پارت ۴۲ رمان معشوقه اجباری ارباب

– پس چرا رنگت پريده؟! 
– ها؟… پريده؟! …کجاش پريده؟!…من خوبم!
– مطمئني خوبي؟!
– آره… آره. صبحونتو بخور.
دستشو گذاشت رو پيشونيم، بعد رو صورتم و گفت: پس چرا انقدر داغي؟!
دستمو گذاشتم رو صورتم. راست مي گفت. عين موتور جت داغ کرده بودم. بيچاره پسرا! چطور به عشقشون مي گن دوست دارم؟! من که از خجالت و اضطراب و ترس دارم ذوب مي شم! 
– آيناز؟ خوبي؟
تو چشماي نگران و مهربونش نگاه کردم. 
گفتم: آره … يه بار گفتم ديگه؟ خوبم!
پامو به حالت استرس تکون مي دادم و ناخونامو مي جويدم. دستشو گذاشت رو دستم و گفت:
– آيناز بگو چي شده؟! جايیت درد مي کنه؟!
– جايیم؟…خب… نه… يعني …چيزه.
يهو داد زدم: آره! قلبم درد مي کنه! 
با تعجب و چشاي گرد نگام کرد و گفت: قلبت؟! پس چرا يک ساعته دارم مي پرسم، مي گي چيزيم نيست؟! بلند شو، بايد بريم دکتر.
بلند شد! خاک تو سرم! اين چي بود گفتم؟! حالا بيا و درستش کن. 
گفتم: الان که دکتري باز نيست! 
– اميرعلي الان بيمارستانه. بريم.
– ولي اون ساعت ده مي ره.
– هميشه ساعت ده نمي ره … پاشو با من بحث نکن! 
رفت سمت اتاق لباس. 
گفتم: زيادم درد نمي کنه ها؟!
اومد سمتم، بازومو گرفت و برد اتاقم و گفت:
– وقتي مي دوني سرمايي هستي، بايد لباس گرم بپوشي که اينجوري قلبت درد نگيره.
– آخه سرما چه ربطي به قلب داره؟! 
جلوی کمد لباسم وايساديم. 
گفت: اگه نمي توني لباستو بپوشي بگم رحيمه بيايد کمکت کنه؟ 
با درموندگي گفتم: نه مي تونم! 
رفت بيرون. واي! چه غلطي کردما! کاش امروز بهش نمي گفتم.
بعد اينکه حاضر شدم، سوار ماشين شديم. 
صندلي رو عقب برد و گفت: بخواب تا قلبت درد نگيره. 
خوابيدم. موقع رانندگي نگاش مي کردم. اين آراد بود؟! همون آرادي که سرم داد مي زد و تو انباري زندانيم مي کرد؟! 
خندم گرفته بود. آراد برخلاف ظاهرش، آدم مهربون و خوبيه. نمي ذارم فرحناز ازم بگيرتش. 
گوشي رو برداشت و بعد از گرفتن شماره، گفت: علي بيمارستاني؟!
– آيناز حالش خوب نيست.
– باشه، خداحافظ! 
– اونقدرام حالم بد نيستا؟!
– حرف نزن ممکنه حالت بدتر بشه! 
اين که از مجنونم مجنون تره! خدايا! حالا چطور به اين حالي کنم که چيزيم نيست؟ مطمئنم اين امروز منو تا پيوند قلب هم مي رسونه! 
دم بيمارستان پارک کرد و گفت: مي خواي بگم برانکارد بيارن؟!
با حرص در ماشينو باز کردم و پياده شدم. اومدم پايين. سريع اومد طرفم. 
دستشو انداخت دور شونم و گفت: آروم راه برو! 
دلم مي خواست همونجا خودمو بکشم. نگرانيش ديگه بيش از اندازه بو.د عين آدماي بي جون خودمو رو آراد انداختم. اونم منو کشون کشون مي برد به اتاق امير علي.
دو تا تقه به در زديم و وارد شديم. امير تا حال منو ديد، با نگراني اومد طرفم و گفت:
– چي شده آيناز؟
آراد نشوندم رو صندلي کنار ميزش و گفت:
– صبح يهو گفت قلبم درد مي کنه. ببين اوضاعش زياد وخيم نيست؟ عمل يه وقت نخواد؟! 
امير صندليشو نزديک من کرد و گفت: تو که اين دخترو تا سرد خونه بردي!
خواست گوشيشو بذاره رو قلبم، آراد سريع مچشو گرفت و گفت:
– مي خواي چيکار کني؟
من که تا اون موقع بي حال بودم خنديدم. 
امير با تعجب نگام کرد و به آراد گفت: مي خوام معاينش کنم!
– لازم نکرده… اينجا يه دکتر زن نيست؟!
امير خنديد و گفت: چرا هست… ولي الان نمياد! 
امير به من نگاه کرد و گفت: ظاهرا شما زياد حالتون بد نيستا! 
آراد: چرا خيليم حالش بده… اکو… نوار قلب …آزمايش؛ هر چي لازمه بنويس. 
توي چشمام پر از خواهش کردم و با قيافه و ابرو و چشم يه جوري به امير فهموندم آراد بره بيرون. 
امير از حرکت من خندش گرفته بود و به آراد گفت:
– مي شه چند دقيقه بري بيرون؟!
– نه… گفتم حق نداري معاينش کني؟! 
امير بيشتر خنديد. بلند شد رفت طرف آراد و گفت:
– عزيزم … قول مي دم معاينش نکنم. دو دقيقه فقط بيرون منتظر باش!
آراد نگام کرد و من سرمو پايين انداختم. 
گفت: باشه، فقط دو دقيقه!
نفسمو با دهن بيرون دادم. 
امير سر جاش نشست و گفت: 
– خب بفرماييد اين همه شکلک واسه چي براي من مي فرستادين؟!
با انگشتام بازي مي کردم. 
گفتم: خب راستش … يادته گفته بودي آراد يکيو دوست داره؟!
– آره!
– چرا بهم نگفتي اون دختر منم؟! 
با لبخند گفت: بالاخره گفت دوست داره؟
سرمو تکون دادم و گفتم: آره … همه چي رو گفت. 
– حتي گفت قاچاقچي نيست؟
– آره!
– مي دوني که نبايد به کسي چيزی بگي؟
– اوهوم… اومدم يه چيزي بهت بگم.
– مي شنوم!
– يه چيزي مي خوام به آراد بگم، روم نمي شه. يعني خيلي خجالت مي کشم… چون اولين بارمه… 
– مي خواي بهش بگي دوستش داري؟!
با تعجب به چشماي خندون و لبخندش نگاه کردم. از کجا فهميد؟! 
با خجالت گفتم: آره… ولي نمي دونم چه جوري بهش بگم؟
– چه طوري نداره؟ راحت بگو دوست دارم … تو که پيش قدم نشدي؟ اول اون گفته. فکر کنم ديگه اذيت کردنش بس باشه. اون الان منتظر همين جمله است. بذار بیست و هشت سال تنهايشو با همین جمله تموم کنه. 
– باشه، مي گم… ولي فکر کنم گفتن دوست دارم و سکته زدنم با هم باشه و دوباره منو بياره همين جا! 
– خدا نکنه… حالا هم برو بيشتر از اين دقش نده! 
بلند شدم و گفتم: ممنون… بخاطر تمام محبتات. هيچ وقت فراموش نمي کنم. 
– خواهش مي کنم. تشکر احتياجي نيست …اگه مي خواي جبران کني، به آراد محبت کن. 
نگاش کردم. هنوز با لبخند نگام مي کرد يهو در باز شد. جفتمون به آراد نگران نگاه کرديم. اونم با تعجب به ما. 
گفت: چي شده؟!… اتفاقي افتاده؟!
امير بلند شد و گفت: نه…ببرش خونه. چيزيش نيست. 
با عصبانيت اومد تو و گفت: مگه نگفتي معاينش نمي کني؟!
– به خدا بهش دست نزدم! 
– پس از کجا مي دوني چيزيش نيست؟!
اي خدا! من چقدر غيرت آرادو دوست دارم که کلافم مي کنه! 
بازوشو گرفتم و گفتم: بريم، من خوبم… گشنمه!
نگام کرد و گفت: مطمئن؟!
– بله… خيلي مطمئن!
– يه دکتر ديگه نريم؟!
با صداي نيمه داد گفتم: نه!
امير خنديد و آراد جا خورد و گفت: ببخش مزاحم شدیم. به مونا خانم سلام برسون.
– بزرگواريتونو مي رسونم! 
بعد خداحافظي، از اتاقش اومديم بيرون. هنوز اخم کرده بود. 
لپشو کشيدم و گفتم: نبينم اخمتو!
اول از کارم تعجب کرد و بعد خنديد و گفت: يهو تغيير شخصيت مي دي!
سوار ماشين فراريش شديم. چه حال خوبي پيدا کردم وقتي گفت اين ماشينو بخاطر تو خريدم! اولين بار تو زندگيم بود که براي يه نفر انقدر مهم شدم که به خواستم احترام مي ذاره. 
آراد: مي خواي چيزي برات بگيرم بخوري؟
– نه ميل ندارم.
– آخه من چرا دارم حرف تو رو گوش مي کنم؟! جلوی يه رستوران پارک کرد. خواست پياده بشه، دستمو رو دست راستش که رو فرمون بود گذاشتم و گفتم:
– صبر کن… بايد يه چيزي بهت بگم. 
– بگو!
دستمو برداشتم. يه نفس عميق کشيدم و گفتم:
– نمي دونم سر شرطي که با من بستي، هستي يا نه؟
– اون شرط لعنتي رو ول کن… من دوست داشتم، مي خواستم با اين نقشم تو رو هم عاشق خودم کنم. 
با نگراني نگاش کردم و گفتم: من…
يهو پريد وسط حرفم و گفتم: جاييت درد مي کنه؟! مي خواي برگرديم؟ 
اي خدا! اين چرا احساسات منو مچاله مي کنه؟ درست نشستم. 
چشمامو بستم و گفتم: دوست دارم! 
صدايي نيومد. با يکي از چشمام نگاش کردم. عين مجسمه داشت نگام مي کرد. نه پلک مي زد، نه نفس مي کشيد. اون يکي چشمم باز کردم و گفتم: 
– دوست دارم آراد!
بازم تکون نخورد. آروم زدم به صورتش. فقط لبخند زد و با حالت غش افتاد روم.
گفتم: آراد! اين لوس بازيا چيه؟!بلند شو ببينم! 
از بس سنگين بود، نمي تونستم تکونش بدم. کمي ازم فاصله گرفت. فقط ده، پونزده سانتي متر با هم فاصله داشتيم. بوي عطر گرم صورتشو، به جاي اکسيژن تنفس مي کردم. 
گفت: يه بار ديگه بگو … دقيق نفهميدم چي گفتي!
– اول فاصله تو با من رعايت کن، بعدشم دو بار با جون کندن گفتم. مي خواستي بشنوي!
– جون من! يه بار ديگه بگو…خيلي قشنگ تلفظ کردي!
خنديدم و تو چشماي سبز تيرش نگاه کردم و گفتم: دوست دارم! 
سريع شروع کرد به بوسيدن لبم؛ حالا يکي به اين بگه وسط خيابون چه وقت لب گرفتنه؟! 
نتونستم از خودم جداش کنم. يه ثانيه ازش جدا شدم و گفتم:
– آراد! زشته! ولم کن! 
تازه به خودش اومد. بغلم کرد و منو به سينش فشار مي داد. 
با گريه گفت: باورم نمي شه! فکر کردم دارم خواب مي بينم!
– آراد اين کارا چيه در ملاء عام انجام مي دي؟! نمي گي يکي ما رو مي بينه، به بچه هاي بالا زنگ مي زنن، ميان جمعمون مي کنن؟!
ازم فاصله گرفت و با اشک شوق گفت: خوشبختت مي کنم!
– چرا گريه مي کني؟!
– نمي دوني چقدر لذت بخشه وقتي يکي رو که دوست داري، بهت بگه دوست دارم. ديگه داشتم نااميد مي شدم. گفتم ديگه محاله منو دوست داشته باشه. 
دوباره بغلم کرد. منم با رضايت بغلش کردم.
گفت: چقدر دوستم داري؟!
– اونقدر که نمي تونم جاي خاليتو به کس ديگه اي بدم. 
نزديک بود منم گريه کنم که ديدم يه زن و شوهر، چشم بچه شش ، هفت سالشونو گرفتن و با خنده به ما دو تا نگاه مي کنن! 
گفتم: آراد! زود بساطمونو جمع کنيم که آبرومون رفت! 
آراد ازم جدا شد. به زن وشوهر نگاه کرد و خنديد و گفت:
– عيبي نداره! درکمون مي کنن!
راه افتاد. اشکاشو پاک کرد. 
گفتم: با فرحناز مي خواي چيکار کني؟!
– فعلا هيچي.
– چرا؟! يعني نمي خواي بهش بگي؟
– چرا مي گم ولي به موقعش… بابام به بخاطر فرحناز، مهتابو کشت چون فرحنازو خيلي دوست داره و دلش مي خواد عروسش بشه. بعد از مهتاب، جرات نکردم به دختر ديگه اي نزديک بشم. مي ترسيدم بابام اونو بکشه… بايد مواظبت باشم. بابام آدم بي رحميه. اگه از علاقه ی من به تو خبردار بشه، حتما تو رو هم مي کشه… نبايد کسي بفهمه. باشه؟
– باشه.
بعد از کمي سکوت گفتم: مهتابو دوست نداشتي؟
– نه…حتي به اندازه سر سوزن. فقط بخاطر اينکه خودکشي نکنه تن به يه رابطه ی دوستي دادم. بعدش منو مجبور کرد باهاش ازدواج کنم که هيچ وقت به خواستگاري نرسيد. تو عشق اول و آخر مني.
تو چشمام نگاه کرد.
– چشمي آبي تر از آينه گرفتارم کرد… مگه نه؟! 
خنديدم و گفتم: هنوز يادته؟
– بله… مگه مي شه اذيت کردناتو يادم بره؟ 
دستشو انداخت دور گردنم : واقعا دوست دارم …جون من! يه بار ديگه بگو دوست دارم؟!
– ديوونه شدي؟
– آره… ديوونگي هم داره! آينازي که از من متنفر بود و حالش از ديدن من بهم مي خورد و حالت تهوع بهش دست مي داد، الان داره بهم مي گه دوست دارم!
خنديدم و گفتم: دوست دارم! 
گردنمو کشيد طرف خودش و صورتمو بوسيد. 
داد زدم: ديوونه! موقع رانندگي چه وقت بوسيدنه؟! 
دستشو برداشت، دنده رو عوض کرد. يه موسيقي خارجي گذاشت. صداشو بلند کرد و يه چيزي زمزمه کرد که نشنيدم.
صداشو کم کردم و گفتم: چي مي گي؟
– اِه… صداشو چرا کم کردي؟!
– نفهميدم چي گفتي؟
– مي گم سه چهار روز ديگه تولدمه. فکر کادو باش!
– کادو که بهت دادم؟ تو فکر پرهام و ليلا باش که از عشق هم سر به بيابون نذارن! 
– اون دو تا که هولن! ولي تو کي بهم کادو دادي؟
– خودم… همين که بهت گفتم دوست دارم، فکر کنم بس باشه! 
خنديد و گفت: بدجنس!
جلوی خونه پارک کرد. پياده شدم، زنگ خونه رو زدم. 
گفت: ماه نازم؛ عشقمي … مواظب خودت باش!
با دستش يه بوس برام فرستاد.
خنديدم و گفتم: خيلي لوسي!
***
چشمامو باز کردم. يه نفس عميق کشيدم. بالاخره اومد!
بلند شدم، کنار پنجره وايسادم. پرده رو کنار زدم. چمنا معلوم شده بودن. مش رجب برفا رو از رو درختا تکونده بود.در اتاق باز شد و رحيمه گفت:
– خانم شما بيدار شديد؟
– فکر کنم بيدارم! چطور؟
– آخه آقا گفته بود بيدارتون نکنيم!
کنار تختم رفتم و شال آبي تيرمو که با چند تا رنگ ديگه مخلوط شده بود، پوشيدم و با لبخند گفتم:
– آقا يادش رفته يه بلايي سر من آورده که مغزم اتوماتيک وار دستور بيدار شدن مي ده!
با رحيمه از اتاق اومديم بيرون. 
گفتم: آراد بيداره؟
– بله خانم… مي خوام صبحونه براشون حاضر کنم.
– حاضر شد، بده خودم مي برم.
– چشم خانم!
به ساعت آشپزخونه نگاه کردم. ساعت هفتو نشون مي داد. رحيمه صبحونه آرادو تو سيني گذاشته بود.
گفتم: دستت درد نکنه! 
بلند شدم که سر و صدايي تو سالن پيچيد.سيني رو گذاشتم و رفتم بالا ديدم فرحناز و مرينان، با دو تا خانم و يه مرد. اينا رو براي چي آورده؟! مرينا يه خميازه بالا بلندي کشيد و خودشو انداخت رو کاناپه.
فرحناز با اخم اومد طرف من و گفت: خاتون کجاست؟
– خوابه.
– خوابه؟! خوبه والا! پول مفت مي گيره و مي خوابه. 
چون مي دونستم جواب ابلهان خاموشيست، چيزي بهش نگفتم. موباليشو درآورد و رفت يه گوشه سالن.
مرينا با خواب آلودگي گفت: آيناز مي بيني اين دختر با من چيکار مي کنه؟ آخه بگو ساعت نه شب جشنه، تو چرا منو کله سحر بيدار کردي؟ به خدا الان خرسا هم خوابن!
خنديدم و گفتم: عيبي نداره، تحمل کن! 
رفتم آشپزخونه سيني رو برداشتم. خواستم ببرم بالا که فرحناز گفت:
– کجا…کجا؟
– صبحونه ی آقا رو مي برم.
– بيخود… آراد هر روز که داره لاغرتر مي شه، بخاطر قيافه ی توئه ديگه؟
سيني رو از دستم گرفت و داد به رحيمه و گفت:
– من هنوز نفهميدم تو اينجا چيکار مي کني… ولي اين سيني رو ببر براي آراد .حداقل بتونه تو تنهايي دو تا لقمه بخوره.
رحيمه سيني رو برداشت و با نگراني نگاهي به من انداخت. با لبخند سرمو تکون دادم که ببره. 
فرحناز با عصبانيت رفت طرف مرينا که خواب بود و يه لگد زد به پاش. يهو چشاشو باز کرد و گفت: 
– چته؟…نمي توني عين بچه آدم بيدارم کني؟!
– جنابعالي رو نياوردم که بخوابي… پاشو نظر بده ،بگو مبل آرادوکجا بذارم؟
– عزيزم! هر چي بگي، من به ديده منت قبول مي کنم… حالا بذار بخوابم!
فرحناز با حرص پاشو زد زمين و گفت: به تو هم مي گن دوست؟!
يکي از خانما که همراه فرحناز اومده بود، گفت: خانم ما بايد چيکار کنيم؟
– صبر کن، الان بهت مي گم. 
خاتون اومد تو.
بعد از اينکه رحيمه اومده بود، ديگه صبحاي زود بيدار نمي شد. اينم بدتر از من، تنبل شده بود. 
فرحناز رفت طرفش و گفت: مگه تو خدمتکار اين عمارت نيستي؟ مفت مي خوري، مفت مي خوابي. لنگ ظهر چه وقت بيدار شدنه؟! 
– ببخشيد خانم! 
منم دست به سينه به چهار چوب آشپزخونه تکيه داده بودم و به نمايش فرحناز نگاه مي کردم. 
فرحناز: خب! همگي گوش کنيد… اين سالن با اون دو تاي ديگه مي خوام تا شب حاضر باشه . شب که برگشتم، مي خوام از کف اينجا به جاي آينه استفاده کنم… همگي فهميديد؟!
عين شاگردهاي خوب، همگي گفتن: بله!
جلوی خندمو گرفتم.
رو به خاتون کرد و گفت: گوش کن! با اين دو تا خانم و اون رحيمه که نمي دونم تو اين عمارت چيکارست و اون گربه، مبلا رو دور تا دور سالن مي چينيد. مي خوام وسط خالي باشه. خب… بعد مبل آراد هم مي ذاريد ته سالن. 
خاتون با تعجب گفت: ته سالن؟!
– بله… اشکالي داره؟
رحيمه کنارم وايساد و گفت: هميشه انقدر دستور مي ده؟!
– اگه دستور نده که فرحناز نيست؟ 
خاتون: نه خانم! اشکالي که نداره؛ هر چي شما بگيد ما انجام مي ديم.. .ولي ته سالن کسي آقا آرادو نمي بينه… شايد فقط ده، پونزده نفر بيشتر نتونن برن اونجا. فکر کنم آقا سيروس بيشتر از صد نفر دعوت کردن.
مرينا انگار خواب ديده باشه، يهو خنديد و گفت: مرده شور خودتو ببرن با اين سليقت! خب خاتون راست مي گه ديگه؟ اونجا که جاي خودمون نمي شه؟ مبلو بايد جاي من بذاري. هم پشتش پنجره ی نه متريه، هم کنار راه پله ست جلوشم آآآآآ! اندازه ی بيابون خدا بازه. هم ما از ديدن آراد فيض مي بريم، هم تو راحت مي توني جلوش قر بدي!
فرحناز عين آتشفشان در حال فوران داد زد: بسه ديگه…اصلا هر کاري مي خوايد بکنيد. فقط تا شب اينجا حاضر باشه. حالا هم زودتر بريم به کارامون برسيم. 
مرينا با خميازه پشت فرحناز راه افتاد و رفت. 
خاتون نفسشو با دهن داد بيرون و گفت: خدا چه نعمت هايي به ما مي ده و ما قدرشو نمي دونيم! خيلی خب! کل مبل رو جمع کنيد. آقا! شما هم بريد به مش رجب کمک کنيد.
– چشم.
خاتون به من نگاه کرد و گفت: مادر تو چرا اينجا وايسادي؟ برو بالا. 
– بالا برم چيکار؟ مي خوام بهتون کمک کنم.
– مي خواي آقا منو بکشه؟!
محسن اومد تو و گفت: چه خبره اينجا؟
گفتم: سلام جناب…تولد آقامونه!
محسن خنديد و گفت: آقامون الان بايد تولد دوازده سالگي نوشو جشن بگيره! 
آراد با اخم اومد پايين. به محسن نگاه کرد. 
اونم خنديدو گفت: تولد صد و بیست ساگيتون مبارک آقا!
آراد: حيف که اينجا دره نيست وگرنه مي انداختمت تو دره!
محسن: دره نيست… جاده که هست؟ بندازم زير ماشينا، له بشم… حالا چي براتون بخرم؟ از اين عروسک گنده هاي پشمالو خوبه؟!
آراد يه نگاه شيطنتي به من انداخت و گفت: اگه مي شه دو تا بگير! يه بچه ی تو راهي هم دارم!
با چشم و دهن گشاد به آراد نگاه کردم. محسن فهميد. 
پشت گردن آرادو گرفت و گفت: ديگه نبينم از اين حرفا بزنيا!
– باشه بابا… گردنمو شکوندي! 
محسن گردنشو ول کرد و با خداحافظي رفتن. آستينامو بالا زدم و بهشون کمک مي کردم. کار کردن من به همين راحتي هم نبود. خاتون و رحيمه نمي ذاشتن و مي گفتن شما خانميد. نبايد کار کنيد. منم مي گفتم هنوز به لقب جديدم عادت نکردم! چند دقيقه با هم بحث کرديم. وقتي ديدن حريفم نمي شن، گذاشتن هر کاري دلم مي خواد انجام بدم!
بعد از نهار، مشغول چيدن ميز و صندليا شدن.خسته بودم. کارگرا هم داشتن اشتباهي مي چيدن. 
با صداي نسبتا بلندي گفتم: اون ميزو اونجا نذاريد. پشت اون مبل بچينيد.
آراد: تو نمي توني بدون جيغ جيغ کردن کارتو انجام بدي؟!
برگشتم. با ديدن قيافش خشکم زد. انقدر رو صورتش تيغ کشيده بود که با صورت من برابري مي کرد! موهاي مشکيشو چپ و راست ريخت بوده. چشماي سبزش که با مژهاي سياه پوشینده شده بود، زيبايي خاصي به چهرش داده بود. لباي کشيدش که با يه لبخند، مهربوني رو به چهرش هديه داده بود؛ بيني خوش تراشش…
گردنشو کج کرد و گفت: ناز شدم؟! فکر مي کني چند تا دختر بتونم تور کنم؟!
با اخم گفتم: قلم پاتو خرد مي کنم اگه امشب به دختري نزديک شدي!
– نه! خوشم اومد! غيرتم داري! 
– اين وقت روز اينجا چيکار مي کني؟
– دلم برات تنگ شده بود، اومدم ببينمت! 
– آراد!
– کارت دعوت يکي از دوستام يادم رفته بود و اومدم ببرم.
يه نگاهي بهم انداخت.
– تو چرا نرفتي آرايشگاه؟
– يادت رفته هنوز من خدمتکارتم؟
اومد جلو، بغلم کرد و گفت: قول مي دم زود تموم بشه. صبر کن… خيلي زود اين حصار تنهايي که دور من و تو چسبيده رو باز مي کنم.
ازش جدا شدم و گفتم:بیست و چهار سال صبر کردم، يکي دو سال ديگه هم روش. 
گونمو بوسيد وگفت: نمي ذارم به سال بکشه!
با لبخند گفتم: دوستت منتظر کارت دعوت توئه ها!
دماغمو کشيد و رفت بالا.
***
– آيناز… ببين لباسم خوبه؟
يه دور کامل به خاتون نگاه کردم و گفتم: عالي…امشب حتما مردا بهت پيشنهاد رقص مي دن! 
خاتون خنديد و گفت: مش رجب اگه بدونه، خودشو مي کشه! 
– حالا چرا خودشو؟
– چون زورش به اونا نمي رسه!
جفتمون بلند خنديدیم.
رحيمه اومد تو و گفت: نميايد؟!
گفتم: الان ميايم!
خاتون و رحيمه از آشپزخونه رفتن بيرون. امشب آراد بیست و نه سالش مي شه … چه زود گذشت! حتي فکرش نمي کردم يه روزي عاشق آراد بشم. رفتم بالا. همه ی مهمونا رو ديد زدم. تعداد مهموناش بيشتر از هميشه بود. خيلياشونو نمي شناختم. هرچي چشم چرخوندم، آرادو نديدم. مونا کنار اميرعلي نشسته بود. با دست اشاره کرد برم پيششون.
کنارشون وايسادم و گفتم: سلام نوعروس! خوبيد؟!
اميرعلي خنديد و گفت: عليک سلام خانم خوش زبون!
مونا: پيشمون بشين!
– نه، مزاحم نمي شم. 
– مزاحم نيستي بابا! بشين!
– تعارف نمي کنم. کار دارم…بايد برم. 
امير: پس دوباره پيشمون بيا.
– حتما! 
داشتم مي رفتم سمت ميز پذيرايي که يکي از پشت گرفتم. برگشتم ديدم کاملياست. 
گفتم: دختر! تو شوهرم کردي، دست از اين جيگول بازيات بر نمي داري؟!
خنديد و گفت: شوهرم که از خودمم جيگول تره!
نگام کرد و گفت: خوب واسه آراد جونت تيپ مي زني!
– کي گفته من واسه آراد تيپ زدم؟!
– گفتن نمي خواد! همون روزي که اومديد خونه ی اميرعلي، آراد سر به سرت مي ذاشت و مي خنديد، شصتم خبردار شد که خبراييه! 
با ترس و نگراني گفتم: کامليا به کسي نگيا؟!
با چشاي گشاد و ذوق زدگي گفت: واقعا؟!شما دوتام شدين مرغ عشق؟!
سرمو انداختم پايين و گفتم: آره!
بغلم کرد و گفت: مبارکه عزيزم. واقعا لياقت آرادو داري. ازنظر قيافه هم هيچي از دختراي اين مجلس کم نداري.
– ممنون! 
آبتين اومد پيشمون و گفت: سلام… مي شه منم بدونم چی در گوش هم پي پچ مي کنيد؟!
گفتم: سلام آبتين خان… چيزي مهمي نبود. کامليا داشت از عشق افسانه ايتون برام تعريف مي کرد!
– جدي کامليا؟
– کامليا به من نگاه کرد و با يه لبخند گفت: آره…چون خيلي دوست دارم.
آبتين دستشو گذاشت رو قلبش و گفت: قرصاي قلبم کجاست؟
خنديدم و کامليا زد به آبتين و گفت:
– شد يه بار من بگم دوست دارم، تو از اين دلقک بازيا درنياري؟!
– سلام!
برگشتم، ديدم نداست.
با خوشحالي روبوسي کرديم و گفتم: سلام! چطوري؟ خوبي؟!
– ممنون…آيناز هر دفعه که مي بينمت، خوشگل تر مي شي!
– چشمات خوشگل مي بينه.
آبتين: مي گم ندا! اگه ازش خوشت اومده، مي خواي برات بگيريمش! ها؟ نظرت چيه؟
ندا به کامليا نگاه کرد و گفت: قربونت برم! دست اين شوهرتو بگير، برو تا اينجا حلواش نکردم!
کامليا: ممنون مي شم اگه حلواش کني… شايد عقلش برگرده سر جاش!
آبتين عين بچه ها، سرشو پايين انداخت و لبو لوچه شو آويزون کرد و با حالت بغض گفت:
– ديده دوستون ندالم!
با حالت قهر رفت سمت يکي از مبلا. آروم خنديدم و کامليا با تعجب به آبتين نگاه مي کرد و ندا ريز ريز مي خنديد و گفت:
– کامليا! جون من بگو از چي اين خوشت اومده بود که جواب بله بهش دادي؟!
– نمي دونم به خدا!
با قدم هاي آرومي رفت سمت آبتين. 
ندا گفت:خب چي کار مي کني آيناز خانم؟!
خواستم حرفي بزنم که صداي سوت و کف و جيغ اومد. برگشتم ديدم فرحناز بازوي آرادو گرفته و از پله ها ميان پايين. 
آتش خشم و حسادت چنان در وجودم شعله کشيد که اگه جلوشو نمي گرفتم، عمارتو به آتيش مي کشيد. براي اولين بار نمي خواستم دختري رو کنار آراد ببينم. براي کنترل عصبانيتم دستمو مشت کردم و رفتم به آشپزخونه. 
اشکام بي اراده مي ريختن. چقدر سخته عشقتو کنار يکي ديگه ببيني. تا کي بايد اين وضعيتو تحمل کنم؟ تا کي بايد ببينم آراد با دخترا مي رقصه و اونا رو مي بوسه؟ حتي يک هفته هم نمي تونم تحمل کنم؛ چه برسه به چند سال. خدا کنه ديگه مجبور نشم بخاطر عشقم آراد، فرار کنم. 
چند دقيقه اي تو آشپزخونه گريه کردم. بلند شدم آبي به صورتم زدم. خاتون با خوشحالي اومد تو و با دیدن قيافه ی غمزده ی من گفت:
– چرا چشمات قرمز شده؟!
– فکر کنم فلفل رفته توش.
خاتون فهميد و ديگه چيزي نگفت.خواست بره، دوباره برگشت و گفت:
– حواس برای آدم نمي ذاريد. آقا داشت دنبالتون مي گشت. 
– باشه الان ميام. 
چند دقيقه بعد از رفتن خاتون رفتم بالا. ديدم آراد با اخم و کلافگي پاشو تکون مي ده. فرحنازم تنگ دلش نشسته و معلوم نيست چي براي آراد بلغور مي کنه.
پيشون رفتم و گفتم: با من کاري داشتيد؟
نگام کرد. فرحناز سر تا پامو نگاه کرد و گفت:
– يه شب کافر مي شي و روسري و شال و لباس آستين بلندو بيخيال مي شي، يه شبم مثل امشب…
آراد پريد وسط حرفش و گفت: بسه فرحناز!
فرحناز با تعجب نگاش کرد. 
آراد گفت: چرا بهنامو با خودت نياوردي؟!
فرحناز نگام کرد و آروم گفت: برگشت هلند.
آراد پوزخندي زد و گفت: مي گم بعد از چند روز، امشب يادت افتاده پسر دايي داري؟ نگو بهنام ولت کرده!
– من از اولم از بهنام خوشم نمي اومد. تو به زور منو انداختي تو بغل اون و گفتي پسر خوبيه.
– مگه بهت بد گذشت؟ تا تونستي عين پالايشگاه نفت ازش پول کشيدي!
دستمو گذاشتم جلو دهنم و خنديدم. 
فرحناز با عصبانيت نگام کرد و گفت: آراد تو امشب چت شده؟! چرا با من اينجوري حرف مي زني؟!
– خيلي وقت پيش بايد اينجوري باهات حرف مي زدم.
– چي؟! منظورت از اين حرفا چيه؟
آراد به در نگاه کرد. برگشتم ديدم باباش و رويا اومدن. 
يکي بلند گفت: به افتخار آقا سيروس!
با ديدنش، چهار ستون، کمه؛ چهل ستون بدنم به لرزه افتاد. هيچ خاطره ی خوبي ازش ندارم.هم بلايی که سر من آورد، هم بلاهايي که سر آراد بيچاره. موهاشو طبق معمول، دم اسبي بسته بود. با اون قد بلند و چهارشونش، کت وشلوار خوشگل رو بدنش افتاده بود. خوش تيپي آرادم به باباش رفته. اومد پيش ما و بعد از روبوسي با فرحناز و دست دادن با آراد، نشست. براي پذيرايی سمت ميز رفتم و با دو تا آبجو برگشتم و گذاشتم جلوشون. 
سيروس به آراد گفت: امشب يه مهمون خيلي مهمي دارم. با دو تا دختراش ميان. مي خوام هواشونو داشته باشي.
– کيه؟
– نمي خواد بشناسيش. اتفاقا دختراي خوشگلي داره. خواستي يکيشونو بردار!
بعدش کرکر خنديد. 
نگام کرد و گفت: اينو که هنوز نگه داشتي؟! نه! خوبه! هر روز داره خوشگل تر مي شه!
رفتم پيش ميز پذيرايي. محسن اومد تو.
با تعجب نگاش کردم. اولين بار بود تو مهمونياي آراد پيداش مي شد. پيش آراد رفت و بعد از کمي صحبت کردن با سيروس، رفت طبقه بالا. بعد از يک دقيقه، آراد پشت سرش رفت.
به راه پله نگاه کردم ببينم کي ميان پايين؟ ده دقيقه طول کشيد. محسن با اخم بدون اينکه به کسي نگاه کنه، رفت بيرون. آرادم شاد و شنگول با لبخند پيش فرحناز نشست. 
يعني چي شده؟ مشغول پذيرايي شدم. يه عده مي رقصيدن و مي خوردن، يه عده حرف مي زدن و شماره مي گرفتن. مش رجب اومد تو، دم گوش سيروس چيزي گفت. سيروس با خوشحالي سري تکون داد. مش رجب رفت بيرون. امشب اينجا چه خبره؟! سيروس به آراد چيزي گفت و با هم رفتن بيرون. 
خدايا! آدم فضولي مثل منو هيچ وقت خلق نکن! دارم مي ترکم از فضولي!
– خانم ببخشيد؟
برگشتم يه دختر خانم بود.
گفتم: بله؟
– مي شه يه ليوان آب پرتقال به من بديد؟
– بله حتما!
ليوانو بهش دادم، ديدم آراد با دو تا دختر اومد تو. پشت سرش سيروس و يه مرد اومدن تو. به دخترا نگاه کردم. بيشتر شيبه انگليسيا بودن تا ايراني. دوتاشون لباس کوتاه به رنگ قرمز آتشين و زرد ليمويي که شش متر از زانو بالاتر بود پوشيده بودن.
فرحناز با حرص و عصبانيت به آراد نگاه مي کرد.خاتون خواست براي پذيرايي چيزي ببره که سريع رفتم جلو و گفتم:
– خاتون! شما خسته ايد؛ بديد خودم مي برم.
بايد بدونم اينا کين؟ سيني رو از دستش قاپیندم و رفتم پيش آراد.يکيشون سمت راستش نشسته بود، يکي هم سمت چپ. فرحنازم با عصبانيت به سه تاشون نگاه مي کرد و پاشو تکون مي داد. ليوانا رو گذاشتم جلوشون. لباس قرمزه که بايد بزرگتر باشه، گفت:
– واي آراد! شما واقعا خوشگليد… از زيبایيتون شنيده بودم ولي فکر نمي کردم انقدر اخمو باشيد!
به آراد نگاه کردم. همچين با اخم به اين دو تا طفل معصوم نگاه مي کرد، انگار لقمه شو از تو دهنش کشيدن!
لباس زرده گفت: از نظر من آدماي بداخلاق زيباييشون از بين ميره!
آراد با لبخند به من گفت: دستت درد نکنه!
دوتاشون ، به علاوه فرحناز با چشاي گرد نگام کردن. 
منم با لبخند گفتم: خواهش مي کنم!
لباس قرمزه تو چشمام نگاه کرد و گفت:
– آراد جان؟ خدمتکار خوشگلي داري… مخصوصا چشماش. 
آراد: نظر لطفتونه!
– چقدر با هم صميمي هستين که ازش تشکر مي کني؟
– شبا پيش خودم مي خوابه. آخه تنهايي خوابم نمي بره!
فرحناز يه پوزخندي در حد خنده زد. نگاش کردم.
گفت: عزيز آراد! براي منم از اين آبجو ها بيار!
اينو گفت و رفت پيش چند تا دختر ديگه. يه چش غره اي به آراد کردم و رفتم آشپزخونه که آبجو براي فرحناز ببرم. 
يهو در بسته شد. برگشتم، ديدم آراد با خوشحالي وصف ناپذيري اومد سمتم و بغلم کرد و تو هوا مي چرخوندم. از ترس اينکه بيفتم، گفتم:
– آراد بذارم زمين! ديوونه شدي؟!
گذاشتم زمين دستاشو گذاشت رو شونم و با خوشحالي گفت:
– تموم شد! آيناز همه چي تموم شد! پنج سال رنج و سختي و بي خوابيم تموم شد!
– نمي فهمم چي مي گي!
– اون مرده که با دو تا دخترش اومدن؟
– خب؟
– همونيه که محسن دنبالشه. باورت مي شه؟ بعد از چند سال پيداش کردن!
اشک شوق مي ريخت. 
بغلش کردم و گفتم: برات خوشحالم!
واقعا براش خوشحال بودم. نمي دونم تو اين چند سال، چه سختي هايي کشيده بود؟ اگه اين چند سالم بذارم کنار، از بچگيش با بي محبتي باباش بزرگ شده بود.
آراد انقدر از اين موضوع خوشحال بود که فقط مي خنديد. به مرده نگاه کردم. باورم نمي شد باعث و باني اين همه بدبختي آراد اون باشه. موقع بريدن کيک، آراد اولين تيکه کيکي که بريد، داد دست خاتون. اونم گذاشت تو يخچال. نمي دونستم براي چي اين کارو کرد؟ 
بعد از جشن، همه رفتن جز فرحناز. 
من و خاتون و رحيمه و مش رجب، مشغول تميز کردن شديم . 
فرحناز با عصبانيت داد زد: معلوم هست داري چيکار مي کني؟! چرا از پيش از اون دو تا دختر جم نمي خوردي؟! نو که اومد به بازار، منو انداختي دور؟!
آراد چيزي نمي گفت و فقط نگاش مي کرد. 
دوباره داد زد: آراد با توام! جوابمو بده!
– چيزي براي گفتن ندارم.
بلند شد.
– خستم. مي خوام بخوابم.
– خسته اي؟! از چي؟! يک ساعت پيش اون هلن لباس قرمز، دل و قلوه گرفتي، حالا خسته اي؟!
– آره خستم… شب بخير.
فرحناز جلوش وايساد و گفت: براي چي برديش تو کلبه؟! تو که نمي ذاشتي من تو ده متري اون هم راه برم؟ اونوقت اين دختره از راه نرسيده برديش جايي که هيچ کسو راه نمي دادي؟! حتما بوسيديش. نه؟
آراد داد زد: آره بوسيدمش … بغلش کردم . پيشش خوابيدم؛ نوازشش کردم. حالا راحت شدي؟!
آراد از شدت عصبانيت نفس نفس مي زد. فرحناز با حالت شوک نگاش مي کرد. 
آراد تن صداشو آورد پايين و گفت: خستم کردي فرحناز… چرا دست از سرم برنمي داري؟ کي مي خواي بفهمي دوست ندارم؟! برو دنبال زندگيت… من به دردت نمي خورم. ديگه به من فکر نکن. بذار همون دختر عمه و پسر دايي بمونيم. تو دلم جايي برات ندارم.
فرحناز با اشکي که تو چشماش جمع شده بود، نگاش مي کرد. 
گفت: دروغ نگو آراد! تو منو دوست داري… فقط بخاطر اينکه سرت داد زدم، داري اينجوري حرف مي زني.
– نه… من از اولم بهت علاقه اي نداشتم. خودت به من مي چسبيدي و فکر مي کردي دوست دارم.
فرحناز با گريه داد زد: پس چرا تو اين چند سال نگفتي؟ چرا جوري باهام رفتار مي کردي که فکر مي کردم دوستم داري؟!
– چون از بابام مي ترسيدم … مي ترسيدم اون دختري رو که بهش علاقه دارم، بکشه.
– بهم ظلم کردي آراد. من تو اين چند سال، فقط به هواي عشق تو زندگي کردم. همه ی خواستگارامو بخاطر تو رد کردم. چرا انقدر راحت مي گي دوست ندارم؟!
– چون تو منو دوست نداشتي. منو فقط بخاطر زيباييم و پولم مي خواستي. مي خواستي با من پيش بقيه دوستات پز بدي. از بچگي همينطور بودي. يادته؟ وقتي مي اومدي خونمون، به جاي اينکه با من بازي کني، تمام اسباب بازيهامو مي ذاشتي زير بغلت و مي رفتي… اگه چيزي بهت نمي دادم، گريه مي کردي و مي گفتي مي خوام. هميشه بخاطر تو، من از دست بابام که هيچ وقت محبتشو نديده بودم، کتک مي خوردم. 
فرحناز اشکاشو پاک کرد و گفت: آره يادمه چون بهت حسوديم مي شد. مامانت خيلي نازتو مي کشيد و دوستت داشت. هر چي مي خواستي برات مي خريد اما مامان من چي؟ فقط دنبال مد و مهموني بود. مي خواستم تمام اسباب بازي هاتو بردارم تا کتک بخوري و کمي دلم خنک بشه… اما نمي شد چون وقتي گريه هاتو مي ديدم، از کارم پشيمون مي شدم اما پشيمونيم براي چند روز بود. وقتي محبتاي مادرتو مي ديدم، دوباره حسود مي شدم. دوباره تو کتک مي خوردي…
خنديد. آراد فقط نگاش کرد و فرحناز رفت سمت کيفش. برداشت و گفت:
– کسيم دوست داري؟!
آراد فقط سرشو تکون داد. 
فرحناز نگام کرد و گفت: آينازه؟!
آراد نگام کرد. مي ترسيدم ولي آراد با خاطر جمع گفت: آره!
– از چيزي که مي ترسيدم، سرم اومد. چقدر جون کندم که آينازو ازت دور کنم اما آخرش نتونستم مانع ورود عشقش به قلبت بشم.
آراد: فرحناز به بابام چيزي نگو … ساپورتت مي کنم. هر چي بخواي برات مي خرم. ويلا، ماشين، طلا… 
– پولتو به رخم نکش! باباي منم پول داره. درسته که اين چند سال تو رو بخاطر پولت مي خواستم ..اما هميشه ازت پول نمي گرفتم. 
با عصبانيت چند قدم رفت. 
آراد گفت: فرحناز! خواهش مي کنم به بابام چيزي نگو… مي ترسم آينازو بکشه.
فرحناز برگشت و گفت: اين از همون دخترايیه که خريديشون؟!
با تعجب نگاش کردم. 
آراد گفت: از کجا مي دوني؟!
– دونستنش زياد سخت نبود بيش از اندازه هواشو داشتي. وقتي فرار کرد، خودت برش گردوندي. اجازه ی بيرون رفتن بهش نمي دادي… همه ی اينا باعث شد بفهمم خبراييه. يه روز ناخواسته دعواي بين تو و آينازو شنيدم. فهميدم از اون دختراست. 
يه نگاهي بهمون انداخت: خداحافظ. 
با ترس به رفتن فرحناز نگاه کردم. 
4.5/5 - (16 امتیاز)

Check Also

پارت ۴۰ رمان معشوقه اجباری ارباب

آراد اومد پيشم و گفت: بريم؟ – زود نيست؟ – بخاطر فرحناز مي گم. به …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.