رمان عود

پارت 2 رمان عود

4.2
(6)

کنار او دراز کشید و سریعا و کاملا دربرش گرفت، با دست آزادش ملافه را بالا کشید و سرش را جایی میان کتف و شانۀ او گذاشت و نفس عمیقی از عطر تن او که حالا اندکی مرطوب هم گشته بود گرفت و با لبخند پلک های سنگینش را دوباره برهم گذاشت و لحظاتی بعدهردوکنار هم خوابیده بودند……..
با خوشحالی از سمتی به سمت دیگری پرواز میکرد و از دیدن آن دو که در آغوش هم فرورفته استراحت میکردند دائم لبخند میزد.کافی نبود ولی خوب بود..بیشتر از این باید میبود ولی باید به همین هم بسنده میکرد..+ چی میبنی؟_ دو روح خسته..
لبخندی زد و بالای سرشان قرار گرفت و ادامه داد: برای امشب همینقدر کافیست..و همانطور که از چادر خارج میشد ادامه داد: تنهای شان بگذار..تو کارت را خوب انجام داده ای..
اما او هنوز حضور داشت، نمیتوانست از آن دو روحی که بعداز سالها در تجسم انسانی به وصال هم رسیده بودند چشم بردارد..
سر جنباند..کافی نبود..همین اندازه کافی نبود..
شاید کمی بیشتر!به شدت پرواز کرد و درست از زیر بینی هر دوی شان عبور کرد و دوباره در جای قبلی خودقرار گرفت و با دیدن آن دو که همانطور در آغوش هم به سمت تخت رفتند او هم لبخندرضایت مندی زد و آرام از چادر خارج شد.
فقط کمی بیشتر..
شاید کمی بیشتر از بیشتر…
اینبار خلیل بود که زودتر از وانیا بیدار شده بود!
یک ساعت بیشتر نخوابیده بود، اصلا خوابش نمیبرد، میخواست بیدار باشد و لحظه لحظۀ حضور در کنار این مجسمۀ زیبایی را با چشمان خود ببلعد.
حتی فکر کرده به اینکه برخیزد و دستانش را از دور شانه های ظریف وانیا باز کند هم آزارش میداد، چه برسد به اینکه این فکر را عملی هم بکند..!!
وانیا پشت به او خوابیده بود، شب شده و هوا کاملا تاریک بود و از آنجایی که کسی اجازۀ ورودبه چادر آن دو را نداشت و خلیل هم قصد برخاستن نمیکرد، پس چادر تاریک بود و تنها با نوراندکی که از مشغل های شعله ور بیرون چادر که در باد شبانگاهی آرام آرام میرقصیدند روشن میگشت.
اما چشمان مشتاق خلیل در همان نور کم هم میتوانست شانه های برهنۀ وانیا را ببیند..
طعم معاشقۀ نه چندان کوتاه سه ساعت پیش شان هنوز زیر زبانش بود و بی صبرانه انتظار این را میکشید آخر شب دوباره چنین فرصتی به دست آورد.
چه چیزی باعث میشد این تجربۀ هرچند ناقص اش لذتی با خود داشته باشد که او تا به حال تجربه اش نکرده بود؟!
شاید همکاری های شتاب زده و کمی شرم آلود وانیا..
ذهنش ناخواسته جهشی در گذشته کرد، سمیه هیچ وقت او را همراهی نکرد..روابط آنها سردتر از آن بود که بشود اسمش را گذاشت زناش*ویی.
همین که از نیاز تن فارغ میگشتند هر دو کنار هم میخوابیدند، بدون ناز و نوازشی بعداز آن..بدون بوسه ای بدون در آغوش کشیدنی بدون هیچ حرف عاشقانه ای..
هرچند با وانیا هم حرف عاشقانه ای رد و بدل نکردند، البته بنابر دلایل قابل قبول!خلیل با زبان وانیا آشنایی نداشت و وانیا زبان خلیل را نمی فهمید.
آه..اصلا زبان خلیل بند آمده بود!
او آنقدر غرق وجود وانیا بود که نمیدانست چه بگوید..
موهای وانیا بازهم پریشان دورش رها بودند و اندکی از برهنگی شانه هایش را می پوشاندند،خلیل آرام با بنچه ای از آنها بازی میکرد و شعری به زبان مادری اش زمزمه میکرد که خودش هم مطمئن نبود چه معنی میدهد..
تنها زمزمه میکرد و متوجه نبود که وانیا با شنیدن همین زمزمۀ او بیدار شده است، اما ماننده دفعۀ قبل باز هم وانیا نمیتوانست چیزی بگوید، نمیتوانست حرکتی بکند..
اینبار خجالت زده تر بود!!!
وقتی وجود خلیل را مماس با بدنش حس میکرد، موهای تنش سیخ میشدو بدنش سرد میشدو ناگهان دوباره گرم میشد و آنقدر این حالاتش ادامه پیدا کرد که بالاخره خلیل متوجه شد وآرام سرش را به گوش او نزدیک کرد و زمزمه کرد: بیدار شدی حیبیتی؟ )عزیزم(موهای تن وانیا با شنیدن صدای خلیل دوباره سیخ شد که خلیل خنده ای ته گلویی نمود ووانیا آب دهانش را قورت دادم و با صدایی که تحلیل رفته بود آرام و زمزمه وار گفت: خلیل الرحمن..؟
نعم یا حبیبتی )بله عزیزم( ما چیکار کردیم؟!
و قطره اشکی که از گوشۀ چشم وانیا پایین لغزید قبل از آنکه او بتواند جلوی آن را بگیرد روی بازوی خلیل افتاد و او را متوجۀ این نمود که دلبرش درحال گریستن است.
خلیل خود را بالا کشید و در جایش نشست و از آنجایی که وانیای خجالت زده را در آغوش داشت او را نیز با خود به حالت نشسته در آورد، اماهمین که ملافه های طلایی رنگ از روی بدن وانیا کنار رفتند او جیغ خفه ای درست از آنهایی که گرمای وجود خلیل را زیاد میکردکشید و دوباره ملافه را دور خود کشید که خلیل عصبی آن را پس زد و گفت: بس کن!خوب احتیاجی به ملافه نبود..موهای بلند و پر پشت وانیا به اندازۀ کافی او را می پوشاند..خلیل دستش را بر روی گونۀ او گذاشت و سرش را بلند کرد و خیره به چشمانش که در آن شب به شدت برق میزدند گفت: انتی زوجتی حبیبتی )توهمسرمنی ،عزیزم(وانیا نمیدانست خلیل چه میگوید پس مجبورا به او خیره ماند و چیزی نگفت هرچند که شک نداشت حرارتی که از گونه هایش برمیخواست کاملا محسوس است.
خلیل بعداز درنگی سرش را به او نزدیک کرد و برخلاف تصور وانیا بوسه ای بر ناحیه ای بین ابرو و پلک سمت چپ او کاشت و گفت: بعداز جشن صحبت خواهیم کرد..!
بدون شک دیر شده بود، البته که جشن بدون حضور آن دو نفر شروع نخواهد شد ولی این دیرآمدن، بعداز آنگونه به خلوت رفتن..گونه های وانیا از تصور اینکه بقیه در چه فکری هستندآتش گرفت.
خلیل از تخت خارج شد و در همان تاریکی لباس اش را پوشید و میخواست فانوسی را روشن کند که وانیا سریع گفت: نه!
چوپ کبریتی که در دست خلیل شعله ور بود، نور خود را سخاوتمندانه بر صورت و چشمان سبز وی پخش میکرد و آن لحظه و آن صحنه و دیدن آن همه جذابیت خلیل..یک حس زیبا راناخواسته زیر پوست وانیا دواند.
کبریت تا آخر سوخت و در انتها خاموش شد!
وانیا ملافه را جلوی خود گرفت و آرام از تخت خارج شد و سعی کرد نگاه خیرۀ خلیل برخودش را که در همان تاریکی هم قابل تشخیص بود ؛ نادیده بگیرد.
چرا یک زمین لرزه نمی آمد تا زمین دهن باز کند و او را ببلعد!؟
خاطرات چند ساعت پیش دسته دسته به ذهنش هجوم آوردند و حجم زیاد شان باعث شد
پلک هایش لرزشی کرده و برهم بیوفتند، تمام بدنش دوباره گرم شده بود..حتی در آن سرمای شبانگاهی صحرا..
دائم از خود می پرسید..چی شد؟!!
چطور یک دفعه ای سر از تخت در آوردند؟!!
در همین افکار بود که با حلقه شدن دستان خلیل دور شکمش دوباره جیغ خفه ای کشید..خلیل چانه اش را دربین سر و شانۀ او گذاشت و نفس عمیقی کشید و حلقۀ دستانش را تنگ تر کرد، طوری که از زیر آن ملافه طلایی رنگ هم میتوانست بدن استخوانی وانیا را زیردستانش احساس کند.بوسه ای بر سر شانۀ او کاشت و زمزمه وار گفت: یهوی قلبی ان نضل لساعات فی هذه الحاله )قلبم مشتاقانه میخواهد ساعت ها در همین حالت باشیم(وانیا نمی فهمید خلیل چه میگوید ولی حرم نفس های او را که پوست نازک گردنش رامیسوزاند حس میکرد و همین حالش را دگرگون می نمود.
خلیل دوباره زمزمه کرد: لماکل هذا الحیاء؟!!! )این همه خجالت برای چیست؟!!(باز هم وانیا چیزی نگفت، خوب او چیزی نمیفهمید که جوابی بدهد ولی بدون شک زمزمه های خلیل رنگ و بویی داشتند که به چند ساعت پیش مربوط میشد.زمانیکه وانیا بازهم سکوت اختیار کرد خلیل هم متوجه شد که او چیزی از حرف هایش نمیفهمد..
در سفر بعدی باید به فکر چندین کتاب آموزش زبان باشد..سفر؟!!
حتی فکرش هم ناخوشایند بود، او چطور باید از این موجود استخوانی دلربا میگذشت؟!!چطور دوری اش را تحمل میکرد؟!!!
تحت تاثیر همین حرف ها ناخودآگاه وانیا را محکم به خود فشرد که باعث شد او دوباره جیغی بکشد و خلیل را به خود بیاورد.
سریع از او دست کشید و همانطور آرام گفت: معصومه را برای کمک میفرستم..
وانیا همانطور پشت به او سر جنباند که خرمن موهای مجعدش هم تکانی خوردند و دوباره اختیار گرفتند از خلیلی که تازه دل کنده بود از این تازه دلبر شده!او دستی برموهای وانیا کشید و بوسه ای آرام بر روی شان کاشت و گفت: دیر نکن..
چشم!
نورعیناکی )چشمت بی بلا(خلیل برخلاف میل باطنی اش چرخید و اینبار سریعتر با پوشیدن لباس هایش از چادر خارج شد و تا آخرین حد توانش سعی کرد چشم از وانیایی که همچنان با آن ملافه طلایی رنگ درگوشۀ تخت ایستاده بود بگیرد.
با قدم های بلند و شتابان به سمت محلی که قرار بود جشن خوش آمد گویی برگزار شود رفت و در جواب اشخاصی که جلویش سر خم کرده و سلام میکردند با سر و گاهی با زبان جواب های کوتاه میداد تا اینکه بلاخره رسید، در محلی که جشن نکاح او و وانیا برگزار شده بوددوباره کمپی زده و اینبار کمی کوچکتر بود و تنها سران بزرگ قبیله و تجار عمده در آن حضورداشتند.دور تا دور کمپ را پایه های چوبی کلفت و مشعل ها بزرگی گرفته بود که در وزش باد وحرکت آرام شان روشنایی زیبایی ایجاد کرده بودند، زنان و مردا مخصوصا زوج ها بروی راحتی عودهایی متعددی که دور تا دور کمپ گذاشته شده بود تقریبا لم داده بودند، و عبدالرحمن برروی یکی از بزرگترین آنها نشسته بود.
خلیل مستقیم به سمت پدرش رفت و دستش را بوسید و بعداز یک احوالپرسی پدرانه پسرانه بر روی راحتی کنار پدر خود که مخصوص او و وانیا بود نشست. عبدالرحمن با لبخندی که همچنان پشت آن حجم وحشتناک ریش و سیبیل قایم بود به پسرش نگاه کرد.
تغییرات روحی_روانی خلیل چیزی بود که تنها عبدالرحمن میتوانست آن را ببیند!
و او میتوانست با اطمینان اعتراف کند که بعداز 51 سال این اولین باریست که خلیل اینقدرخوشحال و راضی هست، پس انتخاب او درست بود. مطمئننا آن دخترک استخوانی میتوانست جای تمام نداشته های این مرد 51 ساله را پر کند.
اهلاوسهلا بولدی هل ارتحت جیدا؟!!)خوش آمدی پسرم..خوب استراحت کردی؟(خلیل به پدرش نگاه کرد و نداست که آن ستاره باران چشمانش چقدر گرم کرد دل این پدررنج خاطر پسر دیده را.. شکرایاأبی کان رائعا)جیدا( )تشکر پدر..عالی بود.( تبدوسعیدا!!!! )خوشحال به نظر میرسی!( ولما لا اکون؟!!! )نباید باشم؟!( السعاده حق طبیعی لکل انسان! )خوشحالی حق مسلم همۀ انسان هاست!(و با لبخند اضافه کرد: أظن أن سبب سعادتک قد وصلت ایضا…)فکر میکنم دلیل خوشحالی ات هم رسید…(وانیا درحالیکه معصومه و چندین خدمتکار دیگر پشتش حرکت میکردند به سمت خلیل وعبدالرحمن می آمد، لباس زیبای سرخ رنگی برتن داشت که او را از تمام خانوم های موجود درکمپ متمایز می نمود.
گیسوانش کاملا در پارچه ای که دور سرش بسته بود قایم بودند و این حجاب کامل..چهره اش را نورانی تر نشان میداد.
حداقل برای خلیل که این گونه می نمود!به نظر میرسید وانیا اعتماد بنفس بیشتری پیدا کرده است، قدم هایش دیگر نا مطمئن و لرزان نبود، با روی باز به سمت پدر شوهرش رفت و دستش را گرفته و بوسه ای بر آن نشاندگفت:سلام علیکم..تصبحون علی خیر ) سلام..شب بخیر..(عبدالرحمن بوسه ای بر سر او نشاند و جواب داد:مساءالخیربنیتی ..اهلاوسهلا )شب بخیردخترم..خوش آمدی!(
وانیا تنها لبخندی کوتاهی به جواب پدرشوهرش زدو آرام سر تکان داد و به با اشارۀ دست وی که میخواست جایی در نزدیکی خودش کنار خلیل الرحمن بنشیند به همان سمت حرکت کردو زمانیکه بر روی راحتی نشست احساس کرد تمام چشم ها به آن دو خیره شده اند.
خلیل که انگار اختیار لب هایش را دیگر نداشت، هر دوی شان به شدت کش آمده بودند ولی وانیا احساس میکرد آب دهانش خشک شده است!!
به خلیل نگاه کرد و زمانیکه با چشمک نا محسوس او مواجه شد بند دلش پاره شد..آرام دست دراز نمود و دست راست خلیل را گرفت و بوسه ای بر آن زد، از حرص اینکه می دید خلیل چگونه از این معذب بودن او لذت میبرد لب هایش را بیشتر بر دست او فشرد بی خبر از اینکه اینگونه باعث لذت بیشتری برای خلیل می شود.
در جواب خلیل هم صورت او را قاب گرفت و بوسه ای طولانی بر آن نشاند و زمانیکه از هم جدا شدند آنقدر به لبان او خیره شد تا اینکه وانیا از خجالت تقریبا گر گرفت و سرش را پایین انداخت. ولی این تازه اول راه بود..!
وقتی که جشن و ساز و سرود شروع شد، خلیل ماننده تمام مردان دیگر حاضر در آن کمپ برروی راحتی لم داد اما وانیا همچون مجسمه ای سر جایش سیخ نشسته بود..!
چندین خدمتکار میزی جلوی آن دو گذاشتند و بر روی آن میوه و قلیانی قرار دادند، وانیا باشگفتی به لایۀ کنده کاری شدۀ طلایی رنگ دور قسمت شیشه ای قلیانی نگاهی کرد و باهمان چشمان گرد شده به سمت خلیل برگشت و پرسید: طلاست؟
خلیل با دیدن چشمان او و حالت چهره و لحن با نمکش تک خنده ای کرد و قهقهه اش را درگلو خفه نمود و با سر جواب مثبت داد..وانیا لبانش را غمچه نمود و سر جنباند..
در تعجب بود که این همه طلا از کجا می شود؟!
اصلا این همه پول از کجا میشود؟ این صحرای بی در و پیکر چه چیزی برای تجارت داشت که قبایل صحرا نشینی چون قبیلۀ خلیل شان این چنین ثروتمند بودند..؟!!!
در همین افکار بود که دست خلیل بازویش را گرفت و او را به سمت خود کشید و گفت: راحت باش!
و او را به خود تکیه داد..
چشمان وانیا دوباره ازتعجب درشت شده بود!
لاتفعلی بعیناکی هکذا )چشم هاتو اونجوری نکن( نحن فی مجلس العظماء العشیرۀ الان )الان درمجلس بزرگان خاندان هستیم(اینبار وانیا در کنار چشمان گرد شده اش، ابروهایش را هم بالا و پایین کرد که خلیل دیگرطاقت نیاورد و خندۀ بلندی کرد و درحالیکه دستانش را دور او حلقه می نمود زیر لب زمزمه کرد: تو.. دعینی ابقی بهیبتی امامهم… )بذارجلوشون همون مردسنگین بمونم.( ستضیعین مانسجته فی کل هذه السنین بعیناکی هذه…)بااین نگاهت هرچی تواین سالهارشته کردموپنبه میکنی تو..(وانیا بازهم با تعجب نگاهی به خلیل انداخت، از بین تمام حرف های او متوجۀ همان کلمۀ عین که مینداست چشم معنی میدهد شده بود..اینبار چشمانش را ریز نمود و با لحنی که خود بعید میدانست روزی جلوی خلیل به کار ببردپرسید: چشم های من چه مشکلی دارند؟!!!
اینبار دیگه خندۀ خلیل افسار پاره کرد، او دستش را جلوی دهانش گرفته بود و آنقدر خندیدتا اشکی از گوشۀ چشمش پایین چکید..
وانیا آرام سری با تاسف برای خلیل تکان دادو دوباره همانطور تکیه زده به او به عبارتی لم داده د رآغوشش به سمت رقص و پایکوبی که گروه مردانی راه انداخته و با اسلحه های شان دست جمعی می رقصیدند نگاه کرد..
و خلیل محو نیم رخ او دوباره زمزمه کرد: لأی مدی تستطیع هذه الفتاه ان تکون فتانه؟!! )این دخترتاچه اندازه میتوانددلربا باشد؟؟؟(رقص دست جمعی آن مردان که اسلحه های شان را دور انگشت خود می چرخاندن واقعاخسته کن بود پس وانیا به دور تا دور کمپ نگاهی کرد و ناگهان دوباره چشمانش گرد شد.
خوب به خاطر داشت زمانیکه وارد شد زن ها و مرد ها کنار هم نشسته بودند، ولی حالا….همه در پوزشن هایی شبیه او و خلیل بودند، لم داده در آغوش هم، خنده اش گرفته بود، آن هم شدید ولی با هزار زحمت توانست جلویش را بگیرد..
اما خوب لرزی آرام شانه هایش مشخص بود، پس خلیل آرام زیر گوشش زمزمه کرد: چی شده؟
وانیا به خلیل نگاهی کرد و همانطور با صورتی که از فرط خنده عضلاتش می لرزید جواب داد:دور و برتو ببین!
خلیل با ابرویی بالا رفته کاری که وانیا خواست را انجام داد و در نهایت با آن لحجه ی وحشتناک و لحن جالبش گفت: حسود ها!!!
و اینبار وانیا هم نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد..
خلیل محو خندۀ زیبا وانیا بود، او درست ماننده خوابش میخندید، همانقدر دوست داشتنی..همانقدر شیرین..همانقدر دلنواز..
و عبدالرحمان محو پسرش بود، محوه آن همه سعادتی که حالا نسیب دردانه پسرش گشته بود، محوه آن همه آرزویی که برای پسرش داشت و بعداز 51 سال داشت تحقق یافتن شان رامیدید..محو آن لبخند ناخوداگاهی که بر لبان خلیل نشسته بود..!بعداز پایان رقص مسخرۀ آن مردان با سلاح های شان، دو مردی داخل میدان شدند که با آتش هنر نمایی میکردند.
این برنامه کمی هیجان انگیز تر به نظر میرسید و توجۀ وانیا را تا حدودی از دستان خلیل که در پهلوی سمت راستش دائم حرکت میکرد به سمت خود معطوف می نمود.
بعداز پایان آن برنامه اینبار نوازندگان شروع به نواختن یک موسیقی متفاوت کردند و وانیا درکمال تعجب دید مردی بر منبر ایستاد و شروع کرد به خواندن..!
وانیا با شگفتی داشت به مردی که با صدایش هنر نمایی میکرد می نگریست که از آن طرف دیگر دخترانی با لباس های مخصوص و حریر هایی که جلوی صورت شان بسته بودند واردشدند و شروع کردن به رقصیدن!
نمیدانست این چه حسی ایست ولی با عصبانیت به سمت خلیل برگشت و انتظار داشت او راخیره به تن و بدن نیمه عریان آن دختران ببیند ولی با دو چشم سبز براق مواجه شد که باحالت عجیبی به او می نگریستند.
لحظاتی هر دو به هم خیره بودند و آن احساس عصبانیت ناگهانی وانیا نیز رفته بود که خلیل گفت: برای من میرقصی؟
صدای وانیا بلند بود ولی خوشبختانه در صدای بلند موسیقی زنده و هنر نمایی خواننده ای که با دیدن رقص دختران شور و شعف دیگری در صدایش بوجود آمده بود گم شد..
ها..؟؟؟!!!!
به آنها نگاه نمیکنم، فقط به تو نگاه میکنم..دلم میخواهد رقص تو را ببینم.وقتی خلیل این حرف را میزد آن رقص عجیب و زیبای وانیا که در رویایش برای او اجرا میکردزنده شده بود و اشتیاقش برای به حقیقت پیوستن رویایش بیشتر گشته بود.
وانیا با صدای آرامی گفت: من بلد نیستم!
ولی من از هر چیزی بیشتر در این دنیا مشتاق دیدن رقص تو هستم.وانیا خیره به چشمان او بود که مطمئن شود این اشتیاق واقعی است یا خیر؟ولی به نظر میرسید برق چشمان خلیل بیشتر از هر زمان دیگری دارد راست میگوید…وانیا::::::::::::خیلی گیچ بودم!
احساس میکردم همه چیز بهم ریخته است، شاید اتفاق چند ساعت پیش دال بر این گیچی میشد..
با یاد آوری اش یک حس لذتی دربدنم زنده شد که وقتی درست به آن فکر کردم پیش خودم از خجالت سرخ شدم..یعنی چی؟!!
من از آن معاشقه لذت برده بودم..جدی لذت برده بودم؟!!
ما لخت بودیم..
بازهم با یاد آوری اش خجالت کشیدم..
حالا چی میشد؟مادرم همیشه میگفت همین که نفس دو نفر بهم بخوره اون ها زن و شوهر هم هستند و اگرهرکدام بعداز آن بخواهند که جدا شوند مطلقه محسوب می شوند!
من که یکبار شناسنامه ام سیاه شده بود، یعنی اگر میخواستم از خلیل جدا شوم برای بار دوم مطلقه می شدم؟!
میشدم زنی که دوبار طلاق گرفته..
برای اسبات اینکه هنوز پاک هستم چه باید میکردم؟!!
و ناگهان یک چیزی مثل ناقوس در سرم صدا کرد، انگار صدای خلیل را می شنیدم که میگفت:
کی به طلاق راضی شد؟ کی تو را طلاق داد؟
انگار آن حرف محکم خلیل درست در اولین دیدار مان را یادم رفته بود که محکم و قاطع
گفت: قرار است که تا آخر عمر همینجا زندگی کنی!آهی کشیدم و بر لبۀ تخت نشستم..تشک نرم آن پایین رفت و برای لحظه ای حس کردم دارم می افتم ولی این حس دوباره خاطرات چند ساعت پیش را زنده کرد..
یاد صداهایی که بخاطر لذت از گلویم خارج می شد افتادم..ای چی وقت به اینسو من اینقدربی حیا شدم؟!
جواب هیچ کدام از سوال هایم را نمیتوانستم بگیرم.
سعی کردم با چرخاندن چشمان در دور چادر ذهنم را از این پرسش های بی پاسخ دور کنم واولین چیزی که چشمم را گرفت همان تاپ و شورتک سرخ رنگ بود.
بلند شدم و به سمت آنها رفتم و در یک تصمیم کاملا ناگهانی پوشیدمشان، جلوی آیینه ایستاده بودم و خودم را نگاه میکردم. به شکل وحشتناکی آن لباس_هرچند نمیشد اسمش رالباس گذاشت_ به تنم می آمد!
موهایم را تابی دادم..
ماننده همیشه دورم رها بودند، اصلا نمی شد جمع شان کرد!
با دست جمع شان کرده و بالای سرم نگهشان داشتم و به خودم در آیینه خیره شدم، بخاطرحجم زیاد شان هنوز چندین بنچه آویزان بود که حرصم گرفت و خطاب به خودم در آیینه گفتم:
فردا به معصومه میگی که کوتاه کندتشون..
هرگز..!
جیغی کشیدم و به پشت سرم برگشتم، نمیدانم به خاطر صدای بلند و فوق العاده عصبی خلیل بود یا اینکه مرا در آن لباس ها و آن وضعیت میدید بود که آنقدر ترسیده و هول کردم وزمانیکه متوجۀ نگاه خیرۀ او سکوت وهم انگیزش شدم در یک حرکت کاملا مسخره به سمت تخت فرار کرده و زیر ملافه خزیدم و خودم را قایم کردم!
جنین وار در خودم جمع شدم، پلک چپم مانند همیشه که هول میکردم میپرید شروع به پرش نموده بود.
لرزش نامحسوسی داشتم و احساس میکردم هرچقدر میگذرد هوای داخل چادر کمتر میشود.دقایقی گذشت تا بلاخره خلیل هم وارد تخت شد و من هرچقدر در این چند دقیقه سعی کردم بخوابم اصلا خوابم نبرد.. ملافه از رویم کنار و بلافاصله دوباره بر به حالت اولش قرار گرفت البته این درحالی بود که به سمت آغوش خلیل کشیده شدم! پشت به او بودم ولی چشمانم تا آخرین حدش باز شده بود و زمانیکه دستش زیر لباسم ودرست بر روی شکم برهنم نشست دیگر احساس کردم چشمانم ا زحدقه زد بیرون..داره چیکار میکنه؟!!
تمام سلول های خاکستری مغزم همین را فریاد میزدند..یعنی بازم قرار بود مثل چند ساعت پیش…..
هرگز اجازه نداری موهایت را کوتاه کنی..
آنقدر غرق در افکار خاک برسری چند ساعت پیش بودم که فهمیدن حرفی که زده بود چندلحظه طول کشید!
چی؟ چرا؟!!
بوسه ای نرم بر روی موهایم نشاند و ادامه داد: من موهایت را دوست دارم..یک تار شان هم نباید کم شود.
با لحن لوسی که هربار حرف میزدم چند ساعت بعد با یاد آوری اش دلم میخواست خودم راخفه کنم گفتم: اما اذیتم میکنند..!
ظاهرا لحن لوسم تاثیر برعکسی بر خلیل داشت چرا که او برخلاف اینکه بدش بیاید انگارخوشش هم آمده و این را با فشاری که آرام به شکمم وارد کرد و من را بیشتر در آغوشش فشرد فهمیدم.
میخواستم باز هم جوابش را بدهم که زمزمۀ آرامش باعث شد از تعجب زبانم بند بیاید.
بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند…تار موی توست اما شیشۀ عمر من است در شگفتی زمزمۀ تک بیتش بود که با فشار دیگری که به شکمم وارد کرد و بوسه ای بین کتفم نشاند دوباره به زمان حال برگشتم.
وقتی بدنم در مقابل این کارش عکس العمل نشان داد با تعجب در دل گفتم: چقدر بی جنبه بودی تو و رو نمیکردی!!
بدنم گرم شده بود و خاطرات چند ساعت پیش دوباره دسته دسته وارد ذهنم می شدند.
خوشبختانه بخشی از ذهنم دوباره بهم یاد آوری کرد که ماهنوز حرف نزدیم..هنوز به نتیجه ای نرسیدیم..
من این همه سال سعی کردم خودم را آدمی بسازم که سنجیده و فهمیده هرکاری انجام دهم.سعی کردم از او دور شوم ولی نه تنها که موفق نشدم بلکه پای خلیل هم روی زانوهایم قرارگرفت…
رسماً زندانی ام کرده بود!
حالا دیگر خجالت جایش را به ترس داده بود. پلک چپک همچنان می پرید و دوباره به نفس نفس افتده بودم.
ن..کن..خلیل الرحمان!
انگار صدایم را نمی شنید چرا که دستش را از روی شکمم به سمت بالا کشید و با اولین تماس دستش به بالاتنه ام احساس کردم بند دلم پاره شد..!!!
با صدای لرزانی گفتم: خلیل ارحمان..لطفاً!
هیسسسسس..
شهوت موجود در صدایش واقعا مرا ترساند و باعث شد گریه ام بگیرد.
مطمئننا اتفاقات چند ساعت پیش باعث شده بود او فکر کند میتواند ماننده زن و شوهر های واقعی رفتار کند.
وقتی هق هق ام بلند شد، حرکت دست خلیل هم متوقف گردید.دستش نوازش وار پایین آمد و روی پهلویم قرار گرفت اما بیرون نشد!
مرا به سمت خود برگرداند، بازهم با آن نگاه عجیبش به چشمانم که تند تند پر و خالی می شدند خیره شد.
چشمانم را از وحشی چشمانش گرفتم ولی نزدیک شدن نفس گرمش را به صورتم احساس میکردم و آن قسمت بی حیای وجودم ذوق کرده منتظر یک بوسۀ دیگر از لبان خلیل بود!
ولی زمانیکه لبان مرطوب او را جایی نزدیک گوشم احساس کرد، فکر میکنم حسابی خوردتوی برجک آن قسمت از وجودم که خواهان خلیل بود.
احساس میکردم وجدانم بالا سرم ایستاده و چپ چپ نگاهم میکند و پرسد: بلاخره میخواهی یا نمیخواهی؟!
بازهم آنقدر ذهنم مشغول مسائل خاک برسری بود که فهمیدن حرف خلیل چند لحظه طول کشید.خلیل دوباره د رهمان حال زمزمه کرد: فقط تو..با گیچی پرسیدم: یعنی چی؟!
ف..قط تو لذت ببر..لذت بردن تو را دوست دارم..من با چشمان گرد شده سعی درتجزیه تحلیل این حرفش بود که سر بلند کرد و دوباره خیره به چشانم ادامه داد: دوست دارم لذ بردن تو را ببینم، دوست دارم صدی تو را بشنوم.
مغزم واقعا قفل کرده بود!چی باید درجوابش میگفتم؟!!هنوز درگیر پیدا کردن عکس العمل مناسبی برای این درخواست وحشتناک خلیل خمار ازشهوت بودم که دوباره کاملا در برم گرفت و لب هایش را روی لب هایم گذاشت و دستش آرام از بلوزم به سمت پایین کشیده شد و در نهایت خارج شد ولی اینبار وارد جایی دیگر رفت که
باعث شد نفسم دوباره در سینه حبس شود..!لازم نبود که حتما خلیل هم لخت شود، لازم نبود که حتما بدن های شان را برهم بکشند تاخلیل هم لذت ببرند..
همین که وانیا لذت میبرد..
همین که او آن صدا های دوست داشتنی را از گلویش خارج میکرد..
همین که او به ملافه چنگ می انداخت و گاهی موهایش را پریشان میکرد هم..لذت و آرامش کافی را به خلیل میرساند!
دلبرش با اولین فشاری که به وسط پایش وارد کرد عکس العمل نشان داده و دوباره آهی دردهانش رها کرده بود..
آیا اینها همه نشان از بکر و پاک بودن وانیا نبود؟!
دیگر هرگز نمیگذاشت حرف های شان به سمت گذشتۀ وانیا رفته و به آن عقد نکاح نافرجام او برسد، همین عکس العمل های دوست داشتنی وانیا گواه همه چیز بود..
خلیل بوسه اش را عمق بخشید و فشار دیگر به وسط پای وانیا وارد کرد که اینبار وانیا دوباره پاهایش را جفت نمود.
با دست آزادش بند تاپ سرخ رنگ وانیا را پایین کشید و لب هایش را از لب های وسوسه انگیزاو جدا و بوسه ای بر سر شانه اش نشاند. وقتی عکس العمل پوست او را حس کرد بوسه های زیرش اش را ادامه داد و به سمت گردن و پشت گوشش رفت و در همان حال حرکت دستش را دورانی شروع کرده و با دست دیگرش بند دیگر لباس وانیا را پایین کشید.
متوجه بود که وانیا دارد لب هایش را برهم میفشارد تا صدایش بلند نشود ولی او همۀ این کارها را تنها برای شنیدن صدای وانیا انجام میداد..!
دست آزادش که بر روی بازوی او بود را به سمت بالا تنه اش برد و هم زمان با هر دو دستش فشار وارد کرد وانیا دیگر نتوانست تحمل کند و لبانش از هم باز شد و آهی از گلویش خارج شد.
خلیل لبخندی زد…
این دقیقا همان چیزی بود که دلش میخواست..
به کمک پایش ران های وانیا را از هم باز نمود و اینبار سرش را بالا گرفت و خیره به صورت اوحرکت دورانی دستش را ادامه داد..
خلیل کاملا ساکن بود و تنها سه انگشت دستش حرکت میکرد ولی وانیا آن زیر به معنی واقعی کلمه تکان میخورد. نفس نفس میزد و چشمانش بسته بود و اخم هایش را در هم کشیده بود..گاهی لبانش را می جوید و گاهی آنها را برهم میفشرد، نفسش بیشتراز بینی اش رهامیکرد که همین باعث بوجود آمدن صداهایی میشد که خلیل به خاطر داشت آن همه گرما وخواستن را سرکوب میکرد.
وانیا زمانیکه داشت به اوج لذت میرسید دستانش را بلند کرده و در موهایش فرو برده بود وهمین که راحت گردید آهی بلند کشیده و بیحال شده و بالاخره از حرکت ایستاده بود.
وانیا بدون شک نمیدانست همین تکان هایی که زیر بدن خلیل میخورد هم لذت وصف نشدنی به او میدهد..
اما کافی نبود..حالا که قرار بود معاقشۀ دو طرفه نداشته باشند، پس باید یکبار دیگر هم آن صدا ها و حرکات و عکس العمل های دوست داشتنی را می دید و می شنید..دستان وانیا را که با چشمان بسته و ظاهرا به خواب رفته بود را از میان موهایش خارج کردبوسه ای بر پیشانی او نشاند، پوست وانیا دوباره مرطوب شده بود..یک رطوبت خوشبو..بوسه هایش را ادامه داد، چشما، گونۀ، لب ها، چانه، گردن، ترقوه..و همینطور پایین میرفت ودر عین حال باقی ماندۀ لباس او را هم با دست کشیده و از بدنش خارج میکرد، عکس العمل بدن وانیا کاملا مشخص بود ولی ظاهرا او آنقدر بیحال شده بود که دیگر نمیتوانست صدایی بدهد.
خلیل نیشخندی زد، به زودی صدای او را بلند خواهد نمود..!
وقتی به پایین پای او رسید دیگر همه لباس هایش را بیرون آورده بود، همانطور دستش را زیرران های وانیا میگذاشت و آنها را از هم باز میکرد با صدای گرفته ای گفت: اطلقی صوتکی اتلذذ من سماع صوتکی حین یرتفع عند الذۀوالمتعه )صداتو رهاکن…لذت میبرم ازشنیدن صدایت هنگام لذت ورهاشدن…(
اما وانیا نه شنید خلیل چی گفت و نه فهمید او چه منظوری تا اینکه احساس کشیده شدن جسم خیسی وسط پاهایش چشمان خسته و خمارش تا آخرین حد شان گشاد شدند، نفسش را با فشار خارج نمود که با حرکت بعدی خلیل نتوانست تحمل کند و ملافه را چنگ زده وآهی عمیقی کشیدو به تعقیب آن ناله هایی که خود به خود از گلویش خارج می شد را سعی کرد با بستن دهانش جلو گیری نماید که در نهایت با سریع تر شدن حرکات خلیل دیگرنتوانست تحمل کند و صدایش را کاملا رها کرد…
دانای کل::::::::::::
ساعت 2 صبح بود، شمال صبحگاهی که میوزید باعث تکان خوردن پارچه های زخیم چادر هامی شد و به خاطر پیچیدن در بین نخل ها و چادر های متعدد صدای دلنشینی ایجاد میکرد.
هوا گرگ و میش بود و انگار رنگ ابی در فضا پخش کرده باشند همه جا ابی رنگ بود..!
خلیل همیشه کم خواب، بازهم بیدار بود..
دستش را تکیه گاه سرش کرده و با دست دیگرش آرام آرام با موهای وانیا بازی میکرد، دلبرش خواب بود، یک خواب سنگین..!
با یاد آوری دیشب دوباره لبخندی زد، دیشب بدون شک یکی از بهترین شب های عمرش بود.هرچند دو بار معاقشۀ ناقص داشتند و یکبارش کاملا یک طرفه بود ولی بازهم، لذتی که خلیل از آنها برده بود به مراتب بیشتر از وانیا بود. او هر دو بار به آرامش روحی رسیده بود که درزندگی قبلی اش هرگز این چنین آرامشی نسیبش نشده بود.
با وسواس خاصی که همیشه در بعضی از رفتارهای او به چشم میخورد ملافه را دوباره بر شانه های برهنۀ دلبرکش کشید، هوای صبحگاهی سرد بود و نمیتوانست ببیند دلبرش سرمابخورد!آهی کشید، هر لحظه که میگذشت بیشتر جذب این هدیۀ خداوندی )معنی اسم وانیا( میشد.حتی این حالت خوابیدن او که دستانش را بالای سرش قرار داده و موهایش دور و برش پخش و پلا بودند و لبانش به نیمه باز بودند هم جذاب بود..
این دختر چه خواب و چه بیدار چشمهایش همان سرمۀ چشمی که به زور معصومه برچشمانش میکشید هیچ آرایشی نداشت و دستان ظریفش جز همان انگشتر اهدایی پدر اش وگردنش جز گردنبندی که شب اول نکاح شان خلیل به گردن او بسته بود چیز دیگری با خودنداشت.
گردنبندی که خلیل به او داده بود به گردن داشت!
خلیل آرام از زنجیر گردنبند گرفت و بالا کشیدش و نگاهی به آن انداخت، اما همین کارش به دلیل سرد بودن زنجیر آن و حرکت آن بر روی پوست وانیا باعث شد او بیدار شود.
چندین بار پلک زد تا تصویر تار جلوی چشمانش شفاف شود و با دیدن خلیل که تکیه زده بردستش درحال دیدن او بود و گردنبندش را در دست آزادش گرفته بود ابروهایش را بالا پراند وگفت: چیزی شده؟!خلیل لبخند گرمی به صورتش پاشاند و گفت: صبح بخیر..
وانیا اندکی شرم زده جواب داد: صبح بخیر..!
آرام در چادری که هنوز ابی رنگ به نظر میرساند چشم چرخاند و ناخواسته خمیازه ای کشیدکه لبان گوشتی و دهان کوچکش فرم جالبی به خود گرفت و لبخند خلیل عمیق تر شد.
وانیا با صدایی که به خاطر خواب آلوده گی هنوز کمی گرفته بود پرسید: صبح شده؟! خودت چی فکر میکنی؟
تاریکه هنوز.. نشده!
و خلیل با کمال تعجب دید که پلک های وانیا آرام آرام بر روی هم افتاد و او درحالیکه لبخندمحوی در صورت داشت زمزمه کرد: پس من به ادامۀ خوابم برسم..
و درحالیکه پشت به او میکرد ملافه را بر سرش کشید!
خلیل تک خندی کرد و با تعجب به وانیا که دوباره خوابیده بود نگاه کرد و ناگهان آنقدر حس خوب و حس خواستن و در آغوش کشیدن این دلبرک خواب آلود بر دلش هجوم آورد که بی درنگ او را محکم در برگرفت و به جیغ جیغ های وانیا مبنی بر اینکه رهایش کند و دارد خفه می شود و کشتش و مرد و …توجه نکرد….
او باید این موجود دوست داشتنی را در آغوش میکشید..!!عبدالرحمان در چادر بزرگ خود درست همان جایی که باید، نشسته بود.همه اعضای قبیله دسته دسته برای گفتن صبح بخیری و دست بوسی او داخل و خارج می شدند و او درهمان حال با چند تن از مشاوران نزدیک خود نشسته و صحبت میکرد… فی رایکم الم یحن الوقت لیهب خلیل الرحمن ولدا و وارثا لعشیرتنا؟؟؟ )به نظرتان وقت آن نیست که خلیل الرحمان وارثی به خاندان ما بدهد؟(چیزی درون این مرد همیشه محکم و همیشه استواری تکان خورد!بدون شک وقت یک وارث بود..حتی دیر هم شده بود..
اما خلیل..!!!
چه باید میگفت به این دوستان به ظاهر دوست و در باطن دشمن..؟!
فرصتی برای جواب دادن پیدا نکرده بود که خلیل و وانیا وارد چادر شدند. شانه به شانۀ هم راه میرفتند و در چهرۀ هر دوی شان آرامشی بود که عبدالرحمان تمام مدت انتظار دیدن آن راداشت.
لبخندی زد که بازهم پشت ریش های بلندش گم شد و از جایش برخواست و زمانیکه خلیل دستش را میبوسید او را در آغوش کشید و جواب صبح بخیری اش را داد و بعداز وی زمانیکه وانیا دستش را بوسید، بوسۀ بر محبتی بر سرش نشاند و با همان خوشحالی زاید الوصفی که بادیدن آن دو کنار هم نسیبش شده بود گفت: کونو فی ضیافتی للفطور هذا الیوم..! )امروز صبحانه را با من میل کنید!(خلیل سرش را به علامت تایید تکان داد و درخواست پدرش را به وانیا نیز رساند که او هم بدون مخالفتی قبول کرد و دقایقی بعد هر سه نفر شان در چادر خصوصی عبدالرحمان نشسته بودند و خدمتکاران تند تند درحال چیدن وسایل پذیرایی و صبحانه بر روی میز پایه کوتاهی که نقش میز غذا خوری را ایفا میکرد بودند.
به محض اینکه خدمتکاران رفتند عبدالرحمان تعارفی به آن دو نمود و در همان حال خطاب به پسرش گفت: انا لازلت مصرا لاعرف سبب تاخرک عند صلاۀ الصبح ! )من هنوز مایل هستم دلیل دیر آمدن تو را برای نماز صبح بدانم!(خلیل خیره به پدرش لبخند دلنشینی زد و سری تکان داد و نگاهی به وانیا انداخت و جواب داد: فی بعض الاحیان،یصعب ترک الفراش… )بعضی وقت ها سخت می شود از بالت دل کند..(عبدالرحمان هم سری تکان داد و دوباره گفت: لو کان لدیک ولدٌ لیقوم بأعمالک،سیکون عندک وقت اکثر بجانب زوجتک…)اگر پسری داشته باشی که کارهایت را انجام دهد، میتوانی زمان بیشتری را کنار همسرت سپری کنی.(سکوتی که ناگهان بین پدر و پسر بوجود آمد آنقدر سنگین بود که وانیا هم متوجۀ آن شد ودست از خوردن کشید و با تعجب به آن دو خیره شد و در همان حال در دل یک تصمیم جدی گرفت که حتما زبان آنها را یاد بگیرد.
خلیل با صدای لرزانی آرام گفت: انتم تعرفون أنی…. )شما که میدانید من..(عبدالرحمان میان حرف او آمد و گفت: انا نقلت لک احدی مزایا لوجود ولدٍ فی حیاتک،هذابجانب أن ولدک سیکون وارث عشیرتنا )من فقط یکی از مزیت های پسر داشتن را برایت گفتم، جدا از اینکه پسر تو وارث خاندان ما هم خواهد شد.(به نظر میرسید عبدالرحمان با این حرف هایش درحال آزرده خاطر کردن خلیل است ولی اینگونه نبود، عبدالرحمان از چیزهایی خبر داشت که هیچ کسی در آن صحرای عظیم از آن اطلاعی نداشت.
خلیل آرام سر تکان داد و دیگر چیزی نگفت، وانیا به راحتی میتوانست ببیند که خلیل چقدرصورتش درهم رفته و ناراحت شد.
عبدالرحمان با خیال راحت صبحانه را میخورد اما خلیل آرام سرش را پایین انداخته بود و وانیاتنها خلیل را می نگریست، نمیتوانست هرگز او را این چنین مغموم ببیند، به راحتی میتوانست ببیند که چقدر شانه های او افتاده است.
دل کوچک اش با دیدن این حال خلیل گرفت و گلویش بغض کرد، با همه بدی هایی که ازمردهایی که تا به حال در زندگی اش بودند دیده بود، ولی باز هم نمیتوانست ناراحتی هیچ کدام شان را ببیند، انگار که ناراحتی فقط برای او باشد، بقیه همه باید خوشحال می بودند..!خرمای بزرگ و سیاه رنگی را برداشت و به سمت خلیل گرفت، طوری که جلوی چشمش باشدو زمانیکه خلیل سر بلند کرد و به او نگریست وانیا به زور لبخند لرزانی بر لبانش نشاند و گفت:
نمیدونم چی باعث شده ناراحت بشی، ولی غصه نخور..
و با لحنی که سعی میکرد کمی شوخ باشد ادامه داد: خرما بخور..!
و همینقدر برای دل رنج دیدۀ خلیل کافی بود تا همه چیز را فراموش کند و لبخندی از ته دل بر لبانش بنشاند…همینقدر کافی بود…
خرما را از دست وانیا گرفت و کامل در دهانش گذاشت و گفت: شکرا جزیلاً..وانیا هم لبخندی زد و گفت: نوش جان.
وقتی بعداز بزم صبحانۀ شان تموم شد آن دو باهم از چادر خارج شدند، وانیا به دور و برش نگاه میکرد، هیچ وقت دقیق و با آرامش خاطر به این تخلستان و قبیله ای که در آن سکونت داشت نگاه نکرده بود.
همیشه استرسی عجیب در دلش بود که انگار با اتفاقات دیشب این استرس به شدت برایش رنگ باخته بود. خلیل خطاب به او گفت: میخواهی کمی قدم بزنیم؟
حرف هم بزنیم؟ اگر تو بخواهی البته..
وانیا لبخندی کوچکی برای نشان دادن رضایتش بر صورت خلیل پاشاند و خلیل در دلش برای داشتن این موجود دوست داشتنی زیبا خدا را دوباره شکرگفت.
بازهم شانه به شانۀ هم به راه افتادند، آفتاب وسط صبح نورانی تر از هر روز دیگری می تابید وانگار خورشید هم برای دیدن آن دو اشتیاق خاصی داشت.
وقتی راه میرفتند پاهای شان در شن های نرم صحرایی فرو میرفت، عجیب بود که دیگر این گرمای صحرایی اذیتش نمیکرد، به خلیل نگاه کرد که آرام تر و با چهره ای خنثی تر از همیشه کنارش راه میرفت.
هیچ چیزی از صورتش معلوم نبود!
اما مهم نبود، مهم همین بودنش بود، تازه به این نتیجه رسیده بود که وقتی خلیل نبود عجیب احساس غریبگی میکرد.حالا فهمیده بود نیمی از آن فشار های روحی روانی اش وقتی خلیل بعداز اولین شب نکاح شان به ناگهان ترکش کرد از نبودن او که تنها هم صحبتش به حساب می آمد بود. این مردچشم وحشی را شبیه کوهی میدید که نامحسوس پشتش قرار دارد.دختر بود و رویا پردازی میکرد دیگر..!
وقتی به مرکز نخلستان جایی که ازدحام جمعیت از همه بیشتر بود و هر کسی به سویی میرفتن و چندین بساط و دست فروش هم در آن حضور داشتند وانیا لبخندی زد و گفت: اینجارا از همه بیشتر دوست دارم..
خلیل به سمت او برگشت و درحالیکه دستانش را پشت سرش درهم قفل نموده بود و این حالت بیشتر از هر زمان دیگری جذابش میکرد پرسید: واقعا؟! چرا..؟وانیا نگاهی به دور و بر انداخت و با همان هیجان گفت: از شلوغی اش خوشم می آید، من تنهایی را اصلا دوست ندارم..
خلیل همانطور خیره به برق چشمان وانیا پرسید: فقط از همین جای کل نخلستان خوشت آمده است؟
وانیا دوباره در اطرافش چشمی چرخاند و در نهایت به صورت خلیل نگاه کرد و جواب داد: نه،تنها اینجا نیست، یک بار با پدر شوهرم به آن قسمت از نخلستان که خرما می چینن رفتیم،وقتی حرکت چست و چابک مردانی که با آن ریسمان های مخصوص به درخت بالا میرفتند رادیدم از آنجا هم بسیار خوشم آمد.
خلیل لبخندی به این همه ساده گی و بی آلایشی این دلبرک زد..
انگار اصلا متوجۀ لفظ پدر شوهری که استفاده کرده بود، نبود! بدون شک او پدرش را در ذهن اش پدر شوهر خطاب میکرد، نمیخواست این حال خوش او را از بین ببرد و باعث شود اومعذب گردد پس تنها سری تکان داد و پرسید: از مردان چست و چابک خوشت می آید..؟
وانیا متوجۀ سوال منظور دار خلیل نشد و او آنقدر تحت تاثیر بازار شلوغ و برو بیایی مردان وزنان و گاه شتر ها قرار گرفته بود که با همان هیجان جواب داد: شوخی میکنی؟!! کی خوشش نمی آید..؟!
اتفاقات چند لحظه بعد آنقدر به سرعت صورت گرفت که وانیا احساس میکرد خواب می بیند وچنین چیزی در واقعیت ممکن نیست.
خلیل دستش را به سمت چپ دراز کرده و ناگهان تقریبا داد زده بود: السهم والقوس )تیر و
کمال(و همان لحظه مردی سربازی که بر روی شتر از کنار آنها میگذشت تیر و کمان خود را درآورده و به او داده بود و خلیل در جا تیر را آماده و به سمت آسمان رها کرده بود و در نهایت چند ثانیه بعد صدای شاهینی که تیر خورده بود و به سمت زمین سقوط میکرد سکوت آسمان را شکسته بود.
همان مرد شتر سوار به سمتی که شاهین شکار شده سقوط می نمود حرکت کرد و وانیادرحالی که دستانش را از روی گوش هایش برمیداشت گفت: چ..چی..کار کردی..!
خلیل کمان را به یک دستش گرفت و دست دیگرش را دور شانۀ او حلقه نمود و درحالیکه آرام آرام قدم میزدند گفت: تو گفتی از مردان تیز خوشت می آید فقط خواستم کمی لذت ببری..و همانطور که سرش را به سر وانیا می چسپاند زیر گوشش زمزمه وارد ادامه داد: آخه من ازلذت بردن تو لذت میبرم..!
وانیا درحالیکه هنوز مبهوت اتفاقات پیش آمده بود پرسید: آن عقاب را از کجا دیدی؟!
شاهین! از لحظه ای که حرکت کردیم متوجه بودم که بالای سر ما حرکت میکند..وانیا آرام زیر لب زمزمه کرد: بابا تو دیگه کی هستی!
و خلیل خنده اش را خورد، اصلا دلش نمیخواست حالا که دلبرش را تحت تاثیر قرار داده است معذب هم بکند. هرچند او حرف اشتباه یا بدی نزده بود ولی شک نداشت این دلبرک خجالتی اش با به رخ کشیدن شدن حرف هایش معذب و شرمنده خواهد شد.
وانیا دوباره پرسید: از کجا یاد گرفتی تیر اندازی؟ پدرم.. به من هم یاد میدی؟!
وانیا خیره به لب های خلیل احساس میکرد دارد جان میدهد.و خلیل تنها لبخند کجی زده و همچنان به صورت او خیره بود!بلاخره صبر وانیا تمام شد و گفت: امشب چی؟!! آشپزی بلد هستی؟دوباره همان اتفاق رخ داد!ذهن وانیا آنقدر در گیری موضوعات و اتفاقات دیشب بود که چند لحظه طول کشید تا حرف خلیل را بفهمد و در نهایت گفت: چی؟!
خلیل چیزی نگفت و با همان لبخند نگاهش کرد، صدایی در درونش به او میگفت که دلبرش به شب گذشته می اندیشد..
وانیا بلاخره فکر ش را منسجم نمود و گفت: آره..آره بلدم..خلیل دوباره حرکت کرد و وانیا هم با او هم قدم شد. پس امشب مرا مهمان کن..!
امان از ذهنی که دائم به سمت و سوق دیگری کشیده میشد، بازهم خاطرات دیشب دسته دسته به ذهنش هجوم می آوردند.. به دست پختت..
چی؟
مرا به دست پخت خودت مهمان کن.
وانیا سعی کرد با چندین بار پلک ذهن خود را از خاطرات شب گذشته خالی کند و گفت: آن شاهین را برایت بپزم؟
خلیل به او نگاه کرد و گفت: در چنین مواقعی یک ضرب المثل دارید..فدای آدم..وانیا سریع میان حرف او آمد: قربان آدم چیز فهم!
همان..
مرد شتر سوار با شاهینی بزرگی که در دست داشت به سمت آنها آمد، تیر درست در قلب شاهین فرو رفته بود، خلیل شاهین را از مرد گرفت و درحالیکه انگار با دست هایش وزنش می نمود گفت: سبک است، احتمالا جوجۀ 5 ماهه باشد.
وانیا با کنجکاوی به شاهین نگاهی نمود و گفت: ولی به نظر بزرگتر از یک جوجه است!خلیل شاهین را به سمت او گرفت و گفت: خودت ببین..و همین که پرندۀ تیر خورده را به دستان استخوانی وانیا سپرد، او همراه دستان خود خم شد و از آن جیغ های دوست داشتنی اش سر داد و درحالیکه از فشار وزن پرنده به نفس نفس افتاده بود گفت: وااای چقدر سنگینه،این اصلا به یک جوجۀ 5 ماهه نمیخوره..!
خلیل غرق لذت از آن حالت شیرین صورت او وقتی که زیر فشار وزن نه چندان زیاد شاهین شکار شده بود_ لبخندی زد و پرنده را از او گرفت و گفت: مطمئنم که یک جوجه است.رایحۀ طبخ گوشت کبابی چنان در چادر مخصوص آشپزان پیچیده بود که هر کسی از ده متری آن میگذشت میتوانست آن بوی را حس کند، رایحه ای مطبوع، حتی مطبوع تر از دودقلیان..
زمانیکه وانیا با لبخند وارد چادر خصوصی خود و خلیل شد، معصومه و چندین خدمتکار دیگرهم در حال انتقال ظروف غذا به دنبالش بودند.
خلیل در وسط چادر منتظر او ایستاده بود.
وانیا نگاهی به سرتا پای او انداخت، وقتی در لباس های بلند و بدون طرح و مدل قبیله اش
آنقدر برازنده می نمود ، وای که در یک دست کت و شلوار مارک چه هیبتی پیدا می نمود..
وانیا متعجب از خود که درحال چنین فکر هایی بود به راهش ادامه داد ولی زمانیکه لبخند کج و جذاب خلیل را بر لبانش دید، دوباره همه چیز را فراموش کرد و با اشتیاقی عجیب به سمتش کشیده شد و دستش را گرفته و بوسه ای بر آن نشاند.
و اینبار بر خلافه دفعات قبل هیچ حرص و عصبانیتی در حرکت لب هایش نبود، حتی خلیل میتوانست اندکی نازه و دلبری هم در زیر پوست لب های وانیا احساس کند…
شانۀ او را گرفته و بوسه ای ای ماننده خودش گرم و پر از محبت بر پیشانی اش نشاند و گفت:بریم..
بریم؟!! کجا؟
بیا میفهمی!
خلیل و وانیا از چادر خارج شدند و خدمتکاران هم دنبال شان حرکت کردند، هیچ کس چیزی نمیگفت و وانیا با تعجب به اطرافش نگاه میکرد، درحال خروج از محدودۀ چادر ها بودند، وآنقدر رفتند تا کاملا از چادر ها دور شدند، از یک سر بالایی بالا رفتند و وانیا درحالیکه دستش را به بازوی خلیل گرفته بود تا نیوفتد پرسید: خلیل الرحمان کجا داریم میریم؟
میفهمی..!
زمانیکه سربالایی بلاخره تمام شد وانیا با تعجب به اطرافش نگریست، منظرۀ نخلستان و چادرهایی که با مشعل ها و فانوس های حنایی رنگ منور بودند از هر زمان دیگری زیبا تر بود.
وانیا ذوقی نا محسوس زد و گفت: چقدر زیباست!
خلیل فشاری به شانۀ او آورد و گفت: بیا..
وانیا به سمتی که خلیل داشت میبردش نگاه کرد و با دیدن فرش مربعی شکل و تشک های اسفنجی و بالشت های لوله ای که در پایین ترین نقطۀ سراشیبی همان سر بالایی که بالا آمده بودند قرار داشت دهانش از تعجب باز ماند.
به سمت خلیل برگشت و گفت: اونجا برای ماست؟
خلیل تنها لبخندی زد و سری تکان داد..
وقتی رسیدند خدمتکاران تند تند غذا را جلوی شان چیده و عزم رفتن کردند، فانوس کوچکی درست در میان سفرۀ غذای آنها قرار داشت و نور کمش باعث روشن شدن همان ناحیه ای که نشسته بودند میشد.
شمالی آرام می وزید، خوشبختانه سرد نبود و شاهین کبابی که وانیا پخته بود هم هنوز گرم وخوشمزه به نظر میرسید.
زمانیکه خلیل اولین لقمه را در دهانش گذاشت وانیا با چشمان مشتاق به او خیره بود و منتظرعکس العمل یا حرفی از جانب او مبنی بر خوب بودن یا بد بودن دست پختش بود که درنهایت با ابرویی که خلیل از تعجب بالا انداخت و سری که به تایید تکان داد نفس راحتی کشید.
دست پختش که مورد تایید قرار گرفت..!
در سکوت غذای شان را خوردند و با کمک هم سفرۀ کوچک شان را جمع کرده و در گوش ای از فرش قرار دادند، خلیل ماننده همیشه بعداز صرف غذا دست هایش را بهم چسپانده و دعایی خواند و وانیا هم کار او را تقلید کرده و در نهایت با گفتن آمین هر دو دستان خود را به صورت شان کشیدند.
تا آن زمان که سکوت بین شان برقرار بود ولی بلاخره خلیل دو بالشت را بر روی هم قرار داد وبه عادت همیشگی اش لم داد و گفت: سردت نیست؟
وانیا سرش را به معنی نفع تکان داد.
بیا اینجا تکیه بزن، میخواهم چیزی نشان بدهم..
وانیا کنجکاو از اینکه خلیل چه چیزی را قصد داشت به او نشان دهد خواستۀ او را انجام داد وسمت دیگر بالشت ها تکیه زد خلیل با دست فانوس کوچک را خاموش نمود و برای یک لحظه همه جا تاریک شد، وانیا با چشمانی هراسان دور و برش رامی پاید، یعنی چیزی قرار بود از دل تاریکی نمایان گردد..؟!! آسمان را نگاه کن..
بازهم وانیا با گیچی جواب داد: چی؟!
خلیل با دست چانۀ او را گرفت و سرش را به سمت بالا چرخاند و گفت: آسمان را ببین!وانیا پلکی زد و به آسمان خیره شد و ناگهان از شگفتی منظرۀ بی نظیری که رو به رویش قرارداشت چشمانش گشاد شد..بدون شک دهانش باز مانده بود و مدت زیادی را خیره به آسمان پر از ستاره می نگریست.ستاره آن آنقدر زیاد بودند که وقتی خوب به آنها خیره میشد احساس میکرد به حدی نزدیک شان هستند که میتواند با دست لمس شان کند.
حتی یک بار دستش را بالا کرده و با حس اینکه چنین کاری ناممکن است به خود آمده بود..به سمت خلیل برگشت و گفت: ای..این..وای خدای من.. وقتی در سفر هستم، دلم برای آسمان اینجا تنگ می شود..!
وانیا سرش را بر بالشت ها تکیه زد و درحالیکه ماننده خلیل پاهایش را آزاد میکرد گفت: خیلی زیباست..
و خلیل زمزمه کرد: لکن لیس بجمالکی )ولی نه به زیبایی تو(اما وانیا آن زمزمۀ آرام را شنید و خطاب به خلیل گفت: چیزی گفتی؟
نه!
یکی از بالشت ها را برداشت و درحالیکه خودش کاملا دراز میکشید وانیا را هم خواباند و گفت:
راحت باش..
و همین که وانیا دراز کشید دستش را دور او حلقه نمود و نفس عمیقی گرفت، یک آسمان پراز ستاره، یک بالین راحت و دلبری که بیشتر از هر چیزی در دنیا خواهانش بود..
همه را داشت..چقدر سعادتمند بود و تا به آن لحظه نمیدانست..!
وانیا را آرام به خود فشرد و گفت: این آسمان از نقاشی های خداوند است..
وانیا سرشار از حسهای خوب سرش را از روی بالشت رو بازوی خلیل گذاشت و گفت: مطمئنم این یکی بهترین آثار خداوند است.
خلیل اندکی سرش را بلند کرد و گفت: مطمئن نباش..من بهترین اثر خداوند را دیده ام..ومیتوانم با اطمئنان بگویم که او بهترین اثر بود.
وانیا با کنجکاوی سرش را بلند کرد و به خلیل نگریست و در همان حال پرسید: چی؟؟ اون چیه؟
خلیل آرام پارچه ی دور موهای او را باز نمود و دستی به موهای او که به محض رهایی ماننده کودکان بازیگوش هر تره ای به سمتی می دویدند کشید و خیره یه چشمان براق وانیا جواب داد: تو..
اینبار ذهنش کاملا منسجم بود..ولی هضم این حرف خلیل آنقدر سنگین بود که چند لحظه طول کشید و در نهایت وانیا چندین بار پی در پی پلک زد و گفت: چی؟؟؟ من؟!!
خلیل مشغول ور رفتن با موهای او جواب داد: اوهوم..و به چشمان او خیره شد: تو..
دستی نوازش وار بر گونه های رنگ پریده ی وانیا که آرام آرام سرخ می شدند کشید و گفت:تو بهترین اثر خداوندی!
آنقدر حس های شیرین از این تعریف خلیل در وجود وانیا سرشار شد که او با لبخند ناخواسته چشمانش را بست و سرش را بر روی سینه او گذاشت و خلیل درحالیکه موهایش را نوازش میکرد گفت: به من نگاه کن حبیبتی )عزیزم(اما وانیا برعکس بیشتر سرش را بر سینه ی او فشرد..آنقدر خوشحالی به یکباره وارد جریان خونش شده بود که تمام وجودش کرخت شده بود..ماننده آمپول رگی که تمام محتویات آن به ناگهان وارد رگ تزریق شود..
این همه خوشی ناگهانی که دورش را گرفتند باعث بی حالی ازش شده بودند..یک جور بیحالی دوست داشتنی!
سرش را بیشتر به سینه ی خلیل فشرد، این سینه ی عضلانی و سخت بهتر از هر بالشتی بودکه تا به آن روز سر بر آن گذاشته بود.خلیل بازهم اندکی سرش را بلند کرد و به صورت وانیا که چشمانش را بسته بود و سرش را برسینۀ او گذاشته بود نگریست.
نه…بدون شک این! بهترین اثر خداوند بود…
دست دیگرش را پشت کمر او گذاشت و اندکی بالایش کشید.
سر وانیا حالا جایی نزدیک گردن او قرار گرفته بود، نفس های لرزانی که می کشید با گردن خلیل برخورد میکرد.
شاید همه چیز بد و با اجبار شروع شد، ولی دلیل نمی شود که همه چیز بد ادامه پیدا کند،نمی شود که همه چیز بد تمام شود، می شود همه چیز را خوب پایان بخشید.
وانیا خندۀ ریزی از جملۀ بندی درهم و برهم او کرد و جواب داد: توهمه چیز را خوب میکنی؟
من نمیگذارم دیگر چیزی بد شود!
قول میدی تا آخر خوب بمونی؟
تا زمانیکه تو باشی خوب خواهم بود!
تا زمانیکه خوب باشی من میمونم!
حالا نوبت خلیل بود که از سرشان شدن حس های خوب در وجودش احساس کرختی کند.وانیا را بیشتر به خود فشرد و گفت: در این وقت ها یک ضرب المثل بود..مرد است..
وانیا بازهم میان حرف او آمد و خندیده گفت: مرده و قولش!اینبار خلیل هم خندید و در یک حرکت ناگهانی وانیا را کاملا در برگرفت و قلتی زد، جاهای شان عوض شده بود.
بوسه ای بر چشم راستش نشاند و گفت:افضل النظرفی عینیکی بدل النظرالی السماء بما فیه من النجوم..)نگاه کردن به چشمان تو را به این آسمان پر ستاره ترجیح میدهم!(و بوسه ای دیگر بر چشم دیگر او نشاند.
وانیا چشمانش را آرام باز کرد و آنقدر در این کارش ناز و دلبری بر پیکر خلیل پاشاند که همان ذره خود داری او را هم شکستاند!
خم شد و بوسه ای آرام بر لب های وانیا کاشت و دوباره سرش بلند کرده و به صورتش نگریست..
دلبرش خجالت کشیده و چشمانش را بسته بود!
لبان وانیا نیمه باز بودند و انگار با زبان بی زبانی از خلیل میخواستند بوسه باران شان کند.
به دلبرکش نگاه کرد..ماننده نقاشی های مینیاتوری میماند..
ماننده عروسک های دهه ی 12 که گیسوان شان از گیس واقعی ساخته شده بود..
خم شد و دوباره بوسه ای بر لب های وانیا نشاند..اما اینبار لبانش را جدا نکرد و به بوسه ی شان عمق بخشید!
دست نوازش وار همه جا میگشت و با اینکه هنوز لباس بر تن داشتند ولی وانیا را تحریک کرده بود..
زمانیکه معاشقه ی شان شروع میشه هردو به حدی مایل هم بودند که دیگر به بعدش نمی اندیشدند..تنها همان لحظه و همان میل شدید مهم بود و بس خلیل برای لحظاتی جدا شد و پتوی زخیم تری نسبت به ملافه های داخل چادر، برداشته و برتن خودشان کشید.حالا که میدانست دلبر هم راضی است اضطراب بیشتری گرفته بود!ماننده آن اولین برخورد شان که لب هایش بی حرکت مانده بود..چه بر سری این مرد همه چیز تمام 51 ساله آمده بود؟!!!دوباره نگاهی به وانیا انداخت و چشم هایش را بسته و گونه های قرمز شده اش نشان ازخجالت او میداد..خم شد و لب هایش را به گوش او نزدیک کرد و گفت: از من خجالت نکش!
با برخورد حرم نفس های خلیل به لالۀ گوشش نفس هایش سنگین و مقطع گردید، قفسۀ سینه اش تند تند حرکت میکرد و با بدن خلیل برخورد می نمود.
بدون شک این کار بدتر میکرد!خلیل دست اش را به مچ پای او رساند و آرام و نوزاش وار بالا آورد و با این کار لباس وانیا راهم بالا کشید.
اینبار زمانیکه لباس های دلبرش را در آورد دید که او حرکتی برا پوشاندن خود نکرد!!لبخندی دل دلش زد، اعتماد بنفسش را دوباره به دست آورد.
دستانش را پشت کمر او رساند و همانطور که در آغوشش می فشردش گردن و شانۀ او را بوسه باران کرد و آن زمان بود که اولین نالۀ خفیف وانیا را شنید.او را طوری به خود می فشرد که فشار بیشتر به بالا تنۀ او وارد گردد..لحظاتی بعد او را دوباره سرجایش خواباند و خودش را کمی بالا کشید و نگاهش کرد، بدن سفید و رنگ پریده اش با موهای سیاه رنگ اش بر روی بالین حنایی رنگ تضاد تحریک کننده ای ایجاد کرده بود!دستی به بالا تنۀ او کشید..و وانیا از شرم و لذت و حس مور موری که با لمس خلیل وارد بدنش شده بود سرش را کج کرده و احم ریزی کرد که لحظاتی بعد با احساس لب های داغ و خیس خلیل درست در همان ناحیه اخمش گم شده و چشمانش باز شدند.بازهم مور مورش شده ولی بیشتر از آن لذت بود که از لب های خلیل داخل بدنش تزریق می شد.وسط پاهای خیس شده بود، درحالیکه هنوز تقریبا هیچ کاری انجام نداده بودند!!!حرکت لب ها و دست خلیل دم به دم بیشتر میشد، بدون شک فردا تمام آن نقاط کبود می شدند، پوست حساسی نداشت ولی رنگ پریده گی اش همیشه در چنین مواقعی دردسر سازبود..نبود؟
هرچقدر خلیل بیشتر ادامه میداد تردید وانیا برای بلند کردن دست هایش و لمس موهای خلیل هم کمتر میشد، حالا دیگر وسط پاهایش نبض میزد!
در دل نالید: پس چرا کاری نمیکنی؟!!
لب های خلیل به سمت بالا حرکت کرد ولی دستانش همچنان مشغول بودند، تکان ها و نفس نفس های آه ماننده وانیا بیشتر شده بود، احساس میکرد از دو پهلویش برق وارد بدنش میگردد، کلیه هایش از شدت ترشح هورمون درحال ترکیدن بودند.
چشمانش را باز کرده و منظرۀ زیبای آسمان شب و پر از ستاره نگاه میکرد اما هیچ چیزی راجز لذتی که هر لحظه بیشتر می شد درک کرده نمیتوانست.
یک لحظه انگار تمام بدنش منجمد شد و فشار همان سر بلندی که حالا در سراشیبی آن درازکشیده بود بر تن و بدن او افتاد و لحظه ای بعد…رهایی…
بی حال زیر بدن خلیل افتاده بود و دیگر حرکت لب ها و دست های خلیل را احساس نمیکرد،تمام انرژی اش به یکباره از بدنش خارج شده بود، ماننده ترکیدن یک بادکنک..
با سختی پلک های سنگینش را تکان داد و به چهرۀ متعجب خلیل مواجه شد..! شدی؟!!
جوابی نتوانست به او بدهد، تنها نفس عمیقی گرفت که عطر تن خلیل غلیظ تر از هر زمان دیگری وارد ریه هایش شد..
چقدر زود حبیبتی..!!!
شب پر ستاره خلیل و وانیا
وانیا آب دهانش را قورت داد، گرمش بود..
حتی در آن سرمای شبانگاهی صحرا هم گرمش بود و لباس های خلیل..!از میان دندان های کلید شده اش تقریبا غرید: چرا هنوز لباس تنته..خلیل از جملۀ وانیا تنها لباس را فهمید و با گیچی پرسید: ماذا؟ )چی؟!(وانیا دستانش را دو طرف سرش بالا برد و دوباره کلافه از اینکه به اوج لذت کامل و دو طرفه نرسیده بودند گفت: چرا لباس هاتو بیرون نمیکنی!!!خلیل شگفت زده از این همه پر جسارت وانیا لباس های خودش را هم بیرون کرد و گفت:خوب شد؟وانیا پلک های سنگین اش را باز نمود و با نگاه خمارش به خلیل خیره ماند و چیزی نگفت، به اوج رسیده بود ولی کافی نبود..او یک دختر 12 ساله نبودکه با یک بار ارض*ا شدن به آرامش برسد، 18سالش بود و حالا اونیازهایی برابر یک زن 18 ساله داشت.هرچند که هنوز رابطۀ کاملی نداشتند!
خلیل مست چشمان خمار او دوباره خم شد و اینبار به جای لب های نیمه باز و گوشتی اوسرش را در گردن او فرد برد، بوسۀ محکمی به بر روی مرز گردن و شانۀ او نشاند و بوسه های ریزش را همانطور ادامه داد ولی این میان دستانش را بیکار نگذاشت و پاهای وانیا را از هم بازکرد و خودش میان شان جای گرفت.بدن های شان مماس هم بودند و هر دو خواهان هم نفس نفس میزدند..!خلیل خمار گرمای تازه ای از بدن وانیا احساس میکرد خودش را آرام به وسط پای او فشردکه با جیغ خفۀ وانیا مواجه شد و ماننده دفعۀ قبل سریعا کنار کشید..هنوز هم آماده نبوددلبرش..!شاید باید در این مورد صحبت میکردند..
شاید هم این کار را باید در حالتی انجام میدادند که اینقدر مست و خواهان هم نباشند و برای به اوج رسیدن چنگ به هر روشی نیاندازند.سر بلند کرد و دوباره بوسه ای بر لب های وانیا نشاند و حرکات آرام بدنش را بر روی بدن او راشروع کرد..همینقدر پیش روی هم آنقدر لذت بخش بود که به میزان قابل توجهی لذت مورد نیاز از هررابطه دست میافت..وانیا میتوانست زمانیکه درحال لذت بردن بود صدایش را کنترل کند، او ناله هایی از ته گلو می نمود ولی عجیب بود که این مرد 51 ساله زمانیکه در حده یک پیش نوازی ساده با همسردومش معاقشه داشت نمیتوانست خود را کنترل کند و صدایش بی اندازه بلند می شد..خودش هم میدانست که صدایش بلند است ولی نه میتوانست جلویش را بگیرد نه توانایی نیمه رها کردن معاقشۀ شان را داشت..
هرچقدر میگذشت و حرکت خلیل تند تر شده و التهاب درون هر دوی شان بیشتر میشد..یک دست خلیل بر بالا تنۀ او و دهانش جایی درست در جواب دستش و دست دیگرش درمیان پاهای وانیا جولان میدادند..در این میان وانیا درحال انفجار بود..سرش..پهلو هایش..چشمانش..
از همۀ شان حرارت بیرون میزد و او لب هایش را برهم فشرد و دائم از بینی نفس می کشید وآه و ناله هایش را را در گلویش خفه میکرد..!ایکاش در جایی میبودند که میتوانست راحت صدایش را در سرش بیاندازد.
هرچند در برهوت خدا و در جایی دور از چادر های نخلستان بودند ولی بازهم ریسک بود اگرصدای شان را رها میکردند، مخصوصا که خلیل برای خفه نمودن صدایش لب بر پوست بدن اودوخته بود..!نفس نفس نفس..
رهایی…….
خلیل دو آه بلند که با آن نفس حبس شده اش را رها میکرد درست کنار گوش وانیا کشیدولی وانیا سرش را بر سینۀ او فشرده و تقریبا نالۀ بلندی سر داد که لذت آن معاقشه را صد برابرکرد..
هر دو همچنا نفس نفس میزدند و صدای نفس های شان آه ماننده خارج میشد، بدن ظریف واستخوانی وانیا که حالا پوستش کمی مرطوب هم شده بودبا بدنش برخورد میکرد و حس خوبی به او میداد.
دلش یک دور دیگر هم میخواست..
اما پلک های نیمه باز و نفس هایی وانیایی که رفته رفته منظم میشد و خبر از خواب رفتن اومیداد بی شک چیزی نبود که بشود روی یک دورۀ دیگر حساب کرد!
آرام از روی او کنار رفت و بدون حرف وانیا را به سمت خود کشید و اینبار او را کاملا بر روی تنش جای داد..وانیا آرام و اعتراض کرد: چیکار می…کنی..
هیسسس..همینطوری بخواب..! اذیت می شوی! گفتم هیس!
وانیا دیگر چیزی نگفت و توانایی اعتراض هم نداشت، تنها پلک های سنگینش را برهم گذاشت و آرام به خواب رفت، هرچند بر تشک نرم و گرم همیشگی نبود ولی این بدن گرم و قلب تپندۀ درونش بهتر از هر جایی بود..
مهم نبود که لخت بود، مهم نبود که صبح شاید خجالت میکشید از این حالت، مهم نبود که خلیل اذیت خواهد شد..
مهم همان لحظه، همان حس خوب، همان لذت نوازش موهایش و آرامشی بود ناخوداگاه ازوجود این مرد میگرفت!
لبخند زنان بالا سرشان پرواز میکرد..
باد شبانگاهی دائم به این سو و آن سو می کشاندش..
ولی او مصرانه ایستاده بود و به آن دو می نگریست..
ناگهان کنارش حضورش را حس کرد!
بازهم کار تو بود؟ اینبار هیچ کاری نکردم..به خاطر وزش بادی اندکی عقب رفت ولی دوباره سر جایش برگشت و خیره به آن دو تجسم انسانی که بدن های عریان شان در تاریکی شب زیر پتوی طلایی_ حنایی رنگ بیشتر از هرچیزی میان شن ها می درخشید نگاه کرد و گفت: چیزی فراتر از قدرت من اینبار آن دو را به هم رساند..بازهم لبخندی زد..بدون شک چیزی فراتر از قدرت او بود..
بازهم هوا ابی رنگ شده بود، 2 صبح بود و بازهم خلیل بیدار و اینبار به آسمان نگاه میکرد!
5 ساعت بیشتر نخوابیده بود..
پتو را بیشتر بر روی وانیایی که اندکی از صورتش معلوم بود کشید، عزیز بود و دم به دم بیشترعزیز میشد!
دستش را روی گودی کمر او نوازش وار کشید، دلبر خوش خوابش بدون شک در این ساعات صبح بیدار نخواهد شد..
ولی او در اشتباه بود، و از خواب سبک وانیا خبر نداشت.وانیا اما خواب آلود سرش را اندکی بالا کشید و گفت: نکن!
خلیل سرخوش از اینکه او بیدار شده است گفت: بیدار شدی؟
وانیا همانطور کشدار و خواب آلود جواب داد: نه..و به ادامۀ آن خمیازه ای کشید..
خلیل دوباره کمر او را نوازش کرد و گفت: نمیخواهی طلوع خورشید را ببینی؟
اینبار وانیا صداهای نا مفهومی از گلویش خارج کرد که تقریبا معنی )اوهوم یا همان بله( را
داد..خلیل بوسۀ پر محبتی بر پیشانی او که بسیار نزدیک به لبانش بود نشاند و گفت: هنوز زوداست، همان وقت بیدارت میکنم.
وانیا دوباره چشم بسته جواب داد: باش..ه..
خلیل خیره به آسمان خدایش را مخاطب قرار داده گفت: جواب کدام کار خوبم این موجود
دوست داشتنی بود؟!رنگ آسمان از ابی به طلایی و سفید تغییر می نمود، مطمئننا این نشانۀ طلوع خورشید بود..!لبخندی زد و اینبار میان دو کتف او را نوازش کرد که وانیا حساس سریع بیدار شد ولی هنوزکمی گیچ خواب بود، سرش را بلند کرد و چندین حلقه از موهای زیبایش روی صورتش ریخت، درحالیکه پلک میزد تا تصور جلوی چشمانش از تاری خارج شود پرسید: صبح شده؟!
خلیل آرام موهای او را از صورتش کنار زد..هیچ کاری را آنقدر دوست نداشت!
لذتی که از ور رفتن با خرمن مجعد موهای وانیا میبرد از هیچ فعالیت دیگری نمیبرد..
این دختر سراسر دلبر بود..ناخواسته و بی اطلاع دلبر بود..
و حالا این دختر سراسر مال خودش بود..!لبخندی با اندیشیدن به این موضوع لب لبانش نشست و جواب داد: خورشید درحال طلوع کردن است..میخواهی ببینی؟
وانیا خیره به لبخند او جواب داد: آره..
و آرام خود را از روی بدن خلیل کنار کشید و با احساس سرتاپا عریانی بدن هایش شان گونه هایش از خجالت رنگ گرفت..
شک داشت آن کسی که دیشب با آن اشتیاق خلیل را همراهی میکرد خودش بوده باشد، یعنی خودش بود؟!!!
تمام شب را به جای بالین بر روی بدن خلیل خوابیده بود..
از اندام خودش کاملا واقف بود و مطمئن بود خلیل را همان نیم ساعت اول ماننده چی از این خواسته اش پیشمان کرده است!
او بدنی لاغر و استخوانی داشت..
قصد داشت سرش را بر روی بالشت بگذارد که خلیل با کمی تعجب مخالفت نمود و گفت: سرتو جایش همیشه روی قلب من است!
لبخند شرمگین دیگری زد و درحالیکه چشمانش را از خلیل می دزدید گفت: دیشب…
با صدای تحلیل رفته تری ادامه داد: به آن وضعیتی که خوابیدیم..
دیگر صدایش به زور شنیده میشد: حتما اذیت شدی!
خلیل با لبخند به او نگریست، در سرش کلمۀ اذیت دائم چرخ میخورد..
این اذیت دیگر چه معنی میداد؟!!
ولی چیزی نپرسید و تنها به وانیایی که دوباره از شرم درحال مخفی شدن میان بازوان او بودنگریست.
پرتو های خورشید ماننده لشکری آمادۀ حمله ناگهان طلوع کرده و بر آن دو تابیدند و خلیل همچنان خیره به وانیا بود..
طلوع خورشید آن طرف است..!
خورشید من تو هستی..و بوسه ای بر گونۀ او نشاند و همانطور که آرام آرام کمرش را نوازش میکرد سرش را به او نزدیک کرد و نفسش را در صورت وانیا فوت کرد که وانیا درحالیکه آرام می خندید و قلقلکش آمده بود گفت: نکن خلیل..
هووووم..وانیا و با صدایی که تحلیل میرفت ادامه داد: وانیا..وانیا..
جانم..!
چرا زودتر نیومدی؟ چرا زودتر ندزدیدی منو؟؟بینی اش را بر موهای او فشرد و گفت: اگر میدانستم کجا زندگی میکنی یک ثانیه هم برای دزدیدنت تعلل نمیکردم!وانیا بازهم ریز خندید که خلیل زمزمه کرد: اوووووووم…مااطیب رائحتکی حبیبتی..)اوووووم…چقدرخوشبویی نفسم(وانیا نمیدانست او چه میگوید ولی مطمئن بود یک زمزمه ی هوسناک از لب های خلیل خارج شد.
سوالی که مدتی بود ذهنش را مشغول کرده بود به زبان آورد..
خلیل الرحمان؟
آیا کسی زیباتر از او هم میتوانست اسمش را این چنین به زبان آورد؟!!
نعم حیاتی..)بله زندگیم(لبخندی زد..نعم را میدانست که بله معنی میدهد و حیات هم که زندگی بود و آن ی آخرش بدون شک یک پسوند مالکیت بود..
برای چی دائم درحال سفر هستی؟؟
سرش را دوباره بر روی بالشت گذاشت و همانطور که با طره ای از موهای او بازی میکرد جواب داد: تمام تجارت خارجی قبیله ی مان وظیفه ی من است. به عهده ی من است..
چی؟
باید بگویی به عهده ی من است نه وظیفه ی من است، جمله ات از نگاه دستوری مشکل داشت..
خلیل خنده ای کرد و او را بیشتر به خود فشرد و گفت: تو درست میگویی..به عهده ی من است!
تجارت داخلی خارجی دارید؟؟
در این صحرای عظیم قبایل بی شماری وجود دارند که وابسته به هیچ کشور یا ملیتی نیستند.. تجارت شما چیست؟؟
طلا و عود..
عود؟؟ همین ماده ی خوشبو..عطر؟؟؟
اوهوم..
فکر میکردم در کشورهای هند و چین تنها یافت میشود!
در اینجا ما به یک نوع خاص از اون دست یافته ایم..یک گونه ی کمیاب و بسیار با ارزش ودر عین حال گران..
یعنی چی؟
به سمت وانیا کنجکاو نگاه کرد بوسه ای دیگر بر روی چشمان براق او نشاند و گفت: توضیح چیزی که خودم هم اطلاعی از آن ندارم ناممکن است..نیست؟
آنقدر صداقت در کلام خلیل بود که وانیا بی چون و چرا پذیرفت و به جای آن پرسید: به کدام کشور ها بیشتر سفر کرده ای؟
تقریبا همه جا..تو کدام کشور ها را دوست داری..
حالا آفتاب گرم تر و سوزاننده تر از لحظه ی طلوعش می تابید و به نظر هر دوی شان از گرماکلافه شده بودند برای همین وانیا به جای جواب دادن سوال خلیل گفت: بهتر نیست بریم؟
احساس میکنم درحال کباب شدن هستم..
منم عاشق خوردن کباب هستم!وانیا بازهم از آن جیغ های دوست داشتنی اش کشید و ازجایش بلند شد، هردو بلند شده وسریع لباش پوشیدند و به سمت چادر شان حرکت کردند..
تا رسیدن به چادر در آن هوای گرم تقریبا هر دوی شان از گرما رو یه کلافگی بودند.
به محض داخل شدن و برخورد هوای نسبتا سرد چادر به صورت شان وانیا نفس عمیقی گرفت و پارچه ی دور سرش را باز کرد و دستی در موهایش کشید و همه ی شان را بالا سرش جمع کردو گفت: یکی دیگر از چیزهایی بسیار دوست دارم همین چادر خودمان است، یک لحظه خنکی اش را با دنیا عوض نمیکنم!
وقتی صدایی از خلیلی نشنید به سمتش برگشت و با دیدن او که ماننده مسخ شده ها ایستاده و نگاهش میکرد ابرویی بالا انداخت و گفت: چی شده؟
اما خلیل خودش هم نمیدانست به کدام دلیل اینقدر خشکش زده است..شاید یکی از مهمترین آنها آن حرکت زیبای موهای او بود..
شاید هم آن لفظ چادر خودمان که وانیا برای چادر استفاده کرده.
به سمتش رفت و دست هایش را از موهایش آزار نمود و همانطور که او را بر روی تخت می نشاند خودش هم رو به رویش نشست و گفت: اینجا خواهی ماند؟
چشمان متعجب وانیا بیشتر گرد شدند..
نباید بمونم؟!
چرا میخواهی بمانی؟
وانیا مانند بیشتر زمان ها که به موضوعی فکر میکرد اندکی ابروهایش را بهم نزدیک کرد وگفت: خوب..خوب ما..یعنی من..
لکنت گرفته بود!!!
اگر به خاطر اتفاقات شب های گذشته است این تصمیم ات تو مج…
خلیل الرحمااان!
ماذا عمری..) جانم عمرم(وانیا با سری پایین انداخته و با شرمی شیرین گفت: تو شوهر من هستی و خانه ی تواینجاست..من کجا بروم؟
خلیل که درست متوجه ی منظور او نشده بود گفت: من در اطراف مدیترانه هم چندین خانه دارم!
و وانیا جواب داد: هرکجایی که تو زندگی کنی، منم همونجا میمونم..چه در این نخلستان و چه در اطراف مدیترانه..
و شگوفه های سفید و صورتی رنگ عشق و محبت بودند که بر روی شاخه های نهال تازه جوانه زده ی نامریی رابطه ی شان می شگفتند..
دستانش را از هم باز کرد و دلبرش را به یک در آغوش کشیدن دعوت کرد و زمانیکه دلبرک گیسو کمندش در بغلش جای گرفت به خود فشردش و بوسه ای دیگر بر موهای او نشاند.
او که دلبری بلد نبود، پس سعی کرد این چنین دلبرش را خوشحال کند.. کدام کشور را بیشتر می پسندی؟!
وانیا با سردرگمی خود را کمی بالا کشید و سوالی نگاهش کرد که خلیل گفت: کجا را برای
زندگی کردن دوست داری؟ چرا می پرسی؟!
میخواهم همانجا برایت خانه ای بخرم..لبخند آرام آرام و ماننده گلی بر روی لبان وانیا غنچه شگفتاند..سرش را دوباره بر روی قلب خلیل گذاشت و دستش را بر روی سینۀ او گذاشت و گفت: اینجا را بیشتر از همه دوست دارم..
صورتش را به سمت بالا چرخاند و خیره به چشمان خلیل ادامه داد: اینجا را به نام من کن..!فشار محسوس ولی اندکی به سمت چپ سینۀ او وارد کرد و ادامه داد: میخواهم اینجا زندگی
کنم…
بلد بود..
خوب هم بلد بود..!
این دلبرک آب زیر کاه خوب بلد بود دلبری کند..
دقیقا میدانست چگونه باید زبان خلیل را بند بیاورد..
میدانست که چگونه باید میخ چشمانش را در سبزه زار چشمان خلیل بکوباند..
بلد بود چگونه همه چیز را مال خود کند..
هنوز تعریف های پدرش از تازه عروسش یادش نرفته بود، و حالا با چشمان خود میدید که چگونه دارد این تازه عزیز گشته تمام وجودش را مال خود میکند.
و اما وانیا تنها میخواست حالا که به اجبار وارد این زندگی مشترک شده است و راهی جزپذیرفتن آن ندارد، محکم نگهش دارد تا مبادا از هم بپاشد و لحظات خوبی که کنار شوهر بادرک و شعورش دارد از بین برود.
او داشت از 1 سال آموخته و دیده و تجربیات شخصی و دوستان و نزدیکان خود استفاده میکرد..وانیا تنها میخواست همین توجه و محبت خلیل را که خواسته و ناخواسته نمایان می نمودهمچنان داشته باشد، ولی نمیدانست که دارد تمام وجود و زندگی خلیل را برای خود میکند..
و شاید این همان نتیجۀ نیت پاک و نیت بد بود..نبود؟!
خلیل انگشتانش را میان موهای او فرد برد و گفت: لااستطیع أن اعبربالکلمات عن حبی لکی…)نمیتونم توقالب کلمات میزان علاقه امو بیان کنم(وانیا سر بلند کرد و با این کار دست خلیل که در موهایش بود بر روی گونه اش قرار گرفت،
چشمانش را به شکل با مزه ای ریز نمود و گفت: باید یک قول دیگه هم بهم بدی..!
ایّ وعدۀٍ؟؟؟ )چه قولی؟(
لباس خلیل را در مشتش گرفت و گفت: باید زبان عربی را به من یاد بدهی..! تو دائم عربی صحبت میکنی و من بیشتر مواقع نمیدانم چه میگویی!!
خلیل با لبخندی دلنشین به وانیا می نگرد..
12 روز پیش وقتی در راه برگشت به خانه بود به چی می اندیشید و حالا به چی انیشد!!
میخواست جواب وانیا را بدهد که با شنیدن صدای غر غر شکم وانیا که مطئننا از گرسنگی بودچشمان هر دو شان گرد شد.وانیا سرش را خجالت پایین انداخت و خلیل عصبی از این بی فکرش اش گفت: خدا مرانبخشد.. هل أنتِ جائعه؟؟ )گرسنه هستی؟؟(وانیا آرام لب زد: خدا نکند!و خلیل از جایش برخاست و گفت: تا تو لباست را عوض کنی، میگویم که صبحانه را آماده کنند.وانیا برای تایید سر تکان داد و همین که خلیل از نظر دور شد با تشر به شکم اش جایی که حس میکرد شاید معده اش موقعیت دارد نگریست..انگار داشت میگفت: حالا وقتش بود!
سریع از جایش برخواست و قبل از آنگه سمیه به سراغش آمده و دوباره به زور در تعویض لباس هایش کمک اش کند خود دست به کار شد..بدون شک اگر او می آمد متوجۀ آن کبودی هایی که هنر لب های خلیل و یادگاری از شب پس از خواستن و خواسته شدن بود، می شد!
با کمی شیطنت زنانه به سمت همان لباس های حریری که خلیل برایش سوغات آورده بودرفت و حنایی رنگ بین آنها را انتخاب کرده و پوشید.
لباس جنس نرم و سردی داشت و انگار پوستش را نوازش میکرد..!
حس خوبی از پوشیدن آن داشت، البته اگر آن چاک بزرگ جلو و یقۀ باز آن را نادیده میگرفت که دیگر برایش واقعا مهم نبود، مگر نه اینکه میخواست پایه های زندگی زناشویی اش را محکم کند.
به خوبی میدانست که اولین قدم برای این کار کنار گذاشتن خجالت های دخترانه اش است،هرچند که هنوز به خاطر درک و شعور و صبر و بردباری خلیل هنوز دختر بود، ولی بالاخره که آن اتفاق می افتاد.
و چه خوب که آرام آرام به سمت آن قدم بزرگ پیش میرفتند تا هر دوی شان اذیت نشوند.دست به موهایش کشید و میخواست جمع شان کند، همیشه حجم شان کلافه اش میکرد ولی با یاد آوری علاقۀ وافر خلیل به موهایش بیخیال این کار شد، تنها از بین سوغاتی های خلیل یک گیرۀ موی کوچکی را انتخاب کرده و موهایش را پرنسسی بست!
همان موقع معصومه و دو خدمتکار دیگر به سراغش آمدند، با خود ظرف مخصوص و آب آورده بودند و بعداز اینکه صورتش را شست معصومه خدمتکاران را فرستاد ولی نگاه خیره اش برای لحظاتی روی یقۀ باز و البته کبودی های وانیا که هیچ جور نمی شد مخفی شان نمود ماند ووانیا درحالیکه دلش میخواست چشمان او را از کاسه در بیاورد دستش را جلوی او تکان داد وگفت: معصومه..ببین..
او نگاه کرد که وانیا با دست به چشمانش اشاره کرد و حرکت سرمه کشیدن رو در انجام داد..
معصومه سریع فهمید و به سمت صندوق مخصوص وانیا رفت و با آوردن وسایل مخصوص اش اندکی با چشمان او ور رفت.
وقتی کارش تمام شد وانیا نگاهی به خود در آیینه انداخت، چشمان قهوهی رنگش حالا درخطی سیاه رنگ احاطه شده و رنگ شان از هر زمان دیگری بیشتر خود نمایی میکرد.
وانیا با لبخند گفت: شکرا!
معصومه تنها سری تکان داد و با ورود خلیل به چادر خارج شد..
بازهم شک!
این دختر امروز قصد جانش را کرده بود؟!
سعی کرد هیاهوی درونش را همانجا نگهدارد و چیزی در چهره اش نمایان نکند، به لبخند به سمت وانیا رفت و دست هایش را گرفت..
وانیا با چشمان مشتاق به او می نگریست و خلیل با نگاهی پر از محبت سرتا پای او را از نظرمیگذراند و در آخر گفت: اگر میدانستم به اندازه بر تن ات زیبا می نماید، چندتای دیگر هم میگرفتم..
وانیا آرام لبش را زیر دندان گرفت و گفت: جنس پارچه اش انگار پوستم را نوازش میکند..لذت بخش است..!
خلیل آرام او را به خود نزدیک کرد و با لحن اغواگرانه ای گفت: دیگر از چی لذت میبری؟
وانیا به چشمان او نگاه کرد با صداقت جواب داد: از لبخند تو..!
لبخند خلیل عمیق تر شد..طوری که انگار نمی توانست جمع اش کند..
حس میکرد ماننده پسرهای نوجوانی شده است که با یک حرف عاشقانۀ از طرف دوست دخترشان ذوق مرگ میشدند..
با همان لبخند پرسید: دیگر چی؟
نوازش شدن پوستم!
توسط من یا پارچۀ این لباس!
وانیا با شیطنت جواب داد: تو..!
خلیل بوسه ای بر گونۀ او نشاند و گفت: به این اندازه شیرین زبانی نکن..به جای صبحانه میخورمت!!!
همان موقع دوباره معصومه و دو خدمتکار دیگر با وسایل پذیرایی داخل شدند و وانیا آرام گفت:
نجات پیدا کردم..و خلیل خندۀ ته گلویی نمود و چیزی نگفت..آدم وقتی کسی را دوست داشته باشد، تمام دنیا را زیباتر می بیند..یعنی همه چیز قبل از وارد شدن دلبرکش به زندگی سرد و بی روح او همینقدر زیبا بود!؟بعداز صبحانه خلیل همچنان بر روی راحتی نشسته و دوباره به همان حالت لم داده می نشست که وانیا هم کنارش نشست و خیره نگاهش کرد..
در چشمانش چیزی بود که خلیل پرسید: چی شده؟
وانیا دستانش را بر روی زانوان او گذاشت و گفت: نمیخواهی به من عربی یاد بدهی؟!
انگار چیزی یادش آمده باشد ناگهان گفت: امممم..کاری نداری؟!
دستانش را جلوی سینه اش درهم گره نمود و گفت: اینجا که باشم خیر، همۀ کار من دربیرون از صحراست..
و آرام زمزمه کرد: کل حیاتی هنا بجانبی )همۀ زندگی ام همینجا کنار من است دوست دارم بفهمم زیر لب دائم چی زمزمه میکنی!
واقعا؟
اوهوم..
باید بهایش را بپردازی!
بها؟؟ از من پول میخوای؟؟؟
خلیل خیره به لب های وانیا لبخندی زد و گفت: من حرفی از پول گفتم؟!
پس چی؟
وانیا دقیقا میدانست منظور خلیل چیست ولی سعی داشت خودش را به نفهمی بزند..شاید شرم از این کار باعث می شد سعی کند نادیده اش بگیرد.چقدر خوب میشد اگر کسی را میداشت که تا کمی راهنمایی اش کند..
تا زمانی که دوباره به سفر بروم عربی را آنقدر یادت خواهم داد که بتوانی راحت با صحبت کنی..
وانیا با تردید پرسید: در عوض چی میخواهی؟؟
خلیل بازهم لبخند کجی زد و درحالیکه چشمانش بین چشمان و لب های وانیا در گردش بودجواب داد: باید برایم برقصی! ها؟!!
باز هم همان اتفاق..
آنقدر ذهنش هول و هوش اتفاقات شب های گذشته بود که سخت توانست منظور خلیل رابگیرد.
بازهم چندین بار پلک زد تا ذهنش را منسجم نماید و اینکارش باعث عمیق تر شدن خنده ی خلیل شد..
ام..اما من بلد نیستم..
یاد بگیر..
وانیا خیره خیره خلیل را نگریست که خلیل او را به سمت خود کشید و درحالیکه در آغوشش میگرفت گفت: کم با آن چشمانت ویرانم کردی که حالا دلبرانه هم نگاه میکنی؟
وانیا همانطور که سرش به سینه ی خلیل چسپانده بود گفت: کی..من؟؟ من چی وقت دلبری کردم؟؟
هر لحظه..هر ثانیه..حتی نفس هایت هم دلبر هستند.
وانیا مشت ریزی بر سینه او کوفت و گفت: مسخره نکن! چون میدانی از این کارها بلد نیستم اینطوری میگی!
خلیل سر وانیا را بلند کرد و همانطور دستش را نوازش وار بر گونه ی او می کشید و خیره به چشمان بسته و لبخند روی لب های او زمزمه کرد:
ابتسامتکی اجمل من تفتح الارکید فی الفجر
)لبخندت زیباتراز شکفتن غنچه ارکیده وقت سحر است(وانیا همانطور چشم بسته پرسید: چی گفتی..؟
لبخندت زیباتراز شکفتن غنچه ی گل ارکیده وقت سحر است.
لبخند وانیا کاملا باز و ژیگوند شد و چشمان باز گشت..با همان لبخند گفت: خیلی زبون
بازی..!!!
چی؟؟؟
یعنی خوب بلد هستی با کلمات بازی کنی..
خلیل که بازهم متوجه ی منظور او نشده بود و فکر میکرد زبان باز یک صفت خوب است ابرویی بالا انداخت و گفت: ما این هستیم دیگه..
و بعداز آن صدای خنده ی بلند وانیا بود که در چادر طنین انداخت و در میانش زمزمه آرام خلیل شنیده نشد..
صوت ضحکتکی تنسینی همومی
)صدای خنده هات غم هامو ازیادم میبره(
در جمع نه چندان رسمی و نه چندان خودمانی بزرگان قبیله نشسته بود، هرچند که گوشش بامشاوران پدرش بود که دائم از مسائل حاشیه وی صحبت میکردند ولی تمام حواسش به وانیایی بود که مظلوم و ساکت در گوشۀ دیگر چادر کنار دیگر زنان نشسته بود و با کنجکاوی به صحبت های آنها گوش میداد.
زنانی که سرتاپای شان را با طلا پوشانیده بودند و آرایش های غلیظ داشتند و بعضی های شان به اندازه ای چاق بودند که باید به کمک خدمتکاران شان از جای شان بر میخواستند..
نمیتوانست حواسش را جمع کند..نمیتوانست!
وانیا روحش را در چنگ خود گرفته و جسمش را به حال خودش رها کرده بود!
چقدر بی رحم بود این دلبرک شیرین زبان…!!!
با زور و ضرب 1 ساعت را توانست تحمل کند ولی در نهایت همین که وقت غذای شب شد،همه کنار همسران خود جای گرفتند..نفس راحتی کشید..
حالا دلبرش در کنارش بود..!
عبدالرحمن و پسر و عروسش با هم غذا میخوردند، اینبار دیگر لبخند عبدالرحمن حتی از زیرآن ریش های بلندش هم معلوم بود..
او داشت غذایی که طعم خوشبختی پسرش را میداد میخورد!
روحش ذره ذره آن خوشبختی را می بلعید..
وانیا دائم از بهترین خوراک ها برای خلیل کشیده و جلویش میگذاشت و خلیل احساس میکردآن لقمه هایی که دست وانیا به آنها خورده است لذیذ تر از بقیه هستند.
اما وانیا بدون هیچ قصد و قرضی و کاملا صادقانه این کار را انجام میداد..
ماننده بسیاری از دیگر عقاید خوب و بد دیگر اینکه همیشه بهترین خوراک باید برای من باشد هم در ضمیر او نهادینه شده بود!
او آنقدر این کار را انجام داد که بلاخره خلیل گفت: خودت هم بخور..
و وانیا درحالیکه همچنان تکه گوشت بره ای جلوی خلیل میگذاشت جواب داد: دارم میخورم..! از همین بخش هایی که برای من جدا میکنی بخور..
وانیا سر تکان داد و گفت: میخورم..ببین دارم میخورم!
اما نمیخورد!!!
او حتی دست دراز نمیکرد بعضی از خوراکی ها را که دستش نمیرسید بردارد..و اینبار خلیل بود که حس کرد باید کاری انجام دهد پس از خوراکی های دور از دسترس برای وانیا کشید وبا لبخند شیرین و تشکر زیر لبی دلبرش مواجه شد که انگار لذیذ تر از لذیذترین خوراکی های دنیا بود.
بعداز غذا جمع خودمانی تر شد و دیگر کسی واقعا حوصله نداشت درمورد کار و تجارت و
وضعیت قبایل همجوار و قیمت خرما و این چنین چیزهایی حرف بزند.. جمع مخلوط شده وهر زنی کنار همسرش نشسته بود.
ساعتی بعد قلیان ها هم رسید..
یک قلیان مخصوص جلوی وانیا و خلیل گذاشته شد که خلیل نی آن را برداشت تا چاقش کند.وانیا با اشتیاق به خلیل نگاه میکرد..
زمانیکه قلبش پذیرفته بود او همسرش است، تمام هوش و حواسش سعی داشت در تک تک حرکات خلیل یک جنبۀ مثبت پیدا کرده و باعث دلگرمی وی گردد.
زمانیکه خلیل نگاه خیرۀ وانیا را دید با ابرویی بالا انداخته گفت: توهم میخواهی؟
وانیا سر تکان داد و گفت: نه! خوشم نمی آید..
خلیل صادقانه پرسید: پس چرا اینگونه نگاه میکنی؟!
وانیا صادق تر از او جواب داد: وقتی قلیان میکشی، خوشم آید..! مخصوصا وقتی دایره درست میکنی..!
خلیل تک خنده ای کرد و گفت: واقعا؟!
اوهوم..
خلیل با شیطنت ادامه داد: اگر در آغوشم لم دهی، برایت درست خواهم کرد..
چشمان وانیا از خوشحالی برق زدند و گونه هایش از شرم سرخ شدند..چه تضاد دوست داشتنی!
آرام به خلیل نزدیک شده و در آغوشش جای گرفته بود.
دیگر همه به این نزدیکی های آن دو عادت کرده بودند، حتی این ذوج جوان الگویی شده بودند برای زنان قبیله..
وقتی سر وانیا سر روی سینه اش جایی درست زیر گردنش قرار گرفت اولین پک محکم وعمیق را به قلبان زد و دو را چندین حلقه پی در پی رها کرد..
میتوانست ذوق دلبرک خوش ذوقش را که با حبس شدن نفس اش سرکوب میشد حس کند،درست کردن دایره از دود قلیان که چیزی نبود..
آخر شب زمانیکه مهمانی پایان یافت همه دست عبدالرحمن را بوسیده و راهی چادر های شان شده بودند، در همان هیاهوی رفتن زمانیکه همه سر پا بودند یکی از زنان قبیله برگشت و بلندطوری که همه بشنوند گفت: لنا العار لأن زوجۀ إبن سید العشیرۀ تملک من الذهب قلادۀً وحلقۀً فقط، هل لأنها لیست منها لاتهتمّون بهامثل مااهتممتم بسمیه؟؟
) جای شرم است که عروس خان قبیله تنها یک انگشتر و یک گردنبند طلا داشته باشد..! نکندچون از ما نیست ماننده سمیه از او نگهداری نمیکنید!؟!(
لحظاتی سکوت همه جا را فرا گرفت، وانیا که نمی دانست او چه میگوید ولی آنقدر آن سکوت سنگین بود که ناخوداگاه دست خلیل را گرفته و میان دستانش فشرد..
چیزی در درونش میگفت او محور بحث است!
عبدالرحمان چیزی نگفت و به خلیل نگاه کرد، حالا وقت آن بود که خلیل نشان دهد چگونه میتواند پشت همسرش به ایستد..
هذه الفتاۀ المسکینه تنجز کل الواجب إتّجاه زوجها..فإذاً لماذا لا تهبونها من الذهب نفس
المقدار؟؟؟
)این دختره بیچاره که همۀ وظایف زناشویی اش را انجام میده، چرا به میزان مساوی برایش طلا نمی دهید!؟(یک لحظه چنان خشمی وجودش را گرفت که اگر دستش میان دستان وانیا نمی بود بدون شک گردن آن زن را شکستانده بود!هرچند او قصد توهین به وانیا را نداشت و تنها میخواست کوتاهی آن پدر و پسر را یاد آوری کند ولی استفاده از آن لفظ بیچاره برای وانیا…اصلا چیزی نبود که بتواند تحمل کند..از میان دندان های کلید شده غرید: زوجتی لیست محتاجۀً لذهبکم هذا)همسرم به این طلاهای شما نیازی نداردوانیا متعجب از آن لحن عصبانی خلیل و نگران از چیزی که نزدیک بود بوقوع بپیوندد دست خلیل را آرام فشار داد که خلیل نفس عمیقی گرفت و ادامه داد: ابذل کل مالدیّ لأجل عینیها…الذهب لایساوی عندی رمل الصحراء امام وانیا)هرچه دارم رابه پای یک نگاه همسرم میریزم…بحث وانیاکه باشد طلابرایم از شن صحراهم بی ارزش تراست(دوباره نگاهی به وانیا انداخت و آرام دستی بر گونۀ اوکشید وبدون چرخاندن سرش ادامه داد: زوجتی تشرق کاالشمس فی الصحراء بطلّتها البهیّه…لاتحتاج الی الذهب کی تجمّل نفسها به )زیبایی سیمای همسرم همچون طلوع خورشید دراین صحرا عیان است…نیازی به طلا برای آراستن خود ندارد(
کسی جرات نداشت چیزی بگوید!بیشتر از همه لبان همان زن پر چانۀ طعنه گو بهم دوخته شده بود.
دائم در دل از خود میپرسید این دختر غریبه که حتی زبان آنها را هم بلد نبود و زمانیکه درجمع شان نشسته بود هرچقدر مسخره اش میکردند متوجه نمی شد چی داشت که اینگونه توجه پسر خان قبیله را که سنگ تر از سنگ خارا به نظر میرسید به دست آورده است.
او حتی زبیایی افسانه ای نداشت..
آنقدر لاغر بود که هیچ گونه لوندی در حرکاتش به چشم نمیخورد..
حتی اگه میخواست هم نمیتوانست لوند باشد، چگونه میتوانست همسرش را اینگونه عاشق خود کند؟
پای رازی در میان بود؟؟
شوهر زن بعداز معذرت خواهی فراوان همراه همسر خود از چادر خارج شد و بلاخره همه رفتند و آخرین افراد خلیل و وانیا بودند که با دست بوسی مجدد از چادر بیرون شدند.وقتی داشتن به سمت چادر خودشان میرفتند دست خلیل هنوز در دستان وانیا بود و عجیب ازاین لمس شدن حس خوبی داشت وارد بدنش میشد.به محض اینکه وارد چادر شدند وانیا دست برد سمت شال دور سرش و باز کرد و همانطور که نفس های عمیق میگرفت گفت:
با این شال ها واقعا احساس خفگی میکنم!
خلیل لبخندی زد و دستی در موهای او کشید و گفت: عادت میکنی..
وانیا همانطور که عبای روی لباسش را در می آورد جواب داد: میدانم..ولی واقعا گرمه..خلیل دوباره بر روی راحتی های مخصوص اش لم داد که وانیا درحال خارج کردن النگوی طلایی که همان روز اول ورودش هدیه گرفته بود گفت: در این هوا میدانی چی میچسپه؟
خلیل با کنجکاوی درحالیکه دستانش را دوباره جلوی سینه اش حلقه می نمود و با این کاروانیا را کمی دست پاچه می نمود پرسید: نه..چی؟!
وانیا به سمت او برگشت و گفت: چکوزی!
آهی کشید و ادامه داد: ولی اینجا چکوزی از کجا شده!!
خلیل آرام خندید و دستش را به سمت او دراز کرد و وانیا دست او را گرفته و در آغوشش نشست، خلیل همانطور که موهای او را پشت گوشش میزد گفت: چکوزی دوست داری؟
اوهوم..
خلیل بوسۀ کوچکی بر لب های او کاشت و گفت: دیگر چی دوست داری؟یکبار این سوالش را جواب داده بود..نداده بود؟! زمانیکه آنقدر جدی عربی صحبت میکنی را هم دوست دارم..
خلیل بازهم لبخند بزرگی زد که وانیا ادامه داد: خلیل الرحمان..لطفا لطفا..حداقل چندین کلمۀ مهم را یادم بده..
خلیل لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: به یک شرط!
وانیا مشکوک به او نگریست وگفت: چه شرطی؟!
خلیل با انگشت شست اش لب پایینی او را لمس نمود و گفت: for every each word one kiss from your lips ..
)یک بوسه برای هر کلمه(وانیا سرخوش و کمی متعجب از این گونه روان انگلیسی صحبت کردن خلیل جواب داد: are you kidding me ?)با من شوخی میکنی( No, I am serious !) نه من جدی هستم!(
خیره خیره به خلیل نگاه کرد و در آخر کسی که کم آورد او بود و لبخندی آرام آرام بر لبانش نشست و گفت: Okay, but just a short kiss !
)باشه ولی فقط یک بوسۀ کوتاه( okay I’m Satisfied with a short kiss too .
) باشه، من با همان بوسۀ کوتاه هم راضی هستم(
وانیا چپ چپ به او نگاه کرد و گفت: Do not behave as your the oppressed !
)طوری رفتار نکن انگار مورد ظلم قرار گرفته ای!!(
خلیل با قیافۀ حق به جانبی جواب داد: am I not??? My wife don’t Docility !
) آیا قرار نگرفتم؟؟ همسرم تمکین نمیکند!(
وانیا با چشمان گشاد شده به او نگریست و گفت: Who does not deign ???? who?? Who !!!??
) چه کسی تمکین نمیکند؟؟ چه کسی؟ چه کسی؟؟؟(و همانطور که او را خود را بر روی او می انداخت و صورتش را به صورت او نزدیک میکرد ادامه
داد: answer !
)جواب بده!(خلیل با همان لحن شیطنت آمیز و لبخند گفت: you !..
)تو(وانیا همانطور که صورتش در چند اینچی صورت خلیل قرار داشت گفت: بریم توی تخت!خلیل خیره به صورت دوست داشتنی وانیا دستی بر گونۀ او کشید و گفت: به این جمله میگویند ) لنذهب فی السریر(و همانطور که دست زیر پای وانیا می انداخت و به سمت تخت می بردش ادامه داد: بقیۀ درس مان باشد برای بعداً..
1 عصر بود و بازهم خلیل بیدار و وانیایش در آغوشش به خواب رفته بود.
بازهم دو تن برهنه..در جوار هم..و بازهم اتفاقی که نیوفتاده بود!
سر وانیا بر بازویش گذاشته بود و پشت به او خوابیده بود، هنوزم میتوانست نفس های لرزان اورا که به خاطر گریۀ زیاد اینگونه شده بودند حس کند..
آرام او را دوباره به سمت خود برگرداند، رد اشک هایش هنوز بر روی گونه هایش بودند!
هرچند که همۀ شان را بوسیده و خورده بود ولی بازهم وانیا ماننده ابر بهار اشک میریخت،طوری که خلیل برای بوسه هایش زمان کم می آورد..
چند ساعت پیش وقتی وانیا پیشنهاد داد به تخت بروند، به نظر میرسید از خود کاملا مطمئن است ولی زمانیکه بعداز معاشقۀ اولیه شان خلیل قصد نزدیکی داشت وانیا چنان ترسید که تمام وجودش اسپاسم شدید نمود.عضلاتش منقبض شده بود!
خلیل همان اولین بار که متوجۀ این موضوع شد کناره کشیده بود ولی وانیا که احساس میکرد
دارد در مقابل همسرش کم کاری میکند و این اتفاق ممکن است همان پایه های زندگی زناشویی اش را متزلزل کند دوباره اصرار کرده و خلیل را به سمت خود کشیده بود.
اما بعداز یک معاشقۀ طولانی تر برای ریختن ترس وانیا بازهم همان اتفاق افتاده بود واینبار
وانیا با صدای بلند و هق هق های پی دی پی زیر گریه زده بود و هرچقدر خلیل سعی داشت آرامش کند موفق نمی شد.
در آخر آنقدر گریه کرده بود که در آغوش خلیل بی حال به خواب رفته بود و تا ساعت ها بعدازآن در خواب هم نفس های لرزا ن می کشید حتی آرام آرام هق هق میکرد.
خلیل آرام موهای او را نوازش کرد و دم گوشش زمزمه کرد: یاالهی!
کیف افهمکی ان شأنکی عندی اعلی واغلی من مجردِ عشیقۀً للنوم؟!!
)خدایا..اخر من چگونه به تو بفهمانم که ارزست برایم بالاتر وگرامی تر از یک معشوقه هنگام همخوابگی است؟!!(همان لحظه وانیا بیدار شد، اولین با گیچی چندین بار پلک زد و زمانیکه هوشیار شد به چشمان خلیل خیره شد و چیزی نگذشت که خاطرات چند ساعت پیش یادش آمد و درچشمانش نم اشک نشست..اینبار خلیل عصبی شد و گفت: اجازه نداری گریه کنی!!!
اما برخلافه حرف خلیل وانیا بازهم زد زیر گریه و هق هق کنان رو برگرداند، خلیل عصبی دوباره او را به سمت خود برگرداند و گفت: الحیاۀ الزوجیه لیست منحصرۀً بالمعاشقه اثنا النوم.. ) زندگی زناشویی که تنها همخوابگی نیست!(وانیا همانطور گریه به او نگاه کرد که خلیل ادامه داد: إن کنتِ حقاً تریدین أن أبقی عنکی راضیاً علی الدوام، …لاتذرفی الدموع حبیبتی…ابتسامتکی کالماء العذب علی حر همومی..)اگرمیخواهی مرا از خود راضی نگه داری… اشک نریز عزیز دلم…لبخندت همانند آب گواراییست برآتش غم هایم…(اینبار وانیا به خاطر اینکه نمی فهمید خلیل چه میگوید گریه میکرد و خلیل دم به دم عصبی تر میشد، و زمانیکه عصبی می شد نمیتوانست به زبان دیگری صحبت کند، کلمات فارسی راکاملا از ذهنش فرار کرده بودند!!!وانیا چشمانش را بست و همانطور زمزمه کرد: نمیفهمم چی میگی خلیل الرحمان..!خلیل نفس عمیقی گرفت تا به اعصابش مسلط شود، دلش نمیخواست وانیا اینقدر گریه کند،آخر اتفاقی نیوفتاده بود که او آنقدر گریه کند..افتاده بود؟؟؟سر جایش نشست و وانیا را هم نشاند، بازهم موهایش دورش پخش شده بالا تنه کوچک وگیسوان پر پشت بلند این مزیت را داشت دیگر..خلیل آرام لبخندی از این فکرش بر لب نشاند و با یک نفس عمیق دیگر سعی کرد بیشتر به اعصابش مسلط شود و بتواند کلمات را کنار هم بچیند..
اشک های وانیا را پاک کرد و گفت: فقط یک دقیقه به حرف من گوش کن..!
وانیا آرام سرش را بالا گرفت و با همان حالت گریان به او نگریست که خلیل خم شد و جایی درست زیر مژۀ مرطوب او را بوسید و گفت: فقط سخت نگیر..
چشمان وانیا دو دو زنان بین چشمان خلیل در حال حرکت کرد بود و بازهم آنقدر خاطرات ساعاتی پیش در سرش هجوم می آوردند که اصلا نمیتوانست به منظور دیگری که خلیل درپی این حرفش داشت بیاندیشد..!
خلیل گونه اش را نواز کرد و ادامه داد: همانطور که با موضوع اینجا ماندن، همانطور که با این نکاح اجباری، همانطور که با من آسان کنار آمدی..با این موضوع هم آسان برخورد کن..هنوز هم وانیا ذهنش در پی موضوعات ساعاتی قبل میگشت و فکر میکرد خلیل دارد درموردموضوعات ج*نسی صحبت میکند!
Do you understand what I’m trying to say ??
)آیا می فهمی من سعی دارم چی بگم؟؟(
با شک به او نگاه کرد و گفت: باید عضلاتم را سخ… خلیل درحالیکه هم می خندید و هم میخواست گریه کند گفت: لا..لا..لا..) نه..نه..نه..(دستانش را دو طرف صورت وانیا قرار داشت و خیره به چشمانش گفت:
honey we can have sex later.. There is no mandatory ..)عسلم ما میتوانیم بعدا هم رابطه داشته باشیم، اینجا هیچ اجباری وجود ندارد!(گونه های وانیا با شنیدن لفظ رابطۀ ج*نسی آن هم با آن صراحت درحالیکه هر دو کاملاهوشیار بوده و در خماری معاقشه به سر نمی بردند درجا قرمز شد و سرش پایین افتاد.
خلیل که متوجۀ این موضوع شده بود انگشتت را زیر چانۀ او گذاشت و سرش را بلند کرد وگفت: به من نگاه کن..!
وانیا به چشمان او نگاه کرد و خلیل با همان لبخند و لحن آرام و اطمینان بخش دستش را برروی سر او گذاشت و گفت: اینجا همه چیز را قبول کرده است..
بعد آرام دستش را بر روی قلب او گذاشت و گفت: اینجا هم که قبول کند..بوسه ای برگونۀ او نشاند از همان فاصلۀ نزدیک گفت: همه چیز خود به خود حل می شود!وانیا دستش را روی دست خلیل که جایی روی قلبش ولی در اصل بر روی سی*نۀ برهنه اش قرار داشت گذاشت و گفت: چیکار کنم که اینجا هم قبول کنه؟؟خلیل گیسوان سمت راست او را با دست به پشت شانه اش راند و بوسه ای نرم بر روی شانۀ اونشاند و سرش را همان جا گذاشت و همانطور زمزمه وار جواب داد: این دیگر وظیفۀ من است،تو لازم نیست کاری انجام دهی..!
برخلاف میلش سر از شانۀ وانیا برداشت و گفت: میخواهم ببرمت جایی که مطمئنم خوشت می آید!
وانیا با کنجکاوی پرسید: کجا؟
خلیل درحالیکه دست انداخته و لباس خود را بر میداشت تا بپوشد جواب داد: نپرس، خودت ببینی بهتر است.
کنجکاوی دیدن آن جایی که خلیل میگفت ناراحتی لحظات قبل را کاملا از یادش برد و این مرد دنیا دیده ام انگار بلد بود چطور خیال دلبرکش را آرام کند..!
با هم لباس پوشیده و به سمت مقصد نا معلومی حرکت میکردند، قبل از خروج خلیل با یکی ازنگهبانان دم چادر صحبتی کرده بود و آن مرد را انگار دنبال چیزی فرستاده بود. اما وانیا دختری نبود که نتواند جلوی کنجکاوی اش را بگیرد..
آخر او 1 سال بر روی خود کار کرده بود!!!
اما حرکت در مسیر نا آشنا و گذشتن از میان چادر های نخلستان دیگر داشت زیاد می شد ووانیا بی طاقت پرسید: خلیل الرحمان کجا میریم؟؟؟
خلیل به او نگاه کرد و همانطور که دستش را گرفته داشت جواب داد: خواهی فهمید!
وانیا ابرو در هم کشید و با راهش ادامه داد ولی خلیل تنها لبخندی زد، بدون شک دیدن چهرۀ مبهوت دلبرش به این اخم ها می ارزید..زمانیکه بلاخره به مقصد شان رسیدند وانیا با تعجب به صدای قل قلی که می شنید گوش دادو گفت: خلیل الرحمان؟؟؟خلیل دست او را گرفت و به داخل چادر کوچکی که از آن صدا بیرون می شد برد و پردۀ زخیم ورودی آن را رها کرد و به سمت وانیا که با دهانی باز به چشمۀ جوشان آب گرم خیر بود
نگریست و لبخندی زد.آرام لباس هایش را د رآورد و با حمامه داخل چشمه شد و به دیوارۀ سنگی آن تکیه داد وزمانیکه دستش را به سمت وانیا دراز نمود او تازه به خود آمد..
وانیا ابرویی بالا انداخت و گفت: چی؟!خلیل به آغوشش اشاره کرد و گفت: بیا اینجا..
وانیا با سینۀ برهنۀ خلیل نگاه کرد و آرام آب دهانش را قورت داد و گفت: با لباس! بیا..
وانیا آرام عبای روی لباس اش را در آورد، همان لباس حریر حنایی را بر تن داشت، آرام درآغوش خلیل جای گرفت و بدنش را به گرمای لذت بخش چشمۀ جوشان آب گرم سپرد.قلقلکش می آمد و همین باعث نشستن یک لبخند بزرگ بر روی لبانش شده بود که دل خلیل را با اینکه نمیتوانست درست ببیند ولی از همان زاویه هم برده بود!
لباس حریر به محض تماس با آب کاملا بر روی تنش چسپید..بود و نبودش اصلا فرقی نمیکرد..
لحظۀ اول که داخل چشمه شده بود با برخورد بدنش به بدن خلیل یک لحظه تمام عضلاتی منقبض شده بودند ولی با گذشت چند لحظه تمام آن انقباض از بین رفته بود و او درحالیکه سرش را بر سینۀ خلیل میگذاشت چشمانش را بسته بدنش را به گرمای لذت بخش چشمۀ جوشان آب گرم داده بود که با ناگهان احساس کرد خلیل در حال باز کردن بند لباس حریراش است..
نکن خلیل الرحمان..!
هیسسس…
چیزی نگفت، چی میگفت؟؟
خلیل آرام لباس او را از تنش در آورد و برخلاف تصور وانیا دستانش را دور شکم او حلقه نمودو بیشتر به خود فشردش و گفت: بدون لباس احساس بهتری دارد..
وانیا همانطور چشم بسته و تکیه زده بر او جواب داد: اوهوم!
لحظاتی هر دو در سکوت بودند تا اینکه خلیل آرام شروع نمود به زمزمۀ آهنگی..
Te pido the rodillas ,
من زانو زدم و دارم ازت خواهش میکنم
luna no te vayas
“ماه” ترکمون نکن
Alumbrale la noche ,
شب رو روشن کن
a ese corazon ,
قلبم
desilusionado, A veces maltratado
از این همه بدرفتاری که باهاش شده ناامید شده
No te perdonaré
من تو رو نخواهم بخشید
Si me dejas solo
اگه تو منو تنها بزاری
Con los sentimientos
با تموم احساساتم
Que pasan como el viento
و مثل باد ترکم کنی
Lo revuelven todo
و همه چیزو بهم بریزی
Y me vuelven loco
و منو دیوونه کنی به اینجای آهنگ که رسید وانیا نفسش را حبس نمود، او بارها این آهنگ را شنیده بود، حتی معنی آن را ماننده درک جملات فارسی میدانست، 1 سال را در اسپانیا گذرانده بود ولی هرگزفکر نمیکرد روزی با شنیدن زمزمۀ این آهنگ از همسرش با آن لحجۀ وحشتناک اش آنقدر لبریز از احساسات شود..
حالا میدانست که چقدر معنی این آهنگ زیباست!خلیل او را به خود بیشتر فشرد و ادامه داد:
دیوونه ی
Por besar tus labios
ب وسیدن لب اتم
Sin que quede nada por dentro de mí
بدون اینکه هیچ چیز در درونم باقی مونده باشه
Diciéndotelo todo
دارم همه چیزو بهت میگم
Yo
من
No te perdonaré
تو رو نخواهم بخشید
Si me dejas por dentro con ese dolor
اگه منو با دردی که تو وجودمه رها کنی
No te perdonaré
تو رو نخواهم بخشید
Si me vuelves loco
اگه منو مجنون خودت کنی
Si me vuelves loco
اگه منو مجنون خودت کنی
Ay ay ay ay …
خلیل آرام سرش را از پشت بر شانۀ او گذاشت و گفت: برایم معنی اش کن..
از اول بخوان، من برابر ات معنی میکنم..
خلیل لبخندی زد و چشمانش را بسته و دوباره شروع نمود به زمزمه کردن آهنگ و وانیا هم به در همان حالت پا به پای او شروع نمود به زمزمۀ معنی فارسی آن..
و در نهایت زمانیکه هنر نمایی دو نفرۀ شان تمام شد خلیل سر او را به سمت خود برگرداند وگفت: من دیوانۀ بوسیدن لب های تو هستم!
وانیا همانطور که صورتش را به سمت صورت او می کشاند لب زد: واقعا…؟
و عجیب این حرکت لبش وسوسه انگیز بود و همین حرکت لب های شان را بهم دوخت..!!!
خلیل آرام او را به سمت خود چرخاند و بدن ظریف اش را بیشتر به خود فشرد و درحالیکه دستش را در گودش کمر او نوازش وار حرکت می داد ب دست آزادش آرام نور فانوسی که درچادر وجود داشت کم کرد..
دلبرش معاقشه در تاریکی را بیشتر دوست داشت!
وانیا آرام بر روی تخت نشسته بود و به شتاب موجود در حرکات خلیل نگاه میکرد.
از صبح زود که خلیل از نماز برگشته بود درحال آماده گی گرفتن برای رفتن بود و دلیل این همه شتابش را یک برهم ریختگی بزرگ در قرار داد جدید اش اظهار داشته بود ولی آن همه شتاب خبر از چیزی فراتر از یک برهم ریختگی می نمود..
اصلا برهم ریختگی در قرار داد یعنی چی؟!
چه چیزی برهم ریخته بود؟!!وقتی خلیل را آنقدر آشوفته میدید خودش هم احساس آشفتگی میکرد..
او از آشفتگی متنفر بود!
1 سال دلتنگی و دوری از خانواده ای که بی رحمانه از خودشان رانده بودن اش را تحمل کرده و سعی کرده بود زندگی آرام و دور از هر گونه آشوفتگی برای خود بسازد ولی انگار چنین چیزی امکان نداشت.
ندایی در درونش به او نهیب میزد که او همین الان در دل آشوفتگی ها نشسته است و خودش خبر ندارد..!!
نفس عمیقی گرفت و دوباره در دلش که به طور عجیبی می لرزید زمزمه کرد: خدایا بهمون رحم کن!
به سمت خلیل رفت و آرام بازویش را گرفت و گفت: خلیل الرحمان..
خلیل بلاخره از حرکت ایستاد و با گیچی به او نگریست. وانیا آرام لب زد: چی باعث شده اینقدر آشوفته بشی..به من بگو..!خلیل آهی کشید، چی میگفت؟ اینکه در روز جلسه تمام هوش و حواسم نزده تو بوده و متوجه نشده طرفین قرار دادم دارند چه چرت و پرت ها و شرایط برایم میگذارند؟!
آرام سر جنباند و گفت: گفته بودم که، یک برهم ریختگی در قرار داد های جدیدی که بسته ام بوجود آمده است.
وانیا کنجکاوانه پرسید: قرار داد هایی که در آخرین سفری که داشتی بسته کرده ای؟
خلیل سرش را به نشانۀ تایید تکان داد که وانیا تا انتهای موضوع را فهمید، بدون شک او هم در این برهم ریختگی سهمی داشت.بازوی دیگر خلیل را هم گرفت و گفت: احیاناً دلیل این خرابی خیال آشفتۀ تو هم وقف من بود نیست؟
خلیل متعجب از این زیرکی وانیا مکثی کرد و میخواست به دیوار حاشا چنگ بیاندازد که وانیاپیش دستی نمود و گفت: آن تعللت برای جواب دادن همه چیز را ثابت کرد..
آن روز کنار بندر جلسه داشتیم، دائم فکر به سمت تو کشیده میشد، به این فکر میکردم که در آن لحظه کجا هستی؟ چیکار میکنی؟ ناراحت هستی؟ خوشحال هستی!
وانیا دستش را از بازوی او پایین لغزاند و به دستش را گرفت و گفت: آنقدر که من آن روز ها به تو فکر میکردم ناخواسته فکر توهم به سمت من کشیده میشد..این قدرت ذهن است.
خلیل ابرویی بالا انداخت و گفت: به نظر غیر ممکن می آید..!
ولی حقیقت دارد..این موضوع را بیخیال..
خلیل دوباره به اطرافش نگاه کرد و هنوز چیزی نگفته بود که وانیا دوباره گفت: منم با خودت ببر..میخوام کمکت کنم!خلیل دوباره به سمت او برگشت و چندین بار پلک زد، انگار که به گوش هایش باور نداشت..دلبرکش میخواست با او بیاید تا کمک اش کند؟؟
مگر میتوانست؟!
آیا از تجارت چیزی میدانست؟!!
اما از جسارت و جرات وانیا لبخندی زد و گفت: واقعا میخواهی به این دلیل بیایی؟
وانیا مصمم به چشمان خلیل نگاه کرد و خلیل تحت تاثیر آن نگاه جسور چشمان او گفت:
بسیار خوب، با معصومه صحبت میکنم توشۀ سفر ات را آماده کند..
وانیا لبخند زیبایی زد و گفت: اینجا باید بگی چمدان، نه توشه!
خلیل هم لبخندی زد و درحالیکه او را در آغوش گرفته و بوسه ای در مرز موها و پیشانی اومی نشاند گفت: هرچی که تو بگویی..
ظهر همان روز هر دو لباس مخصوص پوشیده و درحال دست بوسی عبدالرحمان برای حرکت کردن بودند، ماننده همیشه جمعیتی برای بدرقۀ شان آمده بودند، اینکه پسر خان همسرش رابا خود به سفر میبرد چیزی نبود که کسی بخواهد بخاطر آن مخالفت کند!
آنها زمانیکه سمیه عروس خاندان المانع بود هم چنین چیزی را دیده بودند..
موقع سوار شدن وانیا نگاه نگرانی به شتری که برای او آماده شده بود انداخت و خلیل که متوجۀ این موضوع شده بود گفت: میترسی؟
وانیا با شرم جواب داد: نه! فقط نمیتوانم خودم را نگهدارم..وقتی می آوردنم چندین بار از روش افتادم پایین..
خلیل برای عوض کردن بحثی که اصلا از آن خوشش نمی آمد و بدون شک دلبرکش هم دل خوشی از آن نداشت در یک حرکت زیبا بر پشت شتر نشست و دستش را به سمت وانیا گرفت و گفت: بیا..

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا : 6

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا