پارت ۴۰ رمان معشوقه اجباری ارباب

آراد اومد پيشم و گفت: بريم؟
– زود نيست؟
– بخاطر فرحناز مي گم. به زور از زير دستش فرار کردم. مي ترسم مثل اونشب قشقرق به پا کنه!
– باشه، تو برو، من از امير و مونا خداحافظي کنم، ميام.
– باشه. فقط زود که فرحناز نبيندت.
– انگار فرحناز پليسه و ما هم داريم جنس قاچاق مي کنیم! 
خنديد و رفت بيرون. پيش امير و مونا رفتم؛ بازم تبريک گفتم و ازشون خداحافظي کردم.
خدا رو شکر فرحناز با چند نفر مشغول خوردن و خنده بود. زودي جيم شدم؛سوار ماشين شدم و راه افتاديم. 
انقدر جام راحت بود که لم دادم و خوابيدم .
سرمو گذاشتم رو شيشه و گفتم: امير مي گه يکي رو دوست داري.
– ديگه چي گفت؟
– هيچي… فقط اينکه يکي رو دوست داري.
نفس راحتي کشيد.
گفتم: بهش بگو.
– چي بگم؟! بگم دوستت دارم؟! فکر مي کني قبول مي کنه؟! مي شناسمش؛ حتما مي گه نه.
– خب از بلا تکليفي که بهتره؟
– آره بهتره ولي من نمي خوام ازش نه بشنوم. 
– از بس از خود راضي هستي! فکر مي کني به هر کي ابراز علاقه کني، در جا مي گه باشه. اون همه هارت و پورت مي کردي که کسي رو حرف آراد نه نمياره، کشکه؟! جلوی يه دختر کم آوردي؟! يه پسر هیجده ساله به من گفت دوست دارم؛ تو به اندازه ی اون جرات نداري؟!
با حالت عصبي گفت: کي همچين غلطي کرده؟!
– اينجا نه… پسر همسايمون … تو شهر خودمون. 
عصبانيتش فرو کش کرد و با لبخند گفت: پسره عاشق چي تو شده بوده؟!
– هميشه که نبايد عاشق زيبايی شد؟
– شايد عاشق اخلاق و مهربونيتم شده… اين دو تا از هر صورت لوندي پيش من بهتره. 
– واقعا از نظر تو من مهربونم؟!
– آره… زبون درازيتم دوست دارم. عاشق صداتم هستم. 
با تعجب نگاش کردم. نکنه چيزي خورده؟! شايدم ضربه مغزي ای چيزي شده اين حرفا رو مي زنه. بهتره تا کار دستم نداده، سر جام بي صدا بشينم! 
سر جام نشستم. تا وقتي رسيديم، هر ده دقيقه، زير چشي نگاش مي کردم.
خونه که رسيديم، پياده شدم و گفتم: شب بخير ارباب!
– صبر کن آيناز!
– بله؟
– مي خوام در مورد يه موضوعي باهات حرف بزنم.
– نمي شه بذاري براي صبح؟
– نه… چند شبه از نگفتن اين حرف خوابم نمي بره. بذار بگم و راحت شم! 
– باشه!
تو سالن پذيرایي رو به روي هم نشستيم. 
گفتم: خب! سر تا پا گوشم! بفرماييد!
از استرس دستش عرق کرده بود و به هم مالششون مي داد. حرف زدن براش سخت بود. انگار داشت حرفاشو سبک سنگين مي کرد. 
گفتم: آراد!
لبخندي زد و گفت: برام سخته … نمي دونم از کجا شروع کنم؟ 
– هر شروعي بالاخره يه پاياني داره. از يه جايي شروع کن. 
– من بیست و هشت سالمه و تا حالا به هيچ دختري ابراز علاقه نکردم. چون فکر مي کردم همه ی دخترا عين همن. فقط قيافه هاشون فرق مي کنه. از طرف ديگه، انقدر به خودم اطمينان داشتم که به هيچ دختري دل نمي بازم. دختراي اطرافم انقدر از خوشگلي و قد و پولم تعريف مي کردن که غرور بچه گونه اومد سراغم و خودمو جلوی همه، حتي پسرا برتر مي ديدم… فکر مي کردم ديگه هيچ کس به من نمي رسه. همه ی دخترا براي يه نگاه من مي مردن. اما همه چي اونطور که دلم مي خواست پيش نرفت…
حوصله حاشيه نداشتم. 
گفتم: آراد! دختره کيه؟!
لبخندي زد و گفت: همه چي طبق روال عادي پيش مي رفت تا اينکه سر و کله ی يه دختر تو زندگيم پيدا شد… با بقيه فرق داشت. عجيب و جالب بود. يه چيزي تو وجودش بود که منو ناخودآگاه به طرف خودش مي کشيد… ازش خوشم اومده بود. مي خواستم بهش نزديک بشم اما اون ازم دور مي شد … نمي دونم چرا؟! شايد کينه، تنفر… هر چي بود، بهم بي توجه بود… من هر روز بهش علاقمند مي شدم، اون هر روز متنفر… من از کل کل کردن باهاش خوشم مي اومد؛ هميشه از اين که کم نمي آورد لذت مي بردم. 
دلم لرزيد. امکان نداشت. دارم اشتباهي مي شنوم. داره مزخرف مي گه. 
سرمو تکون دادم و گفتم: آراد! نه!
– شب يلدا يادته؟ با فرحناز دعوات شد و با علي رفتي بيرون؟! وقتي برگشتي، جلوی من بوسيدت. از روي عمد. چون مي دونست دارم ميام طرفش. اون موقع يه حس ماليکت بهت پيدا کردم. حس کردم تو مال من بودي. علي حق نداشت تو رو ازم بگيره.
– آراد تمومش کن! 
– وقتي تو شمال منو به جاي علي اشتباهي بغل کردي، همونجا کار دستم دادي و فهميدم عاشقت شدم… اين دختر شيرين زبون و شيطون، فقط مال من بود. تمام سهمم از اين دنياي غم و تنهايی، آيناز بود … نمي خواستم با کسي تقسيمش کنم … آيناز من…
داد زدم: نمي خوام بشنوم! 
– دوست دارم!
– من دوست ندارم … يه بار بهت گفتم با اين نقشه ی مزخرفت نمي توني منو عاشق خودت کني … حالا اين صحنه تئاتر رو جمع کن! 
بلند شدم. 
خواستم برم که گفت: به خدا نقشم نيست؛ دوست دارم… من با يه نگاه عاشق نشدم. عشقت ذره ذره وارد وجودم شد… قدر عشقتو مي دونم.
شمرده گفتم: دوست…ندارم! 
– چرا؟! مگه من از علي چي کم دارم؟! من که به اندازه ی اون خوشگل هستم؛ پولم که دارم. فقط بلد نيستم آشپزي کنم. 
خندم گرفته بود. آشپزي مي خواستم چيکار؟! 
گفتم: آراد بذار خدمتکارت بمونم. برو با فرحناز ازدواج کن. حاضرم بهش بگم خانم اما تو رو دوست نداشته باشم. 
– يه دليل بيار که چرا دوستم نداري؟
– چون تو يه قاچاقچي هستي. 
داد زد: مگه قاچاقچيا چشونه؟! مگه قاچاقچيا دل ندارن؟! ليلا رو خواستي، بهت دادم. اخلاقمو باهات خوب کردم … بخاطر تو ماشين فراري خريدم. ديگه چي مي خواي؟!
– نمي خوام عاشق يه قاچاقچي بشم … نمي خوام هر روز دلشوره بگیرم و نگران اين باشم که کي دستگيرت مي کنن… دوست ندارم کابوس هر شبم بشه که کي اعدامت مي کنن… نمي خوام هر روز تو اين دادگاه و اون دادگاه باشم. 
با لبخند اومد جلو، بازوهامو گرفت و گفت: قربون اين آينده نگريت برم که تا کجا رفت! من گير نمي افتم. اونا منو نمي گيرن؛ يعني نمي تونن. بهت قول مي دم. 
– راحت حرف مي زني!
– چون خيالم راحته … من نمي تونم ازت بگذرم آيناز… تو منو دوست داشته باش، قول مي دم نذارم آب تو دلت تکون بخوره! 
– فراموشم کن!
– نمي تونم!
– خب بذار برم!
– نمي تونم اينکارو بکنم!
– بفروشم …اينجوري فراموش کردنم راحت تره. 
– فکر کردي به همين راحتيه؟!
نگاهمون بهم گره خورد. 
بغلم کرد و گفت: حداقل بهم فکر کن!
– خوابم مياد. ولم کن!
ازم جدا شد و گفت: همين جا بخواب. 
دستشو پس زدم و گفتم: نمي خوام؛ اتاق خودم راحت ترم. 
– تو خماري مي ذاريم؟!
– شب بخير. 
– شب بخير… ماهم! 
پشت سرمو نگاه نکردم. يه راست رفتم به اتاقم. نمي خواستم به هيچي فکر کنم. نه به ابراز علاقه ی آراد، نه به تصميمي که مي خوام راجع بهش بگيرم. چشمامو بستم و خوابيدم.
*** 
صبح به طرف اتاقش رفتم . درو باز کردم؛ نگاش کردم. دوباره همه حرفاش دوباره تو سرم پيچيد. توي نگاهش دروغ نبود. شايد منم دوستش دارم اما جرات گفتنشو نداشتم. شايدم مي ترسيدم. لب تخت نشستم. 
دستمو گذاشتم رو شونش و صداش زدم.
– آراد…آراد؟
تکون نخورد. چند بار ديگه صداش زدم. بازم تکون نخورد. نقشش قديمي بود!
گفتم: آراد بلند شو!
خواستم برم، بازومو گرفت و انداختم رو تخت. 
گفتم: آراد ولم کن!
منو گرفت تو بغلش و گفت: کي اخم پيشي منو درآورده؟ بگو همين الان جلوت سرشو مي برم! 
خنديدم و گفتم: زود باد مي کني!
– دوستم داري؟!… بگو آره ديگه؟ دلمو نشکن! 
– مگه تو دلم داري؟
– يه دونه دارم، اونم بخشيدمش به تو! 
– اوني که مي ره خواستگاري، يه هفته وقت مي گيره؛ اونوقت تو ديشب گفتي، الان جواب مي خواي؟
– چي کار کنم؟! اولين باره تو عمرم يه دختري رو دوست دارم. خب چيکار کنم که دوستم داشته باشي؟ مي خواي تا يک ماه تو انباري زندانيم کني؟ يا مثل کيسه بوکس منو بزنی؟ اصلا هر بلايي که دوست داشتي سرم بيار؛ گردن من از مو باريک تر!
تا حالا هيچ پسري اينجوري بهم ابراز علاقه نکرده بود. تو دلم جشن به پا شده بود. هم مي خواستم از دستش ندم، هم مي خواستم اذيتش کنم.
گفتم: آراد!
– بگو عمرم!
صداي تالاپ و تولوپ قلبم که به سينم مي خورد، مي شنيدم. چقدر خوشم اومد اينجوري صدام زد. 
گفتم: چرا گفتي عمرم؟
– چون شيشه ی عمرمي. بشکني، مردم.
همين جور که رو بالشتش خوابيده بودم، گفتم: يه سوالي بپرسم راستشو مي گي؟
– مرگ خودم آره!
تشر زدم و گفتم: اينجوري قسم نخور!
– خواستم باور کنی!
– باور مي کنم!
– باشه، حالا بپرس!
– تو واقعا منو دوست داري يا اينم جزو نقشته؟
– به همون خداي بالا سرت که مي پرستيش و هيچ کس بالاترش نيست، قسم که دوست دارم!
حرفشو صادقانه گفت. راحت به دلم نشست. گفت:
– حالا نظرت چيه؟
– باور کردم!
با خوشحالي گفت: يعني الان دوستم داري؟!
– نه… ولي بهش فکر مي کنم! 
دستمو گذاشت رو قلبش و گفت: ببين؟ تو رو صدا مي زنه!
حسش مي کردم. قلبشو که آروم آروم مي زد؛ بعد شروع کرد به تند تند زدن. ضربان قلبش ضربان قلبمو برد بالا. انگار قلبش دنبال دستاي من بوده که اونقدر محکم به قفسه سينش مي کوبيد. اگه مي تونست يا اجازه داشت، حتما از سينه ی آراد مي زد بيرون.
نگاش کردم. چشماي خمار و مهربون سبزشو بهم دوخت. دستمو برداشتم و گفتم:
– شيلنگاتو از روم بردار، مي خوام برم! 
صورتشو آورد جلو. 
گفتم: نکن آراد… مي دوني دوست ندارم، بازم اينکارو مي کني.
اخم کرد. پاشو از روم برداشت و گفت: بدجنس! چرا نمي ذاري ببوسمت؟ 
– بذار دوستت داشته باشم، بعد… دلم نمي خواد از روي هوس و شهوت ببوسمت. 
پاشو برداشت و گفت:
– پس هر وقت گذاشتي ببوسمت يعني دوستم داري! 
نشستم. 
گفت: ولي اين اولين بارمه که مي خوام يکي رو به خاطر عشقم ببوسم. 
– که اونم نمي ذاره!
– آره والا!
از تخت اومدم پايين و نگاش کردم. بالاخره از دستش رها شدم! نگاش کردم. صورت معصوم و مهربوني داشت. مي ترسم دوستش داشته باشم. دلم نمي خواد عاشقش بشم، بعد بکشنش.
گفت: هنوز از نگاه کردنم سير نشدي؟! خب بشين يه دل سير نگام کن، بعد برو! 
– خيلي خوشگلي نگات کنم؟!
– اگه نيستم، چرا يک ساعته نگام مي کني؟
– داشتم در موردت تصميم مي گرفتم! 
– خب به کجا رسيد؟
– شرمنده… جواب نئه!
اخماش تو هم شد. 
خنديدم و گفتم: تو چرا شبا به من مي گفتي بيام برات کتاب بخونم؟
– نمي گم!
– آراد! 
با لبخند گفت: چون از صدات خوشم مي اومد. يعني آروم و دلنشين بود. عين لالايی مادر براي بچش. از روزي که تو برام کتاب خوندي، ديگه قرص خواب نمي خوردم.
– کاش از اول مي گفتي چرا منو به اتاقت مي کشوني! 
– اونوقت راحت مي اومدي؟
خنديدم و گفتم: نه!
اومدم بيرون. داشتم از پله ها مي رفتم پايين، يهو اومد بيرون و گفت:
– آيناز! صبحونه با من! 
با تعجب گفتم: چي؟!
– صبحونه رو من حاضر مي کنم. صبر کن، الان ميام. دست به هيچي نمي زني! 
به حق چيزاي نديده! آراد و حاضر کردن صبحونه؟! رفتم آشپزخونه. 
ده دقيقه بعد پيداش شد و گفت: ماهي تابه کجاست؟!
با دست به پشت سرش اشاره کردم و گفتم: اونجا!
پشت سرشو نگاه کرد. در کابينتو باز کرد و خورد به سرش. 
بلند گفت: آخ… اين در چرا اينجوريه؟!
– اين در مشکل نداره؛ اوني که بازش کرده مشکل داره! 
نگام کرد و چيزي نگفت. ماهي تابه رو گذاشت رو اجاق. 
شونمو طرف در چرخوند و گفت: شما تشريف ببريد بيرون! صبحونه حاضر شد، خبرتون مي کنم!
– آراد! آشپزخونه رو به آتيش نکشونيا؟! اونوقت خاتون فکر مي کنه کار منه!
– نه… برو!
رفتم بيرون رو پله ها نشستم و به در چوبي آشپزخونه نگاه کردم. به پنج دقيقه نکشيد که ديدم از زير در دود مياد. سريع رفتم تو آشپزخونه، ديدم ماهي تابه آتيش گرفته و آرادم با هول نگاش مي کنه. 
داد زدم: آراد چرا نگاش مي کني؟! بندازش تو سينک!
از جاش تکون نخورد. خودمو پرت کردم طرف ماهي تابه. زيرشو خاموش کردم و انداختمش تو سينک و شيرو باز کردم. هودو روشن کردم. دو تا دراي آشپزخونه رو هم باز کردم. جلوش تمام قد وايسادم. قاشقو تو دهنش گذاشته بود. 
زير چشي نگام کرد و گفت: ببخشيد! بلد نيستم تخم مرغ درست کنم! 
خنديدم. پارچه رو زدم به سرش و گفتم: کوفت! مي خواستي کدبانو بودنتو به رخم بکشي؟!
خنديد و گفت: خب اولين بارم بود تو عمرم مي خواستم تخم مرغ درست کنم! اونم براي عشقم. 
– کي زورت کرده بود؟! معلومه تو از اون مردايي که بدون زن کارتون لنگ مي مونه! 
– من که تو رو دارم. بقيه ی مردا هم برن يه فکري به حال خودشون بکنن! 
خنديدم و گفتم: بشين صبحونه رو حاضر کنم!
بعد از حاضر کردن صبحونه ، مشغول خوردن بوديم که خاتون اومد تو. با ديدن ما چشماش گشاد شد و دستشو گذاشت رو دهنش. 
آراد گفت: چي شده خاتون؟!
– ببخشيد آقا! نمي دونستم اينجا صبحونه مي خوريد وگرنه مزاحمتون نمي شدم.
با ابروهاي بالا نگاش کردم.
آراد خنديد و گفت: اشکالي نداره… بفرماييد! 
با خوشحالي گفت: نوش جان آقا… ايشاا… گوشت بشه به تن دوتاتون!
لقمه تو گلوم گير کرد و شروع کردم به سرفه کردن. آراد پشتم زد. 
خاتون چشمکي زد و رفت. اي خدا! ببين خاتون اول صبحي چه کارا مي کنه!
سرفم بند اومد. 
گفت: خوبي؟!
– آره، خوبم!
– بخاطر حرفاي خاتون اينجوري شدي؟! بنده خدا قيافش شده بود عين کسايي که دزد ديدن! 
– خب حقم داره! اون رفتاري که قبلا با من داشتي و الانت، زمين تا آسمون چه عرض کنم؟ تا کهکشون فاصله است!
لبخند زد و گفت: صبحونتو زودتر بخور، مي خوايم بريم جايي!
– کجا؟!
– آدم کشي!
– آراد!!!
– يه جايي مي ریم ديگه؟ جاي بدي نيست؛ خيالت راحت! 
بعد خوردن صبحونه، حاضر شدم . سوار فراري آراد شديم. 
گفت: تا حالا بهت گفتم خيلي خوش تيپي؟
– نه!
– دروغ نگو… الان گفتم!
خنديدم و گفتم: خوب بلدي ضايعم کني!
با لبخند گفت: جدي خوش تيپي… حتي اگه لباس کوليام تنت کنن، بهت مياد ولي کاش قدت بلندتر بود! 
– چرا؟
– موقع راه رفتن شونه به شونه راه بريم!
– يادم نمياد بهت بله داده باشم! 
– دادي… ديشب خواب ديدم بچه هم داريم! 
– يعني تا اونجا هم پيش رفتي؟!
– آره… اگه براي خوردن آب بيدار نمي شدم، نوه هامم مي ديدم!
تا وقتي به مقصد رسيديم، با آراد حرف مي زدم. وقتي دم باشگاه اسب سواري وايساد، بوق زد. 
با شوق گفتم: مي خوايم اسب سواري کنيم؟!
– تو نه… من آره! 
– لابد منو آوردي براي پذيرايی؟
در باز شد. 
گفت: با حرفات آتيشم مي زني.
ماشينو برد داخل پارک کرد و به پيرمرده گفت:
– حاضره؟
– بله آقا… الان ميارمش. 
يه اسب مشکي چموش که دو نفر مي خواستن مهارش کنن اما نمي تونستن، صدا مي داد. دستاشو بلند مي کرد و مي کوبيد به زمين. کنار نرده ها وايسادم و نگاش کردم. 
آراد کنارم اومد و گفت: اسمش آينازه! 
– اسم منو گذاشتي روش؟!
– آره… آخه عين خودت چموشه! الان دو ماهه نتونستن رامش کنن. 
– ولي من رام شدم! 
آروم دم گوشم گفت: هر وقت بوس دادي، اونوقت رام شدي!
با آرنجم زدم به شکمش. 
خنديد و گفت: نامرد! نمي گي اول صبحي راهي بيمارستانم مي کني؟!
– بهتر! شايد اونجا چند تا پرستارو ببوسي و دست از سر من برداري! 
– لباي دست نخورده ی تو يه چيز ديگه است! 
دوباره خواستم بزنمش که خنديد و چند قدم رفت عقب. پيرمرده با همون اسب سفيد قبلي آراد اومد. افسارشو گرفته بود. 
آراد گفت: بيا اينجا! 
چند قدم رفتم جلو. 
گفت: مي توني سوار شي يا کمکت کنم؟
– چي؟! سوار اسب تو بشم؟
خنديد و گفت: پاي راستتو بذار رو رکاب. 
با ترس گفتم: آخه… من تا حالا سوار نشدم؛ مي ترسم بيفتم.
– نترس، تنهات نمي ذارم. 
پامو گذاشتم رو رکاب؛ دستشو گذاشت دور کمرم و بلندم کرد. نشستم. واي! چه حالي ميده اين بالا! خودشم پشتم نشست.
گفتم: دوتایي؟!
– بله!
افسارو گرفت و با پاش يه لگد زد به شکم اسب و آروم آروم حرکت کرد. يه دستشو گذاشت رو شکمم.
گفتم: دستتو بردار!
– اگه بردارم، مي افتي
– انقدر ديگه فلج نيستم نتونم خودمو نگه دارم! بردار دستاتو ،شکمم به کمرم چسبيد!
– همين الانشم مهره هاي کمرتو حس مي کنم! 
اسب آروم آروم حرکت مي کرد. 
گفتم: يادته روز اول نذاشتي مونا بهم اسب سواري ياد بده؟
– آره… اگه دست و پات مي شکست، کي کارمو انجام مياد؟
برگشتم با اخم نگاش کردم و گفتم: واقعا بخاطر اينکه کارات زمين نمونه نذاشتي؟!
با لبخند گفت: نه… مي خواستم خودم بهت ياد بدم. 
– پس خوشحال باش که اين افتخارو بهت دادم!
با دو دستش بغلم کرد و گفت: خيلي دوست دارم! 
– الان چه وقت بغل کردنه؟! نمي گي مي افتيم؟! 
– نترس… اين عقل و شعورش زياده. وقتي کسي سوارشه، آروم مي ره. 
بعد از چند دقيقه اسب سواري، آراد رفت پايين. 
ترسيدم و گفتم: کجا؟! مي ترسم! 
– اينجام! 
افسارو گرفت و اسب حرکت مي کرد؛ منم با خوشحالي و ترس اسب سواري مي کردم.
گفت: بسه؟!
– نه…نه! يکمي ديگه!
خنديد و گفت: چطور با اين همه ترس اون بالا نشستي؟
– هيجان داره! 
به اصرار من، چند دقيقه ديگه اسب سواري کردم. کنار اسب ايستاد. پامو آوردم سمت چپ، دستاشو زير بغلم گذاشت. منم دستامو گذاشتم رو شونه هاش و آوردم پايين. پام که به زمين خورد، صورتمو بوسيد.
رفتم عقب و با اخم گفتم: چيکار مي کني؟!
با لبخند گفت: بوست کردم!
– مگه نگفتم منو نبوس؟! 
– گفتي؛ ولي کيه که حرف گوش کنه؟
صورتشو آورد جلو.
– بوسم کن!
با خنده هلش دادم و گفتم: برو بابا! خدا روزيتو بده!
چند قدم رفتم. اونم تند از کنارم رد شد و جدي گفت: باهات قهرم. 
خندم گرفته بود. داد زدم: آراد اين لوس بازيا اصلا بهت نمياد!
بعد از کمي استراحت، راه افتاديم.
بعد چند دقيقه سکوت، گفتم: مي ريم خونه؟
چيزي نگفت. با اخم رانندگي مي کرد. حتما حواسش نيست. 
کمي بلند گفتم: آراد! با توام! مي ريم خونه؟
پوفي کرد و چيزي نگفت. 
با گردن کج نگاش کردم و با لبخند گفتم: الان قهري؟!
فقط سرشو به معني «آره» تکون داد.
گفتم: پس قهرم بلدي؟!
دوباره سرشو تکون داد.
بلند خنديدم و گفتم: واي آراد! باورم نميشه خودت باشي! اگه آدمايي که روت حساب مي کنن، بدونن آرادم قهر مي کنه، چي مي شه!
با لبخند گفت: من فقط براي تو ناز مي کنم … اين اخلاق خوبم فقط در انحصار توئه.
نگاش کردم و گفتم: صورت قبوله؟!
– نچ! 
– پس بيخيال شو! 
– اِه! چرا؟ بابا مگه فاصله ی صورت تا لب چقدره که تو مي خواي صورتتو ببوسم؟ زحمت بکش يه نمور بيا جلوتر! 
– عمرا! تو خماريش بمون! 
– باشه؛ دارم برات! صبر کن قصه ي کوه به کوه نمي رسه ست! 
موقع رانندگي نگاش مي کردم. موهاي سياهش، مهربونترش کرده بود، يا شايدم چون با من خوبه اين فکرو مي کردم. 
جلوشو نگاه مي کرد. 
گفت: پيشي! نخوريم؟
معلوم نيست حواسش به رانندگيشه يا من؟!
گفتم: خوردني نيستي!
– آره! دارم مي بينم چه جوري داري قورتم مي دي!
– گربه ها چيزيو قورت نمي دن! اول با دندون تيکه تيکش مي کنن، بعد مي خورنش! 
با چشاي گشاد نگام کرد. خواست چيزي بگه که گوشيش زنگ خورد.
گوشي اپلشو برداشت و جواب داد: بله مختار؟
با صداي نيمه دادي گفت: پيداش کردن؟! به اين زودي؟
با لبخند گفت: آره… هميشه از اين بازار گرميا مي کنن… الان کجاست؟
– الان ميام اونجا… خداحافظ.
گوشي رو قطع کرد و دور زد. خيلي دلم مي خواست بدونم چه خبره.
گفتم: کجا مي ريم؟!
– جاي دوري نيست.
اما اين جواب من نبود. چيزي نگفتم و نشستم. حالت چهره آراد تغيير کرده بود؛ يه جور نگراني و اضطراب داشت. تو يه خيابون پيچيد و تو پارکينگ يه برج، ماشينو پارک کرد.
گفتم: اينجا کجاست؟
کمربندشو باز کرد و گفت: خونه ی من!
– اونوقت چرا منو آوردي اينجا؟
– اونوقت آوردم کمي خوش باشيم… اونم تنهايي! 
کمي ترسيدم. از اين نوع بشر، هر کاري بگي برمياد. پياده شد. 
اومدم پايين و گفتم: اگه فکر کردي منم مثل بقيه، بهت اجازه…
انگشتشو گذاشت رو لبش و گفت: هیـــــش! آرومتر دختر! تو که آبرومو بردي؟ يکي اومده، قراره ببينيش. 
– کي؟
– يکي! بريم بالا ببينش، مي شناسيش. 
– اين کَلکته که مي خواي منو بکشوني بالا؟
مچ دستمو گرفت و کشيد طرف آسانسور و گفت: نه به خدا! خيلي بددلي!
سوار آسانسور شديم. دکمه ی هشت رو زد. 
گفتم: خونه ی دختر بازيته ديگه؟
خنديد و گفت: اي خدا! من از دست اين چيکار کنم؟! به کي قسم بخورم باور کني رابطه ی من با دخترا، در حد مهمونيه نه بيشتر؟ حتي باهاشون قرار يه نهارم نذاشتم، چه برسه بخوام بيارمشون خونه.
– باشه بابا! باور کردم. حالا گريه نکن! 
دستشو انداخت دور گردنم و کشيد طرف خودش و گفت: عاشق اين زبونتم! 
سرم پايين بود. 
گفتم: اين چه وضع ابراز علاقه کردنه؟! گردنمو شکوندي. ولم کن!
در آسانسور باز شد. رفتيم بيرون. به طرف واحد هشت رفت. کليدو انداخت تو در. بازش کرد؛ کنار وايساد و گفت: 
– بفرماييد!
– نمي خواي بگي کيه؟
با لبخند گفت: غريب آشنا!
با اينکه هنوز بهش شک داشتم، اما اعتمادمو در کنارش گذاشتم و رفتم تو. عجب خونه اي! اينا انگار خونوادگي دوست دارن خونشون زمين فوتبال باشه! درو بست. مختار اومد. با ديدنش خوشحال شدم خيلي وقت بود نديده بودمش. 
با خوشحالي گفتم: سلام مخي!
مختار خنديد و آراد گفت: چرا اينجوري صداش مي زني؟
– ولش کن بابا! بذار راحت باشه! کسي رو که خواستي، آوردم. انگار جاشو بلد بودن که زود آوردنش. 
– حتما؛ وگرنه تو سه چهار روز کي مي تونه يه آدم غريبه رو پيدا کنه؟ 
– من ميرم پايين، منتظر مي مونم.
– باشه.
مختار با لبخند از کنارم رد شد و گفت: باي آني!
– باي باي مخي!
آراد با خنده آروم زد به پيشونيش و گفت: اي خدا! شما دو تا چقدر لوسين! 
– حسود!
– نيستم ولي تو خوب بلدي خودتو تو دل همه جا کني!
– اين، يکي از استعداد هاي خداداي منه که هيچ وقت ازش استفاده نکرده بودم!
– بله… بفرماييد تو! دم در بده! 
چند قدم رفتم جلوتر. داشتم به خونه نگاه مي کردم که چشمم افتاد به کسي که سمت چپم با فاصله ی زياد، رو مبل نشسته بود. با ديدن من بلند شد. معلوم بود از قبل گريه کرده چون با دستاش اشکاشو پاک مي کرد. کلاه سياهشو تو دستش مچاله کرده بود. بدون هيچ حسي فقط اشکام ريخت. حتي بغضم نکردم. بدون هيچ حرکتي وايساده بودم و نگاش مي کردم. انگار به چارميخم کشيده بودن. با اون ريش جو گندمي و چشمايي که گود افتاده بود. 
کلمات سريع به ذهنم مي اومد. بايد کدومشو بگم ؟
حرارت گرمايي از پشتم حس کردم. 
آراد آروم گفت:
– نمي خواي ازش سوال کني چرا فروختت؟
تنفر؛ کينه؛ دشمني… هر خصلت بدي که يه انسان داره، به سمتم هجوم آورد. يک قدم اومد جلو. 
با همون اشک گفت: بابا! آني!
داد زدم: خفه شو!
با اشک گفتم: بابا…يعني چي؟! معني بابا رو نمي فهمم. بگو يعني چي؟ يعني به خاطر بدهيت بايد منو بدي؟ بابا يعني، به خاطر جون خودت، منو به خاطر فقط چهار ميليون بفروشي؟! من بابا ندارم. من زير بوته عمل اومدم!
بابام با چند قطره اشک که مي ريخت، اومد جلوتر. 
داد زدم: جلو نيا! 
آراد رفت تو بالکن.
گفتم: چرا؟… چرا منو در ازاي چهار ميليون دادي؟! فهميدي چه بلاهايي سر من اومده؟! فهميدي کجا شبو به صبح رسوندم؟ فهميدي چند تا مرد مي خواستن به من تجاوز کنن؟ نفهميدي… به خدا نفهميدي. آخه به تو هم مي گن بابا؟! حسرت يه بار محبتت، به دلم مونده. حسرت اينکه يه بار از روي دلخوشي بگم بابا. آرزوي يه زندگي خوشو گذاشتي رو دلم. مامانمو ازم گرفتي. تنها کسي که تو اين دنيا داشتم. انقدر جلوی دوستام خجالت زده بودم، انقدر باعث شرمم بودي که تو پنج سالي که نبودي، به همه گفتم مردي. کاش واقعا مرده بودي تا اين بلا رو سرم نمي آوردي… ديگه نمي خوام ببينمت. گمشو از اين خونه برو بيرون. 
– بذار منم حرفمو بزنم بابا!
– نمي خوام بشنوم… چون دردي که تو اين هفت ماه کشيدم رو نفهميدي.
– آره حق با توئه. اما من از ناچاري اين کارو کردم. اونم فقط بخاطر خودت بود. 
– از سر ناچاري و اونم بخاطر خودم فروختيم؟! اونم فقط چهار ميليون؟
– آره، بخاطر خودت. گفتن اگه پولو براشون نبرم تو رو هم مي کشن. اونوقت بايد دو برابر اين پولو بهشون بدم… گفتم ندارم. در عوضش دخترمو جاي طلبم امانت مي دم. هر وقت پولو حاضر کردم، دخترمو بهم بدين. قرار بود براي خودشون کار کني و دوتامون با هم بدهيشو صاف کنيم. آخه من از کجا مي دونستم خريد و فروشت مي کنن؟! 
دستمو گذاشتم رو پيشونيم. از عصبانيت داغ کرده بودم. کلافه بودم. نمي دونستم چي بگم. باهاش چيکار کنم؟ 
با همون اشکا گفتم: حالا چرا گفتي شب بيان منو بدزدن؟! خب راحت منو بهشون مي دادي برن ديگه؟
– ترسيدم نگات کنم، پشيمون بشم. با پشيمونيم فقط به کشتن مي دادمت. 
پوزخند عصبي زدم و گفتم: تو و رحم؟! حالم ازت به هم مي خوره. تو اگه واقعا نگران مردن من بودي، مي رفتي گدايي مي کردي، پولو بهشون مي دادي؛ نه اينکه منو جاي طلبت بدي.
سر تا پاشو نگاه کردم: يه نگاه به خودت بنداز! آدم رغبت نمي کنه نگات کنه. بدتر از گداها شدي.
– به خاطر تو اينجوري شدم… بهم گفته بودن پيش خودشون کار مي کني. وقتي مي گفتم بذار ببينمش، مي گفتن نمي شه؛ چون فرستادن فلان شهر که جنس بفروشي. آواره ی اين شهر و اون شهر شدم. تو هر شهري مي رفتم جنس بفروشم، دنبال تو هم مي گشتم… مي خواستم ببينمت و مطمئن شم زنده اي. من با اين حال و روزم کي وقت مي کردم به خودم برسم؟ 
سرمو تکون دادم و گفتم: باشه! باور کردم… حالا برو!
اومد جلوتر که بغلم کنه، داد زدم: نيا جلو… الان ديگه وقت دوست داشتن نيست … برو همون جايي که تا الان بودي. 
آراد با داد من اومد تو سالن. سريع رفتم تو يکي از اتاقا و رو تخت نشستم. 
يهو سردم شد؛ سرد و بي روح؛ عين يه ميت. صورتم يخ زده بود. توي همون حالت گريه کردم. صداي بابام که داشت صدام مي زد و آراد که مي خواست بيرونش کنه، مي شنيدم. چند دقيقه بعد، هيچ صدايي نمي اومد. 
در باز شد و آراد تو چارچوب در وايساد وگفت: بيام تو؟
– ميخواي بياي چيکار کني؟ دلداريم بدي؟! کار بابامو توجيه کني؟! انقدر دلم از بابام و مرداي اطرافم پره که هيچ وقت آروم نمي شم. 
کنارم نشست و گفت: نمي خوام کار باباتو توجيه کنم … اما اگه يه ذره حق بهش بديم… 
بهش توپيدم و گفتم: بهش حق بدم؟! يعني حق داشت منو جاي طلبش بده؟
– نه حق اين کارو نداشت… ولي شنيدي که چي گفت؟ اگه اين کارو نمي کرد، مي کشتنت. 
– خب مي ذاشت بکشنم؛ راحت مي شدم. ديگه اين همه بدبختي نمي کشيدم.
اشکام عين رود رو صورتم مي ريخت. آراد دستشو آروم گذاشت رو دستم. داغ بود. انگار تو بدنش آتيش به پا کرده بودن.
گفت: چرا انقدر يخي؟!
– ايشاا… دارم مي میرم، از اين زندگي زجر آور راحت بشم. 
با عصبانيت دو تا دستاشو گذاشت رو صورتم و چرخوند طرف خودش و با اخم گفت:
– ديگه اين حرفو نزن.
با چشماي پر اشک نگاش کردم و گفتم: خسته شدم.
نگاش رفت روي لبم، بعد رو چشمام. انگار داشت اجازه مي گرفت. چيزي نگفتم. فقط نگاش کردم. دوباره به لبم نگاه کرد و آروم صورتشو آورد جلو. نفساي گرمش لحظه به لحظه به صورتم نزديک تر مي شد و ضربان قلبم می رفت بالا. 
استرس داشتم. آب دهنمو قورت دادم. لباي گرمشو حس کردم. کمرم يخ کرد و صورتم داغ شد. بين يخ زدن و سوختن معلق بودم. 
از جلو آراد با بوسيدنش، گرمم مي کرد؛ از پشت کمرم يخ کرده بود. تکون نمی خوردم. لب بالايمو آروم آروم مي بوسيد. انگار عجله اي براي تموم کردنش نداشت. مي خواست عشقشو با لباش به بدنم تزريق کنه. موفقم شد! عاشقش شدم! 
دستشو آروم از صورتم آورد پايين، دور کمرم حلقه زد. کم کم تو هاله اي از رخوت و سستي فرو رفتم. دستمو انداختم دور گردنش و باهاش راه اومدم و لب پاينشو مي بوسيدم. دلم نمي خواست تموم بشه. آرادو دوست داشتم. عشقم بود؛ تنها مردي که با تمام وجودم قبولش کرده بودم. سرشو برد عقب. 
با چشماي خمار و لب خندون گفت: بالاخره رامت کردم! سخت بود، اما شد! 
از شوق عشقش گريه مي کردم. بغلش کردم ولي جرات نکردم بگم دوست دارم. آراد تو موفق شدي. کمتر از دو ماه منو عاشق خودت کردي! 
چقدر دوستش داشتم! حتي تو بغلش احساس آرامش و امنيت مي کردم. تو بغلش بودم که حس کردم پلکام داره سنگين مي شه.
چشمامو بازکردم، ديدم رو همون تخت خوابيدم. تاريکي اتاق فقط با نور آباژر روشن بود. بلند شدم روسري و پالتوم تنم نبود. دلم نيومد نفرين آراد کنم که چرا پالتو رو از تنم درآورده. باز خوبه به خاطر سرماييم يه پيراهن تنم بود. موهامو بستم، شالو انداختم رو سرم و اومدم بيرون. آراد رو مبل نشسته بود و پاهاشو رو ميز دراز کرده بود و مشغول خوردن چيپس و تماشاي تلويزيون بود. 
چقدر من اين بچه قزميتو دوست داشتم! 
با لبخند گفتم: صد دفعه گفتم چيپس نخور! 
نگام کرد و گفت: به! آني خانم! خوردنش بعضي وقتا اشکال نداره؛ بيا بشين! 
پاشو از رو ميز برداشت. کنارش نشستم. 
ظرف چيپسو گذاشت رو پام و گفت: بخور!
يه دونه چيپس گذاشتم تو دهنم. دوغ موسيرو جلوم گرفت و گفت:
– با دوغ خيلي خوشمزه تره! 
تو چشماش نگاه کردم و دوغو ازش گرفتم. 
گفت: چرا شالو انداختي رو سرت؟ من که موها تو ديدم؟!
– از اول نبايد مي ديدي؛ حال هم که ديدي که نبايد تکرارش کنم؟
– من که نفهميدم تو چي گفتي! گشنت نيست؟
– نه. اشتها ندارم. 
– باشه! برو زود حاضر شو بريم غذا بخوریم.
انگار متوجه حرفم نشد. 
دوباره گفتم: ميل ندارم!
بلند شد و گفت: ميرم حاضر شم، فقط زود. معطلم نکن. 
رفت سمت يکي از اتاقا. پوفي کردم و بلند شدم و رفتم اتاق و پالتويي که رو زمين افتاده بود، برداشتم پوشيدم و اومدم بيرون. نبود. رو مبل نشستم. سرمو پايين انداختم و با پام آروم مي زدم به زمين. 
– با پات چيو داري مي کشي؟
سرمو بلند کردم. شلوار لي آبي تيره و پليور سفيد با يه پالتو مشکي پوشیده بود. موهاي مشکيش کمي روي پيشونيش ريخته بود. چشماي سبز پررنگش و صورت شيش تيغه ی سفيدش، بدن چهار شونشو بيشتر به نمايش گذاشته بود. با لبخند بلند شدم و راه افتادم. 
گفت: خوبي؟!
با بي حوصلگي گفتم: آره!
کفشمو مي پوشيدم که گفت:
– اگه مي دونستم ديدن بابات انقدر حالتو بد مي کنه، هيچ وقت نمي آوردمش که ببينيش.
درو باز کردم و گفتم: نمي خوام بهش فکر کنم. بريم. 
سوار آسانسور شديم. دکمه رو زد، رفتيم پايين. آهنگي توي آسانسور نواخته شد . در باز شد و اومديم بيرون. سوار ماشين شديم. سرمو گذاشتم رو شيشه. راه افتاد. همه چي در سکوت فرو رفته بود. احساس مي کردم همه با ترحم بهم نگاه مي کنن. حتي درختا و در و ديوار و عابرايي که نمي شناختم. دستم گرم شد. نگاه کردم. آراد دستامو گرفته بود. نگاش کردم. انگار موقع رانندگي حواسش به من بوده.
گفتم: حالم خوبه. 
– پس چرا غمبرک گرفتي؟
خواستم دستمو آزاد کنم؛ محکم تر گرفت. 
گفتم: دستمو ول کن. بايد حواست به رانندگي باشه. 
– حواسم هست… از ناراحت بودنت، خوشم نمياد.
– دست خودم نيست. با ديدن بابام، همه ی بدبختيام يادم اومد.
دستشو برداشت. ماشينو پارک کرد. 
کامل چرخيد طرف من و گفت: ببين آيناز… من باباتو برات پيدا کردم که ازش سوال کني چرا تو رو جاي طلبش داد؟ گفتم شايد يه دليل منطقي داشته باشه که بتونه تو رو آروم کنه. ديدي که داشت. اگه تو رو نمي داد، مي کشتنت.
با بغض گفتم: الان کجاست؟
با تعجب گفت: بابات؟!
سرمو تکون دادم. 
گفت: مي خواي ببينیش؟
– نه… فقط مي خوام بدونم جاي خواب داره؟ کارتون خواب که نيست؟
با لبخند پيشونيمو بوسيد وگفت: همين مهربونيات کار دست من داد و عاشقت شدم! آره؛ جاش گرم و نرمه. فکرش نباش. هر وقت خواستي ببينيش، بگو مي برمت پيشش.
با لبخند زورکي گفتم: ممنون … بخاطر همه چي. 
– بايد جبران اون همه اذيتي که کردم، بکنم ديگه؟
– بخشيدمت… بخاطر همه اذيتا! 
– واقعا منو بخشيدي؟!
با لبخند گفتم: آره… بخشيدم. 
– تو چرا انقدر زود مي بخشي؟!
– دوست دارم ببخشم. يه حس آرامش بهم مي ده. خدا هم بنده هايي که مي بخشنو دوست داره. 
با خوشحالي گفت: يعني دوستم داري؟! 
خنديدم و گفتم: من چرا هر چي مي گم، تو مي چسبونيش به دوست داشتن؟
ماشينو روشن کرد و گفت: عقده ايم! 
جلوی يه رستوران نگه داشت. 
گفتم:ساعت سه ظهره؛ نهار هست ما بخوريم؟
– اگه نباشه دستور مي دم برات درست کنن.
خنديدم. کمربندمو باز کردم و با هم پياده شديم .به رستوران نگاه کردم آشنا بود. قبلا اينجا اومده بودم. رفتيم تو. خلوت بود. به جز يه ميز دو نفره که زن و شوهر نشسته بودن و يه ميز شش نفره که شش تا دختر با مدلاي مو و آرايش اجق وجق، کس ديگه اي نبود. اينجوري آدم راحت مي تونست غذاشو بخوره.
يه مردي اومد جلو و گفت: سلام آقاي سعيدي! خوش آمديد؛ بفرماييد!
– سلام!
اين مرده چقدر آشناست؟ با هم سمت ميز رفتيم و نشستيم. 
گفتم: اين رستورانو با اميرعلي شريکين. نه؟
– اينجا اومدين؟
– آره… همون روزي که فرار کردم و رام ندادي، مجبور شدم برم پيشش. 
– وقتي با مختار رفتين بيرون، با ماشين تعقیبتون کردم ببينم کجا مي ريد. وقتي فهميدم پيش امير علي مي ري، اعصابم قاطي شد. شب اول بيخيال شدم اما شب دوم … نتونستم دووم بيارم و اومدم دنبالت که زن همسايه ی فضول علي گفت رفتين بيرون. آتيش گرفتم. نمي دونستم اون لحظه چيکار کنم؟ فقط منتظرتون موندم … دو سه ساعت نيومديد، رفتم.
– به خاطر همين صبح خروس خون اومدي دنبالم؟
– بله… هر جوري بود مي خواستم تو رو بيارم پيش خودم که آخرشم با سيلي خوردن من راضي به اومدن شدي. 
با خنده سرمو برگردوندم، ديدم شش تا دختره زوم کردن رو آراد و با لبخند يه حرفايي به هم مي زنن. به آراد نگاه کردم، شايد جایيش عيب و ايرادي داشته باشه که دارن مي خندن.
آراد گفت: چي شده؟… چرا داري اینجوري نگام مي کني؟
– من مي رم دستامو بشورم و بيام. 
– باشه.
بلند شدم، به بهونه شستن دست رفتم دستشويی. درو بستم تا ده شمردم. آروم درو باز کردم و از لاي در نگاه کردم، ديدم يکي از دخترا جاي من نشسته و داره با آراد حرف مي زنه. آرادم قربونش برم با همون اخم که برچسب زندگيشه، فقط به دختره نگاه مي کنه. يه نفسي کشيدم و اومدم بيرون. با قدم هاي تند و عصبي به طرف ميز رفتم. دو تا دستامو گذاشتم رو ميز. دختره نگام کرد. چشماي درشت کشيده سبز که زير يه مَن آرايش خوابيده بود. اما از رنگش خوشم نيومد. زيادي روشن بود. لباي قلوه ايش که با رژ بنفش، رنگ کرده بود. 
با اخم گفتم: شنيده بودم لاشخورا تا لاشه اي رو مي بينن بهش رحم نمي کنن… اما سرعت عملشون رو ديگه حدس نزده بودم! 
دختره با عصبانيت بلند شد. قدش ده برابر من بود و مجبود شدم سرمو بالا بگيرم. 
گفت: خانم محترم! توهين نکن!
– توهين نکردم … واقعيتو گفتم. منتظر بودي من بلند شم، بياي شماره بگيري؟! يعني انقدر ترشيده اي؟
آراد دستش زير چونش بود و با لبخند به ما نگاه مي کرد. 
دختره پوزخندي زد و گفت: خانم! من اونقدر خوشگلم که همه ی پسرا برام دست و پا مي شکونن. فقط خواستم به دوستتون پيشنهاد بدم. گفتم شايد از شما خسته شده! 
– مي دوني گرگا وقتي گشنشون مي شه دنبال بهترين گوشت نيستن؟ هر گوشتي گيرشون بياد مي خورن؛ حتي آدم… تو هم همون گرگي! 
– من نمي دونم اين پسر، عاشق چي تو شده؟! نه قد درست و حسابي داري، نه قيافه. 
– آخه گفتن زيبا رويان وفا ندارن، بخاطر همين اومده طرف من! 
دختره که ديگه جوابي نداشت بده، با فک منقبض و دستاي مشت شده رفت.
آراد زد زير خنده و گفت: فکر کنم خدا وقتي خواست تو رو خلق کنه، اول زبون بهت داد!
نشستم . دختره کيفشو برداشت و از رستوران رفت. بقيه ی دوستاشم پشت سرش راه افتادن.
گفتم: چي بهت مي گفت؟!
همينجور که سالادشو مي خورد، گفت: حالا غيرتي نشو! آدرس خونمو مي خواست!
– خونه؟…يعني به شماره هم راضي نبود؟! 
سالادشو قورت داد و گفت: غذاتو بخور، سرد مي شه. 
مشغول خوردن شدم و گفتم: آراد؟
– جونم؟
ته دلم يهو خالي شد. قيلي ويلي شدم.
گفتم: متولد چه ماهی هستي؟
– يک فروردين.
– يعني روز عيد؟!
– آره… دقيقا موقع سال تحويل. 
با ذوق گفتم: واي چه رمانتيک! مي گم چرا انقدر اخلاقت قاطي پاتيه؟ نگو اثرات سال تحويله! 
جدي نگام کرد و گفت: کجاي اخلاقم قاطي پاتيه؟! 
– همين نمونه… تا يه دقيقه پيش داشتي بخاطر حرفام مي خنديدی، الان جدي شدي. 
– من به تو اخم نکردم که؟ اين اخمم براي اون دختريه که با نيش باز داره نگام مي کنه. 
سريع برگشتم تا حساب دختره رو برسم. ديدم کسي نيست! با اخم نگاش کردم. سرش پايين بود و ريز ريز مي خنديد. 
گفتم: خوشمزه!
نگام کرد و گفت: حالا معلوم شد اخلاق کي قاطي پاتي داره؟!
نگاش کردم و خنديدم. 
بعد نهار، آراد گفت: قدم بزنيم؟!
– آره… براي هضم غذا هم خوبه. 
همين جور که توي پارک يخ زده قدم مي زديم، گفتم:
– اگه بدوني يه روزي دوست دارم چيکار مي کني؟ يعني هنوز سر شرطت هستي؟
– مگه دوستم داري؟
– هنوز نه… ولي اگه يه روزي بفهمي چي؟
– تو اول منو دوست داشته باش، بعد يه فکري به حال شرطم مي کنم! 
اگه بگم دوستش دارم، ممکنه سر شرطش بمونه و من تا آخر عمرم، خدمتکار زن و بچش بمونم. اونوقت مردنم بهتر از اينه که عشقمو کنار يه زن ديگه ببينم.
انگشتاشو گذاشت لاي انگشتام و دستامو قفل کرد. با هم قدم برمي داشتيم. کاش آراد براي هميشه براي من بود. 
يه روز کامل رو با آراد بودم. چيزي که هيچ وقت تو تصورم نمي گنجيد. تو ماشين خوابم برد. حس کردم تو هوا معلقم. چشمامو باز کردم، ديدم رو دستشم. 
با خواب آلودگي گفتم: بذارم پايين، خودم ميرم.
– چيه؟ دلت براي افتادن تنگ شده؟!
4.6/5 - (14 امتیاز)

Check Also

پارت ۴۱ رمان معشوقه اجباری ارباب

جون خنديدن نداشتم.گذاشتم رو تخت. شالو از سرم برداشت. دکمه هاي پالتومو باز مي کرد.  …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.