پارت ۲ رمان بگذار آمين دعايت باشم

– اون ديوونه اگه بياد سراغت اونقدر حرص از مهرزاد داره كه بتونه همشو سر تو درآره.

– بدتر از اين؟

نگاش يه دور تو صورتم چرخ خورده گفت : مطمئنا بدتر از اين.

– چرا اين همه آيلينو مي خواد؟

– شايد چون آيلين اولين دختري بوده كه دست رد به سينش زده.

– اصلا شماها چي كاره اين آقايين؟

– اونقدر كارش هستيم كه زياد ازش حساب نبريم.

– اون فكر كرده مهرزاد راضي ميشه واسه خاطر منِ پاپتي بياد اين خراب شده؟

– اولا جمشيدخانت فردا اينجاست ، دوما خوشم نمياد اينقدر در مورد خودت بد صحبت مي كني.

– دروغ ميگي.

– چرا بايد دروغ بگم؟

– اون واسه خاطر من نمياد.

– خب تو اين مورد به تو حق ميدم ، داره مياد تا سر اين مرتيكه ديوونه ما خراب شه كه چرا مي خواسته عزيزدردونشو بدزده.

يه چي ته تنم شكست و تركش وجودم رو برداشت.

– حالا واقعا چرا آيلينو مي خواست بدزده؟

– مثلا مي خواسته اينجوري واسش يه تولد توپ و سوپرايزي بگيره و نامزديشونو اعلام كنه و بذارتش تو عمل انجام شده.

– جمشيدخان اصلا با اين وصلت راضي هست؟

– كدوم آدمي مي تونه از ثروت اين مرتيكه ديوونه بگذره؟

– پس فقط مشكل آيلينه.

– از آيلين بدت مياد؟

– بدم بياد؟ نه…بدم نمياد ولي هيچ وقت تو زندگيم نشد كه حس خاصی بهش داشته باشم.

– خوشگله.

– به مامانش رفته ، مامانش هم خيلي خوشگله.

– تو چرا اين همه زود با كسي رفيق ميشي؟

– بده؟

– بعضي وقتا آره دختر كوچولو.

– من كوچولو نيستم ، مني كه تو اين چند ساله خرج خودمو دادم كوچولو نيستم ، مني كه حتي اون وقتايي كه دستم تو جيب خودم نبود و قد چيزي كه م يخوردم سگ دو ميزدم كوچولو نيستم ، من از كلمه كوچولو متنفرم چون باهاش حس می كنم هيچ غلطي تو زندگيم نتونستم بكنم كه همه اين همه ضعيف مي دوننم.

– مگه يه آدم براي ضعيف به نظر نرسيدن بايد غلط بكنه؟

– غلط دستوري بود الان؟

باز شدن در اتاق و اومدن وثوق و شايان با خنده اون مرد شلوراك پوش ركابي به تن رو برانداز كرد.

شايان – اجالتا زياد گرمت نيست داداش؟

وثوق – خفه ، زندگي نداريم از دست اين جماعت ،تو چرا اينجايي كله سحري؟

شايان – بيدار شدم اومدم اينجا چندتا مقاله بخونم.

وثوق – اصلا كلا معلومه داشتي مقاله مي خوندي.

شايان – بس كه اين دختره حرف مي زنه.

– تو كه داري همش حرف مي زني.

خنده وثوق تنها عايدي داشتنش موهاي به هم ريخته تر من بود.

پتو رو دورم بيشتر گرفتم و زانوهام بيشتر تو سينه جمع شد.

وثوق – خبر داري مهرزاد داره مياد؟ مث اينكه قرار مهم داشته نمي تونسته بياد.

شايان – مثه مهرزاد تو زندگيم كم نبوده ، يه نمونه هم همين مرتيكه الاغ.

وثوق – جون داداش يه بار يكي از اين كلماتو جلوش بگو دلمون واشه.

شايان خنديد و نگاش رفت سمت من خيره به اون سيب گاز زده لپ تاپش.

شايان – چرا ساكتي؟ خوشحال باش كه داري فردا ميري.

نگام تا نگاه شايان بالا اومده گفتم : براي چي خوشحال باشم ؟ براي كسي كه به خاطر من نمياد يا براي كسي كه قراراي كاري اين هفته اخيرش خيلي مهمتر بوده؟ دقيقا مي توني برام بازش كني كه از چي بايد خوشحال باشم؟

دست وثوق روي شونم نشست و فشردنش نرم بود و مثلا تسکین دهنده.

وثوق – بي خيال اين حرفا ، دختر تو چقدر زنگ خور داري؟ عزيز ترين و آهو و سارا تركوندن گوشيتو ، اين دم آخريا كه سارائه تو اس ام اس داره فحش زنده مردتو بالا ميده.

– سابقه نداشته بيش از يه نصف روز از هم بي خبر باشيم.

شايان – پس ما اگه اين مرتيكه الاغو بندازيم جلوشون تيكه بزرگش ميشه گوشش.

– اون آقاتون خوب از پس خودش برمياد ، در ضمن من پامو از اينجا بذارم بيرون عمرا ديگه حتي فكر اين بيفتم كه بخوام ببينمش چه برسه بخوام ازش انتقام بگيرم.

وثوق – وقتي بري دلم برات تنگ ميشه.

شايان – از صدقه سر تو فسقله بچه يه شمال اجباري هم نصيبمون شد.

لبخند تلخم رو ديد و من آروم روي اون كاناپه سه نفره رو به دوتاشون دراز كش شدم و گفتم : يعني ميشه فردا بياد؟

وثوق پتوی روي تنم رو تا گلوم بالا آورد و خيره تو چشام گفت : استراحت كن و به هيچي هم فكر نكن.

– من فردا اين جوري برم جلو جمشيدخان كه بنده خدا خيال مي كنه يه جنگليو گذاشتين جلوش ، دارم از گند خودم خفه ميشم.

وثوق – شب برنامه رو رديف مي كنم بتوني بري حموم.

– ممنون.

وثوق – به شرطي كه دوباره اين همه بلا سر خودت نياري.

خنديده نگام تو اون همه مردونه هاي صورتش چرخ خورد و چقدر برادرانه هاش قشنگ بودن.

*******

زخم پام به گزگز افتاده تنم گرمي آب رو حس كرده بي توجهي كردم به اون گزگز و ول شدم تو اون حجم آبِ وان دونفره قلبي شكل اتاقِ بدون صاحب اين ويلا.

تقه اي به در خورد و گفتم : بله ؟

– چيزي احتياج نداري؟

نگام روي اون رديف شامپوها و لوسيونا افتاده گفتم : نه ، همه چي هست.

– پس زياد لفتش نده ، هنوز مريضي.

لبخندم بابت اون نگران مريضيم به در پاشيده شد و گفتم : باشه.

كل حمومم شايد بيشتر از نيم ساعت نشد ولي كيفش يه لبخند رو لبم كشوند.

اون حوله گنده سفيد رنگ ربدوشامبري رو به تنم پوشونده از حموم زدم بيرون و خودم رو به اون شوفاژ رسونده سرماي بيرون از حموم رو كمتر كردم.

لبه تخت يه لباس مردونه و يه شلوار ورزشي مردونه گذاشته شده بود و بسی خندم گرفت و ته خندم مساوي شد با ديدن اون باند و چسب و بتادين و ياد آوري اون همه زخم رو تنم.

جلو اينه به موهاي خيس و اون لباس تا وسطاي رون پام اومده نگاهی انداختم و شلوارم تفريبا پاچه هاش دنبال کشیده می شد و خندم گرفت و وثوق با يه تقه اومد تو اتاق و تيپم رو با خنده برانداز كرده رسيد به اون موهاي خيس و با اخم يه حوله كوچولو از وسايل لبه تخت برداشته اومد طرفم و انداخت رو موهام و گفت : مريضي هنوز بچه.

– ميگما من اين لباسا رو بايد تا كي تحمل كنم؟

– لباساتو دادم بندازن تو ماشين ، فردا صبح تحويلته.

– مرسي ، تو خيلي خوبي.

– كم حرف بزن بچه ، زود بجنب بايد بريم كتابخونه.

همراش از كنار اون دوتا خاطره نفرت انگيز با اون نگاه چندشون گذشته خودم رو بيشتر به اون منبع امنيت نردیک کرده وارد اون اتاق شدم و با پس زمينه خنده بلند شايان از صدقه سر تيپ كم نظيرم روي اون كاناپه يار غارم شده نشستم و گفتم : خب مگه چيه ؟

شايان – دوست پسرت الان ببينتت ديوونت ميشه.

– اولا من دوست پسر ندارم ، دوما خيلي هم دلش بخواد.

وثوق – شايان بيا برو بكپ ديگه ، بذار اين بچه هم بخوابه.

شايان – ببخشيد كه دكترش منم.

وثوق – بيا برو حوصلتو ندارم.

شايان يه چي دم گوش وثوق گفت و هرهر خنديد و ووثوق هم يه چشم غره پيشكشش كرد.

وثوق – بخواب كه فردا از دست ما راحت ميشي.

راحت؟…راحت نيست با اين عادت.

دستش به دستگيره رسيده گفتم : وثوق؟

برگشته طرفم منتظر نگام كرد و من با همه درد اومده تو صورتم يه لبخند بخور نمير بهش زده گفتم : دلم برات تنگ ميشه.

لبخندش بود و من تو برادرانه هاش گير كردم و دلم يه برادر خواسته به اندازه برادرانه هاي وثوق و شايان.

– خب ديگه بخواب.

رفت و درو قفل نكرد و منم حس فرار نداشتم.

*******

خيسي چيزي رو گردنم ، خستگي مفرطم و اثر اون همه آنتي بيوتيك و من هيچي رو درك نكرده.

يه خس خس و گرمي گردنم و و حس سنگيني چيزي رو گردنم.

درد پيچيده تو گردنم و من كم كم هوشيار شده و سايه وحشت آور افتاده روم و جيغ با دست گندش روي دهنم تو نطفه خفه شده.

صداي نفساي عذاب آورش كنار گوشم نفسمو مي بريد.

– فكر كردي ميذارم چيزي كه به خاطرش از آقا حرف شنفتم از زيردستم دربره.

نفساي پر از بوي تند ا*لکلش و باز دندوناي تيزش تو گودی گردنم.

– آقا ميگه خوشگل نيستي ولي تو زيادي به دل من نشستي.

اشكاي دوئيده رو گونم و دست به كار افتادم واسه پيدا كردن يه چيز جدايي ساز.

– چه عطر خوبی داري ل*امصب ، داري ديوونم مي كني.

دكمه هاي كنده شدم با دستاي وحشيش و باز هق هق خفه ام و بالاخره دستم به يه چي خورد.

باز حركت لب هاش و من دلم مشت اين همه بوي گند و بي كسي شد.

دستم اون چيز شبيه كتاب رو از عسلي به مشقت بلند كرده كوبيد پشت سر اون عوضي.

منگ شده عقب رفت و با همه سرعتي كه از خودم سراغ داشتم از زير دستش در رفته دوئيدم طرف در و دستگيره رو چندبار فشار داده به خنده هيستيريك اون عوضي بهم نزديك شده با وحشت گوش ميدادم.

– اون در قفله ، بچه خوبي نبودي پس نخواه شب خوبي هم داشته باشي.

آخرين اميدم رو به كار گرفته مشتاي گره كردم رو نثار اون در چوبي كنده كاري که حكم در بسته جهنم رو برام داشت كردم و دادم هوا رفت…

– وثوق …شايان…وثوق كمك…كمك…كمك…

دوباره دست گندش رو جلوي دهنم گرفت و اشكام داغ تر و تندتر شد و لباس تو تنم رو با همه توان نگه میداشتم.

– خفه شو ، خودت خواستي عذابت بدم .

پرت شدن دوبارم روي كاناپه و خيمه زدن اون عوضي روی من چرا به اشکام بی توجه بود؟

لباسو با دستام گرفته به اون چشماي به خون نشستش و با لذت براندازم كرده با وحشت نگاه مي كردم.

– تو محشري.

خدا يا خودت كمك كن…

كوبيده شدن در و صداي داد و فرياد اميدم داد و اون عوضي با وحشت به در نگاه كرده گفت : مي كشمت، مي كشمت دختره ه*رزه.

در باز شد و هجوم وثوق و شايان و اون آقا به داخل و اون عوضي مبهوت خشك شد و نگاه من پر از التماس به وثوق خيره بود.

به اون عوضي كه زير دست وثوق مشت مي خورد با گريه خيره بودم و هق هق م يكردم و شايان اومد طرفم و من تو خودم جمع شدم و اون پتو رو دورم گرفت و من باز هق زدم و وثوق اون كثافت رو از اتاق بيرون كشيد.

نگاه آقا بهم بود و من متنفر بودم از اين نگاه ، بي احساس و يخ.

شايان – خوبي؟

نگاش كردم كه گفت : بهتره بخوابي.

سرم رو با وحشت تكون دادم كه كنارم نشسته دستم رو تو دست مردونه و پر محبتش گرفته گفت : اذيتت كرد؟

هق هقم بيشتر شده به وثوق از در تو اومده و چراغ رو روشن كرده نگاه كردم و وثوق طرفم اومده به گردن پر از حس دردم نگاه كرد و جلوی پام زانو زد و گفت : مي كشمش ، گريه نكن.

سرم تكيه گاه خواسته ، شونه برادرانه وثوق رو انتخاب كرد و خودش رو بهش رسوند.

وثوق با حرف هاش ارومم میکرد و گرمي دست شايان به شونم رسيد و من باز هق زدم و دلم گرفت از اين همه بي كسي.

*******

به وثوق خوابيده روي اون كاناپه منفور واسه عدم ترسم نگاه انداخته دوباره با اون مجله مد قدمتش دو سه ساله درگير شدم كه گفت : چرا نمي خوابي؟

رو كاناپه دراز كشيشو نشستگي كرده ادامه داده گفت : ميترسي؟

نگامو جاي اون همه مردونگي به مجله دوختم كه باز گفت : اونقدر زدمش كه تقاص تو رو گرفته باشم.

– نميتونم بخوابم ، حس ناامنيه واسم هست ، خب تو بخواب.

– بيا حرف بزنيم.

– الان كه صبحه پس چرا جمشيدخان نمياد؟

– خب حتما تو راهه ، تو ديشب تا حالا چطور با اون همه آنتي بيوتيك بيدار موندي من نميدونم.

– تو هم بيدار بودي.

دست ميون اون همه مو برده گفت: من واقعا متاسفم آمين ، نبايد تنهات ميذاشتم.

– اونقدر صدام بلند بود كه بشنوين؟

– جيغ كه كشيدي بند دلم پاره شد ، ماها تو زندگيمون كم غلط نكرديم ولي با اهلش بوديم ، از آدماي دله و بي بته بدم مياد ، از جماعتي كه عين حيوونن متنفرم.

– يعني از اون دسته آدماي جنتلمني؟

– اينطور ميگن.

فيگور دستاي دراز شده به دو طرفش روي پشتي مبل رو با خنده برانداز كرده گفتم : تو مثه اين آقاتون دلت واسه هيشكي نسريده؟

– نميدونم.

– پس سريده.

– تو رنج سني خودت حرف بزن بچه.

– چرا اين همه ميخواي منو بچه كني؟

– چون بچه اي.

– سارا هميشه ميگه من بزرگم ، هميشه بزرگتري ميكنم ، خودمو محق ميدونم كه زندگيشونو واسم بريزن رو دايره ، زورگوام ، من كنار اون دوتا خيلي زورگوام.

– چون بچه اي.

– دست از سر اين كلمه بردار ، حالا بگو اونيكه دلت واسش سريده كيه؟ خوشگله ؟ اصلا تو چرا تا اين سن مجردي؟

– اين فوضوليا به بچه جماعت نيومده.

– مثلا ميخواستي خوشي جووني ببري ديگه نه؟

– بچه پررو سرت به كار خودت باشه.

– خب مگه چيه ؟ منم ميخوام بدونم.

– غلطاي جووني آدماي دور و بر من و خود من اصلا به درد توئه بچه نميخوره.

– مثه اينكه يادت رفته من تو خونه اي بزرگ شدم كه همه آدماش از جنس تو كه نه ولي از جنس آقاتن.

– اون آقايي كه تو ميگي از همه ماها تو زندگيش بيشتر خوشي كرده و خوشيو حق خودش ميدونه درست مثه آيلين كه به نظر خودش حقشه.

– آيليني كه من ديدم وصله تن بشوئه آقاتون نيست.

– اون مرتيكه آقاي من يكي نيست .

– خب ببخشيد چرا ترش ميكني؟

صداي يه ماشين و نگاه پر از اميد من به پنجره اتاق و وثوق از پنجره بيرونو برانداز كرده.

– ماشين اين جمشيدخان چي هست؟

– هم لندكروز داره هم بي ام و.

– پس اومد ، ازش خوشم مياد.

زير لبم اومد كه بگم ” من بيشتر ” و نگفتم.

– لباساي خودتو الان برات ميارم.

در حال خروج از در يهويي گفتم : وثوق؟

با اشاره سر بقيه حرف خواست و من گفتم : آقا از جمشيدخان چي ميخواد؟

– آيلينو.

– اون وقت جمشيدخان از آقا چي ميخواد؟

– اون چي نميخواد ، همينكه بتونه اسم و رسم آقا رو به اسم و رسم خونوادش اضافه كنه بسه براش.

– اون وقت من اينجا چي كاره ام؟

– شايد آخرين اميد آقا واسه آيلين.

– آيلين هم اومده؟

– طبق آخرين اخبار آيلين يك هفته پيش از ايران خارج شده.

يه چي تو تنم تكون خورد و در پشت سرش بسته شد.

*******

لباساي پاره شده ولي حداقل تميزو به تن كرده از در اتاق زدم بيرون و به وثوق منتظرم يه لبخند پر استرس زدم و موهاي از عمد رو صورتم ريخته رو تو صورتم پخش تر كردم و همراش از پله هاي چند بازوي اون ويلاي زيادي اشرافي پايين اومدم.

بازومو كشيده نگهم داشته گفت : شايد بري پايين و ديگه فرصت نشه حرفي بزنيم ميخوام بگم شمارم تو گوشيت سيوه ، اگه يه روز خواستي پيشت باشم هستم اينو مطمئن باش.

يه لبخند هنوز داراي رد و پاي استرس به روش پاشيده گفتم : ممنون.

چشماش رو محكم و پر اطمينان بسته راه افتاد و منم دنبالش و رسيدم به اون مرد فقط يه نگاه خيره چند لحظه اي به سرتاپام انداخته.

روي اولين مبل بوده تو مسير نشسته به اون دوتا آدم با اخم به هم خيره نگاه انداختم.

جمشيدخان – به نظر تو من دخترمو از جوب گرفتم كه بخوام با اين كارت بهت بدمش؟

آقا- در مورد چيزي كه فعلا نيست صحبت نكنين ، قرار ما اين بود كه آيلين به اين وصلت راضي بشه نه اينكه جا بذاره از ايران بره و شما هم هيچ كاري نكني.

جمشيد خان – تصميم گيري در مورد آيندش به عهده خودشه ، من فقط نظر مساعد خودمو اعلام كردم كه صد در صد با اين حركت تو نظر مثبت من هم از دست رفت.

آقا با اون چشماي سبز تو زمينه برنزه صورتش به طرف جمشيدخان خودشو كشيده و آرنج به زانو تكيه داده با اون لحني كه بوي تهديد ميداد بدجور گفت : آيلينو برگردونين.

جمشيدخان – فعلا قراره چند ماهي پيش مادرش باشه تا درمورد آيندش فكر كنه ، بهتره به حال خودش بذاريمش.

به حال خودش بذاريش يا به حال شاهين بذاريش؟ دقيقا كدومش؟

آقا تكيه به اون كاناپه بزرگ سه نفره زده و يه دستشو دراز كرده روي پشتيش گذاشته گفت : اميدوارم فكراي آيلين خوب پيش بره.

جمشيدخان – خيلي خودتو دست بالا ميگيري ، تو با اون مشكل بزرگت چطور انتظار داري دختر عزيز من بهت جواب مثبت بده؟

آقا – در مورد اين موضوع قبلا صحبت كرديم ، چندماه ديگه كه آيلين از سفرش برگشت مي بينمتون.

نگاه جمشيدخان روي من برگشته گفت : و آمين چي ميشه؟

آقا – من از اولش هم كاري به اين دختره نداشتم.

اين دختره؟…كاري نداشتي؟…زخماي تنم و صورتم از سر بي كاريه ديگه نه؟

جمشيدخان – من تو رو از خودت بهتر ميشناسم پا از اينجا بيرون بذارم تو تو شهر چو ميندازي كه دختر جمشيدخان مهرزاد چند روزي مهمون ويلات بوده.

آقا – فعلا كه آيلين نيست.

جمشيدخان – به نظر تو اگه تو اين كارو با آيلين ميكردي من اين همه راحت جلو روت نشسته بودم؟

آقا – پس حرفت چيه ؟

جمشيدخان – يعني ميخواي بگي تو اين چند روزه سر آمين چيزي نيومده؟

آقا – فكر نميكردم خدمتكاراي خونت برات زياد مهم باشن.

جمشيد خان – نه تا وقتي كه دخترم نباشن و هم اسمم.

سنگيني نگاه وثوق و من از هميشه بيشتر خرد شده و آقاي متعجب به من خيره.

آقا – واضح تر حرف بزن ، يعني اين دختر بچه بچته؟

جمشيدخان – مشكلي با اين قضيه داري؟

آقا نگاش ناباور و پر از تمسخر سر تا پامو وجب كرده گفت : خيلي مشكل دارم ، كي باورش ميشه جمشيدخان مهرزاد يه بچه ديگه هم داشته باشه؟

جمشيدخان – به كسي ربطي نداره ، حالا ميخوام بدونم تاوان اين چند روز دزدي هم اسم منو ميخواي چطور پس بدي؟

آقا – من كه از همون اول هم گفتم ما كاري بهش نداشتيم.

جمشيدخان – بي هيچي هم نميشه.

آقا – چي ميخواين ازم؟

نگاه جمشيدخان روم و من دلم مشت از اين همه بي مهري و يخي نگاش و زخم كمرم بيشتر سوخته.

جمشيدخان – چيز زياد سختي نيست.

آقا – خب همون آسونشو ميشنوم.

جمشيدخان – هر وقت آيلين برگشت باهاش حرف ميزنم ولي تا اون موقع…

آقا – تا اون موقع…

جمشيدخان – ميتوني خودتو بهم ثابت كني.

آقا – چطوري؟

نگاه جمشيدخان به من و ترس افتاده تو جونم و سنگين تر شدن نگاه وثوق كنار آقا نشسته.

آقا – نگفتين جناب مهرزاد؟

دلم شور چيو زده نميدونم ولي نفسام پشت سد لبام مونده بود كه جمشيدخان گفت : آمينو عقد كن…

تكون خوردن وثوق و كشيدگي اخماش تو هم و آقاي تو سكوت جمشيدخانو برانداز كرده.

آقا – اون وقت چرا من بايد همچين كاري كنم؟

اين بار خروش جمشيد خان شد كشيدگيش به طرف جلو و براق شدنش تو صورت آقا.

جمشيد خان – فكر كردي من با اين همه سال معاشرت با آدمايي مثه تو ميتونم اعتماد كنم كه آمين هنوز…

سرم پايينه ، سراميكاي قهوه اي كف رو نگاه ميكنم و هاله كرم توشونو.

آقا – ميتوني ببريش دكتر.

جمشيد خان – من با اين دبدبه كبكبه دخترمو ببرم دكتر كه بدونم دوشيزه است يا نه؟ عقدش كن ، عقدش كن تا كلامون تو هم نره ، آيلين كه برگشت طلاقش بده.

دستاي مشت شده وثوق تو مسير ديدم بود و من فكر لباس نيمه كاره تو كولم بودم .

آقا – آهان ،شما فقط يه اسم تو شناسنومش ميخواي ، خب من آدم كم ندارم …

جمشيد خان – منو نخندون مرد ، يا عقدش ميكني يا آيلين واسه هميشه اقامت اونورو ميگيره.

نگام تو صورت جمشيدخان چرخ ميخوره و امروز يه ته ريش كمرنگ داره.

آقا نگام نميكنه ، وثوق خيرمه ، جمشيدخان با لبخند به ، به زانو در اومدن حريفش خيره است.

آقا يه نيم نگاهو كه طرفم ميندازه ميگه…

آقا – چند ماه؟

جمشيدخان – تا آيلين بياد.

آقا هم خودشو جلو ميكشه و من نگام به اون برنزه هاي پوستشه و ميگه…

آقا – فقط تا اومدن آيلين.

جمشيد خان لبخند ميزنه ،وثوق دست مشت ميكنه و من…

چه راحت معامله ميشم ، نرخم زيادي كم بود ، فقط تا برگشتن آيلين.

*******

لبمو به بازوم فشرده مات اون همه آبي موندم كه وثوق گفت : چرا نگفتي بچشي؟

– چون نيستم.

شايان – ولي اون كه گفته…

– اونقدري بابام هست كه اسمش تو شناسنامم جلو نام پدر نوشته شده و فاميلي مهرزادو بهم داده ، من بچش نيستم ، هيچ وقت نيستم ، هميشه آيلينه.

وثوق – اون مرتيكه داره تو رو دو دستي ميندازه جلو آدمي كه پتانسيل اينو داره كه با حرصش بزنه داغونت كنه.

– جمشيد خان از آبروش نميگذره.

شايان – بگو نه ، تو بگي نه…

– جوابم ميشه يه تو دهني.

وثوق – راضي هستي؟

فقط نگاش كردم و اون نگاه دزديد.

شايان – اونجا رو…

وثوق مسير اشاره شايانو نگاه كرده حرصي سر پايين انداخت.

– عاقد اومده؟

شايان بغض صدامو شنيد و از در تراس رفت تو اتاق و من به وثوق به دريا خيره گفتم : هميشه اميدم اين بود يه روز عاشق ميشم و با اوني كه دوستم داره ازدواج ميكنم ، يه خونه نقلي قراره داشته باشيم ، حتي اگه بي پول هم باشيم عاشق هميم…من شاهزاده سوار بر اسب سفيد نمي خواستم من هميشه يه مرد ميخواستم پياده ، شونه به شونه ، قدم به قدم…همه آرزوهام چند دقيقه ديگه تموم ميشه ، چندماه ديگه هم با يه مهر طلاق تو پيشونيم ميشم آواره شهر…من كه از اين دنيا چيزي نمي خواستم ، من كه به همون انباري ته پاركينگ راضي بودم ، من كه خرجمو خودم با سوزن زدن ميدادم ، حقم اينه ؟ پيشكش شدن ؟ چندماه اسم يكيو تو شناسنامه داشتن ؟ طفيلي بودن دوباره ؟…وثوق امروز فهميدم چقدر ارزونم ، اونقدر ارزونم كه جمشيدخان واسه انداختنم به آقاتون تهديد ميكنه…از همون بچگي فهميدم آيلين همه چيزه و من هيچ چيز ، امروز اين هيچ چيز بودنو زدن تو صورتم.

تقه خورده به در و ناقوس مرگ من.

كنارش كه ميشينم و به عاقد پير خيره ميشم ، عاقد ميگه…

عاقد – دائم يا موقت؟

جمشيدخان مياد يه چيز بگه كه آقا پيش دستي كرده ميگه…

آقا – تا حالا حرف شما بوده بقيش با من ، يه برگ صيغه نامه هم راه حله ، پس نيازي به سياه كردن شناسنومه نيست.

جمشيدخان اخم تو هم كشيده به مبل نشسته روش تكيه ميزنه و به عاقد اشاره ميزنه كه صيغه رو بخونه.

من صيغه ميشم و نوزده سالمه…

من صيغه ميشم كه شناسنومه كسي سياه نشه…

من روسياه تر ميشم كه شناسنومه كسي سياه نشه…

من صيغه ميشم و جمشيدخان فقط نگاه ميكنه…

من صيغه ميشم و وثوق از در ميزنه بيرون…

من صيغه ميشم و شايان عصبي ميره طرف بار تو سالن…

بله ميدم و فقط ميدونم به آقا بله دادم …

بله ميدم و حتي اسم آقا هم يادم نمياد…

بله ميدم و ميشم صيغه اي…

*******

به همه اون كلافگي نگاشون بي توجهي كردم و دلم رفت واسه اون همه آبي.

– من دريا رو خيلي دوست دارم.

شايان به انفجار رسيده توپيد كه…

شايان – دِ لامصب ميگفتي نه و خلاص ، من و وثوق برگ چغندر كه نبوديم ، نميذاشتيم كاري بهت داشته باشه.

نيشخندم خودمو آتيش ميزد چه برسه اون دوتا رو.

– جمشيد خانو مني مي شناسم كه…

وثوق – تو بچش نيستي.

باز نيشخندم دل خودمو سوزوند و اون دوتا رو آتيشي كرد.

وثوق – اگه بچش بودي ، وضع و اوضات اين نميشد ، حاليته چي شده ؟…حاليته؟…ميفهمي كه الان شدي…شدي…

– صيغه اي…شدم صيغه اي ، جمشيدخان نگران بي آبرويي من نيست ، نيست كه شدم صيغه اي…اون هدف داره ، هدفش هم صد در صد با شناختي كه من ازش دارم منحرف كردن فكر آقاتونه از آيلين ، اون ميخواد آقا رو واسه خودش نگه داره.

شايان – تو چي كاره اوني كه ادعاي پدري داره برات؟

– دخترشم.

وثوق – دِ نيستي ، نيستي كه در حد يه …

– زندگي من يه چيزايي داره كه جمشيد خان ازش متنفره ، من باعثم ولي آيلين ثمره است ، ثمره عشق جمشيدخان ولي من…

شايان نگاشو به در سالني دوخت كه من از نگاه بهش هم وحشت داشتم ، من صيغه اي بودم و آقا مالكم بود ، من صيغه اي بودم و مهريم هيچي نبود ، من صيغه اي بودم و اسم آقا هم يادم نبود.

جمشيد خان به من توي تراس وايساده نگاه انداخته گفت : من دارم ميرم.

فقط ميره ، نميگه مواظب خودم باشم ، فقط ميره.

به طرفش رفتم و نگاه وثوق و شايان و آقا سنگين شد.

يقه خراب شده زير كت جير جمشيدخان رو درست كرده شروع كردم ، مثه همه اين سه سال آخر.

– اون هفته براي بستن قرار داد بايد برين آلمان ، سفرتون دوهفته طول ميكشه ، كارتون هفته اول تموم ميشه ولي هفته دوم رو يه قرار ملاقات دارين با دوستتون و توي خونه ايشون اقامت مي كنين ، هفته اول هم هتلتون رو شركت طرف قرارداد رزرو كرده ، آخر همين هفته هم يه جمع دوستانه دارين تو ويلاي چالوس جناب مجد.

جمشيدخان به عادت سري تكون داده گفت : بايد منشيمو عوض كنم.

سري به نشونه تاييد تكون داده از جلوي راه اون آدم واسه من يه عمر حسرت ، گذشته ، به مسير رفتنش خيره ، چند قدم دنبالش برداشتم و اشكم دونه دونه چكيد.

جمشيد خانم نرو ، منو تنها نذار ، من ميميرم ، زير دست آقايي ميميرم كه صيغشم ، ميميرم ، نرو جمشيد خان ، من هم ببر ، آمينو ببر ، من صيغه ايو ببر.

دست كسي رو شونم نشست و در پشت سر جمشيد خان بسته شد.

وثوثق كنار گوشم گفت : پيش ما بودن بدتر از پيش جمشيدخان بودن نيست.

نگام به دره و دونه دونه هاي روي صورتم خط انداخته داغ ميكنه سردي صورتمو.

هر چي كه خواستم نشكنم ، با بي خيالي سر كنم

داغ دل شكستمو با دل خوشي كمتر كنم ، ديدم نميشه…ديدم نميشه…

وثوق – امروز برمگيرديم تهرون.

برميگرديم ومن صيغه ايم.

وثوق – ارزششو نداره ، گريه نكن.

شايان – من زودتر حركت ميكنم ، تهرون رسيدين خبرم كن.

نگام رفت طرف اون آقاي از پله ها بال رفته و من صيغشم يعني ؟

نگام برگشته طرف وثوق گفتم : صيغه چند ماهه است ؟

شوكه از اين سوال ناگهانيم براندازم كرده گفت : يه ساله.

– يه سال ديگه من راحت ميشم؟

– آمين…

– يعني ميتونم برگردم؟

– آمين…

– من ، من كجا بايد زندگي كنم؟

– آمين يه لحظه وايسا ، اولا خونه اون مرتيكه آشغال اونقدري جا داره كه تو بتوني توش زندگي كني ، دوما خيالت رسيده يه سال ديگه راحتي ؟ اول مكافاتته ، خيال ميكني اين مرتيكه اي كه من ميشناسم اونقدر مرد هست كه…

– مرد هست كه چي؟

– آمين كاش اين همه بچه نبودي.

– وثوق…

و اشكام ميريزه و من تازه ميفهمم كه جمشيدخان رفته.

يه سال ديگه و من آواره تر تو اين شهر رو تازه معني ميكنم.

اشكام ميريزه و من صيغه ايم.

*******

روي صندلي اون سانتافه سرمه اي رنگ وثوق نشسته نگامو از شيشه دادم به اون همه فضاسازي محشر و گفتم : تو كجا زندگي ميكني؟

– نترس ، ازت دور نيستم.

– يعني تو خونه آقايي؟

– يه جورايي.

– من حوصله معما حل كردن ندارم.

– بذار برسي ، مامانم واست همه چيو تعريف ميكنه.

– مامانت اون وقت ناراحت نميشه تو به يه دختر صيغه اي اين همه لطف داري؟

– ببين ، يه بار ديگه ، دارم تاكيد مي كنم يه بار ديگه اين كلمه از دهنت در بياد تضمين نمي كنم دهنت پر خون نشه.

– همه كه زدن ، تو هم بزن.

– ببين آمين توي اون خونه مطمئنا همه دوست دارن ، حتي ميتونم تضمين كنم مامان باباي اون مرتيكه هم ببيننت عاشقت ميشن.

– تو چي كاره اوني؟

– يه عمر نفس به نفس همديگه زندگي كردن چي كاره بودن نداره.

خيره بيرون شدم و اون اين بار واسه شكست اون سكوت سنگين روي وزن فضا گفت : شايد ميون آدماي تو اون خونه اون هم باشه.

– اون كيه؟

– بهت نمياد خنگ بازي ، پس خنگ نشو.

– شوخيت گرفته؟

– بابا همون كه شايد دل بنده واسش…

بعد از اون همه غم اومده و رفته تو وجودم يه هيجان يه لحظه اي نيشمو سرتاسري چاكونده گفتم : دروغ ميگي.

– نه ، من واقعا …

– دوسش داري.

– نميدونم اسمش دوست داشتنه يا نه ، ولي خيلي روش غيرت دارم.

– پس تو هم از اون دسته آدمايي هستي كه اهل دست دست كردنن .

يه وري خند زده نگاش رفت سمت اون جاده خزون زده و من گفتم : امروز فهميدم بدتر از روزايي كه جمشيدخان تا مي خوردم كتكم ميزد هم هست ، بدتري هست ، اينكه جلو چشات بابات كسي كه بايد روت غيرت داشته باشه واسه منافع خودش غيرت كه هيچي دخترشو دو دستي تقديم ميكنه خيلي بدتر از كتكاش داغونت ميكنه ، دل من يه غيرت ميخواد ، دل من يه عمر بابا خواست ولي جمشيد خان نصيبم شد ، تو اگه عاشقي دست دست كردنت واسه چيه؟ مرد باش ، جربزه داشته باش ، اگه حالا جربزه نداري چه معلوم كه آينده بچت نشه آمين ؟ غيرتتو خرج جربزت كن .

– حرفاي بزرگونه ميزني بچه ، حالا تو جواب منو بده ، چرا بين تو و آيلين فرقه؟

– فرق من و آيلينو خودت كشف كردي يا كسي كمكت كرد ؟

– من آيلينو ديدم ، خوشگله ، محشره…

– به مامانش رفته.

– ولي تو شكل اون نيستي ، خوشگلي ولي شكل اون نيستي.

– مگه همه خواهراي دنيا شكل همن؟ در ضمن من شكل عمه مهشيدمم.

– چرا بابات اذيتت ميكنه؟

– چرا زندگي من واسه تو معماست؟

– آمين ، تو اولين معماي حل نشده زندگيمي.

– يه روز ميگم ، ولي امروز نه، امروزي كه دلم از همه پره نه ، امروز من خيلي پرم ديگه پرتر از اين نميتونم بشم.

– باشه ، بخواب ، رسيديم صدات ميزنم.

به اون همه مردونه هاي صورتش خيره چشم روي هم گذاشتم و…من الان صيغه ايم.

*******

به دور وبرم بعد از اون همه خواب نگاه انداخته ، تهرانو تشخيص داده ، به جاي خالي وثوق يه لبخند تلخ زده از اون سانتافه سرمه اي بيرون پريده كوله رو روي دوشم انداخته به سوپرماركتي كه حتمي وثوقو مشتري كرده بود نگاه انداخته ، جلو اولين تاكسي رسيده دست بلند كرده دربستش كردم و با اون همه درد و زخم تو وجودم توش آروم گرفتم و به وثوقي كه بي حواس كيسه خريد به دست طرف ماشينش مي رفت از شيشه عقب اون سمند زرد رنگ نگاه انداخته دلم واسه اون همه برادرونه هاي قاطي مردونگيش پر زد.

– دخترم كجا ميري؟

جز اون خونه نقلي و قديم ساخت وسط شهر تو اين شهر كجا رو دارم؟

به خودم كه ميام با اون همه زخم رو تن و درد تو وجود تو كوچه پس كوچه هاي اون محله قديمي و انگار امن ترين كنج دنيا گم شده جلو اون در فلزي با طرح و نقش گل لاله وايساده زنگ بلبلي كه رو مخ سارائه و عشق آهوئه رو فشار ميدم.

سه بار پشت سر هم فشار ميدم و لبخندم تلخ ميشه بابت اون حرص خورده سارا و من…صيغه ايم.

در كه تو روم باز ميشه و سارا رو تو اون عباي خاكي رنگ و شال فقط گل سرشو قايم كرده رو ميبينم ، دلم تنگ ترش ميشه.

مات من مونده دستش از در ميفته و خشمه كه تو صورتش قل ميزنه و ميجوشه و منو تلخ خند تر ميكنه.

– كدوم گوري بودي؟…تو…دِ نفهم…بي شعور…كجا بودي؟

صداي آهو تو حياط چرخ ميخوره و از زير دست سارا رد شده به گوش من ميرسه و من چقدر دلم تنگه اون خواهرونه هاشه.

آهو – سارا كيه ؟

نگاه سارا بهمه و من اگه چندسال گم و گور ميشدم عكس العملش چي ميشد؟

سارا از جلو در كنار رفته منو تو حجم ديد آهو قرار ميده و آهو كنار حوض رو استپ زده نگاشو روي اون تيپ داغون و زخماي صورتم چرخ ميده .

آهو – آهو بميره چي شدي؟

رو به سارا و اون همه نگرونياي جاي خشمشو گرفته ميگم…

– ميشه بيام تو؟

از در رد ميشم و تو بغل پر عشق و لبريز دلتنگي سارا فرورفته اشكم ميچكه و آهو اشكمو ديده نگرون تر ميشه و چشماش بابت نگروني اين چند روز پر و خالي شده طرفم مياد.

*******

آهو اشكشو با دم دست ترين پارچه موجود روي اون ميز چرخ خياطي پارك كرده گفت : تو چرا قبول كردي؟

سارا نگاشو به پارچه صد در صد مال مشتري دوخته گفت : آهو ، پارچه.

آهو هل زده پارچه رو روي ميز انداخته باز توپيد به من كه…

آهو – دِ دختر ميگمت چرا ؟

– ميگفتم نه ، تو با جمشيدخان درميفتادي يا خبر مرگم كه رسيد مي اومدي هفته به هفته فاتحه مرحمت روحم ميكردي؟

سارا – تو چوبشو خوردي آمين ، چوب يه عمر سرتو زير انداختن و چشم گفتنتو خوردي.

– وثوق ميگه صيغم يه ساله است ، خب اين يه سالو دووم ميارم ، پول جمع ميكنم تا يه زندگي مستقل واسه خودم بسازم.

آهو – تو اگه زندگي مسقل ميخواستي تا حالا صدباره از اون خونه زده بودي اومده بودي پيش ما ، درد تو اينه كه نميتوني دل از جمشيدخانت بكني ، حس مادرونه روش پيدا كردي ، انگاري يه روز صبحونه نذاري جلوش روزش شب نميشه ، آمين اين روزاي تو تقصير سر به راه بودنته.

سارا – ميدوني خاله رو تو اين چند روزه چطور پيچوندم ، صدباره ميخواسته مدرسه رو ول كنه بياد تهرون ، الكي گفتم سرماخوردي و داري استراحت ميكني ، يه زنگ بهش بزن كه درآد از نگروني.

– چي بگم بهش ؟ بگم صيغه شدم؟ صيغه كي؟ مردي كه آيليبنو ميخواد.

آهو – دردت تو جونم زنگ بزن ، خالي شو ، تو فقط با فرشته جون از بغض خالي ميشي.

كوله وارسي شدم توسط سارا رو طرف خودم كشيده گوشي رو برداشته روي شماره اون عزيزترين مكث ميكنم و دلم خون اين ميشه كه از ترس نديدن اسم مامان هم توسط جمشيدخان لقب بايد واسه اسمش تو گوشيم ذخيره كنم.

زنگ ميخوره و بوق اول به دوم نكشيده صداي نگرون مامانم با همه مهر مادري اين همه سال تو خفا به پام ريخته تو گوشم ميپيچه و بغضم نفس گير تر از هميشه تو گلوم خودي نشون ميده.

– الو ، آمينم ، جون دلم ، مامانم خوبي؟

– مامان…

فقط ميگم مامان و باز بغض تو گلوم جلو ميزنه از اعتماد به نفسم.

– جان دل مامان ؟ نميگي من دق ميكنم ؟ چي شده عزيز دل مامان؟ من كه دروغ از راست سارا رو تشخيص ميدم ، اين صداي سرما خورده دختر من نيست ، اين صداي بغض كردشه ، دوباره چه كرده جمشيد با تو همه چيزم؟

– مامان…

– بگو مامان ، بگو چه به روزت آورده ؟

– مامان دلم تنگته.

– من بيشتر.

– مامان دلم هواي تو و آرمانو كرده.

– ما هم همينجور، بگو آمين.

– مامان…

ميگم مامان و اشك ميريزم و ضجه ميزنم و تو بغل آهو فرو ميرم و ميگم به مامان و ميشنوم صداي هق هق مامانو.

– بيا اينجا پيشم .

– ميام ، خيلي زود ميام.

– آمينم؟

– بله؟

بغض ديگه نيست و فقط فين فين راه باز كرده تو سكوت اتاقه.

– نميذارم دست اين جماعت نامرد بهت برسه.

– ميدونم.

– آرمان دل تنگته ، حيف كه مدرسه است وگرنه پاي تلفن خودشو خفه كرده بود.

ميخندم به ياد اون همه شيطنت پونزده ساله و دلم غنجش ميره.

مامان برام حرف ميزنه و من ميخندم و اون ميخنده و خندش بغض داره و من خالي شدم.

سرمو روي پاي آهو تكون داده رو به ساراي كار نيمه تموم منو رو لباس اون زنيكه تازه به دوران رسيده در حال تموم كردن ميگم…

– شام چي داريم ؟ من گشنمه ، ناهر هم نخوردم.

آهو با خنده دست ميون موهام برده واسه سارا ابرو بالا پايين انداخته ميگه…

آهو – راست ميگه خب ، گشنمونه.

سارا – اين شما و اين آشپزخونه.

نگاه من و آهو به طرف آشپزخونه مسير اشاره سارا شده يه رفته ابرو تو هم كشونديم و من گفتم : آخه من دلم واسه دست پخت تو تنگ شده.

سارا – زور نزن من خر بشو نيستم.

آهو از خودگذشتگي خرج اون همه درد نشسته تو تن من كرده راهي آشپزخونه شد و من چقدر آرومم.

اينجا ، اين خونه چقدر آرومه…

تو صداي بلند چرخاي خياطي چقدر آرومه…

تو اولدورم بولدورماي سارا چقدر آرومه…

تو دست انداختناي آهو چقدر آرومه…

تو حرص خوردناي سارا چقدر آرومه…

اينجا با همون زنگ بلبليش خيلي آرومه…

اينجا آرومه و واسه چندمين بار اسم وثوق از وقتي ازش جدا شدم رو اسكرين گوشيم جا خوش ميكنه.

*******

دستمو تو آب سرد وسط حوض با چندتا برگ خشك ديزاين پاييزش شده فرو برده به آهوي فنجون چاييشو با دست فشرده و به آسمون خيره گفتم: بعضي وقتا دلم از دست خدا ميگيره .

سارا ميون پتوش روي اون تخت چوبي كنار حياط ببشتر جمع شده گفت : دلت نگيره ، تا اينجاش هم كه اومديم ، كه دلمون به هم خوشه ، كه واسه صنار سه شاهي نبايد بچپيم تو هر ماشيني كه جلو پامون زد رو ترمز بايد مخلصش هم باشيم.

آهو – نه خوشم اومد ، همچين بگي نگي خوب اومدي تو راه.

سارا خنديده آهو رو شيطون كرد.

آهو – واي آمين نبودي ببيني پريروز…

سارا – واي نداره، اصلا آمين اتفاقي نيفتاده ، اين در و ديوونه رو كه مي شناسي…

آهو – دروغ ميگه ، پريروز كه داشتيم از خريد مي اومديم يهو اين پسر شهين خانوم پريد جلومون ، پريدا جون آمين ، همچين رفته بود تو صورت سارا كه ديگه من با همه اپن ماينديم غيرتم يهو جوشيد اين آكله رو كشيدم كنار ، بعد هم راس راس وايساده تو چشم من ميگه ، سارا خانوم ميشه باتون خصوصي حرف بزنم؟ اينقده حرصم گرفته بود ميخواستم بگم نه آقاجون من و اين سارا خيلي نداريم با هم ، بگو راحت باش كه اين آكله يهو ابراز وجود كرد و گفت ما اصلا حرف خصوصي نداريم و دست منو چنان كشيد كه جاش بود پخش تير چراغ برق بشم كه خدا باهام بود و به خير گذشت ، اينم از اكتشافات ما كه انگاري هادي جون هم آره.

ميخندم و سارا ايش ميكنه و ميدونم كه فكرش كجاست.

– مگه چشه پسر مردم؟ آقا ، باتربيت ، يكي يه دونه…

سارا – خل و ديوونه ، چيه مرتيكه ديلاق ؟ دو پره گوشت رو تنش نيست همش استخونه.

آهو – اينكه مشكلي ني ، اينقده ميديم بهش بخوره بخوره بخوره كه تهش حسرت دو كيلو كاهش وزنو بخوره.

سارا – تو كه بيل زني يه دوبار باغچه خودتو بيل بزن از اين خشكي درآد.

تلخ ميشه آهو و سردي ميشه بهونش و ميچپه تو خونه و منم خيره ميشم به اون با نگاش آهو رو بدرقه كرده.

– چرا يادش مياري؟

– چرا نميخواد يادش بره؟

– ميشه ؟ نه سارا منطقو بذار كنار ، حست بهت ميگه ميشه؟

– بايد بشه ، غلط ميكنه كه نميشه ، اون عوضي لياقت فكر كردن هم نداره ، ميدوني چقدر عذاب وجدان دارم ؟ ميدوني روزي چندبار دلم ميگره از اين همه خانومي آهو و خجالت ميكشم از اين همه صبوريش؟

– سارا تقصير تو نيست.

– پس تقصير كيه كه اين دختره با اين همه خواستگاراش بايد تاريك دنيا بشه و همه خوشيش بشه خوشي من و تو؟

– سارا چرا خودتو گول ميزني ؟ اگه آهو به اينجا رسيده واسه خاطر اينه كه چشم رو همه بدياي سالار بست.

– دِ درد منم همينه ، من كه گفتم آهو نه ، چرا خر شد؟ اصلا چرا ماها اينجوري هستيم ؟ چرا نميتونيم عين آدميزاد زندگي كنيم؟

– چند دقيقه پيش شاكر خدا بودي.

– شكرش ميكنم ولي تهش نه از زندگي تو راضيم نه از غصه آهو.

– يه روز همش تموم ميشه.

– ترسم اينه سينه قبرستون تموم شه.

ميگه و بي هدفي خرج اون قدماي لبريز ظرافتش ميكنه و دستش رو دستگيره گير ميكنه.

– بچه كه بوديم خاله هميشه ميگفت خدا همه جا هست ، تو آسمون دنبالش نگرد ، بزرگ شدم دلم هوا بچگي كرده ، تو آسمون دارم دنبال خدا ميگردم … حق تو اين نبود آمين ، يه عمر سر به راهيت واسه جمشيد خان ثمرش نبايد اين همه زجرت ميشد ، دلمو دارم خوش اين ميكنم كه يه روز جمشيد خان واسه يه گوشه چشمت شهرو به هم بريزه.

– دل خوشي قشنگيه.

صداي تق در و من مطمئن از بي خوابي سه تاييمون.

بچه بودم ، واسه مامان ناز كه مي اومدم ، نازمو كه ميخريد ، فقط يه بستني يخي ميخواستم ، حالا هم كه ميرم پيشش و ناز ميكنم و نازمو ميخره تهش يه بستني يخي ميخوام و يه بغل و يه شب تا صبح تو بغلش حرف زدن و از دردام گفتن و اون با همه بي وظيفگيش مادرونه هاشو خرج من كرده.

دلم امشب به اندازه همه بي مادري هام مادرونه ميخواد.

من تو اولين شب صيغه اي بودنم مادرونه ميخوام.

من مادرونه ميخوام و باز اسم وثوق تو اون يك نيمه شب پاييزي رو اسكرين گوشي خاموش و روشني راه ميندازه.

*******

سارا جيغ كشيده منو خندونده غر آهو رو درآورد.

آهو – خب بتمرگ عين بچه آدم بفهمم دارم چه غلطي ميكنم ، هي وول ميخوره ، مو كه نيست ، پشم گربه است والا.

سارا – اولا گربه پشم نداره ، مو داره دوما نكش خب.

آهو – ميخواي فوتش كنم بافته بشه؟

با دندون نخ وصل به لباسو پاره كرده چشمكمو حواله آهو كرده گفتم : از شهين خانوم و گل پسرش چه خبر؟

سارا – آمين خفه نشي همچين اين چارتا استخونو تو فكت خرد ميكنم كه هيچ صافكاري نتونه جمعت كنه چه برسه جراح پلاستيك.

آهو لج سارا رو درآورده موهاي سارا رو بيشتر كشيده گفت : مگه بنده خدا چشه؟

سارا – مگه خسرو حيدري چش بود؟

آهو از اين جواب دست به نقد سارا ساكت شده بي حرف مشغول بافتن اون موهاي لخت دل خيليا رو اسير كرده شد.

سارا – من دوسش ندارم ، مثه توئه كله خر كه خسرو به اون آقايي رو دوست نداري.

آهو – حيف اون همه آقايي نيست واسه من؟

سارا – حيف من نيست واسه هادي؟

آهو خنديده اون موهاي فندقي رنگو تو مهارش درآورده به من گفت : اين وثوقه سه روزه داره خودشو ميكشه ، گناه داره بنده خدا يه جوابي بهش بده ، از دل نگروني درآد.

– ميدونم ميخواد چي بگه ، ميخواد بگه ببرم خونه آقا كه من …

سارا – آمين ميدونم اگه اينو بگم يه كفگرگي مهمونم ميكني ولي تو شايد بتوني انتقام همه روزاي زندگيتو از اون آيلينه…

آهو ته برسو به فرق سر سارا كوبيده گفت : شما نميتوني دو دقيقه خفه خون بگيري؟

اخماي تو هم رفتم رو پس زده حرف سارا رو رو شوخي رد كردم.

آهو – از خر شيطون بيا پايين يه زنگي به اين وثوق بزن ، گوشيت سوخت تو اين سه روز.

گوشيمو به دست گرفته با اون همه ترديد خوره وار تو جونم افتاده راهي اون حياط نقلي و با صفاي ارثيه آهو شدم.

رو شماره وثوق مكث كرده دل دل راه انداختم كه خودش تله پاتيمو رو هوا زده زنگ زد و من مردد تر از هر لحظه اين چند وقته جواب دادم.

– الو…

گوشي رو ده سانتي از گوشم فاصله داده به داد و هوار راه افتاده پشت خط با نيش ناخود آگاه باز شدم گوش دادم.

– دختره نفهم بي شعور هيچ معلومه كدوم گوري هستي ؟ آمين به خداوندي خدا گيرت بيارم چنان حاليت كنم قال گذاشتن من چه معني ميده كه حظ كني ، كجايي آمين ؟ خر نشو دختر ، خودتو بدبخت نكن ، آمين يا حرف ميزني يا من زير سنگ هم شده پيدات ميكنم و حقتو ميذارم كف دستت.

وسط نفس گيريش با اون لحن ملايم آدم خر كنم گفتم : سلام.

نفسش قطع باز شروع كرد و باز گوشي ده سانتي اونور تر رفت.

– سلام و درد ، سلام و مرض ، سلام و زهر هلاهل ، آمين بفهمم يه جايي كه به مذاق من خوش نيومده تيكه بزرگت ميشه گوشت.

– وثوق يه لحظه گوش بده.

– چيو گوش بدم ؟ ميدوني اين سه روز چقدر از اين مرتيكه حرف شنيدم ؟ ميدوني دلم آشوب بود تو اين سه روز كه نكنه خر شده باشي و يه بلايي سر خودت آورده باشي ؟ حالا زنگ زدي ميگي سلام ، ميگي گوش كن؟ دِ بچه من چه كنم از دست تو؟

– وثوق من جام خوبه ، خيلي خوبه ، بذار اين يه سال بگذره ، بذار با اين يه سال تو تنهاييم كنار بيام ، بذار اگه صيغه ايم حداقلش تو دخترونم زندگي كنم.

– همين الان عين بچه آدم آدرس اون خراب شده اي كه توشي رو ميدي و من ميام دنبالت و با من مياي خونت وگرنه …

– وثوق بهتره تمومش كني.

– من كه پيدات ميكنم ولي واي به حالت كه يه مورچه مذكر هم تو اون خراب شده پيبدا بشه كه بد حالتو ميگيرم.

– حالا تو پيدام كن.

– منو دست كم نگير.

بوق اشغال كه تو گوشي ميپيچه يادم ميندازه وثوق مرد عمله.

*******

با وجود اون هم زخم تو وجودم دلم خوش اون دوتا ديوونه تر از خودم بوده خنده رو تو اون كوچه پر از ساخت قديم ول داده سقلمه سارا و اشاره چشم و ابروي آهو رو گرفته به هادي خان دوپره هم گوشت رو تنش نبوده رسيده نيشم حودكار بي صدا شد ولي همچنان از نظر بصري به قوت خودش باقي موند.

با دو قدم معادل چهار قدم ما خودشو به يه قدمي ما رسوند و خيره تو صورت ساراي نگاشو به همه جا جز اون انداخته دوخت گفت : خوب هستين سارا خانوم؟

ما هم كه همون كشك.

هادي – خريد بودين؟ كيسه هاتونو بدين من خسته ميشين.

سارا بي توجه به اون همه خوش خدمتي اون نمونه نادر بشريت ديلاق ها كليدو از كيف شتر با بارش توش مفقود شده به جستجو نشست كه باز حضرت آقاي يكي يه دونه شهين خانوم گفت : سارا خانوم بفرمايين ناهار در خدمت باشيم.

ما هم كه برگ چغندر حساب نشديم تو چشم اين دو پره هم گوشت ندار.

سارا بالاخره به مدد خدا كليدو از ميون اون بازار شام بيرون كشيده درو بي توجه به تعارفات نامعمول اين شازده باز كرده اشاره زد كه داخل شيم و خودش هم پشت بند ما قبل بستن در تو صورت اون بشر از اين گوشه چشم سارا خر كيف شده گفت : سري قبل واسه آش نذري مامانتون حالم به هم خورد واسه همين از هر چي كه به دستپخت مامان جونتون مربوط ميشه حالمو به هم ميخوره.

آهو كيسه پارچه پرده هاي خانوم فكري رو تا ته حلقش فرستاده از شليك اون خنده هاي خونه خراب كن كم كرده از سرخي به كبودي زد و من هاج و واج اين همه خاك بر سري اين هادي خان ديلاق الدوله شدم.

سارا درو تو صورت اون پسره هيچي ندار از تبار بچه ننه هاي روزگار كوبونده به آهوي كف حياط پخش شده از شدت خنده اخم كرده گفت : دو روز ديگه بگذره فكر كنم بگه بيا بريم من خيكتو بالا بيارم راضي شي زنم شي.

خنده من تو صداي بلبلي غرغر سارا به همراه داشته زنگ گم شده به سارا اشاره زدم درو روي اون نمونه نادر انساني باز كنه و باز پر فيضمون كنه از اين كودن ترين برادر دالتونها .

به ساراي پشت در نيمه بار خفه خون گرفته و در با ضربي تو روش باز شده و سارا رو مجبور به عقب نشيني كرده نگاه انداختم و مات موندم.

به هيكل مردونش كه تو چارچوب در خونه به تصوير كشيده شده بود نگاه انداخته قدم عقب گذاشتم و اون درو با ضرب كوبونده اومد طرفم و من بي فرصت به اون ابروهاي تو هم گره خورده خيره گفتم : تو…تو…اينجا…

بازومو تو دستش فشرده تو صوتم داد زده گفت : پيدات كردم.

ملايمتو بهترين راه ديده گفتم : ببين وثوق ، اينجا كه خيلي خوبه ، من كه…

– همين الان با من مياي ميريم خونه ، بعد اگه اون مرتيكه شوهرت گذاشت هر جهنم دره اي كه خواستي ميري.

– وثوق…

– ميدوني تو اين چند روز از دست اون مرتيكه چقدر حرف شنيدم؟ همين الان ميريم.

سارا ابروهاي بالارفته و اون پوزخندشو بي كنترل تو صورت وثوق پاشيده گفت : اون وقت كي تعيين ميكنه كه آمين بايد اينجا رو ترك كنه جناب وثوق احدي؟

مات اون اعتماد به نفس و آشناييت نگاه تو صورت وثوق خونسرد انداختم كه وثوق گفت : خودتو دخالت نده سارا.

سارا – دخالت ندم كه باهاش چي كار كنين؟ خدا كنه فكرم در مورد شوهر آمين غلط باشه كه اگه درست باشه بهش بگو منتظر خونه خرابيش باشه.

وثوق – كم رجز بخون كوچولو.

سارا – آمين اينجا ميمونه و تو هم بشمر سه از اين در ميزني بيرون.

وثوق – سارا به تو هيچ ربطي نداره ، مسئوليت آمين با منه.

سارا- وثوق بزن به چاك تا زنگ نزدم صد و ده بياد جمعت كنه.

وثوق – آمين مگه نشنيدي چي گفتم ؟

به اون مرد پر از خشم خيره تو حل معادله آشناييتش با سارا گير كردم.

سارا – آمين هيچ جا نمياد ، خونه اون عوضي نمياد.

وثوق – من و تو هيچ وقت با هم دشمن نبوديم سارا ، پس دشمني نكن.

سارا – پاي آمين كه وسط باشه دشمن هم ميشم.

وثوق – راست ميگي تو رو خود شوهر اين بچه چنگ و دندون نشون بده.

سارا- اونو كه مطمئن باش به امشب نميرسه.

وثوق – خونوادگي كري خوب ميخونين.

بازومو كشيده از در زد بيرون و منم دنبالش كشيده شدم و سارا با يه لبخند از پشتيبانيش مطمئنم كرد.

*******

كوله رو به خودم فشرده به اون همه بد عنقي زيرچشمي نگاه انداخته گفتم : من نميخوام بيام.

چشم غره رفت و لحنشو كنترل كرد.

– منم نميخوام بياي ولي الان شرعا زن اون مرتيكه اي و مجبوري تو خونش زندگي كني.

– واسه اون چه ثمري داره؟

– ثمري نداره فقط حس بد اينكه يكي ازش نافرماني كرده رو ديگه قرار نيست داشته باشه.

– تو سارا رو از كجا ميشناسي؟

– تو سارا رو از كجا ميشناسي؟

– سارا رفيق همه سالاي زندگيمه.

– سارا…

– مربوط به گذشته سارايي مگه نه؟

– كدوم گذشته؟

– همون گذشته اي كه سارا دلش نميخواد ازش حرفي بشه.

– بيشتر اون مرتيكه به سارا وصله تا من.

– پس تو هم مربوطي.

– آره اونقدري مربوطم كه بدونم چطور بزرگ شده.

– پس سارا از همتون متنفره.

– غلط كرده ، چار بار اگه زده بودم تو گوشش آدم شده بود.

– فقط آدم شماهايين؟

– با حرفاي سارا عليه ما جبهه نگير.

– زندگي سارا يه عمر جلو چشام بود.

– زندگي سارا چي كم داشت؟

– چي كم نداشت؟

– هر چي مي خواست واسش بود ، خوشي زد زير دلش ، حالا به كجا رسيده؟ يه خونه زپرتي؟

به اون همه دوست داشتني هام توهين شده غريدم كه…

– حرف دهنتو بفهم ، اون خونه حرمت داره.

– يه خياط خونه چي داره كه شما دوتا اين همه بندشين؟

– سارا راست ميگه كه همه شماها عين همين.

– مشكل سارا باباشه ، به ماها چه؟

– مشكل سارا آدماي دور و برشه ، بيچاره عمو ، هر كاسه كوزه اي بوده سر اون شكسته.

– تو اين مورد به سارا حق ميدم كه از باباش بدش بياد.

– ولي من فقط تو اين مورد به سارا حق نميدم.

– ببين آمين نه زندگي سارا در حال حاضر بحث ماست نه زندگي باباش.

– آقا ميخواد چه بلايي سر من بياره؟

– منم گذاشتم بلا سر تو بياره.

– مثه همون وقتي كه تو شمال جلوشو گرفتي ميخواي سپر بلام بشي؟

متلكم اخماشو باز درگير هم كرده يه تلخ خند نشوند رو لب من.

– الان ازم دلخوري؟

حرفي نزده كليد پخشو فشرد و صداي آهنگ بي كلام آرومي تو ماشين پخش شد.

– وثوق تو تومني دوزار با اون جماعت فرقته ، اينو مني بهت ميگم كه يه عمر جلو چشمم مرد بودن فقط به پول و اسم و رسم داشتن طرف بوده ، تو خيلي خوبي ولي وثوق ، تو هم نميتوني هيچ كاري واسم بكني ، حتي اگه زير دست و پاي اون آقا دل و رودم بريزه كف زمين باز تو نميتوني جلوشو بگيري ، اينو اون شبي فهميدم كه به قصد مرگ كتكم ميزد.

– اون آقايي كه تو ميگي هميشه هم اينقدر بد نيست.

امتیاز دهید به این رمان

Check Also

پارت ۱۶ رمان بگذار آمين دعايت باشم

– تو اینجا چی کار میکنی؟ از جام بلند شدم و به کوروشی که کنار …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.