 
بدبخت منوچهر تا وقتي رسيديم نفسشم درنيومد.ساعت يازده رسيديم خونه. هيچ کس نبود. حتي پشه هم پر نمي زد. خواستم برم تو اتاق که زبيده گفت: 
– لباسا تو عوض کن بيا براي نهار يه چيزي درست کن. 
با گفتن باشه رفتم تو اتاق. اينم انگار مزه ی غذاي اون روز هنوز زير دندوناش مونده که به من مي گه نهار درست کن. بعد از اينکه نهارو درست کردم، براي سالاد کلم خورد مي کردم که ديدم مهسا و يسنا يواشکي و با دو رفتن تو اتاق. منو که ديدن فقط با سر سلام کردن. زبيده از اتاقش اومد بيرون،گفت:کي بود؟
من از همه جا بي خبر گفتم: مهسا و يسنا.
با عصبانيت رفت سمت در و بازش کرد و با صداي بلندي گفت: چيو داشتين قايم مي کردين؟
مهسا: هيچي خانم!
زبيده: دروغ نگو..بريد اون ور ببينم؟ 
چاقو رو روي ميز گذاشتم و رفتم دم اتاق ايستادم. بهشون نگاه کردم. از ترس رنگ صورتشون پريده بود و به زبيده نگاه مي کردن. داشت توي کمدا مي گشت. هر چي لباس بود ريخت بيرون. توي کمد اونا چيزي پيدا نکرد. رفت سراغ کمد نگار. درشو که باز کرد يه جعبه سفيد درآورد. 
با عصبانيت جعبه رو جلوشون گرفت و گفت: اين چيه؟ ها؟مگه با شما بي پدر و مادرا نيستم؟ لالموني گرفتين نه؟
يسنا با لرز گفت: نمي دونيم خانم …اين مال ما نيست.
زبيده سرشو تکون داد و گفت: الان مشخص ميشه.
در شو باز کرد. چند تيکه طلا بود. گوشواره و گردنبد و چند تا النگو. 
زبيده با خشم دو تا سيلي زد تو گوش مهسا و يسنا و گفت: که اينا مال شما نيست، نه؟ الان کارتون به جاي رسيده که از من دزدي مي کنيد؟ مي دونم باهاتون چيکار کنم …صبر کنيد… از اتاق رفت بيرون. 
دو تایيشون نشستن رو زمين و شروع کردن به گريه کردن. نمي دونستم بايد چيکار کنم؟ فقط نگاشون مي کردم. دلم به حالشون سوخت. حتما خيلي دردشون گرفته بود که اينجوري گريه مي کردن. 
يسناگفت: بدبخت شديم.
سر مهسا داد زد : همش تقصير توئه. چقدر گفتم اين کارو نکنيم؟ مي فهمه… گفتي از کجا مي خواد بدونه؟ بفرما! 
مهسا با گريه گفت: وقتي اومديم نبودش، از کجا پيداش شد؟
يسنا همين جور که گريه مي کرد به من نگاه کرد و گفت: تو بهش گفتي، نه؟
گفتم: آره …پرسيد کي اومد؟ منم…
مهسا حرفمو قطع کرد و گفت: خفه شو …هنوز از راه نرسيده مي خواي عزيز دردونه بشي؟ حداقل بذار عرقت خشک بشه بعد اين کارا رو بکن..فکر نمي کرديم انقدر بي معرفت باشي.
گفتم: بچه ها به خدا من…
يسنا: گمشو بيرون.
گفتم: داريد اشتباه مي کنيد.
يسنا داد زد: گفتم گمشو بيرون …آدم فروش!
ديگه بغضم داشت مي ترکيد. درو بستم و رفتم تو آشپزخونه با گريه سالاد درست کردم. بعد از اينکه سالادم تموم شد تو حال نشستم و تلويزيون نگاه کردم. ديگه نه زبيده از تو اتاقش اومد بيرون، نه مهسا و يسنا. روي زمين نشستم و زانو هامو بغل کردم. اصلا نمي دونستم دارم به چي نگاه مي کنم. 
صداي در اومد. چند دقيقه بعد ليلا و نگار اومدن تو. 
ليلا تا منو ديد، يه تعظيمي کرد و گفت:
– درود بر سوسانو، ملکه گوگوريو! مي دوني تازگيا چي کشف کردم؟ اينکه تو شبيه کره ايا هستي. البته از خوشگلاش!
به تلويزيون نگاه کرد و گفت: چي مي بيني؟ راز بقا؟ اينجا يه پا باغ وحشه! صبر مي کردي همه بيان اون وقت زندشو نگاه مي کردي! 
چشاشو گشاد کرد و گفت: تو چه جوري قِسر در رفتي؟ 
يه پلاستيک آورد بالا و گفت: ببين برات کمپوت گرفته بودم. مي خواستم بيام ملاقاتيت…عمليات چه جور بود؟!
نگار با يه ليوان آب از آشپزخونه اومد بيرون و گفت: ليلابه خدا اگه فک نزني بهت نمي گن لالي…مي بیني حالش خوش نيست؟ بازم حرف مي زني؟
ليلا به صورتم نگاه کرد و گفت: راست ميگي نگار. حالش ميزون نيست. 
نگار پورخندي زد و گفت: مي خواي از جنساي خوبت بهش بده!
ليلا چشم غره اي نگاش کرد: چته دختر؟ نکنه کسي رو کشتي؟
به نگار نگاه کردم و گفتم: هيچي …چيزي نيست. 
نگار: اين چيزي نيست يعني چيزي شده نمي خواي بگي… ميگي يا ليلا رو بکنم تو حلقت؟ 
ليلا با چشماي گشاد نگاش کرد. گفتم: يسنا و مهسا دعوام کردن. 
ليلا: گيلَت کردن!
نگار: چرا؟
گفتم: سوءتفاهم.
نگار ليوانشو گذاشت رو اپن و گفت: پاشو بيا ببينم چي شده؟
گفتم: نمي خواد ولش کن.
نگار: وقتي يه چيزي بهت ميگم بگو چشم! 
همين جور نشسته بودم که ليلا دستشو انداخت زير بازوهامو بلندم کرد و گفت: چه نازي هم داره آي….ناز!
رفتيم تو اتاق. دو تاشون با غم رو زمين نشسته بودن. 
چشمشون که من افتاد يسنا گفت: چيه چغليت تموم نشده؟ برگشتي ببيني چي کار مي کنم بري به زبيده خبر بدي؟
نگار : اومديدم آشتيتون بديم. 
مهسا بلند شد و گفت: من اگه بميرمم با اين دختره ديگه حرف نمي زنم. 
يسنا هم بلند شد و گفت: نبودي ببيني خانوم براي خودشيريني خودش چه کارا که نمي کنه؟ 
نگار: زبون انسان ها بلدين؟ عين آدم حرف بزنين تا بدونم دارين چي مي گين؟
يسنا: رفته به زبيده گفته ما داريم يه چيزي رو قايم مي کنيم.
گفتم: آخه چرا دروغ ميگي؟… من کي همچين حرفيو زدم؟ …من اصلا نديدم شما چي آوردين؟
مهسا: پس از کجا فهميد که يهو سر و کلش پيدا شد؟ اصلا اون که تو خونه نبود؟ لابد تو بهش گفتي که اومد.
گفتم: وقتي شما اومدين، اونم از اتاقش اومد بيرون، گفت کي بود؟ گفتم مهسا و يسنا… من از کجا بايد مي دونستم که شما دارين چي کار مي کنيد؟ 
نگار: خوب راست ميگه ديگه… اين از کجا بدونه شما چه کاري دستتونه ؟
ليلا با لبخند گفت: يک بار جَستي مَلَخک… دوبار جستي ملخک… آخر به دستي ملخک! چقدر گفتم اين کار، آخر و عاقبت نداره؟ دزدي از زبيده يعني بريدن سر خودتون. گوش نکردين که نکردین …حالا بکشيد.
مهسا: تو يکي ديگه خفه شو! معتاد مفنگي!
اعصابم خرد بود. با اين حرفش خرد تر شد. 
داد زدم: نفهم حرف دهنتو بفهم …… با ليلا درست صحبت کن. 
يسنا به ليلا اشاره کرد و گفت: تو اينو آدم حساب مي کني؟
با فک منقبض شده و تن صداي بلند گفتم: اين مفنگي شرف داره به تو دله دزد …حداقل طرفشو ميشانسه و يه آدم بدبختو بدبخت تر نمي کنه …خوبه مي دونيد باباش اين بلا رو سرش آورده و بازم اينجوري باهاش حرف مي زنيد … آدما چه شکلين عين شما دوتا؟ پس بقيه حيوونن.
انگشت اشارمو با تهديد تکون دادم و گفتم: اگه بار ديگه، فقط يه بار ديگه، همچين رفتاري باهاش داشته باشيد، به خداوندي خدا قسم … زبونتونو از تو حلقومتون مي کشم بيرون. فهميدين؟! 
چشماي سه تاشون به جز ليلا از تعجب شيش تا شده بود. ليلا هم از روي رضايت بهم لبخند زد. از عصبانيت داشتم نفس نفس مي زدم. برگشتم که برم ديدم مهناز و سپيده و نجوا توي چهار چوب در ايستادن و بدتر از اين سه تا با دهن باز نگام مي کنن. مهناز خودشو جمع کرد و گفت: بهت نمي خورد زبون داشته باشي؟
گفتم: نداشتم …نمي خواستمم داشته باشم …چون فکر مي کردم با هم خواهريم يا حداقلش دوست باشيم ….فکر نمي کردم اينجا همديگه رو به چشم دشمن مي بينين که چشم ديدن هميدگه رو ندارين …اون از رفتار نگار با تو، اين از رفتار اين دوتا با من….و بدتر از همه، رفتاري که با ليلا دارين ..گناه اين بد بخت چيه که اينجوري باهاش رفتار مي کنيد؟ مگه خودش خواست اينجوري بشه؟
با سرعت از کنارشون رد شدم و رفتم طرف دستشويي. شير روشورو باز کردم. چندبار آب به صورتم زدم. ليلا اومد توي چار چوب در وايساد. با خوشحالي بغلم کرد و گفت: خراب اين معرفتتم همشيره… خيلي حال دادي. قيافه هاشون شده بود عين علامت تعجب… ولي عجب زبوني داري!
دماغشو کشيدم و با خنده گفتم: انقدر تعريف نکن ظرفيت ندارم … همه زبون دارن ولي بايد درست ازش استفاده کنن. نه مثل اينا که فقط بلدند آدمو تحقير کنن و نيش و کنايه بزنن.
بعد از نهار رفتن بيرون وشب برگشتن.
شب همه تو لاک خودشون بودن. نه کسي دعوا کرد نه حرفي زديم. حتي احساس کردم دارن به زور نفس مي کشن تا خدايي نکرده کسي صداي نفسشونم نشنوه. منوچهر و زبيده از اين همه سکوت در حال سکته بودن.
***
چهار روز ديگه خونه نشينم کردن و هيچ کاري دستم ندادن. 
بعد از چهارروز، زبيده به ليلا گفت: اين گربه هم با خودت ببر و ريزه کاريا رو نشونش بده مي خوام ببينم جَنَم کار کردنو داره؟
ليلا با ذوق گفت: چشم خانم چشم! 
زبيده: ليلا اگه بدون پول برگردي…
ليلا حرفشو قطع کرد و گفت: مي دونم خانم! انباري و ترک و اين حرفا ديگه …خيالتون تخت بدون پول برگشتم سر آينازو بزن! 
با تعجب گفتم: به من چه؟ تو مي خواي مواد بفروشي.
ليلابا قيافه نارحت لب و لوچشو آويزون کرد و گفت: فکر مي کردم تو فدايي من باشي!
با خنده زدم تو سرش و گفتم: کوفت …راه بيفت ببينم! 
هر کسي يه سمتي رفت. من و ليلا راه افتاديم. خيلي خوشحال بود. 
گفتم: چيه خوشحالي؟
دستشو انداخت دور گردنم و گفت: رفيق شفيقم پيشمه ذوق نکنم؟
با آرنج زدم به پهلوش و گفتم: ذوق مرگ نشي؟
دستشو برداشت و گفت: نه حواسم هست!
گفتم: داريم کجا ميريم؟
– زعفرانيه. 
– چي؟
– زعفرانيه …محل زندگي کله خرا! 
– منظورت خر پولاست؟! 
– آره همونا!
– آها…حالا جنسا رو کجا قايم کردي؟
دوتا دستاشو زد به سينه هاش و گفت: اينجا!
با خنده گفتم: هر وقت خواستي درشون بياري به خودم بگو! 
بلند خنديد و گفت: نه خوشم مياد کم کم داري هنراتو به نمايش ميذاري! …ديگه چي بلدي؟
– همه چي! 
– به تو بايد گفت… فتبارک ا.. احسن الخالقين! 
با هم خنديديم که يهو منوچهر از پشت صدامون زد. برگشتيم. خودشو با دو به ما رسوند. اومد رو به رومون ايستاد. 
به من گفت: گوش کن چي دارم بهت ميگم. اگه فکر فرار به ذهنت برسه، خدا شاهده کوه قافم بري پيدات مي کنم و دمار از روزگارت در ميارم. دوبرابر چهار ميليوني که بابتت دادم بايد برام کار کني …ليلا خانم تو هم گوش کن! اگه اين از دستت در بره، بدبختت مي کنم. يه بلايي به سرت ميارم که آرزوي مرگ کني. فهميدي؟ درضمن حق زنگ زدن به هيج جايي رو نداره. اينم که فهميدي؟
ليلا با ترس فقط سرشو تکون داد. يه نفسي کشيد و راه افتاديم. 
با نگراني بهم گفت: آيناز!
– فرار نمي کنم… يعني جايي رو ندارم که بخوام برم.
دستمو انداختم دور گردنشو با خنده گفتم: آخه من فدايیتم! 
وقتي به زعفرانيه رسيديم …گفتم: ليلا!
– هووم؟ 
– اين خونه ها چرا انقدر قشنگن؟
خنديد و گفت: چون صاحباشون قشنگ خرج مي کنن!
چند قدمي رفتم. وايسادم چشمم افتاد به یه خونه ی تمام سفيد. به دلم نشست. کل خونه با در حياط سفيد بود. ديوار خونه مرمر سفيد زده بود. پيچکي که گل هاي سفيدي داشت خودشو از روي ديوار آويزون کرده بود. توي خونه درخت ها ي سر به فلک کشيده اونقدر زياد بود که باعث شده بود کل نماي خونه مشخص نشه. معلومه حياط بزرگي داره. ليلا هم همين جور براي خودش مي رفت که یه دفعه وايساد و گفت: 
– به چي نگاه مي کني؟ بيا ديگه؟
تکون نخوردم و فقط به خونه نگاه مي کردم. 
ليلا اومد نزديک و گفت: ميشه بريم؟
همين جور که به خونه نگاه مي کردم، گفتم: قشنگه ليلا. نه؟
– آره ،مبارک صاحبش باشه… هر کي اينو ساخته عشق سفيد بوده …بريم؟
4/5 - (11 امتیاز)

Check Also

پارت ۴۱ رمان معشوقه اجباری ارباب

جون خنديدن نداشتم.گذاشتم رو تخت. شالو از سرم برداشت. دکمه هاي پالتومو باز مي کرد.  …

One comment

  1. خیلی سایت خوبی دارید و از آن استفاده کردیم براتون بهترین ها رو آرزو می کنیم امیدواریم همیشه در کارتان موفق باشید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.