پارت ۳۰ رمان معشوقه اجباری ارباب

بدون هيچ حرفي رفتم جلو، بشقاب دل آرامو برداشتم و براش کشيدم. براي آراد هم کشيدم و جاي هميشگيم وايسادم. همه غذاي دل آرامو آراد با قاشق گذاشت مي ذاشت دهنش.
حتي نذاشت يه کاهو با چنگالش برداره. چقدر دلم براي فرحناز تنگ شده! يادش بخير مي اومد اينجا و با هم دعوا مي کرديم! کجايي فرحناز که يادت بخير! 
از روزي که دل آرام اومد، فرحنازم با آراد قهر کرد. 
بعد از اينکه ميزو جمع کردم و ظرفاشو بردم به آشپزخونه، خدا رو شکر خاتون پيداش نشد. سريع درو قفل کردم. در شيشه اي رو هم قفل کردم و پردشو کشيدم. يه نفس راحت کشيدم! الان مي تونم با خيال راحت کارمو انجام بدم! ظرفا رو شستم که خاتون در زد. 
پشت در وايسادم و گفتم: خاتون! يه امروزو بي خيال اين آشپزخونه شو!
– اون تو داري چيکار مي کني؟!
– مي خوام خودکشي کنم… خواهش مي کنم برو، بذار بدون نگراني خودمو راحت کنم! 
کمي وايسادم. صدايی نيومد. مثل اينکه قانع شد! سيبایي که شسته بودمو از يخچال برداشتم. يه کارد بزرگ هم به دست گرفتم. کاردو بلند کردم که يهو در شيشه اي آشپزخونه شکست. از ترس جيغ زدم.
يا خدا! اين کدوم ديوونه بود درو شکوند؟! مش رجب پرده رو زد کنار و اومد تو و پشت سرش خاتون. 
مش رجب با نگراني گفت: مي خواي چيکار کني آيناز؟ براي چي مي خواي خودتو بکشي؟! اون کاردو بده به من، خطرناکه!
با چشاي گشاد به چماقي که دست مش رجب بود و باهمون درو شکونده نگاه کردم. 
خاتون گفت: عزيز دلم! به خدا خودکشي راهش نيست. اون چاقو رو بده به ما.
مش رجب: آره، راست مي گه. آيناز! چاقو رو بده به ما! 
دستمو زدم تو سرم و گفتم: واي …واي … مش رجب! چيکار کردي؟ اي خدا! ببين من گير کيا افتادم! اينجا دار المجانينه، نه عمارت! آخه کي مي خواد خودشو بکشه مش رجب ؟!
– خاتون گفت: مي خواي خودکشي کني؟
پنچر شدم؛ گفتم: مش رجب جان! مگه قرار نبود من توی آشپزخونه براي امشب يه چيزايی رو حاضر کنم؟!
مش رجب با لودگي گفت: براي امشب چي مي خواي حاضر کني؟!
پوفي کردم. انگشت اشارمو زدم به ميز و گفتم: امشب … امشب چه خبره؟! براي همون! 
يهو با خوشحالي گفت: آها! مي خواستي براي تولد خاتون کيک و شيريني درست کني! 
محکم زدم به پيشوني خودم. اي خدا! خاتون عاشق چي اين شده؟!! بد بختمون کرد! 
خاتون زد زير خنده و گفت: رجب جان! تو که همه چي رو لو دادي!
با دلخوري به مش رجب نگاه کردم. 
اونم با شرمندگي گفت: ببخشيد آيناز! از دهنم در رفت، نخواستم بگم! 
قيافه معصومي به خودش گرفته بود. 
خنديدم و گفتم: عيب نداره. حيف شد. مي خواستيم سوپرايزش کنيم. 
خاتون: خيالتون راحت! من چيزي نشنيدم!
مش رجب باور کرد و گفت: راست مي گي؟ چيزي نشنيدي؟!
خاتون خنديد و گفت: نه!
مش رجبم خنديد. خاتون خواست کمکم کنه ولي نذاشتم. گفتم به مش رجب قول دادم خودم همه چيزو رو حاضر کنم . کارگرا مشغول نصب در شيشه اي بودن. منم کيک و شيريني درست کردم. خودمم شام درست کردم. هر چند خاتون زياد اصرار کرد ولي من به مناسبت تولدش مرخصي بهش دادم. 
دل آرام، هر بيست دقيقه به آشپزخونه سر مي زد و يه ناخونکي به شيريني ها مي زد و مي رفت. ساعت هشت، ديگه همه چي تموم شد ولي خستگي تو تنم بود. اونقدر که ديگه جوني به پا نداشتم. تو آشپزخونه نشسته بودم که فرحناز پيداش شد. نمي دونم چرا از ديدنش خوشحال شدم؟ 
با همون قيافه ی مغرور و خودخواه جلوم وايساد و گفت: آراد کي مياد؟
– الان ديگه پيداش مي شه. 
– اين دختره هنوز اينجاست؟
– بله. 
کيفشو محکم زد به ميز و رو به روم نشست.
با عصبانيت گفت: يه چيزي بيار اعصابم آروم بشه! 
از قيافش خندم گرفته بود ولي من مراعات کردم و فقط يه لبخند زدم. گل گاو زبون براش دم کردم و جلوش گذاشتم. 
با عصبانيت پاشو تکون مي داد. نگام کرد و گفت: چيه؟ به چيه زل زدي؟!
– هيچي … ببخشيد! 
– دقيقا ساعت چند مياد؟
خواستم چيزي بگم که صداي ماشينش اومد. بلند شد رفت به سالن. به گفته ی خاتون، خدا رحم کنه! الانه که خون به پا شه! 
صداي فرحناز بلند شد.
– مگه نگفتي اين دختره رو فقط چند روز نگه مي داري؟! الان بيشتر از يک هفته ست لنگر انداخته؛ پس کي مي خواي بفرستيش بره؟!
آراد آروم تر حرف مي زد. 
گفت: يادم نمياد گفته باشم فقط چند روز… فعلا که هست؛ تا هر وقتم دلش بخواد پيشم مي مونه.
– مگه من از اين دختره ی چشم آبي چي کمتر دارم؟ حاضرم آيناز بمونه ولي اين نه! 
– چون دل آرام خوشگلتره، نمي خواي بمونه؟! 
– دقيقا! 
– شرمنده فرحناز جون! نمي تونم ازش دل بکنم! 
– آيناز هر چي بهت مي گه حقته!
چند قدم رفت سمت در، دوباره برگشت.
– حالا به حرف آيناز مي رسم که گفت تو دو تا خدمتکار مي خواي که يکي از پشت کيست کنه، يکي از جلو. آره؟!
قيافه ی فرحناز که اينو گفت، خيلي خنده دار بود؛ چون دقيقا اداي کسيه کش هم درآورد. وقتي اينو گفت، با کفش پاشنه دار و قدم هاي تند و عصبي به سمت در رفت. بازش کرد و محکم کوبيد. آراد با عصبانيت چشماشو بست و رفت بالا. فرحناز جون! قربون دهنت که به خوبي ازم ياد کردي! ولي اين آخريه چي بود گفتي؟! بدبختمون کردي که!
ميز شامو چيدم. از خستگي کمي صورتمو مالش دادم تا از خستگي بياد بيرون . 
دل آرام و آراد اومدن سر ميز نشستن. براي دل آرام سوپ مي کشيدم که گفت: آيناز خوبي؟!
– آره …خوبم. 
– خسته به نظر مي رسي.
– کمي خستم.
آراد: اگه مریضي، به دل آرام نزديک نشو. ممکنه مريض بشه.
– گفتم که؟ فقط خستم!
اونجا وايسادم تا شامشون رو بخورن. صداي آيفون بلند شد. رفتم به آشپزخونه، ديدم پرهامه. واي! 
سريع گوشي رو برداشتم و گفتم: تو اينجا چيکار مي کني؟ مي دوني اگه آراد بفهمه دوباره دعواتون مي شه؟
پرهام که از سرما مي لرزيد، گفت: بابا درو باز کن! يخ کردم!
– پرهام! درو مي زنم ولي اينجا نيا. برو پيش خاتون! 
– باشه! باشه، حالا درو بزن! 
دکمه رو زدم؛ اومد تو. رفتم بالا. 
آراد گفت: کي بود؟!
– کارگر شهرداري! يه چيزي پيدا کرده بود، مي خواست بدونه مال ماست يا نه؟
بعد از اينکه شامشونو خوردن، دل آرام رفت که دستشو بشوره، منم ظرفا رو جمع مي کردم که آراد اومد و گفت:
– اين چه حرفي بود به فرحناز زدي؟!
– کدوم حرف؟
– همون قضيه ی کيسه!
– ها! من که منظورم با شما نبود که؟! من اين مثال رو به يه مرد ديگه زده بودم، بعد… فرحناز به شما گفت که شما مثال اون مرد هستيد…
با اخم نگام کرد و رفت رو مبل نشست. مش رجب اومد تو. 
به آراد سلام کرد و گفت: آيناز! کي کيک و شيريني رو ببريم؟!
– مي خواي صبر کن با هم ببريمش، يا الان ببر.
– نه با هم مي بريم … راستي مي دوني پر…
سريع دستمو گذاشتم رو دهنش تا اسمش از دهنش نپره بيرون و دستمو برداشتم و با لبخند گفتم:
– آره! مي دونم پرنده هام تخم گذاشتن!
مش رجب با گيجي گفت: ها..؟!
– مش رجب! تو کيکو ببر، خودم شريني ها رو مي برم!
– باشه!
دل آرام اومد و گفت: منم مي تونم بيام جشن؟!
مش رجب: آره بيا … خيلي خوش مي گذره!
آراد: قضيه ی جشن چيه؟
مش رجب: آقا … تولد خاتونه. شما هم بيايد!
– مبارکه… ولي دل آرام جايی نمياد! 
دل آرام: آخه چرا؟! آيناز انقدر شيريني هاي خوشمزه درست کرده ؟ يه کيک توت فرنگي بزرگ…
آراد وسط حرفش پريد و گفت: اگه کيک و شيريني مي خواي، بگو همين الان سفارش مي دم خوشمزه ترين کيکو برات بيارن. 
– نه… اما مي خوام برم جشن! 
– مي خواي منو تنها بذاري؟
– خب تو هم بيا!
– نه!
ميزو جمع کردم بردم آشپزخونه. شيريني ها رو دادم به مش رجب که ببره. ظرفا رو ريختم تو ماشين ظرف شويي تا زودتر شسته بشه. وقتي کارم تموم شد، با کيک رفتم به خونه. همه با ديدن کيک، خوشحال شدن. مخصوصا پرهام که پريد سمتم و گفت:
– مبارکه ايشاا…! همگي بگيد ايشاا…!
هممون با خنده گفتيم: ايشاا…!
نشستم مش رجب رفت آشپزخونه و يه شمع با عدد بیست آورد. با ديدنش هممون خنديدیم.
گفت: نخندين… خاتون براي من هميشه يه دختر بيست ساله ست.
پرهام: باشه مشي! حرفي نيست! خاتون! زودتر فوت کن تا زودتر ببريمش!
خاتون: اي شکمو! پس بدون کادو اومدي براي کيک؟!
– نه… کادو هم آوردم ولي کيک مهم تره! زود باش فوت کن! 
خاتون شمع بیست سالگيشو فوت کرد. همه براش دست زدن. مش رجب چاقويی که با روبان تزيين شده بود، آورد. 
خاتون گفت: اين کارا ديگه براي چي بوده؟!
چاقو رو بهش داد. پرهام گفت: اين عقده ی شب عروسي داره که کيکو نبريده. مگه نه مشي؟!
– آره!
خاتون خنديد و کيکو بريد. براش دست زديم. مش رجب يه تيکه کيک گذاشت دهن خاتون . خاتون از خجالت سرشو پايين انداخته بود و مي خنديد. 
پرهام وقتي کيکو مي خورد، گفت: ايشاا… کيک عروسي آيناز!
سه تاشون گفتن:ايشاا…! 
گفتم: من شوهرم حاضره! 
پرهام: جدي؟!
– بله! قراره با خواهر زاده ی مش رجب ازدواج کنم. مگه نه خاتون؟
قيافه خاتون ناراحت شد. 
به مش رجب نگاه کرد و گفت: والا چي بگم؟! ما به آقا گفتيم ولي گفتن که لازم نکرده به فکر شوهر دادن تو باشيم. گفتن شما اجازه ی ازدواج نداريد.
خلاصه يه جوري به من توپيد که تا عمر دارم، ديگه حرف ازدواج شما رو پيشش نمي زنم. قاسم الانم نامزده تا چند وقته ديگه هم جشن عروسيشه. 
فقط نگاش کردم. 
پرهام گفت: غصه نخور آيناز! قبل از اينکه بترشي خودم مي گيرمت! 
خنديدم و زدم به بازوش که آخش در اومد و گفت: خب چرا مي زني؟ دارم ازت خواستگاري مي کنم! 
– اين چه وضع خواستگاري کردنه؟
اداشو درآوردم.
– غصه نخور آيناز! قبل از اينکه بترشي خودم مي گيرمت!
هممون خنديدم. وقتي جشنمون تموم شد، پرهام رفت. خاتون دو تا تيکه کيک و چند تا دونه شيريني گذاشت تو بشقاب و گفت: آيناز جان! اينارو ببر برای آقا.
– ولش کن خاتون… هم سردمه، هم خستم. کي حال داره تو اين سرما اين همه راه رو بره؟! 
به مش رجب داد و گفت: رجب جان! اينو ببر برای آقا … شايد ديده باشه، دلش بخواد.
خنديدم و گفتم: مگه آقا حاملست که دلش بخواد؟! 
مش رجب خنديد و خاتون با چشم غره نگام کرد. رفتم به اتاقم و تشکمو پهن کردم و نتونستم خودمو بندازم روش. چون زمين بود و بعد از اصابت کمر به تشک، مي شکنه!
خوابيدم. فقط يک پلک زدم تا خوابم برد.
توي يه جنگل بزرگ و نيمه تاريک مي دويدم. درختا اونقدر بزرگ و پرشاخ و برگ بودن که مانع عبور نور خورشيد مي شدن. فقط مي دويدم و ليلا رو صدا مي زدم. صداي نالشو مي شنيدم اما نمي دونستم از کدوم طرفه؟ وايسادم. نفس نفس مي زدم. 
با تمام وجودم صداش زدم: ليلا؟
صداي جيغي از سمت چپم شنيدم. به همون سمت دويدم. ديدمش؛ مچاله شده به يه درخت تکيه داده بود. تمام موهاش روي صورتش ريخته بود. با قدم هاي آهسته رفتم طرفش؛ دستمو گذاشتم رو شونش و گفتم: ليلا؟
سرشو بلند کرد. با ترس رفتم عقب. صورتش پر بود از سرنگ. 
گريه مي کرد و گفت: آيناز کمکم کن! 
جيغ کشيدم. چشمامو باز کردم و نشستم. نمي تونستم نفس بکشم. بلند شدم چراغو زدم و همون جا نشستم. گريه کردم؛ بازم کابوس. بازم ليلا. خسته شدم. کي اين کابوسا دست از سرم بر مي دارن؟ الان چهار ماهه که يه شبم خواب راحت نداشتم. کاش يک روز بدون کابوس ليلا از خواب بيدار مي شدم. کاش آراد ليلا رو هم مي فروخت اما نمي کشتش. صداي اذان بلند شد. 
بلند شدم. خدايا! منو از اين زندان نجات بده. بعد از اينکه نمازمو خوندم، يه ربع به شش رفتم به اتاق آراد که بيدارش کنم .
صداش زدم: آقا!
ديگه خسته شدم هر روز گفتم «آقا… آقا» 
ياد ديروز که چه جوري صداش زدم افتادم و خنديدم. صداش زدم، بيدار شد. 
خواستم برم که گفت: لباسمو دوختي؟
– نه آقا، امروز برش مي زنم. 
– مگه ديروز چيکار مي کردي که امروز مي خواي برش بزني؟!
– براي تولد خاتون کيک درست مي کردم.
پوزخندي زد و گفت: همون کيک و شيريني که بوي روغن سوخته مي داد؟! يعني کل روزو گرفتار اينا بودي؟
– اگه خوشمزه نبود پس چرا پيش دستي خالي رو عسليته؟!
– چون ريختمش تو سطل آشغال! 
به سطل آشغالي که اونطرف تختش بود نگاه کردم. 
رفتم طرفش که گفت: کجا داري ميري؟
– مي خوام ببينم تو سطل آشغال هست يا نه؟
– دير رسيدي گربه خانم! آشغالا رو ساعت نه، دم در حياط مي ذارن! 
با حرص نگاش کردم. 
گفت: حالا زياد خودتو ناراحت نکن! امشب سعي کن زودتر بري دم در حياط!
از تخت اومد پايين. فکر کنم خاتون بخاطر اين پير شده، نه من! نمي دونم چه علاقه اي داره به من مي گه گربه؟ خودش با اون موهاش که عين کيويه! کسي که مجبورت نکرده؟ خب نمي خوردي! بعد از اينکه ورزششو کرد، وانو پر آب کردم. دستمو گذاشتم داخلش و گفتم:
– چقدر دلم مي خواد يه بار تو اين وان بخوابم!
خنديدم. آرزو بر جوانان عيب نيست! 
– اگه حرف زدن با خودت تموم شده، بيا بيرون، مي خوام حموم کنم. 
بلند شدم و گفتم: ببخشيد!
اومدم بيرون. يعني سمعک مي ذاره که حرفامو مي شنوه؟! شايد! کسي چه مي دونه؟! 
صبحونه رو حاضر کردم و ساعت هفت بردم بالا. ميزو چيدم. نشست.
نگام کرد و گفت: خفه نمي شي؟!
– بله؟
به روسريم اشاره کرد و گفت: انقدر گرهشو سفت بستي که کل صورتت زده بيرون! 
مي گم چرا احساس خفگي مي کنم! نگو بخاطر روسريه! کمي شلش کردم. 
گفت: امروز بايد کتمو تموم کني!
– اما شما نه روز ديگه فرصت داريد.
– مي خوام اگه گند زدي، وقت خريد کردن داشته باشم… چرا وايسادي؟ بيا برام لقمه بگير!
نشستم و گفتم: امشب به امير زنگ بزنم؟
– نخير! 
– چرا؟
– چون پول تلفنم زياد مي شه! 
نگاش کردم. آخه اين چه حرفي بود زد؟ بهونه بهتر نداشت ؟! پول تلفنش زياد مي شه؟! 
لقمه گرفتم و دادم بهش و گفتم: خب پولشو مي دم.
– پولشو مي خواي از کجا بياري؟
– امير بهم پول ميده…دویست تومن بسه؟
– نمي خواد پول اميرتو به رخم بکشي!
– نمي خواستم به رختون بکشم، فقط…
– بسه، وقت بحث کردن ندارم!
کجاست خاتون که مي گه به اين خارشتر محبت کن تا گل بده؟! بياد ببينه گل که نمي ده هيچ، بدتر طرفي که داره بهش محبت مي کنه هم خشکش مي کنه. 
چايشو برداشتم، بعد از اينکه شيرينش کردم، خواستم بذارمش رو ميز که از دستم ول شد و ريخت رو پاش. بلند شد و شلوارو از پاش جدا کرد و گفت:
– اين چه کاريه؟
– ببخشيد، حواسم نبود. نمي دونم چي شد که از دستم افتاد؟
– از دستت نيفتاد؛ براي عمد اين کارو کردي!
– نه به خدا! 
– قسم نخور! اگه مي خواستم بهت اجازه زنگ زدن بدم، ديگه اين کارو نمي کنم!
اي خدا! چرا امروز بايد چاي روش بريزم؟ رفت به اتاق لباس. ميزو جمع کردم، داشتم مي رفتم که از اتاق بدون لباس اومد بيرون. سريع سرمو انداختم پايين که گفت:
– به من که مي رسي سر به زير مي شي اما علي جلوت لخت بشه چار چشي نگاش مي کني!
امير بيچاره! تا حالا با تيشرتم نديدمش. ولي بازوهاي گنده اي داره! 
گفت: اين پيراهن قهوه اي من کجاست؟!
– همون جا، کنار بقيه ی لباسات!
– به من نگو کجاست، بيا بهم بده!
سيني رو گذاشتم رو ميز و رفتم به اتاق. خدا هر چي بهش نعمت گوش عطا کرده، در عوضش از نعمت ديدن محرومش کرده!
تو لباسا گشتم اما نبود.
گفت: خب؟
– نمي دونم؟ ديروز اتوش کردم، گذاشتم همين جا، کنار همين لباس طوسيه.
– يعني مي خواي بگي بال درآورده، رفته؟
– بعيدم نيست! لباساي شماست! هر کاري بگي از دستشون برمياد!
پوفي کرد و گفت: نمي دونم چرا تا حالا نفروختمت؟! 
چيزي نگفتم. چشمامو بستم و با صداي بلندي صلوات مي فرستادم. 
– داري چيکار مي کني؟
– هيــــش!
نگاش کردم. اخم کرده بود. گفتم: نه منظورم اينه که… آرومتر صحبت کنيد تا يادم بياد کجا گذاشتمش! 
– فکر مي کني با اين مراسم مذهبي، لباس من پيدا مي شه؟!
دوباره چشمامو بستم و گفتم: آره! هر وقت صلوات مي فرستم يادم مياد.
– آها! خب مي خواي برو چهار تا شعمم بيار، يه مراسم احضار ارواح راه بنداز، شايد اونا تونستن لباسموپ يدا کنن!
با عصبانيت نگاش کردم. خواستم چيزي بگم که چشمم افتاد به جاي زخم کهنه که زير قلبش بود. بريدگي با چاقو يا چيزي شيبه اين. شايد قلبشو عمل کرده! 
– به چي زل زدي؟!
نگاش کردم. گفت: مگه خودت سينه نداري که به سينه ی مردم زل مي زني؟!
با دهن گشاد نگاش کردم. 
گفت: سينه ی خودت که بزرگه! 
رفت بيرون. چشممو بستم و لبمو گاز گرفتم .کـــــــثافت! گوزن شاخدار پير! 
با صداي بلندي گفت: زودتر پيراهنمو پيدا کن، داره ديرم مي شه.
يه دور ديگه کل لباساشو نگاه کردم. حتي سمت شلواراش هم رفتم ؛گفتم شايد اونجا باشه اما نبود. اومدم بيرون. با چشم گشاد به همون پيراهني که يک ساعت دنبالش مي گشتم و تن آقا بود نگاه کردم و گفتم: 
– اين … اين همون لباسي نيست که گفتيد دنبالش بگردم؟!
– چرا خودشه… چطور؟!
با خونسردي که پشتش کوه عصبانيت خوابيده بود، لبخند زدم و گفتم: هيچي آقا … روز خوبي داشته باشيد! 
– يادت نره کار امروز تو، فقط دوختن کت منه!
– چشم آقا!
دلم مي خواست سرمو بکوبم به ديوار. اونم نه يه بار؛ چند بار. شايد حرص و عصبانيتم خالي بشه. به اتاقم رفتم پارچه رو برش زدم و تا ساعت یازده، مشغول دوخت کت آقا بودم.
خاتون اومد تو و گفت: آيناز جان! من ميرم بيرون، زود برمي گردم. مواظب غذا باش نسوزه. 
– چشم.
خواست بره، صداش زدم: خاتون …خاتون!
برگشت و گفت: بله؟
– يه لحظه وايسا!
چيزايی که براي کت و شلوار لازم داشتم توي يه کاغذ نوشتم؛ دستش دادم و گفتم: اينا رو بخر بعد از آقا پولشو بگير. 
– چشم! امر ديگه اي نيست؟!
– خير، عرضي نيست!
نيم ساعت بعد از اينکه رفت، بساط خياطي رو جمع کردم و رفتم به آشپزخونه ی عمارت. زير قابلمه ها رو خاموش کردم. در يخچالو باز کردم. کمي ميوه گذاشتم تو پيش دستي و نشستم سيب پوست مي گرفتم که دل آرام اومد تو و گفت: سلام!
– سلام دل آرام خانم! نيم روزتون بخير! صبحونه خوردي؟ 
رو به روم نشست و گفت: آره خاتون بهم داد. 
يه قاچ از سيب بهش دادم و گفتم: بيا اينو بخور. 
سيبو برداشت و گفت: تو آرادو دوست داري؟!
با تعجب گفتم: چي؟! نه! از کجا همچين فکري به ذهنت خطور کرد؟!!
– همين جوري. گفتم چند ماهي پيشش هستي، شايد عاشقش شده باشي.
پوزخندي زدم و گفتم: اون روزي که من که عاشق اين ژله بشم، قيامته! 
– آراد فرحناز رو هم دوست داره؟
– اينجوري که نشون مي دن؛ چون با هم خوبن. حتي قرار بود شب يلدا نامزد کنن ولي با مخالفت آقا به هم خورد.
سرش پايين بود. با شک گفتم: اين سوالا براي چيه؟
با لبخند نگام کرد و گفت: من آرادو دوست دارم. مي خوام يه کاري کنم باهام ازدواج کنه. 
با تعجب نگاش کردم. آراد با اين چيکار کرده که اين بدبخت عاشقش شده؟! خندم گرفته بود. چطور عاشق اين بچه قوزميت شده؟! 
گفتم: چرا دوستش داري؟!
– چون هم خوشگله، هم مهربون.
– آراد و مهربوني؟! اون دقيقا مثل آب و روغن مي مونه که هيچ وقت با هم قاطي نمي شن!
آروم آروم مي خندیدم که با دلخوري گفت: اگه با تو بده، با من خوبه!
خندمو جمع کردم و گفتم: اهل نصيحت نيستم ولي به عنوان خواهر بزرگ تر مي گم عاشق اين نشو. اون احساسي به دخترا نداره. اگه بگم به اندازه پنجاه، شصت نفر دورش ريختن و فقط باهاشون مي رقصه و مي بوسدشون، دروغ نگفتم. به ديوار خشتي هيچ وقت تکيه نکن! 
با عصبانيت بلند شد و گفت: تو به من حسودي مي کني، نه؟ چون با من خوبه. من مطمئنم آراد منو دوست داره. بخاطر همينه تا حالا منو نگه داشته.
– قبل از شما هم، يه ويدا خانم بود که دقيقا همين حرفا رو مي زد. يعني فقط مونده بود تاريخ عقدشو با آقا مشخص کنه. نمي خوام نااميدت کنم ولي زياد دلخوش نباش. 
با عصبانيت رفت بيرون. خدا لعنتت کنه که اينجوري با دل دختر مردم بازي مي کني. هنوز چند دقيقه از رفتنش نگذشته بود که صداي جيغش بلند شد. دويدم بيرون، ديدم افتاده رو زمين و از درد مچ پاشو گرفته بود. 
رفتم کنارش و گفتم: خوبي ؟ افتادي؟!
با درد و ناله گفت: آره ليز خوردم … مچ پام خيلي درد مي کنه. 
شلوارشو زدم بالا؛ ورم کرده بود. به خونه نگاه کردم. کثافت! تلفنم جمع کرده. دويدم سمت حياط. مش رجبو ديدم. 
دويدم سمتش و گفتم: مش رجب دل آرام افتاده، فکر کنم پاش شکسته… بايد ببريمش بيمارستان. 
مش رجب: نمي تونم ببرمش بيمارستان.
– چرا؟! 
– آقا گفته نبايد بره بيرون. 
– يعني اينم مثل من زندانيشه؟! مش رجب داره درد مي کشه. بايد ببريمش.
– الان ديگه آقا پيداش مي شه … خودش مي بردش. 
با قدم هاي تند رفتم پيش دل آرام و گفتم: صبر کن الان آقا مياد.
آراد با عصبانيت اومد تو. 
کنار دل آرام نشست و گفت: چي شده دل آرام؟
– با آيناز دعوام شد، اون هلم داد!
آراد با عصبانيت نگام کرد و گفت: چرا اين کارو کردي؟! 
با چشاي گشاد گفتم: دروغ مي گه! خودش افتاد!
مختار که کنارش وايساده بود، گفت: الان وقت دعوا کردن نيست. بلندش کن ببريمش بيمارستان. 
آراد با خشم چشم ازم برداشت و دل آرامو بلند کرد و گفت: وقتي برگشتم حسابتو مي رسم. 
چرا دل آرام اين حرفو زد؟! دستم نمک نداره! به هر کي خوبي مي کنم، اينجوري جوابمو مي ده. با اشک رفتنشو نگاه کردم. 
مش رجب اومد جلو و گفت: گريه نکن آيناز!
لبخند تلخي زدم. وقتي خاتون اومد، مش رجب ماجرا رو براش تعريف کرد. نهارو با هم خورديم. بعد از نهار دوباره رفتم سراغ کت آراد. مشغول دوختن بودم که خاتون اومد تو و گفت:
– آقا اومده با تو کار داره. 
– اومده اينجا؟
– آره! 
بلند شدم، يه شال رو سرم انداختم و رفتم بيرون. پشت من وايساده بود. 
گفتم: بله آقا؟
برگشت و با اخم گفت: سر چي با دل آرام دعوا کردي؟
– يه بار گفتم؛ دعوا نکرديم. خودش افتاد.
– دروغ نگو! فکر کردي اگه دست و پاي دل آرامو بشکوني، مي توني از من انتقام بگيري؟! اگه با من دشمني، کينتو سر دل آرام خالي نکن! 
نگاش کردم و گفتم: چرا حرف همه رو قبول داري الا من؟!
– چون تو با من دشمني داري… هنوز حرفت يادم نرفته که مي خواي منو با زجر بکشي. دستتو گذاشتي دقيقا رو عزيزاي من!
پوزخندي زدم و گفتم: دل آرامو دوست داري؟
– معلومه که دوستش دارم! 
– فرحنازو چي؟! اون دخترايي که شب مهموني دورت حلقه مي زنن چي؟ همه رو دوست داري؟!
فقط نگام کرد و چيزي نگفت. 
گفتم: مي دوني دل آرام عاشقت شده؟! مي دوني مي خواد يه کاري کنه که تو باهاش ازدواج کني؟ چون فکر مي کنه تو هم دوستش داري… به من مربوط نيست اما عشق پاک دل آرامو با هوست کثيف نکن… با دلش بازي نکن! اون هنوز بچه ست. شونزده سال، سني نيست که بفهمه اين کارت از روي هوس و بچه بازييه… اون براي اينکه بفهمه قراره فقط چند شب نقش عروسک خوشگلتو بازي کنه، بچست.
آراد پوزخندي زد و گفت: چيه؟ تو شدي عابد و زاهد، ما شديم گناهکار؟! کار دوتامون که عين همه؟ تو علي و پرهام و آبتينو سر کار مي ذاري، من چند تا دختر بيشتر از تو! 
اينو گفت و رفت. دو روز کامل مشغول دوخت کت و شلوار آقا بودم. تو اين مدت، بهم اجازه نداد پيش دل آرام برم. منم همچين مشتاق ديدارش نبودم! ساعت نه شب بود که کت رو حاضر کردم و فقط بايد پروش مي کرد. 
تو اتاق بودم که خاتون گفت: روسريتو بپوش، آقا اومده.
خنديدم و گفتم: خوش اومده!
روسريمو پوشيدم. 
خاتون کنار وايساد و گفت: بفرماييد آقا! 
آراد با اخم و دست به جيب اومد تو.
گفتم: سلام.
فقط سرشو تکون داد.حاضره اون کله کچلشو تکون بده اما زبونشو نه!
دم در وايساده بود. گفت: کتم حاضره؟! 
– بله، فقط بايد پروش کنيد. 
همين جور که مي اومد، جلو يهو آخش بلند شد و پاشو تو دست گرفت. نگاه کردم، ديدم يه سوزن به پاش رفته. واي!
خاتون گفت: آقا چي شد؟!
آراد با پاي لنگون، کنار ديوار وايساد و گفت: هميشه انقدر شلخته اي و سوزناتو مي ريزي کف زمين؟
خاتون پاشو که ديد، رفت بيرون. 
با نگراني رفتم جلو و گفتم: ببخشيد آقا! اتاقو تميز کرده بودم، نمي دونم اين از کجا پيداش شد؟
– پيداش نشد؛ تو انداختي جلو من!
– آخه آقا من از کجا مي دونستم شما داريد ميايد که بخوام همچين کاري بکنم؟!
آراد با ترس به پاش نگاه مي کرد. انگار از سوزنه مي ترسيد. 
رفتم جلو و گفتم: اجازه بديد براتون درش بيارم.
فقط نگام کرد. انگار راضي بود. رفتم جلو، سرمو خم کردم و سوزنو کشيدم و با خوشحالي سرمو بلند کردم. 
خورد به دماغش و گفت: آخ!
با تعجب نگاش کردم و گفتم: چي شد؟! ببخشيد! 
آراد با عصبانيت دستشو گذاشته بود رو دماغ خونيش و گفت:
– تو غير از ببخشيد، کلمه ی ديگه اي بلد نيستي؟
– چرا بلدم ولي اين جم و جور تره …خب متاسفم! 
آراد بيچاره، هم پاش خون مي اومد هم دماغش! 
خاتون با چسب اومد تو و گفت: آقا… اين چسبو بذاريد…
خاتون به دماغش نگاه کرد: آقا دماغتون چي شده؟! 
آراد گفت: از اين بپرس! يه کت و شلوار برام دوخته، پولشو مي خواد از جون دماغ و پام دربياره! 
خواست بره، گفتم: نمي خوايد لباستونو پرو کنيد؟
– چيه؟ مي خواي يه بلاي ديگه سرم بياري؟… بيا اتاقم. 
اينو گفت و رفت.
خاتون گفت: اين چه بلایي بود سر اين آوردي؟!
– به من چه خاتون؟ پاش که تقصير من نبود؛ خواستم سوزنو در بيارم، چه مي دونستم آقا زوم کرده رو کله ی من؟!
کت و شلوارو بردم به اتاقش. به صفحه ی تلويزيون نگاه مي کرد. سرفه اي کردم. 
سريع خاموشش کرد و گفت: تو اينجا چيکار مي کني؟ کي گفت بياي اينجا؟
عجبا! تو همين دو دقيقه آلزايمر گرفت؟!
گفتم:خودتون گفتيد براي پرو لباستون بيام. 
– آها! راست مي گي!
ديوونه ی زنجيري! 
رفتم تو و گفتم: اول کتو امتحان مي کنيد يا شلوار؟
– کتو بده. 
بلند شد. کتو بهش دادم، شلوارو گذاشتم رو تخت.
پوشيد و گفت: پس کو دکمه هاش؟
– اول بپوشيد، اگه خوب بود دکمه هاشم مي دوزم.
رفتم جلو، لبه ی کتو گذاشتم رو هم، سه تا سوزن ته گرد برداشتم و گذاشتم جاي دکمه. چند تا ديگه برداشتم و گفتم:
– کمي دستتونو ببريد بالا. 
وقتي برد بالا، به دو طرف پهلوش که کمي گشاد بود زدم و گفتم: اينجوري خوبه؟ راحتي؟
– آره ولي سمت راست هنوز گشاده.
کمي تنگ تر کردم و گفتم: الان خوبه؟
– آره.
رفتم پشت کمرش. اونجا خوب رو به روش وايسادم. کل کتو نگاه کردم. خوب بود جز بازوهاش. کمی لاغر بود، باعث شد شل بیفته.
گفتم: مي خواي کمي از بازوهاتم بگيرم؟
– نمي دونم، اگه خوب مي شه، آره. 
سوزن ته گردو برداشتم و گفتم: کمي دستتونو ببريد بالا!
دستشو که برد بالا، چند تا سوزن زدم. يکي ديگه مونده بود که حواسم نبود زدم به انگشت خودم.
– واي!
– مواظب باش!
نگاش کردم.
گفت: منظورم اينه که مواظب کتم باش!
لبخند زدم و گفتم: مي دونم… چون اون روزي که شما بخوايد نگران من باشيد، من خودکشي مي کنم! 
چند تا سوزن ديگه برداشتم، دوباره رفتم جلوتر. سايه ی سنگين نگاهشو رو خودم حس مي کردم. به اندازه ی يک سانت، دو طرفو گرفتم، رفتم عقب نگاه کلي انداختم. عالي بود. 
گفتم: دور يقه شو براتون نوار سفيد مي زنم.
– هر کاري مي کني بکن؛ فقط خوشگل بشه.
– باشه. پس کتو در بياريد، شلوارو بپوشيد.
– اينم بايد بپوشم؟
– آره ديگه؟
کتو درآورد. برداشتم و شلوارو بهش دادم. دکمه ی شلوارشو باز کرد. 
گفتم: مي خواي اينجا شلوارتو عوض کني؟!
– آره ديگه؟
کروکوديل! اداي منو درمياره! زيپ شلوارشو کشيد پايين؛ پشتمو بهش کردم. 
همينطور که شلوارشو در مي آورد گفت: عيب نداره يه بار ببيني! مي گن يه نظر حلاله!
نمي دونستم بخندم يا شلوارو بزنم تو سرش؟ شلوارو از پشت دادم بهش و گفتم:
– برو به عشاقت نشون بده!
– حرفتو نشنيده مي گیرم.
يک دقيقه بعد گفت: تموم شد!
برگشتم. يه لبخند از روي رضايت به خودم زدم. ايول! دمت گرم آني! چيکار کردي! مي تونم راحت اين کت و شلوارو تو بازار، يک ميليونم بفروشم! 
گفت: باز داري به چي فکر مي کني که مي خندي؟!
لبخندمو خوردم. اَه! اين از کجا فهميد من دارم فکر مي کنم؟! 
به شلوار نگاه کردم و گفتم: شلوار که ديگه مشکلي نداره؟
– چرا. کمي گشاده.
– کجاش گشاده؟! اين که چسبيده به رونت! ديگه مونده جر بخوره!
– باز که اينجوري حرف زدي؟ همين که گفتم! تنگش کن! 
باشه! انقدر تنگش مي کنم که يه قدم برداشتي، از خشتک جر بخوره!
گفتم: چشم آقا! 
لباساشو برداشتم. 
خواستم برم که آراد گفت: چاي و ميوه ببر اتاق تلويزيون. 
– چشم آقا! 
لباسو بردم اتاقم؛ ميوه رو شستم، رفتم به اتاق سينما. نگاشون کردم؛ دل آرام سرشو گذاشته بود رو پاي آراد. اونم آروم انگشتاي دستشو نوازش مي کرد. 
همونطور گفت: به چي نگاه مي کني؟!
ميوه رو گذاشتم رو ميز و رفتم به آشپزخونه، چاي رو ريختم تو فنجون و بردم براشون. آراد سيب مي ذاشت دهن دل آرام. چاي رو گذاشتم رو ميز. 
دل آرام گفت: من قهوه مي خواستم اما اشکالي نداره؛ مي خورم. 
آراد فنجونو برداشت و گفت: عزيزم! چيزي رو که دوست نداري، به زور نخور!
جلوم گرفت: برو براش قهوه بيار! 
فنجونو برداشتم و با قهوه ساز، قهوه درست کردم، گذاشم جلوش. آراد موهاشو نوازش مي کرد.
گفتم: چيز ديگه اي لازم نداريد؟
آراد: نه، برو. 
رفتم به اتاقم و خوابيدم. هنوز چشمم گرم نشده بود که تلفن زنگ خورد. باز چي مي خواد؟! انگار اين، کرم مَردم آزاري داره.
گوشي رو برداشتم: بله؟
صداش نگران بود. گفت: زود بيا عمارت!
تلفنو گذاشتم. نکنه بازم براش اتفاقي افتاده؟! بدون اينکه لباس گرمي بپوشم، به سمت عمارت دويدم. دونه هاي برف، آروم خودشون رو به زمين مي رسوندن. از زير برفا رد شدم. در عمارتو باز کردم و رفتم بالا. دم اتاق دل آرام با کلافگي و نگراني وايساده بود. تو راه پله وايسادم. 
نگام کرد و گفت: تو قهوه چي ريخته بودي؟!
– هيچي!! 
بيشتر عصباني شد و داد زد: مگه نگفتم دشمني که با من داري، سر دل آرام خالي نکن؟! نتونستي ببيني رو پام خوابيده؟! داشتي از حسودي مي مردي. نه؟! 
اشک تو چشمام جمع شد. 
گفت: اگه از اون بلايی که سرش آوردي گذشتم، از اين نمي گذرم. فعلا برو ببين چشه؛ مي دونم بعد باهات چيکار کنم.
آب دهنمو قورت دادم و رفتم تو. دل آرام تو خودش مچاله شده بود. 
رفتم پيشش و گفتم: چي شده؟ جايت درد مي کنه؟!
نگام کرد و گفت: پريود شدم… دلم خيلي درد مي کنه. نتونستم به آراد بگم؛ خجالت کشيدم. گفتم به تو بگه بیای.
– کار خوبي کردي. الان برات يه جوشونده ميارم. 
خواستم برم که مچ دستمو گرفت و گفت: پد بهداشتي هم مي خوام. 
با لبخند گفتم: باشه برات ميارم! 
از اتاقش اومدم بيرون. آراد رو به روي اتاق به ديوار تکيه داده بود. 
اومد طرفم و گفت: خب؟!
– خب به جمالت …چيز مهمي نيست. خوب مي شه! 
– مي خواي بکشيش، نه؟ به تو نمي تونم اعتماد کنم. مي برمش بيمارستان.
رفت طرف در.
گفتم: پريوده! پريود که ديگه مي دوني چيه؟! احتياجي به بيمارستان نيست. الان براش يه جوشونده ميارم، حالش خوب مي شه. 
رفتم پايين و با جوشونده اي که امير بهم ياد داد و قرص آهن و پد بهداشتي برگشتم. رفتم به اتاقش، ديدم آراد کنارش دراز کشيده و دستشو گذاشته رو بازوش. 
پيشونيشو بوسيد و گفت: خيلي دلت درد مي کنه؟
– نه…کمي. 
سرفه اي کردم. 
آراد برگشت و با عصبانيت گفت: بلد نيستي در بزني؟!
– مگه پيشش نخوابيدي که من ببينم؟! خب ديدم! مي شه بلند شي؟!
پوزخندي زد و گفت: براي چي پيشش بخوابم که تو ببيني؟! فکر کردي بهت علاقه دارم که اينجوري مي خوام تو رو به خودم نزديک کنم؟!
– ببخشيد حق با شماست! 
به جوشونده نگاه کرد و گفت: اين چيه؟
– جوشونده… براي اين جور مواقع خوبه. 
– اول خودت بخور!
دو قلپ ازش خوردم و با قرص، جلوی دل آرام گرفتم. دل آرام برداشت و خورد. آراد هنوز نشسته بود.
گفتم: مي شه بري بيرون؟!
– چرا برم؟
پوفي کردم. حالا من به اين بچه پررو چي بگم؟!
تو چشماش نگاه کردم و گفتم: خواهش مي کنم بريد بيرون! 
– اوني که بايد از اين اتاق بره بيرون، تويی نه من! 
به دل آرام نگاه کردم. سرش پايين بود و معلوم بود با وجود آراد خيلي معذبه. پد رو از جيب کاپشنم در آوردم و گفتم: ببين! مي خواد اينو… اوکی؟! حالا میری؟!
آراد فقط نگام کرد. بدبخت دل آرام از خجالت کمي روسريشو کشيد جلو. 
رفت بيرون. دل آرام خنديد و گفت: خيلي زشت بود! نبايد بهش نشون مي دادي!
– مگه نديدي عين چسب به تخت چسبيده بود و تکون نمي خورد؟ بچه پررو! بايد روشو کم مي کردم! 
پد رو برداشت و گفت: هميشه انقدر باهاش راحتي؟!
– راحت نيستم… فقط جواب کاراشو مي دم! 
بلند شد رفت دستشويي. خدا رو شکر جاشو کثيف نکرده بود که مجبور به تميز کردنش بشم! از اتاق اومدم بيرون. آراد رو پله ی اول نشسته بود. از کنارش رد شدم؛ چند تا پله رفتم پايين. 
گفت: صبر کن!
برگشتم. 
گفت: تو از من نمي ترسي؟
خنديدم و گفتم: براي چي بترسم؟!
– پس بخاطر همينه انقدر باهام راحتي؟… يعني زيادي راحتي! هيچ دختري جرات نکرده بود با من اينجوري حرف بزنه اما تو هر چي دلت بخواد، مي گي!
– من که چيزي نگفتم؟!
– نگفتي؛ اون چي بود نشونم دادي؟! 
– آها! خب هر کاري کردم نرفتيد بيرون؛ مجبور شدم… اگه ناراحت شديد، معذرت مي خوام!
به چشمام خيره شد.
گفتم: مي تونم برم؟!
به خودش اومد و گفت: آره، برو!
چند تا پله ديگه رفتم پايين؛ وايسادم و گفتم:
– بخاطر اينکه تا حالا هم نزديم، ازتون نمي ترسم! 
سريع اومدم پايين. تو حياط وايسادم، دستمو زير بغلم گرفتم و به آسمون که دونه هاي برفشو به زمين مي فرستاد نگاه کردم. آروم به زمين مي نشستند. انگار عجله اي براي پير کردن زمين نداشتن. با دو به سمت خونه مي رفتم که يه حس باعث ايستادنم شد. برگشتم ديدم آراد از پنجره نگام مي کنه. چشم ازم برنمي داشت. من نگاهمو ازش گرفتم وسريع رفتم به اتاقم و زير پتوی گرم و نرمم خوابيدم.
***
چهار روز تمام به دستور آقا، فقط بايد کت و شلوارشو تموم مي کردم و به دل آرام خانم مي رسيدم تا پريودش تموم بشه! انقدر پله ها رو براي ميان وعده، نهار، شام، قرص آهن، بالا پايين کردم که کمردرد گرفتم. به طوري که براي خوندن نماز، به زحمت رکوع و سجده مي رفتم. خاتون بيچاره هم موقع خواب کيسه ی آب گرم رو کمرم مي ذاشت.
سه روز قبل از مهموني، کت و شلوارشو حاضر کردم. اتو کرده، به دست گرفتم و رفتم سمت اتاقش. دم در وايسادم در زدم. کسي جواب نداد. دوباره در زدم بازم کسي نگفت بيا تو.
درو بازکردم و رفتم تو و گفتم: آقا اينجاييد؟ 
از سوت و کور بودن اتاق فهميدم بازم با دل آرام رفتن بيرون. کت و شلوارشو گذاشتم رو تخت و اومدم بيرون. 
رو راه پله ها نشستم. سرمو گذاشتم رو زانوم و آروم، زير لب شعر سلام فريدون رو زمزمه مي کردم.
– چقدر صدات قشنگه! 
سرمو بلند کردم، ديدم دل آرام با لبخند نگام مي کنه. آرادم با اخمي که انگار زمينشو تصاحب کردم! بلند شدم به دستاي آراد و دل آرام که پر بود از خريد نگاه کردم. اما نه با حسرت؛ از روي دلخوري که چرا براي من که خدمتکارشم پول ماهيانه نمي ده اما برای اين دختره اونقدر خريد کرده که ديگه کمدش بقيه لباسا رو پس مي زنه. 
آراد: کاري داشتي؟!
– بله…لباستون حاضره. گذاشتم رو تختتون. مي خوايد يه بار ديگه پرو کنيد.
– احتياجي نيست…برو. 
اومدن بالا. 
دل آرام گفت: خب بپوشش ببينم چه جوري مي شي… من نديدمش.
همين جور که سمت اتاق دل آرام مي رفت، گفت: شب مهموني مي پوشم ببين! 
همون جا بلا تکليف وايسادم. آراد و دل آرام اومدن بيرون. 
گفت: چرا هنوز وايسادي؟
– اگه مي پوشيد وايسم، مشکلي داشت برم درستش کنم. 
آراد بدون جواب رفت تو. 
دل آرام با خوشحالي گفت: آره مي خواد بپوشه؛ بيا تو!
رفتم تو. آراد شلوارشو پوشيد. 
کتو جلوم گرفت و گفت: کمکم کن بپوشم!
برداشتم پشتش وايسادم و کتو باز کردم. دستشو گذاشت تو آستيناش. رفتم جلوش، يقشو درست مي کردم. نگاهشو حس کردم. يقه کتش تو دستام بود. سرمو بلند کردم؛ بازم به چشمام زل زد.
دل آرام گفت: آيناز! مي ري کنار ببينم چه شکلي شده؟!
يقشو ول کردم و رفتم عقب. 
دل آرام با ذوق بغلش کرد و گفت: واي آراد! عالي شدي! بي نظيري! معلوم نيست کته به تو مياد يا تو به کت؟!
آراد نگام کرد و دريغ از يه تشکر خشک و خالي.
گفتم: با من ديگه امري نداريد؟
– يه لحظه صبر کن!
رفت سمت ميز عسلي. از کشوش يه پاکت سفيد درآورد و جلوم گرفت.
– بگير!
– چيه؟
– برش دار.
برداشتمش درشو باز کردم. ده ها تراول صد هزار تومني. پوزخندي زدم و گذاشتمش رو تخت و گفتم: 
– پول نمي خوام! يه تشکر مي کردي که خستگي تو تنم نمونه!
دو قدم رفتم که گفت: من پولو بهت دادم، بعد هرجا نشستي نگي آراد دستمزدمو بهم نداد… آراد پول بهم نمي ده!
– نه نترس! تا الان شکايتي نکردم، از اين به بعد هم نمي کنم… چون علي تا الان نذاشته کم و کسري داشته باشم… هر چي رو که خواستم و نخواستم، برام خريده ولي حق علي نيست براي من پول خرج کنه. من خدمتکار شمام. بايد حداقل پولو بهم بديد. فکر کنم همه خدمتکارا از اربابشون پول مي گيرن.
بهشون نگاه کردم: شب بخير! 
از اتاقش اومدم بيرون. ولي دلم نمي خواست برم بخوابم. رفتم پشت عمارت، تو آلاچيق نشستم. هواي سرد بهمن ماه آروم رو صورتم مي نشست و حسش مي کردم. اين سرما رو به اون اتاق فکسني که آدم غمباد مي کنه ترجيح مي دم. به کلبه ی آراد نگاه کردم؛ انگار اينم شده حصار تنهايي آراد که کسي رو راه نمي ده. چرا فقط خودش مي ره؟! سرمو گرفتم رو به آسمون سياه و ها کردم. آسمون اطرافم سفيد شد. خنديدم. چقدر دنيام کوچيکه! نزديک ده دقيقه اي نشستم. ديگه طاقت سرما رو نداشتم. عزم رفتن کردم.
– کي بهت اجازه داد بياي اينجا؟! 
سريع بلند شدم و گفتم: معذرت مي خوام … مگه اشکالي داره؟
– بله اشکالي داره! اين آلاچيق منه؛ خوشم نمياد هر کسي اينجا بشينه. 
– بله…ببخشيد! 
چند قدم رفتم؛ گفت: هميشه مياي اينجا؟
– نه… فقط موقعايي که خوابم نمي بره يا تنهام.
4.1/5 - (8 امتیاز)

Check Also

پارت ۴۱ رمان معشوقه اجباری ارباب

جون خنديدن نداشتم.گذاشتم رو تخت. شالو از سرم برداشت. دکمه هاي پالتومو باز مي کرد.  …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.