پارت ۳ رمان عزیز جان

جلو رفتم و دستش را گرفتم تا تکونش بدم …. ترسیدم بدنش یخ یخ بود …… فریاد زدم و بقیه رو صدا کردم مثل اینکه از شب قبل تموم کرده بود . چون کاملا بدنش خشک شده بود .

سرتو درد نیارم حاجی رو دفن کردیم و عزا گرفتیم ولی من موذیانه با خودم فکر می کردم راحت شدم و دیگه لازم نیست از کسی بترسم .

دست خودم نبود گریه ام نمی اومد ولی وقتی به بقیه نگاه می کردم کسی جز سر خاک گریه نکرد بعد از هفتم وقتی همه از سر خاک اومدیم خونه خیلی شلوغ بود سگ صاحبشو گم می کرد دیگ های غذا کنار حیاط بر پا بود و صدای قران خوان آنی قطع نمی شد .

همه ی اتاقها پر بود از جمعیت . من بچه ها رو بر داشتم و به اتاقم رفتم تا نفسی تازه کنم دیدم تمام اثاثیه منو بچه هایم جلوی در گذاشتند و در اتاق منو قفل کردند به همون زودی عزت کار خودش را کرده بود .

دست و پایم سست شد ترسیدم پول و طلا هایم را پیدا کرده باشند با سرعت توی وسایل حمامم رو گشتم نفس راحتی کشیدم ولی فهمیده بودم چه بلایی داره سرم میاد چیزی که فکر نمی کردم, مگه میشه این دو بچه برادر و خواهر های اونا بودند .هنوز نمی دونستم منظور عزت که حالا فرمانده مطلق خونه شده چیه ؟

به روی خودم نیاوردم و رفتم توی هشتی نشستم آنشب تمام شدو همه رفتند……

از عزت پرسیدم من کجا بخوابم ؟ و او با وقاحت گفت سر قبر بابات و رفت …..دنبالش دویدم عزت خانم من با این دو تا بچه چیکار کنم هنوز کفن حاجی خشک نشده می خوای منو بیرون کنی؟ …. سرم فریاد زد :گفتم که برو از هر گوری اومدی برو همون جا صبح دیگه نبینمت…

با گریه رفتم پیش شوکت خانم التماس کردم منو با دو تا بچه آواره ی کوچه و خیابون نکنین تورو به امام رضا قسمت می دم یک کاری بکن نزار من آواره بشم ……

شوکت دلسوزانه به من نیگا می کرد و اشک توی چشمش جمع شده بود با همون حال به من گفت به همون امام رضا از دست من کاری بر نمیاد بی خود دست و پا نزن اونا تصمیم خودشونو گرفتن حرص دنیا چشمشونو کور کرده می ترسن دو تا بچه ی تو ارث و میراث بخوان, من هر چی باید بگم گفتم ولی فایده نداره ….. میگن باید همین امشب بری وایسادن تا مهمونا برن …

رقیه فقط یک سال از من کوچکتر بود، زن دوم زین العابدین خان نورمحمدیان از آدمهای سرشناس تهران بود ،
او از همسر اولش سه دختر و دو پسر داشت چند سالی بعد از مرگ زنش با رقیه وصلت می کنه و حالا خودش دو فرزند داره که عباس همسال رجب بود و قاسم یکساله …….. (زین العابدین خان را همه آقاجان صدا می کردند )

بچه ها همه بزرگ بودن و رقیه با همون سن کمش زندگی آقاجان رو اداره می کرد، البته به کمک بانو خانم خواهر آقاجان که بعد از فوت شوهرش با اونا زندگی می کرد و خودش سه دختر و یک پسر داشت ….

آقاجان به نام نیک مشهور بود برای همین فکر کردم ، چند روزی مهمان اونا باشم .
اما وقتی رسیدم پشت در مردد موندم که چیکار کنم خیلی خجالت می کشیدم ………

خوب حلا فکر می کردم حاجی هر چی بود دیگه من آواره که نبودم ، درشکه چی صداش در اومد: که آبجی ما کار و زندگی داریم تکلیف مارو روشن کن ….

گفتم: اثاثم رو بزار پایین برو…. بچه ها هر دو خواب بودن ، به زور زهرا رو بیدار کردم و رجب رو روی دوشم انداختم و پیاده شدم .

درشکه که رفت گریه ام گرفت درمونده و بیچاره کنار کوچه موندم ، زهرا گریه می کرد بچه ام خوابش میومد بالاخره مجبور شدم در خونه رو بزنم .

هنوز صبح زود بود احمد آقا پیرمردی که اونجا کار می کرد در و باز کرد تا چشمم به من افتاد گفت به به نرگس خانم تشریف بیارین تو بفرما ….بفرما…..
رفتم توی حیاط و جلوی در وایسادم .
باز گفت بفرما …گفتم : نه ، میشه آبجیم رو صدا کنین …
احمد آقا دستش را روی چشمش گذاشت و دوید بطرف عمارت …..

خیلی طول نکشید که رقیه سراسیمه خودشو به من رسوند تا چشمش به من و بچه ها و اثاثیه ام افتاد با دو دست زد تو صورتش و گفت: سق سیاه دیشب به آقاجان گفتم نرگس رو بیرون نکنن خوبه ، به خدا دلم شور می زد بیا تو… بیا آبجیت بمیره الهی ، این همه زحمت تو خونه ی کوفتی شون کشیدی این جوری دست مزد تو رو دادن ؟ خدا لعنت شون کنه پا پتی ها ی بی چشم و رو چه جوری دلشون اومد تو رو با دوتا بچه آواره کنن بیا …بیا تو آبجیت بمیره ……با خجالت پرسیدم آقا جان ناراحت نشه؟ من زود میرم تا وقتی یه خونه پیدا کنم ….ناراحت شد و گفت : وا آبجی؟ این چه حرفیه می زنی قدمت روی چشمم بیا آقاجان بیداره الان میاد برای ناشتایی ,بیا تو دیگه کفش تو در بیار ، ای وای چرا وایسادی ؟ غریبی نکن ارواح خاک آقام راحت باش ….

آقاجان داشت دست و صورتش رو خشک می کرد اومد جلو رقیه در حالیکه سر و دست و گردنشو تکون می داد گفت : نگفتم …نگفتم دیدی بیرونش کردن بی همه چیزا تازه دیروز هفت حاجی بود خجالت نکشیدن ؟ همه می دونن برای ارث و میراث این کارو کردن می خوان به تو هیچی ندن بی آبروها .

آقا جان منو تعارف کرد و گفت : شما آبجی رقیه خانم هستید این جا خونه ی شما هم هست قدم سر چشم گذاشتید ولی من نمی زارم اونا حق شما رو بخورن این دو تا بچه که باباشون پس انداخته حق دارن مثل اونا سهم ببرن .
نگران نباشین بی کس و کار که نیستید . بچه ها رو بیارین ناشتایی بخوریم بعد فکر شو می کنیم . بازم از روی شرم گفتم اول یه خونه برام اجاره کنین آقا……پول هم دارم بقدر کافی فقط دست پاشو ندارم …
.

آقا جان خیلی جدی گفت : این حرف ها رو نزن پولتو نگهدار حالا تو دو تا بچه داری ما که نمردیم همین جا هستی مردم چی میگن ..لوقاز می خونن که آقاجان یه زن بیچاره رو با دو تا بچه ول کرده تو خیابون تک و تنها زن جوون نمیشه بره خونه بگیره که…… هزار تا حرف پشت سرت می زنن… امکان نداره همین جا هستی شکر خدا اتاق زیاده و سفره پهن جای کسی رو تنگ نمی کنی ….منم می دونم با اونا چیکار کنم .

گفتم آقاجان من نمی خوام سر بار شما باشم این کارو دوست ندارم یک کاریش می کنم فقط یک جا باشه که …حرفم تمام نشده بود که آقاجان وسط حرفم پرید و گفت : نه نمیشه حالا که اومدی اینجا پس به من پناه اوردی منم از کسی که بهم پناه اورده رو رد نمی کنم ، نمی زارم جای دیگه ای بری احتیاطا اگرم اینجا نیومدی بازم می اومدم شما رو می اوردم مگه بی کسی چه کاریه ؟ …. دیگه تموم شد حرفشو نزن همین جا هستی …. .

بعد رو کرد به رقیه و گفت خانم به نرگس خانم اتاق بدین جای خوب و مناسب بچه ها راحت باشن همین موقع بانو خانم با دختراش اومدن و پشت سرش دخترای آقاجان …همه با من سلام و علیک کردن و دور سفره نشستن بر خلاف خونه ی حاجی که حتی بک بارم همه با هم سر یک سفره نشستن پسرا هم اومدن

دو تا پسرای آقاجان و یکی پسر بانو خانم ، اونام با من سلام و احوال پرسی کردن و نشستن سر سفره هاج واج مونده بودم نزدیک هفت سال تو خونه ی حاجی بودم و یک بار با هیچ مردی سلام و علیک نکرده بودم از خجالت مثل لبو سرخ شدم و قلبم بشدت میزد….

آقا جان خیلی جدی گفت : این حرف ها رو نزن پولتو نگهدار حالا تو دو تا بچه داری ما که نمردیم همین جا هستی مردم چی میگن ..لوقاز می خونن که آقاجان یه زن بیچاره رو با دو تا بچه ول کرده تو خیابون تک و تنها زن جوون نمیشه بره خونه بگیره که…… هزار تا حرف پشت سرت می زنن… امکان نداره همین جا هستی شکر خدا اتاق زیاده و سفره پهن جای کسی رو تنگ نمی کنی ….منم می دونم با اونا چیکار کنم .

گفتم آقاجان من نمی خوام سر بار شما باشم این کارو دوست ندارم یک کاریش می کنم فقط یک جا باشه که …حرفم تمام نشده بود که آقاجان وسط حرفم پرید و گفت : نه نمیشه حالا که اومدی اینجا پس به من پناه اوردی منم از کسی که بهم پناه اورده رو رد نمی کنم ، نمی زارم جای دیگه ای بری احتیاطا اگرم اینجا نیومدی بازم می اومدم شما رو می اوردم مگه بی کسی چه کاریه ؟ …. دیگه تموم شد حرفشو نزن همین جا هستی …. .

بعد رو کرد به رقیه و گفت خانم به نرگس خانم اتاق بدین جای خوب و مناسب بچه ها راحت باشن همین موقع بانو خانم با دختراش اومدن و پشت سرش دخترای آقاجان …همه با من سلام و علیک کردن و دور سفره نشستن بر خلاف خونه ی حاجی که حتی بک بارم همه با هم سر یک سفره نشستن پسرا هم اومدن

دو تا پسرای آقاجان و یکی پسر بانو خانم ، اونام با من سلام و احوال پرسی کردن و نشستن سر سفره هاج واج مونده بودم نزدیک هفت سال تو خونه ی حاجی بودم و یک بار با هیچ مردی سلام و علیک نکرده بودم از خجالت مثل لبو سرخ شدم و قلبم بشدت میزد….

وقتی همه نشستن خدمتکارشون که یکی گل نسا زن میون سال و چاقی بود ( بسیار کم حرف و کاری بود شوهرش از خونه بیرونش کرده بود و او هم به آقاجان پناه اورده بود و همیشه می گفت غیر از آقاجان مرده شور هر چی مرده ببرن ) و دیگه عذرا دختر باغبون بود که توی خونه کار می کردن …..
دو تایی برای همه چایی ریختن ….معصومه دختر بزرگ آقاجان با محبت لبخندی به من زد و گفت نرگس جون بفرمایید شما شروع کنین بفرما ، خوش اومدین چه عجب! خوشحالمون کردین ….
بازم خجالت کشیدم از اینکه اونا بفهمن بعد از این من اون جا موندگارم و باید منو و دوتا بچه مو تحمل کنن از خودم شرمم اومد شاید دیگه این رفتار محترمانه رو با من نداشته باشن ….از اینکه اونام بخوان به من بی احترامی کنن ترسیدم .

رقیه و بانو خانم هی به من تعارف می کردن ولی چیزی از گلوم پایین نمی رفت ….
بیشتر تعجب کردم از اینکه دخترا با پسرا حرف می زدن و گاهی شوخی و خنده می کردن چرا اینا همه با هم خوبن ؟ چرا بهم نگاه غیض آلود ندارن ؟ چرا لقمه های همدیگرو نمی شمرن و چرا زن ها از مردا نمی ترسن …. همون جا فهمیدم که به دنیای بهتری از زندگی پا گذاشتم و تازه فهمیدم از چه دنیای سیاهی اومدم بیرون …….
جایی که سرنوشتم رقم خورد ….

بانو خانم و معصومه موندن… بانو کنار آقاجان نشست ومعصومه کنار من………… رجب دوباره خوابش برده بود و سرش روی پای من بود نمی تونستم از جام جم بخورم ولی دل تو دلم نبود اگه اونا بفهمن چی میشه !

آقاجان خطاب به آبجیم گفت : خانم جان ترتیب اتاقه نرگس خانمو بده بزار جا بجا بشه بند دلم ریخت پایین الان بود که بانو خانم می فهمید چه بلایی سرم اومده سرمو مثل احمق ها کردم زیر چادر تا کسی رو نبینم ….
آقاجان ادامه داد : دارم به همه میگم نرگس خانم دختره منه اینجا از این به بعد خونه ی اونم هست و صدای بانو خانم اومد که : البته که هست قدمش سر چشم همه ی ما…… من که اونا رو نمی شناختم ولی حتما که لیاقت خانم خوبی مثل شما رو نداشتن …من هنوز سرم زیر چادر بود دلم می خواست بمیرم و سر بار کسی نشم آبجیم گوشه ی چادر منو زد عقب و گفت : تو چرا خجالت می کشی اونا باید حیا می کردن…..

معصومه جلو تر اومد و دستشو گذاشت روی پام و گفت : نرگس جون خدا خواست از اون خونه بیای بیرون به خدا همیشه خانم جان دلواپس شما بود همه حدس می زدیم که اینطوری بشه ولی نه به این زودی به نظر من هر چی زودتر بهتر ناراحت نباش ما همه حال روز شما رو می دونیم حا لا ما یه خواهر دیگه دارم (همه تو خونه رقیه رو خانم جان صدا می کردن )

حرفای اونا یه کم حالمو بهتر کرد ولی واقعا دلم نمی خواست اونجا بمونم این بود که گفتم : خیلی ممنونم ولی اگه آقاجان اجازه بده یه خونه برا خودم بگیرم و مزاحم نشم بیشتر راضیم.. پولم دارم …. اینو گفتم تا اونا بدونن من محتاج نیستم ….

ولی آقاجان با صدای بلند قاه قاه خندید و گفت :یادتون باشه نرگس خانم چقدر پولتونو به رخ ما کشیدین نقل قضیه این نیست…. یک زن جوون تک و تنها هزار تا بلا سرت میاد مردم راحتت نمی زارن ، اونوقت به من چی میگن ؟ گفتم که شما مزاحم نیستن لطفا دیگه حرفشو نزنین یه مدت اینجا باشین اگه ناراحت بودین یه فکری می کنیم ….

معصومه با مهربانی دستم رو گرفت و گفت : آره قبول کنین قول میدیم بهتون بد نگذره …. خیلی خوب میشه با هم دوست میشیم …..

آبجیم حرفی نمی زد ولی بانو خانم هم خیلی محبت کرد و بالاخره راضی شدم و رجب رو گوشه ای خوابوندم به زهرا گفتم مواظب داداشت باش …..و همراه آبجیم برای دیدن اتاقم راه افتادم …..

خونه ی حاجی در مقابل این خونه هیچ چی نبود خیلی بزرگ و با شکوه بود آنقدر اتاق داشت که برای دیدن همه ی آنها یک روز کامل وقت لازم بود ….
اتاقی که من اول به اون وارد شدم بسیار بزرگ بود تقریبا همه ی خانواده ی آقاجان اون جا دور هم جمع می شدن همون جا غذا می خوردن و اگر مهمانی که خودمونی بود به اونا وارد می شد ، همون جا پذیرایی می کردن چون خود آقاجان اون اتاق رو خیلی دوست داشت و اغلب همون جا بود مگه وقت خواب که با رقیه یک جا می خوابیدن ….

چیزی که باعث تعجب من شد…… خودم اونقدر تحقیر شده بودم که هضم بعضی چیز ها برایم سخت بود .
این اتاق چهار در داشت یکی به اندرونی می رفت یکی به ایوان و یکی به یک سالن وصل می شد که دو طرفش اتاقهای زیادی بود که هر کدوم از بچه ها یک اتاق داشتن و در چهارم به یک راهرو باز می شد که آن هم دو طرفش اتاق بود و اونجا اتاق دو تا خدمتکار و احمد آقا و دایه ای که بچه ها رو شیر می داد و باغبون بود و اتنهای راهرو مطبخ که خیلی شیک و تمیز بود ….

و اما اتاق من پشت اندرونی دو تا اتاق دلباز و تمیز بود که به حیاط راه داشت و تقریبا یک طوری مجزا بود که وقتی دیدم به دلم نشست وسط اتاق وایسادم حال عجیبی داشتم یک جور بغض غریبی گلومو فشار می داد ، نمی دونم چرا اینقدر دلم برای خودم می سوخت ….با اینکه اون طوری که فکر می کردم آواره نشدم و بطور معجزه آسایی سر پناهی امن پیدا کرده بودم باز هم احساس بدی داشتم ….

فکر اینکه توی خونه ی حاجی چی کشیدم و از همه بد تر توی اتاق حاجی چقدر رنج و درد را تحمل می کردم وجودم رو به آتیش می کشید و حالا مثل یک آشغال منو از خونه ای که باید مال من باشه بیرونم کردن و چقدر مظلومانه اومدم بیرون و حالا اونجا بودم ، جایی که با همه ی خوبی هایش مال من نبود و من یک مهمان ناخوانده بودم …..

این طوری شد که من خونه ی آبجیم موندگار شدم تا عصر جابجا شدم آقا جان نهایت محبت رو به من و بچه هام می کرد و این یک حقیقت بود نه تنها خودش بلکه تمام خانواده اش نسبت به من مهربان بودند و مثل عضوی از خودشان قبولم کردن ، حتی بانو خانم هم مرا دوست داشت و خیلی به من و بچه هایم می رسید . کارم که تموم شد به حیاط نگاهی کردم با گل کاریهای زیبا و درختهای تنومند حوض بزرگی که وسط اون بود بهترین جایی بود که هر وقت دلم می گرفت کنار پنجره می نشستم و عقده های دلم را خالی می کردم ….

به زودی توی اون خونه ی پر از احترام و محبت جا افتادم ، رجب برای آقاجان شیرین زبانی می کرد و خیلی دوستش داشت به زور او را از آقاجان جدا می کردم …او بین بچه های خودش و زهرا و رجب فرقی نمی گذاشت تا حدی که بچه ها آقاجان را پدر خودشون می دونستن …..ولی من هنوز معذب بودم اغلب با بچه ها توی اتاقم می ماندم و تا منو صدا نمی کردن نمی رفتم ….

معصومه از همه بیشتر با من مهربون بود و مرتب به سراغم میومد و از هر دری حرف می زدیم …….من حالا هفده سال داشتم و معصومه دو سال از من کوچکتر بود ولی خیلی فهمیده و عاقل بود و من از او خیلی چیز ها یاد گرفتم .

تا یک روز توی اتاقم نشسته بودم که رقیه اومد و با خوشحالی گفت : فهمیدی چی شد آبجی ؟ امشب برای معصومه خواستگار میاد ….با خوشحالی گفتم : خوبه بسلامتی همین امشب ؟ رقیه با هیجان و طبق عادتش که تمام سر و دست و گردنشو تکون می داد گفت : حدس بزن کی میاد خواستگاریش ؟ گفتم نمی دونم …من از کجا بدونم ..تو بگو کی میاد ؟او با همون ذوق و شوقی که نشون می داد گفت : فرمانفرماییان !…

پرسیدم خوب کی هست ؟ با تعیب پرسیدمگه تو نمی دونی فرمانفرماییان کیه ؟
خیلی پولداره از اون گردن کلفتای تهرونه ، نصف تهرون مال اونه همین دیگه اون که بیشتر آب تهرون از قنات های اونا میاد می گن ماشین هم دارن…… خیلی …خیلی ….خوب شد .

رقیه اون قدر خوشحال بود که نمی دونست چطوری برای من مهم بودن این خواستگاری رو تعریف کنه ….بالاخره گفت خوب حالا ولش کن آبجی بیا کمک خیلی کار داریم …
چنان برو و بیایی راه افتاده بود که نگو و نپرس سر سرا آماده پذیرایی می شد بهترین میوه ها و شیرینی ها و انواع خوراکی ها جور و وا جور چیده شد منم پا به پای رقیه و بانو خانم می دویدم تا همه چیز آماده شد صلاح نمی دونستم تو دست و پاشون باشم پس رفتم به اتاقم …….
از پنچره اومدنشان را دیدم خیلی با دبدبه و کبكبه وارد شدن با خودشون چند نفر اورده بودن که توی حیاط دست به سینه وایساده بودن …آحمد آقا یک مجمعه ی بزرگ شیرینی و شربت و میوه برایشان برد و از اونا هم پذیرایی کرد.

شب اول خواستگاری دو ساعتی طول کشید ….من دیگه بیرون نرفتم بچه ها رو خوابوندمو بدون شام خوابیدم .

فردا که برای ناشتایی رفتم فهمیدم که قرار عقد و عروسی گذاشتن و از لا به لای حرفای اونا متوجه شدم که فرمانفرماییان چندین زن داره ….وقتی معصومه به من گفت که می خواد با من حرف بزنه فکرم این بود که او از این وصلت ناراضیه و می خواد با من در میون بزاره ولی این طور نبود و متوجه شدم که آقاجان با اینکه از فرمانفرماییان خیلی رو در وایسی داشت تصمیم رو به عهده ی دخترش گذاشته بود و او را مجبور به کاری نمی کرد …. همه چیز برایم غیر واقعی بود دنیای من با این دنیا خیلی فرق داشت .

می خواستم یک طوری محبت های معصومه رو جبران کنم این بود با اونکه تا اون زمان گلدوزی و سوزن دوزی نکرده بودم شروع به دوختن کردم تا برای جهاز او چیزایی تهیه کنم و شبانه روز کار کردم .

از روی مدل هایی که توی خونه ی رقیه بود نگاه می کردم اونو تو ذهنم می سپردم و شب مدلش رو تغییر می دادم و می دوختم و می دوختم و نتیجه کار آنقدر چشم گیر بود که همه تعجب کردن و هیچ کس باور نمی کرد که این کار اول منه و تونستم باعث خوشحالی معصومه بشم .

معصومه از روزی که به خانه ی فرمانفرماییان رفت خانم صدایش کردن و دیگه همه برای همیشه او را با این اسم صدا زدن ….بعد از خانم دو دختر آقاجان و یک دختر بانو خانم پشت سر هم با آدما سر شناس شهر عروسی کردن و رفتن…… خیلی خوب بود در هر مراسم کلی برو بیا انجام می شد کمترین کاری که از دستم بر میومد این بود که برای همه لباس می دوختم حالا کارم راحت تر بود چون رقیه چرخ خیاطی داشت کار با اونوخیلی زود یاد گرفتم و چرخ رو اوردم تو اتاقم و بیشتر شب ها تا نزدیک صبح کار می کردم .

دوسال به همین منوال گذشت … آقا جان با همه ی نفوذی که داشت ، نتونست حق منو از بچه های حاجی بگیره ….

چند جلسه با اونا حرف زد ولی بی فایده بود اونا منکر همه چیز بودند و تا چشم بهم زدیم خونه رو فروختن و اموال حاجی رو بین خودشون تقیسم کردن.
آقاجان بعد از چند جلسه رفت و آمد به من گفت : دخترم به نظر من از خیرش بگذر اونا خودشون دارن تو سر و کله ی هم می زنن اصلا ارزش نداره ما هم قاطی این کارا بشیم…
حال من که از دیدن اونا با اون همه حرص و طمع بهم می خوره این پول به درد تو نمی خوره ، بابا ولش کن خدا رو شکر هست من هیچ وقت تنهات نمی زارم نه تو رو نه بچه هاتو خیالت راحت باشه ……….

با این حساب همه چیز از دست رفت و حتی یک شاهی ازمیراث حاجی را به بچه ها ندادند . چیزی که بیشتر دلم رو می سوزوند پول نبود ظلمی بود که به من روا شده بود می خواستم خودم رو ثابت کنم ولی نشد …..

حالا من نوزده ساله بودم , قد بلند و کشیده ای داشتم انگار نه انگار دو تا بچه زاییده بودم …. بعد از برو و بیای خونه ی آقاجان پشت سر هم برای من خواستگار پیدا می شد …زنش مرده پنج تا بچه داره ….مرد پیریه می خواد یکی ازش مراقبت کنه …..یه آدم پولداره چهار تا زن داره می خواد تو رم بگیره ….تاجره پولداریه فقط هفت زن داره ….حالم از همشون بهم می خورد ، واقعا دیگه دلم نمی خواست شوهر کنم از این پیغام ها خسته بودم … عاقبت به آبجیم گفتم : تو رو خدا دیگه به من نگو اصلا نمی خوام هر وقت از من خسته شدی به خودم بگو یه فکری برا خودم می کنم ولی نگو شوهر کنم دیگه حرفشم نزن که ازت دلگیر میشم …..

دیگه احساس غریبی نمی کردم منم شدم عضوی از اون خونه تدارکات ناهار و شام و مهمونی ها رو انجام می دادم و هر کاری که از دستم بر میومد و حالا طوری شده بود که انگار اگر من نبودم اموراتشون نمیگذشت . و این مسئولیت ها از من آدم دیگه ای ساخت .

تابستان بود برای محمود پسر آقاجان دختره یکی از فامیل های فرمانفرماییان را شیرینی خورده بودن و قرار بود عروسی توی حیاط برگزار بشه این بود که آقاجان تصمیم گرفت حیاط رو مطابق شان فامیل عروس از نو بسازه .
برای این کار گارگر و عمله و بنا ریختن تو حیاط خونه و شروع کردن به کندن آجر های کف حیاط و اونو دوباره با موزائیک های جدیدی که تازه آمده بود فرش کنند .گارگر ها مشغول کار شدن .

هوا ی گرمه آخرای مرداد بود بعد از نهار همه خوابیدن منم بچه ها رو خوابوندم ولی خودم خوابم نمی برد صدای گلنگ که به آجر را می خورد منو پشت پنجره کشوند …. چشمم افتاد به گارگرایی که توی حیاط و زیر آفتاب کار می کنن خوب معلوم بود که خیلی با سختی کار می کنن دلم سوخت …. تصور کار کردن در اون شرایط خیلی سخت بود همین طور پشت پنجره وایساده بودم که آبجیم اومد وقتی دید بیدارم خوشحال شد با این حال پرسید : بیداری؟ ترسیدم خواب باشی خیلی گرمه کلافه شدم امدم ببینم اگه بیداری با هم حرف بزنیم .

به شوخی گفتم پس آقاجان تنها بخوابه ؟ اون خندید و گفت : الان صد تا پادشاه رو خواب دیده …من خوابم نبرد هی وول می خوردم ترسیدم بیدارش کنم بد خواب بشه ……..
خودشو ولو کرد رو زمین و گفت : نباید امروز کوفته می خوردیم تو تابستون همون آب دوغ از همه بهتره من که سنگین شدم……
کنارش نشستم بهش نگاه کردم و گفتم : آبجی خیلی خاطر آقاجان و می خوای ؟ ….چشماش برق خاصی گرفت و نفس بلندی کشید و گفت: راستش اول که منو آوردن خونه اش فکر می کردم بلایی که سر تو اومده سر منم اومده ولی این طور نشد …خیلی طرفش جبهه گرفته بودم اونم حالیش شد تا سه ماه فقط پهلوی من می خوابید و دست بهم نمی زد …. اون خیلی مهربونه بهم احترام می زاره حرف سرش میشه …اصلا به همه ی زن ها احترام می زاره……خوب …..خوب دیگه …. و برای اینکه حرف رو عوض کنه از جاش بلند شد ودستش رو برد جلوی صورتش و خودشو باد زد که وای خیلی گرمه دارم پر پر می زنم …

صبح حا لم بهتر بود بچه ها رو ور داشتم و برای ناشتایی رفتم ، آقا محمود پسر آقاجان خیلی رجب رو دوست داشت تا مارو دید اونو بغل کرد و شروع کرد با اون بازی کردن.
زهرا هم رفت نشست رو پای آقاجان منم کنار رقیه نشستم سر سفره …..داشتم چایی مو شیرین می کردم که احمد آقا در اتاق رو زد محمود رجب رو گذاشت زمین و رفت ببینه احمد چیکار داره …..
صدای احمد آقا رو همه شنیدیم که گفت معصومه خانم پیغام فرستاده نرگس خانم بره پیشش کالسکه دم دره چی بگم ؟

همه تعجب کردن بانو خانم گفت : خدا مرگم بده نکنه ناراحتی داره که نرگس و می خواد …..

آقاجان تو فکر رفته بود شاید او هم همین فکر به سرش زده بود …..من هاج و واج مونده بودم یعنی من برم خونه ی فرمانفرماییان ؟
نمی دونستم من باید تصمیم بگیرم یا آقاجان باید اجازه بده که بالاخره آقاجان گفت : دخترم نرگس خانم اگه شما صلاح می دونید برین و گر نه پیغام میدیم وقت مناسب نبود . گفتم هر طور شما صلاح می دونین من حرفی ندارم اجازه با شماس ..
آقاجان دستی به سرش کشید و بعد ریش شو خاروند……. این یعنی اینکه او دلواپس شده و گفت پس محمود آقا بگین کالسکه منتظر باشه …..چای رو یک دفعه سر کشیدم و از جا بلند شدم و با عجله رفتم که حاضر بشم رقیه هم دنبال من اومد… همین طور حرف می زد که : نگران بچه ها نباش مثل چشمام ازشون مواظبت می کنم ببین خانم چی میگه بیا به من بگو حتما یه طوری شده که فرستاده پی تو آخه چرا تو ؟ چرا من نه ؟ چرا بانو خانم نه ؟ گفتم آبجی چی بپوشم بد نباشه ؟ گفت صبر کن و بدو رفت ….همیشه همین طور بود زود تصمیم گرفت و انجامش می داد صبر نداشت ….خیلی زود با یک دست لباس قشنگ برگشت تا اون بیاد من یکی از لباسهای خودمو پوشیدم و آماده شدم هر چی گفت اینو بپوش قبول نکردم بهش گفتم آبجی من نرگسم ..همینی که می بینی هستم هر کس می خواد بخواد هر کس نمی خواد نخواد …و راه افتادم .
به حیاط که رسیدم بی اختیار چشمم دنبال اون گشت …یک لحظه با نگاه تمام حیاط را به دنبالش گشتم ….ولی یا نبود یا من ندیدمش به هر حال این کارم باعث شد که احساس کنم گناه کیبره کردم …
با دیدن کالسکه همه چیز از یادم رفت اون زمان فقط خانواده های ثروتمند و اشرافی کالسکه سوار می شدن البته توی شهر هم بود ولی نه به این شیکی و قشنگی…..اون زمان بیشتر مردم عادی درشکه سوار می شدن چون کرایه ی اون نصف کالسکه بود و سوار شدن به کالسکه یک جور فخر بود و حالا من توی شیک ترین کالسکه ی شهر نشسته بودم و می رفتم خونه ی فرمانفرماییان …..
لذتی که از اون سواری می بردم رو نمی تونم بگم انگار داشتم پرواز می کردم دلم می خواست تا قیامت برم دیگه تو سرم نه غم بود نه بچه و نه حتی اینکه بخوام بدونم خانم با من چیکار داره ……..
بالاخره رسیدیم در بزرگی باز شد و کالسکه رفت توی حیاط …(حالا فهمیدم چرا آقاجان داشت در بزرگ برای خونه می گذاشت ) چه حیاطی و چه عمارتی حالا خونه ی آقاجان به نظرم هیچ اومد من اولین بار مبل و میز ناهار خوری دیدم تابلوی بزرگ …….تا سر گرم تماشا شدم …خانم با خوشحالی از طبقه ی بالا اومد ….خودشو انداخت تو بغلم و بغض کرد دیگه حتم پیدا کردم که مشکلی داره منو با خودش برد توی یک اتاق بسیار زیبا ….تعارف کرد روی مبل بشینم راستش با اکراه نشستم می ترسیدم برای چی نمی دونم….. او نشست و بعد من … …خانم ازم پرسید : چطوری ؟ خوبی ؟ دلم برات خیلی تنگ شده بود یه بهانه پیدا کردم تا تو رو ببینم من الان نباید بیام خونه ی آقاجون اول باید پا گشا بشم ……..آقاجون می خواد کار بنایی تموم بشه بعدا خوب بگو چیکار می کنی ؟ گفتم شما بگو خوبی ؟مشکلی نداری ؟
خیلی خوب و خوشحال گفت : آره الحمدولله خوبه خوبم …پرسیدم راستی برا چی گفتی من بیام ؟
خندید و گفت برای اینکه ببینمت دلم تنگ شده بود …….گفتم راستی فقط برا همین پی من فرستادی ؟ (همین طور که ما حرف می زدیم یکی چایی می اورد یکی شیرینی یکی میوه که تا حرفمون به اینجا رسید جلوی من پر شده بود از خوراکی ) گفت : خوب نه گفتم که کارم بهانه بود ….راستش هر کی اون کارای دست تو رو دیده دلش خواسته می دونم چقدر عزت نفس داری اگه دلت نمی خواد قبول نکن ولی اگه دوست داری براشون بدوز پرسیدم چی بدوزم ؟
همون چیزایی که برای من دوختی ….. پته دوزی ….سوزن دوزی گلدوزی هاتو همه دوست داشتن باور کن تو اون همه جهاز من بیشتر از همه اونا به چشم اومد… خیلی قشنگ بود هر چی بدوزی خوبه فقط به خوبی مال من باشه کافیه ……. گفتم : البته که می دوزم ولی می ترسم به خوبی مال شما نشه چون من اونا رو برای شما که خیلی دوست داشتم دوختم ….خانم چشماش برق زد و گفت الهی فدات شم نرگس تو خیلی خوب و مهربونی آره که میشه عزیزم تو بدوز اونش با من….

اونجا با خانم احساس راحتي نمي كردم، انگار نه انگار با هم نزديك دو سال دوست بودیم و تلاش او هم برای صمیمیت دوباره فایده نداشت و هر چی اصرار کرد من بچه ها رو بهانه کردم برگشتم و قرار شد وقتی چیزایی که خواسته بود دوختم اونو خبر کنم ……….خانم همین طور به من اصرار می کرد که نهار بمونم ولی توی اون خونه معذب بودم و زود برگشتم ….خانم تا دم کالسکه با من اومد دیدم پنج شش جعبه گيلاس و البالو و هلو و دو تا بقچه بزرگ گذاشته بود توی کالسکه و گفت نرگس جون بده به خانم جان بگو پیشکشه قابلی نداره ……و منو از دل و جون بغل کرد و بوسید منم خیلی دوستش داشتم ولی یک فاصله ای بین خودم و اون احساس می کردم که مانع میشد خودمو بیشتر به اون نزدیک کنم …..راه افتادم توی راه فکر می کردم که واقعا خانمی برازنده ی اون زن نیک نفس و مهربون بود یک خانم به تمام معنی ….
حدود ساعت دو رسیدم پیاده شدم و باید احمد آقا رو صدا می کردم تا پیشکش ها رو بیاره تو ..
وقتی وارد شدم اولین کسی که دیدم اون بود باز باهاش چشم تو چشم شدم قلبم فرو ریخت دست و پام مثل بید می لرزید یادم رفت باید چیکار می کردم دویدم طرف عمارت خانم جان که خیلی کم صبر و جوشی بود همش سرک می کشید تا من بیام برای همین بالافاصله منو دید و از حالت من این نتیجه رو گرفت که حتما اتفاقی برای خانم افتاده دو دستی زد تو صورتش که وای وای…دیدم دلم شور می زنه نگفتم؟…نگفتم ؟ یه چیزی شده رنگ به رخسارش نیست خدا مرگم بده یا فاطمه ی زهرا …..(من وارد اتاق شدم ولی اصلا حال خودم نبودم) همه ترسیده بودن مخصوصا که رقیه آب و روغنشو زیاد کرده بود و هی حرف می زد بانو خانم می لرزید و آقاجان برای اولین بار برافروخته شده بود و رو به من پرسید چی شده بابا بیا تعریف کن این چه حال روزیه داری ؟
دهنم خشک شده بود به زور یک قورت دادم تا نفسم با لا بیاد گفتم: به خدا خانم خوبه خیلی خوبه منو هوای کاسکه گرفته از بس با لا و پایین رفته حالم بهم خورده …خانم خوبه بخدا ( در این موقع پیش کش ها رو آوردن ) همه به من نیگا می کردن آقاجان پرسید : تو رو برا ی چی خواسته بود گفتم: دلش تنگ شده بود بعدم می خواست براش گلدوزی کنم …….رقیه اخم هاشو کشید تو هم و لبشو کج کرد و پرسید همین ؟ همین ؟ زهره ترک شدیم جون به سرمون کرد این چه کاری بود ؟ گفتم آره به خدا سر حاله سر حال بود هیچ غصه ای نداشت چه عزت و احترام بهش می زاشتن خیلی شیک و خوشگل شده بود همش می خندید … (اینارو گفتم تا خیالشون جمع بشه ) وقتی رسیدم رجب اومد و به پای من چسبیده بود و هی تکونم می داد بغلش کردم و به هوای اون رفتم به اتاقم در حالیکه بانو خانم اصرار داشت یه چیزی بخورم که حا لم جا بیاد ……
کمی بعد رقیه اومد یکی از بقچه ها دستش بود پرسید ؟ بهتری ؟ خوبی ؟ بیا این رو خانم برای تو گذاشته ….گفتم : ولی چیزی به من نگفت مطمئنی ؟ گفت آره بیا نگاه کن خودت می فهمی برای من وبچه ها و بانو هم فرستاده …..بقچه رو باز کردم دو قواره پارچه لباسی برای من دو دست لباس برای زهرا و رجب و یک قواره چادری که به عمرم ندیده بودم………. راستش خیلی وقت بود که چیزی برای خودم نخریدم می ترسیدم پولم تموم بشه و محتاج دیگران بشم خیلی خوشحال شدم ….و می دونستم خانم چرا این کارو کرده .
دیگه دلم نمی خواست به خندم یا با کسی شوخی کنم یا با کسی حرف بزنم هر کس می پرسید چته؟ کالسکه سواری اون روز رو بهانه می کردم دیگه حتی یک نگاه هم به حیاط نینداختم نه که دلم نمی کشید صلاح نمی دونستم ….خودم فهمیده بودم که کار درستی نمی کنم پس به خودم نهیب می زدم و سرزنشی نبود که خودمو نکرده باشم …..تف به روت بیاد نرگس وقت این جور کاراس مگه خاطر خواهی مال توس با دو تا بچه اونم با اون پسر جوون؟ خجالت بکش حیا نداری؟ بتمرگ سر جات خوشی زده زیر دلت …..
عزیز جان آه عمیقی کشید و ساکت شد رفت تو فکر آنقدر دور که نتونستم حرف بزنم بعد چند بار زیر لب گفت : اییییییی…ایییییی چه می دونم والا سرنوشته دیگه ….نمی دونم چرا دلم خواست بغلش کنم و ببوسمش دستم و انداختم دور گردنش و دو تا ماچ محکم از لپش کردم …خنده اش گرفت و منو بوسید و گفت : برای زندگیت همیشه خودت تصمیم بگیر سر نوشت هست ولی فکر درست که زندگی تو می سازه ……گفتم برای چی عزیز جان تو رو خدا بگو چیکار کردی ؟

یکی دو هفته گذشت ، من با وجود اشتیاقی که برای دیدنش داشتم بیرونو نگاه نکردم و سرمو به دوختن سفارش های خانم گرم کردم و
می دوختم و می دوختم تا اونجا که بعضی وقت ها می خواستم از حال برم ….. این طوری خودمو تنبیه می کردم …. روزها هم کمتر از اتاقم بیرون می رفتم هر کی می خواست منو ببینه میومد تو اتاقم ….. رقیه مشکوک شده بود و هی سئوال پیچم می کرد ولی من چی داشتم بگم خودمم نمی دونستم چم شده …….
دخترای آقاجان اغلب با شوهراشون اونجا بودن خونه همیشه شلوغ بود کار زیاد بود و یه جورایی بدون من نمی تونستن ، مجبور بودم از صبح تا شب ببینم کی چی می خواد ولی برام خوب بود چون کم کم به زندگی عادی خودم برگشتم حالم بهتر شد و تونستم مثل گذشته لبی پر از خنده داشته باشم اون موقع بود که به حیاط نگاهی کردم……….. وای که چه قدر قشنگ شده بود درِ بزرگی برای حیاط گذاشته بودن و گل کاریها عوض شده بود آبنما و استخر و آلاچیق …..از حیاط قبلی دیگه خبری نبود .. به رقیه گفتم حیاط خیلی قشنگ شده اونم گفت : دست اوس عباس درد نکنه خیلی با دل جون زحمت کشید خیلی هم با سلیقه و کاردونه….. آقاجان که خیلی ازش تعریف می کنه گفتم : اینا که تو حیاط بودن همه جوون بودن اوس عباس کی بود ؟ گفت همون جوونه…. نمی دونم دیدش یا نه خیلی خوش سیما و مقبوله با اون سن کمش دیدی چه حیاطی درست کرد ؟ من که ازش نمی دیدم ولی آقاجان می گفت تعریف شو خیلی کردن …حالا می فهمم ، راست می گفتن ………
باز بند دلم پاره شد باز قلبم به تپش افتاد ….. زدم تو سینه مو با خودم گفتم : نرگس شورشو در آوردی از کجا معلوم اون باشه ….ولی موزیانه فکر کردم پس اسمش عباسه ….و دلم قنج رفت .
چند روز بعد کارتمام شد کارگر ها زیر کارو تمیز کردند دستمزد شان را گرفتند و رفتند. این برای من پایان رویای جوانی بود. کنار پنجره می نشستم و حیاطی رو که اون درست کرده بود نگاه می کردم و اشکهایم می ریخت به چیزی امید نبسته بودم که حالا نا امید بشم پس چرا بغض داشتم !؟ شاید برای این بود که او تنها کسی بود که منو به یاد خودم آورده بود یادم آورده بود منم آدمم احساس دارم نمی خواستم از اون رویا بیرون بیام .اولین باری بود که قلبم برای کسی می تپید و یادش گونه هامو سرخ می کرد . فکر کردن به اون تنها چیزی بود که دلم رو خوش می کرد و نمی گذاشت دوباره خودم رو فراموش کنم پس بردمش توی زندگیم توی خیالم و با خودم عهد بستم که تا آخر عمر تو فکرم با اون زندگی کنم از اون دل شوره ها و تپش قلب ها و به یاد آوردن اون نگاه گرم لذت می بردم پس چرا باید از دستش میدادم ؟ چی داشتم که جای اون دلمو گرم کنه پس گذاشتمش توی صندوقچه ی قلبم و در شو بستم ….
صبح تا شب کار می کردم آخرای شب از پارچه ای که خانم بهم داده بود واسه ی خودم برای اولین بار لباس دوختم تا اون زمان خیلی برای اون اشراف زاده ها لباس دوخته بودم حالا نوبت خودم بود پارچه ی ساتن سبز خوش رنگی بود که رنگشو خیلی دوست داشتم و هر چی سلیقه داشتم روی اون به کار بردم وقتی تموم شد پوشیدم و جلوی آیینه خودمو دیدم ….همونی بود که می خواستم ……… لباس رو در آوردم و قایم کردم و به کسی نشون ندادم …………..
روزا هم هر وقت بیکار بودم کار سوزن دوزی ها رو انجام می دادم تا تمومش کردم … اونا رو توی همون بقچه ای که خانم بهم داده بود پیچیدم و با احمد آقا برای خانم فرستادم ….
دو روز مانده بود به نیمه ی شعبان روزی که عروسی محمود آقا بود برو بیا یی توی خونه راه افتاده بود که نگو و نپرس …… انتهای حیاط دیگ های بزرگ زده شد ساز و دهل، خواننده و نمایش رو حوضی، همه تدارک دیده شده بود. آقاجان می خواست سنگ تموم بزاره ….. دور تا دور حیاط چراغ های زنبوری پایه دار گذاشتن اون زمون چراغ های نفتی جدیدی اومده بود که یک حباب روی اون بود درست مثل فانوس ولی با نور بیشتر از اون چراغها که توی ماشین دودی هم استفاده می کردن همه جا مثل روز روشن شد حیاط مخصوص مرد ها بود ولی یک قسمت برای زن ها درست کردن تا بتونن نمایش رو حوضی رو تماشا کنن که اون زمان همه دوست داشتن و نمی تونستن ازش بگذرن…….

آقاجان به حاجی جمشیدی پدر شوهر ربابه سفارش میز نهار خوری و مبل داده بود که همون روز رسید و خونه و زندگی یه چیز دیگه شد ، تمام پشتی ها و کوسن های ترمه جمع شد و به جاش دور تا دور مبل چیده شد ….

آشپز ها از روز قبل از عروسی کار خودشون شروع کردن ، بره ها رو توی حیاط سر بریدن و آماده کردن….…. از نیمه های شب بوی کباب بره تموم فضا رو پر کرده بود …..
میز و صندلی ها رو هم آوردن و چیده شد وتقریباً همه چیز حاضر بود….. .

فردا از کلّه ی سحر همه مشغول کار شدن منم بعد از نماز نخوابیدم رفتم به مطبخ اون روز باید برای عده ی زیادی نهار درست میکردیم …بانو خانم هم اونجا بود .

او از منم زودتر شروع کرده بود و مرتّب به گلنسا و عذرا فرمون می داد تا چشمش به من افتاد خوشحال شد و گفت : هان خوب شد اومدی نرگس جون ، بیا این قورمه سبزی رو هم درست کن …نمی دونم چیکار می کنی اینقدر خوشمزه میشه بیا بیا تو رو خدا …..این چه کاری بود اینا کردن ، روز عروسی این همه رو غذا دادن خیلی سخته کاش همون جا خونه ی خودشون درستش می کردن اونوقت ما هم راحت بودیم …

گفتم : خوب بانو جون اونوقت ما باید می رفتیم خونه ی اونا از کار و زندگی می افتادیم آقاجان حساب اینو کرد ………..سری جنباند و یک چه می دونم والله گفت و مشغول شد …..
وقتی رفتم بالا همه داشتن کار می کردن ده تا کارگر زن مشغول تمیز کردن خونه بودن دو سه
تاشون فرستادم کمک بانو جون ….. دخترای آقاجان هم مشغول سفره عقد و تزیین بودن و رقیه هم مرتّب دستور می داد ودر حالیکه اون زمان فقط هفده سالش بود ولی حسابی از
عهده ی کارا بر میومد.
اون هیچوقت به کسی باج نمی داد وگرنه مدتها بود که بانو خانم رشته ی کارو دستش گرفته بود ولی آبجیم اجازه نمی داد حا لا بانو برای اینکه اختلافی پیش نیاد دخالت نمی کرد اون هم مثل آقاجان فهمیده و عاقل بود و خیلی صلح طلب …..
ما اون روز برای شصت، هفتاد نفر غذا درست کردیم و سفره چیدیم ….. نزدیک ظهر بود که ماشین های آخرین مدل و کالسکه های زیبا وارد خونه شدن ….با آمدن اونا صدای دهل زن ها بلند شد و خبر از این داد که عروس اومد و عده ی زیادی به همراهش اومدن که همه زن بودن ……

بزن و به کوب شادی و هلهله به هوا رفت .همه دور تا دور نشستن و پذیرایی شدن تا موقع نماز …..
اذون که گفتن همه به نماز ایستادن جا نماز ها پهن شد و آقاجان اومد تو و جلوی همه ایستاد و نماز جماعت خونده شد ….. من و بانو خانم و ریحانه یکی دیگه از دخترای آقاجان با گلنسا و عذرا سفره ای رنگین برایشان انداختیم که مثال زدنی شد …..
بعد از غذا عروس آماده بزک بود دایره زن ها با خوندن شعرهای مخصوص مراسم رو شروع کردن و در تمام مدتی که او آراسته می شد از پا ننشستن …آرایشگر ها هفت هشت تا بودن که به نوبت زن ها رو بزک می کردن.
حالا من باید میرفتم آماده میشدم … رفتم سراغ بچه هام تا اونا رو ببرم که آماده کنم … بچه ها همه مشغول بازی بودن به جز رجب که گوشه ای وایساده بود و گریه می کرد ولی آروم اون خیلی ساکت و بی آزار بود اگرم می خواست گریه کنه اونقدر بی صدا بود که تا نیگاش نمی کردی نمی فهمیدی….
اون کلاً با شلوغی میونه ی خوبی نداشت بغلش کردم بوسیدمش و اون سرشو گذاشت روی شونه ی من دو دستی گردنمو چسبید دست زهرا رو هم گرفتم و با هم رفتیم به اتاقمون نمی دونم از کی و چرا پرده ی اتاقم عقب بود کاری که آقاجان به اون حساسیت داشت و من هیچ وقت این کارو نمی کردم اون دو تا اتاق هم برای همین از قدیم خالی بود که پنجره های بزرگ داشت و نزدیک حیاط بود …. وقتی من اونجا رفتم دستور داد پرده های کلفت زدن و این اولین باری بود که پرده پس بود ….از ترس اینکه آقاجان که توی حیاط بود نیبنه همین طور که رجب بغلم بود و زهرا دستش تو دستم با عجله رفتم که پرده رو بکشم که یک مرتبه چشمم به اون افتاد تا نزدیک در اتاقم اومده بود ..
به فاصله ی کم از پنجره وایساده بود باز چشم تو چشم شدیم ……. بلافاصله پرده رو کشیدم در حالیکه نفسم داشت بند میومد آهسته رجب رو گذاشتم زمین… …اون اینجا چیکار می کرد ؟ مگه کار تموم نشده بود اگرم برای عروسی اومده که از حالا نباید بیاد ؟

چطوری جرات کرده تا دم در اتاق من بیاد ؟ پس اونم خاطر منو می خواد از این حس غرق شادی شدم ولی فقط یک لحظه که این سئوال به ذهنم رسید و یک دفعه از جام پریدم که ای وای بچه ها رو دید ، نکنه فکر کنه من شوهر دارم ؟ نکنه دیگه سراغم نیاد ؟ بعد به خودم نهیب زدم، چیکار داری می کنی نرگس احمق خجالت بکش اینا جگر گوشه های تو هستن به درک که نیومد اصلا تو با خودت یک عهد بستی که فقط توی دلت باشه تموم شد
این خاطر خواهی برای تو درد سر داره بچه نشو ولش کن …
دستمم گذاشتم روی قلبم آخه داشت از تو سینه ام بیرون میومد.

در فکر بودم که اون اینجا چیکار می کرد ؟ اگرم جزو مهمون ها بود دیگه از صبح که نباید میومد به هر حال من تصمیم خودمو رو گرفته بودم و نمی خواستم ببینمش….

از اینکه توی قلبم نگهش داشتم راضی بودم بیشتر از این صلاح نبود.
رفتم حمام و بچه ها رو شستم و سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم ……

موهامو پشت سرم جمع کردم و لباسی که برای خودم دوخته بودم پوشیدم ..لباسی از ساتن سبز بچه ها رو هم حاضر کردم و رفتم به عروسی ….
مثل اینکه خیلی طول کشیده بود چون وقتی من وارد سرسرا شدم بیشتر مهمان ها اومده بودن ، رقیه و بانو خانم نزدیک در بودن چشمشون که به من افتاد هر دو یکه خوردن …بانو خانم پرسید : این تویی نرگس ؟ واقعا خودتی ؟خیلی خوشگل شدی چه لباس قشنگی واقعا …..چه لباسی از کجا اوردی ؟ رقیه زبونش بند اومده بود با نگاه و سرش ازم پرسید ؟ سرمو بردم جلو و در گوشش طوری که بانو خانم هم بشنوه گفتم پارچه ای که خانم داده …..
رقیه با یه جور تعجب و خوشحالی گفت : والله من که شاخ در آوردم لباست از همه قشنگ تره خودتم خیلی خوشگل شدی ……. اونشب همه می گفتن که من توی اون عروسی خیلی خوب بنظر میومدم .

بالاخره خانم اومد و همه ی خانواده ی فرمانفرماییان با شش ماشین و چهار کالسکه اومدن توی حیاط …..آقاجان به استقبال شون رفت و همه ی مهمونا خودشونو برای روبرو شدن با خانمهای فرمانفرماییان آماده می کردن……..

خانم که رسید چشمش به من افتاد و پرید منو بغل کرد ابراز احساساتش تماشایی بود و مرتب می گفت :کاش پیش من بودی چقدر خوشگل شدی ماه شدی کاش همیشه این جوری می پوشیدی …..بعد رفت سراغ بقیه …..تا حدی همه از این برخورد تعجب کرده بودن و توجه شون جلب شده بود ….او یک صندوقچه دستش بود که همه فکر کردیم پیشکشی عروس رو گذاشته توش با همون صندوقچه با همه سلام و احوال پرسی کرد ، رقیه و بانو جون داشتن برای استقبال از اونا خودشونو می کشتن ….

هی تعارف می کردن و بالا و پایین می پریدن ….آبجیم جایی رو بالای سرسرا برای اونا در نظر گرفته بود که تمام مدت مراقب بود کسی اون جا نشینه .
وقتی خانواده ی شوهر خانم جابجا شدن او برگشت پیش من و یک اشاره کرد که دنبالش برم و خودش رفت تو اندرونی … …..منم رفتم.
همون جا دم در صندوقچه رو باز کرد و یک بسته از توش در اورد و درشو بست و صندوق رو داد به من ….پرسیدم چیکارش کنم ؟ با خنده گفت : قبول …..منم خندیدم و پرسیدم :چی رو قبول؟ یعنی چی ؟ گفت : مال توس قابلی نداره بعدا در موردش حرف می زنیم و با عجله رفت تو سر سرا …..
کمی تردید کردم ولی خوب چیکار می کردم از همون جا رفتم به اتاقم ….و درشو باز کردم یک جفت گوشواره و هشت تومون پول توش بود …پول زیادی بود می دونستم که اون برای سوزن دوزی های من اینو گذاشته ولی خیلی زیاد بود .
یک صندوق بزرگ داشتم اونو گذاشتم توش و شش تا النگو بر داشتم تا به عروس رو نمایی بدم و برگشتم.
بالاخره مهمانها آمدن و عقد خوانده شد رو نمایی ها داده شد و منم النگو هامو دادم در حا لیکه منو خاله ی داماد می گفتن این پیشکش کم بود……..

زن ها تو سرسرا بزن و به کوب می کردن و مردها توی حیاط که بیشتر از طبقه ی اعیان و اشراف بودن…..
نمایش رو حوضی که شروع شد همه چادر به سر شون کردن و رفتن برای تماشا …ولی من نرفتم خسته بودم و بی حوصله یه عده از زن ها هم مونده بودن وچند تا چندتا دور هم نشسته بودن و با هم حرف می زدن. من تو عالم خودم بودم که نگاه سنگین کسی رو روی خودم احساس کردم …. خانم شیک و خوشگلی روبروی من وایساده بود …نگاهش که کردم اومد جلو کنار من نشست و گفت : من زن دایی عروسم شما کیه دامادی ؟ کمی فکر کردمو گفتم : من خاله ی دامادم ….با خوشحالی گفت : شما خواهر آسیه خانمی ؟ گفتم نه خواهر رقیه خانمم ….گفت : اهان از شما پرسیدم گفتن شوهر ندارین (من حرفی نزدم مکثی کرد و دستشو گذاشت روی پای من )…..شوهر می کنی ؟ با تندی گفتم: نه نمی کنم ..پرسید : چرا ؟ گفتم دو تا بچه دارم می خوام اونا رو بزرگ کنم همین… با عجله رفتم چادرم رو بر داشتم و رفتم تو حیاط پیش بقیه ….ولی حواسم به نمایش نبود صدای خنده ی بقیه رو هم نمی شنیدم یه وقت به خودم اومدم که دیدم همه دارن میرن تو و نمایش تموم شده … رقیه اومد پیشم و گفت : نرگس می خوان شام بدن میشه به بانو کمک کنی ..
راه افتادم برم که دوباره دیدمش داشت به گروه رو حوضی کمک می کرد که وسایلشونو جمع کنن منو ندید فورا سرمو کردم زیر چادر و رفتم تو عمارت ….ولی حضورش نمی گذاشت آروم باشم از یک طرف خوشحال بودم که اینجاست و از طرف دیگه پریشون بودم و بیقرار …….
اونشب گذشت و فردا پاتختی بود واقعا کشش نداشتم و به سختی مراسم رو گذروندم ……خانم موقع رفتن اومد پیش من ……..قبل از اینکه حرفی بزنه من به او گفتم : این چه کاری بود کردی یعنی من حق ندارم برای تو چیزی بدوزم ؟ ….خانم محکم زد پشت دستش و گفت : خدا منو بکشه اگه برای من دوخته بودی بهت پول می دادم من کارای تو رو دادم و دستمزد تو رو گرفتم خوب کار که عار نیست …هان ؟ هست ؟ تو مگه کم برام لباس دوختی چه کارا که نکردی حالا من حق ندارم یه کاری برای تو بکنم فقط تو باید هی بدوزی , بهم برسی, محبت کنی ؟ نه نمی شه دوستی باید دو طرفه باشه ….و دست انداخت گردن من و گفت :تو مثل خواهر منی، خیلی دوستت دارم …میای پیش من بمونی ؟ (راستش از این حرف سر جام میخکوب شدم انتظار چنین چیزی رو نداشتم )
گفتم : خانم من دو تا بچه دارم نمیشه این جا راحتم اگه بچه ها نبودن شاید ولی الان نمیشه …..مثل اینکه از حرف خودش پشیمون شده بود گفت :ولش کن یه چیزی گفتم ولی تو رو خدا بیشتر بیا پیشم اگرم چیزی دوختی بفرست برای من برات می فروشم …..
واقعا نمی دونستم اون چی فکر می کنه می خواد به من کمک کنه یا از بس منو دوست داره این کارا رو می کنه نمی فهمیدم ……………

با لاخره خونه ساکت و خلوت شد تصمیم گرفته بودم تا مدتی هیچ کاری نکنم و به بچه ها برسم تازگی ها خیلی ازشون دور شده بودم……
حا لت صورت رجب طوری بود که انگار غم بزرگی داره کم حرف می زد و بازی نمی کرد احساس خطر کردم و تمام وقتم رو صرف اونا کردم ….
ولی هر وقت فرصت می کردم کنار پنجره می رفتم و به حیاط نگاه می کردم ، برگها زرد شده بود و با اندک نسیمی به زمین می ریخت .و من با ریختن برگها روزها رو می شمردم روزهایي که مثل زندگی من روز به روز سردتر می شد ….گاهی با خودم حرف می زدم …نرگس خیلی خوش خیال بودی مثل احمق ها رفتار کردی نباید دل به کسی می دادی همه چیز تموم شد و رفت ….و گاهی از خودم می پرسیدم تو واقعا منتظرش هستی ؟ دیدی که با دیدن بچه ها رفت …..
از همون موقع دیگه سرو کله اش پیدا نشد … ای نرگس خوش خیال …..
هنوز زمستون نشده بود که برف سنگینی همه جا رو سفید کرد آقا جان برای اتاق من یک بخاری ذغال سنگی خرید قبلا وقتی هوا سرد میشد من توی اتاقم کرسی می گذاشتم ….حالا با این بخاری بچه ها کمتر سرما می خوردن ….خود آقاجان با احمد آقا اومد که بخاری رو توی اتاقم بزارن ..
این اولین باری بود که او به اتاق من میومد …کار که تموم شد و بخاری روشن شد احمد آقا رفت ولی آقاجان همون جا کنار دیوار نشسته بود رقیه که خیلی فضول بود اومد تا ببینه چه خبره ولی آقاجان بهش محترمانه گفت : شما تشریف ببرین خانم من الان خدمت میرسم ….شصتم خبردار شد که چیزی شده که آقاجان می خواد به من بگه …شاید یک دقیقه بیشتر طول نکشید ولی من هزار فکر کردم تا او به حرف اومد ….
بیا بشین بابا دخترم نرگس خانم یکم با شما حرف دارم ….روبرویش نشستم و بی صبرانه منتطر ماندم …از اونجایی که آقاجان خیلی با لفت و لعاب حرف می زد و من بی صبر کلافه شدم و پرسیدم :کاری کردم آقاجان خطایی ازم سر زده ؟ خنده اش گرفت و سری جنباند و گفت : مگه میشه ؟ اصلا شما خیلی با ملاحظه و خانمی برای همین همه اینقدر شما رو دوست دارن راستش چند وقت پیش پیغام دادی دیگه در مورد خواستگار حرفی با شما نزنیم گفتی می خوای بچه هاتو بزرگ کنی و دست گذاشتی روی حساسیت من و فرمودی که اگه زیادی هستی بهت بگیم که فکری برای خودت بکنی من خیلی ناراحت شدم و دیگه هر کس برات پیدا شد بهت نگفتم ولی ا لان فرق می کنه کسی پیدا شده که خیلی اصرار داره و بچه ها رو هم قبول می کنه خودش زنش مرده و یک بچه داره جوونه و خیلی هم خوش قیافه اس و با شوخی گفت نه به خوش قیافه ای حاجی عبدالله ..و خودش از حرف خودش خوشش اومد و بلند بلند خندید ….خوب بابا نظرت چیه ؟
غوغایی در دلم افتاد صورتم باز شد ….پس با لاخره اومد.. می دونستم حسم دورغ نمیگه پس اونم یه بچه داره چه از این بهتر مثل هم هستیم ….حا لا به آقاجان چی بگم ؟ کمی فکر کردم و گفتم : نمی دونم باید فکر کنم اگه بچه ها رو قبول می کنه؟ …خوب ببینم چی میشه آقاجان, فکر کنم خبر میدم ..
آقاجان بلند شد و همین طور که می رفت گفت : من برم که ا لان خانم جان میاد خودتو حاضر کن و رفت….. دو دقیقه بیشتر طول نکشید که آبجیم سراسیمه اومد تو و پشت سر هم سئوال کرد خوب بگو …چی گفت؟ چیکار داشت ؟ بگو در مورد چی حرف می زد ؟ خندم گرفت و گفتم اگه حرف نزنی میگم …حا لا تا فردا صبر می کردی چی میشد؟ ا لان که آقاجان می فهمم بهت گفتم آخه سفارش کرده به هیچ وجه به تو نگم ….
شوخی منو باور کرده بود و بال بال می زد مجبور بودم تا جریان رو بهش بگم وقتی حرفم تموم شد نگاهی به من کرد و با خوشحالی گفت :از حال روزت معلومه که بدت نمیومده؟ ای ناقلا …… بگم بیان ؟ هان بگم ؟ بزار از آقاجان بپرسم کیه ؟ نمی دونم چرا به من نگفت…
چی صلاح کرده که اول به تو گفت نمی دونم حتما یکی هست که من قبولش ندارم وگرنه چرا با من در میون نگذاشت؟ ….و گفت و گفت تا رفت وقتی تنها شدم احساس خوبی داشتم و با خودم فکر می کردم: نرگس اومد با لاخره اومد می دونستم میاد …. اگه بچه داشته باشه از دستش نمیدم … ولی اصلا بهش نمیاد …..اصلا ولش کن خودتو بده به دست سرنوشت هر چی خدا بخواد.
دو شب بعد ما حاضر شدیم و منتظر خواستگار بودیم بانو خانم از همه بیشتر زحمت کشید و خوشحال بود و می گفت نرگس حقشه خوشبخت بشه ……با لاخره احمد آقا خبر داد که مهمانها اومدن…..آقاجان تا دم در رفت …………..
با دیدن اولین کسی که وارد خونه شد تمام تنم خیس عرق شد مثل یخ وارفتم …. او همون خانمی بود که توی عروسی از من پرسیده بود شوهر می کنم یا نه …..سرم رو پایین انداختم و به یک باره بغض گلومو گرفت نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم ….ولی همه فکر کردن از شرم و حیا این طوری شدم ….

3.7/5 - (3 امتیاز)

Check Also

پارت ۱۴ رمان عزیز جان

     به درخواست انتشارات کتاب از سایت برداشته شد  امتیاز دهید به این رمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.