پارت ۵ رمان اسطوره

در حالیکه هنوز می خندید گفت:

-نه بابا…اینا خیلی بچه ن…اما بچه های با نمک و جالبین…در عین شیطنت حجب و حیای قشنگی هم دارن…حد و حدود می شناسن…نجابت و شرافت سرشون میشه…از اون دسته گوهرایی که خیلی نایاب شده…!

طعنه مستقیمش را گرفتم و زیرلب گفتم:

-اما به نظرم اونقدرا هم که فکر می کنی بچه نیستن…دانشجوئن…دوتا دختر بالغ و کاملن…!

شیشه پنجره را پایین داد و بی خیال گفت:

-خب من در مقایسه با سن و سال خودم می گم…از نظر من مثل دختربچه های شیش هفت ساله و ریزه میزه ن…تخس و شیطون…!

پس اصلا در باغ نبود و به صرف اختلاف سنی زیاد هیچی از احساسات این دختر نگرفته بود…!

-خوبه…حالا کجا بریم؟

نگاهی به ساعتش کرد و گفت:

-برو دربند…دلم واسه یه شام دو نفره دبش تنگ شده…!

بی حوصله…به حجم زیاد ماشین ها اشاره کردم و گفتم:

-با این ترافیک؟؟می دونی چقدر طول می کشه برسیم؟

ابروهایش را بالا انداخت و گفت:

-چه عیبی داره؟جایی کار داری؟

خب..بدم نمی آمد شب را با مهتا باشم…!صورت منتظرش را از نظر گذراندم..نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-ترجیح می دم یه جای نزدیکتر یه چیزی بخوریم…می خوام امشبو خونه خودم باشم..

انقباض فکش را دیدم.

-چرا؟

زیرچشمی نگاهش کردم و گفتم:

-نمی دونی؟؟؟

رگ روی چانه اش ضربان گرفت و با خشم گفت:

-من از این طرز زندگیت خوشم نمیاد دانیار…!

راهنما زدم و پیچیدم.

-زندگیه منه..قرار نیست تو خوشت بیاد…!

با حرص گفت:

-هزارتا درد و مرض می گیری بدبخت…!

-تو لازم نیست نگران باشی…!

دستش را مشت کرد و گفت:

-مگه میشه؟پس من اینجا چیکارم؟

اه…این بحث لعنتی همیشگی..!

-برادرمی…نه بیشتر نه کمتر…!

برای چند لحظه حرکت قفسه سینه اش را ندیدم…آتشش زده بودم…فهمیدم که آتشش زدم…! رویش را چرخاند و تند گفت:

-نه بیشتر نه کمتر؟

با خونسردی سرم را تکان دادم..!

داد زد.

-من فقط برادرتم دانیار؟فقط برادرت بودم؟تو این همه سال…فقط برادرت بودم؟نه بیشتر نه کمتر؟

پوفی کردم و ماشین را در گوشه خلوتی نگه داشتم.در چشمانش خیره شدم و گفتم:

-اینکه تو همیشه خواستی نقش های دیگه ای رو هم تو زندگی من بازی کنی…دلیل نمیشه که منم اون نقش ها رو پذیرفته باشم…!

صورتش گلگون شد…!اما صدایش پایین آمد و آهسته گفت:

-حق با توئه…! یادم رفته بود تو چه بی صفتی هستی…!

پوزخند زدم…

-باشه..من قبول می کنم که بی صفتم…

صدایم را کمی بالا بردم.

-اما تو هم قبول کن که قهرمان نیستی…!

نگاه عصبی اش را به صورتم دوخت و درحالیکه پیشانی اش از شدت خشم سرخ شده بود… از ماشین پیاده شد.

با بدخلقی گفتم:

-کجا؟

کف دستش را به چارچوب در کوبید و گفت:

-گمشو برو…!

و رفت…پیاده شدم و صدایش زدم:

-حداقل بیا تا خونه برسونمت…!

روی پاشنه پایش چرخید و به من نزدیک شد…یقه لباسم را در مشتش گرفت و غرید:

-تا نزدم اون فکتو بیارم پایین…از جلوی چشمام گمشو…!

چند ثانیه…با ابروهای گره کرده و دندانهای کلید شده در چشمم خیره ماند…و بعد پشتش را به من کرد و دور شد…!
شاداب

تبسم کیفش را روی دوشش انداخت و گفت:

-حال یه بار ما یه سوتی جلو این دیاکو خان دادیم…اگه ولمون کرد…!

با اخم گفتم:

-یه بار؟؟؟ تو خدای سوتی دادنی…امروز دلم می خواست زمین دهن باز کنه و من برم توش…

پشت چشمی نازک کرد و گفت:

-وا تقصیر من چیه که عشق تو عین جن بو داده…درست موقع شیرین کاریای من سر و کلش پیدا میشه…؟

با حرص نیشگونی از بازویش گرفتم و گفتم:

-اون چرت و پرتا چی؟به رییس شرکت می گی وقتی می خوای بیای تو سالن در بزن..اهن و اوهون کن…تو آبرو واسه من گذاشتی آخه؟اینجا مثلا محل کارمه…!

با مشت رو یدستم کوبید و گفت:

-نکن وحشی…رییس من که نیست…هرچی دوست داشته باشم می گم…همچی می گه محل کارم انگار معاون اول وزیر کشوره…!حالا خوبه یه شرکت زپرتی بیشتر نیست…!تازه اونم من واست گیر آوردم…!

در حالیکه بازویش را می مالید…غرغرزنان ادامه داد:

-خدا رو شکر گربه صفتم که تشریف داری…ببین چه جایی واست کار پیدا کردم…بلبل می ره..قناری میاد…مرغ عشق میره…قمری می یاد…اون وقت خود بدبختم…روزی سه بار باید از جلو چشمای ورقلمبیده اسمال آقا سبزی فروش رد شم…!

لبم را جمع کردم که خنده ام نمود پیدا نکند…اسماعیل آقا را می شناختم…سبزی فروش هیز و بد قواره محله شان که چشمش بدجوری تبسم را گرفته بود…!

-ایشالا همین که من از اینجا رفتم خفاش شبه برگرده اینجا و تنها گیرت بیاره…!هیچ کسم نباشه…صداتم به هیچ جا نرسه…!چشماتو ببندی و فکر کنی دیگه کار تمومه… ولی اون..بره تو اتاق و حسرت تجاوز رو به دلت بذاره…!

دیگر نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم.چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

-درد…هرچی دلش می خواد بار من می کنه بعد هرهرم می خنده..من رفتم… توام اینقدر بشین اینجا و به پر و پاچه دیاکو فکر کن تا بترشی…!

دستش را به نشانه خداحافظی تکان داد و از سالن بیرون رفت.با خنده نگاهی به ساعت دیواری انداختم.هنوز نیم ساعتی تا پایان وقت مانده بود…جزوه محاسبات عددی را درآوردم و مشغول تمرین حل کردن شدم که در باز شد..فکر کردم تبسم برگشته..اما دیدن چهره برافروخته و قرمز دیاکو متعجبم کرد..برخاستم و سلام کردم…اما بی توجه به من به اتاقش رفت و در را بهم کوبید…! حالش به نظر زیاد خوب نمی آمد…اما جرات نکردم به اتاقش بروم…سعی کردم تمرکزم را به درس بدهم..اما با آن حال خرابی که از دیاکو دیده بودم نمی توانستم…ده دقیقه زودتر از زمان معمول…به بهانه خداحافظی به اتاقش رفتم..در زدم…جواب نداد…در را باز کردم..چراغها خاموش بودند… نشسته بود و سرش را روی میز گذاشته بود…! قلبم فشرده شد..با احتیاط جلو رفتم و کلید برق را لمس کردم و مردد صدایش زدم…سرش را بلند کرد…اینبار رنگش به شدت پریده و لبش خشک خشک بود…حلقه سیاهی دور چشمش خانه کرده بود…نگاهم روی دستش ثابت ماند…ناحیه ای نزدیک قلبش را در مشت می فشرد…چند نوع قوطی مختلف دارو هم روی میز بود..با وحشت گفتم:

-حالتون خوب نیست؟

با بی حالی به پشتی صندلی تکیه زد و گفت:

-میشه یه لیوان آب واسم بیاری؟

درد در صدایش بیداد می کرد.هراسان به آشپزخانه دویدم و با لیوانی آب بازگشتم..!هنوز همان ناحیه را فشار می داد…!لیوان را به دستش دادم و گفتم:

-چی شده آقای حاتمی؟قلبتون درد می کنه؟

قرصی در دهانش انداخت و آب را سرکشید و با صدای ضعیفی گفت:

-نه معدمه…!

و چشمانش را بست..محکم…پر از درد…! دست و پایم را گم کرده بودم.

-می خواین بگم یکی از بچه ها بیاد اینجا..باید برین دکتر…!

سرش را تکان داد و گفت:

-نه…نمی خوام کسی بفهمه…توام برو…چیز مهمی نیست..عصبیه..!

چه کسی این بلا را سرش آورده بود؟چه کسی؟بغض راه گلویم را بست..من عادت نداشتم دیاکو را اینگونه درمانده ببینم…مرد من همیشه قوی و استوار بود…!

-خب بذارین من ببرمتون دکتر..با هم می ریم…

لبخند کمرنگی روی لبش نشست و گفت:

-گفتم که…یه درد عصبیه..خوب میشه…برو تا دیرت نشده…!

چطور می رفتم؟مگر می توانستم؟مستاصل دور خودم می چرخیدم..بلکه راهی برای کمک پیدا کنم.

-شاداب؟

پلک هایش نیمه باز بود…نزدیک رفتم و با التماس گفتم:

-بریم دکتر؟

پیشانی اش عرق کرده بود.به زحمت گفت:

-مگه نمی گم برو خونه؟؟؟نمی بینی هوا تاریک شده؟؟؟

علی رغم تمام تلاشم..اشکی از گوشه چشمم فرو ریخت…مرد من…درد داشت و نمی توانستم..حتی لمسش کنم..!

-حداقل اجازه بدین به برادرتون خبر بدم…!

پوزخندی زد و گفت:

-اون الان سرش شلوغه..نمی خوام نگرانش کنم…!

پس چه کسی باید به دادش می رسید؟چه کسی؟گوشی تلفن را برداشتم و شماره خانه را گرفتم…مادر جواب داد.

-سلام مامان…!

-سلام گلم…خسته نباشی..نیومدی هنوز؟

نفس عمیقی کشیدم که صدایم نلرزد.

-نه..زنگ زدم بگم یه کم دیر میام…یه وقت نگران نشی…

اما صدای مادر بلافاصله نگران شد:

-چرا؟چی شده؟

نگاهی به دیاکو کردم که دوباره سرش را روی میز گذاشته بود.

-آقای حاتمی حالش خوب نیست…هیچ کسم اینجا نیست..من می برمشون بیمارستان…

مادر معترض شد:

-تو چیکاره ای دختر؟؟؟این وقت شب کجا می خوای بری؟

چرخیدم و دستم را روی دهانه گوشی گذاشتم:

-مامان جون..می گم حالش بده…داره از درد به خودش می پیچه..من چطوری تنها ولش کنم بیام؟

-خب زنگ بزن به کس و کارش بیان دنبالش…آخه من چه می دونم اون مرد کیه که تو می خوای پاشی باهاش بری بیمارستان؟

ملتمسانه گفتم:

-مامانی..الان وقت این حرفا نیست…حالش که بهتر شه با آزانس میام خونه..قول می دم زود برگردم..!

کمی مکث کرد و گفت:

-کدوم بیمارستان می ری؟منم میام..!

می دانستم که به هیچ شکل دیگری نمی توانم قانعش کنم.

-نمی دونم..ولی به محض اینکه رسیدیم…زنگ می زنم بهت خبر می دم..خوبه؟

آهی کشید و گفت:

-خیله خب…شاداب مراقب باش…فوری هم به من زنگ بزن…!

دستم را روی شاسی قطع تماس گذاشتم و به محض شنیدن بوق آزاد…شماره آژانس را گرفتم و تقاضای سرویس کردم.

کنارش رفتم و سرم را نزدیک گوشش بردم و گفتم:

-آقای حاتمی؟می تونین بلند شین؟الان ماشین میاد می ریم بیمارستان..!

بدون اینکه سرش را بلند کند جواب داد:

-گفتم که بیمارستان نمی خواد دختر جان…من خوبم…!

دست لرزانم را زیر بازویش گرفتم…جایی که با بلوز پوشیده شده بود و نیازی به تماس بدنی نبود…اما با این وجود تمام تنم به رعشه افتاد…سعی کردم کمی تکانش دهم…ناله ای کرد و سرش را بالا گرفت…! لبهایش باز هم خشک شده بودند و آن حلقه های زشت سیاه پر رنگ تر…! وحشت تمام روحم را تسخیر کرد…لرزش واضح چانه ام را حس می کردم…دوباره تکرار کردم:

-بلند شین..تو رو خدا…حالتون خوب نیست…!

چشمان بی فروغش را به صورتم دوخت و گفت:

-داری گریه می کنی؟

به محض شنیدن این حرف اشکهایم شدت گرفتند…!

دستش را روی میز گذاشت و بلند شد و گفت:

-دختر خوب..یه معده درد ساده ست…می ترسی مردی به این گندگی به خاطر همچین دردی بمیره؟؟؟

لبم را گاز گرفتم که زار نزنم…از تصور مرگش..خودم مردم…!

سریع کیف خودم و او را برداشتم و گفتم:

-به من تکیه بدین…!

با آن حالش خندید و گفت:

-نمی خواد دخترجان…نه من اونقدر حالم خرابه که نتونم راه برم..نه تو اونقدر هرکولی که بتونی وزن منو تحمل کنی…!

اما حالش خراب بود..تا پای ماشین…خمیده رفت…چند بار از ترس اینکه زمین نخورد دستش را گرفتم و هربار با لبخند آرامش بخشش گفت: “نترس..من خوبم”

در ماشین را بستم و رو به راننده گفتم:

-آقا تو رو خدا سریع برین…حالش بده…!

و با چشمان اشکبار به عرقهای نشسته بر صورت بی رنگش خیره شدم…کیفم را باز کردم…دستمالی درآوردم و روی پیشانی اش کشیدم…لبم را محکتر گاز گرفتم…که حداقل صدای هق هقم بلند نشود…اما مگر قابل کنترل بود؟؟؟دیاکو داشت می مرد…مرد من داشت می مرد..اسطوره ام داشت می مرد…!
ماشین که ایستاد…سریع اشکهایم را پاک کردم و کیفم را گشودم…دارایی ام سی هزار تومان بود…دعا کردم کرایه بیشتر نشود…آرام گفتم:

-چقدر میشه آقا؟

-پونزده تومن…!

نفس راحتی کشیدم…تا خواستم پول را پرداخت کنم…مچ دستم اسیر دست دیاکو شد…نگاهش کردم…از توی جیب شلوارش دو اسکناس ده هزار تومانی در آورد و به دستم داد.گفتم:

-همرام هست.

لبخند ضعیفی زد و گفت:

-می دونم…بگیرش…!

با این حال و روز…هنوز هم حواسش بود…هم به من و هم به موقعیتم…!

پیاده شدیم…بازهم اجازه نداد کمکش کنم…اما به محض اینکه روی تخت دراز کشید…تقریبا از حال رفت…با بسته شدن چشمانش روح از تنم پرواز کرد.با گریه به پرستار گفتم:

-چی شد؟چش شده؟

جوابم را نداد…دوتا دکتر داخل آمدند و معاینه اش کردند…یکی که مسن تر بود از من پرسید:

-چه اتفاقی افتاده؟

می خواستم بر خودم مسلط باشم…اما نمی شد…دیدن آنهمه سرنگ و آمپول و تجهیزات وحشتناک…اجازه نمی داد…آب دهانم را قورت دادم و گفتم:

-معده ش درد می کنه…می گفت عصبیه…ولی حالش خیلی بد بود…!

با اشاره سر دکتر…مرا از اتاق بیرون کردند…التماس کردم اجازه بدهند که بمانم…اما بی فایده بود…پشت در…روی زانوهایم نشستم…چه بلایی بر سر دیاکوی من آمده بود؟پوست لبم را جویدم..اشک ریختم و در دل نالیدم.

-خدا جون…خدا…نکنه بلایی سرش بیاد…نکنه اتفاقی واسش بیفته…من می میرم…به خودت قسم…می میرم..! کمکش کن خدا…من هیچی ازت نمی خوام…حتی خودش رو…فقط کمکش کن خوب شه…همین که باشه…همین که سالم باشه…همین که گاهی ببینمش واسه من بسه…چیز بیشتری نمی خوام…خدا…

در اتاق باز شد…عین فنر از جا پریدم…دکترها بیرون آمدند…خانم دکتر مسن تر..با دیدن من لبخندی زد و گفت:

-تو که وضعت وخیم تره دخترم.

جرات نداشتم توی اتاق را نگاه کنم…می ترسیدم ملحفه سفید را روی سرش کشیده باشند…بریده بریده پرسیدم:

-زنده ست؟

دکتر خندید و با مهربانی گفت:

-معلومه که زنده ست…چرا باید بمیره؟

انگار تانکری از هوا در محیط آزاد کردند…چون نفس کشیدن برایم راحت تر شد…!

-پس چشه؟چرا اینجوری شده؟

دکتر دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:

-شما خواهرشی؟

سرم را تکان دادم و گفتم:

-نه…منشیشم…تو شرکت حالش بد شده…!

با دقت نگاهم کرد و گفت:

-نمی دونی سابقه خونریزی معده داشته یا نه؟

صورتم را پاک کردم و گفتم:

-نه…فقط می گفت عصبیه…!

چشمانش را تنگ کرد و گفت:

-به نظر میاد خونریزی شدیدی تو دستگاه گوارشش رخ داده…ما اقدامات اولیه رو انجام دادیم…ولی باید بستری شه…!

خاک بر سرم شد…بستری؟؟؟

دکتر به حال زار من لبخند زد و گفت:

-نترس دخترم…چیز مهمی نیست…احتمالا ایشون سابقه زخم معده داشتن…رعایت نکردن و این اتفاق پیش اومده…اگه شماره ای از اقوامشون داری تماس بگیر که بیان اینجا…در غیر اینصورت خودت برو پذیرش و کارا رو انجام بده…!

سرم را بالا و پایین کردم…شانه ام را محکمتر فشرد و گفت:

-یه کمم مقاومتر باش…چیزی نشده که اینجوری خودت رو باختی…!بهت قول می دم تا دو سه روز دیگه صحیح و سالم تحویلش می گیری…!

دوباره خلا فضا را فرا گرفت…به سمت تلفن عمومی رفتم و شماره خانه را گرفتم…!
مادر چادر مشکی اش را روی سرش مرتب کردو پاکتی زردی را از کیفش درآورد و به دستم داد.

-بیا مادر…امروز دستمزد این سه تا لباس آخری رو گرفتم…برو به عنوان پیش پرداخت بریز به حساب…!

به کیف چرم دیاکو اشاره کردم و گفتم:

-یعنی تو کیفش پول نیست؟

مادر لبش را به دندان گزید و گفت:

-چه حرفایی می زنی دختر…پسر بیچاره رو تخت بیمارستان افتاده…خدا رو خوش میاد به خاطر پول کیفش رو زیر و رو کنیم؟؟؟

و بعد از پنجره اتاق نگاهش کرد و گفت:

-الهی بمیرم…مطمئنی مادر نداره؟

سرم را تکان دادم و گفتم:

-فقط همون یه برادر رو داره…که فکر کنم مسبب حال و روز الانش اونه…چون تا لحظه آخر با هم بودن!

مادر با افسوس گفت:

-چه جوون رشیدی هم هست…تو رو خدا ببین چه به روز اعصاب این جوونا اومده…ببین چه با روح و روانشون کردن که اینجوری جسمشون رو داغون می کنه…!

چشم دوختم به صورت غرق خواب دیاکو و گفتم:

-به نظرت خوب میشه؟

دستی به بازویم کشید و گفت:

-ایشالا…برو زودتر پول رو به حساب بریز و برگرد….!

اتاقش دو تخته بود…و خوشبختانه چون مریض دیگری وجود نداشت…اجازه دادند ما بمانیم…رو به مادر گفتم:

-شما برو خونه…شادی تنهاست…!

روی صندلی نشست و گفت:

-نه مادر جون..مگه میشه تو رو اینجا بذارم…ولی کاش یه جوری برادرش رو پیدا می کردی…مسئولیت داره واسمون…!

به سرمی که قطره قطره در جانِ جانم تزریق می شد زل زدم و گفتم:

-موبایلش همراش نیست…احتمالا تو شرکت جا مونده…منم که شماره ای ازش ندارم…چطوری پیداش کنم؟

دستش را روی هم مالید و گفت:

-هم نگران شادی ام..هم دلم نمیاد این بچه رو تنها بذاریم و بریم…!

اصرار کردم:

-شما برو مامانی…اینجا بیمارستانه…محیطش امنه…مشکلی پیش نمیاد به خدا…!

از جا برخاست و گفت:

-نه عزیزم…نمی شه… برم یه زنگ به شادی بزنم ببینم چه می کنه…

کیفم را به چوب رختی آویزان کردم و روی صندلی کنار تختش نشستم…لباس آبی بیمارستان…صورتش را رنگ پریده تر نشان می داد…به رگ متورم دستش که پذیرای سرنگ زمخت و بی رحم بود نگاه کردم…انگشتم را جلو بردم که لمسش کنم…و دوباره دستم را پس کشیدم…پهنای سینه اش…گرمی آغوشش را برایم یادآوری کرد…یادآوری که نه…چون هیچ وقت فراموشم نشده بود…! پهنای سینه اش…گرمی آغوشش را برایم مرور کرد…و حرکت آرام و منظم عضلات دیافراگمش…گرمای نفسی را که فقط یکبار چشیده بودمش …!

با حسرت چشم بستم و خیالات را از ذهنم به عقب راندم…و اینبار به دانیار اندیشیدم…مردی پر از نقطه های سیاه و تاریک در زندگی اش…پر از شایعات تلخ و وحشتناک…و البته رفتاری عجیب که بر تمام آن حرف و حدیثها…مهر تایید می زد…!یک لحظه نفرت در دلم غل زد…از کسی که می توانست اینقدر ناجوانمردانه از برادرش بگذرد و او را تا مرز نابودی بکشاند…از آدم بی وجدانی…که نه تنها قدردان زحمات این اسطوره ی از خود گذشتگی نبود…بلکه با تمام توانش سوهان بر روح و جسمش می کشید…!بی اختیار نفرت غل زد…نفرت از دانیار حاتمی…!
دانیار

پاهایم را روی میز دراز کردم و لم دادم…و به مهتا که ایستاده…با موبایلش حرف می زد نگاه کردم…پشتش به من بود…با یک پیراهن دو بنده کوتاه…که یکی از بندهایش شل بود و مرتب روی بازویش می افتاد…موهای خوشرنگ فندقی اش را آزادانه و بی قید روی شانه هایش ریخته بود…چشمانم را روی صندل مشکی پاشنه داری که قدش را کشیده تر نشان می داد چرخاندم…خسته از مکالمه طولانی اش گوشی ام را برداشتم و برای بار سوم شماره دیاکو را گرفتم…نه..! جواب نمی داد…برای اولین بار در تمام طول زندگی ام…دیاکو جوابم را نمی داد…! فکرم درگیر شده بود…دیاکو قهر نمی کرد…تنبیه نمی کرد…تماس مرا بی جواب نمی گذاشت…حتی اگر دعوا کرده بودیم…بار اول نبود که دعوایمان می شد…همیشه بعد از دعوا خودش زنگ می زد…خودش آشتی می کرد…اما امروز…امروز که آنقدر عصبانی شده بود…امروز که آنطور رنگش برگشته بود…امروز که آنطور یقه مرا چسبید و هلم داد…امروز که بیشتر از هر وقت دیگری آتشش زده بودم…امروز…تماس نگرفت…امروز تماس مرا هم جواب نداد…!

سنگینی وزن مهتا…مرا از فکر و خیال بیرون کشید…با جام سرخرنگ توی دستش…و آنهمه زیبایی و ملاحت حواس مردانه ام را به خروش آورد…گردن برنزه و برهنه اش را بوسیدم و بی حرف نگاهش کردم…خندید…بازویم را نوازش کرد و گفت:

-بعد از اون همه بداخلاقیات که اونجوری جلو چشم مهندس ضایعم کردی…می خواستم دیگه نیام طرفت…!

دست آزادش را دور گردنم انداخت و کمی از محتویات جامش را نوشید و با سرمستی گفت:

-ولی درسته که اخلاق نداری…اما متاسفانه مهره مار داری..نمیشه ازت گذشت…!

چشمانم حرکت بند لباسش را دنبال کرد…لیوان را از دستش گرفتم و بیشتر به خودم چسباندمش…بوی خوبی می داد…بویی که می توانست هوش از سرم ببرد…اما یک فکر موذی..در گوشه ذهنم…از مستی و بی خبری ام جلو گیری می کرد…چشمم را بستم و سرم را بین موهایش فرو بردم…

“دیاکو قهر نمی کرد…تنبیه نمی کرد…”

حرکت بی وقفه دستانش حرارت تنم را بالا برد…

“وسط راه پیاده شد…صورتش قرمز بود…”

بند لباس مهتا را گرفتم و پایین تر کشیدم…

“تلفنش را جواب نمی داد…تماس مرا…دانیار را…!”

سرم را از عقب بردم و جام را به لبم نزدیک کردم…!

“نکند…نکند…نکند…!”

خم شدم و لیوان را روی میز گذاشتم…”بهتر است هوشیار باشم…شاید زنگ زد…”

مهتا را در آغوش گرفتم و به اتاق خواب بردم…روی تخت انداختمش و به لبخند اغواگرانه اش خیره شدم…

“اما الان نزدیک سه ساعت است که زنگ نزده”

کلافه و عصبی…سرم را بین دستانم گرفتم.

-چی شده دنی؟

زمزمه کردم:

-یه اتفاقی افتاده..مطمئنم…!

از روی تخت بلند شد و گفت:

-چی می گی؟چه اتفاقی؟واسه کی؟

بدون اینکه جوابش را بدهم از خانه بیرون زدم…!
دیاکو

همزمان با تابیدن اولین اشعه های خورشید چشم باز کردم…فضای اتاق نا آشنا بود…گیج و منگ سرم را چرخاندم و طعم خون را در گلویم حس کردم…آب دهانم را قورت دادم…زن مشکی پوشی به رویم لبخند زد و آرام گفت:

-بهتری پسرم؟

چشمم به دختری که روی تخت کناری خوابش برده بود افتاد…با تشخیص چهره شاداب..همه اتفاقات را به یاد آوردم…دوباره صدای زن را شنیدم.

-خوبی؟ می خوای پرستار رو صدا کنم؟

سعی کردم لبخند بزنم.

– نه خوبم…ممنون…

دوباره به شاداب نگاه کردم…پاهایش را توی شکمش جمع کرده بود.

-شما مادر شاداب هستین؟

با مهربانی گفت:

-آره پسرم…خیلی نگرانت شدیم..خدا رو شکر که بهتری…!

به زحمت گفتم:

-باعث دردسر شدم…نمی دونم چجوری تشکر کنم.

خندید:

-نزن این حرفو مادر جان…شما هم مثل پسر من…!

دلم نمی خواست از شاداب غرق خواب چشم بردارم…اشک های دیشبش…نگرانی بی حد و اندازه اش…تلاشی که برای کمک به من می کرد…همه و همه قلبم را لبریز از محبت به این دختر کوچک کرده بود…!

-شاداب بدونه بیدار شدین خیلی خوشحال میشه…!

زیرلب گفتم:

-خیلی ترسوندمش…بیشتر از خودم نگران اون بودم…همش می ترسیدم از حال برم و رو دستش بمونم…!

روی صندلی نشست و گفت:

-شاداب دختره احساساتی و حساسیه…خیلی هم دل نازکه…و البته ترسو…همین که دست و پاش رو گم نکرده و تونسته شما رو تا اینجا برسونه کلی جای تعجب داره..!

و باز هم خندید…چقدر این زن آرام بود…درست مثل شاداب…!

-بله..خودمم متوجه شدم…واقعا متاسفم که اینجوری اذیتش کردم…!

توی صورتم دقیق شد…نگاهش حرف داشت…

-شاداب وظیفه انسانیش رو انجام داده…باید اینکارو می کرد…خدا رو شکر این اتفاق باعث شد که منم شما رو ببینم و خیالم از محیط کارش راحت شه…!

نگاهی به دخترش کرد و ادامه داد:

-آخه می دونین…هر دو تا دختر من…ساده و چشم و گوش بستن…خیلی ساده..خیلی احساساتی…خیلی رویایی…شاید خوب نباشه که تو این جامعه یه بچه رو اینجوری صاف و معصوم بار بیاری…شاید لازم بشه یه کم گرگ بودن رو هم یادشون بدی…اما من نتونستم…به قیمت عذاب کشیدن و استرسهای مداوم و تموم نشدنی خودم…بچه هامو سالم بار آوردم…دور از هر زشتی و کثیفی…شاداب من شاید نوزده سالش باشه..اما دلش مثه یه بچه دو ساله کوچیکه…فکر می کنه همه مثل خودش خوبن..همه مثل خودش پاکن…نجیبن…بی غل و غشن! همینم نگرانم می کنه…از اینکه به ظاهر بزرگ شده…وارد اجتماعی شده که هیچ سنخیتی با روحیاتش نداره…از روباه و شغالهای دور و برش می ترسم…

نگرانی اش را درک می کردم…کنایه های غیرمستقیمش را هم همینطور…داشتن همچین جواهری…در این زمانه خراب…ترس هم داشت…درک می کردم که حتی در این شرایط جسمانی من..بخواهد کمی خیالش را راحت کند…از اینکه کسی چشم بد به این دختر ندارد…کسی قصد بدی در موردش ندارد…کسی فکر بدی درباره اش نمی کند…!

با نفس عمیقی که کشیدم درد در تمام اعضا و جوارحم پیچید…کمی جا به جا شدم و گفتم:

-حق با شماست…امثال شاداب تو این مملکت کم شدن…و گرگهای زیادی در کمین همچین بره های معصومی هستن…اما خیالتون راحت باشه…شاداب برای من مثه خواهر کوچیکم و یا حتی دختر خودم می مونه…من واسه همه چیش احترام قائلم…واسه پشتکاری که تو درس خوندن داشته و داره…واسه احساس مسئولیت مردانه ای که در برابر شما و خواهرش داره…و واسه نجابت و شرافتش…! بهتون قول می دم که جاش پیش من امنه…منم یه خواهر داشتم که متاسفانه فوت کرده…اما از روز اول شاداب شما رو به همون چشم دیدم..!

نگاهش دقیق و موشکافانه بود…! اما نمی دانم در چشمم چه دید که آرامش به صورتش بازگشت…نفس راحتی کشید و گفت:

-از کردای مملکتمون به جز این چیز دیگه ای انتظار نمی ره…خدا رو شکر که هنوز توی منطقه شما…ناموس و ناموس پرستی حرمت داره…!

دردم شدت گرفته بود…به زور لبخندی زدم و گفتم:

-از برادرم خبر ندارین؟

کمی چادرش را جلو کشید و گفت:

-نه والا…هیچ شماره ای ازش نداشتیم…شادابم موبایلتون رو پیدا نکرد…می خواین الان بهش زنگ بزنین؟

هوا هنوز کامل روشن نشده بود…همینطوری هم این بچه خواب راحتی نداشت…نمی خواستم بیشتر از این بدخوابش کنم…آهی کشیدم و گفتم:

-نه…چند ساعت دیگه تماس می گیرم…!
دانیار

ساعت هشت صبح پیدایش کردم!

رفتم خانه اش نبود…تا دو نیمه شب منتظرش ماندم شاید برگردد…اما نیامد.دیاکو حتی یک شب را هم خارج از خانه خودش نخوابیده بود…به شرکت رفتم…گفتم شاید آنجا باشد…اما با دیدن موبایلش که روی میز جا مانده بود و از آن بدتر قرصهای معده اش که همه پخش و پلا بودند…فهمیدم که حدسم درست بوده…تک تک بیمارستانها و درمانگاههای اطراف خانه و شرکت را گشتم و بالاخره پیدایش کردم…! وقتی پرستار عنق شیفت شماره اتاقش را گفت..می خواستم دهانش را ببوسم…به سمت اتاقش دویدم و از پشت پنجره نگاهش کردم…خواب بود…از اخم میان دو ابرویش می شد فهمید که درد دارد…به هر دو دستش سرم زده بودند…و تنها بود…!تنها بود…! خواستم در را باز کنم…اما نتوانستم…ساعدم را به در تکیه دادم و دهانم را روی آن گذاشتم و همانجا…پشت در…به چهره اش خیره ماندم…

من چه کرده بودم؟؟؟با تنها کسی که در این دنیا مرا بیشتر از خودش دوست داشت چه کرده بودم؟با تنها کسی که بدون چشمداشت…بی قید و شرط…همیشه و همه جوره هوایم را داشت… چه کرده بودم؟با تنها کسی که بارها و بارها…بدون لحظه ای درنگ جانش را کف دستش گرفته و تقدیم من کرده بود…چه کرده بودم؟ من چه کرده بودم؟ با کسی که لقمه دهان خودش را در دهان من می گذاشت..با کسی که رخت و لباس تن خودش را بر من می پوشاند..با کسی که…به خاطر ادامه تحصیل من قید درس خواندن خودش را زد…با کسی که در مقابل همه ایستاد و سپر بلای من شد…با کسی که بیل زد و واکس زد و بار جا به جا کرد تا من آسایش داشته باشم…با کسی که تمام جوانی و عمرش را به خاطر من فدا کرد و از همه خوشی های زندگی اش..بدون ثانیه ای تردید گذشت…من با این مرد…با این از هرچه مرد…”مردتر”…چه کرده بودم؟

مگر چه خواسته بود؟ یک غذای دو نفره…با کسی که خالصانه دوستش داشت و همیشه نگرانش بود…! یک غذای دو نفره..با من…با برادرش…با دانیارش…! من چه کرده بودم؟دلش را به بدترین شکل ممکن شکستم…! چه گفته بود؟؟؟دلش برای یک غذای دو نفره تنگ شده بود…من چه گفته بودم؟؟؟”تو قهرمان نیستی”…ولی بود…به خدا قهرمان بود…! هیچ کس به اندازه او لیاقت نشان پهلوانی را نداشت…هیچ کس به اندازه من…نمی دانست که هیچ کس به اندازه او…قهرمان نیست…!

من می دانستم که کولیت عصبی دارد…من می دانستم از بچگی درگیر مشکل معده و روده شده است…می دانستم همان شبهایی که از کابوس می لرزیدم و او نه برادرانه…بلکه پدرانه… مرا در آغوش می گرفت و آرامم می کرد…درد داشت…خودش درد داشت…اما خم به ابرو نمی آورد..و می دانستم که این بار سوم است که معده اش خونریزی می کند و من در هیچ کدام از این دفعات کنارش نبودم و او همیشه تنها..در بیمارستان بستری می شد…!پس چرا او همیشه بود؟؟؟چطور او در تمام مشکلات من حضور داشت و طوری حلشان می کرد که آب هم در دلم تکان نمی خورد؟چطور او زودتر از من برای پیوند کلیه آماده شد؟چطور همیشه با لبخندش و دستهای قدرتمندش..به من اطمینان می داد که تنها نیستم…که او هست…که هست…اما من هیچ وقت نبودم..هیچ وقت…!

کمی دستش را تکان داد…در را باز کردم و داخل شدم…کنارش…روی تخت نشستم…آرام پلک باز کرد و بلافاصله با دیدن من لبخند زد…!

“هیچ وقت قهر نمی کرد….هیچ وقت تنبیه نمی کرد…”

-تو اینجا چیکار می کنی؟کی خبرت کرد؟

حرفی برای گفتن نداشتم…!

-دانیار…خوبی؟

باز هم او نگران من بود…!

بی اختیار چشمم روی شکستگی پیشانی اش که یادگار روزهای کارگری اش بود ثابت شد و گفتم:

-چرا بهم زنگ نزدی؟چرا خبرم نکردی؟

خندید…بدون ذره ای اخم…بدون ذره ای کینه…

-چیز مهمی نبود…اصلا نمی خواستم بهت بگم…شاداب زنگ زد؟

شاداب؟؟؟همان منشی سر به زیر و بچه سال؟

-نه…!

-پس چطور فهمیدی؟

جوابش را ندادم…لبخندش شکل دیگری گرفت…فهمید که دنبالش گشته ام…و می دانست که نگرانی ام را به زبان نمی آورم…!

-الان خوبم…امروز و فردا مرخص می شم.

ضربه ای به در خورد و شاداب داخل آمد..با دیدن من چندلحظه سرجایش ایستاد و بعد زیرلب سلام کرد…و بی توجه به اینکه آیا جوابش را می دهم یا نه نزدیک دیاکو شد و گفت:

-ا…بیدارین؟بهتر شدین؟

دیاکو سرش را تکان داد و گفت:

-خوبم…دیشب حسابی به تو و مامانت زحمت دادم…!

پس دیشب…این دو نفر کنارش بودند…!

-نه…این حرفا چیه…ببخشید که تنهاتون گذاشته بودیم…مامان باید می رفت خونه پیش شادی…منم رفتم داروهاتون رو گرفتم…! آخه می گن فعلا نمی تونین چیزی بخورین..واسه همین یه سرم غذایی خاص تجویز کردن که باید از بیرون تهیه می کردم…الان میان واستون تزریق می کنن…!

دیاکو با محبت نگاهش کرد و گفت:

-ممنون خانوم…ایشالا جبران کنم…حالا دیگه برو خونه یه کم استراحت کن…دانیار هست…!

مردد نگاهی به من انداخت و گفت:

-آخه…تنها نمونین یه وقت…!

حتی این دختر هم به برادری من شک داشت…! به او نه… به خودم پوزخند زدم..!

-نگران نباش…می بینی که برادرم اینجاست…!

فقط دیاکو…به برادری ام اعتقاد داشت…!

کیف کولی اش را از روی تخت برداشت و گفت:

-باشه…من ساعت ده کلاس دارم…اما بازم میام سر می زنم…!

باز بی توجه به من از دیاکو خداحافظی کرد و رفت…به محض خروج او از اتاق…دیاکو دستش را روی پای من گذاشت و گفت:

-دانیار برو پذیرش..ببین دیشب چقدر خرج کردن…بنده خداها دستشون تنگه…موندم پول بیمارستانو از کجا آوردن…!

پول بیمارستانش را غریبه ها پرداخت کرده بودند…مثل یک مرد برادر مُرده…!
شاداب

-اه…شاداب…چندش…همچی ضجه موره می کنه انگار سرطان ترموستات داره..بابا یه زخم معدست دیگه…خوب میشه..!

در اوج غصه خنده ام گرفت:

-پروستات…بی سواد…

با بی خیالی گفت:

-حالا هرچی…مهم همون ترموستاتشه که مثه بنز کار می کنه…

آهی کشیدم و گفتم:

-چقدر تو بی ادب و منحرفی…می گم اون یارو خفاش شبه اونجا بود…نگرانشم…!

جزوه را داخل کیفش انداخت و گفت:

-خب باشه…به اون که نمی تونه تجاوز کنه…!

ناگهان سکوت کرد و به فکر فرو رفت و کمی بعد گفت:

-البته شایدم بتونه ها…من شنیدم که میشه…!

عصبانی گفتم:

-تبسم..!

چشمانش را گرد کرد و گفت:

-ها؟؟چیه؟می خوای بگی بیشتر از برادرش نگرانشی؟

با تمام وجود خروشیدم:

-معلومه…باید می دیدیش..انگار نه انگار…تازه مطمئنم دیشبم همین عجایب این بلا رو سر دیاکو آورده…چون هنوز نیم ساعت نشده بود که با هم بیرون رفته بودن که دیاکو با اون وضع افتضاح و داغون برگشت…!اگه دوباره بحثشون بشه چی؟دکتر می گفت عصبانیت واسش سمه.

کولی اش را در آغوش گرفت…آستین مانتویم را چسبید و در حالیکه مرا از کلاس بیرون می برد گفت:

-بشین بینیم…واسه من کاسه داغتر از آش شده…اون دوتا برادرن..خودشونم می دونن چجوری باید با هم کنار بیان…تو چیکاره ای این وسط؟

آستینم را از دستش نجات دادم و گفتم:

– چرا منو درک نمی کنی؟

با شنیدن صدای زنگ اس ام اس…سریع گوشی اش را از جیبش بیرون آورد و با حواس پرتی گفت:

-درکت میکنم عزیزم..درکت می کنم…

آهسته گفتم:

-من طاقت ندارم اونجوری درب و داغون ببینمش…!

گوشی را توی کیفش انداخت و زیرلب غر زد:

-سالی یه بار واسمون اس ام اس میاد اونم تبلیغاتیه..!

داد زدم:

-دارم با تو حرف می زنم کودن…!

نفس عمیقی کشید و گفت:

-این چیزایی که تو می گی حرف نیست…چرت و پرته…اگه اون دیاکوئه یه سر سوزن از این احساسات تو رو می فهمید دلم نمی سوخت…!

کامل چرخید و رو در رویم ایستاد و با جدیت گفت:

-خانوم شاداب…”حواست” هست که اون اصلا “حواسش” نیست؟

چرا تمام کائنات اصرار داشتند این موضوع را توی صورتم بکوبند؟؟؟

با ناراحتی گفتم:

-بله…حواسم هست…اما مگه دست خودمه؟؟؟

با افسوس سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:

-واقعا متاسفم واست..تو دیگه از دست رفتی…!

*******

بعد از ظهر به بهانه چند امضای فوری به بیمارستان رفتم…دانیار روی تخت کناری…پاهایش را دراز کرده بود و با هم فیلم می دیدند…! با لذت به چهره جدی دیاکو نگاه کردم و داخل شدم…آهسته سلام کردم…با دیدنم لبخند زد و گفت:

-به به…دانیار ببین کی اومده…!

دانیار بدون اینکه چشم از تلویزیون بگیرد گفت:

-چطوری خوشحال؟

با من بود؟؟؟به من گفت خوشحال؟مردک بی ادب…!چه زود هم پسرخاله شد…!

با غیظ گفتم:

-اسم من شادابه…!

لبخند شیطنت باری زد و گفت:

-چه فرقی می کنه؟همونه دیگه…!

دیاکو خندید و گفت:

-سر به سرش نذار…بیا اینجا ببینم..چه خبر؟

روی صندلی نشستم و گفتم:

-بهترین؟

با دلنشین ترین لحنی که می شناختم گفت:

-مگه میشه یه پرستار مهربون و دلسوز مثل تو داشته باشم و خوب نباشم؟

همان یک ذره دلی هم که برایم مانده بود از دست رفت…آنوقت تبسم می گفت حواسش نیست…حواسش بود به خدا…! بی اختیار نگاهی به دانیار و پوزخند کش آمده اش کردم و گفتم:

-خدا رو شکر..این پرونده ها رو آوردم واسه امضا…!

خودکاری از دستم گرفت و گفت:

-لازم نبود تا اینجا به خاطر اینا بیای…فردا مرخص می شم…

بی هوا گفتم:

-نه…به خاطر خودتون اومدم…

دانیار با خنده سری تکان داد و از اتاق بیرون رفت…به چه می خندید این لعنتی نفرت انگیز؟

دیاکو هم خندید..اما این خنده کجا و آن خنده کجا؟

-ممنونم خانوم کوچولو…حالا پاشو یه چای واسه خودم و خودت بریز که هم خستگی تو در بره هم بی حوصلگی من…!

آرام گفتم:

-آخه…شما که نمی تونین چیزی بخورین…!

کاش اینطور لبخند نمی زد…کاش اینطور نگاهم نمی کرد…دست پاچه می شدم زیر نگاههای عمیق و لبخندهای جذابش…!

-مایعات مشکلی نداره..نترس…!

از فلاسک روی میز چای ریختم و به دستش دادم…برای خودم هم ریختم…قند برایش بردم…چشمکی زد و گفت:

-مطمئنی قندم جزء مایعات محسوب میشه؟

تا بناگوشم سرخ شد…ببخشید زیرلبی گفتم و قندان را کنار گذاشتم.درحالیکه به دقت پرونده ها را بررسی می کرد گفت:

-تو چرا برنداشتی؟

آرام گفتم:

-منم تلخ می خورم…!

و بدون اینکه حتی به اندازه پلک زدنی دست از تماشایش بردارم…شیرین ترین چای عمرم را نوشیدم…!

و کسی چه می داند که “با فنجانی چای هم می توان “”مست”” شد…اگر کسی که باید باشد…باشد…!”
دیاکو

مقابل شرکت پارک کردم و موبایلم را از جیبم در آوردم و شماره دفتر را گرفتم.صدای ظریف شاداب خنده بر لبم آورد.

-شرکتِ نما…بفرمایید.

نگاهی به ساعت مچی ام کردم و گفتم:

-منم شاداب…دم شرکتم…بپر پایین که بد جا پارک کردم…

چند لحظه مکث کرد و بدون هیچ سوالی گفت:

-چشم.

کمتر از پنج دقیقه خودش را رساند.از صورت قرمز و نفس نفس زدنش معلوم بود که عجله زیادی به خرج داده…کنار ماشین ایستاد…منتظر و متعجب…خم شدم..دستگیره را کشیدم و در را برایش باز کردم.با کمی تعلل سوار شد و آرام سلام کرد.جوابش را دادم و سریع راه افتادم.همانطور سر به زیر و مظلوم پرسید:

-چیزی شده؟

صدای ضبط را اندکی بلند کردم و گفتم:

-نه…می خوام برسونمت.

لحظه ای نگاهم کرد و گفت:

-شما چرا زحمت می کشین؟خودم می رفتم.

خندیدم و جواب ندادم.بند کوله اش را دور دستش پیچاند و با صدای ضعیف تری گفت:

-قرصاتون رو به موقع می خورین؟حالتون بهتره؟

ای خدا…چقدر این دختر شیرین بود..حتی این سوال ساده را هم با شرم بیان می کرد.

-خوبم…بهترم می شم.

“خدا را شکر” ش را به زحمت شنیدم و لبخند زدم.نزدیک خانه گفت:

-من اینجا پیاده می شم.

ترمز کردم و به سمتش چرخیدم.

-یعنی دعوتم نمی کنی بیام داخل؟

چشمانش تا آخرین درجه گرد شد و رنگ از رویش پرید.می دانستم در موقعیت بدی قرارش داده ام…با آرامش لبخند زدم و گفتم:

-زیاد نمی مونم.

سریع به خودش آمد و گفت:

-نه…نه…بفرمایین..خیلی هم خوشحال میشیم…!

پیچیدم و درست دم در ترمز کردم.ببخشید کوتاهی گفت و زودتر از من وارد خانه شد.به حرکات شتابزده اش لبخند زدم و جعبه ها را از ماشین پیاده کردم و داخل حیاط چیدم.شاداب و مادرش به استقبالم آمدند.سلام کردم.با مهربانی و خوشرویی جواب داد و گفت:

-خیلی خوش اومدی پسرم.بفرمایید.

بدون اینکه به دور و برم نگاه کنم کفشم را کندم و داخل شدم.خانه ای کوچک و ساده و شاید تا حدی محقر…اما تمیز و مرتب…سعی کردم چشمانم را نچرخانم که مبادا احساس شرم کنند و در اولین مکانی که تعارفم کردند نشستم و به پشتی تکیه دادم.

-حالت چطوره پسرم؟بهتر شدی؟

سرم را بالا گرفتم و گفتم:

-به لطف شما…بهترم.

احمداللهی گفت و به اتاقی که حدس می زدم آشپزخانه باشد رفت.صدایی از کنار گوشم سلام کرد…صدایی به ظرافت صدای شاداب.سرم را چرخاندم و دختر چهارده پانزده ساله کوچک و ریز نقشی را دیدم که درست مثل خواهرش سر به زیر و متین ایستاده بود.شال صورتی اش را محکم دور گردنش پیچیده بود اما باز هم دسته ای از موهای لخت و شبرنگش صورتش را قاب گرفته بود…دلم در هم پیچید…با محبت گفتم:

-سلام…شما باید شادی خانوم باشین نه؟

معصومانه گفت:

-منو می شناسین؟

نگاهی به شاداب کردم و گفتم:

-بله که میشناسم.شاداب خیلی ازت تعریف می کنه…خیلی هم دوستت داره…!

برقی در چشمان زیبایش جهید و لبهایش به خنده باز شد.شاداب هم خندید و دستش را گرفت و کنار خودش نشاند.بی اختیار نگاهم از لباس عروسهای کنار اتاق و چرخ خیاطی فکستنی و فرسوده به در بسته اتاقی کشیده شد و گفتم:

-کلاس چندمی شادی خانوم؟

-اول دبیرستان.

-توام مثل خواهرت درست خوبه یا نه؟

با شوق کودکانه گفت:

-آره..ولی من می خوام دندون پزشک بشم.

خندیدم.

-خیلی عالیه…پس باید از حالا واسه اون دندون عقل نهفتم نوبت بگیرم.

او هم خندید…با متانت…با آرامش…چقدر همه اعضای این خانواده آرام بودند…علی رغم همه مشکلاتشان…هرکدام به نوعی حس آرامش را به وجود مخاطبشان القا می کردند.
مادر خانواده درحالیکه چادر نماز سفیدش را به دندان گرفته بود با سینی چای از آشپزخانه بیرون آمد.شاداب از جا پرید و سینی را از دست مادرش قاپید.حین اینکه فنجان تمیز و براق را برمی داشتم گفتم:

-چیکار می کنین با زحمتای من خانوم نیایش؟

نشست و در حالیکه زانوانش را می مالید گفت:

-کدوم زحمت پسرم؟همیشه از شاداب جویای حالت هستم.خدا رو شکر که صحیح و سلامت می بینمت.

لحظه ای چهره درد کشیده این زن را با مادرم مقایسه کردم و تفاوت چندانی ندیدم.بی اختیار گفتم:

-ممنونم مادر جان.ایشالا بتونم جبران کنم.الانم غرض از مزاحمت ادای قسمت کوچیکی از دینمه.

پاکتی از جیبم در آوردم و مقابلش نهادم.حاوی هزینه بیمارستان و دارو بود.بدون کم و زیاد…!

-این پولی که بابت بیمارستان پرداخت کردین…ببخشید اگه دیر شد…می دونین که تازه مرخص شدم.

ابروهایش را درهم کشید و گفت:

-این چی کاریه پسرم؟درسته دستم تنگه ولی هنوز اونقدر پاهام قوت دارن که پولی رو که در راه خدا دادم پس نگیرم.

نفس عمیقی کشیدم…از مادری با چنین عزت نفسی…باید دختری مثل شاداب متولد می شد.

-اجر کارتون محفوظه مادر جون.اما کدوم پسریه که غیرتش اجازه بده مادر و خواهراش خرج دوا و درمونش رو بدن؟

چشمان هر سه نفرشان چراغانی شد…چقدر یک حرف ساده به دلشان نشسته بود.خانم نیایش چندبار تکرار کرد.

-زنده باشی پسرم..زنده باشی.

-این پول بیمارستان بی کم و کاسته…اما واسه قدردانی هم چندتا کادوی ناقابل واستون خریدم.اجازه می دین تقدیم کنم؟

مهلت اعتراض ندادم.به حیاط رفتم و بسته ها را یکی یکی داخل آوردم.جعبه چرخ خیاطی را جلوی دست خانم نیایش گذاشتم و گفتم:

-این برای شما و محبت مادرانه بی دریغتون.

جعبه لب تاپ را به شاداب دادم.

-اینم واسه شاداب خانوم که بهش قول داده بودم اگه فتوشاپ یاد بگیره بهش جایزه بدم.

چشمکی زدم و ادامه دادم:

-البته هنوز یاد نگرفته…اما چون تو این مدت خیلی خوب تلاش کرده و از دستش راضی بودم جایزه ش رو پیش پیش می دم.

کولی سورمه ای را هم که پر از انواع و اقسام لوازم نوشتاری بود به شادی دادم و گفتم:

-اینم ابزار کار خانوم دکتر آینده مون.

مادر شاداب معترضانه گفت:

-این کارا چیه پسرم؟ما…

دستم را بالا بردم و حرفش را قطع کردم و با جدیت گفتم:

-اگه قبول نکنین دلخور میشم.کاری که شما واسه من کردین با هیچ چی قابل اندازه گیری و قدردانی نیست.اینجوری حداقل احساس می کنم کمی از زحمتاتون رو جبران کردم.

-آخه مگه ما چیکار کردیم؟هر کی دیگه جای ما بود همین کارو می کرد.

نه..انگار مادر شاداب هم مثل دخترانش ساده بود و از دنیای بیرون خبر نداشت.انگار نمی دانست دوره این حرفها گذشته و مردم این روزهای مملکتم حتی اگر انسانی را در حال جان دادن ببیند از ترس عواقبش چشم می بندند و می گذرند…!

آهی کشیدم و گفتم:

-شما یاد مادر و خواهرمو واسم زنده کردین.به نظر شما هرکسی می تونه اینکارو بکنه؟

لبخند رضایتمندانه ای زد و گفت:

-خدا مادر و خواهرت رو رحمت کنه پسرم.

چیزی در گلویم چنگ انداخت…بغض بود شاید و یا…عذاب وجدان…!
شاداب

-چیه شاداب؟چرا اینجوری بغ کردی؟

به شادی که با خوشحالی مشغول بازرسی کیف جدیدش بود نگاه کردم و گفتم:

-نباید قبول می کردیم.

مادر با کلافگی گفت:

-از دست تو…از سر شب یه سر داری همینو تکرار می کنی.

با عصبانیت تکیه ام را از دیوار برداشتم و گفتم:

-می دونی قیمت همه اینا چقدره؟ارزون ترینش همون کیف و وسایل شادیه که کمِ کم ۷۰۰-۶۰۰ تومن پول بابتش داده…این چرخ و لپ تاپ که بماند…به نظرت واسه تشکر زیاد نیست؟

مادر عینکش را به چشم زد…لباس پسته ای رنگ را برداشت و منجوق ها و ملیله ها را از سوزن رد کرد و گفت:

-چیکار می کردم مادر جون؟؟؟تا اینجا بلند شده اومده…با اون حالش چرخ به این سنگینی رو بغل زده و آورده…دیدی که نخواستم قبول کنم…اما نشد…چجوری می گفتم هرچی خریدی بردار و ببر…زشت بود…تو عمل انجام شده قرار گرفتم…وگرنه خودت که منو بهتر می شناسی…تا حالا چند بار صدقه قبول کردم که این بار دومم باشه؟

با اخم رویم را برگرداندم.مادر کمی به سمتم خم شد و از بالای عینکش نگاهم کرد.

-حالا هم چیزی نشده…یه جوری جبران می کنیم…می خوای واسش شال گردن ببافم؟پیرهن مردونه هم بلدم.می خوای واسش بدوزم؟

بلند و با حرص گفتم:

-شال گردن و پیرهن واسه جبران اینا؟

و با دست به چرخ خیاطی و لپ تاپ که کنار هم گذاشته بودم…اشاره کردم.

مادر از تندی من لب برچید و سرش را به زیر انداخت و آهسته گفت:

-نه…ولی خب منم وُسعم همین قدره مادر جون…! تو بگو چیکار کنم؟

به دستان لرزان و سر فروافکنده اش نگاه کردم و قلبم گرفت…از خودم بدم آمد…روی زمین خزیدم و کنارش نشستم.دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم:

-ببخشید مامانی..غلط کردم داد زدم…یه لحظه کنترلم رو از دست دادم…

بدون اینکه سرش را بالا بگیرد گفت:

-من اینهمه جون می کنم که شما با سربلندی زندگی کنین! ولی امشب نتونستم رو حرف این پسر حرف بزنم…وقتی اونجوری تو چشمام زل زد حس کردم واقعا پسرمه…دلم نیومد با اون مریض احوالیش دست رد به سینش بزنم…بعدشم حتما که نباید از طریق مالی واسش جبران کنیم…هرکی به اندازه تواناییش…اصلا از این به بعد یه ذره بیشتر واست غذا می ذارم که سهم اونم بدی..از بس از این آت و آشغالای رستورانا خورده معدش به این حال و روز افتاده…! یه مدت غذای خونگی بخوره حالشم بهتر میشه…خوبه اینجوری؟

عینکش را بداشتم و نم زیر پلکش را گرفتم..توی آغوشش فرو رفتم و به خاطر دلخوشی اش گفتم:

-آره مامانی…اینجوری خیلی خوبه…

دستی روی موهایم کشید و گفت:

-تازه نگاه به حال و روز الانمون نکن…تو که مدرکت رو بگیری…مهندس بشی…دست و بالمون باز میشه…اون موقع خودت هرجوری خواستی جواب مهربونی این پسر رو بده…

سرم را توی سینه اش بالا و پایین کردم. موهایم را بوسید و گفت:

-دیگه غصه نمی خوری؟

محکمتر به تن نحیفش چسبیدم و گفتم:

-وقتی تو رو دارم غصه چیو بخورم؟

شادی هم روی زانوهایش جلو آمد و گفت:

-پس من چی؟

مادر دست چپش را دراز کرد و او را هم در آغوش گرفت و به نوبت موهایمان را بوسید…!آرامش به وجودم برگشت…علی رغم دلخوریهایم…شب فوق العاده ای بود…دیاکو برای اولین بار به خانه ما آمد… با صمیمت هرچه تمام تر کنارمان نشست و بدون هیچ تعجب و ترحمی از سادگی زندگیمان لذت برد…این را از خنده های بی غل و غش و سر زنده اش فهمیدم…و غرق خوشی بودم از هوش بالایش جهت ایجاد اعتماد و اطمینان در مادر حساس و نگران من…!قطعا هیچ چیز به اندازه همان رابطه خواهر و برادری که گفته بود خیال مادرم را راحت نمی کرد…!

به هرحال اکثر مردها از همین جا و به همین شکل شروع می کنند دیگر…!؟!
دانیار

بی حوصله و خسته دکمه اتصال تماس را زدم و گفتم:

-بله؟

صدای زیر و گاهی اعصاب خردکن مهتا در گوشم پیچید.

-چه عجب آقا…بالاخره این گوشیتون رو جواب دادین.

چقدر از این جمله تکراری بیزار بودم.

-مهتا من الان وقت ندارم.کارت رو بگو.

با عصبانیت گفت:

-پس تو کی واسه من وقت داری؟شبا؟تو رختخواب؟

پوفی کردم و گفتم:

-خیلی ناراحتی همونم بی خیال میشم.

از صدای جیغش گوشم آزرده شد…موبایل را با فاصله نگه داشتم.

-سر من منت می ذاری؟اصلا از کی تا حالا اینقدر خونواده دوست شدی که از ور دل اون برادرت جم نمی خوری؟

خوشم نمی آمد کسی در مورد خانواده ام حرف بزند..یا کلاً هر چیزی که مربوط به شخص خودم می شد. به سردی جواب دادم:

-اینش به تو مربوط نیست.یه بار گفتم فرصت داشته باشم میام.لازمه بازم تکرار کنم؟

حرصش را توی گوشت فوت کرد و گفت:

-من این حرفا حالیم نیست…یا امشب میای یا اینکه همه چی تمومه…

هههههه…تهدید می کرد…مرا…!

-باشه…همه چی تمومه…!

جیغ کشید.

-دانیار…!

قطع کردم و نفس راحتی کشیدم…مهتا ثابت کرد که با هیچ زنی نباید بیشتر از شش ماه رابطه داشت چون به طرز عجیبی متوقع و طلبکار می شوند…!

وارد سالن منتهی به اتاق دیاکو شدم.آخر وقت بود و شرکت خلوت…! شاداب پشت میزش نشسته و سرش را توی کتاب و دفترش فرو برده بود…از اخمهای درهمش معلوم بود که حسابی گرفتار شده…با دست چپش پیشانی اش را می مالید و با دست راست تند تند چیزهایی یادداشت می کرد و خط می زد…هرچند لحظه یکبار هم اصواتی مانند”نچ” و “اه” از گلویش خارج می شد…چند قدم جلوتر رفتم و روی دفترش سرک کشیدم…به محض دیدن صورت مساله دردش را فهمیدم…سنگینی نگاهم را حس کرد و سرش را بالا گرفت…با دیدن من سریع از جا برخاست و گفت:

-سلام..خوش اومدین…

سرم را تکان دادم و گفتم:

-کسی پیشش نیست؟

نگاهش را از صورتم گرفت و گفت:

-نه…بفرمایید.

به سمت اتاق رفتم…اما خودم هم نفهمیدم چه شد که بدون اینکه برگردم یا نگاهش کنم گفتم:

-اون مساله با یه انتگرال نوع دو حل میشه…!

منتظر عکس العملش نشدم و در اتاق را گشودم.

دیاکو مثل همیشه با دیدنم لبخند زد و گفت:

-داری می ری؟

کمی این پا و آن پا کردم و گفتم:

-آره…این دو هفته رو کرج می مونم.حوصله رفت و آمد ندارم.

بلند شد و به طرفم آمد..دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:

-باشه…هرطور راحتی…فقط منو بیخبر نذار…!

چشمم را باز و بسته کردم.

-هتل گرفتن واستون؟

نگاهم را دور اتاق چرخاندم و گفتم:

-آره.

شانه ام را فشار داد و گفت:

-باشه…پس برو…خدا به همرات.

می شد دست داد..می شد در آغوش گرفت…می شد روبوسی کرد…اما بی حرف عقبگرد کردم و به سمت در رفتم…اما قبل از خروج من..ضربه ای به در خورد وشاداب داخل آمد.لیوان شیری که در دست داشت به دیاکو داد و گفت:

-وقت قرصتونه…فقط با شیر نخورینش.

دیاکو تشکر کرد…به محض بسته شدن در..ابروهایم را به حالت استفهام بالا بردم…دیاکو خندید و گفت:

-نمی دونم کدوم دکتر بیکاری به این دختر گفته که شیرعسل گرم برای تسکین دستگاه گوارشم خوبه…به زور شبی یه لیوان تو حلقم می ریزه…تایم داروهام رو از خودمم بهتر می دونه…عجیبه که تو این مدت با این حجم کار و درسش حتی یه بار هم یادش نرفته…!

پوزخند زدم و گفتم:

-لابد عاشقته…!

بلندتر خندید و گفت:

-شاید…!

برایم عجیب بود که دیاکو این اشتیاق واضح را در چشمان این دختر نمی دید…!نگاههای زیرچشمی که گاهی خیره می شدند…سرخ و سفیدشدنها و دستپاچگی اش در مقابل دیاکو…اینهمه توجه و نگرانی برای سلامتی اش…

شانه ام را بالا انداختم و گفتم:

-من رفتم…خداحافظ…

و از اتاق بیرون زدم…شاداب مجددا بلند شد…نیازی به خداحافظی ندیدم…فقط سر تکان دادم…اما او صدایم زد:

-آقای حاتمی؟؟

ایستادم و از گوشه چشم نگاهش کردم…سرش را پایین انداخت و با آرام ترین صدایی که تا آن روز شنیده بودم گفت:

-به انتگرال جواب داد…خیلی ممنون…!

جوابش را ندادم…اما طوری که نبیند لبخند زدم…جنس این دختر با بقیه فرق داشت…!
شاداب

با خنده به تبسم که جزوه هایش را پاره می کرد گفتم:

-دیوونه…تو مگه نمی خوای ارشد شرکت کنی؟لازمت می شن.

با حرص گفت:

-من به گور استاتیک و استادش خندیدم…ارشد می خوام چیکار؟به خدا این لیسانس زپرتی رو که بگیرم عمراً دیگه برم طرف کتاب…اول یه شوهر خوشگل و خوش تیپ و جنتلمن و پولدار و رینگ اسپرت و ترمز ای بی اس پیدا می کنم…بعدش می رم کلاس آشپزی و گلدوزی و قالی بافی و از این چیزا…مگه مغز خر خوردم دوباره خودمو اسیر این مزخرفات کنم؟

روی نیمکت دانشگاه نشستم و با لذت نفس کشیدم…همیشه در هر مقطعی از تحصیلات…عاشق این امتحان آخری تیر ماه بودم…و احساس آزادی و راحتی وصف ناپذیرش…!

زل زدم به نیمکت محبوب دیاکو و گفتم:

-با این برنامه های پربارت..آبروی هرچی مهندسه بردی…!

5/5 - (1 امتیاز)

Check Also

پارت ۱۰ رمان اسطوره

نفسی تازه کرد و ادامه داد: -خلاصه اینکه…دختر جماعت اگه حواسش نباشه…به فنا رفته..خصوصا توی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.