پارت ۴ رمان پاورقی زندگی

لبخند خسته اي زد که در باز شد پرويز با ديدن آنها گفت:چه خبرتونه چقدر صدا ميدين…(پرويز رو به سايه گفت)گفتي بهش؟
-آره من بي سيم چي داداشمم
-اين کلمه رو کي بهت گفته؟
-داداشم
پرويز خنديد ورو به پسرش گفت:براي خواستگاري آمادگيش وداري؟ 
-اگه نداشته باشمم بايد خودم وآماده نبرد کنم 
پرويز خنديد وسايه گفت:بابا امروز ناها ربريم بيرون؟
-چرا کنه…حتما ميريم 
-چرا نريم خواهر گلم…. تو هم عين مورچه ها براي يک سالت تو انباري معدت غذاجمع کن،معده بيچارتم نتونه تحمل کنه بياره بالا
مهيار يک هفته پيش به ياد خواهرش مي اورد که در ماشين بالا آورد
سايه:بابا ببين بعد مي گيد تقصيرمنه دعوا ميشيم 
پرويز:هر کاري مي خوايد بکنيد، بکنيد فقط آروم که دارم مطالعه مي کنم 
اين را گفت و اتاق خارج شد سايه روي برادرش پريد وگفت:تو ديگه خودتو مُرده بدون ..تو امروز مي ميري 
سايه که مي خواست برادرش را بکشد به سمت او حمله مي کرد ومهيار اور ا آزاد گذاشته بود فقط گه گاهي دستانش مي گرفت… پرويز از سر وصداي آنها پنبه در گوشش کرد ولبخندي به زندگي اش زد آنقدرها هم که فکر مي کرد زندگي اش به سمت بدبختي ونا اميدي کشيده نشده.
********* 
مريم خسته به خانه رسيد…امين با ديدنش به سمتش دويد وگفت:سلام ..رياضي بهم ياد ميدي؟
دستي به صورت خسته اش کشيد گفت:بذار يه ذره استراحت کنم باشه 
امين خوشحال به سمت تماشاي تلويزيون رفت مريم رو به مادرش که از حمام بيرون آمده بود گفت: سلام مامان
-سلام عزيزم خسته نباشي 
-ممنون 
مريم با خستگي به اتاقش رفت…از پشت در صداي پچ پچ وخنده مي امد دستگيره در فشرد وداخل شد پريسا با ديدن خواهرش سريع گوشي را قطع کرد با ترس ورنگ پريدگي گفت:
-سلام….خسته نباشي….کي اومدي؟
-سلام…ممنون…. تازه اومدم 
کيفش را روي تخت پرت کرد پريسا گوشيش را در اغوشش گرفته بود وبا ترس به مريم که دکمه ها مانتويش باز مي کرد نگاه کرد
مريم:تو وقتي مي ترسي مودب تر ميشي
پريسا که از ترسش کاسته شده بود گفت:شما هم وقتي خسته اي مودب بودن يادت ميره وبدون در زدن مياي تو 
-براي اومدم به اتاق خودم بايد در بزنم؟
-نه خب حق با توئه خانواده ما اينقدر بد بختن که نمي تونن براي بچه هاشون اتاق جدا بگيرن 
مريم کلافه وخسته نفسي کشيد خسته تراز آن بود که بخواهد به دفاع از پدر ومادرش با اوبحث کند…به گوشي در دستش نگاه کرد وگفت:
-نمي دونستم مشغول دل وقلوه گرفتني وگرنه بدون ياالله گفتن نمي اومدم تو 
گوشي در دست پريسا زنگ خورد مريم پوزخندي زد وگفت:جواب عاشق هواس باز وبده منتظرش نذار 
پريسا با خشم بلند شدوگفت:چرا اينقدر بهم توهين مي کني؟احترام بزرگ بودنت ونگه ميدارم که چيزي بهت نمي گم
مريم:احترامم ونگه ندار بگو، نذار عقده اي بشه رو دلت که بخواي جاي ديگه خاليش کني…(به گوشي اشاره کرد)جوابش وبده ولي بدون اين پسرايي که دم به دقيقه با يه دخترن هميشه پاکترين دختر رو براي ازدواج انتخاب مي کنن…اينا عاشق نيستن هوس دختراي خوشگل ودارن 
پريسا دکمه قطع گوشي رو زد وگفت:اين آقاي هوس باز من ودوست داره قراره بياد خواستگاريم 
لبخندي زدو با لحن مهرباني گفت:اگه اين پسره اومد خواستگاري نصف جهزيت وخودم ميخرم…اما…اما اگه نيومد حق نداري با هيچ پسري دوست باشي وتا وقت ازدواجت حرف من وگوش کني قبول؟
پريسا مطمئن گفت:قبول..اون مياد چون دوستم داره 
-اسمش چيه؟
-کيوان
-خوبه 
به سمت دست شوي رفت بعد از اينکه ابي به صورتش زد مادرش صدايش زد:
-مريم جان يه لحظه بيا 
به آشپزخانه رفت:جونم مامان 
ناهيد دررا بست براي گفتن حرفش دست دست مي کرد نگران از گفتن بودن مريم با لبخندي گفت:بگو مامان چي شده؟
-مادرعماد…
-اتفاقي براش افتاده؟
-نه مادر امروز اومده بود..تو روبراي عماد خواستگاري کنه
لبخند از روي لبش برچيده شد :چي؟..عماد؟واسه من ؟آخه چرا؟
-زري بنده خدا خودشم شرمنده بود ..ميگفت مي دونم پسرم لياقت دخترتون ونداره يه هفته است تو گوشش مي خونه جواد دختر به تو بده نيست ولي عماد زورش کرده اگه نري خودم ميرم 
مريم با صداي بي جون گفت:به بابا گفتي؟
-نه..ميگم مي خواي خودم بهش بگم جوابت منفي تا بره رد کارش؟…مي ترسم به بابات بگم حالش بد بشه 
مريم با لحن دلگرم کننده ا ي گفت:به بابا بگيد برام خواستگاراومده اون مرد خونست بايد بدونه حالا چه عماد چه کس ديگه اي…اتفاقي هم نمي افته نترسيد
-مي ترسم بره دم خونشون دعوا را ه بيوفته
خنديد وگفت:مامان چي ميگي؟کي باباي بيچارم اهل دعوا بود که اين دوميش باشه؟
-تو که نمي دوني اون چقدر تورو دوست داره بخاطر تو حاضره ازجونشم بگذره دعوا که چيزي نيست 
-بابا همون ودوست داره بخاطر خانوادش هر کار مي کنه 
با اين حرف ناهيد دلش آرام ترشد…جواد وارد خانه شدمريم سلامي کرد وبراي درست کردن شربت به آشپزخانه رفت…ناهيد مشوش رو به مريم کرد وگفت:
-ميگم کاش نمي گفتيم 
لبخند به مادرش زد وگفت:آخرش که چي؟امروز نه فردا مي فهمه اون عمادي که من ميشناسم خودش جلو بابا رو مي گيره وقضيه خواستگاري رو مطرح مي کنه بابا اگه بي خبر از همه جا از عماد بشنوه از دستت خيلي دلگير ميشه…اين شربت وبراش ببر خودم شام ومي کشم 
ناهيد ليوان برداشت وگفت:هر چي خدا بخواد
مريم موهاي لختش که جلوي ديدش گرفته بود با دست به عقب کشاند نفسي کشيد ومشغول کشيدن شام شد.ناهيد ليوان شربت را جلوي همسرش گذاشت محجوبانه کنارش نشست وگفت:
-خسته نباشي
جواد با لبخند گفت:در مونده نباشي خانم …دستت درد نکنه 
با لحن پر از اضطرابش گفت:دست مريم درد نکنه اون برات درست کرد 
-به به پس خوردن داره..دستش درد نکنه عاقبت به خير بشه ايشاالله 
ناهيد لبخندي زد و به مريم که در چهار چوب تکه داد با ابرو اشاره ميکرد «بگو» نگاه کرد…مادرش سري تکان داد و گفت:مي گم جواد يه خواستگار براي مريم اومده 
جواد با بي خيالي شربت خورد وگفت:خب اين که چيز جديدي نيست… بخاطر همين رنگ به رو نداري؟طرف کي هست؟
ناهيد دست دست کرد وبا صداي آرامي گفت:عماد 
لحظه اي ساکت ماند و بعد آرام وعصبي گفت:چي؟عماد؟اين پسره لات بي سرو پا؟خودش اومد؟
-نه مادرش 
-اون که مي دونه بچش چکارس واسه چي اومده؟ 
-به خدا زري خودشم خجالت مي کشيد چطور بگه…. بنده خدا يک ساعت اين درو اون در زد تا گفت به اصرار عماد اومده براي مريم 
مريم با سفره به پذيرايي آمد وگفت:بابا خودتون ناراحت نکنيد من که جوابم منفيه…بذاريد بياين جواب بگيرن برن 
-لازم نکرده… من به احترام پدرش که اينجا نشستم وخود خوري مي کنم فکر کرده راش ميدم؟ مزاحمت که نشده؟
-نه بابا 
-فردا ميري دم خونشون ميگي جواد گفت گلشو به دست گلچين نمي ده
ناهيد:چشم..حالا شما خودتون وناراحت نکنيد 
نگاه جواد به مريم افتاد که طبق معمول موهاي بازش روي صورتش را گرفته بود دلش نمي آمد دخترش را دست هر کسي دهد مي دانست لياقتش بيشتر از اين هاست…دستش را به سمت موهايش کشيد دسته اي از آن را پشت گوشش انداخت وگفت:
-بابا يه چيزي بزن اين موها اينجوري دور وورت نباشه ..ماشاالله موکه نيست خرمنه 
خنديد :چشم 
ناهيد گيره سرش را باز کرد وبه طرف مريم گرفت:بيا با اين موها تو جمع کن
مريم گيره را برداشت و پريسا با چشمان حسادت به او که کانون توجه پدرومادرش شده نگاه کرد …جواد که متوجه نگاه او شد تکه مرغ خورد را روي برنجش گذاشت و گفت: بخور بابا 
اما اين چيزي از حسادتش را کم نکرد.
*** 
مريم روبه روي اينه ايستاده ومقنعه اش درست مي کرد کرم مربوط کننده به دست و صورتش زد کيفش برداشت وبه آشپزخانه رفت:
-مامان چيزي بيرون لازم نداري؟
-چرا مادر کلم وگوجه بگير 
-چشم خدا حافظ 
-به سلامت مادر 
مريم از خانه بيرون آمد با ديدن منيره خانم که آرام به او نزديک ميشد ايستاد…وقتي به او رسيد گفت:سلام منيره خانم صبح بخير
-سلام دخترجون عاقبتت به خير باشه…ميري سر کار ؟
-بله بااجازتون 
-خدا ادم ومحتاج کسي نکنه اين همه راه رو بايد ادم بکوبه بره او سر دنيا بخاطر دوقرون پول 
-مگه پولي کمي بهتون ميدن؟
-نه ماشاالله آقاي سعادتي ناخن خشک نيست الحمدوالله راضيم …فقط حيف زن وبچش….شادي، خانوم بود به خدا؛ بچه ي به اون آقاي و خوشگلي هم چشماش و از دست داد اگه بدوني وقتي اين بچه رو مي بينم چقدر دلم مي گيره…اگه ببينيش ميگي حيف اين پسر که چشماش و از دست داد
تا زماني که به ايستگاه رسيدند منيره خانم در مورد مهيار با او درد ودل ميکرد مريم هم با دل وجان به حرف هايش گوش مي سپرد ودر تاييد حرف هايش سري تکان مي داد ولبخندي مي زد.
در شرکت مريم زياد سرش شلوغ بود در مناقصه اي که فرخي شرکت کرده برنده شده بودند و مريم بايد تمام قرار ملاقات ها را تنظيم مي کرد و براي جلسه ها بايد روزي مناسب انتخاب مي کرد.
بعد از پايان ساعت کاري از شرکت خارج شد…همان طور که در خيابان قدم بر ميداشت صداي بوق ماشيني متوقفش کرد برگشت با ديدن عماد که بالبخندي دست برايش تکان مي دهد با کمي ترس به راهش ادامه داد عماد ماشينش را کنار او مي راند.
-سلام ..مريم خانم بيايد سوار شيد مي رسونمتون…از گلاي که فرستادم خوشت اومد؟ اين گلا که قابل شما رو ندارن اگه کم بود ديگه ببخشيد گلاي گل فروش تموم شد(خنديد)تمام گلاي دنيا کمتونه ..ديشب خانم والده رو فرستاديم براي امر خير …
مريم که از پرحرفي هاي عماد خسته شده بود ايستاد با کلافگي گفت:با کدوم اعتمادي مادر بيچارتو فرستادي ها؟
-خب چيکار کنم بند دلم به بند دلت گره خورده
-تو که مي دوني جواب من منفيي واسه چي؟ مادر بيچاره تو فرستادي که از شرمندگي نتونست بگه براي پسرم اومدم؟
عمادي پوفي کشيد وگفت:من دوست دارم واين آخرين تيرم تو تاريکي
-يادت نره که هدفي در کار نيست 
-هدفم توي و تيرمم که همون عشقمه که به هدف ميزنم..عزيز من، همه زن وشوهرا که از اول عاشق ومعشوق نبودن وارد زندگي که شدند با رابطه هايي که داشتند ديونه هم شدند..
مريم خواست چيزي بگويد که صداي ممتدد بوق ماشيني ان را به عقب کشاند…مريم با ديدن صورت برافروخته فرخي با ترس به عماد نگاه کرد وگفت:
-از اينجا برو.. 
فرخي پايين آمد با همان خشمش به طرفشان حرکت کرد در راننده رو با زکرد وگفت:بيا پايين 
عماد پوزخندي از روي مسخرگي زد و پياده شد..هيکل ورزيده و درشت عماد نشان دهنده پيروزي در اين جدال بود …مريم سريع به سمت فرخي آمد و گفت:
-آقاي فرخي خواهش مي کنم شما تشريف ببريد خودم مشکل و حل مي کنم 
مريم از روي ترس اخراج شدن اين حرف زد که فرخي در اين مزاحمت اورا مقصر بداند …. ولي فرخي روي مريم غيرت داشت نمي توانست ببيند کسي مزاحم ناموسش شده.
عمادي لبخندي زد وگفت:راست ميگه جناب فرخي شما در مسائل زناشويي دخالت نکنيد خودمون حلش مي کنيم…بفرماييد شما …
فرخي که از قبل مشتش را آماده کرده بود محکم حواله صورت عماد کرد که فقط سرش چرخيد …دندان قروچه اي کرد ومشت عصبي در شکم فرخي فرو برد که از درد خم شد… خون از دهانش ريخت مريم جيغ کشيد و به طرف عماد رفت :
-چيکار کردي آشغال…خدا
عماد پوزخندي زد وگفت:بچه زيگيل برو با بزرگ ترت بيا …مريم خانم سوار شيد بريم 
مريم کنار فرخي ايستاد ودستمال کاغذي براي تمييز کردن دهانش داد گفت:برو گمشو من با تو هيچ جهمني نميام 
فرخي:شنيدي؟گمشو 
عماد دوباره به فرخي حمله کردبا صداي مريم چند نفري آمدند که آنها را جدا کنند ..تعدادي که تماشاچي بودند از ترس عماد جرات جلو آمدن نداشتند چند نفري امدند جدايشان کردند…اما عماد دست بردار نبود يقه فرخي گرفت وچسباند به ماشين به چهره اش دقيق شد وگفت: 
-ببينم تو هموني نيستي اون شب مريم ورسوندي؟
صورت هر دويشان خوني بود فرخي لبخندي زد وگفت:چرا خودمم 
دو پيرمرد يک جوان جلو آمدند گفتند:بابا صلوات بفرست..چتونه 
يکي از ميان جمعيت با خنده داد زد:همه دعواي مردا بخاطر زناست 
مريم از خجالت يک گوشه رفت وگريه کرد …چشم هر دوي آنها به سمت او کشيده شدعماد يقه اش رها کرد و به سمت او رفت:
-چرا گريه مي کني مريم؟
-آبرمو بردي عماد
عماد که با اين لحن اسمش را از او شنيده خوشحال شد ..مريم طرف فرخي که روي سنگ جدول نشسته بود رفت کنارش روي پنجه پا زانو زد وگفت:
-آقاي فرخي حالتون خوبه ؟
فرخي با وجود اينکه درد شکم و صورت داشت ولي با ديدن صورت اشک آلود وناراحت مريم لبخندي زد وگفت:خوبم چيزيم نيست 
-من واقعا شرمندم گفتم شرِ نبايد باش گلاويز شد 
فرخي در چشمان مهربان ونگران مريم خيره شد دلش مي خواست دستاش را روي صورتش بکشد و در آغوشش بگيرد وآرامش کند
يکي از مردها گفت:آقا بهتر بريد دکتر صورتتون بد جوري زخمي شده 
عماد جلو آمد رو به مريم گفت:اقايون زحمت ميکشن وآقاي مهندس و مي برن دکتر..بيا برسونمت خونه 
مريم رو به روي عماد ايستاد وگفت:يه با رگفتم مزاحمم نشو دوست ندارم حالا هم گمشو برو تا ازت شکايت نکردم …تو زبون نَفهمي، نمي فهمي چي مي گم؟گفتم هيکل نحستو از جلو چشمش دور کن
عماد احساس شکسته شد ن مي کرد اما خودش نباخت يک قدم جلو آمد وگفت:مي رم ولي دوباره ميام 
با فشاري که روي پدال گاز داد ماشين از جا کنده شد وبا سرعت از انجا دور شد ..بقيه جمعيت پراکنده شدند…فرخي در برابر اصرار هاي ديگران که به دکتر برود بي محلي کرد و با درد به سمت ماشين رفت مريم خودش را به رساند وبا لحن ملتمسانه گفت:
-نمي ريد دکتر؟..اگه درد داريد خودم رانندگي مي کنم البته اگر لايق راننده بودن شما رو داشته باشم
فرخي مسخ اين لحن وچهره پر از خواهش شد که بي اختيارگفت:بريم 
با خوشحالي همراه با فرخي به طرف ماشين رفتند…بعد از حرکت فرخي گفت:ببخشيد ميشه گوشيم وبهم بديد؟
مريم گوشي را از روي داشبورد برداشت و به فرخي داد…بعد از گرفت شماره گفت:الو سلام مامان
-….
-امشب نميام خونه منتظر نباشيد
-…
-مامان خواهش مي کنم شروع نکن خبر دادم که نگران نشيد
-…..
-باشه خدا حافظ 
گوشي رو روي داشبورد پرت کرد وگفت:بعد دو تا پسر هنوز به منِ ته تغاريش گير ميده 
مريم با خودش فکر کرد يعني اين مرد ۳۰ساله به حرف مادرش گوش ميدهد؟
بعد از دکتر به خانه فرخي رفتند….ماشين در پارکينگ پارک کرد وگفت:آقاي فرخي من ديگه ميرم
-ميشه تا بالا بيايد؟
مريم با ترديد سرش را تکان داد.وهمراه فرخي به واحدش رفت در را باز کرد و همراه او وارد شد داروهايش به سمتش گرفت وگفت:بفرماييد
فرخي لبخندي زد وگفت:از من مي ترسيد؟ حال و روزمو که مي بيني نمي تونم کاري بکنم
خجالت زده سرش پايين انداخت:نه من..من فقط نمي خواستم مزاحمتون باشم
-نيستيد 
فرخي به سمت تختش رفت وروي آن دراز کشيد…مريم به اتاقش رفت دارو ها را روي ميز گذاشت وگفت: براي عذر خواهي جز شرمندگي چيز ديگه اي نمي تونم بگم 
-تقصير شما چيه شرمنده بايد کس ديگه اي باشه نه شما …بايد ازش شکايت کني
-شايد اين کارو کردم
-لطفا يک ليوان آب برام بياريد قرصام وبخورم 
-بله حتما 
يک پارچ وليوان برايش اورد وگفت:شام وچيکار مي کنيد؟
-نمي دونم شکمم درد مي کنه شايد اصلا چيزي نخوردم
-مي خوايد از بيرون براتون سفارش بدم؟
-نه
کاش مي توانست بگويد فقط همين يک امشب غذايي درست کند …اما پشيمان شد نمي خواست او فکر کند که اجبار ي درکار است.
مريم انگار حرف دل او را فهميده باشد گفت:الان يه چيزي براتون درست مي کنم 
فرخي از سرخوشحالي لبخندي تشکر آميز زد …به سراغ آشپزخانه رفت ومشغول کتلت شد فرخي نفس کشيد …بعد از پنج سال بوي غذا در اين خانه پيچيده،پوزخندي به زندگي خودش با مهسا زد او اصلا خانه نبود چه برسد بخواهد آشپزي کند!! با خودش فکر کرد بعد از ازدواج با مريم هميشه غذاي خانگي مي خورد….بعد از تمام شدن کتلت ها مريم با سليقه گي تمام در ديس چيد…خيار شور به صورت اريب بريد و گوجه ها به صورت مثلث هاي کوچک وخيار شور گردي.. کوجه اي هم به صورت گل رز وسط گذاشت دوغ مسير ونان باگت هم کنارش گذاشت نگاهي به ديس انداخت خوب بود…گوشيش زنگ خورد به طرف کيفش که روي ميز بود رفت…با ديدن شماره خانه هول شد..به ساعت نگاهي انداخت هفت وسي دقيقه را نشان ميداد
-بله ..
-سلام مادر کجاي؟نگرانت شدم
-ببخش مامان يکي از همکارام براي شام دعوتم کرد با هم اومدم بيرون ديگه يادم رفت خبر بدم 
-باشه مادر پس زودتر بيا 
-چشم الان ميام خدا حافظ
گوشي در کيفش پرت کرد …خودش هم باور نمي کرد به اين راحتي به مادرش دروغ گفته باشد…حالا فرقش با پريسا چي بود؟ او هم با دوست پسرهايش بيرون بود مي گفت خانه دوستم درس مي خوانم.
سيني برداشت و به اتاق فرخي رفت روي ميز گذاشت فرخي با لبخند نگاهش کرد…مريم پرسشگرانه به او نگاهي انداخت
-حالا رئيست شده همکارت؟من کي شمار و به شام دعوتم کردم ؟
سرش را پايين انداخت وگفت:ببخشيد فکر نمي کردم بشنويد…نمي دونستم چي بگم
فرخي با درد نشست وگفت:اشکالي نداره ..حالا بخاطر اينکه دروغت راست در بياد با من شام مي خوري
-نه ممنون من بايد برم ديرم ميشه 
-دير نميشه بيا حداقل يه لقمه بخور 
فرخي تکه اي از نان باگت بريد ومخلفات درونش گذاشت وگفت:خيلي خوش سليقه چيده شده حقوق اين ماهت وزياد مي کنم 
مريم لبخندي زد…فرخي نان طرفش گرفت با ديدن لبخندش …لبخند خودش محو شد وگفت:تو لبخند زدي؟
مريم سريع خودش را جمع کرد وگفت:با اجازتون
-صبر کن…بيا اين لقمه رو بخور بعد برو 
مريم آهسته دستش دراز کرد ولقمه گرفت وتشکري کرد فرخي ليوان دوغي برايش ريخت …به طرفش گرفت وگفت:از اون لبخنداي نادرتو تحويل من داديا
با دستاني که لرزش خفيفي داشت ليوان برداشت.
-چرا ايستادي بشين
مريم که کار هايش دست خودش نبود لبه تخت نشست و فرخي با اشتهاي کامل و لذت در کنار مريم شامش خورد. 
********* 
منيره در آشپزخانه مشغول شستن ظرف هاي ناهار بود…سايه هم کنار مهيار روي مبل نشسته وبرايش از کارتوني که مي بيند تعريف مي کرد.زنگ آيفون در خانه سعادتي نواخته شد.
منيره جواب داد:بله
-سلام من غزاله م
-غزاله؟نمي شناسم
-معلم سايه ام
سايه باشنيدن اسمش از روي مبل بلند شد وبه آشپزخانه رفت
منيره:اگه شما معلم سايه هستيد چرا آقاي سعادتي چيزي درموردشما به من نگفتن؟
سايه از روي صندلي کنار اپن بالا رفت با ديدن غزاله دکمه را فشرد…منيره با اعتراض گوشي را گذاشت وگفت:
-چيکار مي کني سايه جان؟آدم يه زن غريبه رو که همين جوري راه نمي ده تو خونه 
-غريبه نيست امروز آشنا ميشه…معلممه بابا برام گرفته باور نمي کنيد به عمه وبابام زنگ بزنيد 
مهيار:راست مي گه منيره خانم،غزاله خانم معلمشه
-اين چه معلميه که بعد از گذشتن چهار، پنج روز از مهر تازه پيداش شده؟
مهيار با حرصي شدن منيره خنديد وگفت:بنده خدا يه مشکلي براش پيش اومده بود نتونست بياد حالا شما ببخشيدش
صداي در خانه آمد..سايه پايين پريد ودر را باز کرد…با ديدن غزاله گفت:سلام خانم معلم 
غزاله خم شد صورتش رابوسيد وگفت:سلام عزيز دلم خوبي؟
-الحمدوالله خوبم 
غزاله با شيرين زباني سايه خنديد ..منيره با اخم به دختر جوان گندوم گون نگاه کرد نبايد اين دختر جوان با مهيار تنها بگذارد…از طرف مهيار خيالش راحت بود اما بايد مواظب دختر باشد.
غزاله به منيره نگاه کرد وگفت:سلام 
سري تکان داد وگفت:عليک سلام 
رفتارش باعث تعجب غزاله شد..سايه گفت:چرا اين چند روز نمي اومديد؟
-شرمنده عزيزم مشکلي داشتم نتونستم بيام 
-دشمنتون شرمنده اين چه حرفيه 
غزاله با چشمان باز به سايه وحرف هايش نگاه کرد…مهيار که متوجه شده بود هنوز کنار در ايستاده اند کمي بلند گفت:
-سايه جان زشته خانم وجلو در نگه داشتي تعارف کن بيان تو 
سايه:آخ ببخشيد …بفرماييد تو 
غزاله وارد شد سايه گفت:برم دفترم وبيارم اينجا؟
-نه ميريم اتاق شما 
-باشه..
سايه با دو براي آماده کردن دفتر و کتابش به اتاق رفت….غزاله نزديک تر شد ..توجه اش به مهيار که با تيشر سفيد وشلوار اسپرت سورمه اي روي مبل نشسته و روي دفتري دست مي کشد جلب کرد…مهيار متوجه قدهايي که به او نزديک ميشود شد…صدايي که نه منيره ونه هيچ کس ديگه اي نمي شنيد سرش را به آن سمت چرخاند…که باعث جا خوردن غزاله شد.از ترس دستش را روي قلبش گذاشت وگفت:
-سلام
با خوش رويي جوابش را داد:سلام خيلي خوش آمديد اميدوارم بتونيداز پس سايه ما بربيايد چون زيادي شيطونه 
-نه…اتفاقا خيلي هم دختر شيرين زبون وخوبيه
سايه از نرده ها آويزان شد وگفت:هستم خانم 
به سرعت از پله ها پايين آمد …دست غزاله گرفت وگفت:بريم اتاق من 
غزاله آخرين نگاه به پسري که چهره اش با نشاط وخوشحال بود نگاه کرد…اما اونمي دانست اين ظاهرش بود باطنش غوغاي ديگري بود.باکشيدن دستش توسط سايه به طبقه بالا رفت.
مهيار نفسي کشيد و به گذشته ي نه چندان دورش فکر کرد گذشته اي که چشمانش را او گرفت… با خودش فکر کرد تا اخر روز خودش را بايد چطور سرگرم کند…حتي تماشاي تلويزيون هم از او گرفته شده بود، حوصله سفالگيري هم نداشت…اگر روز هاي ديگر بود کنار سايه مي نشست او از تماشاي کارتوني که ميديد برايش تعريف مي کرد…يا با تصاوير کتاب قصه اش ..داستان خيالي برايش تعريف مي کرد…بايد فکري براي اين تنهايي که قرار است هر روز به سراغش بيايد بکند…دفتر نقاشي سايه که برايش نقاشي هاي برجسته مي کشيد کنار گذاشت…بلند شد با پاهاي که روي زمين مي کشيد به سمت اتاقش رفت …کمد لباسيش را باز کرد دستي بر روي لباس هايش کشيد…يک لباس بيرون آورد دستي به آستينش کشيد، کوتاه بود …نه نمي خواست…در جايش گذاشت …لباسي ديگر برداشت آستينش بلند بود اما نه از رنگش نه از طرحش خبر داشت….دلش مي خواست فرياد بزند،اما نتوانست وبازمثل روزهاي گذشته صدايش را خفه کرد…بايد منيره را صدا مي کرد غرورش خيلي وقت بود خورد شده…اگر سايه درس نداشت حتما صدايش مي کرد…لباسي که تنش بود بيرون کشيد وپيراهن را تنش کرد …شلواري انتخاب کرد اما نمي دانست ست لباسش شده يا نه دلش نمي خواست وقتي بيرون ميرود کسي مسخره اش کند وبخندند…چاره نبود بايد بايد منيره را صدا ميزد.
-منيره خانم
با اولين صدا منيره خودش را به اتاق رساند وگفت:بله آقا مهيار
با لحن خجالتي گفت:اين شلوار چه رنگيه؟
منيره به او گفته بود هر وقت کاري دارد صدايش بزند اما خودش نمي خواست
منيره:آقا اين شلوار کتون کرمي به پيراهن ياسيتون نمياد 
شلوار برداشت ويک شلوار کتان مشکي به او داد وگفت:بفرماييد اين مشکي
مهيار برداشت وگفت:ممنون 
-جايي مي ريد؟
-آره تا پارک سر کوچه
با لحن ناباوري گفت:تنها؟
مهيار خنديد:نه بادوست دخترم…تنها ميرم ديگه 
-آقا تنها خطرناکه ممکن مثل اون دفعه اتفاقي براتون بيوفته..چرا به آقا فرزين زنگ نزديد بياد دنبالتون 
-مگه اون بيکاره هرروز کار وزندگيشو ول کن الاف من باشه …خيلي آقايي کرده که الان تنهام نذاشته 
-دوستتونه، بعد اون همه کاري که براش انجام دادين بهتون مديونه..اون خونه وزندگي که داره از شماست بايد جبران کنه 
مهيار از اين حرفش برآشفت وبا لحن عصبي گفت:ديگه اين حرف ونزنيد اونم به اندازه خودش زحمت کشيده.. مفت ومجاني هم خونه وماشين بهش ندادم ..بنده خدا هر ماه داره به من قسط ميده منم هيچ وقت سرش منت نذاشتم
-ببخشيد آقا نمي خواستم ناراحتتون کنم…مي خوايد خودم همراهتون بيام؟
-نه ممنون مي خوام تنها باشم 
-چون پيرم بي کلاستون مي کنم؟
مهيار اين همه نگراني منيره را مي ستود با لبخندي گفت:اين حرف ونزنيد منيره خانم…گفتم که مي خوام تنها باشم خيالتون راحت اتفاقي برام نمي افته 
-آخه اقا..
-آخه نداره ميشه بريد بيرون مي خوام لباس عوض کنم ؟ 
منيره دلش رضا نمي داد او تنها برود اگر اتفاقي برايش بيفتد پاسخ گوي پرويز اوست نه کس ديگري…نفسي کشيد و رفت؛ با بسته شدن در فهميد رفته..بعد پوشيدن شلوارش براي برداشتن عصايش که هميشه روي ميز کنار تخت بود رفت…برداشت..از اتاقش خارج شد خدا حافظي بلندي کرد که منيره بيرون آمد وگفت:
-ولي آقا کاش مي ذاشتيد همراهتون بيام
با لبخند گفت:خدا حافظ منيره جون 
اين را که گفت منيره لبخندي زد و باچشمان پر از دلشوره ونگراني مهياررا بدرقه کرد.از خانه بيرون آمد عينک آفتابيش را زد …عصاي سفيدش باز کرد روي زمين جلويش حر کت مي داد…کنار ديوار حرکت مي کرد که براي عابرين ديگر مزاحمتي نداشته باشد…بعد از طي کردن کوچه با احتياط به سمت چپ رفت…وسط کوچه بود که ماشيني با سرعت مي امد با خيال اينکه پسر سريع مي رود از سرعتش نکاست…مهيار با شنيدن صداي ماشين ايستاد..مرد پايش محکم رو ترمز زد در يک قدميش ايستاد…مرد بدون نگاه کردن به عصاي او داد زد:
-مگه کوري؟
مهيار که ترسيده بود با لحن آرامي گفت:مي بيني که هستم …تو که مي بيني چرا با اين سرعت مياي؟
مرد که تازه متوجه عصايش شده بود باز رحم نکرد وگفت:دلم خواست اومدم…تو که کوري دفعه ديگه با يه نفر بيا که شرت گردن کس ديگه اي نيوفته
با سرعت از کنارش رد شد….حرف نيشدارش مثل سوزني بود که در قلبش فرو رفت و از دردش يک قطره اشک از چشمش چکيد نفسي کشيد وراه افتاد…چند باري که با اين ناملايمت ها برخورد داشت دلش شکسته ودلگير بود ولي حرفي براي پاسخ گويي آنان نداشت…راهش را به سمت پارک ادامه دادهمان روز هاي اول نابينايش يادش آمد که تنهايي به پارک آمد و گم شد…از يک رهگذر خواست او را به خانه ببرد اما او با تندي گفت«کار دارم ديرم شده»و او را به کلانتري برد چقدر آن روز از اين برخورد سرد دلگير وآزرده شد.
با صداي جيغ وخنده بچه ها فهميد به پارک رسيده؛ مي دانست اولين نيمکت کجاست به همان سو حرکت کرد…زماني که به مکان رسيد عصايش را به سمت چپ حرکت داد تا به پاي نيمکت برخورد کند وبنشيند…اما هر چه اين کار را کرد به چيزي نخورد جلو تر رفت اما باز هم خبري از نيمکت نبود ..چند نفري با بي خيالي به او نگاه مي کردند ورد مي شدند حتي يک نفر نپرسيد مشکلت چيست؟!!!نا اميد شد مطمئن بود قبلا اينجا نيمکتي بوده مردي که قصد خروج از پارک را داشت متوجه چهره ناراحت او شد نزديک رفت وگفت:
-پسرم دنبال چيزي مي گردي؟
مهيار خوشحال از اينکه يک نفر پرسيده دردش چيست لبخندي زد وگفت:يه نيمکت قبلا اينجا بود حالا نيست 
مرد خنديد وگفت:يه زماني خيلي چيزا بود ولي الان نيست…منم يه روزي جوون بودم،چند تا نيکمتي که اينجا بوده رو برداشتن اگه مي خواي بشيني….
ادامه حرفش نزد به چهره پسري که معصومانه ونااميدانه به حرف هايش گوش ميداد نگاه کرد وگفت:مي خواي ببرمت؟
-نه ممنون مزاحم نمي شم …خودم پيدا مي کنم 
مرد بازوي پسر را گرفت وگفت:قانون طبيعت ميگه همه انسان ها به کمک يکديگر نيازمند…کسي آينده رو نديده شايد من روزي به کمک يک نفراحتياج پيدا کردم..ولي چون امروز به تو کمک نکردم اونم به من کمک نکنه 
مهيار بخاطرکمک بي منت مرد لبخندي زد…اورا روي نيمکتي نشاند بعداز تشکر مرد رفت.نداشتن چشم همه کارهايش را مختل کرده بود چه کسي چشم هايش را از او گرفت؟؟خودش
ياد آن شب شوم افتاد،همان شبي که با مادرش به خانه عمويش شهرام رفته بودند..او براي ديدن نامزدش رکسانا ومادرش براي صحبت کردن سر موضع خارج زندگش کردن رکسانا… مادرش که نتوانسته بود جاري وعروسش را متقاعدکند که در ايران هم مي شود زندگي کرد…از خانه خارج شدند در راه مادرش با اوصحبت کرد اشک ريخت اما مهيار حرفش يک کلام بود پسندم انکه جانانم پسندد جايي زندگي مي کند که رکسانا بخواهد…او تهديد ش کرده بود نيايد بايد جدا شوند…شادي هم راضي نميشد تنها پسرش را راهي ديار غربت کن…مي دانست او هم مثل بقيه اگر برود ديگر بايد چند سال يک بار او را ببيند…همين دعوا ومشاجره بين مادر وپسر باعث عصابيت در نتيجه سرعت بيشتر….واژگوني ماشين واتفاقي که بعد از آن حادثه تلخ افتاد.
بغضي به گلويش چنگ زد وراه نفس کشيدنش را مسدود کرد..اجازه ريختن اشک هارا نداد… نفسي عميق کشيد حالا که به آن شب فکر مي کند مي بيند اصلا ارزش نداشت بخاطر دختري که يک روز بعد از بيهوش آمدنش ظرف عاشقي شکست….اين مصيبت بر سر شان بيايد.
گوش هايش را به صداي پر از شادي وزندگي واميد ها دوخت.
با خودش فکر کرد…اگه دوسال پيش با رکسانا ازدواج کرده بود الان يک بچه يک ساله داشت…چقدردنيا بد بازي مي کند در يک حرکت چنان کيش وماتت مي کند که خودت هم نمي داني کي بازي شروع شد.
دو پسر بچه بازيگوش ۱۴ساله با دوچرخه هايشان به مهيار نزديک مي شدند ..يکي از آنها سقلمه اي به ديگري زد وگفت:دانيال اين وببين 
پسري که دانيال خوانده شده بود به مهيار نگاه کرد وگفت:کوره؟
-اره خنگ خدا مگه عصاش ونمي بيني
دانيال لبخند موذيانه اي زد وگفت:اذيتش کنيم؟
-چه جوري؟
پسر کمي فکر کرد وگفت:آب روش بريزم يا عصاش وبرداريم؟
-هيچ کدوم گناه داره بيا بريم
-اِه چي چيو گناه داره مگه مي خوايم بکشيمش يه کمي اذيتش مي کنم …مي خنديم بعد مي ريم خونه
-اگه عصاش وبرداري چه جوري بره خونه؟
-چه مي دونم همون جوري که اومده بره ديگه 
انگار آنها متوجه نبودن که او نابيناست …ناشنوا نيست، مهيار با دقت به حرف هاي اين دو پسر گوش مي داد…مي خواست بداند چه بلايي قرار است سرش بيايد.
-نه دانيال من نيستم…آدم بايد عادلانه مبارزه کنه اينکه بخوايم اذيتش کنيم ناعادلانه است
-ترسو
-ترسو نيستم ولي نامردم نيستم…من رفتم 
مهيار با صداي دور شدن دوچرخه گفت:دوستت رفت؟
دانيال با شنيدن اين صدا ترسيد وبارنگ پريدگي و سرعت از انجا دور شد ودادزد:بهروزمي بينه فرار کن الان مياد
مهيار سري تکان داد وبا خنديدن بلند شد..حتي نتوانسته بود براي خودش چيزي بخرد….به سمت خانه حرکت کرد..امروز قرار نبود روز ارام وبي درد سري براي او باشد…به کوچه خلوت وپر از درختان بلند که به خانه سعادتي ختم ميشد رسيد… باد در حال وزدين بود از لابه لاي شاخه هاي درختان مي پيچيد و ماموريتش جدا کردن برگ از شاخه بود ،همين باد آرام.. سکوت وارامش بعدازظهر کوچه را بهم ريخته بود. 
مهيار آرام ومحتاطانه قدم بر ميداشت نمي خواست اتفاق چند لحظه پيش برايش تکرار شوديک برگ روي سرش افتاد برداشت…لمسش کرد زير لب گفت:
-کاش مي دونستم چه رنگي هستي؟(چشمانش بست)فکرکنم زرد يا نارنجي با کمي قرمز
چشمانش باز کرد وبا حسرت برگ را انداخت…دو پسر که از دزدي آمده وناکام مانده بودند به مهيار نزديک مي شدند..آدامس در دهانشان به صورت ناشيانه مي جويدند….ديگري زنجير در دستش مي چرخاند..هر دو با ديدن مهيار لبخندي بهم زدند…يکي از آنها هنگام رد شدن از کنارش تنه محکمي به شانه اش زد…بدن قوي مهيار نه تکان خورد و دردش گرفت،هر دو بلند خنديدند ..چيزي نگفت وراهش ادامه داد اما ان دو انگار قصد رفتن نداشتند يکي ازآن دوجلويش ايستاد که مهيار بي هوا به او خورد.
پسر:آقا من واقعا شرمندم که اونطور بهتون تنه زدم
-اشکالي نداره 
خواست از کنارش رد شود که پسر جلويش ايستاد وگفت:کجا؟تو بايد به ما جريمه بدي…نپرس چرا الان خودم جوابتو ميدم…چون ما دو تا آدم متشخص ونديدي وبه ما تنه زدي 
دوستش که پشت مهيار ايستاده بود بلند خنديد..مهيار متوجه شد اوضاع زياد خوبي نيست باکمي ترسي که درلحنش مشخص شد:
-من که کنار ديوار راه مي رفتم شما ..
-بسه ادامه نده…. ميدوني اگه مي خواستيم ازت شکايت کنيم چقدر جريمه بايد مي دادي؟بچه همين محلي؟
-اره 
عينکش برداشت و در چشمانش خيره شد:آخي ددي پول نداشت خرج چشات کنه…نچ نچ.. عجب باباي بد و کِنسي داري…. حميد بنظرت پولي همراهش هست؟
مهيار:پول همرام نيست
-خاک توسرت کنن داوودخب راست مي گه ديه اين قشر اوصلا کارت دارن اونم به ميزان ميليوني 
-اِه جدي؟ نمي دونستم.. حالا بگرديم شايد يه چيزي پيدا شد
مهيار از ترس يک قدم به عقب رفت…اگر چشم داشت اين همه تحقير را تحمل نمي کرد ترس برايش معنايي نداشت مشت هايش انقدر قوي است که چانه هايشان را خورد کند اما او در اين شرايط توانايي مقابله ندارد..با قدمي که به عقب برداشت با حميد برخورد کرد..دو دستان مهيار از پشت سفت گرفت که عصايش افتاد.
-وايسا کوچولو 
-خجالت بکش حميد به اين هيکل ميزون مي گي کوچولو 
داوود مشغول گشتن جيب هايش شد مهيار نگران گفت: بهتون مي گم چيزي همرام نيست
داوود:عزيزم دو دقيقه اروم بگير
وقتي داوود همه جيب هايش گشت وچيزي پيدا نکرد گفت:بچم درست گفت پولي نداره
حميد دستش را رها کرد:ولي بايد تنبيه بشه 
داوود لبخندي زد وبا انگشتانش روي گونه مهيار کشيد وگفت:يه تنبيه مناسب دارم
حميد:چي؟
-لباساش و در مياريم ميفروشيم پول ديه مون جورميشه عادلانه است مگه نه
هر دو خنده کريهي کردند …پسر بيچاره از ترس قالب تهي کرد….مي خواست التماس کند خواهش کند…اما چطور؟ ياد نگرفته بود هميشه ديگران از او خواهش مي کردند اما امروزدور گردونه ….همه مهيار را به غرورش مي شناختن اينکه اگر از گرسنگي بميرد براي تکه ناني التماس نخواهد کرد.
با صدايي که لرزش داشت واز ته چاه بيرون مي امد گفت:خواهش مي کنم اين کارو نکنيد 
داوود:چرا کوچولو مي ترسي؟نترس شورت وبرات ميذارم بي آبرو نشي 
حميد خنده ي بلندي کرد ومهيار را سفت گرفت هنوز قدرت داشت با قدرت يه تنه به حميد زد عقب رفت و دستش ازاد شد جا خورد؛ دوباره گرفتش..خودش را به سمت پايين جمع مي کرد …داوود با تمام تلاش مهيار براي آزادي، دکمه هايش را با زمي کرد ..اشک هاي مهيار بدون خجالت از روي ترس مي ريخت ..خواهش کرد التماس کرد اما آنها کر شده بودند وچيزي نمي شنيدند مهيار ايستاد وديگر تلاشي براي آزاديش نکرد پشيمان از اينکه چرا حرف منيره را گوش نکرده…در آن تاريکي نا اميد کننده دنبال يک روزنه مي گشت … يک روزنه که يک نفر از دست اين دونفر نجاتش دهد . يعني يک نفر در اين کوچه نبود به فريادش برسد؟!!!
مريم از ته کوچه نااميدانه به خانه ها نگاه مي کرد مطمئن بود پريسا در يکي از اين خانه ها رفته اگر سر کرايه با راننده چانه نميزد الان خواهرش را گم نکرده بود …ايستاد نفسي کشيد که چشمش به سه نفر افتاد پسري که روي زمين افتاده….يک نفر ا ز پشت با خنده او را گرفته و ديگري که لباس هايش د رمي آورد…مريم ترسيد جلوتر برود يک قدم به عقب برداشت اما با ديدن عصاي سفيد ي که کناري افتاده متوجه وخامت اوضاع شد…قدم هايش را تند برداشت داوود لباسش را گوشه اي انداخت دکمه شلوارش باز کرد که مريم با صداي بلندي گفت:
-دارين چيکارمي کنين؟
مهيار با شنيدن صداي پر از طناز دختري روزنه اميدش باز شد ولبخندي زد اما زياد طول نکشيد که دوباره نااميد شد،مي ترسيد آن دختر هم اذيت کنند…آن دوپسر به هم نگاه کردند داوود يک قدم به سمت مريم آمد ..ترسيد اما چيزي از ترسش در چهره اش بروز نداد در اين جور مواقع هميشه پنهانش مي کرد..با همان قيافه که در برخورد با مردها داشت گفت:
-با داداشم چيکار داريد؟
-اين خوشگل پسر داداش شماست؟ (به چشماي درشت وگرد مريم خيره شد)ميگم چشماي قشنگتون به کي رفته ؟ارثيه؟
-قبل ازاينکه پدرم وخبر کنم گورتون وگم کنيد واز اينجا بريد
آن دو با ناباوري بهم نگاه کردن حميد گفت:ميشه بگي خونتون کدوم يکيه واسه امر خير تشريف بياريم؟
مريم بدون معطلي و به اميد کمک از طرف صاحب خانه،زنگ خانه اي که در يک قدمي اش بود را فشرد وگفت:الان که بابام اومد مي گه کي تشريف بياريد
داوود با سر به حميد فهماند که ماندن جايز نيست …مريم منتظر ايستاده بود وکسي جواب زنگش را نداد …هر دو پسر با سرعت دويدند واز کوچه خارج شدند.
مريم به سمت پسري که روي زمين دنبال لباسش مي گشت رفت…پيراهنش را که گوشه اي افتاده بود برداشت جلويش زانو زد روي دستش گذاشت وگفت:
-بفرماييد
مهيار چشمانش اشکي وکشيده اش را به طرف مريم کشاند وگفت:ممنون خانم 
مريم به آن بدن خيره شد ونتوانست چشمش را روي آن بدن ببندد به نظرش خيلي خوش استيل بود شکم عضله اي و بدون گوشت اضافي زيادي به چشم مي امد..اجازه چشم چراني بيشتر به چشمانش ندادو سرش را پايين انداخت گفت:
-مي خوايد تنتون کنم؟
-نه ممنون خودم مي تونم
هنگام پوشيدن دستانش به وضوح مي لرزيد..به اندازه اي که قدرت بستن دکمه ها را نداشت…مريم آرام دستش را جلو برد و روي دستاش گذاشت وگفت:
-نترس ديگه کسي اذيتت نمي کنه 
مهيار که انگارمنتظر همين جمله بود…اشک خشک نشده اش دوباره جاري شد و به آغوش مريم پناه برد سرش را روي قفسه سينه اش گذاشت و با تمام وجود عطر سردش را مي بوئيدبه طوري که مريم احساس گرماي شديدي کرد…دست پاچه شد نمي دانست چه کند؟تشري به او بزند واز خودش دورش کند يا آرامش کند؟خودش هم ميدانست اين پسر نابينا خطري برايش ندارد…با ترديد ومستاصل کمر مهيار را نوازش کرد وگفت:
-اروم باش…تموم شد
مهيار سرش را برداشت…مريم حالا مي توانست نفس بکشد..گفت:ميرم برات آب بيارم 
مهيار دستانش را سفت گرفت:نه نرو
-جاي نميرم همين جام 
دستان ظريف مريم در دستان قوي مهيار در حال خورد شدن بود.
-خواهش مي کنم نرو 
– آخه ترسيدي بذار يه ذره آب برات بيارم 
-نه نمي خوام من خوبم 
-باشه…باشه ..پس بلند شو ببرمت خونه …از اينجا که دور نيست؟
-نه ته همين کوچه است
با هم بلند شدند…پيراهن باز مهيار که دکمه هايش باز بود شل افتاد…باز نگاه مريم به آن بدن افتاد کلافه شد وگفت:بذار اول دکمه ها تو ببندم 
مهيار مي دانست دردستش جاني نمانده که بخواهد دکمه هايش ببند….پس اين اجازه را به دخترناشناس داد…انقدر بهم نزديک بودند که مهيارعطر سرد مريم بو مي کشيد ومريم متوجه نشد…بعد از بستن دکمه ها گفت:
-دکمه…دکمه شلوارتون …ببندين
لحن مريم با خجالت بود که مهيار لبخندي زد ودکمه اش بست وبا شوخي گفت:چيزي که نديدي؟
ابروي بالا انداخت وگفت:نه..به خدا نه هيچي معلوم نبود 
مهيار خنديد وگفت:ممنون واقعا ممنون
-خواهش مي کنم 
خم شد وعصاي سفيد برداشت وبه طرفش گرفت:بفرماييد عصاتون 
دستش را دراز کرد وبه دست مريم خورد دستاني که چند لحظه پيش در دستانش گرفته بود چقدر ظريف و کوچک بود.در سکوت به انتهاي کوچه رسيدند مريم به شلوار کثيف او نگاه کرد وگفت:شلوارتون کثيف شده
مهيار ايستاد بايد تمييز مي کرد …نمي خواست منيره بفهمد چه اتفاقي برايش افتاده اگر گزارش به پدر ميرسيد باعث نگراني بيشتراو ميشد
-خيلي کثيفه؟
-نه..از زانو به پايين خاکي شده 
عصايش به دست مريم داد…کمي خم شد وشلواررا در برابر چشمان تعجب زده مريم خيلي سريع و با سرعت تمييز کرد ..بلند شد وگفت:خوب شد؟
-آآآ…اره..اره عاليه خيلي تمييز شد
مهيارعصايش برداشت و به سمت خانه حرکت کردند. 
مريم:گفتيد در مشکي سلطنتي؟
-اره 
-رسيديم همين جاست 
هر دو ايستادن مريم گفت:خب با اجازتون من ديگه برم 
اگر مي توانست او رابه بهانه تشکر براي نوشيدن چاي دعوت مي کرد حتما اين کار را مي کرد اما مطمئن نبود قبول کند.
-مي تونم برم؟
-اره فقط…مي تونم اسمتون وبدونم؟
-مريم
-منم مهيارم 
مريم لبخندي زدوگفت:خوشحال شدم…ولي دفعه بعد سعي کنيد تنها نيايد بيرون آدم مردم آزار زيادن 
بي اراده گفت:چشم خانم..بازم ممنون
مريم زنگ را فشرد وگفت:خدا حافظ 
مريم رفت و مهيارآرام وبي جان گفت:خدا حافظ مريم 
منيره:کيه؟
-منم باز کن 
در با تيکي باز شد….مهيار هنوز ايستاده بود وبوي عطر سردي که روي بينيش جا مانده بود با چشم بسته نفسي کشيد روح ارامش را آرام تر کرد.
********* 
مريم کلافه وعصبي به اتاقش رفت روي تختش نشست مقنعه از سرش بيرون کشيد…سرش رابلند کرد متوجه امين که به در تکيه داده بود شد.
-چيه؟
-حالت خوب نيست؟
-کاري به حال من نداشته باش حرفت وبزن 
امين که از اين طرز حرف زدن ناراحت شد گفت:پول مي خوام
-مي خواي چيکار؟
سرش پايين انداخت وگفت:خب من توپ فوتبال و پاره کردم معلم ورزشمون گفت بايد فردا بخرم 
بي حوصله گفت:ندارم
-اگه نبرم ورزشم صفر ميده
مريم صدايش بلند کرد:به جهنم که صفر مي ده مي خواستي مواظب باشي…مگه با توپ کشتي مي گرفتي؟
-حواسم نبود رفت رو دوخت خواستم بيارم پايين که پاره شد…حالا نميدي؟
بازم هم دادزد:فکر مي کني ميگم ندارم دروغ مي گم؟
لبانش برچيد وگفت:خب از بابا مي گيرم 
قبل از اينکه امين بيرون برود مريم خودش را به او رساند بازويش سفت گرفت با خشم تکان داد:بابا از کجا بياره؟ آخه اون چه گناهي کرده که شماها بچشين چرا اينقدر آزارش ميديدن؟
ناهيد خودش را به آنها رساند…امين با بغض فقط به مريم نگاه مي کرد ناهيد بازويش رها کرد:چيکار مي کني مريم دستشو کندي؟
امين با دو بيرون رفت مريم اشک ريخت:ببخشيد…حالم خوب نيست
رو زمين نشست مادرش کنارش:چي شده؟کسي چيزي بهت گفته؟عماد مزاحمت شده؟
-نه مامان نه…
-تو اصلا چرا امروز زود اومدي ؟
– سرم درد ميکرد مرخصي گرفتم
ناهيد کمرش را نوازش کرد وگفت:مي خواي برو بيرون يه قدمي بزن حالت بهتر شد
اشکاشو پاک کرد:بدجور سر امين داد زدم نه؟
-فکر کنم آره؟جاي ديگه دلت پر بود سر اين خالي کردي 
مريم بلند شد کيف پولش برداشت ناهيد گفت:کجا ميري؟
-ميرم براي امين خوراکي بخرم شايد آشتي کرد
ناهيد با خجالت گفت:چقدر پول همراته؟
-هست…چيزي مي خواي؟
-ماست بگير
-باشه ميارم
از درکه بيرون رفت امين روي پله نشسته بود کنارش نشست وکفشش پوشيد امين بلند شد وداخل رفت…لبخندي زد زير لب گفت:
-شيکمو…الان با خوراکي اومدم ببينم بازم قهر مي کني
به سمت سوپري محله شان رفت…چيپس با هر طعم ومزه اي گرفت..سه نوع بستني وپفک وپاستيل وآب ميوه و…وخرده فرمايشات مادرش خريد و بيرون آمد.نزديک خانه باصداي بوق موتوري برگشت باديدن عماد اخمي کرد وبه حرکتش ادامه داد…عماد موتورش جلويش ايستاد وگفت:
-عليک سلام خانم خانما کم پيدايي؟اق مهندستون چي شد؟زنده است که ايشاالله
مريم تازه متوجه دست پانسمان وسر بانپيچيش شد وگفت:آقاي فرخي خيلي لطف کردن بخاطر کار جنابعالي اخراجم نکرد 
-اون که بله آقايي از سرو روشون ميباره…..حالا چرا اخم کردي؟ميخرم فقط چند؟
خنديد…مريم از کنارش رد شد عماد از موتورش پايين آمد دنبالش راه افتاد:ميگم مريم خانم افتخار يه نسکافه قهوه بستني مي دي؟ما هم مثل بالا شهريا کلاس بذاريم
(سرش وخم کرد)ها مياي؟اين قلب طاقت اخمات ونداره ها يهو ديدي سکته کردما؟
-به درک
خنديد:اِي جان فحشم بلده…ميگم نکنه چون موتور بي کلاس نمياي آره؟مدل ورنگ ماشين وبگو الان ميگم بچه ها بيارن 
مريم ايستاد:عماد آقا…
-جونم
-برو…با اين کارات نمي توني ثابت کني آدم خوبي هستي من زن يه آدم حرام خور نميشم 
-حروم خور چيه نون بازومو مي خورم 
مريم راه افتاد وگفت:دنبالم نيا اسم منو دهن مردم نندازکه دختر جواد اين کاره بوده 
-مردم غلط کردن ميدوزم دهن اوني که پشتت صفحه بذاره
مريم چيزي نگفت وراهش ادامه داد عماد هم دنبالش نرفت با حرص پايش به ديوار کوبيد:بي عرضه اين همه دختر وخر کردي از پس اين برنمياي 
با خودش خنديد:خب معلومه مريم من با بقيه فرق مي کنه …خانمه،بله رو بگه نوکريشو مي کنم 
مريم داخل خانه شد امين زانوهايش در آغوش گرفته بود وتلويزيون تماشا مي کرد کيسه خريد کنارش گذاشت …يکي از چيپس خلا ليها باز کرد جلويش گرفت وگفت:آشتي آقا؟…
امين به پاکت نگاه نکرد ونگاهش به تلويزيون چرخاند
-چقدر مي خواي؟
-۳۰
-بگو هفته آينده مياري؟
-نميشه فردا کلاس پنجميا ورزش دارن
-باشه برات جور مي کنم..حالا آشتي کن ديگه
-ميدي؟
مريم لبخندي زد که فردا ۳۰تومن واز کجا بياره:آره ميدم 
امين چيپس برداشت وگفت:دوغم خريدي؟سس تند چي؟ با چيپس خيلي مزه ميده…
روي موهايش دست کشيد :آره خريدم همشو بخور
سرش بوسيد وبلند شد…ساعت ۷شدو از پريسا خبري نشدمريم با دلشوره به ساعت نگاه کرد…..ساعت ۸پدرش خسته به خانه آمد براي دوش گرفتن به حمام رفت مريم برايش لباس برد وبه آشپزخانه رفت.
ناهيدبا نگراني گفت:يه زنگ به پريسا بزن ببين کجاست… نمي دانست قبل از گفتن او مريم چندين بار تماس گرفته وباپاسخ خاموش بودن مواجع شده است. 
پدرش از حمام بيرون آمد با دستي که روي کليه اش بود به پشتي تکيه داد…مريم ليوان شربتي کنارش گذاشت وگفت:خوبي بابا؟
-آره بابا…فقط اين کليه خيلي اذيتم مي کنه 
-چند دفعه بگم نبايد کارکنيد؟با اين کارتون مي خوايد خودتون وبکشيد؟
-مريم جان ما قبلا بحث کرديم باشه؟…. هنوزاونقدربي غيرت نشدم که تو خونه لنگمو بندازم هوا که تو بري کار کني وخرج يه خونواده بيوفته گردنت 
-آخه اين چه حرفيه ميزني بابامن….
ميان حرفش آمد:مريم ميدوني اين کارو نمي کنم…پريسا کجاست؟
مريم موضوع پدرش را فراموش کرد تازه يادش افتاد که خواهري هم دارد.
-نيست خونه دوستشه
-من نميدونم اين چه دوستيي که هرشب وروز پيششه…مطمئنم اين دوستش يه روزي بدبختش مي کنه
پدر بيچاره اش نمي دانست که پريسا دوستان رنگارنگي دارد که به يه دختر وچند تا پسر ختم نمي شود.
-پاشوبرو بهش زنگ بزن بگو بابا گفته تا نيم ساعت ديگه خونه نباشي تا يه هفته اجازه بيرون رفتن از خونه رو نداري
-چشم..شما شربتتون وبخوريد اينقدرم به خودتون فشار نياريد
-آخه من از دست اين دختر به کي پناه ببرم؟
مريم مشغول گرفتن شماره شد..بازهم زني در پاسخ گفت خاموش مي باشد….ولي بخاطر اينکه پدر مريضش را نگران نکند گفت:
-الو سلام پريسا کجايي؟
زن به زبان انگليسي مي گفت گوشي خاموش است….نيست
-آها پس زود بيا خونه 
باز به زبان مادريش پارسي گفت خاموش است زنگ نزن خواهرت نيست 
-باشه خدا حافظ
جواد:بده من گوشي 
مريم سريع گوشي گذاشت وگفت:بابا خونه دوستش داره درس مي خونه گفت تموم بشه با آژانس مياد نگران نباشيد ديگه
اخم پدرش باعث شد دورغي ديگر بگويد:باور کنيد دختر خوبيه مي شناسمش…چند باري ديدمش 
جلو رفت وصورت پدرش بوسيد:اخم نکن ديگه..پيري زود رس مياره ها
جواد خنديد وبايد شکر گذار خداوند باشد که همچين دختري به او داده…. به آشپزخانه رفت مريم نگاه نگراني به مادرش انداخت ناهيد سري تکان داد وگفت:
-چرا دروغ گفتي؟
-مجبور شدم،اگه مي فهميد خبري ازش نداريم مثل اون دفعه راهي بيمارستان ميشد
-نمي دونم والله خودمم ديگه از دست کاراي اين دختر خسته شدم….نمي دونم واقعا ميره درس بخونه يا….(باشک ترديدادمه داد)نکنه باز رفته سراغ کار قبليش وتو چيزي بهم نميگي ؟
-نه مامان…اون به من قول داده ديگه طرف پسرا نره
ناهيد هر چند ته دلش مطمئن نبود دخترش راست مي گويد …مريم نمي خواست مشکلات زندگيشان بيشتر اين روي دوش پدرومادرش سنگيني کند…سر سفره ي شام گوشي زنگ خورد مريم مثل سربازآماده باش بلند شد وگفت:
-خودم بر ميدارم 
حرکت سريع وناگهانيش باعث تعجب خانواده اش شد..گوشي برداشت:
-بله
صداي ترسيده پريسا که به وضوح مي لرزيد شنيد:الو سلام مريم 
همه سرها به طرف مريم بود…حس تجربه دستگيري پريسا به او فهماند اتفاقي افتاده…لبخندي زد وگفت:سلام پريسا جان 
پريسا که متوجه لحن عصبي مريم شد گفت:مريم گرفتنم به بابا مي گي بياد تعهد بده؟ 
-کجا عزيزم؟
-کلانتري(….)
-باشه به بابا مي گم نگران نباش
-مي گيا
-خدا حافظ
گوشي گذاشت ..پدرش منتظر بود..مريم گفت:پريسا بود گفت به بابا بگو امشب پيش دوستم مي مونم باباش رفته خارج چند شبي تنهان امشب قرار پريسا پيشش بمونه…البته مادرش هم هستا 
-يعني چي؟اين مردک فاميل نداشته که پريسا پيش زن وبچش بمونه ؟
مريم به اجبار لبخندي زد:نه بابا چون دوست صميميش گفت پيشش بمونه…بابا اينقدر سخت نگيريد ديگه دختر خوبيه 
جواد سري تکان داد وگفت:ولي نبايد قبول مي کردي
مريم قبل از بلند شدن دوشاخه پريز کشيد تا دوباره زنگ نزند…سر سفره برگشت ومشغول خوردن شد مادرش با سر اشاره کرد چي شده؟آن هم سرش به معني هيچي تکان داد.
سفره جمع کردند به آشپزخانه برد.
-مامان
-جونم
-ميگم يه چيزي مي خوام بگم نگران نشيد…؟
دلهره وپريشاني ناهيد بيشتر شد:چي شده؟
-راستش پريسا رو گرفتن
ناهيد به صورتش زد:خدا مرگم بده باز چي کار کرده؟با پسر بوده آره..؟آره؟
-نه مامان با دوستش تو پارتي گرفتنش
-چرا به بابات نگفتي بره تعهد بده؟
مريم کلافه موهايش کنار زد وبا لحني که سعي مي کرد عصبي نباشه گفت:مادر من وضعيت باباروکه مي بيني…دوباره مي خواي حالش بد بشه؟
-خب پس بذار خودم برم 
– به بابا مي خواي بگي اين موقع شب کجا ميري؟
ناهيد اشکي ريخت ورو زمين نشست:نمي دونم…ديگه از دست اين دخترچيکار کنم
مريم زانو زد:نگران نباش الان ميرم پيشش
-به تو که اجازه امضا نمي دن
-مي دونم مي خوام امشب وتو بازداشتگاه بمونه تا قدر عافيت بدونه
-نه مادر اونجا هزار جور زن هست نميشه بين اونا باشه
بالاخره مادر بود ونگران فرزندش…اگر بچه اش سنگش بزند سنگ مي بوسد…ميوه دلش بود.
مريم بلند شد:نترس اتفاقي براش نمي يفته…شما هم پاشين يه آبي به صورتتون بزنيد،بابا اگه با اين وضع ببينتت شک مي کنه…فقط من به چه بهونه اي برم بيرون؟…آها فهميدم
با عجله به اتاقش رفت ولباس پوشيد چند برگ لاي پوشه اي گذاشت وبيرون آمد…پدرش با چشمان پرسشگرانه براندازش کرد وگفت:کجا به سلامتي اين موقع شب؟
-يکي از پرونده ها بايد به آقاي فرخي برسونم
-خب بذار واسه فردا،دير نميشه که
-نه بابا خيلي ضروري بايد اين ومطالعه کنه براي مناقصه فردا لازم ميشه 
منتظر جواب پدرش بود که جواد بلند شد به اتاق رفت وبا چند بسته پول برگشت…چند اسکناس با دست چپش بيرون آورد جلوي دخترش گرفت:
-بگير بابا با آژانس برو اين موقع شب خطرناکه 
مريم با صداي دورگه از خوشحالي وبغض گفت:از کجا؟
-امروز حقوقمون وبهم دادن 
امين ازخوشحالي که پول توپ جور شده جيغ زد وبا آخ جون گفتناش بالا وپايين مي پريد ناهيد لبخندي زد ومريم خواست دست پدرش ببوسد که جواد دستش را عقب کشيد:
-نکن دختر اين کارا چيه؟اِه…
دخترش را در آغوش گرفت:اگه مي دونستم از تنبلي اينقدر خوشت مياد اصلا بهت پول نمي دادم
مريم قطره اشکي ريخت وبا لبخند بيرون آمدآژانسي گرفت وبه بالا شهر رفت…وارد کلانتري شد پرسان پرسان به اتاق مورد نظر رفت…بعد از تقه اي وارد شد.
سروان سرش را بلند کرد وگفت:بفرماييد؟
-من خواهر پريسا همتي هستم
مرد انگار متوجه نشده بودسرش تکان داد وگفت:پريسا؟کيه؟گم شده؟
مريم در چشمان سروان که ازخستگي و بي خوابي امانش بريده بود نگاه کرد:پريسا همتي تو يه پارتي گرفتين زنگ زد…
-آها…خب حالا شما چه کارشين؟مامانش که نيستي؟
مریم لبخندی به چشمان خماراز خواب سروان زد:نه…
-پدر يا مادر؟
-نيستن يعني رفتن مسافرت فردا ميان
-خب همون فردا بيان 
-خواهرم چيکار کرده؟
خميازه اي کشيد :هيچي شوروشعف جونيشون آمپر چسبونده بود، طفليا فکر کردن اينجا لس آنجلس که بااون لباس افتضاح تو بغل پسراي مردم بودن…البته ببخشيد اينقدر رک وصريح حرفمو ميزنم ولي تربيت خانوادتون درست نبوده شما نبايد هر چي بچه خواست جلوش بذاريد، يه ذره هم محدودش کنيد تا قدر چيزي رو که دارن بدونن…درسته پول داريد وخونه وماشين وهمه ي امکانت روز دنيا ميذاريد جلويش، ولي به فکر تربيتشم باشيد
بلند شد:بله ممنون حتما اوامرتون وخدمت پدرو مادرم ميرسونم…شما هم بهتربريد استراحت کنيد تا بدونيد به کي چي مي گيد؟ نگاه مبهوت سروان مريم را تا خروج از اتاق بدرقه کرد…نگران خواهرش بود اما براي تنبيه بايد يک شب در بازداشتگاه بماند. دختر خسته از کشمکش دنيا با زندگيش به صندلي ماشين تکيه داد وبه آهنگي گوش داد.
گنجشگک اشي مشي،لب بوم ما مشين 
بارون مياد خيس مشي
برف مياد گوله ميشي 
ميوفتي تو حوض نقاشي
خيس ميشي، گوله ميشي، ميوفتي تو حوض نقاشي
کي ميگيره؟فراش باشي
کي مي کشه؟قصاب باشي
کي ميپزه؟آشپزباشي
کي مي خوره؟ حکيم باشي
گنجشگک اشي مشي
مريم لبخندي زد چقدر پريسا شبيه اين گنجشگک بود… اگر مواظب خودش نباشد همانند همين گنجشک دست به دست مي شود و آخر نابود.
**
امين با عجله لقمه اي دردهانش گذاشت وبا خدا حافظي از خانه خارج شد.
مريم:مامان يادت نره امروز بري کلانتري 
-مگه من ديشب خواب به چشمم اومد که بخوام يادم بره؟ يک لحظه ديشب من پلک رو هم نذاشتم …نبايد اين کارو مي کردي 
-تنبيه براش لازمه…هر دفعه به هر بهانه گرفتنش؛ شما يا بابا عين بيماري که رو به موته خودتون به کلانتري ميرسوندين تعهد نامه امضا کردين،خانمم خيالش راحت ميگه گير افتادم ميان ديگه،کارش وبيشتر ادامه ميده
مريم نمي توانست مادرش را درک کند…چرابا وجود اينکه دخترش اينقدر اذيتش مي کند باز هم دوستش دارد ؟بيشتر اوقات که پريسا سر مادرش داد مي زد يک بار سيلي به او نزد دعوايش نکرد؟نمي دانست چه سِري درمحبت بين مادر فرزند است.
از آسانسور خارج شد وبه سمت اتاقش رفت سالمي کرد ووارد اتاقش شد…طبق عادت پرده ها کنار کشيد…پنجره باز کرد…هواي پانزدهمين روز پاييز را به ريه هايش فرستاد…به خيابان خلوتي که رويش برگ ريخته شد بود نگاه کرد….برگ ها به صورت ماهرانه رنگ آميزي شده بودند در عين زيبايي آرامش هديه مي کردند…مي توانستي رنگ قرمز کنار زرد ببيني يا زرد کنار نارنجي يا هر سه ي آن کنارهم…لبخندي زد و شکري به نقاش جهان گفت که توانايي ديدن اين همه زيبايي به او داده است.
پشت ميزش نشست سيستم روشن کرد وبرنامه هاي امروز چک مي کرد که متوجه خانم شهلا محبيان امروز قرار ملاقات دارند شد…قراري که اصلا مربوط به کار نمي شود خشمگين شد انگشتان ظريفش روي صفحه کيبورد بود…دلش مي خواست قرار امروزاز ليست حذف کند،آهي کشيد که ازحافظه خانم محبيان حذف نمي شود…دچار حسي نسبت به فرخي شده بود حسي که از محبت وتوجه هاي او سرچشمه مي گرفت،مريم خسته از تمام اتفاقات زندگي اش محتاج يک حامي بود وفرخي به خوبي توانسته بود نقش يک حامي بازي کند وهمين باعث شده بودمريم به صورت خودکار نسبت به فرخي حسي پيدا کند…حس مالکيت،حسي که مي گفت فقط بايد به او توجه کند نه کس ديگر؛تلفنش زنگ خورد:
-بله
صالحي:خانم محبيان تشريف اوردن ولي آقاي فرخي هنوز نيومدن
به ساعت مچي اش نگاه کرد:ولي ايشون که ساعت ۱۲قرار داشتند
-بله بهشون گفتم ولي توجهي نکردن رفتن به اتاق آقاي فرخي 
-باشه الان ميام 
بلند شد و به طرف اتاق فرخي رفت طبق عادتش يک ضربه زد:بفرماييد
مريم رفت تو :سلام خيلي خوش آمديد
-ممنون 
-ببخشيد ولي شما بعد از جلسه ساعت ۱۲ قرار داريد
دختر مغرورانه پا روي پا انداخت:به جاي اين وراجيا از من پذيرايي کن
مريم با لحن معترضش گفت:من نه خدمتکار شخصي ونه آبدارچي آقاي فرخي هستم…گفتم براي پذيرايي نوشيدني براتون بيارن
محبيان که ازطرزبرخورد مريم خوشش نيامده بود گفت:خيلي گستاخي…به کاميار مي گم اخرجت کنه 
با لحن خونسرد مختص خودش که فقط مخاطب را عصبي تر مي کرد گفت:هر طور ماليد با اجازه
و بدون اينکه منتظر جوابي از طرف محبيان باشد از اتاق خارج شد… دلخور از حرف وبرخورد محبيان به اتاقش رفت ومشغول حرف زدن با خودش شد.
-چه روز مسخره اي شروع کردم…هر گدا گشنه تازه به دوران رسيده واسه من آدم شده…خب اگه منم داشتم هيچ کس رو در حد خودم نمي دونستم اما ديگه نه اينقدر که قصدم تحقير وتوهين به کسي باشه …واقعا آدما با حرف زدن شخصيت خودشون ونشون ميدن…هه فرخي واقعا مي خواد با اين دختره ازدواج کنه حيف، اصلا بهم 
نمي يان فرخي مهربون تر وبا اخلاق تره…نه مثل اين که انگار حورالعين بهشتيه وبا زناي زميني نبايد هم کلام بشه…ولي خوشگله!! خب خوشگل باشه فرخي نبايد بخاطر…
زنگ تلفن مانع از ديوانگيش شد:چيه خانم صالحي؟
-آقاي فرخي گفتن بريد اتاقش
-باشه الان ميرم
گوشي گذاشت لبخندي زد…سريع از کيفش آينه چوبيش بيرون کشيد…نگاهي به خودش انداخت،مثل هميشه صورتش هيچ آرايشي نداشت حتي محض رضاي خدا رژلبي به آن لب هاي صورتي اش نزده بود مژه هاي پرپشت وسياهش جايگزين خوبي براي ريمل شده بودند گونه هاي گل انداخته اش هم به جاي رژگونه مي شد استفاده کرد…صورت سفيد وصافش احتياجي به پنکيک نداشت…موهاي لخت چموشش طبق معمول از مقنعه بيرون آمده بود…سريع داخل فرستاد وبه اتاق فرخي رفت..اجازه اي که از طرف فرخي صادر شد وارد شد رو به فرخي که با اخم نشسته بود گفت:
-بله آقاي فرخي؟
-قرار بود خانم محبيان ساعت چند بيان؟
-بهشون اطلاع داديم بعد از جلسه ساعت ۱۲ولي..
با لحن پرازتنفروخشم گفت:دلم خواست اومدم خانم ربات…کاميار اين چه رفتاري با من داري؟
-محل کارم منو به اسم کوچيک صدا نزن
-يعني چي؟مگه قرار نشد امروز من وبه عنوان معاون ونامزدت معرفي کني چرا هرروز اين کار رو ميندازي به روز بعد؟
مريم باز هم با شنيدن کلمه نامزد راه نفس کشيدنش بسته شد…به سختي اکسيژن وارد ريه هايش مي کرد..فرخي متوجه حالش شد…از جايش بلند شد وبه سمت پارچ وليواني که روي ميز بود رفت…ليوان پر از آب کرد با نگراني رو به رويش ايستاد:
-حالتون خوبه؟بيا يه قلپ از اين بخوريد
هول شده وگيج گفت:خوبم…حالم خوبه چيزيم نيست صبحونه نخوردم فکر کنم فشارم افتاده
ليوان از دست فرخي کشيد…يک نفس خورد؛فرخي با چشمان خمار وخندان ميشي رنگش گفت:تشنتون بود؟!!مي خوايد يه ليوان ديگه هم بهتون بدم؟
دخترخشک وجدي شرکت فرخي خجالت زده سرش را پايين انداخت:ببخشيد
فرخي خنديد:براي چي؟که آب خوردي؟
مريم به چشمانش نگاه کرد دلش لرزيد…دست وپايش گم کرد…در دلش بلوشوي برپابود…سيستم هاي مغزش از اين حس دستوري به اسم دوست داشتن صادرکردند…ولي خودش زير بار همچين جمله اي نمي رفت …باور نمي کرد اين حس،حس دوست داشتن باشد.
محبيان نگاه خصمانه اي به مريم انداخت وبلند شد:کاميار
فرخي نگاه سرد وبي تفاوتي به او انداخت:چيه؟
-بريم
-کجا؟
-سر قبر من
-قبر شما بمونه بعداز جلسه ساعت ۱۲
مريم ليوان گذاشت وبا يک با اجازه از اتاق خارج شد…دستگيره در دستش بود ولبخندي زد که صالحي مشغول تايپ بود با قرينه هاي گشاد شده به مريم نگاه مي کرد… گفت:
-خسته نباشي خانم صالحي
صالحي نگاهش به مريم بود انگشتانش روي کيبورد به حرکت در مي اورد وعلنا داشت زبان يوناني تايپ مي کرد.محبيان با خشم در بهم کوبيد وبيرون رفت.صالحي تکاني خورد.. مانده بود در آن اتاق چه اتفاقي افتاده.
بعد از اتمام جلسه که ساعت يک وپنج دقيقه شده بود مريم براي نوشتن قرار ملاقات ها در سالن ماند وفرخي به سمت اتاقش رفت…مريم هم بعد از ليست کردن قرار ها به اتاقش مي رفت که متوجه مردي که رو به روي خانم صالحي نشسته شد…مطمئن نبود خود عماد باشد با پاهاي لرزان به سمتش رفت صالحي با ترس از زير عينکش به مريم نگاه کرد ..با ابرو اشاره کرد با تو کار داره…کنارعماد ايستاد:
-براي چي اومدي اينجا؟
عماد نگاهي به او انداخت قيافه اش گرفته بود:سلام کارت دارم
-من خسته شدم از بس گفتم…
-مي دونم…مي دونم نمي خواد بگي اين آخرين باره قول مي دم اگه به نتيجه نرسيديم ….ديگه…ديگه من ونبيني خوبه؟
-قولت قول نيست
-نامردم اگه زير قولم بزنم
-اون که هستي بهش قسم نخور
عماد نگاه غمگين وناراحتي به او انداخت وگفت:خواهش مي کنم
صالحي بدون جلب توجه شماره فرخي گرفت وبعد از چند بوق آرام گفت:آقاي فرخي يه نفر اومده با خانم همتي صحبت مي کنه
فرخي ايستاد وگفت:کيه؟
-نمي دونم خيلي گنده وترسناکه
بااين جمله فرخي احتمال داد عماد باشد…گوشي گذاشت وبيرون آمد با ديدن آن دو که مشغول صحبت کردن بودند فکش منقبض شد.مريم با ديدن فرخي ترسيد به سمتشان هجوم برد 
مريم جلوي عماد ايستاد:خواهش مي کنم آقاي فرخي بذاريد باهاش صحبت کنم 
دستانش مشت کرد ورو به عماد گفت:اين آخرين باري که مريم ومي بيني فهميدي؟
مريم از اينکه اسمش واز دهان فرخي شنيده بودشوکه شد هميشه همتي بود امروز مريم شد…عمادانگشت اشاره اش به سمتش گرفت:
-ببين اگه چيزي بهت نمي گم بخاطر روي گل اين خانم چون اصلا به تو مربوط نيست دخترهمسايمون کي مي بينم 
فرخي با چشمان به خون نشسته به مريم گفت:زود تر حرفاتونو تموم کنيد 
به اتاقش رفت در را محکم کوبيد.
مريم رو به عماد گفت: اگه اخراجم بکنه…
-غلط مي کنه کل اين ساختمون رو سرش خراب مي کنم…ميشه بريم؟
-تا کجا؟
-پارک سر همين خيابون خوبه؟دورم نيست
مريم سرش تکون داد وهمراه عماد بيرون رفت…باورش نميشد با او قدم برمي دارد آن هم هماهنگ نيم نگاهي به او انداخت وگفت:قول دادي اين بار آخره
بدون آنکه به او نگاه کند با لحن دلخوري گفت: قول يه نامرد که اعتبار نداره
مريم نخواست که نازش بکشد واز دلش بيرون بياورد بنظرش که حقيقت را گفته بود…روي نيمکت نشستند عماد با پايش به برگ زير پايش بازي مي کرد گفت:
-چيکارکنم که دوستم داشته باشي يا حداقل ازم بدت نياد؟
مريم به همان برگ که عماد رويش پا مي کشيد نگاه کرد وگفت:هيچي….سابقه خرابت توي آيندت تاثير گذاشته،وقتي مادرت براي مامانم تعريف مي کرد که هر روز به يه جرم تو زندان وبازداشتگاهي يا باشکم پاره تو بيمارستان خوابيدي ازت متنفر شدم چطور مي تونه آدم مادرش واينقدر اذيت کنه…برو خدارو شکر کن نفرينت نکرده 
عماد سربلند کرد وهمزمان بااو مريم، به چشمان هم خيره شدند اخم کرد:از نظر تو من خوب نيستم
-نه …نه خوب نه پاک
پوزخندي زد:از نظر تو ادم خوب وپاک چطوريه؟يکيه عين رئيست شيک واتو کشيده؟يا اون پسر سوسولي که با پول باباش يه ماشين صفر زير پاش وتوخيابونا ويراژميده؟يا شايدم اون حاجي ريش بلند تسبيح به دست از حج برگشته؟کدوم؟…مريم تو چرا ظاهر من ومي بيني شايد من از اون حاجي پاک تر باشم،نمي خوام ريا بشه ولي واسه اينکه تورو روشن کنم ميگم؛من محرم وصفر تو تکيه وهئيت عزاداري مي کنم
-امام حسين بهت گفته به غير از محرم وصفر بقيه روزا آزادي هر کاري که دلت مي خواد بکني؟امام حسين بهت گفته زنا کن مشروب بخور مواد بفروش محرم وصفر بيا براي من گريه کن؟فکر نمي کني اين کارت خيلي خنده داره؟…به من ربطي نداره جاي امام حسين نيستم شايد به حرمت همون اشکايي که ريختي گناهات وببخشن وشفاعتت کنن،اما اگه من جاي تو بودم از امام حسين مي خواستم کمکم کنه تا دست از اين کارا بردارم 
-تو منو بخواه هر کاري بگي مي کنم قبول؟من اين کارا رو ميذارم کنار ميشم يه آدم نماز خون روزه بگيردرجه يک…همون آدم پاک وخوبي که تو مي خواي تو هم قول ميدي با هام ازدواج کني؟
-نه…من دلم نمي خواد بخاطر من نماز خون بشي…خودت باش،نمي خوام دکمه يقت ودر حد خفه شدن ببندي ويه تسبيح دستش باشه وريشي بذاري که صبح تا شب مجبورشي شونش کني…عماد باش فقط اين کارات وبذار کنار
عماد قهقه بلندي داد:اِي گل بگيرن دهن اون کسي که گفت تو خشک وبي احساسي
خنده چند ثانيه اش آرام از بين رفت وبا چشمان پر از غم رو به مريم گفت:نميشه…خيلي وقته پام گيره اگه ميشد حتما مي کشيدم کنار
-تو که مي دونستي من با کارت مشکل دارم چرا دوباره اومدي درخواست ازدواج دادي؟
خودش را به او کمي نزديک تر کرد …سرش به طرف گوشش خم کرد وگفت:چون دارم مي رم،ميرم انگليس مي خواستم تورو هم با خودم ببرم اگه قبول کني
مريم نگاه عصبي بهش انداخت وبلند شد:حرفامون ديگه تموم شد،خدا حافظ
-حرف آخرته؟
-حرف اول وآخرو وسطم،چندين بار گفتم تو نخواستي بشنوي
مريم از آنجا دور ميشد وعماد آرنجش روي لبه نيمکت گذاشته ودستش را تکيه گاه سرش قرار داد وبه تماشاي راه رفتن متانت ووقار مريم نشست.در سرش نقشه ها مي کشيد…نقشه اي که بتواند يک روز مريم را درکنار خودش داشته باشد حتي به دردسرش هم مي ارزيدوبه جان مي خريد.
فرخي با کلافگي راه مي رفت..کنار پنجره مي ايستاد بيرون را نگاه مي کرد…دلشوره ي عجيبي داشت با خوش فکر ميکرد نکند عماد اورا مجاب کند که با هم ازدواج کنند.اگر مريم راضي شد چه؟بايد کاري ميکرد اينطور نميشد..دست روي دست گذاشت وديدن هم صحبتي عشقش با کس ديگر فايده اي نداشت بايد به او بگويد دوستش دارد مريم بايد بفهمد کس ديگري هم براي او مي ميرد؛چند دفعه به صالحي گفته بود اگر خانم همتي آمد به او خبر دهد اما هنوز نيامده بود مي ترسيد بلايي سرش بياوردچقدر احمق بود که راضي شد مريم تنهايي برود.خواست گوشي بردارد تا از آمدنش خبر بگيرد که يک ضربه به در خورد…انگار بار سنگيني از دوشش برداشته باشن نفس با صداي کشيد وخودش را روي صندلي پرت کرد…با صدايي که ديگر نايي نداشت گفت:
-بيا تو
مريم وارد شد وگفت:با من کاري داشتيد؟
کاري نداشت فقط مي خواست بداند با عماد چه کرد؟!!!
-با اين پسره حرفاتو زدي؟ديگه قرار نيست که اذيتت کنه؟
نگراني هاي فرخي برايش لذت بخش بود در دلش جشن برپا کرده بود… اما آن شادي را پنهان کرد وبا لحن خشک گقت:
-بله آقاي فرخي قول داده که ديگه مزاحمم نشه ومي خواد بره انگليس ممکن ديگه هيچ وقت نبينمش
لبخندي زد وگفت:خوبه…مي توني بري
سري تکان وبه سمت در رفت قبل از اينکه دررا باز کند برگشت وگفت:ممنون که نگرانم شديد
فرخي با لبخند سري به معناي خواهش مي کنم تکان داد ومريم بيرون رفت…کاش مي فهميد که از يک نگراني معمولي گذشته،او نگران از دادن عشقش است.
********* 
فصل پنجم 
روزي که فردايش مهيار بايد خودش را براي يک خواستگاري اجباري آماده مي کردفرا رسيد.روي تخت دراز کشيده وبه موسيقي خارجي گوش مي داد در افکار خودش غرق بود…فکرآن دختري که مثل فرشته نجاتش بود وعطر خنکش که هنوزوجودش را آرام مي کرد بود زير لب گفت:مريم
نفس عميقي کشيد ديگر از آن عطر روي بينيش چيزي نماده بود.صداي موسيقي قطع شد مهيار سرش را به آن طرف چرخاند :کيه؟
-لولو
-اون وکه هستي
فرزين کنارش ايستاد وپيشنايش را بوسيد: سلام دراکولا 
مهيار بي حوصله گفت:سلام
-چرا خوابيدي شاه دوماد؟ پاشو بريم يه کت شلواري واست بگيرم که همه تورو با من اشتباهي بگيرن
-حسش نيست همين چند دست کت وشلواري که دارم يکيشو مي پوشم 
فرزين کنارش دراز کشيد:چته مهيار؟
-هيچي
-هيچي نشد جواب من اگه مشکل دختر است که..
-نه گفتم که چيزيم نيست 
فرزين نشست دستش را دور شانه ي مهيارانداخت وبلندش کرد:پاشو برو لباست وبپوش بريم 
مهيار مي دانست در برابر فرزين نمي تواند لجازي کند او کار خودش را مي کند…بعد از پوشيدن لباس از خانه خارج شدند.
فرزين: عروسي خوش گذشت؟
-هي بد نبود…چند دقيقه اي نشستيم کادو رو داديم واومديم
-سخت بود نه؟
-هر چي بود ديگه گذشت رکسانا الان يه عاشق داره
به فروشگاه لباس رسيدند فرزين پياده شد وهمراه دوستش وارد فروشگاه شدند…باز هم نگاه هاي متعجب افرادي روي آنها ثابت ماند …فرزين مهيار را گوشه اي نگه داشت که براي ديگران مزاحمت ايجاد نکند مهيار گوش هايش را براي شنيدن تيز کرده بود…دختر بچه اي که نزديک او بود مانتوي مادرش کشيد وگفت:
-مامان …مامان
-چيه؟
به مهيار اشاره کرد:اين آقا رو نگاه کن کوره؟
مادرش اخم کرد:زشت مي شنوه…اره نابيناست
دست دخترش گرفت و از انجا دور شد…مهيار با شنيدن اين حرف احساس وزنه ي سنگيني روي قلبش ميکرد ونفس کشيدن برايش مشکل شد…فرزين با چند دست لباس کنار مهيار آمد.
-بيا مهيار چند تا انتخاب کردم بگو کدومش خوبه؟پيراهن گلبهي يا سرمه…
حرفش را بريد:هر چي برداشتي مي خريم
فرزين با بهت گفت:يعني چي؟
لحن مهيار عصبي وبي حوصله شد:يعني همين، برو حساب کن بريم
فرزين جلوتر رفت آرام تر گفت:من مي دونم يه چيزيت شده ولي نمي خواي بگي…اگر با من راحت نيستي برم
-کمتر مزخرف بگو،يه بار گفتم چيزيم نيست
-پس چته چرا امروزاينجوري شدي؟!!اون از صبح که به زور اوردمت اينم از الانت که ميگي هر چي انتخاب کردي بر مي دارم…نه نظري نه چيزي
مهيار با لحن دلجويانه گفت:فرزين
-فرزين و….لعنت برشيطون ،چيه؟
-چرا عصبي مي شي من که چيزي نگفتم اصلا به سليقه خودت برام انتخاب کن
-سليقه من؟!!!همون سليقه اي که اگه پيراهني برات مي گرفتم در مورد رنگ دکمه هم اظهار نظر مي فرموديد که به لباس نمي ياد؟
مهيار لبخند زد:خيل خب حالا توام…رنگ وبگو
فرزين لحن دخترانه اي گرفت وگفت:تک کت سرمه اي با شلوار جين مشکي آبي وپيراهن…
-بيشتر آبي يا مشکي
-رو به مشکي…پيراهن شيري با دکمه هاي مشکي …مورد پسند بود؟
-بد نيست..برو حساب کن 
-حدا اقل برو پرو کن ببينم چاق شدي يا نه
-باشه …
فرزين دوستش رابه اتاق پرو برد…لباس هايش آويزان کرد وعصايش گرفت وگفت:
-مي خواي وايسم کارت که تموم شد با هم بريم بيرون 
-فرزين برو تا نزدم شقت کنم 
-من وبگو فکر توام گفتم تنها نباشي
بعد از چند دقيقه منتظر ماندن در باز شد و مهيار در اتاق با لبخند منتظر نظر دوستش ماند …فرزين با ديدن دوستش بغض کرد تمام دکمه هاي پيراهنش را اشتباهي بسته بود…لبخند رفيقش که ديد گفت:
-خوشگل شدي خيلي ..خيلي بهت مياد
-ممنون…چرا صدات مي لرزه؟
-هيچي…زود عوض کن پولش وحساب کنيم
سريع در را بست…فرزين دستش را جلوي دهنش گرفت وچند قطره اشک از چشمانش جاري شد سريع پاک کرد.اما مهيار در اتاق به فکر فرزين بود که چرا صدايش بغض دار شده.پول لباس ها حساب کردند و به سمت ماشين رفتند وحرکت کردند.
فرزين:مي خواي شب خواستگاري همراهت بيام؟
-آره بيا شايد دختره رو به تو انداختن ودست از سر من برداشتن 
فرزين حتي نمي توانست تصورش را بکند که زنش نابينا باشد…نگاهي به مهيار که سرش روي شيشه چسبانده بود انداخت انگار امروز مي توانست او را درک کند،شريک زندگيت نبيند چقدر بد…دست دوستش گرفت وگفت:
-ناراحت نباش اون که کاملا نابينا نيست يکي از چشماش مي بينه…دختره هم شرايطش مثل توئه مطمئن باش مسخرت نمي کنه که چرا تو اومدي خواستگاريش
-اون حداقل يکيشو داره که براي کاراش محتاج ديگران نباشه اما من چي؟ هيچي…من به همون يه چشمم راضي بودم 
فرزين لبخند تلخي زد:يادت هميشه مي گفتيم يه دختر دوقولو ميگيريم کوچيه براي من بزرگه براي تو
مهيار لبخندي پر از حسرت زد:آره بعد من مي گفتم اگه گمشون کنيم چي؟
-منم ميگفتم پشت دست يکيشون ومي سوزونيم تا با او يکي اشتباهي نگيريم 
-منم عصباني ميشدم و مي گفتم من زنم ودوست دارم دلم نمياد دستشو بسوزونم 
-بعد کلي دعوا کردن از خير دختر دوقلو مي گذشتيم 
-چه آرزو هاي قشنگي داشتيم
هر دو با يادآوري گذشته خنديدند اما نه از روي خوشحالي…از روي حسرت که چرا چقدرآن روز هايي که ديگر بر نمي گردد نفهميدند
مهيار:بريم خونه
-خونه بي خونه ميريم يه چيزي مي خوريم 
-فرزين حوصله ندارم 
-حوصله نمي خواد که دست ودهنت بايد کار کنه
-چرازور مي گي؟
-چون مجبورم مي کني؟معلوم نيست اين چند وقته چته؟وقتي زنگ مي زنم مي گي بگو حوصله ندارم…مي گم بيا بريم بيرون ميگي خونه راحت ترم…مي گم بيا بريم خود کشي کنيم مي گي حوصله ندارم ؛ خب يه بار بگو دردت چيه؟
-وقتي خودم نمي دونم چطور به تو بگم؟
-اخلاقت شده مثل روزاي اول..اگه مي بيني اين افسردگي باز داره مياد سراغت بگو ببريمت پيش روانپزشک
-ديگه دلم نمي خواد پيش اون دکتر ديونه برم 
فرزين خنديد وگفت:همين دکتر ديونه جنابعالي رو خوب کرد که ديگه به فکر خودکشي نيوفتي
-کي گفته؟خودم خواستم خوب شدم شايد کمک کرده باشه ولي همش بخاطر حرف هاي روده درازي اون نبوده
-باشه فهميدم 
کنار يک کافي شاپ ماشين پارک کرد:مي ري پايين مواظب باش کنار جوب پارک کردم
آهسته گفت:هيچ وقت ياد نگرفتي ماشين وکجا پارک کني
مهيار اول عصايش را پايين فرستاد وخودش پايين رفت در بست فرزين ماشين قفل کرد و کنارش آمد:وقتي داشتي پايين مياومدي چي به من گفتي؟
-گفتم تو،توي رانندگي دست شوماخرو بستي
فرزين خنديد:آها فکر کردم گفتي هيچ وقت ياد نگرفتي ماشين وکجا پارک کني 
دست دوستش در دست گرفت ووارد کافي شاپ شدند.
مريم که با سر پايين مشغول خوردن کيکش بود با به صدا در آمدن در کافي شاپ سرش را بلند کرد. روي پسرو عصاي سفيدش زوم کرد خيلي آشنا بود…کجا او را ديده تا هنگام نشستن آن دو به آنها خيره ماند اما چيزي يادش نيامد.
فرخي:خانم همتي
مريم در ذهنش به دنبال چهره آشنا مي گشت
فرخي کمي صدايش را بلند ترکرد:خانم 
مريم يک دفعه گفت:بله
لبخند روي لبش نشست وگفت:حواستون کجاست؟آقاي کيانفر با شماست
مريم به طرف مرد ۴۰ساله که کيانفر نام داشت چرخيد:ببخشيد متوجه نشدم چيزي فرموديد؟
کيانفر به دو پسر جواني که کنار پنجره نشسته بودن نگاه کرد وگفت:ظاهرا باديدن آن جوان نابينا متاثر شديد؟
دختر به پسرزيباو شيک پوشي که درتير رس نگاهش بود چشم دوخت وگفت:بله واقعا حيفه نمي بينه
-جنگ روزگاره نمي شه کاريش کرد نرم وزبر بايد بموني وبجنگي 
مريم بي اختيار گفت:اوهوم
فرخي اوهوم مريم که شبيه دختربچه هاتصور کرد لبخندي زد تک سرفه اي کرد تا حواسش به او بدهد:
-آقاي کيانفر فردا براي سفر کاري تشريف مي برن دانمارک قراري که براي فردا با من داشتند ولغو کنيد 
-بله چشم 
فرزين:چي ميل داريد ؟..
مهيار دهان باز کرد که فرزين گفت:مي دونم حوصله نداري 
مهيار خنديد وگفت:خواستم بگم 
-لازم نکرده تو حوصله نداري خودم ميگم يه چيزي بيارن 
بعد از آوردن سفارشات مشغول خوردن شدند.
مريم بعداز خوردن کيک وشير کاکائوش براي شستن دستانش با يک عذر خواهي بلند شد و به سمت دستشوي حرکت کرد……از کنار آن دونفر رد شد يک آن مهيار با عطر سرد آشناي که در فضاي اطرافش پخش شد تنش لرزيد…خودش بود همان که دو روزي است تمام ذهنش را مشغول کرده…مريم شيررا باز کرد دستش شست روسريش درست کرد و همان مسير آمده را برگشت که نا خودآگاه به آنرج مهيار که براي خوردن نسکافه بالا آورده بود خورد«آخ سوختم» نصف مايع داخل فنجان روي ران مهيار ريخت.مريم سريع با هول گفت:
-اخ ببخشيد واقعا شرمنده
مهيار که صداي دخترآشنا آرامش کرده بود با لبخندي گفت:عيبي نداره خودتون وناراحت نکنيد
فرزين کنارمهيارخم شد: خانم حواستون کجا بود آدم به اين گندگي نديديد؟
مريم با اخم:من که معذرت خواهي کردم
مهيار:فرزين جان اشکال نداره اتفاق ديگه مي يوفته 
مريم که پاي خيسش ديد دستمالي از جيبش بيرون آورد…خم شد به طوري که سر شانه وکنار گردنش با صورت مهيار چند سانتي متري فاصله داشت …مهيار هم از فرصت استفاده کرد و عطرسرد را مي بوئيد ..او بي خبر از حال پسرشلوارش را تمييز مي کرد …فرزين متوجه حال دوستش شد دستمال از دستش کشيد وگفت:
-ممنون خانم بفرماييد 
دختر که ازطرز برخورد پسر چشم آبي ناراحت شده بود با اخم گفت:مودب تر هم مي تونستيد بگيد بفرماييد
و با عصبانيت به طرف ميز خودشان رفت فرخي که از دور ناظر مريم بود از جايش تکان نخورد کيانفر متعجب گفت:اتفاقي افتاده خانم همتي؟
مريم کيف ودفترش برداشت وبا لبخند تصنعي گفت:نخير خوبم..آقاي فرخي اگه من ديگه امري نداريد من برم؟
-بمونيد با هم ميريم شرکت
-اگه اجازه بديد…
فرخي با عصبانيت گفت:نه…خواهش مي کنم بشينيد
مريم با حرص پشت به مهيار نشست و پايش را به حالت عصبي زمين مي زد.کيانفر که شرايط خوبي نمي ديد به آن دو نگاه کرد وگفت:
-خب ديگه من برم که براي فردا خيلي کار دارم 
فرخي و مريم همزمان با کيانفر بلند شدند.فرخي:خيلي خوشحال شدم قبل از سفر ديدمتون سفر بي خطري داشته باشيد
با فرخي دست داد وگفت:ممنون…خداحافظ خانم همتي 
-خدا نگهدار 
هر دو براي بدرقه کيانفربا او همراه شدند مريم قبل از خروج از کافي شاپ…ذهنش بعداز۳۰دقيقه فعال شد سريع به او که رو به رويش بود نگاه کرد:
-خودشه..همون پسر که او روز نجاتش دادم…مهيار
فرخي با خشم فرمان در دستش فشار ميدادگفت:با اون پسره سر ميز چي مي گفتيد؟
-چيزي نبود… حواسم نبود بهش خوردم کمي از نسکافش رو شلوارش ريخت…خودش بنده خدا چيزي نگفت اما دوستش انگار شاکي تر بود 
لحن مريم انقدر صداقت داشت که خشم فرخي فرو کش کندو با لبخند نگاهي به او انداخت.خوشحال بودازاينکه عاشق کسي شده که براي فرار خودش دروغ نمي گويد.
****
فرزين:خوبي مهيار پات نمي سوزه؟مي خواي بريم دکتر؟
مهيار خنديد:اره خوبم خانم جون
-دختره معلوم نيست حواسش کجاست؟ 
-بنده خدا معذرت خواهي که کرد 
فرزين مشکوک نگاهش کرد وگفت:حالا تو چرا داشتي اونجوري بوش مي کردي؟
مهيارفکر نمي کرد فرزين حواسش به کارهاي او باشد ..با دست پاچگي گفت:کي من؟کي؟کي بوش کردم؟
فرزين خنديد:اي ناقلا فکر نمي کردي حواسم بهت باشه نه؟….همچين دماغتو کرده بودي تو گردنش ونفس مي کشيدي گفتم الانِ که دختره يکي بزنه زير گوشت 
با خجالت سرش را پايين انداخت وبا لبخند گفت:بوي خوبي مي داد عطرش خنک بود
-جدي؟خب زودترمي گفتي اسم عطرش وبپرسم واست بخرمش
-فکر نمي کني زنونه باشه؟
-اره اينم ميشه…به اينجاش فکر نکرده بودم
بعد از خوردن نوشيدنيشان از کافي شاپ بيرون آمدند…بعد از حرکت مهيار گفت:کجا ميريم؟
5/5 - (1 امتیاز)

Check Also

پارت ۱۰ رمان پاورقی زندگی

-بله..البته نمي خواد گردنت بندازي يه يادگاريه…خواستم وقتي ازم جدا ميشي يه چيزي از من …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.