پارت ۳ کی گفته من شیطونم

با لحن اروم تری گفت :
– خوب از اول میگفتی صبر کن خودم میرم میگیرم نری بیرون ها ….
انگار من بچه ی کوچلو هستم که میگه نری بیرون ها …..
ابروم جلوش رفت حالا دیگه چه جوری تو چشم هاش نگاه کنم …
بعد از نیم ساعت اومد از صدای ترمز ماشینش فهمیدم ….
ای خدا ابروم رفت …..
صدای در اتاقم اومد با صدای ارومی گفتم بفرمایید .
نمیدونم چه جوری فهمید من که خودم صدای خودم رو نشنیدم
گوشاش تیزه که میفهمه ما سر کلاس تقلب می کنیم …
– بیا بگیر من میرم تو اتاقم اگه کار داشتی صدام کن ….
– بذار رو زمین بر میدارم ….
معلوم بود خنده اش گرفته ….
– باشه …
حیف که خجالت میکشم مگر نه با همون پلاستیک میزدم تو صورتش ….
وقتی رفت پلاستیک رو برداشتم معلومه تا حالا هم از این چیز ها نخریده ناشیه که رفته ۱۰ بسته خریده …
صبحش با دل درد زیاد از خواب بیدار شدم ….
از ترس اینکه با آرمان رو به رو نشم نرفتم پایین صورتم رو شستم دوباره برگشتم تو اتاق ….
خوب امروز با هاش کلاس ندارم ها مگر نه حسابی ضایع میشدم ……
از تو کولم یک کیک دراوردم خوردم ……
حیاط رو نگاه کردم آرمان هنوز نرفته بود ………
ای تو روحت حالا موقع هایی که نباید تو خونه باش تو خونه است ……
رو تخت دراز کشیدم شروع کردم به اسمس بازی کردن ……
مهران همش میگفت میخوام ببینمت ……
داشتم اسمس بازی میکردم که در اتاق زده شد
یا بسم الله نکنه آرمانه اگه اون باشه چه غلطی کنم چه جوری میتونم تو چشم هاش نگاه کنم با این ابرو ریزی که کردم
– ساحل ….. ساحل جان بیداری؟؟؟؟؟؟؟
اخیش دریا است …….
– بیا تو
به به خانم چه تیپی زده!!!!!!!!!!!
– سلام دریا خانم گل بابا تو که کشتی خودتو ان قدر خوشگل کردی
– لوس خوبی ؟ آرمان بهم زنگ زده گفت حالت خوب نیست چته چیزی شده ؟
براش گفتم برای چی حالام خوب نیست
– خاک بر سرت نکنه ساحال آرمان از کجا فهمیده تو حالت خوب نیست ابرو ی ما رو بردی یه وقت جلوش سوتی ندی ها ……..
خوبه نگفتم دیشب آقا رفته باقالی خرید مگر نه من رو کشته بود ……
– وای دریا کشتی من روعین مامان بزرگ ها هی نصیحت کن همچین میگی انگار مرد ها از چیز ها سر در نمیارن …..
– حالا بر فرض که سر در بیارن حیای تو کجا رفته ؟؟؟؟؟؟؟؟ ……
– هیش مامان بزرگ حیامو گربه برده بین بچه هاش تقسیم کرده ….. راستی با مامان تازه حرف زدم حالش خوب بود بابا هم خیلی بهتره شده بود
– اره خدا رو شکر دیروز زن عمو زنگ زد گفت حالش خیلی خوبه … ساحل کاری با من نداری من برم همچین آرمان گفت حالت خوب نیست گفتم الان رو به موتی …..
– مسخره آرمان غلط کرد گفت تو باید به حرف اون گوش بدی؟؟؟؟؟ شب نمیای ؟
– چرا شب میام با فرزاد این جا میخوابیم ……. یه وقت به خودت زحمت ندی شام درست کنی ها …
– خیلی لوسی دریا من ان قدر دل و کمرم درد میکنه اصلا نمیتونم از جام بلند شم
یه نگاهی به خودم کردم قیافه ام عین مرده ها شده بود
یه ذره به خودم رو رسیدم نشستم جلوی اینه خودم رو اصلاح کردم ……
به به چه خوشگل شدم چون پوست صورتم روشن بود زیاد معلوم نمیشد که اصلاح کردم ….
رفتم تو راهرو اثری از آرمان نبود صدای شر شر اب می یومد …
اخ جون آوار مرگش رفته حموم سریع لباس پوشیدم رفتم سرکوچه کلی برای خودم چرت و پرت خریدم از لواشک و چیبس و پفک و اب میوه , چند مدل هم کیک خریدم …..
سریع برگشتم خونه خدا رو شکر آقا هنوز تو حموم بود ….
معلوم نیست چی کار میکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟
مثل دختر ها میمونه
پفک رو بازکردم اخ جون عین این حامله ها با شوق و ذوق خوردم ….
دستم رو گذاشتم روی شکمم …
مامانی دلت پفک میخواست نه بیا بخور یه وقت ضعف نکنی 
لب تاب رو روش کردم یه فیلم باحال گذاشتم دیدم ….
اه اه صحنه ی های +۱۸ سال اومد مثل بچه ها که نباید از این چیز ها ببینن هی دستم رو میذاشتم جلوی چشمم دوباره میدیدم
ساعت دو و نیم بود که زنگ ایفن زده شد از پنجره نگاه کردم پیک موتوری غذا آورده بود ….
ووووویی الان میاد بالا سریع صدای لب تابو کم کردم
حالا الان عین خر سرشو میندازه میاد تو با این صحنه های قشنگ روبه رو میشه !!!!!!!!!!
از فکر هایی که تو ی ذهنم می یومد خنده ام می گرفت ……..
همین طور که حدس زدم اومد بالا هر چی در زد در رو باز نکرد وای چه قدر من ضایع ام ……
بعد از چند دقیقه رفت ….
حتما فکر کرده خوابیدم ….
فیلم که تموم شد خوابم گرفت ته معده ام ضعف میرفت ولی خوابیدم …….
با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم ……
اگه گذاشتن منه بدبخت یک ذره بخوابم ….
– بله؟؟؟؟؟؟؟/
– سلام عزیزم خوبی ؟
یه ذره فکر کردم ببینم کیه یادم افتاد مهرانه ..
– سلام مرسی …..
– چرا صدات این جوریه گلم ؟
– به خاطر این که خواب بودم با اجازه تون شما من رو بیدار کردی ؟
– جدی خواب بود ؟؟؟؟؟ ساعته ۸ شبه ها ……
وای خاک بر سرم من چه قدر خوابیدم …….
– کارم داشتی ؟
– اره میخواستم شام بریم بیرون با هم …
– امشب ؟ من نمیتونم بیام بعدشم اصلا کی گفته من و شما باید با هم بریم بیرون …
– وای که چه قدر بد اخلاقی تو خوب فردا ناهار با هم بریم خوبه ؟
– باید فکر کنم من تا ساعت ۱ دانشگاه کلاس دارم اگه خواستم بیام خبر میدم
– باشه عزیزم راستی از اسمس ها خوشت اومد ؟؟؟؟؟
یاد اسمس هاش افتادم خاک بر سر بی حیا چه اسمس هایی داده بود
با اینکه خودم از اسمس ها داشتم ولی اصلا خودش نمیومد که یه پسر غریبه همچین اسمس هایی برام بفرسته …..
– اقا ی محترم من اصلا از این اسمس هاتون خوشم نیومد ها یک ذره با ادب تر بفرستید
– تو جون بخواه چشم ………
– من باید برم کار دارم بای …….
نذاشتم بیچاره حرفش رو بزنه سریع قطع کردم …….
انگار من از پشت کوه اومدم میخواد خرم کنه …….
صدای دریا می یومد ……
کاش میتونستم برم پایین …
ولی اگه برم چه جوری تو چشم های آرمان نگاه کنم به اندازه ی کافی ابرو رفت ……
جزه هامو در آوردم که بخونم حداقل فردا سر کلاسش ضایع نشم …
سرم تو جزه بود که دریا عین خر اومد تو …..
– دریا جان میشه بگی به شما یاد دادن قبل اومدن در بزنی یا نه ؟
خندید …….
– یاد دادن دیگه خواهر پاشو بیا شام سرد شد
– من نمیام سیرم شما بخورید ؟
– چرا اون وقت ؟ آرمان گفت نهار هم نخوردی …
وای این آرمان هم برای خودش جاسوس شده هی کار های من رو به دریا میگه .
– پاشو بیا لوس نشو دیگه ……
– نمیام دیگه تو برو ……
– حالت خوب نیست باید چیزی بخوری ها مگر نه سکته میکنی بدبخت ………
– بیا برو خانم دکتر ….
از گشنگی داشتم می مردم ولی حوصله ی نگا های آرمان رو نداشتم ..
از تو پلاستیک یه بسته لواشک در اوردم با کاتری که روی میزم بود باز کردم شروع کردم به خوردن ….
به به چه خوش مزه است …..
هنسفری رو از روی میز عسلی برداشتم گذاشتم تو گوشم از تو موبایلم یه اهنگ باحال انتخاب کردم …
صداش رو هم تا اخر زیاد کردم ……..
ساعت راسه دوئه ، حواسم به توئه ، چشام دنبال تو میدوئه…
همه کارات نوئه که مخصوص توئه ، با تو همه چی ضربدر دوئه…
فکرم باهات عوض شده ، امسالم باز عشقت مده
حتی اگه بگی برو ، من میخوامت بازم تورو…
ساعت راسه دوئه حواسم به توئه چشام دنبال تو میدوئه
همه کارات نوئه که مخصوص توئه با تو همه چی ضربدر دوئه
ساعت راس دوئه … ساعت راس دوئه
ساعت راس دوئه … ساعت راس دوئه
ساعت راس دوئه … ساعت راس دوئه
ساعت راسه دوئه حواس من به توئه بازم چشمام داره دنبالت میدوئه
همه ی کارات نوئه که مخصوص توئه ، با تو هرچی که هست همیشه ضربدر دوئه…
ساعت راسه دوئه ، حواسم به توئه ، چشام دنبال تو میدوئه…
همه کارات نوئه که مخصوص توئه ، با تو همه چی ضربدر دوئه…
مگه میشه این عشق واسم عادی بشه؟ نه نمیشه نمیشه!
با صدای بلند تو هم بهم بگو : نمیشه نمیشه!
فکرم باهات عوض شده ، امسالم باز عشقت مده.
حتی اگه بگی برو من میخوامت بازم تورو…
ساعت راسه دوئه حواسم به توئه چشام دنبال تو میدوئه
همه کارات نوئه که مخصوص توئه با تو همه چی ضربدر دوئه
ساعت راسه دوئه حواسم به توئه چشام دنبال تو میدوئه
همه کارات نوئه که مخصوص توئه با تو همه چی ضربدر دوئه
ساعت راس دوئه … ساعت راس دوئه
ساعت راس دوئه … ساعت راس دوئه
ساعت راس دوئه … ساعت راس دوئه
وای که چه آهنگ باحالیه عاشقشم ……..
همین که از روی تخت برگشتم به سمت دیگه آرمان رو جلوم دیدم نفهمیدم چه جوری بلند شدم …….
عین جن اومد ه تو اتاق نمیگه من سکته میکنم بی زن می مونه !!!!!!!!!!!!
– تواین جا چی کار میکنی ؟ بهت یاد ندادن میخوای وارد اتاقی بشی در بزنی
– این مسخره بازی ها یعنی چی که نمیای پایی از دیشب همش تو اتاقی ؟
وای یادشه یعنی ؟
– جواب من رو بده ؟
– من در زدم ولی تو کر بودی نشنیدی …… پاشو بیا پایین
– نمیخوام بیام سیرم
– ان قدر این چرت و پرت ها رو بخور تا بمیری ……
رفت در رو هم محکم بست …..
وا این چشه چرا همچین کرد ……
خوب لباس استین بلند تنم بود ها مگر نه باز سوتی میدادم …..
نزدیک یه ساعت با مریم حرف زدم
بهش گفتم مهران ازم خواسته باهاش برم بیرون ….
اونم که عاشق پسرا ……..
تا اخر شب دریا چند بار اومد بالا من رو راضی کنه که غذا بخورم ولی نخوردم که نخوردم ……..
ساعت رو گذاشتم که یک ذره زود تر بیدار شم جزو ها رو بخونم …
با صدای زنگ ساعت از خواب پریدم …..
رفتم پایین از پله ها که میرفتم پایین همش احساس میکردم سرم داره گیچ میره ولی بهش اعتنایی نکردم ……..
رفتم دستشویی کار که تموم شد برگشتم به اتاقم تا حاضر بشم …..
یه مانتوی تیره پوشیدم حالا تو این موقعیت روشن نپوشم بهتره !!!!!!!!!!!!!
یه آرایش متناسب با رنگ مانتوم کردم ….
یه خط چشم مشکی کشیدم یه ذره هم سایه ی طوسی هم زدم که هم رنگ چشم ها بود ,رژگونه هم زدم ؛ حالا نوبتی هم که باشه نوبت رژ از تو کشوییم یه رژکالباسی رنگ برداشتم زدم ….
وای الان باز دیر میرسم ها ….
الهی قربون خودم برم که ان قدر خوشگلم ……..
از آینه دل کندم رفتم پایین ….
دریا بیدار بود تنها تو آشپزخونه داشت چایی دم میکرد
– سلام صبح بخیر
– سلام عزیزم خوبی ؟ بهتری دلت خوب شد ؟
– بهترم اما حس میکنم سرم گیچ میره …..
– رنگت خیلی پریده بیا صبحونه بخور …..
داشتم صبحونه میخوردم که نگاهم به گردنش افتاد ……
یه دفعه شیطون شدم ……
– دریا چرا گردنت کبوده ؟
هل شد…….
– گردنم چیز…. اهان الان خورد به در کابینت …..
– در کابینت اون وقت ببخشید میشه بگید چه جوری خورد که این جوری کبود شد ؟
– اه ساحل یه جوری خورد دیگه
– منم که عر عر اصلا نفهمیدم …… میگم این فرزاد بهش نمیاد وحشی باشه ها؟؟؟؟؟؟؟ …..
صورتش سرخ شد ….
الهی قربونش برم که عین رنگ گوجه شد
– ساحل خجالت بکش …………
– بابا مگه چیه خوب زنشی دوست داره اینطوری بوست کنه مگه بده….
– بسه دیگه …..
– وای دریا منم خیلی دوست دارم شوهر آینه ام اینطوری بوسم کنه ها …. دوست دارم همه جام کبود باشه خوب نه مزه میده …….
یک دفعه سرفه کرد …….
– چت شد تو یک دفعه بابا خجالت نداره که تازه خیلی هم خوبه بعضی اوقات گردن مامان هم کبود میشه برای این که بابا خیلی شیطون مگه نه ؟….
هی چشم غره میرفت ……
– وا تو چرا همچی میکنی ؟ چرا چشم هاتو عین یوز پلنگ میکنی ؟ وای دریا خیلی کمرم در میاد هر ماه فقط دلم درد میگرفت ولی این ماه کمرم خیلی درد میاد لباس هام هی ……
باز صدای سرفه اومد ولی این دفعه صدای سرفه ی دریا نبود …..
وای بازم سوتی ……..
تا سه نشه بازی نشه خدا سومیش رو به خیر بگذرونه
برگشتم خاک برسرم دو دستی یعنی این همه مدت آرمان داشت حرف هامو گوش میکرد ……
پس بگو چرا دریا هی چشم غره میرفت ……
از صندلی بلند شدم برگشتم …….
– سلام ……
قیافه اش جدی بود ولی چشم هاش میخندید …
دریا که صورتش شده بود لبو …..
فکر کنم خودمم دسته کمی از دریا ندارم ……
با خونسردی کامل از دریا خداحافظی کردم اومد بیرون …….
الان با خودش چه فکر ها که نمیکنه وای که ساحل باز خراب کاری کردی ….
موقع رانندگی باز سرم گیچ رفت یه گوشیه ای ماشین رو پارک کردم سرم رو گذاشتم روی فرمون …..
تا دانشگاه چند بار نزدیک بود تصادف کنم ….
سر کلاس مریم کنار خودش برام یه جا نگه داشته بود خدا رو شکر که آرمان هنوز نرسیده بود
کنارش نشستم ……
باز این پسرا شروع کردن به مسخره بازی در آوردن کار رو زندگی که ندارن فقط بلدن تیکه بندازن …..
– ساحل خیلی خوشگل شدی ها فقط چرا ان قدر رنگت پریده ……
بهش گفتم چرا رنگم پریده ….
– تازشم از دیروز صبح نه نهار خوردم نه شام ……
– خاک برسرت کنن میخوای بمیری ….
اومدم جوابش رو بدم که آقا آرمان گلاب تشریف آوردن ……
همچین با اخم می یومد تو که حد نداشت ادم از ترس شلوارشو خیس میکرد
تو اشپزخونه ان قدر هل شدم که نشد ببینم چی پوشیده ……
یه کت و شلوار طوسی پوشیده بود که رنگ بلیز زیر کتش یه ذره تیره تر بود …….
به زنم به تخته چه جگریه …..
خاک برسرت ساحل تو اشپزخونه این همه جلوش سوتی دادی
یاد حرف هام میفتم بدنم داغ میکنه
من نمیدونم با چه رویی اومدم سر کلاسش هر کی دیگه بود از زور خجالت نمیتونست سرش رو بالا بگیره …..
شروع به کرد به حضور و غیاب کردن …….
به اسم من که رسید یک نگاه چپی بهم کرد یه خنده ی شیطون هم اومد رو لبش …..
– ساحل چرا به اسم تو خندید ؟
ای مریم جان دست رو دلم نذار که خونه به اسمم نخندید به خودم خندید که طی بیست و چهار ساعت قبل کلی جلوش سوتی دادم …….
– ولش کن بابا یارو خود درگیری داره
-وای چه جوری دلت می یاد بهش بگی روانی جوون به این خوشگلی ……. خوش تیپی …. تحصیل کرده …… ای خدا کاش این زن نداشت ..
از حرف هاش خندم ام گرفت ………
– کوفت نخند داره چپ چپ نگامون میکنه ………
با صدای بلند استاد آرمان همه ی دانشجو ها سکوت کردن ……
– خوب امروز قرار بود کنفرانس داشته باشم نه ……
وای نه امروز کنفرانس داریم همین کم منده من رو صدا کنه
اگه صدام کنه میرم براش از مشکلات زنان و زایمان میگم ……….
سرم دوباره داشت گیچ میرفت ……..
سرم رو گذاشتم روی میز ……
ارمان داشت از روی لیست انتخاب میکرد که چه کسی بره اون جا کنفرانس بده ….
– حالت خوبه ساحل ؟ چرا سرت رو گذاشتی روی میز
– مریم حالم خوب نیست سرم داره گیچ میره
– میخوای از استاد اجازه بگیرم بری بیرون ………
– نه نمیخواد الان فکر میکنه من الکی میگم میخوام از دست کنفرانس فرار کنم ……
از شانس گند من , اسم من رو صدا کرد……..
منم نمیدونم این چه پدر گشتگی با من داره که همش از من سر کلاس کار میکشه …..
مریم آروم گفت :میتونی بری خوب بهش بگو ……
– نه نمیخواد میرم
از صندلی بلند شدم چشم هام داشت سیاهی میرفت ولی هی به خودم امیدواری میدادم که میتونم …..
آرمان از جاش بلند شد گوشه ی کلاس واستاد ……
همین که به وسط کلاس رسیدم چشم هام سیاهی رفت با مغر خوردم زمین …..
حس کردم سرم به جای تیز خورد ……
یه چیزی داشت از پیشونیم سرازیر میشد ……
صدای همهمه ی دانشجو ها بلند شد
هر کس داشت برای خودش نظر میداد با صدای داد آرمان همه ساکت شدن ….
دیگه هیچی نفهمیدم
یه بوی اشنایی اومد بعدشم صدای دست و هورا کشیدن دانشجو ها………؟!!
با درد بدی توی سرم چشم هامو باز کردم …..
نور مستقیم خورد تو چشمم ….
احساس سوزش تو دستم میکرد دستم رو بلند کردم بله به دستم سورم وصل بود
– ساحل … خوبی ؟
مریم داشت باهام حرف میزد ………
– این جا کجاست ؟
– بیمارستانه ترو خدا بگو حالت خوبه ؟
– اره ولی پیشونیم درد میاد
– برای این که چند تا بخیه خورد …….
بخیه تو صورتم همین رو کم داشتم ….
یادم اومد من خوردم زمین جلوی اون همه دانشجو …..
خدا چرا ان قدر من دست و پا جلفتی شدم …….
– ساحل الان خوبی ؟ اگه خوب نیستی بگم پرستار باز بیاد ……
– نه خوبم سرم خیلی درد میاد
– اخه من نمیدونم به تو چی بگم چرا از دیروز چیزی نخوردی هان … نمیگی خودتو به کشتن میدی …
– با کی اومدیم بیمارستان ؟
– با استاد !!!!!!!!!!!!!
یعنی آرمان بهش گفته که پسر عمومه ….
– با استاد ؟ یعنی کلاس رو ول کرد اومد بیمارستان …….
قیافه اش عوض شد ..
با صدای بلندی گفت:
– ساحل جون من بگو چی بین شماست ؟؟؟؟؟؟ نمیدونی وقتی خوردی زمین چه جوری اومد به طرفت …. بچه ها داشتند حرف میزدند همچین دادی زد سرشون که بیچاره ها از ترس خودشون رو خیس کردند ….
با اشتیاق بیشتری گفت :
– تازشم همچین بغلت کرد که همه ی دانشجو ها دست زدند ..
ارمان من رو بغل کرده مگه میشه اونم جلوی اون همه دانشجو …..
وای ابروم جلوی همه رفته…….
پس نگفته نسبت فامیلی داریم ……..
– جون من بگو چیزی بینتونه ؟؟؟؟؟؟ از استاد مغرور کلاس بعید بود این کارش – چی داری میگی مریم ؟ حتما ترسیده دیگه که بلایی سرم بیاد مسئولیتش بیفته گردنش مگر نه لزومی نداره که همچین کاری بکنه ……
– کاش ازش فیلم میگرفتم نمیدونی چه جوری دست و پاشو گم کرده بود من از اخر کلاس اومدم بغلت کنم که اون زود تر بغلت کرد …..
همچین به خودش چسبونده بودت که بلیزش خونی شد ، اخه پیشونیت بدجور خون می یومد …….
از شدت ذوق داشتم غش میکردم خدا یعنی آرمان من رو دوست داره …..
در باز شد اومد تو ……
از صورتش میشد فهمید که چه قدر عصبانیه ……
چشم هاش قرمز شده بود
با عصبانیت که همیشه حرف میزد گفت :
– بهتر شدید سرکار خانم ؟
– بله خیلی ممنون لطف کردید که من رو آوردید بیمارستان ….
نیشخند زد ……..
الان با خودش میگه سرش خورده زمین با ادب شده
رو به مریم کرد و گفت :
– ببخشید خانم مولایی میشه چند لحظه بیرون باشید
– بله استاد حتما
یه چشمکی زد به من و رفت بیرون …..
یا حسین باز با این غول من تنها شدم همین طور که فکر میکردم شروع کرد به غر زدن
– من به تو چی بگم آخه ساحل اگه بلایی سرت می یومد من جواب عمو رو چی میدادم هان آخه تو چرا همش کار زیاد میکنی …
به به پس اخه فکر من نبوده فکر عموشه
دیدی ساحل خانم بیخود ذوق کردی
– تو دست من امانتی میفهمی مامان وبابات که اومدن هر غلطی دوست داشتی بکن یه ماه یه ماه غذا نخور ……..
– هیس آرمان چه خبرته چرا داد میزنی ؟
– به خدا من ببینم تو دیگه غذا نخوری من و میدونم و تو فهمیدی ؟؟؟؟؟ فهمیدی یا نه ؟؟؟؟کر هم شدی ؟
طبق معمول باز داشت بی احترامی میکرد
مریم راست میگفت بلیزش خونی شده بود …
داشت گریه ام میگرفت اصلا انگار نه انگار من مریضم
اومدم جوابش رو بدم که دکتر اومد تو …
یه دکتر نسبتا جوون با یه پرستار اومدن تو
– حالتون بهتره خانم ؟؟؟؟؟؟؟
– بله
– بازم احساس سرگیچه دارید ؟
– بله یک ذره احساس میکنم دوباره داره سرم گیچ میره
رو کرد به آرمان و گفت :
– شما چه نسبتی با خانم دارید ؟
برادرش هستم –
اه لعنتی من نمیخوام تو برادرم باشی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
– برای چی ایشون این طوری شدن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
– نمیدونم فکر کنم از استرس های درس های دانشگاه است …….
– خلاصه ایشون فشارش خیلی پایین بود باید مواظبش باشی خدا پدر این استاد ها رو بیامرزه که ان قدر این دانشجو ها رو اذیت میکنند
خنده ام گرفت ……
یه نگاه چپی بهم کرد ….
– سرمت که تموم شد میتونی بری برات چند تا آمپول تقویتی نوشتم که یه دونه اش برای امشبه دوتای دیگه رو هم فردا صبح و شب بزن
– ممنون اقای دکتر…..
دکتر ه که رفت دوباره اومد جلو معلوم بود با حرف دکتره عصبانی تر شده ……
– من به خانم مولایی نگفتم با هم نسبت داریم مواظب باش سوتی ندی
وقتی گفت سوتی یاد حرف های صبح افتادم …
انگار میدونست من تو سوتی دادن استادم …..
همش تقصیر این آرمانه دیوانه است دیگه اگه من رو صدا نمیکرد برای کنفرانس هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد …….
آرمان که رفت بیرون چند دقیقه بعدش مریم اومد تو …..
جای بخیه هام بد جور می سوخت …..
– شیطون چی کارت داشت ؟؟؟؟؟؟؟
وای این مریم هم گیر آورده من رو.
– هیچی بابا میخواست ببینه من حالم بهتر شده یا نه
– منم که عرعر برو خودتو خر کن …
– وای مریم من اعصاب ندارم ها بیا ببین این سرم لعنتی کی تموم میشه
– خوب بابا چته ….
از دست آرمان خیلی عصبانی بودم به خاطر لجبازی های اون من این بلا سره من اومده اون وقت آقا سر من داد بیداد میکنه …
میدونم چه جوری حالش رو جا بیارم …..
بعد از نیم ساعت پرستار اومد سرم رو دراورد…
سرم هنوز گیچ میرفت ….
با کمک مریم ازروی تخت بلند شدم
اه چه قدر هم تختش کثیفه برداشته من رو کجا آورده
– مریم به استاد میگفتی حداقل من رو یه جای خوب میاورد
– من ادرس بیمارستان رو دادم گفت من این جا رو بلد نیستم
– اهان مگه نمیدونی از خارج اومده خیر سرش ….
– جدی میگی ؟؟؟؟ گفتم خوشگل و موشگله …
-مسخره بیا بریم بابا خسته شدم ….
با هم از اتاق اومدیم بیرون …..
ارمان تو راهرو داشت با موبایل حرف میزد تا ما رو دید قطع کرد اومد به طرفمون ……
تا بیاد سریع به مریم گفتم : که بره پول بیمارستان رو حساب کنه دوست نداشتم هی منت بذاره ……
سرم رو انداختم پایین سایه اش رو حس کردم …
– حالتون بهتر شده خانم ؟
سرم رو بلند کردم چشم های سبزش که مایل به طوسیش قرمز شده بود
سرم رو تکون دادم
– استاد من برم پول رو حساب کنم بیام
– نمیخواد خانم من حساب کردم بریم …..
با حالت عصبانی گفتم :
– برای چی حساب کردید ؟ من خودم پول دارم لازم نیست شما حساب کنید
فکر کنم از طرز حرف زدنم فهمید که از دستش ناراحتم …
مریم یه نگاه چپی کرد بهم
– بعدا حساب میکنیم تشریف بیارید بریم ..
اه برو خودتو خر کن گل پسر همچین جلوی مریم با ادب حرف میزد که اگه کسی نمیدونست فکر میکرد این اصلا بلد نیست بی احترامی کنه …
سه تایی رفتیم سوار اسانسور شدیم
سرم بدجور درد میکرد
چشمم افتاد به اینه ی اسانسور
بدجور رنگم پریده بود …..
وای وای بخیه ها رو نگاه کن این اگه بمونه تو صورتم چی کار کنم ..
یه نگاه چپی به آرمان کردم که سرش رو انداخت پایین ….
از بیمارستان که اومدیم بیرون مریم خیلی با ادبانه به آرمان گفت :
– استاد خیلی زحمت کشید که اومدید من خودم ساحل رو میبرم شما برید به دانشگاهتون برسید الان کلاس دارید ……
اه مریم اینطوری هم بلد بود حرف بزنه من خبر نداشتم ….
– نه خانم این چه حرفیه شما برید من خودم ایشون رو میرسونم
حالا دارن خاله بازی میکنند با عصبانیت گفتم :
– ما خودمون میریم شما برید به کارتون برسید
مریم از پشت زد بهم …
– میرسونمتون
– لازم نکرده
دوباره مریم بهم زد
– اه چته چرا نیشگون میگیری ؟؟؟؟؟؟؟
– ببخشید استاد این ساحل یه ذره بی ادب شده
مریم پرو …….
– عمت بی ادبه ….
– خانم بسه من میرسونمتون بریم …..
دست مریم رو کشیدم رفتم به طرف ماشین استاد کنارش واستادم تا اون آرمان نقطه چین بیاد
دیدم مریم داره با تعجب نگاهم میکنه ……
– چته ؟چرا اینطوری نگاه میکنی ؟
– تو از کجا میدونستی این ماشین استاده ؟؟؟؟؟؟؟
وای بازم سوتی دادم اونم چه سوتیه بزرگی…..
خودنسرد گفتم :
– با ماشین قبلا دم دانشگاه دیده بودمش
– برو ساحل خانم … اخر سرم میفهمم چه رابطه ای بین و تو استاد است
اومد ادامه بده که آرمان اومد ….
سوار ماشین شدیم سرم گیچ میرفت برای همین سرم رو گذاشته بودم روی شونه ی مریم …
ارمان از تو اینه هی نگاهم میکرد حالا کم مونده تصادف کنیم یه جای دیگه ام ناقص بشه …..
– خانم مولایی میشه آدرستون خونتون رو بدید …..
مریم کلی ذوق کرد ایکیو حتما فکر کرده برای امر خیر میخواد
– ببخشید استاد برای چی ؟
– خوب خانم میخوام برسونمتون دیگه …
ذوقش خوابید بچم …..
– استاد من میرم خونه ی ساحل این ها الان ادرس میدم ……
یه دفعه زدم زیر خنده هی این ارمان میخواست مریم رو بپیچونه نمیتونست ….
ارمان عصبانی برگشت به طرف من
– انگار پیشونیتون خورده به میز مغزتون هم جا به جا شده
حالا باز عصبانی شده میخواست سر من در بیاره بیشعور ……
– خانم شما برید استراحت کنید خونه من خودم میرسونمشون ادرس لطفا
ان قدر با جدیت گفت که مریم سریع ادرس خونشون رو داد…..
تازه فهمیدم این ارمان به همه زور میگه تنها من نیستم ….
مریم تا نزدیک های خونشون من رو نصیحت کرد
– وای مامان بزرگ بسه دیگه سرم رفت
– دیگه سفارش نکنم ها غذات رو بخور قرص و دارو هات رو هم بخور امپولت رو هم بزن یادت نره ها باشه
بعدش اروم زیر گوشم گفت :
– وای ساحل استاد ادرس خونمون رو یادت گرفت دعا کن بیاد خواستگاری
غلطی کرده ارمان بیاد خواستگاری ….
ناخوداگاه اخم کردم ….
وای اگه ارمان ازدواج کنه من چی کار کنم تازه دارم کم کم بهش …….
با خداحافظی مریم از فکر و خیال اومدم بیرون ….
– خداحافظ مریم جان دستت درد نکنه
– خواهش میکنم عزیزم بعد از ظهر میام خونتون ….
یه نگاهی به ارمان کردم ..
-باشه عزیزم بیا ……
از ارمان هم خداحافظی کرد ………
ارمان گاز داد به سمت خونه …..
سرم رو تکیه دادم به صندلی ….
چشم هامو بستم ….
یعنی الان مامان وبابام دارن چی کار میکنن
خدا کنه خوب شده باشه بابام ……
– ساحل ساحل
چشم هامو باز کردم
– کجایی تو چند بار صدات کردم حالت خوبه ؟
جوابش رو ندادم
یه بار نشد با احساس حرف بزنه همش بلده با داد وفریاد حرف بزنه …
– ساحل با تو هستم ها کر شدی ؟
دوباره جوابش رو ندادم که محکم زد رو ترمز …
ماشین های پشت بوق میزنن
– تو چته چرا این طوری میکنی ؟
– من چمه؟؟؟؟؟ خیلی پرویی ارمان به خدا… برو ماشین ها دارن بوق میزن
گاز داد رفت همچین با سرعت میرفت چند بار نزدیک بود بزنه به ماشین جلویی ..
عصبانیتش رو سر ماشین بیچاره دراورد …..
نزدیک خونه که شدیم در رو با ریموت باز کرد رفتیم تو ….
ماشین رو پارک کرد کولم رو انداختم روی دوشم از ماشین پیدا شدم
سرم گیچ میرفت ….
اه صبری خانم الان موقعه ی رفتن بود اخه ….
این دخترت برای چه الان باید زایمان کنه اخه …
دستم رو گرفتم به ماشین …
سایه ی ارمان رو حس کرد
– کیفت رو بده به من سنگینه ….
چون واقعا حالم خوب نبود کیف رو دادم …
دستش رو به طرف دراز کرد که بگیره دستم رو کشیدم
– چرا اینطوری کردی ؟
– تو نامحرمی !!!!!!!
نیست اصلا تو دانشگاه من رو بغل نکرده …
– اهان اون وقت دوست پسرا نامحرم نیستن که همش بهت دست میزنن
گفت دوست پسر یاد مهران افتادم ….
ای وای مثلا امروز قرار بود باهاش برم بیرون ……
– اون ها فرق میکنند
– اهان از اون لحاظ ببین من حوصله ندارم دوباره بخوری زمین ها
راست میگفت اگه دوباره بخورم زمین خیلی ضایع است ….
یه جوری نگاهم کرد
ته دلم ضعف رفت …
خدا یعنی میشه این پسر بد اخلاق من رو دوست داشته باشه
هرچند فکر کنم میبینم ارمان من روسر ادم حساب نمیکنه چه برسه به این که بخواد…..
دستش رو دراز کرد
یه ذره عشوه اومدم اگه سریع دستم رو میدادم پرو میشد
دستم رو وقتی گرفت
یه حس خوبی بهم دست داد حسی که تاحالا تجربه نکرده بودمش …
دست هاش گرم بود خیلی گرم …….
در خونه رو باز کرد رفتیم تو ….
از پله ها اروم اروم رفتم تواتاق ……
دستم رو محکم گرفته بود
در اتاقم رو باز کرد طبق معمول انگار تو اتاقم چیزی منجفر شده بود
همه لباس ها و جزوه هام رو زمین بود
حالا خوبه لباس دخترونه +۱۸ سال تو اتاق نبود که باز ابروم میرفت ….
نشستم روی تخت …
کیفم رو گذاشت روی میز عسلی کنار تخت …..
– من میرم بیرون نهار بگیرم الان دریا میاد زنگ زدم بهش گفتم که تو حالت خوب نیست اگه چیزی لازم داشتی بهم زنگ بزن از جات بلند نشی ها تا من بیام باشه ؟؟؟؟ زود میام
چه عجب اقا یه ذره احساس مسئولیت کرد ….
خواست از اتاق بره بیرون که صداش کرد
– ارمان
– هان ؟؟؟؟؟؟
بی ادب ……
استاد دانشگاه رو نگاه کن چی جوری حرف میزنه …….
– اهان نه و بله میخواستم بگم با این لباس نری بیرون ها
– چرا نرم ؟ صبح پوشیدمش تمیزه
ایکیو رو نگاه کن انگار من بهش میگم کثیفه لباس
– روی لباست خونیه عوض کن بعد برو بیرون ……
انگار یادش اومد چی رو میگم ….
یه لبخند قشنگی بهم زد
– باشه خداحافظ
وا این چرا همچین کرد خنده اش برای چی بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بعد از این که ارمان رفت دستم رو دراز کردم از تو کیفم موبایلم رو برداشتم..
ده تا میس کال از مهران داشتم چند تا هم اسمس داده بود …
بهش زنگ زدم و گفتم که حالم خوب نیست نمیتونم بیام …
روی تختم دراز کشیدم چرا ارمان به حرف من خندید …..
شاید یاد سوتی هام افتاده شایدم چیز دیگه …
از پایین صدای در اومد حتما دریا اومد ….
داشتم به مهران اسمس میدادم که یک دفعه در اتاق با صدای بدی باز شد
– الهی فدات بشم چی شد ساحل ؟ نگاه کن تروخدا رنگشو حالت خوبه ؟ کجات درد میاد ….
ماشالله داشت عین کاسکو حرف میزد!!!!!!!!!!!!!!!
– وای دریا جان صبر کن خوب بذار جوابت رو بدم ….
– بگو ساحل جان ….
– اول این که نمیگی من میترسم این طوری در رو باز می کنی دوم این که حالم خوبه فقط چند تا سرم بخیه خورد …..
– اوا خاک بر سرم راست میگی سرت بخیه خورده برای همونه پیشونیت رو بستن …. الهی من بمیرم ساحل خیلی درد میکنه نه ؟؟؟؟؟
بخیه هام می سوخت ولی دوست نداشتم ناراحتش کنم …
– نه خواهرم درد نمیاد فقط میشه به فرزاد زنگ بزنی سر راه یه ذره شیرینی بگیره مریم میخواد بیاد …..
– من گرفتم عزیزم برم یه چیزی برای نهار درست کنم
– نمیخواد چیزی درست کنی ارمان رفته نهار بگیره ….
– اه جدی خدا عمرش بده پس راستی تو حالت بد شد چرا به من زنگ نزدی به اون زنگ زدی ؟
تازه خبر نداری دریا خانم که ارمان چه کار ها که نکرده …
– من حالم خوب نبوده بچه ها از تو گوشی به ارمان شانسی زنگ زدن
– جدی ولی اخه ارمان گفت تو بهش زنگ زدی ….
ای تو روحت ارمان حداقل میخوای دروغ بگی قبلش با من هماهنگ کن دیگه …..
– ولش کن اصلا دریا کمک میکنی من لباس هامو در بیارم …
همچین ناز میکردم انگار تیر تفنگ بهم خورده …
مانتوم رو دراوردم مواظب بودم با بخیه هام برخورد نکنه ….
یه بلیز استین بلند طوسی پوشیدم با یه شلوار سفید رنگ …..
بعد از قضیه ی بابا به خودم قول داده بودم یک ذره بیشتر به خودم حواسم باشه حجابم رو خوب رعایت کنم …..
صدای فرزاد و ارمان از پایین میومد یه شال سفید هم انداختم روی سرم …
عین این تازه عروس ها !!!!!
ان شالله زود عروس بشم ….
دستم هامو کردم بردم به طرف اسمون که همون سقف اتاقم میشد
– خدا مهر منو بنداز به دل ارمان که عاشقم بشه …..
موبایلم رو گرفتم تو دستم رفتم پایین …
فرزاد داشت وسایل نهار رو ی میز میچید ….
– سلام
برگشتم
– سلام برا خواهر زن خوشگل خوبی ؟ نبینم چیزت بشه
فرزاد مثل خواهرش من رو دوست داشت
– سلام خوبی ؟ حالا که شده چی کار میشه کرد
– بزرگ میشی یادت میره ساحل …..
– دستت درد نکنه یعنی الان بچه ام
با صدای بلندی خندید دریا سرش رو از تو اشپرخونه در اورد بیرون
– چی شده فرزاد به چی میخندی ؟
– هیچی به این خواهر شما …..
– خواهر من رو مسخره نکن میز رو بچین ….
– ای به چشم دریا خانم ….
هیش این هام که همش قربون صدقه ی هم میرن ……
سرم رو چرخوندم ببینم ارمان رو میبینم یا نه …
ندیدمش حتما رفته لباس هاشو عوض کنه …..
نشستم روی مبل کنار تلویزیون ….
روشنش کردم شروع کردم به عوض کردن کانال ها ….
اه لعنتی هیچی نداره ….
یادم باشه بازهم از مریم از اون فیلم ها +۱۸ سالش بگیرم …..
– بهتر شدی
صدای ارمان بود برگشتم …
به به اقا خوشتیپ کرده یه بلیز استین کوتاه سبز پ.شیده بود با یه شلوار ورزشیه مشکی ….
– اره بهتر شدم ممنون ….
– بیا نهار بخوریم برات باقالی پلو با گوشت گرفتم ….
اخ جون غذای مورد علاقه ام …
ارمان از کجا میدونه من این غذارو هیلی دوست دارم ….
– باشه تو برو الان من میام …
– باشه پس زود بیا غذا سرت میشه ها ….
تلویزیون رو خاموش کردم رفتم نشستم کنار ارمان …….
چون دریا کنار فرزاد نشسته بود مجبور بودم کنار ارمان بشینم
چند مدل غذا گرفته بود …
داشتم باقالی پلو میخوردم که دریا پرسید
– راستی ساحل چرا سرت خورد به میز ؟
یه نگاهی به ارمان کردم و گفتم :
– استادمون صدام کرد برم کنفرانس بدم که سرم گیچ رفت افتادم…..
– خدا ازش نگذاره که همچین بلایی سر تو اورد …خدا همین بلایی که سرت تو اورده ان شالله سر خودش بیاره
– کی رو میگی ؟
– استادت رو میگم دیگه خدا ازش نگذره یعنی شعور نداشته که تو حالت خوب نیست …
سرفه ام گرفت وای خاک برسرم الان ارمان عصبانی میشه
بهش نگاه کردم از عصبانیت صورتش قرمز شده بود
– نه بابا تقصیر استادمون نبود خودم یک دفعه حالم بد شد
– اما بازم تقصیر استادتون بوده صبح از قیافه ات میشد فهمید که حالت خوب نیست یعنی استادتون نفهمید …
وای حالا دریا چه گیری به استاد داد …..
دلم برای ارمان سوخت عین جوجه سرش رو انداخته بود پایین …..
بعد از ظهر مریم اومد به آرمان اس دادم که مریم میخواد بیاد بیرون از اتاقش نیاد بیرون
حس کردم از دست حرف های دریا ناراحت شد سر نهار …
ولی خوب تقصیر ارمان بود دیگه اگه اون صدام نمیکرد اینطوری نمیشد …
خیلی دوست داشتم زود تر قیافه ی مهران رو ببینم …
مهران رو فقط برای تفریح میخواستم نه چیز دیگه کسی که بتونه سرم رو گرم کنه …..
دور روز از اون ماجرای سرم میگذشت امروز قرار با مهران برم بیرون …
رفتم جلوی اینه بخیه هام معلوم بود چون هنوز خوب نشده بود ….
یه چسب کوچلو زدم روش موهام رو هم فر کردم ریختم روی پیشونیم …
در کمدم رو باز کردم یه مانتوی ابی خوش رنگ برداشتم …
رنگ های تیره بهم خیلی میومد …..
یه شال خوش رنگ ابی هم برداشتم ….
مثلا میخواستم دلبری کنم ….
دوباره رفتم جلوی اینه یه لنز مشکی برداشتم تا حسابی قیافه ام عوض بشه …
وقتی لنز مشکی و یا رنگ ها تیره میذاشتم هیچ کس نمیفهمید من لنز دارم
همه ارزو دارن چشم هاشو رنگی باشه لنز میذارن اون وقت من چشم هام روشنه لنز تیره میذارم …
یه ارایش خوشمل کردم ….
یه خط چشم نازک کشیدم ….. ریمل زیاد زدم تا مژه هام بیشتر خودشو نشون بده ….یه رژ گون ی طلایی با یه ذره رژ کالباسی رنگ …
همه جور ارایش بهم می یومد ……
مانتو رو پوشیدم ….
شالمم رو انداختم روی سرم ….
کیف سرمه ای رو هم برداشتم …
دوست داشتم خیلی رسمی باشم نه مثل این دختر های …..
4.8/5 - (5 امتیاز)

Check Also

پارت ۱۸ کی گفته من شیطونم

– دانیال بسه دیگه بیا بریم نهار بخوریم ….. نهار بهونه بود میخواستم برم خونه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.