پارت ۳۷ رمان معشوقه اجباری ارباب

دستشو برداشت و گفت: بابا ديگه نگو آقا… با اين توصيفاتي که تو کردي، من اگه جات بودم شبا تو بغلش مي خوابيدم! 
به زور از ليلا جدا شدم و باهاش خداحافظي کردم و اومدم بيرون.
چه هواي خوبي! وجودم پر از انرژي وصف ناپذيراي شده بود!
دلم مي خواست از خوشحالي داد بزنم؛ جيغ بکشم و خوشحاليمو با تمام دنيا تقسيم کنم.
مختار تو ماشين منتظرم نشسته بود. با دو رفتم پيشش. 
با خوشحالي سوار شدم و گفتم: ممنون!
با لبخند نگام کرد و گفت: چه بشاش شدي!
– اگه نامحرم نبودي، مي پريدم بغلت!
با تعجب گفت: چي؟!
– ممنون… يه دنيا ممنون!
– از من تشکر نکن. از آقا تشکر کن. 
درست نشستم و گفتم: از آقا هم تشکر مي کنم!
تا وقتي خونه رسيدم، لبم خندون بود. از ماشين شاسي بلندش پريدم پايين و به سمت آشپزخونه دويدم. 
خاتون تا منو ديد، گفت: چي شده مادر؟ چرا نفس نفس مي زني؟!
با خوشحالي خاتونو بغل کردم و گفتم: ليلا زنده است… آقا ليلا رو نکشته … ليلا زندست. باورت مي شه؟
دستشو گذاشت دور شونم و گفت: خدا رو شکر ولي ليلا کيه؟!
نگاش کردم و گفتم: ليلا… هموني که روزاي اول که اومدم، براش گريه مي کردم. يادته؟ شام و نهار نمي خوردم.
– آها… آره يادم اومد. 
نهار آرادو براش بردم. خوابيده بود. سيني رو گذاشتم رو عسلي. لبه تخت نشستم وصداش زدم:
– آقا… آقا!
همين جور که چشماش بسته بود، گفت: خواهش مي کنم ديگه نگو آقا.
– سخته نمي تونم! 
چشماشو باز کرد و گفت: ديديش؟
با لبخند گفتم: آره… ممنون…خيلي ممنون نکشتيش. آخه چرا اين همه مدت بهم دروغ گفتي؟!
– مجبور بودم.
– چرا؟
تو چشمام نگاه کرد و گفت: نمي تونم بگم.
– بقيه دوستام چي؟
– اونام زندن. تو ايرانن.
با چشماي گشاد و خوشحالي گفتم: راست مي گي؟! يعني اونا رو نفروختي؟
– نه! 
– مي شه…
وسط حرفم پريد و گفت: نه! ديگه اونا رو نمي توني ببيني!
– باشه.
سيني رو گذاشتم لبه تخت.
– خيلی خب… بلند شو چند قاشق از اين آش بخور.
پتو رو کشيد رو سرش و گفت: ميل ندارم، ببرش.
پتو رو از سرش برداشتم و گفتم: نمي شه … بايد بخوري!
– نمي تونم!
– اگه نخوري، به زور مي کنم تو حلقت!
– زوره؟
– آره زوره … زود باش، بشين!
يه لبخند مرموزي زد و گفت: به شرط اينکه خودت بهم بدي!
پوزخندي زدم و گفتم: کم لقمه کردم تو دهنت؟! پاشو!
نشست. پتو رو دور خودش پیچید. 
چند تا قاشق آش که گذاشتم تو دهنش، گفت: از اين کار بدت نمياد؟
– روزاي اول چرا… ولي الان ديگه عادت کردم.
قاشقو جلو دهنش گرفتم. سرشو کشيد عقب و گفت: بقيشو خودم مي خورم.
*** 
يکي دو ساعت بعد نهار، براش ميوه بردم. 
منو که ديد، گفت: همين الان نهار خوردم!
– بايد تقويت بشي! 
با زور و دعوا بهش ميوه دادم. دو روز پرستار آقا بودم. تو اين مدت اونقدر ميوه و قرص و سوپ و مواد مغذي براش برده بودم که هر وقت صداي پا، نزديکي اتاقش مي شنيد، خودشو به خواب مي زد!
***
ساعت شش بيدارش کردم.حالش بهتر بود. ميز مفصلي براش چيدم. براش لقمه مي گرفتم و اون مي خورد. 
همينجور که مي خورد ،گفت: مهربون شدي!
– بودم! خبر نداشتي! اگه از روز اول مي گفتي ليلا زندست، منم مجبور نمي شدم تا چند روز پيش باهات شاخ به شاخ بشم!
خنديد و لپمو کشيد و گفت: اتفاقا من عاشق شاخاي توام! نمي دوني که چه کيفي مي کردم وقتي باهات کل کل مي کردم؟ 
با تعجب نگاش کرد. دستمو گذاشتم رو صورتم و گفتم:
– وقتي کيفش بيشتر مي شد که منو مي انداختي تو انباري …نه؟!
– نه… تقصير خودت بود. من عادت نداشتم کسي اونجوري با من حرف بزنه. يعني جراتشو نمي کردن اما تو… اولين دختر شايد آخرين دختري هستي که جرات داره تو روي من وايسه.
خنديدم و گفتم: منم وقتي کيف مي کردم که کم مي آوردي!
– آره… چون واقعا حريف زبونت نمي شدم! 
بلند شد، رفت اتاق لباس. منم ميزو جمع مي کردم. سيني رو برداشتم، خواستم برم که اومد بيرون. 
با تعجب نگاش کردم و گفتم: اينجوري مي خواي بري؟!
– آره، مگه چيه؟
چشم غره نگاش کردم. سيني رو گذاشتم رو ميز. رفتم تو اتاق لباس، يه کلاه و شالگردن آوردم، رو به روش رو پنجه پا وايسادم. کلاهو گذاشتم سرش و شالگردنو پيچوندم دور گردنش و گفتم:
– تازه خوب شدي… بيرون هوا سرده، ممکنه دوباره حالت بد بشه. 
با لبخند نگاش مي کردم اما اون با يه حالت نگاهي که تا حالا ازش نديده بودم، به چشمام زل زد. نگاهش رفت رو لبم، سرشو کمي آورد جلو. 
سرمو بردم عقب و گفتم: نکن!
درست وايساد و گفت: چرا نمي ذاري ببوسمت؟
سرمو پايين انداختم و گفتم: دوست ندارم… يعني خوشم نمياد يه چيز گوشت آلود به لبم بخوره.
خنديد و گفت: اين ديگه چي بود گفتي؟ مگه مي خوام گوشت بکنم تو دهنت؟!
با اخم نگاش کردم و گفتم: دوست ندارم پسري رو ببوسم.
با چشماي ناراحت گفت: مي دونم… اون پسر آراده… چون هنوز ازش کينه داري و متنفري. هنوز مي خواي سر به تنش نباشه. 
– اينجوري نيست… من فقط نمي خوام به علي خيانت کنم. چون دوستش دارم.
– راست ميگي… حرف من زوره.
کتشو پوشيد و رفت.
دفترچه خاطراتشو ورق زدم.
« تنهام … خيلي تنها. اين حصار لعنتي هر روز داره دورم تنگ تر مي شه. ديگه دارم احساس خفگي مي کنم …اگه آيناز نبود تا حالا مرده بودم.»
با تعجب خوب به جمله ي که نوشته بود، نگاه کردم. من؟ يعني اگه من نبودم؟ چرا؟! آخه من که کاري براش انجام ندادم؟ 
« آيناز با اينکه زشت ترين عروسکمه، اما از بين همه عروسک خوشگلام، بيشتر برام عزيزه.»
– خوبه برات عزيز بودم و اون بلا ها سرم مي آوردي!
« تنها عروسکيه که باهاش بازي مي کنم و سرگرمم مي کنه. تنها عروسکيه که گريش ميندازم اما اون با کاراش و حرفاش منو مي خندونه… کاش مي شد دوستش داشته باشم. نمي خوام کاري کنم که گريه کنه اما تقصير خودشه؛ با اون زبون درازش اذيتم مي کنه. وقتاي که آرومه و چيزي نمي گه، مي ترسم مريض شده باشه. مجبورم سر به سرش بذارم تا کمي دعوا کنه و حالش بهتر بشه.»
دستمو گذاشتم زير چونم. نفسي کشيدم و گفتم: از کجا فهميدي با دعوا کردن حالم خوب مي شه؟! اما کارت عين آدم مريضاست! 
« وقتي عصباني مي شه، بيشتر قيافش خنده دار مي شه. به جاي اينکه عصبي بشم، خندم مي گيره ولي از سر ناچاري جلوی خودمو مي گيرم … وقتي علي بهم گفت آينازو دوست داره، حس کردم يه ساختمون صد طبقه رو سرم خراب شد. علي حق نداشت آينازو، تنها کسي که تنهاييمو باهاش سر مي کردم، تنها کسي که شبا با صداش خواب مي رفتم و ديگه مجبور نبودم قرص خواب بخورم، ازم بگيره.»
– شبا با صداي من خواب مي رفتي؟ پس بخاطر همين بود هر شب منو به زور به اتاقت مي کشوندي تا برات کتاب بخونم؟
« وقتي شبا مي رفتن بيرون، منتظر مي موندم تا بياد… کاش منم مثل علي آينازو دوست داشتم.»
خب خدا رو شکر که دوستم نداري! دفترو بستم و گذاشتم سر جاش. نهارو خودم براش درست کردم. حتي نذاشتم خاتون ادويه بهش بده! وقتي فهميد نهارو خودم پختم، تا ته خورد. منم با تعجب نگاش کردم.
داشتم ظرفا رو مي شستم که يکي از پشت گفت: سلام… بانو آيناز!
سرمو برگردوندم و گفتم: سلام… پرهام بي معرفت!
– حالا چرا بي معرفت؟
– خوب بي معرفتي ديگه؟ يهو ظاهر مي شي، يهو غيبت مي زنه… نه به اون موقع که هر روز اينجا پلاس بودي، نه به الان که هفته ای يه بارم پيدات نمي شه.
صندلي رو عقب کشيد و نشست و گفت: گرفتارم به خدا… الانم اومدم يه خبر توپ بهت بدم!
– چي؟
– فردا قراره بريم کوه.
اين همه مدت نرفته بودن، الان يادشون افتاده؟ 
با تعجب گفتم: کوه؟
– آره، کوه! مي دوني چيه؟
– نه! 
– ببين يه سنگ خيلي بزرگه، خب… که زمستونا روش برف مياد، مي رن اسکي. تابستونا هم چون هواش خوبه، مي رن گردش!
– رو همون سنگ بزرگ؟!
– آره!
– ولي من که اسکي بلد نيستم؟ 
– بلدی نمي خواد… يه تيوب مياريم، روش مي شيني، هلت مي ديم، مي ري پايين!
– اونوقت اگه دست و پام شکست، کي مي خواد جواب بده؟!
– بيمه! 
– ممنون از پاسخ گويي سريعتون!
دستشو گذاشت رو سينش و گفت: خواهش مي کنم عزيزم… شام چي داريم؟
– تازه ساعت دوئه، تو فکر شامي؟!
– خب گفتم اگه يه چيز بد مزه ايه، بيرون شام بخورم! 
– فکر کنم خاتون مي خواد فسنجون درست کنه.
– اي عشقم خاتون! حيف که پيره وگرنه خودم مي گرفتمش!
با خنده لبمو گاز گرفتم و گفتم: زشته پرهام!
وقتي رفت بيرون، ياد ليلا افتادم. کاش مي شد اين دو تا يه جوري همديگه رو ببينن. واي اگه ازدواج کنن، خوشبخت ترين زوج کره خاکي مي شن!
بعد اينکه ظرفا شستم، به نسترن زنگ زدم. آراد بهم اجازه داده بود هر وقت به هر کي دوست داشتم مي تونم زنگ بزنم.
موقع شام ، پرهام بشقابشو جلوم گرفت و گفت: برام بکش!
بشقابو برداشتم که آراد از دستم برداشت و جلوی خودش گرفت و گفت: خودت بکش!
پرهام عين بچه ها که قهر مي کنن، لب و لوچه شو آويزون کرد و گفت: نوموخام…خودت بکش!
آراد: کي مي خواي آدم بشي؟!
با لبخند مليح گفت: هر وقت تو آدم شدي!
آراد پشت گردنشو گرفت سرشو چسبوند رو ميز. 
گفتم: ولش کن… گناه داره.
آراد: چي گفتي؟!
– مگه نشنيدي؟ گفتم هر وقت تو آدم شدي!
فشارو بيشتر کرد. 
من با خواهش گفتم: ولش کن؛ کشتيش!
آراد: بگو معذرت مي خوام!
پرهام: اول برام شام بکش، تا بگم معذرت مي خوام! 
آراد گردنشو ول کرد و گفت: خيلي پررويي!
– مي دونم. قربون اون چشماي سبز کاجيت برم که دلمو برده! 
آراد خنديد و براش شام کشيد.براي من و خودشم کشيد. اولين بار بود مي ديدم با پرهام خوبه. همينجور که شام مي خورديم، گفت: 
– پرهام ؟ اوضاع کارت چطوره؟
– هي مي سازيم. فقط معطل يه زنم… مي گم تو که اين همه دختر دور و برت ريخته، يکيشو نمي دي به من؟
– هر کدومشو خواستي بردار!
– جدي؟! يعني فرحنازم بهم مي دي؟
با تعجب به پرهام نگاه کرد و گفت: چي؟! تو فرحنازو دوست داري؟
پرهام آويزون شد و گفت: آره خيلي… براش مي ميرم!
آراد که فهميد داره مسخره بازي مي کنه، خنديد و گفت: مگه از جونت سير شدي؟
– آره مي خوام خودکشي کنم و راحت ترين و آسونترين راه، ازدواج با فرحنازه! 
گفتم: اگه جلوی خودش بود اين حرفا رو مي زدي؟
پرهام: نه! مگه جونم سير شدم؟
آراد خنديد و آروم زد تو سرش و گفت: به جان خودم، يه دختر خوب برات سراغ دارم.
پرهام چسبيد به آراد و گفت: کيه؟ تو رو خدا بگو کيه؟ من ديگه طاقت دوري ندارم! 
– صبر کن از صاحبش اجازه بگيرم …مي گم!
– چيـــش… ضد حال! 
پرهام انگار چيزي يادش اومده باشه، يهو پريد و گفت: راستي آراد فردا کوهيم. مياي؟
– با کي؟
– خودمون. تازه عروس و داماد، عشقت ،اين گربه، دکتر، شما و آقاتون پرهام .
آراد نگاش کرد. پرهام گفت: جان عزيزت نگو نه! فردا جمعست؛ کاري هم جز لالا نداري. با همه هماهنگ کردم. موندي تو.
– خودت بريدي و دوختي ديگه؟
– آره… فقط مونده تو پروش کني!
آراد خنديد و گفت: باشه!
پرهام محکم زد پشت آراد که قاشقش رفت زير برنج. 
گفت: دمت برفي چشم قشنگه!
آراد با اخم نگاش کرد. پرهام با ترس الکي آب دهنشو قورت داد، بلند شد، بشقابشو برداشت و گفت:
– الان در حالت جنگ سرده!
يه صندلي بين خودش و آراد فاصله گذاشت. 
آراد گفت: با اين جيگول بازيات مي خواي دخترم بهت بدن؟
– آره… تازه زنم پير نمي شه!
– با اين کارت پيرش مي کني!
پرهام با دهن پر گفت:خودم مي خوام دختر مسن بگيرم!
گفتم: دختر مسن ديگه چه صيغه ايه؟! منظورت ترشيدست؟
لقمشو پايين کرد. لبشو گاز گرفت و گفت: زشته! نگو ممکنه ناراحت بشن! دختر مسن يعني دختر مجرد بالاي پنجاه سال خيلي پولدار!
من و آراد زديم زير خنده. با شوخي و دلقک بازي پرهام، شب رو به صبح رسونديم. 
***
صبح سر ساعت مقرر حاضر و آماده تو سالن وايسادم. آراد اومد پايين. حسابي تيپ زده بود. 
گفتم: تيپ فرحناز کش زدي! مي خواي به کشتنش بدي؟!
با اخم همراه لبخند گفت: فقط فرحناز کش؟!
– خب آره! مگه دختر ديگه اي هم مي خواي تور کني؟
رو به روم وايساد و گفت: آره ولي ماهي سمجيه. گير نمي افته. نمي دونم چند نفر براش تور پهن کردن ولي نتونستن بگيرنش؟ منم مي خوام شانسمو امتحان کنم.
خنديدم و گفتم: اگه ماهي گير تو باشي، ماهي سمجم اون، عمرا اگه بتوني بگيريش!
خواست چيزي بگه که پرهام با سرو صدا اومد پايين و داد زد: بريد کنار عشقم اومده! فرحناز جونم اومده! 
سريع از کنارمون رد شد. دم در که رسيد، برگشت به من نگاه کرد و گفت: زشتو! خوش تيپ شدي!
سريع رفت بيرون. با تعجب به کارش نگاه مي کردم که ديدم آراد داره مي خنده. موبايلش زنگ خورد. از جيب کتش درش آورد به صفحش نگاه کرد. 
دکمه رو فشار داد و گفت: بله فرحناز؟
– باشه اومديم!
گوشي رو قطع کرد و گفت: بريم… منتظرمونن.
همينجور که به سمت در مي رفتيم، گفتم: ماشين خودتو نمياري؟
– چرا ميارم.
رفتم سمت در. 
گفت: سوار نمي شي؟
– نه… با امير علي ميام!
– رانندگيم بد نيستا؟
– مي دونم… با فرحناز مشکل دارم.
چيز ديگه اي نگفت. منم رفتم بيرون، ديدم ماشينا به صف وايسادن. مزداي اميرعلي که فرحناز و مونا نشسته بودن و ماشين آبتين که کامليا جلو نشسته بود. پرهامم با ۲۰۶که آهنگ تندي گذاشته بود و باهاش مي رقصيد. کامليا پياده شد و با هم سلام عليک کرديم. آراد ماشينشو بيرون آورد. فرحناز پريد سوار شد. مونا هم جلو پيش علي نشست بود. رفتم جلو بهشون سلام کردم وگفتم:
– اگه اجازه بديد با پرهام بيام؟
امير از تعجب ابروشو بالا انداخت و گفت: پرهام؟! مگه ديوونه شدي؟ به کشتنت ميده ها؟! 
– نه نترس… مي بينمتون! 
رفتم سمت ماشين پرهام، درشو باز کردم و جلو نشستم. با چشاي گشاد وزقي نگام کرد. 
صداي ضبطشو کم کردم. 
گفت: خانم دربست نمي رما!
– براي من مي ريد!
خنديد و گفت: چشم! نوکرتم هستم!
– برو، ملت رفتن!
– ملت غلط کردن! الان ازشون جلو مي زنم! 
– پرهام! خواهشا آروم مي روني؟
ماشينو روشن کرد و با سرعت چهل تا حرکت مي کرد. 
داد زدم: پرهام… برو ديگه؟ همه رسيدن کوه! 
پاشو گذاشت رو گاز و گفت: ای به چشم!
با اينکه اونا جلومون بودن، اما پرهام ازشون زد جلو و سرعت مطمئن رانندگي مي کرد. 
گفت: حال کردي از بنز آرادم زدم جلو؟!
– ناز شصتت!
با دهن باز و لبخند گفت: جان؟!! اينو ديگه از کجا ياد گرفتي؟
– از خودم! 
تا وقتي به کوه رسيديم، با جک و حرفاي پرهام مي خنديدم. آراد که بعضي وقتا ماشينش کنار ما مي اورد، که سرکي بکشه ببينه چه خبره، وقتي خنده ی ما رو مي ديد، عصبي مي شد و گاز مي داد. نزديک کوه بوديم. 
گفتم: راستي پرهام ابروت چي شده؟
– شکسته. چند سال پيش با بچه هاي محلمون دعوام شد، اونام از شرمندگي ابروم دراومدن!
– کار خوبي کردن. چون روز اولي که خواستم مواد بهت بفروشم، اين تنها نشوني بود که زبيده بهم داد.
خنديد و گفت: خوشگلم نکرده؟
– چرا، چون گوشه ابروته. انگار با تيغ زدي.
وقتي به کوه رسيديم، پياده شديم. بقيه هم پياده شدن.
چقدر برف! جون مي ده براي ساختن آدم برفي! پرهام مي رفت بالا، منم راه افتادم. امير کنارم اومد. با هم راه مي رفتيم. 
گفت: خوش گذشت؟… بعضي وقتا انقدر صداي خندت بلند مي شد که هوس مي کردم بيام پيش شما!
خنديدم و گفتم: پرهام از خاطرات بچگيش مي گفت… خيلي شيطون بوده!
– مگه الان نيست؟!
– چرا هست ولي بعضي وقتا مي ره تو لاک خودش. طوري که ديگه نمي شناسمش. 
– خب هر آدمي يه غمي داره، پرهامم مستثني نيست. 
چند قدم راه رفتيم. 
گفتم: اميرعلي؟
– بله؟ 
– هيچي! 
– خب بگو! 
– هيچي! اسمت قشنگ بود صدات کردم! 
– دختر ديوونه!
خم شد يه مشت برف برداشت.
گفتم: نزنيا!
دستشو که بلند کرد، جيغ زدم. زد به پهلوم. منم برداشتم و زدم به صورتش. برفاي صورتشو پاک کرد و گفت:
– نامرد! من که به صورت نزدم؟
دستمو جلوی دهنم گرفتم و گفتم: عمدي نبود!
دستشو کشيد رو زمين، يه مشت برف تو دستش اومد، يه گلوله بزرگ درست کرد و گفت:
– که عمدي نبود. ها؟!
– مي خواي چيکار کني؟! تو رو خدا اينو نزن؛ بزرگه! 
همين جور که برفو تو دستش جابه جا مي کرد، گفت: بگو ببخشيد!
پرهام داد زد: آيناز نگيا؟!
برگشتم، ديدم همشون دارن نگام مي کنن. قيافه ی آراد که گرفته تر از فرحناز بود. يهو يه چيز سفت خورد تو شکمم. نگاه کردم، ديدم گلوله برفي اميره.
گفت: تو ديگه مردي!
يه مشت برف برداشتم، بهش زدم و فرار کردم . دنبالم دويد و از پشتم منو گرفت و منم با جيغ و خنده گفتم: 
– امير ولم کن! زشته! 
ولم کرد. 
دستشو انداخت دور گردنم و گفت: بريم اون بالا آدم برفي درست کنيم. 
با هم سوار تله کابين شديم. آراد و فرحناز رو به روي ما وايسادن. اخماي آراد هنوز تو هم بود. فرحنازم بازوهاشو گرفته بود. با همون اخمش، زل زده بود به من. خواستم پشتمو بهش کنم که تله کابيت يه تکون خورد. من از جام کنده شدم و پرت شدم تو بغل آراد. سفت و محکم گرفتم؛ طوري که اگه کسي نديده بود من افتادم، حتما فکر مي کرد آراد منو بغل کرده. يه دستش دور کمرم بود و يه دستش دور شونم. فهميدم بغلم کرده؛ پيراهن سمت پهلوشو تو مشتم گرفتم و آروم گفتم:
– ولم کن!
قبل از اينکه حرفي بزنه، فرحناز از پشت منو کشيد و گفت: ولش کن ديگه؟ خفش کردي!
کنار وايسادم و به خيره شدن آراد نگاه کردم. 
فرحناز گفت: حالت خوبه آراد؟ جايت درد نگرفت؟!
آراد با غم نگام مي کرد و گفت: نه خوبم.
امير منو برد پيش خودش و گفت: خوبي؟
– آره خوبم … چيزيم نشده. 
فرحناز: نه! مي خواي يه چيزيتم بشه! دنبال همين بهونه بودي که بياي بغل آراد. نه؟!
چيزي نگفتم و پشتمو بهش کردم و بيرونو نگاه کردم. بقيه چيزي نگفتن. 
امير دستشو گذاشت رو شونم و دم گوشم گفت: مي خواي بريم بزنيمش؟!
نگاش کردم و خنديدم. 
دم گوشش گفتم: بچه که زدن نداره؟! 
امير بلند خنديد. پشتمو نگاه کردم. آراد هنوز با همون نگاه غم و ناراحتي نگام مي کرد. از تله کابين پياه شديم.
پرهام و آبتين براي اسکي رفتن ايستگاه جلوتر.
امير: آدم برفي بزرگ درست کنيم يا کوچيک؟
دستمو باز کردم و گفتم: گُنده… طرحشم از صورت تو باشه!
قيافه اي گرفت و گفت: عمرا بتوني منو بسازي! چشماي خاکستري نازم و بيني قلمي و لباي قلموه و صورتم که هر دختري رو عين آهن رو با جذب مي کنه، چطور مي خواي رو آدم برفي پيادش کني؟!
– اوه! تو و پسر داييت، آراد، خداي اعتماد به نفسيد!
– چطور؟
– آخه اونم مي گه بخاطر اينکه دخترا جذبم نشن، موهامو بلند نمي ذارم! 
امير بلند خنديد و گفت: اين اعتماد به نفسمون ارثيه! داييمو که ديدي چقدر جوونه؟ انگار نه انگار پنجاه سالشه. من خودم بعضي وقتا به سنش شک مي کنم؛ همش فکر مي کنم هم سنيم! 
همين جور که آدم برفي درست مي کرديم، نگاش کردم. از برف سفيد تر شد بود. خنديدم و گفتم: 
– امير! شدي سفيد برفي! 
– از نژاد هميم دخترم!
انگشتشو گذاشت رو بينيم و گفت: لبو شده!
خودمم دست گذاشتم ولي حسش نمي کردم. 
گفتم: به برف عادت نداره!
– بريم يه چيز داغ بخوريم؟
با خوشحالي گفتم: آره! شير کاکائو؛ قهوه؛ نسکافه!
– همه رو مي خواي؟!
– چرا که نه؟! بريم بخوريم.
وقتي وارد شديم، ديدم فرحناز و آراد پشت ميز دو نفره نشستن. 
ما هم سر يه ميز که پشت به اونا بود نشستیم. من و امير رو به روي هم نشستيم و سفارش گرفتيم.
مونا پيشمون اومد و گفت: من تنهام؛ مي شه خلوتتونو به هم بزنم؟
امير با لبخند گفت: هيچ کس تو جمع خلوت نمي کنه! بفرماييد! 
چند دقيقه بعد، کامليا و آبتين هم به جمع ما پيوستن. 
کامليا گفت: مي تونيم اينجا بشينيم؟!
سرمو بلند کردم و گفتم: شما از روزي که نامزد فرموديد که ديگه کسي رو تحويل نمي گيريد؟! 
صندلي رو عقب کشيد و کنارم نشست. 
آبتينم کنار امير نشست و گفت: والا آيناز! اين، منم تحويل نمي گیره، چه برسه به شما! 
امير: دخترا همينن! بايد نازشونو بکشي؛ بلد نيستي، نبايد بري طرفشون! 
آبتين خنديد و گفت: اوه، اوه! پرهامو نگاه!
هر سه نفرمون برگشتيم طرف در، ديديم با شش تا دختر زيبا رو، با خنده سر ميز نشستن. 
امير: آخه بگو پرهام؟ با اينا خفه نمي شي؟! 
گفتم: ماشاا… بزنم به تخته! چقدرم خوش سليقست! 
خنديديم. چشمم افتاد به آراد که سرشو صد و هشتاد درجه چرخونده بود و منو نگاه مي کرد. هنوز اخمش باز نشده بود. برگشتم و مشغول خوردن شديم که امير گفت:
– پرهام داره مياد اينجا!
سرمونو چرخونديم. با لبخند کنار ميز وايساد و گفت: نظرتون راجع به دوست دخترانم چيه؟
گفتم: مبارکه…ولي چرا شش تا؟!
– بيشتر گيرم نيومد! تازه يکيش اصله؛ بقيش ذخيره ست! 
امير خنديد و گفت: اين همه راه رو اومدي اينو بگي؟
– نه قربونت برم! اومدم ازت پول بگيرم! 
آبتين: خب مجبوري اين همه دختر رو دعوت کني که پول خورد و خوراکشونم نداشته باشي؟
– خب شد ديگه! تقصير دلم بود؛ يهو عاشق شش تاشون شد! 
امير کارتشو داد بهش و گفت: چيزي به اسم مغز تو جمجمت هست؟!
کارتو برداشت و گفت: نه والا!
همهمون بهش خنديدیم. وقتي پرهام رفت، امير گفت:
– بچه ها؟ نهارو با هم بخوريم؟
آبتين: نه ديگه… اگه اجازه بديد نهارو جفتي بخوريم. 
امير: موافقم!
مونا: منم بايد برم خونه.
امير: چرا؟!
– شب مهمون داريم. به مامانم گفتم زود ميام.
کامليا: ما مي رسونيمت.
– نه ممنون. به پرهام گفتم که از همه بيکارتره! 
کمي نشستيم و حرف زديم. امير ميزو حساب کرد و رفت طرف آراد و گفت:
– ما داريم مي ريم نهار. ميايد؟
فرحناز: از لطفتون ممنون! خودتون بريد!
آراد بلند شد و گفت: آره ميايم؛ صبر کن پولو حساب کنم.
فرحناز با اخم گفت: کجا دنبال اينا مي خواي بري؟ اون آرادي که به جماعتي رو نمي داد کجاست؟ زود خودتو باختي؟
آراد: اگه با ما نميايي، مي توني بري خونه. 
فرحناز دستشو گذاشت رو پيشونيش و گفت: خسته شدم! باشه ميام.
اومديم بيرون و سوار ماشين شديم .چيزي نمي گفتم. 
امير گفت: چي شده خانم؟!
نگاش کردم و گفتم: هيچي. مي شه من و تو ميز جدا بگيريم؟ نمي خوام پيش فرحناز باشم. 
– خودمم مي خواستم اين کارو بکنم. چون شما دو تا عين کارد و پنيريد! 
وقتي وارد رستوران شديم، آراد زودتر رفت سر ميز چهار نفره. ظاهرا از قبل رزرو کرده بود. من و اميرم رفتيم يه ميز دو نفره ی دنج. آراد روبه روي من نشسته بود. با تعجب نگام کرد؛ بلند شد، اومد طرفمون و گفت:
– مگه قرار نيست سر يه ميز بشينيم؟
– آيناز دوست نداره. نمي خواي بذارم که تنها بشينه؟
سرم پايين بود اما نگاه دلخورشو حس کردم. وقتي رفت سرمو بلند کردم. توي تيررس نگام بود. امير غذا رو سفارش داد. تمام مدتي که غذا مي خورديم و با امير بگو بخند داشتيم، زير ذره بين آراد بودم. ضربان قلبم بالا پايين مي رفت. يه وقتايي که زير چشي نگاش مي کردم، مي ديدم با غذاش بازي مي کنه. نمي دونم چرا اين کارو کردم ولي تو دهن امير غذا کردم. اون موقع بخاطر اينکه اذيتم نکنه، اين کارو مي کردم، الان براي چي؟
امير با تعجب نگام کرد و با لبخند گفت: داره نگات مي کنه؟!
سرمو تکون دادم و گفتم: آره… از وقتي که اينجا نشستم.
يه تيکه از استيکشو جلو دهنم گرفت و گفت: اينم بخاطر اينکه جزغاله بشه!
خنديدم و دهنمو باز کردم. گوشتو تو دهنم مي جويدم. آراد با بغض پنهانش نگام مي کرد. ديگه از اين نگاها خسته شدم. بايد بهش بگم ديگه اينجوري بهم زل نزنه.
بعد از اينکه نهارو خورديم، امير گفت: بريم بيرون؟
با خوشحالي گفتم: آره. خيلي وقته نرفتيم. 
بلند شديم. امير نهارو حساب کرد وبا هم رفتيم طرف ميز آراد. 
گفت: آينازو مي برم بيرون، شب برش مي گردونم. 
آراد نگام کرد و به امير گفت: خوشم نمياد ازم اجازه مي گيري. يعني اجازه گرفتنت بي معنيه. 
– آخه هنوز اربابشي… بايد اجازه بگيرم! 
اينو گفت و رفتيم بيرون. امير هنوز قضيه ی بين من و آرادو نمي دونه. هنوز نمي دونه آراد مي خواد منو عاشق خودش کنه. اگه مي دونست، ديگه نقش بازي کردنشو ادامه نمي داد.
با امير بهم خوش مي گذشت اما فکرم مشغول نگاهاي آراد بود. چرا اينجوري نگام مي کرد؟ يعني مي خواست با اين نگاه هاش بهم بفهمونه دوستم داره؟! آره! دوستم داره چون جز نقششه! اگه اين کارو نکنه چي کار کنه؟!
شب ساعت یازده و نیم برگشتیم خونه.
گفتم: ممنون!
– خواهش مي کنم!
خواستم پياده شم، گفت: صبر کن!
نگاش کردم. 
گفت: مي خوام نظرتو در مورد يه چيزي بدونم!
– بگو! 
– نظرت در مورد مونا چيه؟
– مونا؟ نمي دونم براي چي؟
– هيچي.. مي خواستم بدونم از نظر تو چه جور دختريه؟
– خب … از نظر من خوبه، يعني با فرحناز و مرينا فرق مي کنه. مهربون تره … اگه بگم اخلاقش مثل خودته دروغ نگفتم. 
با خوشحالي گفت: ممنون! حالا مي توني بري.
– چرا پرسيدي؟
– آ… خوب راستش براي يکي از دوستام مي خوام. 
خنديدم و گفتم: من اگه جات بودم، براي خودم مي گرفتمش!
خندشو جمع کرد. انگار دلش نمي خواست اين حرفو بزنم. 
درو باز کردم و گفتم: شب بخير دکتر!
– شب بخير. 
درو بستم و وارد خونه شدم. به پنجره ی اتاق آراد نگاه کردم. روشن بود. اين تايم خوابيدنش یازدهه. چرا هنوز چراغ اتاقش روشنه؟ نکنه بازم حالش بد شده؟! سريع رفتم سمت عمارت، در شو باز کردم. پله ها رو دو تا يکي مي کردم و مي رفتم بالا. خودمو تو اتاق آراد پرت کردم. وقتي وارد اتاقش شدم، نفس نفس مي زدم. اما با صحنه اي که ديدم، نفس کشيدن يادم رفت و کپ کردم. 
براي اولين بار دلم لرزيد. فقط نگاش کردم. باورم نمي شد آراد باشه. دلم مي خواست سرش داد بزنم و بگم اين غلطا به تو نيومده. لب تخت نشسته بود؛ سرشو پايين انداخته بود و يه شيشه مشروب دستش بود. 
با بغض گفتم: آقا…
سرشو بلند کرد. چشماش يه کاسه خون بود و اشک ازش مي اومد. 
با لبخند تلخي گفت: اومدي؟… خوش گذشت بي رحم؟… دلت خنک شد تونستي منو بچزوني؟ جلوي من تو دهن امير غذا مي کردي؟ آخه نامرد! تو تا ديروز، خودت بهم غذا مي دادي. آخه چرا اين کارو با من مي کني آيناز؟… داغونم کردي.
مي دونستم بخاطر مستيش نمي دونه چي مي گه. 
گفتم: حالت خوب نيست. بايد بريم بيمارستان. ممکنه خون ريزي کني.
– مي دوني چيه؟! تو موفق شدي! تونستي با زجر کشیدن، منو به کشتن بدي… حالا خودت وايسا و نگام کن… ببين چطور دارم جلوت ذره ذره نابود مي شم. 
چند قطره اشک از چشمام اومد. 
گفتم: چرا داري مشروب مي خوري؟! برات خوب نيست. مگه دکتر نگفت نبايد طرف اينا بري؟!
بلند شد؛ بطري از دستش افتاد و شکست. تلو تلو خوران اومد طرفم؛ روبه روم ايساد. کنترلي روي پاهاش نداشت. 
بازومو گرفت و با چشماي پر اشکش گفت: مي دونم نقشم براي عاشق کردنت افتضاح بود. خيلي بي عرضم؛ مي دونم. آخه تا حالا هيچ دختري رو دوست نداشتم. مي خواستم عشقتو تجربه کنم؛ نشد… مي خواستم بدونم عاشق يه دختر چشم گربه اي زبون دراز شدن چطوريه؛ نشد…چون بلد نبودم عاشقي کنم… بلد نبودم نازتو بکشم … من بلد نيستم مثل پرهام بخندونمت؛ چون خودم يه کوه غم دارم… بلد نيستم مثل علي کاري کنم که بهت خوش بگذره. بلد نيستم آيناز… آخه بي انصاف! چرا بهم فرصت ندادي؟!
اشکم سرازير بود و به حرفاش گوش مي دادم. 
گفتم: آقا… بايد بريم بيمارستان. حالتون خوب نيست. 
منو گرفت تو بغلش. کل بدنم زير دستاي قوي مردونش داشت له مي شد. 
گفت: چقدر لاغري آيناز!
از ترس گفتم: آقا!
– بگو آراد… اسممو صدا بزن.
– ولم کن! 
– تا نگي ولت نمي کنم. فکر نکنم اسمم از اميرعلي طولاني تر باشه که هر دو ثانيه يه بار به زبون مياري. 
– ولم کن! نمي گم. روز اول تو گوشم خوندي بگم آقا… چشم آقا… نه يه کلمه بيشتر، نه يه کلمه کمتر.
بيشتر فشارم داد که حس خفگي پيدا کردم. 
گفت: بگو آراد… بگو، خواهش مي کنم؛ فقط يه بار!
– باشه… ولم کن.
فقط دستشو شل کرد. 
آب دهنمو قورت دادم. رو پنجه پا وايسادم و دم گوشش گفتم: آراد، ولم کن!
بازم ولم نکرد. منو بيشتر تو بغلش جا مي کرد. 
گفتم: مگه نگفتي بگم ولم مي کني؟
– يه بار ديگه بگو آراد!
– هميشه زور مي گي… بخاطر همين کارات هيچ وقت ازت خوشم نيومد.
– تو حق من بودي؛ علي تو رو ازم گرفت… تمام سهمم از اين دنياي تنهايي و غم، تو بودي… من تو رو آوردم اينجا، علي تو رو انتخاب کرد.
دستشو از دور شونه هام برداشت و بهم نگاه کرد. صورتمو بوسيد. همين جور که آروم آروم مي بوسيد، مي اومد سمت لبم. هلش دادم؛ افتاد رو زمين. دستشو گذاشت رو معدش و چشماشو فشار مي داد. از ترس نفس نفس مي زدم. پريدم سمت ميز عسليش، سوئيچو برداشتم و گفتم:
– آراد بلند شو! بايد بريم بيمارستان. 
اما اون انگار صدامو نمي شنيد. رو زمين خوابيده بود و درد مي کشيد. به کمک خودش، بلندش کردم. از پله ها اومديم پايين. گذاشتمش تو ماشين بنزش. نمي دونستم سرعتم چقدره؛ فقط مي رفتم. اين دفعه ديگه حرفي بينمون رد و بدل نمي شد. فقط من با گريه ای که علتشو هم نمي دونستم، رانندگي مي کردم. آرادم سرشو گذاشته بود رو داشبورد و از درد ناله مي کرد.
دستمو گذاشتم رو شونش و گفتم: آراد… آراد طاقت بياد؛ الان مي رسيم. خدايا چيکار کنم؟
داد زدم: فکر کردي مشروب آرومت مي کنه؟! مي خواستي خودکشي کني؟
چيزي نمي گفت. همون بيمارستان قبلي بردمش. رفتم تو، به يه خانم گفتم. آرادو آوردم. سريع بردنش تو. يه گوشه سالن نشستم و دعا مي کردم حالش خوب بشه و احتياجي به عمل نداشته باشه. چند دقيقه بعد، دکترش اومد بيرون. نگاش کردم.
خدايا نگه عمل! نذر کردم.
نگام کرد و گفت: به خير گذشت. اگه کمي دير تر آورده بوديش، الان تو اتاق عمل بود.
يه نفس راحتي کشيدم و رو صندلي ولو شدم. چند دقيقه اي با دکترش حرف زدم؛ همون صحبتاي قبلي که بايد بيشتر مراقبش باشيد. بعد از اينکه حرف زدنمون تموم شد، بخاطر استرس گرمم شده بود. رفتم روي نيمکت تو حياط نشستم. اواسط اسفند بود. يه نفس عميق کشيدم. بوش مي اومد؛ بوي بهار. زياد دور نبود ننه سرما بره. بهار خانم پيداش مي شه. يه لحظه رفتم تو فکر آراد. خوبه که مست بود و اون حرفا رو بهم زد. اگه هوشيار بود عمرا اگه مي گفت مي خوام عشقتو تجربه کنم!
يه خانم سراسيمه و نگران اومد طرفم و گفت: خانم! دورتون بگردم! بيا کمکم دخترمو ببرم تو. حالش خوب نيست. 
بدون معطلي بلند شدم، به طرفي که خانم مي دويد رفتم. يه دختر چاق سیزده یا چهارده ساله رو زمين افتاده بود و گريه مي کرد. مادرش حامله بود. مجبور شدم خودم بلندش کنم که مچ دست راستم درد گرفت. دختره به من تکيه داده بود و مادرشم دستشو گرفته بود. با اينکه کم سن بود اما سه برابر من وزنش بود. با همون دست دردناکم بردمش تو. پرستارا کمکم کردن، بردنش به يه اتاق. منم، رو صندلي جلوی اتاق آراد نشستم. کمي دستمو مالش دادم. 
رفتم سمت باجه تلفن و به خونه زنگ زدم. کسي جواب نداد؛ پيغام گذاشتم که بيمارستانيم. خدا رو شکر ايندفعه دختري به عيادت آراد نرفت، چون خودم مي انداختمشون بيرون! بهش سر زدم. خواب بود. درو بستم. دوباره سر جام نشستم؛ کمرم درد مي کرد. بلند شدم راه رفتم. خوابم مي اومد. به ساعت نگاه کردم؛ یک بود. 
رفتم اتاق آراد، يه صندلي گذاشتم کنار تختش و نشستم کمي نگاش کردم . خوشگل بود؛ زياديم خوشگل بود! به خودم خنديدم که چرا روزاي اول مي گفتم زشته؟ اتفاقا سر بي مو، خيلي مردونه ترش مي کرد. يه جورايی، وقتي نگاش مي کردم، ازش حساب مي بردم. بخاطر همين هميشه وقتي عصبي مي شد، حتي مي ترسيدم نگاش کنم! پتورو کشیدم رو سينش، سرمو گذاشتم لبه تخت و خوابيدم…
***
حس کردم يکي داره با انگشت کوچيکم بازي مي کنه. چشمامو باز کردم. همينجور که لب تخت خوابيده بودم، تکون نخوردم و چشمامو بستم. فهميدم آراده.
از انگشت کوچيکم شروع کرد تا انگشت اشارم. چهارتاشو تو دست گرفت و با انگشت شصتش، آروم پشت دستمو نوازش مي داد. يهو در باز شد. دسشتو برداشت. 
صداي امير تو اتاق پيچيد که گفت: اين چه کاري بود با خودت کردي؟!
آراد: هيـــــــش… آيناز خوابه. چرا داد مي زني؟
امير آروم گفت: ببين اين دختر بيچاره رو چطور زابراه کردي؟! ماشاا… هر روز براي اذيت کردنش يه روش جديد اختراع مي کني. خدا مي دونه چطور تو رو از اون پله ها آورده پايين… با مشروب خوردنت چيو مي خواستي ثابت کني؟!
– هيچي. يه لطفي در حقم مي کني؟
جفتشون سکوت کرده بودن.
– آينازو از پيشم ببر. يه کاري کن ديگه نبينمش. باهاش ازدواج کن. 
– چرا؟!
– بده به فکر تنهايیتم؟
امير پوزخندي زد و گفت: چقدرم به فکرمي! باشه ولي خونوادشو از کجا پيداکنم؟
– من برات پيدا مي کنم.
– باشه. هر وقت پيداشون کردي، بهم خبر بده. چون ديگه طاقت اين دوري رو ندارم. 
اين چرت و پرتا چي بود به هم مي گفتن؟!
امير دستشو گذاشت رو شونم و تکونم داد و گفت: آيناز …آيناز؟
آراد: اينجوري صداش نزن، ممکنه بترسه.
– چي؟! 
– مي گم آرومتر صداش بزن. مگه باهاش دعوا داري؟
– خودت بيدارش کن، بگو بياد بيرون، باهاش کار دارم. 
– باشه.
وقتي رفت، آراد خم شد. آروم پشتمو مالش مي داد و صدام زد:
– آيناز… آينازي؟
دلم هري ريخت. قلبم گرم شد و تند تند زد. تا حالا با اين صميمیت صدام نزده بود. 
– آيناز؟
سرمو بلند کردم و نگاهي بهش انداختم. 
با لبخند گفت: سلام! 
– سلام.
خواستم بلند شم که دست و کمرم همزمان درد گرفت. خم شدم پايين و چشمامو بستم و لبمو به دندون گرفتم.
– چي شده؟! حالت خوبه؟
– چيزيم نيست، خوبم.
– آره باور کردم! ببخش، تقصير من بود. بذار بهت کمک کنم.
خواست بلند بشه، گفتم: 
– نه، نه! نمي خواد… خوبم. 
به زحمت رو صندلي نشستم. 
گفت: علي اومده بود، باهات کار داشت. 
– رفت؟
– نه. بيرون منتظرته. 
– صبحونه خوردي؟
– آره. صبح زود تو شکمم کردن.
خنديدم و گفتم: چه خوابم سنگينه! نفهميدم. 
– آخه نذاشتم جيک خانم پرستار در بياد!
نگاش کردم. حس مي کردم چهرش از اميرعلي هم مهربونتر شده. بلند شدم از اتاقش اومدم بيرون. تو سالن نبود. رفتم حياط، ديدم به ماشينش تکيه داده.
پيشش رفتم و گفتم: سلام!
با حال گرفته اي گفت: سلام… بشين کارت دارم.
اين چرا اينجوري شده؟! وقتي نشستم، گفت:
– خب تعريف کن! ديشب چه خبر بوده؟
– چي؟
4.4/5 - (14 امتیاز)

Check Also

پارت ۴۱ رمان معشوقه اجباری ارباب

جون خنديدن نداشتم.گذاشتم رو تخت. شالو از سرم برداشت. دکمه هاي پالتومو باز مي کرد.  …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.