پارت ۲۸ رمان معشوقه اجباری ارباب

با لبخند نگاش کردم و گفتم: زبون پرنده ها قشنگه؛ چون نه قهر مي کنن؛ نه بلدن دعوا کنن.
***
تو آشپزخونه، با خاتون شامو حاضر مي کردم که آراد و دل آرام رفتن بيرون. به احتمال زياد، براي خريدن پارچه رفتن. ساعت هشت، خاتون و مش رجب رفتن پيش يکي از دوستاشون و گفتن يازده ميان. منم ساعت نه، تک و تنها تو آشپزخونه شام خوردم اما از گلوم پايين نرفت. بيشتر از چند تا لقمه نتونستم بخورم. بلند شدم و ظرفامو شستم که صداي بسته شدن در عمارت رو شنيدم. 
از پله های آشپزخونه رفتم بالا. آراد و دل آرام، شاد و شنگول، با دستاي پر خريد، مي رفتن سمت پله ها که منو ديدن. 
به آراد گفتم: شامو بيارم اتاقتون يا ميزو بچينم؟
دل آرام: ممنون… شامو بيرون خورديم. جات خالي، خيلي خوش گذشت! 
لبخند تلخي زدم. خواستم برم که آراد گفت: برامون ميوه بيار!
– چشم آقا. 
از تو يخچال ميوه درآوردم و شستم و خشک کردم. گذاشتم تو ظرف، با دو تا پيش دستي و چاقو گذاشتم روش و رفتم بالا. در اتاقش باز بود. به تخت تکيه داده بود و دل آرام سرشو گذاشته بود رو شونش و تلويزيون نگاه مي کردن. ظرف ميوه رو گذاشتم رو ميز.
دل ارام گفت: بيارش اينجا. 
ظرف ميوه رو براش بردم. 
گفت: ميشه چايي هم بياري؟
آراد: عزيزم! مي شه، نه… بگو برات بياره! 
با تنفر به آراد نگاه کردم. چشمامو بستم و با عصبانيت گفتم:
– بله خانم؛ الان ميارم! 
سريع از اتاق اومدم بيرون. خدايا ببين کارم به کجا رسيده که به يه دختر شونزده ساله مي گم خانم! چاي رو دم کردم. توي فنجون ريختم و بردم بالا. نزديک تخت که شدم، چشمم سياهي رفت و سيني تو دستم شل شد و يکي از استکان ها افتاد و شکست. دل آرام جيغ کشيد. 
آراد: حواست کجاست؟ دل آرام ترسيد!
– ببخشيد آقا! حواسم نبود.
– دفعه بعد، حواستو جمع کن.
– چشم آقا! 
آراد: دل آرام خوبي؟ مي خواي بگم آب قند برات بياره؟
دستشو گذاشته بود رو قلبش و گفت: نه…خوبم. 
خرده شيشه های بزرگو جمع کردم و گذاشتم تو سيني. 
آراد گفت: زودتر برو يه چيزي بيار ريزه هاشم جمع کن.
با بغض بلند شدم و گفتم: چشم آقا!
بدون اينکه نگاشون کنم، سريع از اتاقش اومدم بيرون. آخه من چيکارش کردم که ابن بلا رو سرم مياره؟ اين بغض لعنتي داشت خفم مي کرد. باز دلم پر شد. باز دلم هواي گريه کرد. يک ماه راحت بودم. بدون هيچ گريه اي شبو به صبح مي رسوندم. 
به آشپزخونه که رسيدم، دستمو گذاشتم رو گلوم و فشار مي دادم. نمي خواستم بشکنه. زور بغض روي گلوم بيشتر بود. دستمو کنار زد و شکست. چشمم، از درد اشک ريخت. لبه سينگ ظرفشويي، صورتمو تو دست گرفتم و گريه کردم. اشکاي گرمم صورت يخ زدمو گرم مي کرد اما تند تند پاکشون مي کردم. دستمو گذاشتم رو قلب درد گرفتم و گريه مي کردم. 
– براي چي گريه می کني؟
برگشتم. آراد بود. ديگه دلم نمي خواست ببينمش. 
اشکامو پاک کردم و گفتم: هيچي! فقط دلم براي امير تنگ شده.
– مطمئني فقط همينه؟
– آره! 
– بيا! 
– کجا؟! 
بدون اينکه چيزي بگه، رفت بيرون. منم پشت سرش رفتم. تلفنو که از قبل جمع کرده بود، دوباره زد به پريز. گوشي رو برداشت؛ شماره اي رو گرفت، گذاشت دم گوشش. 
بعد طرفم گرفت و گفت: بگير!
ازش گرفتم. چند تا بوق خورد، بعد صداي بم امير تو تلفن پيچيد: 
– الو؟
با شنيدن صداش، دوباره اشک بود که بدون اجازه ی من، رو صورتم مي ريخت. 
با بغض گفتم: سلام امير!
– سلام. آيناز تويي؟! چرا گريه مي کني؟! 
– هيچي؛همين جوري! 
– نکنه باز آراد اذيتت کرده؟
به آراد که رو به روم وايساده بود، نگام کردم.
اونم فقط نگام کرد و رفت. 
گفتم: کمي آره!
– من از دست اين چيکار کنم؟ خوبه بهش گفتم موظب امانتم باش؟
– حالا انقدر عصباني نشو… خوبي؟
– صداي گريه ی تو رو شنيدم، خوب شدم! 
– ببخشيد! 
چند دقيقه اي با امير حرف زدم و تلفنو قطع کردم. کمي حالم بهتر شد اما هنوز خوب نبودم. با سيني چاي و جارو رفتم به اتاقش. دل آرام نبود. خودش تنها رو تخت دراز کشيده بود و فيلم نگاه مي کرد. رفتم سمت خرده شيشه ها. داشتم جمعشون مي کردم که گفت:
– دلت باز شد؟!
نگاش کردم. هنوز دستش زير سرش بود و تلويزيون نگاه مي کرد. 
گفتم: تا نبوسمش دلم باز نمي شه!
پوزخندي زد و گفت: معلوم نيست علي تو بغل کي خوابيده بود با تو حرف مي زد! اونوقت اينجا بشين و براش آبغوره بگير و فکر بوسيدنش باش!
– امير از اين کارا نمي کنه!
– آره! امير تو، قديسه ست؛ پاک و مقدسه! حتي نمي دونه دخترا چه شکلين! 
– امير عشق منه! هر کاري هم که دلش بخواد مي تونه انجام بده. فکر نکنم از تو عياش تر باشه! 
خواستم برم که از تخت اومد پايين، جلو وايساد و گفت: 
– بار آخرت باشه که با من اينجوري حرف مي زني! فکر نکن چون علي تو رو سپرده به من، اجازه مي دم هر چي دلت خواست، به من بگي!
خواستم چيزي بگم که دل آرام اومد تو. نگاش کردم. با تعجب به ما دو تا نگاه مي کرد. مثل اينکه من و آراد زيادي به من نزديک بودیم. باز خدا رو شکر که جارو خاک انداز دستم بود که فکراي بد نکنه! 
از کنارش رد شدم و رفتم بيرون. از پله ها اومدم پايين و رفتم به اتاقم. 
تنهايي بد دردي بود. حالا چيکار کنم؟ با همه چي ور مي رفتم. انقدر با مرغ عشقام حرف زدم که سرشونو کردن تو پرشون! بيچاره ها زبون نداشتن بگن آيناز بسه! سرمون رفت! با اين کار اعتراض خودشون رو نشون دادن! 
به ساعت نگاه کردم؛ تازه ده و نيم بود. يعني نيم ساعت ديگه خاتون اينا ميان. اگه الان بخوابم، مسخرم مي کنن مي گن مگه تو مرغي که الان خوابيدي؟
اما من نبايد به حرف مردم گوش کنم! مي رم بخوابم! تشکمو پهن کردم که بخوابم. صداي تلفن بلند شد. گوشي رو برداشتم: بله؟ 
دل آرام با گريه گفت: آيناز بيا… آراد حالش خوب نيست. تو رو خدا بيا کمکش کن. 
– به من مربوط نيست؛ به اورژانس زنگ بزن!
گوشي رو قطع کردم. بعد اين همه اذيتي که آراد بهم کرده، انتظار داره بهش کمکم کنم؟!
دوباره تلفن زنگ خورد. گوشي رو برداشتم. دل آرام بيشتر گريه مي کرد و التماسم کرد:
– آيناز خواهش مي کنم… داره مي ميره. تو رو خدا؛ جون هر کي دوست داري بيا. نمي دونم بايد چيکار کنم … آيناز! انقدر بي رحم نباش. بيا کمکش کن.
گوشي رو قطع کردم. 
آيناز! تو که کينه اي نبودي؟ مگه مامانت نگفت هر کي بهت بدي کرد، تو با خوبي جواب بده؟ جواب بدي با بدي نيست. 
سريع رفتم به اتاقم و لباس پوشيدم. دوباره تلفن زنگ خورد. گوشي رو برداشتم و فقط گفتم:
– الان ميام.
با دو خودمو به عمارت رسوندم. پله ها رو سه تا يکي مي کردم و مي رفتم بالا. نفهميدم خودمو چه جوري به اتاق آراد رسوندم. دل آرام کنار تخت وايساده بود و گريه مي کرد. آرادم فقط از درد به خودش مي پيچيد. رفتم کنارش، به دل آرام گفتم: چي بهش دادي؟!
با گريه گفت: کيوي.
با عصبانيت داد زدم: مگه بهت نگفتم زخم معده داره؛ هر چيزي نبايد بخوره؟ من که کيوي نشسته بودم؟ از کجا آوردي؟!
– گفت کيوي دوست دارم، براش آوردم. 
– برو براش يه پالتو بيار.
به آراد گفتم: سوئيج کجاست؟
با درد گفت: نمي دونم؟
خودم تو اتاق گشتم. تو کشوی ميز عسليش، چند تا سوئيج بود. يکيشو برداشتم. لب تخت نشستم و دستمو گذاشتم زير شونه هاش و گفتم:
– بلند شو، بايد بريم دکتر.
به زور و کمک من، خودشو از تخت جدا کرد، پالتو رو از دست دل آرام گرفتم و تنش کردم. تمام مدتي که پالتو تنش مي کردم، بهم نگاه مي کرد. منم چيزي نگفتم. دستمو انداختم پشت کمرش و گفتم:
– بلند شو! اينجوري هم نگام نکن!
بلند شد. به دل آرام گفتم: از اينجا تکون نمي خوري تا خاتون و مش رجب بيان.
– باشه! 
رفتيم پايين… سه تا ماشين بود. نمي دونستم سوئيچ کدومو برداشتم؟ دزدگيرشو فشار دادم. بی ام و مشکي برام چشمک زد. درشو باز کردم. سوار شد. ماشينو روشن کردم و حرکت کرديم. 
پام فقط رو گاز بود. تو خوابم نمي ديدم سوار همچين ماشيني بشم. آراد از درد صورتشو جمع کرده بود.
گفت: نمي دونستم رانندگي بلدي!
– وقتي بال و پر یه پرنده رو مي چيني و مي اندازيش تو قفس، ديگه انتظار پرواز ازش نداشته نباش! 
– زبونت از نيش عقرب هم بدتره! 
– نيش عقرب نه از ره کينه است؛ اقتضاي طبيعتش اين است! عقرب اگه نيش مي زنه، فقط براي دفاع از خودشه وگرنه از کسي کينه اي به دل نداره! 
اعصابم خرد بود. پامو بيشتر رو پدال گاز فشار مي دادم. نمي دونستم کجا برم؟ 
گفتم: از بس منو توی خونه گذاشتي، نمي دونم از کجا برم؟ از کدوم طرف برم؟
– فعلا مستقيم برو… بعد بپيچ به راست.
دوباره پامو گذاشتم رو سر اين پدال بيچاره! 
آراد: يواشتر برو!
– مي ترسم خونريزي کني. بايد سريعتر بيمارستان برسيم. 
نگاه سنگينشو رو خودم حس کردم. نگاش کردم. 
گفت: دوستم داري؟
پوزخندي زدم و جلومو نگاه کردم و گفتم: اسيد معدت زده بالا، دچار توهم شدي؟!
– پس چرا مي خواي نجاتم بدي؟! مگه دلت نمي خواست بخاطر مرگ دوستت با زجر جلو چشمت بميرم؟ خب بندازم گوشه ی خيابون و نگام کن؛ به ده دقيقه نمي کشه خون ميارم بالا و با زجر…
وسط حرفش داد زدم: بسه کن ديگه! من مثل تو بي رحم نيستم. من هنوز کينتو به خاطر ليلا که با بي رحمي کشتيش به دل دارم… تا زماني هم که مثل ليلا نميري، دلم اروم نمي گيره اما با کشتن تو اون زنده نمي شه. من هنوز به قيامت و قاضي اون روز ايمان دارم. مي پسرمت به همون خدا که خودش مي دونه براي مجازات تمام کارات چه حکمي بده.
– فکر مي کني تا الان تقاص کارامو پس ندادم؟ اين زخم معده داره آروم آروم منو…
يهو دستشو گذاشت رو معدش و خم شد. 
گفتم: نمي خواد حرف بزني! 
سريع به بيمارستان رسيديم. 
اومدم طرفش؛ درو باز کردم و دستمو گذاشتم رو شونش و کمکش کردم بياد بيرون. يه پرستار که تو حياط بود، وايساد به ما نگاه کرد. بعد با دو خودشو به ما رسوند و گفت:
– آقاي سعيدي؟ بازم زخم معدتونه؟
گفتم: خانم! مي شه کمکش کنيد؟
– الان برانکارد ميارم. 
دويد سمت سالن بيمارستان. ما هم يواش يواش راه مي رفتیم که دو تا دکتر با دو خودشونو به ما رسوندن. با تعجب بهشون نگاه کردم. يعني آراد انقدر مشهوره که همه مي شناسنش؟!
دو تا دکتر مرد آرادو بردن داخل. رفتم سمت ماشين. الان بهترين فرصته که فرار کنم! هم ماشين دارم، هم…
– خانم! شما همراه آقاي سعيدي هستيد؟
برگشتم و گفتم: بله!
– سريعتر بيايد تو! 
يه نفس از سر نااميدي کشيدم. اي شانس بد من هي!
رفتم تو. زن پرستار گفت: چي خوردن اينجوري شدن؟
– کيوي.
منو جلوی يه اتاق برد و گفت: همينجا منتظر بمونيد! 
خودش رفت تو و چند دقيقه بعد، يه پرستار دختر که بايد تازه فارغ التحصيل شده باشه، با پالتوی آراد اومد طرفم. قيافه تو همي هم داشت. 
گفت: شما خانم آراد هستيد؟!
انگار جون حرف زدن هم نداشت! 
گفتم: نخير!
پالتوشو برداشتم و گفت:
– مي گم آراد اونقدر بي معرفت نيست که نخواد دوستاي قديميشو دعوت کنه! 
سر تا پامو نگاه کرد: پس دوست دخترشي؟
– نخير خانم! 
عجبا! نمي دونم اين دختره چه اصراري داره امشب اين کله بادمجوني رو به ريش ما ببنده؟! 
با غيض سرشو بر گردوند و با قر رفت. واي! اين کيه ديگه؟! يه دکتر مرد چهل يا پنجاه ساله اومد بيرون و گفت: 
– شما همراه آقاي سعیدي هستيد؟!
– سرمو تکون دادم و گفتم: بله!
– مي شه چند لحظه تشريف بياريد؟ 
– بله، حتما!
با هم رفتيم به اتاقش. اون پشت ميزش نشست، منم رو ميل چرم مشکي کنار ميزش. 
گفت: حالا خانمشون هستيد يا دوستش؟
نخير! مثل اينکه امشب کل پرسنل اين بيمارستان، عزمشونو جزم کردن که من و اون ريقو رو به هم پيوند بدن! 
گفتم: مگه فرقي مي کنه؟!
– زياد نه… ولي اگه دوستشون هستيد سعي کنيد بيشتر مراقبش باشيد يا حتی الامکان پيشش باشيد و بهش برسيد. اگر هم خانمش هستيد، بايد بدونيد که از خوردن چيزهايی که معدشو تحريک مي کنه بايد جدا دوري کنه. من به خودش هم گفتم، اگه بخواد همين روند ادامه پيدا کنه، چاره اي جز عمل برامون باقي نمي ذاره… اوضاع معدش اصلا خوب نيست. ايشون بايد شش وعده سبک غذايي در روز بخورن ولي متاسفانه اينجور که از احوالاتشون مشخصه، حتي سه تا وعده غذايي هم نمي خورن. اگه مي خوايد عمل نشه، بايد بيشتر بهش برسيد و مراقب خورد و خوراکش باشيد. 
به پالتوي آراد که تو دستم بود، نگاه کردم و گفتم:
– من تمام سعيم رو مي کنم اما اون علاقه اي به خوردن نداره. 
– بله، درسته. چون کسايی که زخم معده دارن، از خوردن دوري مي کنن ولي شما سعي کنيد غذاهاي خوشمزه بپزيد تا ايشون رغبت بيشتري به خوردن پيدا کنن! 
با لبخند گفتم: چشم! سعي خودم رو مي کنم! 
يه نسخه بهم داد که برم داروهاشو بگيرم. حالا پول از کجا بيارم؟! رفتم سراغ ماشين. داشبوردو باز کردم. چيزي بجز چهار تا کارت عابر بانک نبود. برداشتمشون و نگاشون کردم. حالا رمزشون رو از کجا بيارم؟! دوباره برگشتم به بيمارستان. يه راست رفتم سراغ اتاق آراد. پشت به من خوابيده بود. 
آروم گفتم: خوابي؟!
برگشت نگام کرد. چراغو روشن کردم. 
گفتم: رمز اين کارتا چنده؟
با صداي بي جوني گفت: مي خواي چيکار؟
نسخه رو با کارتا آوردم بالا و گفتم: براي خريد داروهاي اين، به پول اين نياز دارم. 
– برو به يه پرستار به اسم نسرين بگو بياد.
– چرا؟
– برو. نپرس!
رفتم بيرون. به يه پرستار گفتم: نسرين خانم مي شناسيد؟!
– بله… تو اون اتاقست. صبر کن بياد بيرون. 
دم همون اتاقي که گفت، منتظر موندم. چند دقيقه بعد، يه دختر ظريف و لاغر اندام با ظاهر آروم اومد بيرون. 
گفتم: شما نسرين هستيد؟
نگام کرد و با صداي ظريفي گفت: بله…امرتون؟
– آقاي سعيدي با شما کار دارن!
با تعجب گفت: کدومش؟
– پسرشون!
– آراد؟! نکنه بازم بخاطر زخم معدش اومده؟
فقط سرمو تکون دادم. گفت: کدوم اتاقه؟!
– بفرماييد، از اين طرف!
با هم رفتيم طرف اتاق آراد. اون زودتر رفت تو. تا آرادو ديد، با نگراني گفت:
– واي عزيزم! چي شده؟
صورت آرادو بوسيد. آخ! چقدر دلم مي خواد بفهمم مزه ی صورت اين ريشو چه جورياست که هر کي مياد، مي پره بغلش و صورتشو زير بوس مي گيره! 
آراد گفت: چيزي نيست عزيزم. خوبم. 
– الهي من بميرم تو رو روی تخت بيمارستان نبينم! 
– خدا نکنه! اين چه حرفيه مي زني؟ کارت عابر بانکمو از اين دختره بگیر و برو داروهامو بگير.
خيلي بدم مي اومد وقتي بهم مي گفت اين. انگار اسممو بلد نيست. دختره اومد پيشم و چهار تا کارت و نسخه رو بهش دادم و رفت. 
گفتم: ترسيدي با پولا فلنگو ببندم و در برم؟!
– آره! نمي تونم بهت اعتماد کنم. امانت علي هستي؛ اگه بري، جواب اونو چي بدم؟! 
پوزخندي زدم و گفتم: چقدر امانت دار خوبي بودي! من اگه مي خواستم فرار کنم، همين الان با اين ماشين مي رفتم. 
– چون مي دونستي پيدات مي کنم نرفتي! 
خواستم برم که يه دختر ديگه اومد تو. يه ظرف غذا دستش بود. رفت طرف آراد و گفت:
– چيزي احتياج نداري آراد؟
– نه، ممنون ناهيد!
دختره با لبخند رفت. اين کيه ديگه! فکر نکنم ديگه پرستاري تو اين بيمارستان مونده باشه که با آراد دوست نباشه! 
با تعجب نگاش کردم و گفتم: تو اين بيمارستان چند تا دوست دختر داري؟!
– به جز نسرين، ديگه هيچي!
پوزخندي زدم و گفتم: اين همه پرستار تو رو به اسم کوچيک صدات مي زنن، هيچه؟!
– اين بيمارستان بابامه و هميشه منو مي آوردن اينجا. بخاطر همين به اسم کوچيک صدام مي زنن. 
چراغو خاموش کردم و خواستم برم که گفت: کجا؟
– ميرم بيرون.
– لازم نکرده! همينجا بخواب!
– ببخشيدا؟! خيلي خيلي ببخشيدا؟ ولي تو بغل شما بخوابم؟
– الان غير مستقيم داري مي گي مي خواي پيشم بخوابي؟
پوفي کردم وگفتم: شب بخير!
خواستم درو ببندم که گفت: رو اين مبله بخواب!
– شايد يه عزيز ديگت بياد، بخواي ببوسيش. با وجود من راحت نباشي! 
– من براي بوسيدن کسي که دوستش دارم، از کسي خجالت نمي کشم! 
– مي دونم روت زياده! شايد پرستارا بخوان يه کاري بکنن که من نبينم! 
اجازه حرف زدنو بهش ندادم و اومدم بيرون. روی صندلي رو به روي اتاق آراد نشستم. چند دقيقه بعد نسرين با دکترش رفتن تو.
تا صبح، روي چند تا صندلي که کنار هم رديف بود، خوابيدم و پالتوی آراد رو هم روی خودم کشيدم.
– هي! هي! هي! با توام! بيدار شو! 
چشمامو باز کردم. فکر مي کردم خودش باشه. با عصبانيت و حرص چشمامو بستم و نشستم. 
کمي صورتمو مالش دادم و گفتم: مگه بز صدا مي زني که مي گي هي؟!
– با اون ابروهاي پاچه بزي خب معلومه که بزي!
با همون حالت عصبي و حرص نگاش کردم. 
گفت: کي گفت پالتوی منو رو خودت بندازي؟!
– خودم! سردم بود، چيزي هم جز پالتوی شما نبود.
– مي اومدي تو اتاق مي خوابيدي؟
– کجا مي خوابيدم؟ تو بغل تو؟
خيلي مطمئن گفت: خب آره! جا که بود؟ خودت نيومدي.
– خيلي…خيلي… 
– خيلي چي؟!
بلند شدم گفتم: هيچي آقا!
پالتوشو برداشت و گفت: کم آوردي. نه؟
– کي؟ من؟!
خواستم چيزي بگم که نسرين اومد، کنار آراد وايساد. بازوشو گرفت و بهش چسبيد و گفت:
– داري مي ري؟
– دوست داشتي بمونم؟
– نه بابا!ايشاا… که اين طرفا پيدات نشه. قرار نهار بذاريم؟
– نه فدات شم. کار دارم.
دختره به من نگاه کرد. فهميدم مزاحمم. راه افتادم رفتم بيرون، کنار ماشين مشکي آراد وايسادم.
چند قدم رفتم عقب و نگاش کردم. ديشب من سوار اين عروسک بودما! اونوقت هي به خودم مي گم بدشانس! کجام بدشناسم؟!
ايشاا… ده بار ديگه، نه کمه! سي بار ديگه معدش درد بگيره، با همين ماشين بيارمش بيمارستان! آمين يا رب العالمين! 
چند دقيقه منتظرش موندم ولي پيداش نشد.اگه من جاي آراد بودم، يکي مي زدم تو گوش دختره تا انقدر بهم نچسبه! دختر آخه انقدر لوس؟ اَه اَه!
رو کاپوت ماشينش نشستم. يهو با صداي دزگير ماشين پريدم پايين. به آراد که دزدگير ماشينو زده بود و داشت مي اومد، نگاه کردم. اي درد بگيري ايشاا…! ترسيدم. 
در ماشينو باز کردم و نشستم. خودشم نشست. ماشينو روشن کرد و حرکت کرديم. 
گفت: از بس ديشب اين پدال گازو فشار دادي، ديگه کار نمي کنه.
– واسه لذتش که اين کارو نکردم؟ شما رو آوردم بيمارستان. 
چند دقيقه اي جز سکوت چيز ديگه اي بينمون رد و بدل نشد. بالاخره آراد يه آهنگ خارجي گذاشت. معلوم نبود مرده چي براي خودش دل درد مي کنه. 
گفتم: داريم مي ريم خونه؟
– نه. مي رم شرکت. جلسه ی مهمي دارم. تا الانم خيلي دير کردم. 
به پاش نگاه کردم و گفتم: به من ربطي نداره ها؟ يعني اصلا به من مربوط نيست ولي با دمپايي مي خواي بري جلسه ی مهم؟!!
به پاش نگاه کرد. يهو وسط جاده زد رو ترمز. 
با چشاي گشاد گفت: چرا کفش پام نيست؟!
– برو خدا رو شکر کن شلوار پات بود آوردمت! اونوقت تو فکر کفشي؟! 
پشت سرمو نگاه کردم: حرکت کن! بوق اين ماشينا سرمو برد. 
يه گوشه پارک کرد. 
با عصبانيت گفت: چرا منو بدون کفش بردي بيمارستان؟
– خب من از کجا بدونم قراره دوست دختراي پرستارت برات ضيافت بگيرن و هرکدومشون با يه ماچ ميان داخل؟! دفعه ی بعد، قبل از اينکه زخم معدت سراغت بياد، خوش تيپ مي خوابي رو تخت تا من ببرمت بيمارستان! سوئيج اين ماشينم لطف کن دم دست بذار!
با حرص فقط نفس کشيد و راه افتاد. چند دقيقه بعد گفتم:
– هنوز ميري شرکت؟!
– با اجازه ی شما!
– خواهش ميکنم، اجازه ی ما هم دست شماست! 
فقط نگام کرد و با حرص سرشو تکون داد. لابد مد شده که رئيس با دمپايي بره شرکت! به پاش نگاه کردم؛ چقدر سفيد و استخونيه! اگه با اين پا تو صورت هر کي بزنه،صورت طرف خرد شده! 
دم يه فروشگاه لباس نگه داشت. پياده شد، درو قفل کرد. اين چه کاريه مي کنه؟ با مشت زدم به شيشه و گفتم: کجا ميري؟! واسه چي درو قفل کردي؟!
بدون اين که نگام کنه، مي رفت داخل فروشگاه. داد زدم: آهايـــــي! با توام! بيا درو باز کن خيار شور نرسيده!
خسته شدم نشستم.خرس قطبي! بوفالو! گوزن شاخ دار! قوبارغه! زرافه! کرم آشغال دوني! موش کور!
داد زدم: گورخر ديوونه! 
آخه بگو چرا درو قفل کردي؟! زشت مي شدي منم با خودت مي بردي؟ اسب آبي! پنگوئن عقب افتاده! 
نيم ساعت بعد، آقا پيداش شد. نگاش کردم؛ عين اين آدماي قبل از عمل و بعد از عمل شده بود. 
عجب تيپ خفني زده! کثافت! کت و شلوار تنگي پوشيده بود. پلاستيکي که دستش بود روگذاشت عقب ماشين و اومد جلو. از زماني که از در فروشگاه اومد بيرون، همين جور نگاش کردم تا وقتي که نشست. ماشينو روشن کرد و حرکت کرديم. بدون اينکه نگام کنه، گفت:
– شنيده بودم گربه ها وقتي گوشت مي بينن، ديگه نمي تونن خودشون رو کنترل کنن ولي گربه اي به سمجي تو نديده بودم! از داخل ماشين داشتي منو مي خوردي!
باز حرص منو درآورد! 
گفتم: آخه گوشتي هم نداري بخوام بخورمت! از بس غذا نمي خوري فقط استخون داري.
پوزخندي زد و گفت: اتفاقا گربه ها استخونم دوست دارن! 
دستمو مشت کردم و با عصبانيت گفتم: مي شه ديگه به من نگي گربه؟
– مي گم گربه تا چشمت درآد! 
– خيلي پررويي! 
– از تو بيشتر نيستم!
دم شرکتش نگه داشت. نگهبان سلام کرد و ماشينو برد داخل پارکينگ. 
گفتم: من بايد چه جوري برم خونه؟!
– مختار مياد دنبالت. 
پياده شديم. رفتم داخل. چند نفر ديگه سلام کردن. وارد آسانسور شديم؛ دکمه هفت رو فشار داد. به ديوار آسانسور که آينه اي بود نگاه کردم. کنار هم وايساده بوديم. من تا بازوي آراد بودم. چه کوتاهم! به کفشم نگاه کردم. نه! خوبم! اگه کفش پاشنه بلند بپوشم، اندازش مي شم!
– فکر نکنم با کفش پاشنه دار هم اندازم بشي!
در باز شد و رفت بيرون. با تعجب نگاش کردم. خاک بر سرم! يعني انقدر بلند حرف زدم که صدامو شنيد؟ در خواست بسته بشه، سريع رفتم بيرون و پشت سرش راه مي رفتم. هر کي آرادو مي ديد، بهش سلام مي کرد. وارد يه دفتر شديم. يه خانم حدود سي ساله بلند شد و گفت:
– معلوم هست کجاييد آقاي سعيدي؟ يک ساعته نگهشون داشتم. خيلي عصباني شدن.
– به جهنم! زنگ بزن کريمي بگو الان ميام. 
– چشم!
آراد رفت به يه اتاق و با چند تا پرونده برگشت. 
به من گفت: همين جا بشين، الان مختار مياد دنبالت. 
– باشه. 
رو مبل نشستم و رفت. خانمه که با کامپيوترش ور مي رفت، گفت:
– شما دوست جديد آقاي سعيدي هستيد؟!
اي خدا خيرت نده آراد! چرا دوست دختراتو هر جا مي بري که وقتي يه دختر باهات مي بينن، فکر مي کنن جديده؟!
گفتم: خير، نيستم!
– مي گم! اين جور دخترا تو سليقه ی آقاي سعيدي نيست!
با لبخند گفتم: بله. حق با شماست. چون اُصولا دختراي چشم رنگي و لوند تو سليقه ی آقاي سعيدي هستن! 
اي سليقه ي آقاي سعيدي رو سيل ببره!
بعد از چند دقيقه که نشستم، مختار پيداش شد و با هم رفتيم خونه. وارد عمارت که شدم، ديدم دل آرام دستشو زير چونه زده و پکر نشسته. چند قدم رفتم. تا منو ديد، با دو اومد طرفم و گفت:
– حالش چطوره؟ خوبه؟ نمرده که؟! چرا جوابمو نمي دي؟ زنده است؟!
با لبخند گفتم: عليک سلام! بله، سالمه! حالشم خوبه. نفس مي کشه و زنده ست. الانم تو يه جلسه خيلي مهمه. 
يه نفس راحتي کشيد و گفت: ممنون!
– خواهش مي کنم…خاتون کجاست؟
– از ديشب بهش گفتم آراد چي شده، خيلي نگران شد. مي خواست زنگ بزنه ولي تلفنو با خودتون نبرده بوديد. الانم داخل خونست. 
– باشه. برو تو سرما نخوري. هوا سرده. 
رفتم سمت خونه. پشت در وايسادم. 
صداي کامليا رو شنيدم.
– يعني مطمئني آيناز از اين خوشش مياد؟!
– آره مادر! من سليقشو مي شناسم! 
يه قيافه جدي و اخمو به خودم گرفتم. 
درو باز کردم و رفتم تو و گفتم: سلام!
خاتون با نگراني اومد طرفم وگفت: سلام…حالش چطوره؟! دل آرام گفت چي شده. خواستيم بيایم بيمارستان. ديدم دل آرام تنهاست نيومدم.حالش که خوبه؟
– آره خوبه…الانم شرکته. 
– خب خدا رو شکر! 
به کامليا يه نگاهي انداختم و رفتم سمت اتاقم که با لبخند گفت:
– سلام .خوبي؟
جوابشو ندادم و رفتم تو. شالو از سرم برداشتم. يه ضربه به در خورد. 
گفتم: اگه کامليايی، برو!
سرشو کرد تو و گفت: اومدم آشتي!
مانتومو درآوردم و گفتم: ولي من نمي خوام آشتي کنم!
اومد تو، درو بست و گفت: ببخشيد… مي دونم تقصير من بود.
وسط حرفش پريدم و گفتم: آره تقصير تو بود! حالا هم نمي خوام حرفتو بشنوم. برو بيرون.
– خواهش مي کنم آيناز! بذار حرفمو بزنمو اگه قانع نشدي بعد بگو برو. 
– مگه تو اجازه حرف زدن به من دادي؟! خودت دوختي و بريدي. فقط مونده بود تاريخ عقد من و پرهامو مشخص کني. باورم نمي شد اون حرفا رو تو بهم زده باشي . داشتم التماست مي کردم بذاري برات توضيح بدم. اما نذاشتي. فقط حرف خودتو زدي.
– مي دونم…ببخشيد … به خدا از روز اولي که پرهامو ديدم، دوستش داشتم. تا الان با هيچ دختري نديده بودمش. مطمئن بودم کسي تو زندگيش نيست. تا اينکه سر و کله ی تو پيدا شد. وقتي ديدم پرهام چطور با تو گرم صحبت مي شه و باهات شوخي مي کنه… 
سرشو پايين انداخت و آروم گفت: آتيش مي گرفتم و حسوديم مي شد. دلم نمي خواست پرهام با کسي جز من حرف بزنه …از اون طرفم با امير بودي. با اينکه مي گفتي کسي رو دوست نداري اما وقتي مي دیدمت چطور با بقيه پسرا حرف مي زني، بيشتر به حرف فرحناز مي رسيدم … اومدم آشتي کنم… منو ببخش!
– نمي بخشم… چون بدون گناه محاکمم کردي.
– يعني برم؟
به سمت در اشاره کردم و گفتم: بفرما!
سرشو انداخت پايين و رفت سمت در.
گفتم: صبر کن! 
با خوشحالي برگشت و گفت: بله؟
– قبل از اينکه بري، برو اون چيزي که برام خريدي رو بده!
– اون براي وقتي بود که باهام آشتي کني!
– حالا تو برو بيارش، بعد يه فکري درمورد قهر و آشتيمون مي کنيم!
– خب آشتي کن ديگه!
– فکر کردي به همين راحتياست؟ دل يکي رو بشکوني، بعد با يه کادو بگي آشتي!
با قيافه ی گرفته گفت: باشه!
وقتي رفت خنديدم . برگشت. خندمو جمع کردم. با بي حوصلگي کادو رو جلوم گرفت. 
گفتم: بگو بفرماييد!
دستشو راست کرد و گفت: خب بفرماييد!
بازش کردم. يه جعبه ی طلا جواهرات بود. در جعبه رو باز کردم. يه دستبند ستاره اي طلاي سفيد بود که روي پنج تا از ستاره ها يه حرف انگليسي نوشته بود که اسم خودمو تشکيل مي داد. 
نگاش کردم و گفتم: حالا چرا قيافتو اونجوري کردي؟!
– کي؟ من؟… هيچي. فقط فکر کردم منو مي بخشي. 
– فکرت که اشتباه نبوده؟
با تعجب و خوشحالي نگام کرد و گفت: راست مي گي؟ يعني منو بخشيدي؟
با لبخند گفتم: آره!
بغلم کرد و گفت: مي دونستم مي بخشي …ممنون! 
منم بغلش کردم و گفتم: خواهش مي کنم… ولي دفعه بعد، زود قضاوت نکن. بذار طرفت حرفشو بزنه! 
– چشم! 
ساعت يازده، کامليا رفت. به دست بند نگاه کردم. يهو ياد گردنبندم افتادم. جلو آینه بهش نگاه کردم به اون ستاره و به یاد مادرم، ستاره رو بوسيدم : مامان دوست دارم! 
ساعت دوازه آراد اومد. داشتم سالادو حاضر مي کردم که يهو دل آرام اومد تو آشپزخونه و با هل و ترس گفت:
– آيناز…آيناز! چي کار کنم؟ آراد اومد. الان منو مي کشه. 
کاهو رو گذاشتم تو دهنم و با تعجب نگاش کردم و با لبخند گفتم:
– بخاطر آراد انقدر رنگت پريده؟!
بهم چسبيد و گفت: آره… اگه کتکم زد چي؟
خنديدم و گفتم: نترس، کتک نمي زنه!
– از کجا مطمئني؟
– از اونجايي من چهار ماهه پيششم، همه بلایی سرم آورده الا کتک! حالا هم برو سر ميز بشين، غذا رو بيارم. 
– نه همينجا با شما مي خورم. 
خاتون اومد تو و گفت: آيناز؟ چرا وايسادي؟ زودتر نهار آقا رو ببر.
– چشم خانم!
ميز نهار خوري رو چيدم. آراد اومد پايين. رو صندلي نشست و گفت: 
– پس دل آرام کجاست؟
همين جور که براش سوپ مي کشيدم، گفتم: از شما مي ترسيد، خودشو تو آشپزخونه حبس کرده! 
– بهش بگو بياد! 
– چشم! 
رفتم به آشپزخونه و گفتم: دل آرام! آقا مي گه بيا. 
– نميرم! 
خاتون: چقدر مي ترسي دختر! اگه اون همه بلايی که سر آيناز اومده، يکيش سر تو مي اومد که تا حالا مرده بودي؟ نترس! برو. قول مي دم کاريت نداشته باشه!
به من نگاه کرد و گفت: پس تو هم بيا!
خنديدم و گفتم: باشه، بيا!
من جلو راه مي رفتم، اونم پشت سرم با ترس مي اومد. کنار ميز وايساديم. 
گفتم: آقا! دل آرامو آوردم.
آراد که مشغول خوردن سالاد بود، سرشو بلند کرد و با تعجب به پشت من نگاه کرد و گفت:
– تو چرا رفتي پشت اين قايم شدي؟… بيا اينجا ببينم!
آراد وايساد. دل آرام از جاش تکون نخورد. با ترس به من نگاه کرد. 
با لبخند گفتم: برو!
با قدم هاي آهسته رفت پيش آراد. رو به روش وايساد. سرشو انداخت پايين و گفت:
– ببخشيد. نمي دونستم نبايد کيوي بخوريد… به خدا اگه…
آراد بغلش کرد و اجازه ی حرف زدن بهش نداد و گفت:
– اشکال نداره!
سرشو از سينش برداشت و نگاش کرد: من هيچ وقت دعوات نمي کنم. پس لازم نيست ازم بترسي.
لبشو بوسيد و دوباره بغلش کرد. به من نگاه کرد و گفت: تو اينو از من ترسوندي؟!
– نه!
– دروغ نگو… من تا حالا به اين اخم نکرده بودم، چه برسه بخوام دعواش کنم. 
– من نمي دونم، از خودش بپرس!
دل آرام به آراد نگاه کرد و گفت: اون منو نترسونده! بخاطر دعواهايی که با آيناز مي کردي منم ترسيدم دعوام کني. 
آراد چند ثانيه اي نگام کرد و گفت: خيلی خب! بشين نهارتو بخور، سرد مي شه. 
وقتي نشستن، براشون غذا کشيدم و يه گوشه وايسادم تا نهارشون تموم بشه. وقتي ظرفا رو جمع کردم، بردم به آشپزخونه. 
خاتون گفت خودم ظرفا رو مي شورم. منم از خدا خواسته رفتم که به مرغ عشقام غذا بدم. رفتم تو، نزديک قفس شدم و بهشون نگاه کردم. ماده شاد بود. مي خوند ولي نره پکر و دمق تو لاک خودش، به نرده ی قفس چسبيده بود. در قفسو باز کردم، مرغ عشق نرو آوردم بيرون، بوسش کردم و گفتم:
– چي شده آراد؟ چرا پکري؟ نکنه باز آيناز اذيتت کرده؟ آره؟
با اخم به ماده نگاه کردم و گفتم: آيناز! کار توئه؟ تو دل اينو شکوندي؟ چرا اذيتش مي کني؟خوبه تنبيهت کنم و چند روزي بهت غذا ندم آدم شي؟
نوک آرادو بوسيدم و گفتم: آراد! دعواش کردم، ديگه ناراحت نباش و اخماتم وا کن! 
چند بار ديگه نوکشو بوسيدم و گذاشتمش تو قفس. 
– پس نوک اونو جاي لب من مي بوسي؟!
برگشتم، ديدم با اخم و دست به سينه به چهار چوب در تکيه داده. به به! بدبخت شدم! فکر کنم کل صحنه ها رو ديده! 
پوزخندي زد و گفت: تو که دلت مي خواد ببوسمت، چرا به خودم نگفتي و نوک اون پرنده بيچاره رو جاي لب من مي بوسي؟!
– نوک اين پرنده شرف داره به لباي کثيف تو که هر کي از راه مي رسه با يه بوسه ازش پذيرايی مي کني!
اومد جلو. رفتم عقب. 
گفت:جدي؟ چطوره لباي کثيف منم بچشي؛ شايد بد نباشه؟ مطمئنم از لباي علي خوشمزه تره. 
همين جور مي اومد نزديک و من مي رفتم عقب. 
گفتم: نزديکتر نيا! 
– چرا؟! بابتت پول دادم؛ حيفم مياد بدون استفاده و مجاني بدمت به علي. حقمه حداقل ببوسمت!
– برو دل آرامو ببوس! 
– اونو که شب تو بغل خودم مي بوسمش!
مي رفتم عقب، اونم با قدم هاي آروم مي اومد جلو. يهو در باز شد و خاتون اومد تو. يه نفس بلند و راحت کشیدم. 
خاتون با ديدن آراد تعجب کرد و گفت: آقا! شما اينجا چيکار مي کنيد؟!
– يعني اجازه ندارم بيام؟! 
– نه، نه! آقا ببخشيد… منظورم اينه که … چرا بي خبر؟ خيلي خوش اومديد! بفرماييد! 
آراد به من نگاه کرد و گفت: نه، بايد برم. اومدم به اين بگم زودتر بياد اندازه هامو بگيره. 
گفتم: همين جا منتظر بمونيد تا مترو بيارم.
– بيا اتاقم… زودتر بيا، چون عجله دارم.
اينو گفت و رفت. همونجا وايسادم. 
خاتون گفت: آيناز چرا وايسادي مادر؟ برو ديگه؟
چه دل خجسته و ميمون و مبارکي داره اين خاتون! 
متر و دفتر و خودکارمو برداشتم و رفتم به عمارت. از پله رفتم بالا. دم در اتاقش که باز بود وايسادم. کسي نبود. رفتم تو. دور و برو يه نگاهي انداختم که از اتاق لباس اومد بيرون. کتشو تنش کرده بود. 
گفت: فکر نمي کردم بياي! 
– چرا نيام؟ فکر کردي ازت مي ترسم؟! 
اومد جلو. رفتم عقب. همين جور که نگام مي کرد، کتشو درآورد. کمي ترسيدم. نکنه باز بخواد خريتي بکنه؟! مي گن دو تا نامحرم نبايد تو يه اتاق تنها باشنا؟ بخاطر اين چيزاست! 
با ترس رفتم عقب تر و اون مي اومد جلوتر. 
گفتم: مي خواي چيکار کني؟
پوزخندي زد و گفت: زود باد خالي مي کني!
– چي؟
– دو دقيقه پيش که گفتي نمي ترسم؟ حالا چي شده که عقب عقب مي ري؟
– مي خوام ميدونو برا زورگويت باز کنم!
– زود باش اندازهامو بگير، ديرم شده!
دفترو گذاشتم رو ميز. مترو باز کردم، پشتش وايسادم و شونه هاشو اندازه گرفتم. چون آقا زرافه تشريف داشت، مجبور شدم رو پنجه ی پام وايسم، ببينم چقدره. جلوش وايسادم. از سر شونه تا مچ دست هم اندازه گرفتم. نگاهشو رو خودم حس کردم. 
سرمو بلند کردم و گفتم: چيزي شده؟
– نه، فقط چرا اندازه ها رو نمي نويسي؟
– يادم مي مونه؛ دستتو ببر بالا!
– چرا؟! 
– بايد زير بغلاتو اندازه بگيرم. 
– زير بغلامو مي خواي چيکار؟! 
يهو يه چيز مسخره اي به ذهنم رسيد. 
يه لبخند شيطنتي زدم و گفتم: مي خوام بدونم رشدش خوبه؟ 
با کمي گيجي گفت: رشد چي؟
چند قدم ازش فاصله گرفتم و گفتم: مو!
با چشاي گشاد نگام کرد. ديگه واينستادم. با خنده و جيغ از اتاقش زدم بيرون و تا جايی که جون داشتم از پله با سرعت مي اومدم پايين. يهو خوردم به مختار. 
همينجور که از پله ها مي اومد پايين، گفت: مختار بگيرش!
منم به سمت آشپزخونه مي رفتم. 
گفتم: مختار بگيرش! الان منو مي کشه!
آراد به پله ی آخر که رسيد، مختار تو هوا گرفتش. 
آراد داد زد: ولم کن مختار… بذار حسابشو برسم. 
خاتون هم اومد تو سالن و با نگراني گفت: چي شده آقا؟!
آراد همين جور که سعي مي کرد از دست مختار فرار کنه، گفت: 
– چي شده؟ برو از اين دختره بپرس! خجالتم نمي کشه!
من که پشت خاتون قايم شده بودم. 
4.2/5 - (14 امتیاز)

Check Also

پارت ۴۱ رمان معشوقه اجباری ارباب

جون خنديدن نداشتم.گذاشتم رو تخت. شالو از سرم برداشت. دکمه هاي پالتومو باز مي کرد.  …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.