پارت ۲ رمان معشوقه اجباری ارباب

– خواهش مي کنم؛ با من راحت باشيد. 
به سمت اشپزخونه اشاره کرد و گفت: تو اشپزخونه روي ميز گذاشتمش.
با يه لبخند گفتم: الان براتون ميارمش.
دلم به حالش سوخت. خيلي گناه داشت …بايد از خودم خجالت بکشم که بعضي وقتا از اينکه اينقدر لاغر بودم زمين و زمانو نفرين مي کردم اما حالا که اين بنده خدا رو مي بينم از چاق شدن پشيمون شدم و ترجيح ميدم همين جور ني قليون باقي بمونم! چند تا مجله روي ميز بود برداشتم و رفتم کنارش نشستم. مجله ها رو دادم دستش و گفتم: بفرماييد!
مجله ها رو ازم گرفت و گفت: دستت درد نکنه …شرمنده کرديد به خدا.
– دشمنتون شرمنده ! 
يکي از مجله ها رو برداشت، بقيه رو گذاشت رو ميز. چند تا از صفحاتشو ورق زد. به صفحه مورد نظرش که رسيد يه مکثي کرد. با لبخند مجله رو به روم گرفت و گفت: ببين اينه …خوشگله نه؟
مجله رو ازش گرفتم. به لباس قرمز جلوم نگاهي انداختم؛ مدلش دکلته بود و از زير سينه تا پايين باسن تنگ مي شد…از رون تا پايين چند سانتي گشاد ميشد. پايين لباس پر از چين بود. با تعجب يه نگاه به مدل لباس يه نگاه هم به چهره خندونش کردم. دلم نيومد بزنم تو ذقش و بگم اين لباس به درد هيکل شما نمي خوره. يه لبخند زدم و گفتم:
– والله چي بگم …من فقط خياطم اگه اينو دوست داريد براتون مي دوزم 
با ناراحتي سرشو انداخت پايين و گفت: مي دونم اين لباس به درد اندام من نمي خوره ولي ميشه شما يه جوري بدوزيد که چاقيم زيادمشخص نشه؟
با يه لبخند گفتم : همه سيعمو می کنم … حالا بلند شيد تا اندازه هاتونو بگيرم.
کمکش کردم که بلند شه. از تو کيفم مترو خودکار و دفترمو درآوردم شروع کردم به اندازه گرفتن. خدا خدا مي کردم که پارچه کم نگرفته باشه . چون اين اندامي که من مي بينم ده متر پارچه هم کمه . فقط شکمش دومتر پارچه مي بره. اندازه ها تموم شد. داشتم وسايلمو جمع مي کردم که گفت: مي شه زود تر حاضرش کنيد؟
– عجله داريد ؟ 
– بله… جمعه شب عقد خواهر زادمه .
با انگشتم بالاي لبم خاروندم و گفتم: يعني چهار روز ديگه؟ …خيلي زوده.
– بله مي دونم به خدا چند هفته است دارم دنبال خياط خوب مي گردم اما پيدا نمي کردم …حالا نميشه يه کاريش بکنيد ؟
با اينکه مي دونستم پرده عفت خانم به علاوه دوتا پارچه ديگه دارم ولي گفتم: باشه براتون حاضرش مي کنم.
– دستت درد نکنه …راستي اسمت چيه؟
– آيناز. 
– اسم قشنگي داري …دستشو به طرفم دراز کرد و گفت : منم پرستو ام. خوشبختم! 
باهاش دست دادم و گفتم: منم همين طور!
– مي خوايد بريد ؟
– بله ديگه کارم تموم شده 
کيفمو برداشتم. گفت: حالا زوده که… چند دقيقه اي بشين بعد برو خودم برات آژانس مي گيرم. 
بهش نگاه کردم. با نگاهش داشت التماسم مي کرد. با يه لبخند گفتم : باشه!
نمي دونست از خوشحالي چيکار کنه! هر چي تو يخچال بود براي پذيرایي از من آورد. البته همشو خودم آوردم! چند ساعتي پيشش موندم و حرف زديم. البته اون بيشتر حرف مي زد. براي من شده بود نسترن شماره دو! همون چند ساعت انقدر با من صميمي شده بود که شماره تلفنشو بهم داد و قرار شد با هم در تماس باشيم.
وقتي به خونه رسيدم، بدون اينکه نهار بخورم خوابيدم. حتي لباسامم در نياوردم. موقع اذون مامانم صدام زد. بلند شدم آبي به دست و صورتم زدم. انقدر گشنم بود که بعد از نمازم شاممو خوردم. بعد از شام پارچه پرستو رو برش زدم… سرم توي دوخت و دوز بود که تقه اي به در خورد. سرمو بلند کردم. مامانم بود گفت:
– انقدر سرتو کردي تو اين وامونده که حواست به درو برت نيست.
– ببخشيد ….کاري داري؟ 
– من نه ولي نويد چرا.
– نويد!!چي کار داره؟ 
مامانم نگام مي کرد يه دفعه يادم افتاد و گفتم : واي قرار بود بهش درس بدم.
– من از قول و قراراي شما خبر ندارم …حالا هم پاشو برو پيشش تنها نشسته زشته.
درو بست و رفت. منم از جام بلند شدم و لباسامو عوض کردم از اتاق اومدم بيرون …تنها نشسته بود و داشت تلويزيون نگاه مي کرد. دست به سينه وايسادم و به صورتش نگاه کردم. پوست سفيد و چشم هاي درشت به رنگ عسل داشت. با موهاي قهوه اي تيره و لب هاي کشيده با بيني متوسط… تا منو ديد از جاش بلند شد وگفت:
– سلام …
– سلام از ماست ..بفرماييد . 
وقتي نشست منم با فاصله کنارش نشستم. گفت: کار داشتيد نه؟
مامانم با ليوان شربت از آشپزخونه اومد بيرون. گفتم: مهم نيست …من که گفتم کار من تمومي نداره خيلی خب کتابو باز کن. 
مامانم شربتو گذاشت جلوش. تشکر کرد و گفتم: اول شربتو بخور بعد درس ميدم. 
– چرا؟ 
– از اونجايي که جنابعالي شکمو تشريف داريد نمي خوام حواست به جاي ديگه پرت بشه! 
يه «چشم» گفت و همه شربتشو تا ته خورد. موقع درس دادن انقدر صورتشو بهم نزديک کرده بود که راحت مي تونستم سلول هاي پوستشو بشمارم. هر چقدر ازش فاصله مي گرفتم، اون خودشو بهم نزديک تر مي کرد. حتي يه دفعه با خودکار زدم تو سرش و گفتم : مي شه خودتو اينقدر به من نچسبوني؟
اما اون فقط خنديد و گفت: اگر بهتون نچسبم که صداتونو نمي شنوم؟ 
از حرفش حرصم گرفته بود اما تا آخر تدريسم تحمل کردم. خوبيش اين بود که مامانم تو هال نشسته بود وگرنه بدون تعارف مي اومد تو بغلم مي نشست ! بعد از دو ساعت که درس دادنم تموم شد، گفتم: امتحان بعديت کيه؟
– يک شنبه فلسفه و منطق. 
آروم طوري که مامانم نشنوه گفت: آيناز خانم؟ 
سرم تو کتاب بود گفتم: بله؟
– دخترا از چي خوششون مياد؟
ابرو هامو بردم بالا و با تعجب نگاش کردم. با لبخند گفت: چرا اينجوري نگام مي کني؟ تو رو خدا منظور بد نگيريد …منظورم کادوئه.
با يه ليخند کنج لبم گفتم: تو هم آره؟حالا طرف کي هست؟!
– اذيت نکنيد ديگه …يه راهنمايي ازتون خواستم. 
خواستم حرفي بزنم که صداي در اومد. مامانم بلند شد رفت دم در. گفتم: ببين کلا دخترا از کادو گرفتن خوششون مياد ولي سليقه ها فرق ميکنه…يکي مثل من هر چي بهم بدن خوشحال ميشم حتي اگه يه شاخه گل باشه …ولي يکي مثل دوستم نسترن هر چيزي راضيش نمي کنه …بايد ببيني طرفت چي دوست داره.
– مشکل منم اينه که نمي دونم چي دوست داره… 
يه کمي فکر کردم و گفتم: اگه دختره هم سن تو يا يکي دو سال کوچيک تر باشه …خوب مي توني براش مانتو بگيري …نه نه خوب نيست اصلا نمي دونم هر چي دوست داري براش بخر.
خنده اي کرد و گفت: واقعا کمکتون کار ساز بود!
– خوب ميگي چي کار کنم ؟من که دختره رو نديدم که بدونم از چي خوشش مياد ؟
– يعني شما تا حالا براي دوستاتون خريد نکرديد؟
– چرا خريدم فقط براي تولدشون …خريد تو مناسبت داره؟ 
– نه…
– خوب حله ديگه! با يه دسته گل رز سر و تهشو هم بيار ….نگفتي طرف کيه؟! 
– رازه…
با اخم گفتم:«من که بخيل نيستم؟» 
مامانم اومد تو اونم با لب خندون. گفتم: چي شده مامان خوشحالي؟
– فريده خانم(مامان نويد)گفت از فردا مي تونم تو آرايشگاش کار کنم. 
با خوشحالي گفتم: «راست ميگي؟»
– دروغم چيه ؟
نويد گفت: به سلامتي …ايشاا… رو دست مامان ِمنم بزنيد که آرايشگاهش تعطيل بشه.
با تعجب گفتم: اه نويد…اين چه حرفيه مي زني؟
– راست ميگم اگه ستاره خانم آرايشگريش هم مثل آشپزيش خوب باشه بعد از يه مدتي که پيش مامان من کار کرد مي تونه براي خودش آرايشگاه باز کنه… مشتريش زياد ميشه اونوقت کار و کاسبي مامان منم کساد ميشه و مياد خونه و منم به جاي اينکه هر روز دو ساعت ببينمش، کل روز مي تونم ببينمش.
مامانم خنديد و گفت: بذار مامانتو ببينم! اگه بهش نگفتم؟
– دست شما درد نکنه ستاره خانم! من به فکر شما بودم. 
نويد چند دقيقه اي پيشمون نشست. وقتي خواست بره تا دم در بدرقش کردم. دم در ايستاد. 
گفتم:آخرش نگفتي دختره کيه ها؟!
– يه روزي بهتون ميگم!
– دوستش داري؟
با چشماي عسليش تو چشمام خيره شد. با يه لبخند گفت: خيلي…مي ميرم براش.
با حرفش ته دلم خالي شد ولي با يه لبخند گفتم: آخي! چه عاشقونه …خوش به حالش! حسوديم شد! 
– مسخرم مي کني؟
– نه بابا …جدي خوش به حالش ….حالا هم برو بگير بخواب. فردا امتحان داري .
– شب بخير …
– شب بخير …
***
من و مامانم با هم از خونه اومديم بيرون. سر کوچه که رسيديم از هم جدا شديم. هنوز چند قدمي راه نرفته بودم که عفت خانمو ديدم. اونم با لب خندون. بهش که رسيدم گفتم: سلام حاج خانم، احوال شما؟
من نمي دونم اين که نرفته حج چرا بهش ميگم حاج خانم!
– الحمدو الله بد نيستم …پرده ی ما به کجا رسيد؟
– ديگه تمومه. پس فردا بيايد ببريدش. 
– جدي ميگي؟!چقدر زود تمومش کردي! خدا خيرت بده …حالا پولش چقدر ميشه؟
– قابل شما رو نداره حاج خانم!
– قربونت برم چقدر تو با محبتي …اگه بدوني به خاطر وسايلي که گرفتم چقدر بدهکار شدم… مونده بودم پول تو رو چه جوري بدم.
خنده رو لبام ماسيد. ميگن تعارف اومد نيومد داره ها؟ والله راستش نذاشت بيشتر باهم تعارف تيکه پاره کنيم. باهاش خداحافظي کردم و رفتم خياطي.
بيشترين کسي که توي خياطي پارچه رو دستش بود من بودم ..چون بيشتر مشتريا از کارم راضي بودن هم خوشگل مي دوختم هم زود تحويل مي دادم.امروز هم مثل بقيه روزا با نسترن سروکله زدم. ديگه مغزم از دست اين دختره داره آب ميشه ..بعد از خياطي يه راست رفتم خونه. خيلي هوا گرم بود . جلوي باد کولر ايستادم که مامانم صدام زد :«آيناز»
بدون اينکه بهش نگاه کنم گفتم:بله؟
انگار داشت اين دست و اون دست مي کرد ولي بالاخره گفت:بابات…اومده.
با شنيدن اسم بابا خشکم زد. بابا…چقدر اين کلمه آشنا بود… بابا… چند سال بود اين کلمه به زبون نياورده بودم. بعد از پنج سال اومده که چي بگه؟ چي مي خواست؟ ما رو به امون خدا ول کرد و رفت. نيومد بپرسه چي مي خوريد؟ چي مي پوشيد؟ اصلا زنده ايد يا مرده؟ سرمو چرخوندم به صورت مامانم که دم در آشپزخونه ايستاده بود نگاه کردم. چشمام از تعجب داشت از جاش در ميومد. 
گفتم: مامان صورتت چي شده؟!
انگار که منتظر همين جمله بود، رو زمين نشست و با گريه گفت:باباي آشغالت اين بلا رو سرم آورده.
رفتم کنارش نشستم و گفتم: براي چي بهت زده؟! اين جاي سوغاتيشه؟!
– آقا بعد از پنج سال اومده پول مي خواست…گفتم ندارم ..اونم… 
گريه امونش نداد حرف بزنه. بغلش کردم …تمام صورتش کبود شده بود. زير چشمش سياه شده بود نمي دونستم بايد چي کار کنم. گفتم:مي خواي بريم دکتر؟
– نه حالم خوبه.
– مطمئني؟جاييت درد نميکنه ؟مامان فکر پولش نباش اگه جايت درد ميکنه بگو .
– نه مامان خوبم .
– ببين چه بلاي به صورتش آورده… اين حيوون کِي اومد؟
– چند دقيقه بعد از اينکه تو رفتي يکي با سنگ در رو خونه زد. منم فکر کردم تویي درو باز کردم ديدم …باباته. منو هل داد و اومد تو. اول گفت پول مي خوام. گفتم ندارم …فکر کرد دروغ مي گم کل خونه رو به هم ريخت… وقتي ديد چيزي گيرش نيومد، منو گرفت به باد کتک …گفت تا پول گيرش نياد دست از سرمون بر نمي داره. 
– پول مي خواست!!از کدوم حسابش بايد بهش پول مي داديم؟حالا چقدر مي خواست؟
– چهارتومن.
با تعجب گفتم: چهار هزار تومن؟!!!
مامانم خنديد و گفت: نه قربونت برم چهار ميليون تومن …باز معلوم نيست چه گندي زده که پولشو از ما مي خواد.
بلند شدم که برم به اتاقم، گفت: اتاق تو رو هم بهم ريخته همه جا رو تميز کردم … ديگه نتونستم اونجا رو تميز کنم.
– بهتر که بهش دست نزديد اون همين جوريش بازار شام بود فکر کنم الان شده بازار تاناکورا! 
مامانم خنديد و گفت: اگه من تو رو نداشتم تا الان خودمو کشته بودم.
– اين حرفو نزن مامان …
رفتم به اتاقم. بدتر از اوني بود که فکرشو مي کردم. همه لباسام ريخته بود رو زمين… پارچه هاي مردمم هرکدومش يه طرف بود چرخ خياطيم هم انگار دل و رودشو درآورده بود. افتاده بود وسط اتاق. فکر کنم جايي از اتاق نبوده که نگشته باشه… يه پوفي کردم… دختراي مردم بابا دارن منم خير سرم بابا دارم. خدايا کريمي تو شکر! مشغول تميز کردن اتاقم بودم که مامانم صدام زد نهار بخورم. گفتم نمي خورم اما مامانم اصرار کرد برم که اونم سيب زميني سرخ شده با سس گوجه بود. بيشتر شبيه ميان وعده بود تا نهار بعد از خوردن نهار دوباره رفتم به اتاقم تا ساعت نزديکاي پنج اتاقمو تميز کردم. خواستم استراحت کنم که موبايلم زنگ خورد. نسترن بود با بي حوصلگي جواب دادم:«بله» 
– عزيزم نمي توني صداتو ليدي تر کني که يه وقت آدم احساس نکنه يه ديو پشت خطه؟! 
– کاري داري؟
– چيزي شده؟
– مهم نيست کارتو بگو…
– کار من اينه که بدونم تو چت شده؟
– چيز قابل گفتني نيست. 
– من که ميدونم يه چيزي هست ولي نمي خواي بگي… يا غريبه ام يا باهام راحت نيستي …مزاحمت نمي شم خداحافظ.
– نسترن! دلخور نشو… 
– دلخور نشدم عزيزم. وقتي خودت نمي خواي با من حرف بزني من که ديگه آزار ندارم مجبور به حرف زدنت کنم؟ 
– الان حالم خوب نيست بذار فردا بهت ميگم .
– پس يه چيزي شده …باشه خداحافظ.
– خداحافظ.
گوشيمو قطع کردم و گذاشتم کنار بالشتم و خوابيدم …
يه چادر مشکي پوشيده بودم و تو يه جاي شلوغ و پر رفت آمد راه مي رفتم. اين قدر شلوغ بود که جاي سوزن انداختن نبود. احساس کردم دست کسي تو دستامه و دارم مي کشمش. برگشتم ديدم يه دختر بچه ی خيلي ناز با پوست سفيد و چشماي سبز و موهاي بور که دو طرفش بسته بود، گريه مي کرد و مي گفت: «مامان ..مامان …» حس کردم بچه ی خودمه. بدون اينکه به گريه هاش توجه کنم اونو با خودم مي کشيدم… دنبال يه راه خروج بودم هر چي سر چرخوندم فقط آدم ديده مي شد. چند قدم که رفتم جلوتر، راهو پيدا کردم. با خوشحالي برگشتم پشتم… ديدم دستم خاليه و بچه نيست صداي گريه ش مي اومد و صدام مي زد: «مامان…مامان…» ترسيده بودم و اسم مامانمو صدا مي زدم :«ستاره…ستاره …» 
از وحشت و ترس چشمامو باز کردم. نفس نفس مي زدم. اتاقم تاريک بود. بلند شدم و کليد برقو زدم. به ديوار تکيه دادم. چشمامو بستم. چند تا نفس عميق کشيدم . به آشپزخونه رفتم. لامپ اونجا رو روشن کردم. مامانم نبود صداش زدم: «مامان ..مامان» نمي دونم با اين حالش کجا گذاشته رفته؟ در هالو باز کردم ديدم رو پله ها نشسته و پشتش به من بود.گفتم:
– براي چي اينجا نشستي؟
انگار که توي اين عالم نبود. دستمو گذاشتم رو شونه هاش گفتم «مامان» 
يهو با ترس برگشت طرفم. نفس نفس زد وگفت: ترسيدم…چيه؟ کاري داري؟
کنارش نشستم و گفتم: يک ساعته دارم صدات ميزنم. حواستون کجاست؟
– مگه حواسي ام برام مونده که بخواد جايي باشه… از دست کاراي بابات عاصي شدم ..ده سال يه بار پيداش نميشه وقتي هم که مياد شر با خودش مياره.
با ترس گفتم: اتفاقي افتاده؟
با بغض گفت: هنوز نه ولي اگه پولو جور نکنيم خونه خراب مي شيم.
– چي ميگي مامان >
– امروز يکي اومده بود دم خونه، گفت به اضغر بگو اگه پولو جور نکنه يه جور ديگه تسويه حساب مي کنيم. 
پوزخندي زدم و گفتم: چيه حالا نگران حال اوني؟ولش کن بذار هر بلایي که مي خوان سرش بيارن. 
دستامو گرفت. با ترس تو چشمام خيره شد وگفت: اون ديگه براي من به اندازه دمپايي هم ارزش نداره …من نگران توام .مي ترسم يه بلایي سر تو بيارن. تو اين آدما رو نميشناسي…
– من اصلا نمي دونم اينايي که تو ميگي کي هستن. لازم هم نيست بترسي. هيچ غلطي نمي تونن بکنن …حالا هم به جاي اينکه اينجا نشستي پاشو برو تو اينجا گرمه. 
– ميگم آيناز کاش يه مدت مي رفتي پيش خالت بموني؟
– مامان چي ميگي؟ برم پيش يه خانمي که حتي يه بار هم نديدمش ..فکرشو نکن بلند شو بريم تو 
گونه شو بوسيدم و با خودم بلندش کردم …کاش مامانم حرف باباشو گوش مي کرد با اصغر که الان باباي منه ازدواج نمي کرد هرچند کسي آينده رو نمي تونه پيش بيني کنه…
***
دم در خياطي بودم که صداي بوق ماشين اومد. برگشتم ديدم نسترنه. با عصبانيت پياده شد، درماشينو محکم کوبيد، با اخم اومد طرفم و گفت: ديروز چت بود؟ ها؟
با تعجب نگاش مي کردم. قيافه آدماي خودخواهو به خودش گرفت وگفت: ببين عزيزم مي دونم خوشگلم ولي لازم نيست انقدر بهم خيره بشي …حالا بگو ديروز چه مرگت بود؟
يه نفسي کشيدم و گفتم :عليک سلام! مي خواي همين جا وايسي حرف بزني؟
– نه نه…بريم تو .
بازوهامو گرفت، کشيد برد تو دفترش. بازومو از دستش کشيدم و نشستم روي مبل. اونم خودشو چسبوند به من. 
بهش گفتم: مي شه يه ذره از من فاصله بگيري؟ بوي عطرت داره خفم ميکنه!
– برو بابا …حالا بگو ديروز چت بود …
شونه هامو انداختم بالا و گفتم: ديروز بابام اومده بود.
– همين؟
– پس چي؟ مي خواستي مقاله تحويلت بدم ؟
انگار چيزي يادش افتاده باشه با تعجب و چشاي گشاد گفت:چي گفتي؟بابام !!!مگه تو بابا داري؟
– خيلي ببخشيدا! از زير بوته که عمل نيومدم؟ 
– نه بابا منظورم اينه که چرا تا حالا در موردش حرف نزدي؟کجا بوده؟کي اومده؟ 
– چيه نکنه مي خواي براي خوش آمد گويي و خير مقدم گفتن براش دسته گل بخري؟
– اونو که مي خرم …ولي فکر نکنم کسي بخاطر اومدن باباش ناراحت بشه .
بلند شدم و گفتم:«نسترن تو از زندگي من خبر نداري..تا حالا در موردش حرف نزدم چون نمي خواستم کسي بدونه بابا دارم….آقا بعد پنج سال پيداش شده، مامانمو به باد کتک گرفته.
نسترنم بلند شد و گفت: ببخشيد نمي خواستم ناراحتت کنم… 
– نيستم…اگه سوال ديگه اي نداري برم؟
– آره برو… 
خواستم برم که گفت:ببخش که اونقدر خوب نبودم که بتوني باهام راحت باشي.
با لبخند گفتم:اين حرفو نزن. خيلي هم خوب بودي. خودم نخواستم کسي بدونه.
از دست خودم اعصابم خورد بود. کاش انقدر جرات داشتم که مثل بقيه دختراي ديگه فرار کنم …کجا مي رفتم؟ خودمو از چاله درمياوردم مينداختم تو چاه؟!
***
آهنگ فداکاري محسن يگانه که براي زنگ ساعت گوشيم گذاشته بودم بلند شد. با خواب آلودگي دستمو روي زمين مي کشيدم و دنبال گوشيم مي گشتم …از کنار بالشتم ورش داشتم و ساعتو خاموش کردم. چند دقيقه اي خوابيدم دوباره گوشيمو برداشتم ببينم ساعت چنده…. بلند شدم مامانمو بيدار کردم ..نمازمو که خوندم چاي دم کردم. به ساعت آشپزخونه نگاه کردم. شش وربع بود. با مامانم صبحونه رو که خوردم، لباسامو پوشيدم، يه سر رفتم آشپزخونه به مامانم گفتم:
– مامان من دارم ميرم از بيرون چيزي نمي خوايد ؟
مامانم که سرشو توي روزنامه بود بلند کرد و گفت: نه قربونت برم برو سلامت.
– راستي مامان پرده عفت خانم حاضره اومد بهش بده.
– چقدر ازش بگيرم؟
– نمي خواد بگيري.
– چرا؟
– چي بگم …ما يه تعارفي کرديم اونم تو هوا گرفتش .
– بيجا کرده زنه. يه کاره؟ …يه هفته ست داري رو پردش کار مي کني و چشمتو روش گذاشتي از زرنگيشه نمي خواد پولو بده …خودم ازش مي گيرم. 
– زشته مامان.
– چي زشته؟ اين که مي خواي حقتو بگيري زشته؟تو کار نداشته باش. خودم پولو ازش مي گيرم ..
خنديدم وگفتم: خود داني! فقط يه وقت نيام بگن مامانتو بردن کلانتري؟
لبخندي زد و گفت: نترس! بدون خون و خونريزي اين کارو مي کنم! 
– خداحافظ. 
– خير پيش.
با اتوبوس به خياطي رفتم … وارد خياطي که شدم به همه سلام کردم و پشت چرخ خياطيم نشستم. مشغول دوختن لباس بودم که نسترن هم از راه رسيد، اونم با اخم. وقتي به همه سلام کرد، اومد سيخ بالا سر من وايساد و گفت: بيا اتاقم کارت دارم!
با تعجب به رفتنش نگاه کردم. زهرا گفت: باز چيکار کردي که اعصابش بهم ريخته؟
از روي بي اطلاعي شونه هامو بالا انداختم و گفتم:هيچي به خدا!
هر چي به مغزم فشار آوردم که بدونم چه کاري،خلاف قانون و مقررات نسترن انجام دادم چيزي يادم نيومد. پشت در ايستادم. دو تا ضربه به در زدم. گفت:«بيا تو»
سرم و کردم تو و گفتم:اجازه هست؟
هنوز گرفته بود. گفت:بيا بشين .
روي مبل کنار ميزش نشستم. از پشت صندليش بلند شد و روبه روي من نشست. دستاشو به هم کشيد. انگار دو دل بود که بگه يا نگه؟ ديدم چيزي نمي گه، خودم پيش قدم شدم و گفتم : چيه دمغي؟
يه نفس بلندي کشيد که احساس کردم اکسيژن کم آورده. بهم نگاه کرد و گفت: آخرين باري که به هومن زنگ زدي کي بود؟
– نمي دونم دو هفته يا سه هفته پيش. چطور؟
ابرو هاشو بالابرد با تعجب گفت:دو هفته پيش؟
– خوب آره…
از روي عصبانيت گفت : همين بي محليا رو کردي که…. تو اصلا هومنو دوست داري؟
با يه لبخند گفتم: قبلا آره ولي الان ديگه مطمئن نيستم…چرا مي پرسي؟
– هومن چي اون کي زنگ زد ؟
– يک ماه پيش.
ديگه کلافه شده بودم 
– خانم باز پرس مي شه ازتون خواهش کنم انقدر طفره نري و حرفتو بزني؟ 
– مي دوني چرا ميترا گفت ديگه نمي خواد اينجا کارکنه؟
پوفي کردم و گفتم: آره مي دونم گفت ديگه خسته شدم …مي خواست بره دنبال کار ديگه … چرا انقدر حاشيه مي ري؟ عين آدم حرفتو بزن…
– سرتو عين کبک کردي تو برف و از دور و برت خبر نداري…اون که بهونش بود .
– يعني چي؟
توي چشماي مشکيش نگاه کردم تا از حرفي که مي خواست بزنه مطمئن بشم. نفسشو با دهن بيرون داد و گفت:هومن ديشب… با ميترا نامزد کرد. 
حالت آدماي بي خيالو به خودم گرفتم و گفتم :خب مبارکه!
بلند شدم که برم جلوم وايساد. با تعجب گفت : چي مبارکه؟…اصلا شنيدي من چي گفتم؟
– آره شنيدم… 
با تعجب گفت: نگو که مي دونستي؟
– معلومه که مي دونستم. الان يک ماهه جيک تو جيک همن …اما نمي دونستم هومن قراره به اين زودي ترکم کنه. 
با حرص نفس کشيد و گفت: منو باش از ديشب با خودم کلنجار رفتم که چه جوري خبرو به خانم برسونم که يه وقت خدايي نکرده غش نکنن…نگو خانم سرنگ بي خيالي رو زدن به رگ…وقتي مي دونستي اينا با همن چرا هيچ کاري نکردي؟ 
– خب مي خواستي چيکار کنم؟ برم يقه طرفو بگيرم بگم چرا دوستم نداري؟ بزنم تو گوشش و بگم چون من دوست دارم تو هم بايد منو دوست داشته باشي؟ آخه مگه عشقم زوري شده؟ 
هر کسي حق انتخاب داره.
با عصبانيت گفت: فلسفي حرف مي زني!!! اون حق انتخابو زماني گفتن که يک نفر رو دوست داشته باشي نه اينکه از روي هوس يکيو سر کار بذاري، به يکي ديگه ابراز علاقه کني ..اصلا تو چرا به هومن نگفتي ميترا با چند نفر دوسته؟ ها؟ اگه مي گفتي حتما نظرش در مورد ميترا عوض مي شد.
– زندگي هر کسي به خودش مربوطه …به منم مربوط نيست ميترا با چند نفر دوست بوده يا هست. اگه قرار بود هومن بدونه ميترا خودش بهش مي گفت … آبروي يه دخترو ببرم که مثلا ميخوام عشقمو نگه دارم؟ کاري که شده ديگه از دست من کاري ساخته نيست. 
– تو آخرش با اين خونسرديات منو به کشتن مي دي…
با لبخند گفتم: اوني رو که عاشقشي بايد بذاري خوشبخت بشه. حتي اگه پيش خودت نباشه …هومن منو دوست نداشت. شايد پيش ميترا خوشبخت تره.
اومد طرفم و بغلم کرد و با گريه گفت: کاش هومن قدرتو مي دونست و ترکت نمي کرد. خيلي ماهي آيناز…
با لبخند گفتم: حالا تو چرا داري گريه مي کني؟
– خب چي کار کنم تو که گريه نمي کني؟ خودم دارم جات اشک مي ریزم …
خنديدم و گفتم: مي خواي بگم يه آب قند برات بيارن؟
اشکاشو پاک کرد و يه نفس کشيد و گفت: من نمي دونم مادرت سر تو حامله بوده چي مي خورده که تو انقدر خونسردي!
لبخندي زدم وگفتم :خونسردي…بابت خبر خوشحال کنندت هم ممنون با اجازه! 
خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستمو گرفت و گفت:دوستش داشتي؟
– هرچي بوده گذشته. دوست داشتن و نداشتن که ديگه دردي از من دوا نمي کنه؟ 
مچ دستمو ول کرد و گفت: خواستي بري بگو خودم مي رسونمت.
– چيه مي ترسي خودکشي کنم ؟
– خودکشي که نه مي ترسم بري معتاد شي! 
– باشه …ممنون فعلا
***
از روي تنهايي و بي کسي مجبور شدم با هومن دوست بشم تا شايد جاي خالي بابامو پر کنه که اينم از شانس بد ما شد يکي عين بابا و ترکم کرد …هشت ماه پيش، من و نسترن روي نيمکت پارک نشسته بوديم که صداي زنگ موبايلي از پشت نيمکت شنيديم. به نسترن گفتم:صداي موبايل مياد، نه؟
به پشتش نگاه کرد وگفت:آره ولي معلوم نيست کجاست.
بلند شدم و پشت نيمکت نگاه کردم. چيزي نبود. نسترن يهو گفت:اوناهاش!پشت اون درخته س.
درخت چند قدم بيشتر با ما فاصله نداشت. گوشي رو برداشتم و جواب دادم صداي يه پسر جووني بود که موباليشو گم کرده بود. آدرس داد که براش ببرم. وقتي آدرسو گرفتم با نسترن رفتيم به مغازش که انواع و اقسام لوازم خانگي داخلش پيدا ميشد …گوشي رو بهش دادم. خواستيم بريم که ازمون خواست چند دقيقه اي بشينيم. ما هم قبول کرديم. بعد از چند دقيقه که خواستيم بريم، شماره تلفنشو بهم داد و گفت خوشحال ميشه باهاش تماس بگيرم. منم گرفتم اما نسترن گفت بهش زنگ نزن معلوم نيست چه جور آدميه. اما من به حرف نسترن گوش ندادم. يک هفته بعد بهش زنگ زدم. صحبت هاش گرم و مهربون بود يا شايد من اينجوري تصور مي کردم … هر چند شب يک بار خودش بهم زنگ مي زد. نمي دونم دوستش داشتم يا نه؟ خودم شک داشتم. حرفاي عاشقونه اي بهم مي زد. قول ازدواج بهم داده بود اما با ورود ميترا به خياطي چشم هومن چرخيد طرف اون. به يک هفته نکشيد که فهميدم ميترا شده معشوقه جديدش. منم عقب کشيدم. خوشم نميومد پيش يه پسر زار بزنم که چرا دوستم نداري؟
***
نسترن ماشينشو سر کوچه نگه داشت و گفت: آني اون مرده کيه داره با مامانت حرف ميزنه؟باباته؟
به مردي که به ماشين شاسي بلندش تکيه داده بود و داشت با مامانم حرف مي زد نگاه کردم وگفتم: باباي من گورش کجا بود که کفن داشته باشه؟ بابام خودشم بفروشه نمي تونه هميچين ماشيني بخره… نمي شناسمش!
– ميخواي باهم بريم اگه مزاحمه بزنميش؟!
با چشم غره نگاش کردم و گفتم:از اينکه رسونديم ممنون… خداحافظ.
– يعني برم؟ خوب اگه خواستي بزنيش يه تک بزني اومدم.
خنديدم و گفتم: چشم خانم نينجا!
از ماشين پياده شدم. نسترن هم رفت. قدم هامو تند برمي داشتم . مامانم مشغول حرف زدن بود تا چشمش به من افتاد رنگش پريد نمي دونم به اون مرده چي گفت که به من نگاه کرد. بهشون که نزديک شدم با تعجب به هر دوشون نگاه کردم و گفتم :سلام!
– سلام مامان …برو تو .
– سلام …دخترته؟ آيناز خانم؛ درست گفتم؟
– شما؟
– برو تو آيناز ..
با اخم به مامانم نگاه کردم و گفتم: معرفي نمي کني؟
انگار مامانم از حرفم عصباني شد و گفت: اين چه طرز سوال کردنه؟
– فکر مي کردم مادرت تا الان راجع به من بهتون گفته باشه. 
– راجع به شما ؟
– بله ..مادرتون… 
مادرم با التماس بهش گفت: آقاي ستوده ازتون خواهش ميکنم تمومش کنيد. من تو در و همسايه آبرو دارم. الان اگه کسي شما رو اينجا ببينه برام حرف در ميارن.
پس آقاي ستوده ايشون هستن .
با عصبانيت به مامانم و ستوده نگاه کردم که مامانم بازومو گرفت و گفت: مگه با تو نيستم ميگم برو تو؟
با عصبانيت بازومو از دست مامانم کشيدم بيرون… کفشامو تو حياط در آوردم. به اتاقم رفتم. اينقدر درو محکم بستم که چند تکه گچ از سقف افتاد رو زمين. کيفمو پرت کردم سمت کمد که خورد به درش ،نشستم رو زمين و از اعصانیت نفس نفس مي زدم. مامانم در اتاقمو باز کرد. اونم اعصابش بدتر از من خورد بود. 
با همون عصبانيت گفت: براي چي درو اينقدر محکم بستي ؟
– اين مرديکه….کي بود؟
– سوالمو با سوال جواب نده .
– بخاطر اينکه اعصابم خرده …اين مرده کي بود داشتي با هاش حرف مي زدي؟ چيو بايد در مورد اون بهم مي گفتي که نگفتي؟اصلا براي چي اومده بود؟
– الان کارت به جاي رسيده که داري منو سين جيم ميکني؟
با عصبانيت گفتم: من سين جيمت نکردم. يه سوال ساده ازت پرسيدم. مي خوام بدونم مردي که داشتي باهاش حرف ميزدي کي بود؟ همين.
– مگه نشنيدي؟ ستوده …رئيس رستوران
– خوب چي کار داشت؟
چشماشو بست و يه نفس عميق کشيد و گفت: اومده بود بهم بگه برگردم سرکارم.
– همين؟ اونم بعد از يک هفته …انتظار نداري که حرفتو باور کنم؟
با عصبانيت نگام مي کرد. درو بست و رفت. مي دونم يه چيزي هست اما نمي خواد بگه. نمي دونم تا ساعت چند تو اتاقم بودم. سرمو با خياطي گرم کرده بودم. ناهار هم نخوردم،مامانم صدام نزد … صداي اذون که شنيدم از پنچره بيرونو نگاه کردم. مغرب شده بود چشمام بد جور درد گرفته بود. کمي مالشتشون دادم. بلند شدم نمازمو خوندم. بعد از نماز دل ضعفه گرفته بودم ….خيلي به خودم فشار آوردم که چيزي نخورم اما نشد. مغزم داشت دستور مي داد که انرژي کم داره. يه راست رفتم تو آشپزخونه. مامانمو ديدم که به کابينت تکيه داده، زانو هاشم تو بغلش گرفته. وقتي متوجه من شد سرشو بالا آورد و گفت:
– بالاخره اومدي بيرون؟
جوابشو ندادم. رفتم سمت قابلمه ها. زيرشونو روشن کردم. 
مامانم گفت: جوابمو نميدي يعني قهري؟
چيزي نگفتم. نمي دونستم قهرم يا دارم ناز ميکنم؟ تکليفم با خودمم روشن نبود.بازم مادرم گفت: واقعا چيزي نيست که بخواي بدوني.
همون طور که پشتم بهش بود گفتم :پس اون ستوده چي مي گفت که بايد يه چيزي در موردش بهم بگي؟
صداي نفساشو مي شنيدم. برگشتم نگاش کردم. گفت: بعضي وقتا آدما يه راز هايي رو دارن که دلشون نمي خواد کسي از رازاشون سر در بياره.
– پس يه چيزي هست که نمي خواين بگيد؟ 
سرشو تکون داد با بغض گفت: آره هست ولي بذار به وقتش بهت ميگم ….ولي کاش ميذاشتي نگم.
نمي خواستم مامانمو ناراحت کنم. اون از دست کاراي بابام کم نکشيده. من ديگه نبايد قوز بالا قوز مي شدم. سرشو گذاشته بود تو دستاش. کنارش نشستم. 
دستشو از صورتش برداشتم و گفتم: راز وقتي رازه که گفته نشه …اين راز توئه پس بايد پيش خودتم بمونه. نمي خواد چيزي بگي.
با گريه بغلم کرد و گفت :ممنون!
از خوشحالي مامانم خوشحال شدم. نبايد اون رفتارو باهاش مي کردم..سرشو از روي شونه م برداشت وگفت: بوي سوختني مياد…
– واي….شاممون سوخت! 
زير قابلمه هارو خاموش کردم و بهشون نگاهي انداختم. نه هنوز قابل خوردن بودن! مامانم با خنده گفت: تا گوساله گاو گردد دل مادرش آب گردد!
– دست شما درد نکنه …حالا ما شديم گوساله …
مامانمم ظهر ناهار نخورده بود. با هم شام خوردیم. بعد شام مشغول دوختن لباس پرستو شدم. فردا جمعه بود بايد بهش مي دادم. صداي زنگ پيامم اومد .موبايلمو از زير پارچه برداشتم. نسترن برام پيام فرستاده بود. خوندمش:«آدمک آخر دنياست بخند /آدمک مرگ همين جاست بخند /دست خطي که تو را عاشق کرد شوخي کاغذي ماست بخند /آدمک خر نشوي گريه کني؟ کل دنيا تماشاست بخند /آن خدايي که بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست بخند » خواستم بهش بگم تکراريه ولي بي خيال شدم يه اس عاشقونه براش فرستادم. 
خواب بودم که صداي گوشيم بلند شد. چند بار قطع کردم اما دوباره زنگ مي خورد گوشي رو برداشتم ديدم نسترنه گفتم: سلام رئيس!
– سلام. ُشتري کارمند؟
– خوبم…وقت زنگ زدن بلد نيستي …يه روز جمعه هم دست از سرم برنمي داري؟
– خواستم ببينم هنوز زنده اي يا نه ؟گفتم نکنه بخواي خودکشي کني!
– براي چي خودکشي کنم ؟ 
– فوت کرد تو تلفن و گفت: خواب بودي نه ؟اي خدا اون موقع که داشتي بین مردم عصبانيت و حرص خوردن و غصه خوردن و اشک و آه و ناله تقسيم مي کردي اين بشر کجا بود ؟
با خنده گفتم:تموم شده بود خدا به جاش بي خيالي و خونسردي به هم داد!
– اها ميگم چرا تا حالا خودتو ناکار نکردي ….. يه وقت نري معتاد شي؟
با خنده گفتم :همين يه قلم جنسو کم داشتم که برم معتاد شم! 
صداي مردي از پشت تلفن اومد نسترن گفت: اومدم منان جان اومدم.
با خنده گفتم: برو شوهر ذليل!
– خداحافظ آيناز… مي بينمت.
گوشي رو قطع کردم و خوابيدم که دوباره زنگ زد. گفتم: تو نمي توني همه ی حرفاتو يه جا بزني؟
با خنده گفت :خب چي کار کنم زود به زود دلم برات تنگ ميشه!
خنديدم و گفتم:زهرمار!
– خواستم يه چيزي بهت بگم يادم رفت…امروز حوصله داري باهم بريم خريد؟
– اگه بگم نه دست از سرم برمي داري؟
– خوب معلومه که نه! 
– خدا رحمت کنه امواتتو! پس مجبورم بگم ميام …چي مي خواي بخري؟
– فردا شب تولد داداش منانه. خونه مادر شويم دعوتيم برم يه مشت خرت و پرت بخرم…. هم لباس مجلسي براي خودم هم کادو براي ايليا. 
– براي چي ميخواي لباس بخري؟ خودت يه چيزي مي دوختي. 
– همينم مونده خودم لباس بدوزم بشم انگشت نماي فک و فاميل شوهرم. تا هرجا مي شینن نقل مجلسشون بشم که نسترن زن منان ناخن خشکه به جاي اينکه لباس بخره رفته براي خودش دوخته… 
– تو چي کار به حرف مردم داري؟
– ننه جون خواهش مي کنم نصيحتو بذار برا بعد. ساعت نه ميام دنبالت. باي… 
گوشي رو قطع کرد. منم رفتم لباسمو پوشيدم… 
از موقعي که سوار قارقارکش شدم اين بشر حرف زد تا موقعي که به پاساژ رسيديم …هر لباسي هم مد نظر خانم نبود. از هر لباسي يه ايرادي مي گرفت …اينجاشو خراب دوختن… اون پاپيونو اشتباه زدن. به جاي اينکه جلو باشه بايد عقب ميذاشتن… اصلا رنگ اين پارچه به درد اين مدل نمي خورد …من نمي دونم کسي که اين لباس و دوخته فکر نکرده جلوي اين لباس نبايد باز باشه؟
يکي نبود به اين بگه آخه مگه تو ناظر کيفي لباسي که اظهار نظر ميکني… حتي از چند تا لباس عکس گرفت که از رو مدلشون بدوزه. خلاصه من بدبختو تا ساعت هشت ونيم، نه… توي خيابون چرخوند از همون راه لباس پرستو هم بهش داديمو خيلي از لباس خوشش اومده بودو نسترن هم ازش تعريف کرد وقتي به خونه رسيدم، سکوت سنگيني تو خونه بود. ترسيدم. با دو خودمو به هال رسوندم. 
صداش زدم: مامان …مامان؟
– اينجام تو اشپزخونه .
رفتم به اشپزخونه. پشتش به من بود. داشت آشپزي مي کرد. گفتم: سلام شام چي داريم؟
با صدايي که بيشتر شبيه بغض بود گفت:آبگوشت بادمجان.
فهميدم چيزي شده. با ترس قدمامو آروم برمي داشتم. پشت مامانم وايسادم. دستمو گذاشتم رو شونه هاش و برگردوندمش طرف خودم. به صورتش نگاه کردم. بازم کبود بود. از عصبانيت فکم منقبض شده بود. گفتم: حيوون وحشيه بازم اومده بود؟
با ترسي که تو چشماش بود به پشت سرم نگاه کرد… سرمو چرخوندم و پشتو نگاه کردم. توي چار چوب در آشپزخونه ايستاده بود. از اون موهاي پرپشت و لختش خبري نبود. جاشو به تاسي داده بود. از اون چشماي گيراي مشکي هم خبري نبود. زير چشماش گود شده بود. صورت سفيدش سياه شده بود. اون اندام خوش فرمش خرد شده بود. باورم نمي شد خودش باشه. بعداز پنج سال که برگشته چقدر پير شده. باباي چهل سالم شده بود شصت ساله. بغضي تو گلوم راه پيدا کرد. راه نفس کشيدنمو بست …نمي دونم بغضم بخاطر چي بود بخاطر اينکه دلم براش تنگ شده بود يا اينکه اون چند سالي که زجرمون داد و رفت؟ وقتي خنديد تازه فهميدم که اون دندوناي سفيدو هم ديگه نداره. يا سياه شده بودن يا اصلا وجود نداشتن. 
با اشکي که همراه لبخند بود گفت: آيناز خودتي؟ چقدر بزرگ شدي !
دستاشو از هم باز کردبا لبخندگفت : بيا بغلم!
– اشک تمساح براي من نريز بيام تو بغلت که چي بشه؟ فکر کردي تمام سالهایي رو که غذابمون دادي فراموش کردم؟اين پنج سال کدوم جهنمي بودي که الان پيدات شده ها؟
با يه لبخند حرص درآر گفت: پيش اون يکي زن و بچم بودم. آخه شماها ديگه دلمو زده بوديد.
از عصبانيت دستمو مشت کرده بودم. يه سيلي محکم زدم تو گوشش… شايد جاي کتک هايي که به مامانم زده بود و نمي گرفت اما حداقل يه ذره دلم خنک مي شد …با عصبانيت نگام کرد. تند تند نفس مي کشيدم. ترسيدم منو بزنه تو چشمام خيره شد و با عصبانيت مچ دستمو گرفت و فشارداد. درد شديدي تو دستم پيچيد که مامانم با گريه گفت: اصغر ولش کن دستشو مي شکني.
بابام همين جور که مچمو فشار مي داد گفت : يه مرد هيچ وقت خوش نداره کسي روش دست بلند کنه اين دفعه رومي بخشم ولي بعد بخششي در کار نيست. 
با اينکه دستم درد مي کرد ولي گفتم: فکر کردي چون سبيل داري مردي؟تو مردي؟! بي غيرت زنتو مي زني و فرار مي کني؟!
مامانم با التماس دست بابا رو مي کشيد شايد دستمو ول کنه.
– اصغر بچمو ول کن!
اما بابام بيشتر دستم و فشار داد. انگار هنوز زور داشت. از درد چشمامو فشار دادم اما صدایي ازم در نيومد. انگار فهميد دارم درد مي کشم دستمو ول کرد و گفت: 
– ستاره اين دخترت آخرش به خاطر زبونش سرشو از دست ميده.
مامانم با گريه گفت: چرا دست از سرمون برنمي داري؟چي از جونمون مي خواي؟
– پول… پول ميخوام.
مچ دستمو مالش دادم .با عصبانيت گفتم: نقدي پرداخت کنيم يا چک بديم خدمتتون ؟ فکر کردي اينجا بانک خصوصيته که هر وقت پول خواستي دو دستي تقديمت کنيم؟
بابام گفت : زبون تند و تيزي داري!
– شرمنده که باب ميل شما نيست! 
پوزخندي زد و چيزي نگفت. مامانم گفت: فکرشو نکردي اين پولو بايد از کجا بياريم؟!
– چرا فکرشو کردم پول پيش اين خونه چقدره؟
گفتم:«آقا فکر همه جاشو کرده……يه ميليون خوب که چي؟»
– خوب بقيشم قرض مي کنيم ..
مامانم گفت: اون وقت از کجا؟
– از همسايه اي،فاميلي،آشنايي…بالاخره يکي پيدا ميشه سه ميليون به ما قرض بده…
مامانم با عصبانيت گفت: مثل اينکه يادت وقتي با تو ازدواج کردم تمام کس و کارم بهم پشت کرد.
– همچين ميگه کس و کار يکي ندونه فکر ميکنه قوم تاتار فاميلشن ..دو تا خواهر وبرادر داري. 
با عصبانيت گفتم: از تو بي پدر ومادر که بهتره نه ؟
ديگه نتونست خودشو کنترل کنه. با عصبانيت چنان سيلي به صورتم زد که سرم سیصد و شصت درجه چرخيد و افتادم رو زمين. ولم نکرد اومد طرفم يقمو گرفت از زمين بلندم کرد. مامانم سعي کرد جدامون کنه. التماس مي کرد اما دل باباي منو از سنگ ساخته بودن. 
با فک منقبض شده گفت:چرا با من اينجوري حرف مي زني؟ ها؟ مگه من بابات نيستم ؟… فکر مي کردم دخترا باباين؟
مامانم همين جوري با گريه التماس مي کرد اما گوشي بدهکار حرفاي مامانم نبود. 
گفتم: اون براي دخترايه که باباهاشون نازشونو مي کشن نه من که تمام سهمم از محبت بابام فقط کتکاشه …کدوم بابا دخترشو اينجوري مي زنه؟ کدوم بابا به جاي سوغاتي ،سيلي مي زنه تو گوش دخترش؟ …تو باعث شرمندگيمي بابا!
فقط تو چشمام خيره شده آب دهنشو قورت داد و آروم گذاشتم زمين. نتونستم وايسم پاهام شل شده بود. نشستم. بابام رفت سمت کابينت. 
مامانم بغلم کرد با گريه گفت: الهي مادرت بميره تو رو اينجورري نبينه. الهي خير نبيني دستت بشکنه.
بابام با يه ظرف آب و يه دستمال به دست کنارم نشست. پارچه رو زد به آب و گذاشت کنار لبم نمي دونستم چرا اين کارو مي کنه؟ وقتي دوباره پارچه رو به آب زد و آب خوني شد فهميدم لبم خون اومده. خواست دوباره اين کارو بکنه که با عصبانيت دستشو کنار زدم و گفتم: نمي خوام.
– لبت داره خون مياد. بذار پاکش کنم.
– کي از تو خواست اين کارو بکني؟ اون موقع که بهت احتياج داشتم کجا بودي؟ تازه يادت افتاده که دختر هم داري؟ 
به سمت سينک ظرفشويي رفتم که مامانم گفت:بذار يه ذره يخ بذارم روش. 
– نمي خواد…
شيرو باز کردم، کنار لبمو تميز مي کردم که بابام ظرفو گذاشت رو کابينت و گفت: به شما خوبي نيومده.
– مگه تو خوبي هم بلدي؟
5/5 - (3 امتیاز)

Check Also

پارت ۴۱ رمان معشوقه اجباری ارباب

جون خنديدن نداشتم.گذاشتم رو تخت. شالو از سرم برداشت. دکمه هاي پالتومو باز مي کرد.  …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.