پارت ۵ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

با لحن بي تفاوتش مي گويد:تو که کار خودتو مي کني نظر من که مهم نيست
-من نمي تونم کاميار…
حرفش قطع مي کند:باشه..خوابم مياد شب بخير
دلش مي گيرد…بغض مي کند غربت و دور از خانواده غم بزرگي است و ازآن بزرگ تر در اين وضعيت که همسرت بايدحرف هاي عاشقانه محبت اميز بزند که غربت تنهايي رنگ ببازد بايد رفتارهاي سرد شوهرش تحمل کند.شايد فقط ثروت گذشته اش اخلا ق او را هم چون سابق خوب مي کند…زمان بدون منتظر ماندن کسي به سرعت مي گذرد،آرش ۶ماهه شده است..اخلاق کاميار هنوز در نوسانات بود گاهي خوب و مهربون گاهي کلافه و بي حوصله کاميار از اين وضع زندگي خسته شده از اينکه هيچ پيشرفتي در زندگي اش نداشت عصبي است .در جا زدن در زندگي هدف کاميار بلند پرواز نبود.به اجبار و زور مريم به پارک مي روند.
هوا سرد است هر دو پالتوي گرمي به تن کرده اند آرش را چنان پوشانده اند که فقط بتواند نفس بکشدمريم کالسه ارش را به حرکت در مي اورد.کاميار با قدم هاي آهسته که دو دستش در پالتو کرده مريم را همراهي مي کند.يک هفته تا کريسمس مانده است و برخلاف سال هاي خوش زندگيشان که اين عيد را جشن مي گرفتن دو سال است که برايشان مهم نيست…افراد زيادي براي خريد تکاپو بودند اما ان دو فقط به افراد نگاه مي کردند.
کاميار:مي ذاشتي هوا يه ذره خوبه بشه بعد بيام بيرون يخ کردم
مريم سرش را بالا مي گيرد و بخار دهانش را با “ها” بيرون مي فرستد مي خندد:ديونه شدي؟!!!تا سه ماه اينده هوا خوب نميشه،ما بايد خودمون رو حبس کنيم؟!
-مريم
-جانم
-ديگه نمي خوام تو اون گلفروشي کار کنم
حرف بي مقدمه اش او را متعجب مي کند:چرا؟
-بابا کار من اين نيست،من الان بايد تو شرکتم نقشه ها رو تاييد و دستور بدم با تو سفرهاي اروپايي بريم
با لحن ارامي مي گويد:منم اينا رو دوست دارم،ولي فعلا نداريم…شايد بعدا…
با پوزخندي حرفش را قطع مي کند:نداريم و نخواهيم داشت…چند وقتيه دارم به اين فکر ميکنم خونمون رو بفروشيم شايد…
-نه کاميار نه…خواهش مي کنم به خونه کاري نداشته باش
-يعني خونه برات مهم تر از حال روحي خراب منه؟
-نه…ولي من…من ميگم اگر خونه رو بفروشيم ممکنه بعدا براي اجاره خونه به مشکل بخوريم
کاميار دست به سينه رو به رو نگاه مي کند مريم همچنان به او خيره است:کاميار خوب من…ناراحت نشو ديگه
با لحن دلخورش مي گويد:نه نيستم…خيلي وقته ديگه از حرفات ناراحت نمي شم چون مي دونم ادم خودخواهي هستي فقط فکر خودتي…ادماي اطرافت هم برات مهم نيستن…بخاطر همين از اون پسره کوره بيچاره طلاق گرفتي اومدي سراغ من،چون فکر اينده خودت بودي..آيندت با اون تضمين نبود
نمي تواند بغضش نگه دارد و با گريه مي گويد:بي انصاف، داري اين حرفا رو به من مي زني؟من؟ مني که صد بار گفتم دوست دارم…تو پاشدي اومدي ايران و زير پام نشستي هنوز دوست دارم نتونستم فراموشت کنم..من که داشتم زندگيمو مي کردم
فرياد مي زند:راضي بودي؟!!!نه!!!! منتظر بودي يکي بياد نجاتت بده
صداي مريم هم بلند مي شود:نخير اينجوريام نيست اگر نمي اومدي شايد عاشقش مي شدم…مي دوني چيه اون کور بود اما عين تو اخلاقش دم به ساعت عوض نمي کرد…حتي تا اخرين لحظه هم که خواستم ازش جدا بشم بازم باهم تندي نکرد.اون مرد بود نه عين تو…
سوزش صورت مريم و و دست فرود امده کاميار فضاي آرام پارک در هم ريخت:اسم اون اشغالو پيش من نيار…اگر اون مرد تر از من بود ور دلش مي موندي چرا با من اومدي؟
سيلي ناگهاني کاميار همچون برق با ولتاژ بالا به صورت مريم خورده بود به طوري که تمام مکانيز هاي مغزش را از کار انداخت ،فقط توانست نگاه پردردش به او اندازد… شوک ان سيلي مانع از چرخاندن زبان در دهانش شد که بپرسد “چرا؟”با دست صورتش را مي پوشانده است سوزش داشت…حرف هايش، طعنه هايش، لحن حرف زدنش،رفتارهاي ناملايمش،مريم درد همه اين ها را داشت جز سيلي که خورده بود.
اشک هاي گرمش صورت سردش را نوازش مي کند.کاميار دستش را مشت مي کند بلند مي شود با قدم هاي تند وعصبي از انجا دور مي شود او مي ماند و اشک هايش و گريه هايي که پناهگاهي برا ي ريختن نداشت.بدنش از بي کسي اش لرزش خفيفي گرفته بود.به چه جرمي اين سيلي را خورده بود؟در دلش آرزو مي کرد کاش نيامده بود.
تنهايي به خانه مي ايد.بهت زده به همسرش که مشغول سيگار کشيدن است مي بيند قصد قهر کرد بود اما ديدن اين صحنه نتوانست سکوت کند:
-سيگار ميکشي؟
-محض نشنيدن نق زدن هاي تو سه ماه بيرون از خونه مي کشم
باز هم نيشدار بود.چيزي نمي گويد،حسش به او القا مي کرد تاريخ مصرفش براي کاميار عاشق پيشه تمام شده باآرش به سمت اتاق مي رود کاميار صدايش مي زند:
-صبر کن
به چهره مظلوم وپراز گلايه و ناراحتي اش که جاي دستش است به او مي دوزد:از امشب چشم مريم بله مريم تموم شد…از اين به بعد هر کاري دلم بخواد مي کنم پول ميارم دوست داشتي خرج کن نخواستي…هر کاري مي خواي کن فقط بچمو جايي نمي بري
چقدر بي رحم شده در لحنش از محبت و عشق خبري نبود،اگر پول اينطور عوضش کرده پس ازدواج با او از اول اشتباه بود.
صداي بغض دار و لرزانش به گوش او مي رساند:پاي کس ديگه اي در ميونه؟؟
نگاه پوزخند دارش به او مي اندازد:يه درصد فکر کن با اين شرايط مي تونم زن ديگه اي تو زندگيم بيارم
-پس چت شده؟چرا اينجوري؟تو هيچ وقت به من تو نمي گفتي اما امروز…
گريه فرصتي براي حرف زدن به او نمي دهد به اتاق مي رود و روي تخت گريه مي کند دوست داشت همچون سابق کاميار وارد اتاق شود نازش بکشد و با عذر خواهي از دلش بيرون کند اما انتظار طولاني مدت او به کوبيدن در اپارتمان ختم شد.بعد از مدت ها با صورت خيس شده از اشک به سراغ اسم سفالي اش که مهيار برايش ساخته بود مي رود روي تخت نشسته سفال با هر دو دستش روي سينه اش مي گذارد نمي دانست گريه اش براي دلتنگي خانواده اش است يا ايران يا شايد هم مهيار…گريه زياد ارامش مي کند و صداي نم نم باران که به شيشه پنجره مي خورد همچون لا لايي است؛ به خواب فرو مي رود.
با گريه آرش ازسر گرسنگي چشم باز مي کند هوا تاريک است قبل از شير دادن به آرش چراغ ها را روشن مي کند.
-جانم مامان…بيدار شدي؟گشنته؟
چشمانش از فرط گريه زياد سوزش داشت و به زحمت باز نگه اش داشته بود.بعد ازشير خوردن آرش به ساعت که ۹شب نشان مي داد نگاهي انداخت…نگراني پشت نگراني اضطراب پشت اضراب به سراغش مي آمد و لحظه اي تنهايش نمي گذاشت.ترجيه مي داد با او تماس نگيرد…حالا که مي خواهد با او حرف نزند بايد خويشتن داري کند و غرورش را لکه دار نکند با خودش قول داد با او هيچ تماسي نگيرد.اما صداي تيک تاک ثانيه هاي ساعت او به مي گفت “تماس بگير”شام نمي خورد.ساعت دوازه شب صبرش تمام مي شود و تماس مي گيرد کسي پاسخ نمي دهد…دوبار…سه بار…پنج بار..تلفنش جواب نمي دهد.
-تورو خدا بردار کاميار…باشه قهر کن نگرانتم جواب بده
ساعت مي گذشت و خبري از همسرش نبود.صداي ناله هاي آرش مي شنود تب کرده است:واي خدا نه آرش عزيزم
دوباره به سمت تلفن مي رود بعد از چندين تماس با اعصاب لحه شده اش فرياد مي زند:ارش مريض شده گوشي رو بردار لعنتي
هوا تاريک است با اب ولرم پاشويش ميکند..اميدوار است تبش پايين بيايد و نياز به دکتر نداشته باشد.اما تبش انقدر بالاست که جسم بي جانش روي دستان مريم بي حرکت بود.با ترس و وحشت به سمت جعبه اي که پول پس انداز مي کرد رفت خيالش راحت بود پول ذخيره شده از گل فروشي کاميار است. نگراني براي نيامدن کاميار و حال بد آرش فرصتي به او نداد بتواند لباسي درست و گرم انتخاب کند پتويي دور آرش مي پيچاند و با پاي پياده و تند و ترسي که بخاطر خلوتي خيابان در وجودش رخنه کرده بود به سمت بيمارستان حرکت ميکند.
پرستاري مي ببيند:خانوم..خانوم پسرم تب کرده
پرستار بچه را ازاو مي گيرد و روي تخت مي خواباند نفس نفس زنان گفت:حالش خوب ميشه؟
-بله نگران نباشيد..مريم دکتر و صدا بزنم
فقط سرش تکان داد.بعد از معاينه توسط دکتر باز همين سوال از دکتر پرسيد و او هم جواب پرستار به او داد.
حالا که خيالش از بابت آرش راحت شده بود به گوشي اش نگاه مي کند نه کسي تماس گرفته بود نه پيامي فرستاد است. همانجا چندين بار تماس مي گيرد باز هيچ، بخاطر لباس نامناسبش از سرما روي صندلي خودش را جمع کرده بود.کنار آرش در اتاقش مي نشيند.تا صبح انجا مي ماند نگراني اش مانع خوابيدن او مي شود.با چشمان قرمز شده از بي خوابي و صورت رنگ پريده از اضطراب در حالي که آرش در آغوش دارد از بيمارستان خارج مي شود.تلفن زنگ مي خورد ازخوشحالي بدون نگاه کردن به شماره مي گويد:
-کاميار کجايي ؟ مردم از نگراني
صداي مرد که با لهجه استراليايي حرف زد خاموش شد:خانم، اقايي به بيمارستان اوردن که شما اخرين تماس با اون داشتيد
-چي؟من؟
انگار شک داشت به اسم نگاه مي کند بي شک شماره همسرش بود:بله شماره همسر من هستن ولي…
-لطفا به ادرسي که بهتون ميدم بياين
بعد ازدادن ادرس… اميدوار بود گوشي همسرش دزده باشند و ان مرد دروغ گفته باشد..اصلا کاميار در بيمارستان چه مي خواست؟.براي انکه مطمئن شود سريع خودش را به انجا مي رساند.آرش هنوز در آغوشش خواب بود.با پرسيدن نام همسرش ..اسمي به ان نام ثبت نشده بود.اما اتاقي را به او نشان دادند که شب گذشته به انجا اورده بودند. وارد اتاق مي شود با ديدن صورت وگردن باند پيچي شده مردي ضربان قلبش بالا مي رودپاهايش به زحمت او را با خود مي کشد و به تخت نزديک مي شود.بدن،بدن کاميار بود اما صورتش مشخص نبود.مرد دکتر نزديک مي شود:
-خانم اين اقا همسر شماست؟!!
هنوز نگاهش به مرد بود ارش بيشتربه خودش فشرد سرش تکان داد:نه…نه..نيست….شوهر من نيست
موبايل از جيبش خارج مي کند:اين موبايل و مي شناسيد؟
حس مي کرد روي سرش وزنه صد کيلويي گذاشته اند به زحمت گردنش مي چرخاند و به موبايل نگاهي مي اندازد از ته گلويش صدايي بيرون مي آيد:آره
اخرين شماره را به او نشان مي دهد:و اين شماره؟؟
مي خواهد اب دهانش قورت دهد اما بخاطر اضطراب زياد دهان ولبش خشک بود زبان خشک شده اش را در دهان مي چرخاند:شماره منه
-خوب پس ايشون بايد…
با فرياد حرفش را قطع مي کند:نه…اين شوهر من نيست
نمي خواست قبول کند کاميارش به چنين روزي افتاده است.عقب عقب مي رود.به ديوار مي خورد مي خواهد از آن موقعيت بيرون رود دکتر به دنبالش مي رود:
-خانم!!!خانم وايسيد…حلقشو ببينيد
با شنيدن اسم حلقه بر مي گردد انگار تنها چيزي که در ان شرايط آرامش مي کرد و خيالش بابت آن مرد، که همسرش نيست راحت مي کردهمان حلقه است.
-بهم نشون بديد
از همان جيب حلقه اي رينگ در مي اورد که اسم مريم رويش هک شده بود دست لرزانش دراز مي کند به دقت مي بيند…خودش بود همان حلقه اي که مريم برايش سفارش داده بود.همه نيرويش را جمع مي کند و دوباره راهي همان اتاق مي شود،نزديک تر مي شود.جرات نگاه کردن نداشت،ملحفه کنار زد خالي مشکي روي پهلوش ديد پاهايش شل شد… قرينه چشمانش خيره به همان خال ماند….توان ونيرو حرکت نداشت….شوک زده شده بود.. انگار کسي او را هل داد محکم روي زمين افتاد.
-يا خدا
آرام آرام چشمانش گرم و اشک هايش سرازير مي شود…آرام آرام گريه مي کند… سينه اش تنگ شد به سختي اکسيژن وارد ريه هايش مي کند…براي نجات از ان حس خفگي جيغ بلندي مي کشد”کاميــــــار”با همان حس فلج کننده که درپايش بود بلند مي شود،نمي تواند با ايستدبا همان جيغ آرش بيدار شده وبه گريه افتاد. دو پرستار براي آرام کردنش مي ايند يکي از ان دو مي خواهند آرش را بگيرند.به آنها نمي دهد.
-چرا صورتش وبستين؟بازش کنيد..بانداي صورتشو باز کنيد
به صورت کاميار چنگ مي زند قصد باز کردن باند صورتش دارد آن دو پرستار مانع مي شوند:نکنيد خانم …آروم باشيد
در اين بين شال بافتني قرمز رنگ که بافته دست خودش است از سرش مي افتد:ولم کنيد…صورتشو باز کنيد..مي خوام ببينمش
پرستار:نميشه خانم صورتش سوخته
مريم نمي شنوند با يک دست پسرش در اغوش دارد با يک دست قصد باز کردن باند دارد باز هم به سمت کاميار مي رود.باز دو پرستار مانع مي شوند…صدا هاي جيغ و گريه ي بلند مريم وگريه آرش کاميار را بخاطر قرص هاي ارامش بخش قوي بيدار نمي کند.مي خواهند به او هم ارام بخش بزنند ولي اجازه نمي دهد پسرش را از دست يکي از پرستارها که در يک فرصت از دستش گرفته بود بيرون مي کشد و بيرون ميدود.لرزش خفيفي بخاطر ترس ووحشت به جان بدنش افتاده بود.آرش همچنان گريه مي کرد روي نيمکت در محوطه بيمارستان نشست،حس مي کرد انجا اکسيژن براي نفس کشيدن بيشتر است فکش مي لرزيد:
-گريه نکن مامان گريه نکن..همه چي درست ميشه…بابا خالش خوب ميشه!!آره بابا حالش خوب ميشه
اگر کسي در آن نزديکي بود مطمئن مي شد مريم هذيان مي گويد. نمي دانست چه اتفاقي براي شوهرش افتاده است پرستار جوان با لباس و شلوار سفيد به اونزديک مي شود:
-سلام
چشمان وحشت زده اش را به زن مي دوزد زن دستانش را دراز مي کند:اجازه بديد بچتون رو براتون آروم کنم
بيشتر به خودش مي فشارد و نگاه بي اعتمادش به او مي دوزد و سرش رابه معني نه تکان ميدهد..زن با لبخندي رو به گفت:
-همينجا کنارتون هستم…داره گريه مي کنه…..من پرستارم بهم اعتماد کنيد
چهره اش شبيه به ديوانه ها شده بود.به پسرش که حالا گريه اش به هق هق افتاده است نگاه کرد..مي دانست در ان شرايط نمي توانست پسرش را آرام کند ارام به دست زن مي سپارد… يک ساعت طول کشيد که آرامش کند.
-بهش شير بديد
حوصه شير دادن نداشت.با اين فاجعه زندگي اش کنار نيامده بود…اما هر چطور شد به آرش شير داد.در همان حين خوابش مي برد. دوست داشت موبايل زنگ بخورد و کاميار بگويد “من خونه ام بيا”…چندين بار به صفحه گوشي اش نگاه مي کند.اما خبري از تماس نشد.
-چه اتفاقي براي همسرم افتاده؟
-خوب من خبر ندارم ….من صبح اومدم شوهر شمارو ديشب آوردن
دروغ از چشمانش هويدا بود…مي دانست، اما وظيفه او گفتن خبر از اتفاقاتي که براي بيماران مي افتد نبود.دکتر همسرش مي ايد رو به رويش مي ايستد:
-بايد باشما صحبت کنم
چهره ي مريم بي شباهت به فردعزادار نبود غبار غم به چهره اش پاشيده بودند بارفتن پرستاردکتر ادامه مي دهد:در مورد وضعيت همسرتون
فقط سرش تکان مي دهد.هر چه مي خواهد بگويد،فقط از خوب شدن حال کاميار هم حرفي بزند.يا لااقل بگويد او شوهرش نيست…با فاصله زياد از او مي نشيند.
با لحن ارام لبخند بر لب مي گويد:پسر زيبايي داريد
مريم با همان حالت حزن و اندوه به او نگاه مي کند دکتر متوجه مي شود…موقعيت خوبي براي تعريف کردن از پسرش نيست…اصلا حوصله شنيدن هيچ حرفي جز حال شوهرش ندارد.
-چرا صورت شوهرم رو با باند بستيد؟
دکتر دستانش به هم قفل مي کند به صورتش نگاه مي کند از هيچ چيز خبر نداشت:کسي همراهتون نيست؟
صداي غمگينش از ته گلويش بيرون مي ايد:به خودم بگيد
به چشمان منتظر و نمدارش که هر آن امکان داشت اشک هايش سرازير شود چشم دوخت:
-خوب!!!پس من راحت باهاتون حرف مي زنم…صورت شوهر شما با اسيد سوخته،يعني ما اين احتمال رو مي ديم که يک نفر از روي قصد اينکار رو کرده باشه،و متاسفانه هر دو چشماش از دست داده؟
-خوب ميشه؟ مي تونه که دو باره ببينه؟
-خانم، چشمي ندارن که خوب بشن
-بايد عمل بشه؟هزينه اش چقدر ميشه؟؟
دکتر متوجه حال بد او مي شود هوا سرد است نگاه کوتاهي به لباس نامناسب مريم که فقط يک باراني ساده است مي اندازد لبانش تر مي کند:
-مي خوايد بريم داخل بيمارستان؟اينجا اصلا هوا خوب نيست
-لطفا جواب منو بديد؛هزينش چقدر ميشه؟؟
-خانم چشمان شوهر شما تخليه شده،يعني نيست،از بين رفته…متوجه مي شيد؟!
حرف هاي دکتر براي مريم نامفهوم و گنگ بود درست متوجه نشده بود دکتر در مورد چشمان شوهرش چه گفته است.
-يعني چي؟
دستانش به هم مي زند:متاسفم کاري از دستم بر نمي ايد
کلمات انگليسي از ياد برده بود يا دکتر خوب نمي توانست انگليسي صحبت کند.
-يه دکتر ديگه بهم معرفي کنيد
دستي به صورتش مي کشد نمي دانست چطور بايد به زن بفهماند همسرش نمي بيند.
دکتر به اندازه کافي براي او توضيح داده است که همسرش نابينا شده:پيش هر دکتري بريد همينه…شوهرتون چشم نداره،متاسفم
مي ايستد انگار تازه متوجه شده بود چشم ندارد يعني چه او را ياد مردي مي انداخت که نمي ديد..به زحمت ايستاده است،پاهايش بي جان وشل است سنگيني آرش هم به آن اضافه شده است.
-نمي بينه؟؟
رو به روي هم ايستاده اند دکتر خوشحال از ان که بالاخره فهميد سري تکان مي داد:بله بايد…
احساس مي کرد پوتک آهني بر سرش فرود آمده است…بقيه حرف هاي دکتر نشنيد… بي هوش مي شود و قبل از آنکه باآرش به زمين بخورد.دکتر هر دوي ان را مي گيرد و با صدا زدن پرستاران او را به اتاق برده وسرومي به او وصل مي کند به محض باز کردن چشم و درک کردن فضايي که در آن است مي فهمد چه بلايي بر سرش آمده است. باز گريه…باز آرام بخش…باز خواب عميق او را مي گيرد.چشم باز مي کند ياد پسرش مي افتد سروم از دستش مي کشد فرياد مي زند:
-آرش!!آرش
پرستاري به سمتش مي آيد مي خواهد او را آرام کند مريم با اضطراب و ترس مي گويد:پسرم کجاست؟!!!پسرم کجاست؟آرش
-الان مي گم پسرتون و بيارن آروم باشيد دستتون داره خون مياد
دستش از دستان پرستار مي کشد بيرون با وحشت راهرو بيمارستان را طي مي کند و پسرش را صدا مي زند:آرش..آرش ..آرش
.دکتر مي آيد:پسرتون اينجاست
بر مي گردد با نفس نفس زدن و ترسي که در چشمانش مشخص است به صورت دکتر نگاه ميکند:پسرمو بديد
دکتر به سمت اتاقش که پشت به او قرار داشت مي رود و در آن را باز مي کند:اينجا خوابيده
به آن سمت مي رود با ديدن او که روي مبل آرام خوابيده با اشک به سمتش مي رود و با بغل کردنش دل بي قرارش آرام مي شود.رو به دکتر مي گويد:
-ممنون..خيلي ممنون
دکتر به تکان دادن سرش بسنده مي کند مريم ادامه مي دهد:مي خوام ببينمش
نمي دانست مريم آمادگي برخورد با همسرش دارديا نه..اما به اين فکر کرد که دير يا زود بايد با اين واقعيت کنار بيايد:باشه اما قبلش بايد دستتون برسيد
دردي نداشت به دستانش که خون کمي امده بود نگاهي کرد وقبل از انکه حرکتي کند دکتر جوان چسبي به دستش زد:بخيه نمي خواد نگران نباشيد
مريم به چهره اش نگاه مي کند يک مرد کاملا استراليايي…سفيد پوست با موهاي بور و چند کک ومک روي گونه اش،چهره اي معمولي داشت. دکتر او را تا اتاق کاميار همراهي مي کند بعد از آنجا مي رود.
آب دهانش قورت مي دهد و نزديک تخت مي شود گريه مجال نمي دهد.حرفي به همسرش بگويد..باورش سخت بود صورت زيباي کاميار سوخته است و ديگر خبري از آن چشمان ميشي رنگ که هميشه در آن غرق ميشد نبود…وبيني زيبايش نابود شده است.
همان طور که تکانش مي دهدبا صداي غمدار وبغضش صدايش مي زند:کاميار…کاميار پاشو
کاميار دراثر آن همه آرام بخش ناشنوا شده بود و چيزي نمي شنيد…همانجا ماند و براي خودش و زندگي که در پيش دارد و براي نابينايي کاميار گريه کرد. نه کسي بود دلداريش دهد نه آرامش کند. تنها چيزي که در آن موقعيت محرمش بود گريه است.کنار ديوار در حالي که ارش در آغوش دارد خوابش مي برد.ساعاتي بعد با شنيدن صداي آرامي که او را خانوم صدا مي زند چشم باز کرد.دکتر جوان که با دوفنجان قهوه و لبخندي برلب رو به رويش ايستاده،کاش اسمش را مي دانست:
-فکر کردم يه فنجون قهوه دوست داشته باشيد
مريم هميشه چاي را به قهوه ترجيه مي داد با تن صداي پايين مي گويد:نه ممنون نمي خورم
-مي تونم کنارتون بشينم؟
به خودش که روي زمين نشسته نگاه کرد ,بعد کاميار:هنوز بيدار نشده؟
خنديد:جواب من اين نبود(مريم نگاهش کرد)نه،بايد خيلي دوست داشته باشي
زماني خيلي دوستش داشت اما حالا که زندگي را بر او تلخ کرده خيلي را از دوست داشتن برداشته،فقط دوستش دارد.
-بله دوستش دارم
مي ايستد. در اثر در اغوش گرفتن آرش به دستانش فشار آمده بود و درد بي حس کننده اي در دستانش پيچيده است.چشمانش فشرد و لبانش گزيد.
-مي خوايد پسرتون و به من بديد
دليل محبت هاي دکتر غريبه را نمي فهميد:نه ممنون
بيرون مي رود و روي صندلي که در راهرويي قرار داشت مي نشيند او هم با فاصله يک صندلي نشست فنجانش را روي همان صندلي که بينشان بود گذاشت، بوي قهوه مريم را وسوسه ميکند فنجان را بردارد و قلپي از آن ميخورد دکتر لبخند پيروزمندانه اي زد:
-اسم من جانه
مريم به ديوار شيشه اي که هواي پاييز و باراني بيرون را نشان مي دهد نگاه کرد،حال بدش حوصله حرف زدن را از او گرفته بود.
چشمان سياهش را به دو تليه ي سبز رنگ مي دوزد:ميشه حرف نزينم؟
جان حال او را درک مي کردسرش تکان مي دهد:آره ميشه،فقط خواستم از اين فضا بيايد بيرون
نگاهش مي کند انگار او هم فهميده مريم در ان کشور بي کس است ونياز به يک هم صحبتي دارد بغضش را با آب دهانش فرو مي برد:
-ممنون،ولي من الان احتياج به آرامش و تنهايي دارم
-بله حتما
بلند مي شود و با فنجان قهوه اش مريم و تمام درد ها،غم هاوتنهايي اش را تنها مي گذارد.خم مي شود و در حالي که فنجان در دست دارد مي گريد.
سه روز تمام با آرام بخش دردش را تسکين مي دادند.تمام اين سه روز مريم مسير بين خانه و بيمارستا ن در رفت و آمد بود. ودکتر جان جواياي حال او بود.گاهي اوقات که مدت زيادي در بيمارستان مي ماند غذايي برايش مي اورد.و مريم از سر بي پولي قبول مي کرد. از سرخستگي اين سه روز همراه پسرش در اتاق کاميار خوابش برده بود.
با صداي ناله هاي همسرش چشم باز مي کند.به سمتش مي رود:
-کاميار…چيه ؟چي مي خواي؟
تنها صداي که مي شنويد”آخ “بود و “آه”مريم نزديک تر مي رود:کاميار چي مي خواي؟
درد صورتش در لحنش مشخص بود:صورتم…صورتم مي سوزه
-باشه،باشه الان مي گم دکتر بياد
با همان صداي ناله دار از دردش مي گويد:چراغ ها رو روشن کن
بغض و لرزش لب هاي مريم شروع مي شود:آروم باش
فرياد مي زند:مي گم چراغا رو روشن کن،صورتم مي سوزه
او هم با گريه مي گويد:چراغا روشنه…تو ديگه نمي بيني
براي ثانيه اي درد را فراموش مي کند،به صورت باند پيچي شده اش دست مي کشد جا خورد:اين چيه؟
مريم زانو زد وسرش را روي تخت گذاشت و گريست:چيکار کردي با خودت؟زندگيمون و نابود کردي
ان باند ها حس خفگي را به او القا مي کرد به سمت صورتش حمله برد:اينا رو باز کنيد
مريم بلند مي شود دستش مي گيرد:چيکار مي کني؟نکن
مريم هل مي دهد..پرستار ها خبر مي کند…به سمتش آرش که روي زمين نشسته وگريه مي کرد رفت بغلش کرد با يک دست سعي داشت شوهرش را آرام کند با دست ديگرش آرش در اغوش داشت.با رسيدن پرستارها و تزريق دوباره ارام بخش به خواب مي رود.مريم با ديدن صورت خوني کاميار طاقت ايستادن در ان فضاي خفقان را نداشت وبيرون رفت.
هرروز به ديدنش مي رفت وهربار با ديدن صحنه شستشوي صورت شوهرش و صداي آه و ناله اش حس کنده شدن چيزي از قلبش آزارش مي داد و ثانيه اي تحمل ديدن ان صحنه را نداشت و با گريه در فضاي بيرون بيمارستان خودش را آرام مي کرد.
ترس و و حشت از تاريکي کاميار را بي قرار کرده بود…مي خواست از ان موقعيت فرار کند شايد روشنايي به سراغش بيايد اما دريغ از يک روزنه، مريم براي تهيه مخارج بيمارستان آپارتمان کوچکشان را به فروش مي گذارد.به طلا فروشي مي رود وبا اشک چشم حلقه اي که کاميار در انگشتش کرده بود در دستان مرد مي سپارد.يک هفته تمام به دنبال جمع آوري هزينه بيمارستان بود.
زمان مرخص شدن کاميار رسيد.دکتر براي اخرين بار توصيه هايي به او مي کندومريم با گفتن باشه از او تشکر مي کنداما دکتر لحظه ای به او نگاه می کند و او را بیرون می کشد:
-این کارت من اگر از دست من کاری بر میاد خوشحال میشم کمکتون کنم
باز هم دلیلش را نمی فهمید:چرا؟
-نیت من فقط کمک کردن به شماست
مریم می ترسید نیتش فراتراز یک کمک باشد:ممنون
جلویش می ایستد،حرفی برای گفتن دارد اما چهره جدی مریم مانع از حرف زدن او می شود:لطفا از سر راهم برید کنار
-چرا نمی خواید حرفمو بشنوید؟
-چون من،اون زنی نیستم که شما تصور می کنید
جان مردی است با اموزه های غربی،که تصور می کرد هر زنی می تواند بدون ازدواجبا او باشد.
به اتاق کامیار بازگشت؛با يک دست ارش در اغوش داشت با دست ديگرش دستان شوهرش بايد مواظب راه رفتنش باشد براي کاميار مرگ راحت از اين زندگي بود و مريم تازه متوجه شد بود مهيار چقدر به او نياز داشته و او با بي تفاوتي هايش او را زجر داده است.
مريم:مواضب باش اينجا پله است
دکترجان به او گفت بود بايد پيش يک روانشانش برود تا بتواند با شرايط زندگي جديدش بهتر کنار بياد.اما مريم تمام زندگي اش را بخاطر مخارج بيمارستان از دست داده بود وپولي براي روانشناس نداشت.او فقط بايد کار کند و پول براي بزرگ کردن ارش و هزينه ي بعدي شوهرش به دست بياورد.زندگي روياي او از کجا به کجا رسيد.
بدون اينکه پايي روي پله اي بگذارد. وارد خانه شدند کاميار متوجه شد و پرسيد:اينجا کجاست؟
-خونه جديدمون
-پس خونه قبليمون چي؟
او را روي تنها مبل خانه مي نشاند:براي بيمارستان پول لازم داشتم
از روي شرمندگي فقط سرش را پايين مي اندازد انقدر صورتش بد شده که مريم تحمل ديدن صورتش نداشت.چشماني که در اثر نداشتن گود شده بود و صورت سفيد و بي نقضش حالا چروکيده و نابود شده است.مريم در ان يک ماه وقت نکرده بود بپرسد چه اتفاقي برايت افتاده.
آراش را خواب مي کند وسوپي براي شوهرش درست مي کند وارد اتاق مي شود پشت به او خوبيده کنارش مي نشيند:پاشو برات سوپ اوردم
پاهايش در شکمش جمع کرده بود وسرش در سينه چسبانده بود:دوست داشتي من بميرم نه؟
-نه پاشو
-اخه همچين شوهري مي خواي چيکار؟ کور، زشت فقط سربارتم
خستگي از چهره مريم مي باريد:کاميار بس کن
چقدر دلم مي خواست براي تو آرش بهترين زندگي بسازم آرش تو لباس دامادي ببينم
حس خفگي در اثر بغض او را مجبور به ريختن چند قطره اشک مي کند.صدايش در نمي امد که به همسرش دلداري بدهد شبيه ماهي که در اثر بي آبي دهانش باز و بسته مي کند دهانش تکان مي خورد اما صدايي در نمي امد.بيرون مي رود و گريه مي کند.اشک هايش هم نتوانست کاري برايش کند وآرامش نمايند.به اتاق بر مي گردد و به زور چند قاشق در دهانش مي گذارد کاميار گفت:
-نمي خواي بپرسي چي شده؟
به حال مريم فرقي نمي کرد اگر صورت زيباي همسرش بر مي گشت حاضر بود ساعت ها وحتي سال ها بنشيند و گوش دهد.
-نه، گذاشتم وقتي اروم بشي..ترسيدم عصبي شي
-چرا اينقدر به فکرمي بعد او رفتارهايي که باهات داشتم؟طلاقتو بگير و برگرد ايران..شايد شانس اوردي مهيار هنوز ازدواج ….
حرفش قطع مي کند با عصبانيت فرياد زد:بسه…بسه،اينقدر اذيتم نکن کاميار
-خواستم بدوني که اگر بخاطر من موندي نمون
دل مريم پر بود از گلايه و شکايت ها اما همه انها را خفه کرد چون سودي برايش نداشت.
-مريم
-هنوز اينجام
چقدر شبيه مهيار شده بود..مي پرسيد هنوز اينجايي؟،لباس چي پوشيدي؟با من مياي بيرون؟هر کاري براي او نکرد حالا بايد براي عشقش انجام دهد بي صدا اشک مي ريخت. کاميار از ان شب شوم مي گويد.
-مثل همه شب ها رفتم قمار کردم…تقلبي خوب بود چون هميشه مي بري…اونشب هم پول زيادي به دست اوردم که اي کاش اون کارو نمي کردم..مثل احمق ها به اون همه پول که روي ميز بود زل زده بودم و بدون فکر ورق ها رومي انداختم مي دونستم کسايي که دور ميز نشستن همه اين کارن…گذاشتن هر غلطي دلم مي خواد بکنم..بردم…همه پولارو برداشتم وخوشحال زدم بيرون….تو خيابون قدم مي زدم و به فکر اين بودم که اگر هر شب همين قدر پول دستم بياد ثروتمند ميشيم
مريم هنوز گريه مي کرد..بي صدا لبش به دندان گرفته بود که صدايش در نياد کاميار با لبخند تلخي ادامه داد:
-آرزوم بيشتر از چند ثانيه طول نکشيد با صداي يه موتور برگشتم وبعد خيسي صورتم وسوزش..نابود شدم مريم..کاش به حرفت گوش داده بودم و برمي گشتيم ايران
حالا ديگر صداي گريه اش آزاد کرده بود:چرا گوش ندادي؟…چرا به التماسم توجه نکردي؟ چقدر گفتم ما اينجا کسي رو نداريم بيا برگرديم
کاميار هم،همپاي گريه مي کرد اما اشکي نداشت :اشتباه کردم معذرت مي خوام..خريت کردم
اين حرف ها ديگر نه به درد مريم مي خورد نه خودش حالا بايد سختي اين زندگي را خود به تنهايي به دوش بگيرد.بايد کار کند آرش بزرگ کند از کاميار مراقبت کند نمي دانست تا چه زماني مي تواند بار اين زندگي پر آشوب و نگراني را تحمل کند.

فصل پنجم
دمر خوابيده است.با صداي جيغ وخنده هاي ساينا دخترش چشم باز مي کند..لبخند مي زند،دنياي تاريک و بي نورش تغيير کرده است از اينکه هر روز از خواب بيدار مي شود و چشمش دنيا را مي بيند خوشحال بود.بيشتر در جايش فرو مي رود که با باز شدن در وجيغ همراه خنده ساينا که به روش مي پرد سرش بلند مي کند :
-ساينا دنده هام خورد شد
-اقاجون مي خواد منو بخوره،کمک
زير پتوي مهيار خودش را پنهان مي کند مثل جوجه سرش را بيرون مي کشد وآهسته گفت:بهش نگو من اينجام
مي خندد و او هم اهسته مي گويد:باشه
پرويز نفس زنان مي ايد وبه تپه کوچکي که با پتو ايجاد شده بود نگرست : يه دختر کوچولو نديدي؟
سرش بيرون مي اورد:بابا بگو نه
مهيار نمي تواند جلوي خنده اش را بگيرد با خنده گفت:نه
پرويزهمزمان مي خندد:باشه پس اگر ديدش بهم بگو
-باشه
ساينا: رفت؟!!
-آره
آرام نزديک در مي شود و سرکي مي کشد با ديدن پرويز که دم در به حالت خم ايستاده جيغ مي کشد خودش را در آغوش مهيار مي اندازد.پرويز به سمتش مي آيدودر اغوشش مي کشد مي بوسدش:
-کجا مي خواستي فرار کني ها؟! تو که اخرش بايد صبحونه بخوري
-دوست ندارم شير بو گند بخورم،از بوش بدم مياد
مهيار بلند مي شود:شير کجاش بوميده؟
براي شستن دست و صورت به سمت سرويس بهداشتي مي رودساينا دنبالش مي ايد:خوب چرا تو شير نمي خوري؟!
-بچه جون وقت شير خوردن من گذشته…بدو بريم صبحونه بخوريم
پرويز به اتاقش مي ورد مهيارو دخترش به سمت آشپزخانه، موهاي بلند و لختش را کنار مي زند سرش بلند کرد وگفت:آدم بزرگا شير نمي خورن؟
-چرا مي خورن..منم مي خورم خوبه؟
مهياروارد مي شود وبا يک سلام روي صندلي مي نشيند.فاطمه بر مي گردد و با خوش رويي جوابشان مي دهد.سايه همان طور که شالش درست مي کرد با کيف مدرسه اش وارد اشپزخانه مي شود.
-سلام صبح بخير
ايستاده با عجله نان تکه مي کند و با پنير روي ان مي کشد.و در دهانش مي گذارد.
مهيار:خوب بشين بخور
با دهان پر از نان چاي هم سر مي کشي اخمش هايش در هم مي رود:عجله دارم بايد برم…فاطمه چاي يخ کرده که
-سايه خانم مي دونيد کي به من گفتين چاي بريز؟
از دستش مي گيرد:بديد براتون عوضش کنم
-نمي خواد ولش کن
مهيار:کجا به سلامتي؟
-خونه دوستم رياضي بخونم
با سر کج شده نگاه کوتاهي به او مي اندازد: مطمئني فقط رياضيه؟ آخه اونو که منم ميتونم بهت ياد بدم
-خوب هم ميرم پيش دوستم هم درس بخونم
-آهان حالا شد،بگو مي رم پيش دوستم نه درس بخونم
-نرم؟
شانه اي بالا مي اندازد و در حالي که لقمه اش مي جود:نه چيکارت دارم برو
پرويز:سايه بريم؟
-اومدم بابا
نزديک ساينا شد و مي بوسدش: خداحافظ موش کوچولو
فاطمه چاي جلوي مهيار گذاشت،مهيار:مگه بهت نگفتم ديگه با اين اسم صداش نزن
با لحن لجبازانه مي گويد:موش!! موش!!! موش!! موش!!!
سريع بيرون مي رود مهيارصدايش را انقدر بلند کرد که سايه بشنود:رواني
ساينا داد زد:رواني
مهيار با چشمان گشاد و فاطمه با خنده به او نگاه مي کنندمهيار:اي واي…سايناجان ديگه اين حرفو نزن باشه؟
-چرا؟!!!خودت گفتي
مهيار:حالا بيا درستش کن
فاطمه:ساينا جان بابا حواسش نبود،اين حرف خوبي نيست
-حرف بديه؟
سرش با لبخنده تکان مي دهد:بله
-بابا ديگه حرف بد نزن
مهيار دستش جلوي دهانش مي گذارد و به زحمت خنده اش را کنترل ميکند.مهيار صبحانه مي خورد و تمام حواسش پيش زني بود که ترکش کرده بود.بايد او را ميديد.حتما يک عکسي از او بايد پيدا مي کرد. فاطمه کار مي کرد و زير چشمي حواسش به مهيار بود.بلند مي شود:
-ممنون
-نوش جان…ناهار چي مي خوريد؟
-نمي دونم يه چيز خوشمزه
ساينا سرش بلند مي کند و گفت:مثل کباب؟؟!!
خنديد:آره ولي ديشب خوردي…عزيزم يه ذره به غذاهات تنوع بده
نگاه مهيار به ساينا بود نگاه فاطمه به مهيار:خورشت قيمه درست ميکنم
مهيار نگاهش مي کند:خوبه ممنون
به طرف اتاق پدرش مي رود بعد از زير و رو کردن چيزي پيدا نمي کند زنگ مي زند:
-باباکليد انباري مي خوام
پرويز انگار منتظر چنين روزي بود گفت:مي خواي چيکار؟چيزي تو انباري نيست که
-حالا شما بگيد کجاست…يه چيزي مي خوام شايد اونجا باشه
-چي؟
لحن اعتراضش پرويز مي شنود:بابا
-عکس مريم و مي خواي؟
سکوت مي کند نفسش از ان طرف تلفن شنيده مي شد پرويز ادامه داد:
-خونه عزيزه،کل عکساي زندگيتون…اگه خيلي خوشت مياد ياد اون روزا بيوفتي با عزيز هماهنگ مي کنم آلبوم وبهت بده
با تن صداي پاييني گفت:ممنون
با قطع کردن تلفن نگاهش به دستمالی که نیمی از آن از زیر کتابی شخص بود افتاد.حروف انگيسي توجهش جلب مي کند.خيز بر مي دارد و آن را از روي زمين برداشت؛ باز مي کند،با ديدن اسم مريم که به انگليسي نوشته شده لبخندي مي زند،همان که روزي با انگشتانش لمسش مي کرد حالا بهتر مي ديد.با بغض نامحسوسي چشمانش بست وبا انگشتانش روي حروف دست کشيد.سرش بالا گرفته بود و اشک مي ريخت…با همان دستمالي که در دستانش مچاله کرده اشک هايش پاک کرد، نگاه دقيق تري به آن انداخت؛در جيبش گذاشت و پايين رفت.
به طرف ساينا که کنار امير رضا نشسته وکتاب هاي او را ورق مي زد رفت:ساينا مي خوايم بريم پيش عزيز..آماده شو بريم
لبانش از لبخند باز مي شود:اخ جون (به طرف آشپزخانه مي دود)فاطمه خانوم بيا لباس بپوشم مي خوام برم خونه عزيز جون
اميررضاکتابش برداشت و گفت:عمو رياضي بهم ياد ميدي؟
فاطمه در حالي دستان ساينا گرفته واز اشپزخانه بيرون مي آمد گفت:اميررضا اقا مهيار رو اذيت نکن ..گفتم خودم بعدا بهت ياد مي دم
با همان حال دمغ و گرفته اش که سعي داشت خودش را شاد نشان دهد گفت:رياضي اول دبستان که اذيت نداره…مگه نه؟
امير رضا خنديد و مهيار گفت:شما ساينا رو آماده کنيد منم سريع بهش ميگم
فاطمه متوجه خيسي پلک هايش شده بودامادليل گريه اش را نمي فهميد،مهيار هر چقدر نسبت به فاطمه بي تفاوت باشد فاطمه نمي توانست به سادگي از کنار او عبور کند.
-دستتون درد نکنه

بعد از آنکه جمع وتفريق ها به پسر فاطمه ياد داد براي آماده شدن به اتاقش مي رود.موهاي بلند شده اش را رو به روي اينه شانه مي کند… ادکلن به خود مي زند…عينک به چشم مي زند قبل از خروج از اتاق به کمد لباس مريم نگاه مي اندازدفکش منقبض مي شود و بيرون مي رود.
-فاطمه خانوم…فاطمه خانوم
فاطمه از اتاق بيرون مي ايد:بله آقا مهيار
-مگه بهتون نگفتم اين کمد لباسي رو برداريد؟؟!!!
-ببخشيد به يه سمساريه گفتم هنوز نتونسته بياد
-خوب زنگ بزن يکي ديگه…اصلا خودم الان زنگ مي زنم
فاطمه خجالت مي کشيد بگويد آن کمد لباسي زيبا را براي خودش مي خواهد چندين باربه مرد وانت دار همسايه شان گفته بود اما سرش آنقدر شلوغ بود که وقت آمدن به بالا شهر رانداشت.
در دلش خدا خدا مي کرد سمساري نيايد بعد از چندين بوق اخمي به صورتش افتاد:اه بر نمي داره
-شما بريد من خودم دوباره بهش زنگ مي زنم
با عصبانيت پيشانيش مي خاراند:خيلي خوب…ساينا بريم
نگاهي به دخترش که پالتوي قرمز و شلواري جذب مشکي وپوتين قرمز پوشيده و کلاه مشکي کج شده روي موهاي بلند لختش که صورتش را پوشانده انداخت خم شد:
-خيلي خوشگل شدي
مي خندد، دختر بود و تمام ذوق و خوشحاليش براي تعريف پدرش جمع مي کند و با يک لبخندي دندان نما به پدرش نشان مي دهدمهيار گفت:
-چرا موهاشو نبستي؟
-خودتون که بهتر مي دونيد اجازه نمي ده
-بابا وقتي مي بندم درد مي گيره موهام
-مگه من زورم به تو مي رسه دوردونه؟؟بريم
ساينا:خدا حافظ فاطمه جون
-به سلامت قربونت برم
فاطمه تمام محبت و مهرباني اش را خرج ساينا مي کرد شايد مهيار هم ببيند.وکاري براي دلش کند.اما فاطمه خودش هم مي دانست محبتش به ان دختر زيبا وآرام وبا وقار دروغين نبود.حتي اگر مهيارنمي ديد. قبل از رفتن به آژانس زنگ زد…هنوز نتوانسته خودش را راضي کند سوار ماشين شود هنوز ترس از رانندگي داشت.از خانه خارج مي شود و باز چشمش به ان ماشين که روزي متعلق که همسر سابقش بود افتاد.
-بايد اينو هم بفروشم.. خودش رفته اما اثاثش دست از سرم بر نمي دارند؟؟
سوار ماشين مي شود از شيشه بيرون نگاه مي کرد…نگاهش به بيرون بود اما افکارش پيش زني بود که بداند چه شکليست خاطرات بد گذشته را مرور مي کرد.به خانه عزيز مي رسند.بعد از زنگ زدن در باز مي شود.وارد خانه که مي شوند عزيز برايش در با زمي کند.بدنش ديگر توان تحمل پاهايش را نداشت مجبور به گرفتن عصا شده.ساينا ارام عزيز را در اغوش مي گرد:
-سلام عزيز
-سلام قربونت برم عزيز دلم
مهيار:سلام
-سلام مادر…بياين تو هوا سرده
همانطور که داخل مي شد گفت:مگه دوستتون نيست که شما با اين پاتون در باز مي کنيد؟؟!!
-حالا بده اومدم استقبالتون؟
عزيز حاضر نمي شد در خانه پرويز زندگي کند او هم مجبور شد براي مادرش خدمتکاري بگيرد که کار هايش انجام دهد.صميميتي که بين خدمتکار و عزيز به وجود آمده بود از اين رو او ار دوست خطاب مي کرد.
مهري:سلام اقا مهيار خوش اومديد؟
-سلام ممنون
نگاه مهيار به ساينا که به آرامي پالتويش ازتن خارج مي کرد ووکلاهش برداشت و دستي به مو هايش کشيدافتاد، لبخندي به اين همه تمييزي ومرتب بودن دخترش زد وقار و متانتي که در وجود دخترش جا خوش کرده بود از خودش به ارث نبرده حتما آز ان زن است.عزيز که وارد آشپزخانه شده واز مدت کوتاهي با يک قفس سفيد برگشت.
-ساينا جان بيا
ساينا با ديدن ان قفس سفيد که دو خرگوش سفيد و کوچک در ان هست با خوشحالي به طرفش دويد:واي چقدر خوشگلن …براي منه؟
-بله که براي شماست
مهيار بلند مي شود و به سمتشان مي رود:دستتون درد نکنه چرا زحمت کشيديد؟
-زحمت نيست براي دختر گلم خريدم…خيلي وقت بود دلش مي خواست
به چشمان منتظر نوه اش مهيارکه اورا تماشا مي کرد لبخندي زد:مي خواي آلبومو ببيني؟
به تکان دادن سري بسنده مي کند، نفسي مي کشد و با همان عصا از آشپزخانه بيرون مي رود:
-بيامادر…اگر مي دونست اينقدر مشتاق ديدنش هستي شايد نمي رفت
قدم هايش شمرده شمرده پشت عزيز برمي داشت پوزخندي مي زند:
-عزيز اون جوري رفت که ديگه برنگرده..وقتي بچه شير خوارشو ول مي کنه يعني اصلا زندگي با من و نمي خواست
-با حرص خوردن و فکر کردن به چيزي که از دست دادي بدتر عذابت ميده…ولش کن
وارد اتاق مي شود مهيار گفت:عزيز بگيد کجاست خودم بر مي دارم
انگشت اشاره اش به بالاي کمد مي گيرد:اونجا يه جعبه است چند تا آلبوم هست دو تاش مال توئه
-باشه دستت درد نکنه بر مي دارم
-يعني برم بيرون؟
با لحن اعتراضي گفت:عزيز
-نمي گفتي مي رفتم…بمونم چيکار؟؟ بشينم اشکاتو ببينم؟؟!!!
آرام آرام از اتاق بيرون مي رفت و مهيار نظاره گر رفتن او بود. به اين فکر مي کرد آيا با ديدن عکسش بايد گريه کند؟؟!!
برمي گردد:فقط مادر عکسا رو پاره نکن شايد يه روز ساينا بخواد مادرش و ببينه
-هيچ وقت بهش نمي گم مادري داشته
-تو اين سن و سال ساينا بخواي زن هم بگيري مي فهمه، نمي پرسه اين زن کيه؟ چي مي خواي جوابشو بدي؟بگي مامانته از آسمون افتاده؟!!بالاخره مي فهمه مامانش کي بوده
-کي گفته من قراره زن بگيريم؟
-اين حرف و نزن هنوز جووني با خودت هم لجبازي نکن
-حتي اگر زن هم بگيرم هيچ وقت به ساينا اجازه نمي دم بره استراليا اون زن رو ببينه
لحن حرف زدنش هر لحظه عصبي تر مي شد سرش تکان داد:باشه مادر باشه…هر کاري مي دوني درسته همون و انجام بده
مي داند خوب حرف نزده:معذرت مي خوام
-عيب نداره…مي فهمم چي کشيدي
از اتاق خارج مي شود با بلند کردن دستش جعبه بر مي دارد درش باز کرد..براي ديدن يا نديدن دو دل بود روي زمين نشست.البوم ها بيرون اورد سه آلبوم قبلي برايش آَشنا بود.دو آلبوم نا آشنا بيرون کشيد.باز ميکند اولين عکس، عکس تکي خودش است…صفحه را ورق ميزند…عکس دوم عکس خودش در کنار دختر جواني که مو هاي ل*خ*ت و پرپشتش سياه بلندش دو طرف صورتش گرفته و با يک شلوار لي مشکي و تاپ حلقه اي صورتي با لبخندي زيبا کنارش نشسته است….ضربان قلبش بالا مي رود،اب دهانش قورت مي دهد… پلاستيک رويش بر مي دارد…عکس از آلبوم جدا مي کند… عينک روي چشمانش جا به جا مي کند مي خواهد بهتر اورا ببيند.به دقت چهره اش را مي کاويد.اشک هايش بخاطر نامهرباني همسر سابقش بي مهابا پشت هم مي امدن و ديدش را تار کرده بودبا دست اشک هايش را پشت سر هم پاک مي کند.
-خوشگلي…چهره مهربوني هم داري به صورت نمياد آدم بدي باشي، اما چرا اذيتم کردي؟؟!!…چراعشقم و باور نکردي؟؟!!چرا هر وقت گفتم دوست دارم بهم دهن کجي کردي؟!چرا با من نمي اومدي بيرون هر دفعه به زور و اجبار، يعني اينقدر مايه خجالتت بودم؟!!
آهي مي کشد وبقيه عکس ها را مي بيند.به عکس عروسيشان که مانتوي سفيد ساده اي تن کرده بود نگريست.
– براي خودم عروسيمو پر تجمل تصور کرده بودم لباس عروس گرون قيمت،ماشين چند ميلياردي،تالار عروسي مجلل که همه ي انگشت به دهن بمونن وعروسي که عاشقمه …هه…چي فکرمي کردم چي شد
با ديدن عکس خانواده مريم ياد التماس هاي ناهيد افتاده که چطور ملتمسانه از او مي خواست بگذارد نوه اش را ببيند. هيچ کدام از عکس هايش بدون لبخند نبود:
-براي چي لبخند مي زني؟من که قراره نبود ببينمت؟با همون اخم مي نشستي بهتر بود. اگر چشم داشتم يعني مي موندي؟(پوزخندي مي زند ياد روزي که کاميار او را زد افتاد)چه دل ساده اي دارم عشقت يکي ديگه بود يه بهانه ي ديگه براي طلاق پيدا مي کردي
عکس در دستانش مچاله ميکند” ازت متنفرم”… خونش به جوش مي ايد…چشمانش فشرد..از طرفي با ياد اروي کاميار کينه و تنفر دروجودش ريشه دواند و از طرفي ديگر با ديدن عکس هاي آن زن جونه اي کوچک از عشق در دلش سر بر آورد به احترام حرف مادر بزرگش آلبوم ها را به همراه آن دستمال که تنها يادگاري از طرف آن زن بود را در جعبه براي ساينا مي گذارد.بلند مي شود وبه سمت پالتويش که روي مبل است مي رود.
-ساينا بريم بابا
-کجا مادر ناهار بمون؟
پالتو به تن مي کند:ممنون فاطمه خانم زحمت ناهار و داره مي کشه
مهيار متوجه چشمان ساينا که براي ماندن نظاگر پدرش بود شد:مي خواي بموني؟
-اره
-خوب تو بمون من ميام دنبالت
-نه تو هم بمون بابا
با جديت گفت:ساينا من نمي تونم بمونم
عزيز که حال بدش بخاطر ديدن عکسها فهميده بود گفت:
کجا مي خواي بري که نمي توني بموني؟!تو که مي بيني که اين دختر چقدر به تو وابسته است.ناهاربخورين بعد برين
مهيار لب باز کرد که عزيز ادامه داد:با من بحث نکن
در فکرماندن يانماندن بود که موبايلش زنگ خورد:اينو بعد دوسال چراعوض نمي کنم؟
از جيبش بيرون کشيد و با ديدن اسم فرزين لبخندي زد: جونم
با صدايي که شيطنت داشت گفت:چقدر خوشم مياد به جاي الو وسلام ميگي جونم
خنديد:بي جنبه کارت و بگو
-يکي زنگ زد گفت چند شب ديگه مهمونيه بچه هاي قديمه مياي؟
همانطور که بلند مي شود به سمت حياط خانه باغي مي رفت گفت:بچه هاي قديمي برن گمشن..چشم ديدن هيچ کدومشون و ندارم
-محض تنوع،ازوقتي ازبيمارستان مرخص شدي به جز خونه عزيز وعمه ات هيچ جاي ديگه نرفتي
درمسير کاشي شده که ميان درختان بي برگ ساخته شده بود قدم بر مي داشت:
-و البته خونه تو،فرزين شرايط من فرق کرده من الان بچه دارم اين جورمهموني ها به درد من نمي خوره
-بابا مگه من مي گم بيا با دختراي مردم تکنو برو…ديروز شايان و ديدم مي گفت مهيار مثل قبل نمي بينه؟
-مگه خبراز چشمام ندارن؟؟!!
-نه کي با تو در تماسه جز من…مياي؟ بيا ديگه تا ببين مهيار قبل برگشته
نفس با حسرتي کشيد سرو صداي دو گنجشک که روي درخت نشسته اند توجهش را جلب مي کند سرش بالا مي گيرد و به ان دو نگاه ميکند:
-مهيار ديگه مهيار سابق نميشه اون زن بلايي سر زندگيم آورد…که آروز مي کنم يه روز ببينمش و تلافي کنم
فرزين که لحن پر از بغض و کينه مهيار را شنيد گفت:يعني اينقدر ازش متنفري؟؟!!
-اونقدر که حاضرم که براي آروم شدنم يه سيلي بهش بزنم
فرزين ازحرف دوستش حيرت زده شدحس مي کرد اين حرف، حرف دل مهيار نبودچند ثانيه سکوت کرد و گفت:مطمئني؟
سرش پايين گرفت ونفس صدا داري کشيد:نمي دونم…فکر مي کني اگر روزي ببينمش بغلش مي کنم و مي گم دلم برات تنگ شده؟
فرزين خنديد:نه تو که اين کار و نمي کني…چون شوهر داره
پوزخندي به خودش زد که چه اميدوارانه آن حرف را زد: راست مي گي اون ديگه کجا بر مي گرده
فرزين دوست نداشت دوستش در خاطراتي که سوازنده و نابود کرده غرق شود گفت: پس اگر خواستي بياي خبرم کن
-باشه ممنون،فردا يه سر بهت مي زنم
-قدمت رو چشم
-خداحافظ
-خدانگهدار
باز به ان دو گنجشک نگاه کرد وبا لبخندي گفت:چقدر صدا مي ديد ؟باغو گذاشتين رو سرتون
بعد از خوردن ناهار و استراحت کوتاهي آژانسي مي گيرد و با دخترش به خانه بر مي گردد.ساينا شوق زياد فاطمه را صدا مي زند:
-فاطمه خانم…فاطمه
مهيار: ساينا اينقدر دادنزن شايد داره استراحت مي کنه
-مي خوام خر گوشامو بهش نشون بدم
مهيار قفس را روي کانتر مي گذارد که صداي فاطمه مي شنود:جانم ساينا
مهياربر مي گردد و با چهره خواب الود و موهاي درهم که شال بزرگي رويش انداخته مواجه مي شود؛با ديدن مهيار موهايش مي پوشاندساينا دستان فاطمه مي کشد:
-ببين عزيز برام خرگوش خريده
نزديک قفس مي شود مهيار متوجه عوض شدن لباس فاطمه مي شود و عطري که به لباسش زده است وهميشه اين سوال برايش بود…چرا هر روز دو دست لباس قبل وبعد از اشپزي عوض مي کرد ، فاطمه نزديک تر مي شود:
-واي چقدر کوچولو و خوشگلن
-اسمشونو چي بذارم؟
فاطمه نگاهي به ساينا و پدرش انداخت و گفت:خوب، هر چي بابات بگه
مهيار:نمي دونم خر گوشاي خودته،هر اسمي دوست داري بذار
ساينا:اصلا اينا دخترن يا پسر؟
مهيار با خنده هر دوشون و بلند کرد ونگاهي به انان انداخت و گفت:هر دوتاش دخترن
ساينا:پس دوتا اسم دختر
فاطمه به مهيار که قد بلند و چهار شانه اش رادر پالتوي مشکي قاب بسته و از پشت عينکش با عشق خيره به دخترش شده نگاه مي کرد،آرزو مي کرد کاش يک روز اين نگاه ها مال او باشد.مهيار متوجه سنگيني نگاه او شد سر بلند کرد و فاطمه دست پاچه شد و گفت:
-ناهار مي خوريد؟!!
مهيار با يک لبخند توانست خنده اش را کنترل کند به ساعت مچي گرانقيمتش که پنج بعد از ظهر را نشان مي داد نگاهي کردو گفت:
-فکر کنم از وقت ناهار گذشته…ولي يه فنجون چاي مي خورم
چهره فاطمه از خجالت قرمز شد و خود را سريع به آشپزخانه مي رساند لبخند مهيار باز تر مي شودو تبديل به يک خنده بي صدا مي شود.متوجه نگاه هاي متعجب دخترش شد خنده اش را قورت مي دهد و چهره جدي به خود مي گيرد:
-چيه بابا؟؟
ساينا که فکر مي کرد پدرش ديوانه شده گفت:به چي مي خندي؟
-هيچي..بريم بالا لباسمون عوض کنيم
مهيارقفس خرگوش هارابرمي دارد همانطور که از پله ها بالا مي رفتند گفت:خوب بگو اينا رو کجا مي خواي نگهداري کني؟
-تو اتاقم
-اونجا که اصلا حرفشو نزن
-چرا؟
-چون اين دو تا وقتي خودشنو کثيف مي کنن بايد تمييز کني..و اگر يک روز اين کار رو نکني اتاق تو کثيف ميشه
وارد اتاق ساينا مي شوند قفس هنوز در دست مهيار است با يک دستش موهاي چموشانه ي روي صورت دخترش کنار مي زند:حالا کجا بزارمش؟؟
-بيرون سردشون ميشه
-حالا بذار تو اتاقت باشه بعدا يه فکري مي کنيم
خوشحال مي شود و لبخندي مي زند:متشکرم
-خواهش مي کنم
مهياربعدازتعويض لباس هايش وپوشيدن گرمکن مشکي براي نوشيدن چاي که فاطمه برايش ريخته به آشپزخانه مي رود.ولي فاطمه انقدر حواسش به مهيار بود که مجبور مي شود چايش را در اتاق خودش بخورد.
شب ها موقع خواب دچار وسواس فکري شده بود بعد از بينايي چشمانش تمام شب هايي که مي خوابيداحساس مي کرد تمام تخت خواب بوي عطر سرد ان زن را مي دهد.بالشت بومي کندبوي عطر ميدهد پرتش مي کند، پتو پرت مي کند.تصميم گرفت فردا براي عوض کردن سرويس خوابش به نمايشگاه سر بزند.
مهيار در اتاق مشغول آماده شدن است که تقه اي به در مي خورد:
-بفرمايد
با ورود پدرش سر مي چرخاند…پرويز نزديک مي شود و سوئيچي روي ميز مي گذارد…پرسشگرانه به پدرش مي نگرد:چيه؟!!
-سوئيچ…فکر کنم ديگه وقتش شده رانندگي کني
نفس صدا داري مي کشد؛به سوئيچ و پدرش مي نگرد:بابا نمي تونم..اصلا نمي تونم
-بايد از يه جايي شروع کني…اين ترس از رانندگي رو بايد بذاري کنار
-الان نه،آمادگيشو ندارم…يعني دستم به سوئيچ نمي ره
-دوسال گذشته
-چرا از من مي خواي پشت ماشين بشينم؟(مکث کوتاهي مي کند)اگر دوباره تصادف کردم چي؟
لحن آرام و مهربان پدرش وجودش را نوازش مي کند:اگر مواظب باشي ديگه اين اتفاق نمي افته..اين اتفاق براي تو تکرار نمي شه
ترس ونگراني از دوباره تکرار شدن آن اتفاق واعتماد به نفس پايينش در رانندگي در چهره اش مشخص مي شود مستاصل مي گويد:
-نمي تونم بابا…نمي تونم
دست روي شانه اش مي گذارد:باشه..اين سوئيچ مال تو هر وقت تونستي شروع کن
با يک خداحافظي از انجا مي رود مهيار از اتاق خارج مي شود و با ديدن سايه و دخترش که مشغول بازي با خرگوش ها هستند سعي مي کند لبخندي بزند:
-سلام دخترا
-سلام
-بابا عمه برا دخترا اسم انتخاب کرد
-دخترا؟
سايه:خرگوشا!!
-آهان…چي هست؟
هردو با هم گفتند:شاينا و شايلي
يک تاي ابرويش بالا برد وگفت:قربون هماهنگيتون…خيلي خوشگله،آفرين به اين سليقه عمه سايه
دست به سينه تعظيمي مي کند:خواهش مي کنم داداش
مهيار به طرف فاطمه که به پسرش امير رضا درس ياد مي داد نگاه کرد.فاطمه سر بلند کرد و لبخندي زد و متقابلا او هم لبخندي در جوابش داد. فاطمه ايستاد:
-بفرمايد؟
با تن صداي پاييني که فقط فاطمه بشنود گفت:من دارم مي رم پيش دوستم،ساينا رو يه جوري دست به سر کن نفهمه
فاطمه با ابرو به پشتش اشاره کرد مهيار برگشت:کجا مي ري بابا؟
خنديد و با دندان هاي فشرده رو به فاطمه گفت:از کي بود؟
فاطمه با لبخندي گفت:پشت سرتون داشت مي اومد
برگشت و خم شد:مي رم بيرون
-پيش کي؟
از سر ناچاري گفت:پيش عمو فرزين
-منم ميام
-من کار دارم سريع انجامش مي دم ميام،تو با عمه سايه و چي بود اسم دخترات؟
-شاينا و شايلي
-آره همين، با دخترات بازي کن
نگاهش مي کند:چيه؟
-چي برام مي خري؟
-باجم بايد بديم….چي مي خواي؟
-پفک
مهيار دخترش را مي شناخت اهل لجازي کردن و نق زدن نبود وقتي به او مي گفت نه بدون حرفي اطاعت مي کرد اما دلش به حال چهره مظلومانه اش که ملتمس نگاهش مي کرد سوخت:
-ترجيه مي دم ببرمت تا پفک برات بخرم،بدو برو آماده شو
به طرف سايه مي دود:عمه بيا لباس برام انتخاب کن
با هم به اتاق مي روند لباس انتخاب مي کنندبا يک خداحافظظي به سمت حياط رفتند. در پارکينگ باز چشمانش به آن ماشين افتاد.فراموش کرده بود به پدرش بگويد آن آهن پاره را هم بفروشد به ماشين دوم پدرش که براي او گذاشته بود چشم دوخت:
-من ديگه اهل رانندگي کردن نيست
نفس عميقي کشيد وبا آژانس به محل کارش که با فرزين شراکتي کار مي کردند رفت عينک جا به جا ميکند يک نگاه کلي به نمايشگاه انداخت.اخرين بار هشت ماه پيش به آنجا سر زده بود.دستان ساينا فشرد،.در شيشه اي اتوماتيک دو طرف باز مي شود.همه چيز عوض شده. زيبا و مدرن شده است.دو مشتري مشغول ديدن بودند.
ساينا سرش رابلند مي کند:اينجا کجاست؟
-عمو فرزين اينجا کار مي کنه
مهيار سرش بلند مي کندوفرزين چسبيده به نرده فلزي طبقه دوم با خانم و اقايي مشغول حرف زدن است مهيار خنديد از جيب تک کتش سورمه اي اش موبايل بيرون کشيد به او زنگ زد فرزين با ديدن شماره تکيه اش برداشت و گفت:
-سلام
-بابا ول کن بيچاره ها رو خفشون کردي بخوان مي خرن ديگه
فرزين با حالت گيج دور و اطرافش نگاه مي کند با سر چرخاندن به پايين اورا مي بيند، دست تکان:الان ميام
-ساينا برو بالا پيش عمو فرزين
بعد از رفتن ساينا در ان نمايشگاه بزرگ مبلمان و سرويس خواب، قدم ميزند. و همه چيز را از نظر مي گذراند.در ميان ان همه تخت خواب،سرويس خواب سفيدي که به زيبايي طراحي شده بود او را به سمت خود کشيد ايستاد و نگاهي به او مي انداخت که شاگردي به سمتش مي ايد:
-سلام اقا بفرمايد
بر مي گردد:با فرزين کار دارم
-راهنماييتون مي کنم…سرويس خواب مي خوايد؟؟
فرزين به سمتشان مي رفت:مجيد جان دوستمه خودم کارش و راه مي اندازم،فقط بپر دو تا نسکافه بيار
مجيد با لبخندي از انجا دور مي شود فرزين:به ببين کي اينجاست، خوش اومدي رئيس
همديگر در اغوش مي گيرند:فکر نمي کردم به اين زوديا از اون غار بياي بيرون
با لحن شوخي گفت:چيه ناراحتي ديگه نمي توني رياست کني؟؟
سرش کج مي کند:ما که غلام شما هستيم
مهيار خوش نداشت از ان کلمات براي او استفاده کند:چرا وقتي مي دوني بدم مياد بازم مي گي؟
مي خندد:چشم تکرار نميشه ..بيا بشين
به سمت صندلي رياست نمايشاه هدايتش مي کند و لي او روي مبل راحتي که براي مشتري گذاشته اند مي نشيند:
-صندلي بزرگ دوست نداري؟
-قربونت اينجا راحت ترم(به دوستش فرزين خيره مي شود)چطوري؟
-مگه بهتر از اين هم ميشه دوستمو با چشم سالم اينجا مي بينم اونم بعد هشت ماه؟
-حس کار کردن نيست
-مي دونم،چطورن؟
-عالي…همه خارجي؟
-قاطي..بيشتر ايراني کمتر خارجي.اخه ديدم کيفيت جنسا در يک حده گفتم چه کاريه پول کمتر ميدم جنس خوب مي خريم..
-خوبه اقتصادي هم فکر کردي
-چون کارمون اقتصاديه،جنس خارجي هم اوردم بخاط کسايي که دنبال سرويس ترک واروپايي ان
مجيد با دوفنجان نسکافه به سمتشان مي ايد با تشکر او مي رود بحث عوض مي شود مهيار بالا نگاه مي کند:دخترمو چيکار کردي؟
-داره تخت خوابا رو مي بينه
–کارم در اومد،الان مياد ميگه يکيشو مي خواد
قلپي از نسکافه داغش قورت داد و گفت:به تو چه مال باباشه
خنديد فرزين سابق بود چيزي از او جز بالا رفتن سنش عوض نشده بود فرزين ادامه داد:با چي اومدي؟
پا روي پا مي اندازد فنجانش بر مي دارد و به مبل راحت و نرم تکيه مي دهد:ماشين
سرکي به بيرون مي کشد:کو؟؟؟!!
-آژانس
-مهيار..
-ميشه نصحيت نکني داداش خوبم!!!؟؟
-۶سال وچند ماه از اون تصادف گذشته
به ميز چوبي خيره مي شد فنجان به لبانش نزديک مي کند بخار نسکافه به صورتش مي خورد:
-تمام اون ۶سال مثل کابوس براي من گذشت به علاوه اون يک سال که با اون زن بودم
باز هم زن خطابش کرد..دوستش مي دانست او اهل کينه بودن و دشمني کردن نبود اما آن زن چه بلايي سرش آورده که اينطور شده است.
-برو پيش يه روانشناس
فرزين اين را گفت بخاطر فراموش کردن آن زن و کنار آمدن با اين مو ضوع که ديگراو نيست و شايد ديگر بر نگردد.
فنجان روي ميز مي گذارد:حوصله اين دکترا ندارم..همش حرفاي تکراري مي زنن…اين ترس از رانندگي رو بذار کنار….تو مي توني فقط بايد در برابرش مقابله کني
-تا اخر عمرت که نمي توي…
حرفش قطع مي کند:بحثو عوض کنيم؟
فرزين نفسي مي کشد و سرش تکان مي دهد:نمي خواي برگردي نمايشگاه؟
سرش در نمايشگاه مي چرخاند:ميام ولي اينجا نه…يه شعبه دوم مي زنم مي رم اونجا،تا اون موقع هم همينجا هستم
-چرا؟
-همينجوري دلم مي خواد
فرزين مي دانست بحث کردن با او بي فايده است نفسي کشيد و گفت:يه چيزي بگم تو گوشم نمي زني؟
-اگر چيز بي روبط باشه چرا
لبانش جمع مي کند چشمانش به حالت فکر کردن بالا نگاه مي کندوگفت:بي ربط نيست ولي شايد عصبي بشي
-خوب
محتاطانه حرفش را مي زند:ساينا…شبيه مادرشه اخلاقش، سرسنگين بودنش حتي راه رفتنش قدم هاي کوتاه و شمرده بر مي داره…از نظر چهره شبيه خودته اما خلق خو اونو داره
فرزين هم جرات آوردن اسمش را نداشت..مهيار دوست داشت جزئيات بيشتري از او بداند حالا که دوستش اين لطف رو در حقش کرده بايد از او تشکر هم کند با حالت چهره خنثي گفت:
-مي خوام فراموشش کنم..هر چيز که متعلق به اونه و بريزم دور،پس ديگه در موردش حرف نزن هيچ وقت
-حتي ساينا رو
از لاي دندان هاي به هم فشرده اش گفت: ساينا دختر منه
-مثل اينکه نشنيدي چي گفتم،دخترت ظاهرا توئي اما باطن مريم
فرزين انگار کلمه اخر قصد حرص دادن مهيار را داشت..با چشمان بسته که سعي مي کند عصبانيتش را کنترل کند پيشانيش را مي خاراند:اسمشو نيار
-باشه نميارم اما مطمئن باش ساينا يه روزي سراغ مادرش و ازت مي گيره اونوقت مجبوري اسمشو بياري
-من..
ساينا آرام پايين مي ايد، فرزين:حلال زادست
مهيار برگشت و به دخترش که به سمت آنان مي امد نگريست.فرزين از فرصت استفاده کرد و آخرين حرفش را زد ولي آنقدر صدايش پايين مي آورد که فقط گوش هاي مهيار بشنود:
-مطمئنم نمي توني فراموشش کني،چون اگر مي خواستي اين کارو کني تا حالا ازدواج کرده بودي
مهيار فقط توانست نگاهش کند،ساينا به پدرش نزديک شد:
-بابا
-جونم
-برام تخت خواب خوشگل ميخوري؟؟
فرزين:بله که مي خره کدومو مي خواي؟
-کيتي
-احسنت به حسن انتخابت
ساينا:يعني چي؟
مهيار:يعني خوش سليقه
فرزين:فردا صبح دم در اتاقته
-ممنون
ساينا به فنجان پدرش سرکي کشيد و گفت:چي ميخوري؟
-نسکافه…مي خواي؟
-آره
فرزين:الان مي گم يه ليوان گندشو برات بياره
ساينا فقط لبخندي مي زند و کنار پدرش آرام مي نشيند؛سرويس خوابي چهار تيکه که ساينا انتخاب کرده بود شامل ميز آرايش،بوفه، تخت وکمد لباسي زيبا که انها با طرح کيتي زيبايش کرده بود.
با يک خدا حافظي بلند مي شود فرزين گفت:مي رسونمتون
-دستت درد نکنه بذار يه دور اين اطراف بزنم و ساينا رو هم يه پارک ببرم
سر تا پاي مهيار نگاه کوتاهي انداخت و گفت:ولي با اين تيپ بهت نمياد بدون ماشين باشيا
خنديد:عيب نداره…مردم از مشکل من که خبر ندارن خداحافظ
-خداحافظ عمو
-خوش امدي ساينا خانم گلم بازم بيا پيشم باشه؟
-اين دفعه تو بيا
-چشم خانوم بابات دعوتم کنه که ميام
– اين لوس بازيا در نيار فرزيناهر وقت خواستي بياي يه زنگ بزن بهم..من بلد نيستم تورو دعوت کنم
-دعوتم نمي کني حداقل دعوام نکن
تا دم در بدرقه شان مي کندمهيار برگشت:راستي..اون سرويس خواب سفيده هست
-کدوم؟روتختي قرمز داره؟
-نه کناريش روتختي بنفشه؟
-آهان خوب
-اون و هم با سرويس ساينا برام بفرست
-چشم
-يه وقتم کردي بيا با هم بريم گوشي درست و درمون بخريم
-چشم
با پشت دست و جديت،آرام چند بار به سينه اش مي زند:اينقدر نگو چشم بگو باشه
فرزين خنديد:باشه بابا باشه
-خدا حافظ
-به سلامت خير پيش مادر…مطمئني نمي خواي برسونمتون
بله اي مي گويدو دست در دست دخترش حرکت ميکند.به اطرافش نگاه مي کند خيلي چيز ها عوض شده است بعضي چيزها دست نخورده همان طور باقي ماندهاست.ساينا در ان هواي آفتابي و سرد به پارک مي رود.به زناني که با بچه هايشان بازي مي کرد چشم دوخت .چرا دختر او نبايد مادر داشته باشد؟انگار ان زن قصد ندارد دست از افکار او بردارد هر دفعه جايي آرام مي گيرد به سراغش مي آمد.سرش را به طرفين داد.وبا دخترش به خانه برگشت.
ساينا خانه را براي پيدا کردن خرگوش هايش گشت… به سمت پرويز که مشغول روزنامه خواندن بود رفت.
-اقا جون شاينا و شايلي کجاست؟
-فاطمه خانم گذاشتشون توي اتاق سفالي بابات
مهيار با شنيدن اسم آن اتاق ياد روزگاربدش افتاد اما ساينا از سر رضايت لبخندي زد جاي گرم و راحتي بود:غذا هم خوردن؟
-اره عمه سايه بهش داد
فاطمه يک فنجان چاي برايش آورد اما او در افکار خودش غرق بودفاطمه صدايش مي زند:اقا مهيار
-بله
-چاي
-ممنون نمي خورم
بلند شد و به اتاقش رفت…پدرش نفس عميقي کشيد و روزنامه اش را کنار گذاشت بايد کاري براي پسرش مي کرد وگرنه از دست مي رفت.
براي شام صدايش مي زنند،اما ميلي به خوردن ندارد.
سايه با تقه اي که به در مي زند وارد مي شود مهيار جلوي اينه مشغول پوشيدن لباسش بود:فکر کنم بايد بهت اجازه مي دادم
با ديدن تغيير دکواراسيون اتاق برادرش چشمانش از شوق باز مي شود:اوه اوه اينا رو ببين،سرويس خواب عوض مي کني خبر نمي ديا
خودش را روي ان پرت مي کند:واي چقدر نرم و راحته ..حالا چرا دو نفره؟؟
از توي اينه به او نگاه کرد:چون دلم خواست
با شيطنت گفت: شايد دل مي خواد…
با همان خنده بر لب گفت:سايه يه حرف اضافه تر بزني از اتاق پرتت مي کنم بيرونا
-مبارکت باشه بابا، کي خريدي؟

-ديروز اوردنش
-منم مي خوام سرويس خوابمو عوض کنم
-برو نمايشگاه هر چي خواستي بردار
-ميشه من نيام تولد؟
-چرا؟
-هم کادو نخريدم هم حوصله ندارم
-اخه دختر يازده ساله چه به بي حوصله گي تو بايد الان شاد باشي..کادو هم سر راه يه چيزي مي خريم ديگه؟
خنديد:ديگه بهونه اي ندارم
-برو حاضر شو بريم
-حوصله ندارم
با لبخندی بر لب بر مي گردد:ميگم بيا برو بيرون مي خوام شلوارمو عوض کنم
-همين خوب ديگه چيو مي خواي عوض کني
مهيار به شلوار کتان مشکي اش نگاهي انداخت و گفت:اينو دوست ندارم مي خوام عوضش کنم
-ميشه چشمامو ببيندم و بيرون نرم؟… اخه حوصلم نمي کشه برم
-بچه هاي اين دوره زمونه معلوم نيست چشونه همش مي گن حوصه نداريم حوصله نداريم…انگار صد تن بار باهاشون کشيدن
-ما نسل خسته اي هستيم…همونطوري که شما نسل سوخته ايد
مهيار با خنده سرش را تکان داد و او با بي رمقي از اتاق خارج شد…فاطمه مشغول اماده کردن ساينا شد لباس هاي زيبا به تن اوکرد مو هايش به زيبايي شکل داد و ناخن هايش لاک صورتي زد.
-خوشکل خانم تموم شد
ساينا خودش را در اينه بر انداز کرد وبا خنده اي از اتاق بيرون رفت از پله ها سرازيز شد و سمت پدر و پدربزرگش رفت:خوشگل شدم؟
مهيارخم شد:عالي شدي
ناخن هايش را نشان پدرش مي دهد و او هم از زيبايش تعريف مي کند فاطمه و پسرش امير رضا از پله ها پايين مي ايند.آن دو نيز به دعوت راحله در جشن تولد يک سالگي دو قلو هاي مستانه دعوت بودند.
پرويز:همگي اماده ايد؟
مهيار:خانم بي حوصله هنوز نيومده
چند دقيقه اي منتظر ماندن سايه زيباترين لباسش پوشيده بود مهيار با طعنه مي گويد:از روي بي حوصله گي اينار و پوشيدي؟
سايه چشم غره اي رفت و گفت:دلم به حالتون سوخت معطلتون نکردم
سوار ماشين مي شوندو به سمت خانه پدر شوهر مستانه حرکت کردند. در ماشين موسيقي شادي گذاشتند.هيچ کس جز سايه خودش را تکان نمي داد.
مهيار:بابا اين چه عطر يه زدي؟
–بوش بده؟
-نه…اتفاقا ملايم وخوش بوئه
-يه جوري گفتي فکر کردم بوبدي مي ده…مي خوايش برشدار براي خودت
-ممنون اسمشو بگوخودم مي گيرم
-باشه رسيديم خونه شيشه شو نشونت مي دم
به مقصد رسيدن در حياط حر کت کردند.سايه و مهيار پشت به بقيه حرکت مي کردند سايه چشمش به دو عروسک خرسي قرمز دست فاطمه افتاد گفت:
-داداش
-چيه حوصله نداري راه بري؟کولت نمي کنم
-واي خدا چه سوژه اي دادم دست اين
خنديد:بگو
-ميگم پونصدهزار تومن کم نيست؟
نگاهي به او انداخت:نه بابا در حد خودت زياد هم هست…کارت هديه است ؟
-آره..آخه هيچي به ذهنم نرسيد…تو چي گرفتي؟
-تو دستم چيزي مي بيني؟منم عين تو کارت گرفتم
-نگو؟؟!آبرمون رفت که دست خالي اومديم
-دست خالي نيستيم شيريني خامه اي گرفتيم
-حالا چقدر اوردي؟
-فضولي نکن
-تورو خدا
-دوتومن
-دو ميليون چه خبره؟
-خواهر گلم ابرو داري کردم ..بعد مي گن باباش رئيس بيمارستان و خودش نمايشگاه به اون بزرگي داره اونوقت اينقدر پول اورده…حوصله حرف شنيدن ندارم
بلند خنديد:تو هم بي حوصله اي که …نکنه بابا هم کارت اورده؟
-آره خوب
به پيشانيش زد:واي…چرا امشب همه کارت اوردن،خداااا
با خنده ي مهيار وارد سالن بزرگي مي شوند که مهمان چنداني نيامده بود.بعد از سلام و احوال پرسي مي نشيند.ساينا بچه هاي ديگر که هم سن و سال خودش بود را رها مي کند وبه سمت دختر ان دوقلوه ي مستانه مي رود و با آنها بازي مي کند.فاطمه ظرف ميوه اي بر مي دارد که براي مهيار ببرد اما با ديدن مستانه که به سمت پسر داييش مي رود جايش مي نشيند.
-سلام
مهيار سر بلند مي کند و دختر عمه اش را در لباس زيبايي مي بيند:سلام،تو که بيشتر به خودت رسيدي تا اون دوتا
مهيار بشقاب از دستش بر مي دارد و مستانه کنارش مي نشيند:خوب ديگه محمدم دوست داره
-آره بندازش گردن اون
مهيار به چهره اش خيره مي شود:خوبي؟
-آره ممنون
-فرزين نمي بينم نيومده؟
-مگه اونم دعوت داشت؟
-آره مامانم دعوتش کرد
-اون ديگه چرا فرزين که بچه نداره
-گ*ن*ا*ه داره خوب تنها ست…گفتيم بياد شايد اين بچه ها رو ببينه و زن بگيره
-اون اگر با اين چيزا گول مي خورد…صبح تا شب بچه تو خيابون و کوچه مي بينه
-خوب تو به فکرش باش
-کي به فکر منه
به پهلويش مي زند:کلک زن مي خواي؟
با جديت به صورتش نزديک مي شود:مستانه برو کيک و بيار تا کتک نخوردي
هر چند مستانه از ترس اب دهانش را قورت داد اما وانمود کرد حرفش به شوخي متوجه شده خنديد وگفت:
-اول بيا وسط يه کمي برامون برقص تا کيکو بيارم
نفس حرصداري کشيدوگفت:نه مثل اينکه فايده نداره(سرش به طرف شوهرش چرخاند وگفت)محمد
-با محمد چيکار داري؟
-مي خوام بگم بياد زنشو جمع کنه
-محمد
-باشه منم مي گم قبلا چطور با دخترا مي رقصيدي؟
-هه، ترسيدم
-پس مي گم مي خوا ستي کتکم بزني
با اين حرف مهيار خلع سلاح مي شود..محمد نزديکش شد:بله مهيار؟
-هيچي مي گم بيا بشين يه کم حرف بزنيم
مستانه با يک نيشخند پيرزمندانه و حرصداري آن دو را ترک مي کند…دقايقي بعد مستانه کيک آورد وشعر تولدت مبارک براي ان دو خواهر خواندن…کادو داده شد تنها کسي که موقع کادو دادن حرص مي خورد سايه بود نوبت خانواده اش که رسيد همه کارت هديه داده بودند.چون کسي از مقدار پول خبر نداشت و مي ترسيد مهمان ها تصور کنند مقدار پول کم است…نتوانست خودش را کنترل کند و موقع شام خوردن بلند طوري که همه بشنوند گفت:
-مستانه جون داداشم دو ميليون کادو برا دوقوهات اورده ها منم پونصد تومن بابامم نمي دونم
پلو در گلوي مهيار مي پرد به صرفه شديد افتاد…نمي داند بخندد يا غضب ناک به خواهرش بنگرد به زحمت و با اب هايي که فاطمه به او ميداد توانست صرفه اش را کنترل کند سايه زير لب گفت:
-نتونستم..اگر نمي گفتم تا صبح خفه ميشدم
مهيارخنديد و سرش را تکان داد…مهمان ها يکي پس ازديگري مي روند مي ماند يک جمع خانوادگي کوچک…سايه با موسيقي بلند شروع به رقصيدن مي کند…ساينا از فرط خستگي روي مبل لم داده و فقط به عمه اش مي خندد…مهيار خيره به دخترش که موهايش صورتش پوشانده مي نگردواز مريم ممنون بود که همچين فرشته اي به او هديه داده است.مهيار بلند مي شود و به سمت دخترش مي رود دستش به سمت او مي گيرد:
-برقصيم؟
خنده دلنشيني مي کند:بلد نيستم
مثل مادرش او هم بلد نبود مهيار گفت:يادت مي دم
-قد تو از من بلندتره
-حلش مي کنم
به دست دراز شده پدرش مي نگرد با وجود خستگي که داشت دست او را مي گيرد مهيار تعظيم کوچکي به او مي کند..ساينا از خجالت مي خندد قبل از پايين آمدن از مبل در اغوش مي گيرد و مي بوسد.ر*ق*ص زيبا و هماهنگي بين دختر و پدر بود هرچند ناهماهنگي در بين قدهايشان وجود داشت.عزيز در کنار پسرش نشسته و آرام در مورد ازدواج مجدد مهيار صحبت مي کند واوترجيه مي دهد فعلا در اين مورد با مهيار صحبت نکند.فاطمه تمام مدت به خنده هاي مستانه ي ساينا و نگاه هاي پر از محبت و عشق مهيار به او نگاه ميکرد آه با حسرتي کشيد يعني يک روز مهيار مال او مي شود؟
سرش را انقدر در بالشت فرو برده است که به زحمت صداي موبايلش را مي شنود دستش را از زير پتو بيرون آورد و روي عسلي دست مي کشيد پيدايش کرد و با صداي خواب الود و گرفته اي گفت:الو
فرزين: خواب بودي؟ساعت نزديک يکه
-دير خوابيدم
-خوش گذشت؟
-اوهوم…چرا نيومدي؟
-تو چرا صدات عين آدماييه که ته چاه افتادن؟
با خنده پتو روي سرش بر ميدارد:زير پتو..خوب شد؟
-آره بهتر شد..چي گفتي؟
همانطور که طاق باز خوابيده با چشم بسته گفت:مي گم چرا ديشب نيومدي؟
-بچه نداشتمو مي آوردم؟
-خودت مي اومدي دلت شاد بشه
-حالا ايشا ا… تولد ساينا
چند ثانيه اي سکوت بيشان رد و بدل مي شود که فرزين گفت:چي شد خواب رفتي؟
خنديد:نه بيدارم
-خوب يه چيزي بگو فکر نکنم دوباره خواب رفتي
– چي بگم تو زنگ زدي…حتما تو کار داشتي ديگه
-آره خوب راست مي گي…ميگم ديروز به تنهايي ساينا خيلي فکر کردم…نمي خواي بفرستيش مهد؟
چشمانش که تا آن زمان بسته بود باز شد:چي مهد؟نه براي چي بفرستمش؟
-مهيار گ*ن*ا*ه داره نه دوستي داره نه رفيقي…هم بازيش شده تو فاطمه يه وقتايي هم سايه و بابابزرگش..همش تو خونست،درسته مي بريش بيرون و لي بالاخره اين بچه تو سنيه که نياز به يه دوست داره
مي نشيند و دستي به صورت خواب آلودش مي کشد:نمي دونم تا حالا بهش فکر نکردم
-من يه مهد خوب پيدا کردم،اگر خواستي ببريش که حتما هم بايد اين کار و بکني خبرم کن
-باشه ممنون که به فکر ساينايي
-خواهش مي کنم
با يک خداحافظي تلفن قطع مي کند و مي خوابد که باز موبايلش زنگ مي خوردبا ديدن اسم فرزين گفت:ديگه چيه؟
-امشب مياي مهموني؟
-نه يعني اصلا حوصله هيچ کدومشونو ندارم…يه مشت آدماي لاشخورين
-ولي کاش مي اومدي يه ذره حالشنو مي گرفتيم
-نه خدا حافظ

-باشه باي
خواب از سرش پريده بود.دست وصورتش مي شورد در اينه نگاهي به خودش مي اندازد،به گذشته اش فرو مي رود،که چقدر خوشگذران بودو در مهماني هاي مختلط دختران زيادي به سمتش مي امدند وحالا حتي يک دوست به جز فرزين برايش باقي نمانده است.پوزخندي ميزند که چقدر خرج ان دختراني که فقط بخاطر پول او را مي خواستند کرده است.به سمت موبايلش مي رود و به فرزين پيام مي دهد:
-مهموني امشبو ميام فقط قبلش بيا برم دست لباس بخرم
دو دقيقه بعد فرزين جواب داد:اوه چه سريع نظرت عوض شد…باشه ده مهموني شروع مي شه پنج ميام دنبالت
گوشي روي تخت پرت مي کند و به سمت آشپزخانه مي رود..دران خانه بزرگ کسي جز فاطمه و ساينا که خواب است نبود.مهيار با استشمام بوي غذاي مورد علاقه اش گفت:
-عجب بوي قرمه سبزي مياد
فاطمه سر مي چرخاند و به مهيار که هميشه سعي مي کرد بخاطر حضور او در خانه لباس هاي پوشيده بپوشد نگاه کرد تمييز و زيبا مثل هميشه :
-سلام
-سلام بابت قرمه سبزي ممنون
فاطمه که مي دانست غذاي دوست داشتني مهيار است بيشتر از غذاهاي ديگه درست مي کرد:خواهش ميکنم
-چيزي پيدا ميشه قبل ناهار بخوريم؟
دلش قنج مي رفت وقتي اينطور راحت با او حرف مي زدمثل زن وشوهرهاي واقعي :اگه ميشه نخوريد چون يکي دو ساعت ديگه وقت ناهاره
لبخندي مهرباني زد:چاي که ميشه خورد؟
هنوز ايستاده و فاطمه مشغول چاي ريختن است مهيار گفت:هنوز بيدار نشده؟
-چرا رفته پيش خرگوشاش
چاقويي بر مي دارد که سيب را پوست بگيريد ولي از روي بي حواسي انگشتش را مي برد”آخ”با فشار دادن انگشت اشاره اش خون بيشتري بيرون مي ايد.
فاطمه با ديدن انگشت خوني مهيار هول شد وگفت:چيکار کردين؟
قبل از اينکه مهيار حرفي بزند آنقدر با عجله دنبال چسب زخم بود که دو کاسه شکست، مهيار با تعجب به او نگاه مي کرد…فاطمه دستش جلو مي برد که به انگشتش چسب بزند ولي مهيار دستش عقب مي کشد،با اخمي که روي پيشانيش نشسته متوجه فاصله کمي که بينشان است مي شود.دمپايي اش چسبيده به دمپاي اوست،اب دهانش قورت مي دهد وقدمي عقب مي رود:
-ببخشيد
دستش دراز مي کند:چسب و بديد خودم مي زنم
از روي شرمندگي سرش پايين مي اندازد چسب به او مي دهد؛قصد بيرون رفتن از آشپزخانه دارد که مهيار گفت:فاطمه خانوم؟
با همان حال شرمندگي برگشت:بله

 

4/5 - (1 امتیاز)

Check Also

پارت ۲۳ رمان پاورقی زندگی (جلد دوم )

-مريم برگشته؟!بعدتو همچين چيزي رو از من پنهان کردي؟! سرش تکان داد،گيتي احساس خطر کرد. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.