پارت ۱۵ کی گفته من شیطونم

– بله ؟
– دخترم میشه چند لحظه بیام تو باهات کار دارم …..
باباست ، یعنی باهام چی کار داره ……
از جام بلند شدم در رو باز کردم ….. دوباره سریع برگشتم روی تخت نشستم …..
-خوبی دختر بابا ؟
چند وقتی بود که دو تایی ا هم حرف نزده بودیم …
– مرسی بابا جون ما خوبید ؟
اومد نزدیک تر کنارم روی تخت نشست ، همیشه خدا رو برای همچین مادر و پدر خوبی شکر میکنم /……
– مرسی عزیزم چی کار میکنی ؟
به کتاب اشاره کردم …..
– رمان میخونم مریم برام تازه خریده …..
– اه چه جالب راستی دوستت مریم خوبه ؟
– اره خوبه سلام میرسونه …….
میخواست باهام حرف بزنه ولی انگار نمیدونست که باید چه جوری شروع کنه ….
– بابا کاری داشتی با من ؟
– اره نمیدونم باید چه جوری شروع کنم تو دختر بزرگی شدی میخوام یه سوالی ازت بپرسم فقط باید راستش رو بگی باشه …..
سرم رو تکون دادم ……. کتاب رو گذاشتم زیر تختم گوشام رو تیز کردم ببینم میخواد چی بگه …….
– چرا ان قدر این ارمان بیچاره رو اذیت میکنی دیروز چند بار اومد اینجا جوابش رو ندادی ؟
سرم رو انداختم پایین ، بابا اخه تو چه میدونی که چرا این کار ها رو میکنم …..
– ساحل جواب من رو بده ؟دیروز با من حرف زد گفت که راجع به علاقه اش به تو گفته ….
سرم رو بلند کردم …….
– اره گفته …..
– پس چرا ان قدر اذیتش میکنی اگه جواب منفیه زود تر بهش بگو اگر هم جوابت مثبته ان قدر جوون مردم روحرص نده…….
با شجاعت تمام گفتم :
– بابا ارمان پسره مغروریه من نمیخوام اون خیلی زود به خواسته هاش برسه ….. هنوز چند روز نگذشته توقع داره من بهش جواب بدم ….
با دودلی نگاهم کرد
– یعنی میخوای بگی تو باید فکر کنی ؟
من ارمان رو دوست نداشتم نمیخواستم حالا به خاطر یه لجبازیه کوچلو زندگیم رو خراب کنم اونم حالا که ارمان ابراز علاقه کرده بود ….
– اره میخوام فکر هام بکنم اون اگه واقعا من رو دوست داشتنه باشه باید صبر کنه حتی تا اخر روز مرگش …..
– اوا زبونت رو گاز بگیر دختر ، یعنی با این حساب تو میخوای ادبش کنی ….
– اره ……
– ببین عزیزم ما مرد ها یه ذره مغروریم ؛ ارمان دیگه بیش از حد مغروره …. دیروز خیلی از دستت عصبانی بود تو نباید یه کار بکنی که ان به خودش فشار بیاره ، هر چی باشه اون یه مرده دخترم …. ارمان از اول بچگیش مغرور و خودخواه بود تو که نمیتونی این اخلاقش رو عوض کنی فقط میتونی به مرور زمان عادتش بدی به خوش اخلاقی ……
– نمیخوام اون باید ادب بشه ….. یه ذره محلش نذارم ادم میشه …
– چی میدونم والا از دست شما جوون ها باید چی کار کرد بلاخره بگم امشب بیان یا نه ؟
امشب ؟؟؟؟؟ حتما باز من از همه چی بی خبرم …..
– امشب ؟ مگه چه خبره ؟
– ارمان الان زنگ زد گفت با تو حرف بزنم …. دخترم دلش رو نشکون ؛ بذار بگم بیان با این کار های دو روزش فهمیدم واقعا دوست داره …..
قند تو دلم اب شد ببین چی کار کرده بابا میگه دوستت داره …..
– باشه فقط به خاطر شما اما بهش بگید توقع نداشته باشه من به این زودی جواب بدم …..
بابا خندید اومد پیشونیم رو بوس کرد ….
– من که میدونم تو هم دوست داری مگر نه از همون اول میگفتی نه .. .ولی حالا میخوای یه ذره خودت رو لوس کنی مثل مامانت …..
سرم رو از خجالت انداختم پایین …..
– بابا !!!!!!!!
– خیله خوب کر شدم دختر ….. ساحل کوچلو و شیطون باباش میخواد عروس بشه ……
جلوی خودم به ارمان زنگ زد و گفت که برای امشب اماده بشن ….
از طرز حرف زدنش میشید فهمید که چه قدر خوش حال شده ولی به اصلا هیچ عکس العملی از خودش نشون نداد ……
همین کار هاش ادم رو اذیت میکنه خوب تو اگه واقعا من رو دوست داری پس چرا هیچ احساسی از خودت نشون نمیدی …..
بعد از رفتم بابا از جام بلند شدم از ته دل خیلی خوش حال بودم که بلاخره قراره با کسی ازدواج کنم وه واقعا از ته دلم دوستش دارم …
باید بهترین لباسم رو بپوشم ….
به مریم زنگ زدم همه ی ماجرا رو براش تعریف کردم ، بیچاره اولش شوکه شد ولی بعدش یه جیغ بنفش کشید …..
– کوفتت بشه ساحل ؟
– دستت درد نکنه دیگه چه دعایی کردی برام ……
بعد از کلی شوخی و حرف زدن تلفن رو قطع کردم …… به ساعت نگاه کردم ……
دیگه باید کم کم بلند شم خودم رو خوشگل کنم برای اقا ارمان مغرور…. میخوام به کلی قیافه ام رو تغیر بدم …..
نگاهی به کمرم انداختم هنوز جای کوفتگی دوروز پیش نرفته بود ای خدا چرا ان قدر باید بالا سر من بیاد ….
کت و دامن طلایی ایم رو تنم کردم مامان این کت و دامن رو مخصوصا برای خواستگاری خریده بود که خوشبختانه تا حالا تنم نکرده بودم ….
شالم رو اتو کردم گذاشتم روی صندلی ….
اخ جون نوبتی هم که باشه نوبت ارایش کردنه …..
یه لنز مشکی از تو کشویی در اوردم … همه ارزو دارن چشم هاش رنگی باشه اون وقت تو چشم هات رنگیه لنز میذاری …
واقعا خل و چلی ؛ به اینه نگاه کردم با خودم گفتم :
– خوب اگه خل و چل نبودم که زن ارمان نمیشدم …..
چشم هام یه ذره قرمز شد ولی خیلی زود لنز تو چشم هام عادت کرد ..
یه خط چشم نازک کشیدم ، ریمل گرونم رو که تازگی دریا برام خریده بود رو دراوردم زدم به مژه هام مثل مژه مصنوعی شد …
ایول دریا چی خریدی …..
چند تا سایه طلایی رو هم ترکیبی زدم که هم به لباسم بیاد هم به لنز مشکیم …..
یه رژ گونه ی طلایی و یه رژ کالباسی رنگ همه چی رو درست کرد …..
لب هامو بهم مالیدم که رژ کاملن پخش بشه …
خودم از دیدن خودم کیف کردم عجب تغیر با حالی کرده بودم ….
جلوی موهام رو یه ذره فر کردم …
یاد گیر کردن موهام به ساعت ارمان افتادم خنده اومد روی صورتم ….
موهام که تموم شد کامل بالا بستم که اذیت نکنه اون چند تا مویی رو که فر کردم بودم از شال گذاشتم بیرون …..
دانیال بدون اینکه در بزنه اومد تو دلم نیومد دعواش کنم ….. اخم هاش تو هم بود …..
– دانی خاله چی شده ؟ چرا لب و لوچه ات اویزونه ….
شروع کرد به گریه کردن ……
یه لحظه شوکه شدم چرا همچین میکنه ….. یادم نمیاد که دعواش کرده باشم …..
– چی شده ؟ من بمیرم اشک های تو رو اینجوری نبینم ….
اومد بغلم چسبید بهم سرش رو قلبم بود ….
اشک هاش همین طوری داشت می ریخت روی لباسم ؛ حتما دریا دعواش کرده ….
– دانیال عزیزم نمیخوای بگی چی شد ؟ ببین لباسم خیس شد ها …..
سرش رو بلند کرد چشم های خوش رنگش بارونی بود …… بغض گلوش رو گرفته بود نمیتونست حرف بزنه ……
تا حالا ندیده بودم ان قدر معصومانه گریه کنه ….
با بغض گفت :
– خاله تو اگه عروسی کنی من میمیرم ….
الهی من بمیرم پس بگو چرا داره اینطوری گریه میکنه ، فکر کرده من اگه عروس بشم دیگه محالش نمیکنم …
حقم داشت دانیال بیشتر از هر کسی به من وابسته بود …. به قول یه مامان داشت اونم من بودم ….
دستش رو گرفتم بردم طرف تخت ، نشوندمش کنار خودم ….
اشک هاشو پاک کردم ببین تروخدا چه جوری اشک میریزه ……
– دانیال به من نگاه کن ….
سرش رو بلند کرد صورتش شده بود مثل لبو ….
– عزیزم کی گفته من اگه عروسی کنم دیگه تو نمیتونی بیای پیشم ..
با گریه گفت :
– من میدونم عمو ارمان نمیذاره من پیش شما بمونم ….
ارمان خدا بگم چی کارت کنه که از خودت برای بچه چی ساختی ..
– ارمان غلط کرده نذاره تو بیای پیش من اصلا اولین شرطی که میذارم اینه که تو پیش خودم زندگی کنی خوبه عزیزم ؟
با دستش موهاش رو که بر اثر گریه خیس شده بود زد کنار …..
– خاله راست میگی ؟
– اره فدات بشم دیگه نبینم به خاطر این موضوع گریه کنی ها ….
یه ذره فکر کرد ….
– من که پیش مامانم و بابام زندگی میکنم ولی هر روز میام پیشت ….
قربون اون عقل کوچولوش برم که داره رشد میکنه …..
– پاشو صورتت رو بشو الان میان زشته اینطوری تو رو ببین تو مثلا مرد شدی …..
– راست میگی خاله مرد ها گریه نمیکنند ……
– نه مرد کوچک گریه نمیکنند بلندشو …
بغلش کردم خیلی سنگین شده بود ولی برام مهم نبو دوست نداشتم حالا که میخوام ازدواج کنم خاطرات بدی تو ذهنش بمونه ….
بردمش دستشویی یه دستم به دامنم بود دست دیگه دور کمر دانیال ….
صورتش رو شستم بعدشم یه بوس گنده از لپش کردم که صدای اخش بلند شد …..
صدای زنگ خونه اومد …..
یهو استرس تمام وجودم رو گرفت ؛ خواستگار زیاد داشتم ولی هیچ کدوم تا حالا پاشون به خونه باز نشده بود …..
وای یادم رفت از مامان بپرسم چی کار باید بکنم اصلا باید چای کمرنگ بریزم یا پرنگ …. شیرینی رو کی تعارف کنه …
هزار تا سوال بدون جواب اومد تو ذهنم ….
دانیال هنوز بغلم بود متوجه رنگ پریدگی من شد ….
– مامانم خوشگلم چرا رنگ سفید شد …..
– نمیدونم عزیزم
با صدای مامان که داشت صدام میکرد به خودم اومدم …..
نباید دانیال رو میذاشتم پایین شاید این طوری ارمان بفهمه که من دانیال رو به اندازه ی وجودم دوست دارم ….
– دانی من رو سفت بغل کن بریم پایین …..
– نه خاله خودم میام کمرت درد میگیره …..
– نه بغل من باشی بهتره …
با اون کفش های پاشنه بلند نخورم زمین خوبه …..
با احتیاط رفتم پایین …
از هر پله ای که میگذشتم خدا خدا میکردم خراب کاری نکنم …..
چند تا صلوات فرستادم تا یه ذره از استرسم کم بشه …
دانیال سنگین بود بهم فشار میومد ولی عکس العملی از خودم نشون ندادم …..
به پایین پله که رسیدم نفسم رو دادم بیرون …..خدایا خودت کمکم کن …
با صدای کفش هام همه متوجه شدن که من اومدم ….
اول با عمو و زن عمو سلام کردم ، جرائت اینکه به ارمان نگه کنم رو نداشتم …..
سرم رو انداخته بودم پایین دریا داشت با تعجب نگاهم میکرد که چرا دانیال رو بغل گرفتم ……
ارمان از جاش بلند شد اومد طرفم …
سرم رو اروم بلند کردم بقیه با هم حرف میزن که مثلا ما اصلا حواسمون نیست ….
– سلام
بهش نگاه کردم وویی چه خوشگل شده بود …
خوب از موهاش شروع کنم موهای قهوه ای خوش رنگش رو داد بود بالا
فکر کنم یه ژل کامل رو خالی کرده بود …
یه کت و شلوار سرمه ای پوشیده بود یقه اش بر عکس همیشه بسته بود
بوی عطرشم که دیگه نگو ادم رو میبرد تو فاز +۲۵ سال ….
با تکون دانیال که تو بغلم وول میخورد به خودم اومدم دانیال اروم زیر گوشم گفت :
– خاله سلام داد ها ….
– سلام …..
نیشش باز شد …
– سلام ساحل خانم خوبی ؟ دانیال عمو بیا بغل من ….
دانیال رو از بغلم گرفت از شدت استرس لکنت زبون گرفته بودم …
یه دسته گل بزرگ دستش بود دانیال رو گذاشت زمین اون رو داد بهم
– نمیدونم خوشت میاد یا نه ؟ امیدوارم دوست داشته باشی ….
فکر کنم یه ۳۰۰ تومانی پول دسته گل رو داد بود چون هم زیاد گل داشت هم خیلی خوشگل تزیین شده بود …..
دسته گل رو برداشتم گذاشتم روی میز …..
عمو و زن عمو به احترام بلند شدن …
یه جا کنار دریا خالی بود رفتم نشستم کنارش ….
دریا اروم طوری که بقیه نشنون گفت :
– خوشگل کردی خواهر پس بگو چرا به برادر شوهر بدبخت من جواب منفی دادی .. دیدی گفتم یه نفر رو دوست داری …
دستم رو گذاشتم روی بینیم …..
– اه ساکت الان میشنون …..
عمو شروع کرد به حرف زدن تمام مدت سرم پایین بود خجالت میکشیدم به بقیه نگاه کنم ……
دانیال هم مثل ملخ ورجه و ورجه میکرد …. اخر سرم فرزاد مجبور شد ببرتش تو حیاط تا شیطونی نکنه …..
بعد از کلی حرف زدن که سرم واقعا درد گرفته بود از من و ارمان خواستن بریم حرف هامون رو با هم بزنیم …
یه منگولا مامان رو نگاه کردم یعنی بریم بالا حرف بزنیم ….
مامان با چشم غره ای بهم اشاره کرد که یعنی بلندشو …..
ارمانم خیره شده بود بهم ……
از جام بلند شدم رفتم طرف اشپزخونه که مامان با صدای بلندی گفت :
– ساحل جان با ارمان برید تو اتاقت صحبت کنید …..
اه مامان همه ی کار ها رو خراب میکنی من با یه پسر نامحرم برم توی اتاق ….
اونم با یه پسری که خطر ناکه نمیتونه جلوی خودش رو بگیره ….
کاش دست صبری خانم رو میگرفتم با خودم میبردم بالا …..
با صدای ارمان یه متر پریدم حالا خوبه بقیه حواسشون نبود مگر نه کلی میخندیدن ……
– ساحل تو چت شده چرا ان قدر پریشونی ؟ بابا من همون ارمانم یه ذره اروم باش صورتت شده لپ گلی ….
خندید …….
شیطونه میگه همچین بزنم دیگه نتونه نفس بکشه ها ….
– بریم حرف بزنیم ؟
سرم رو تکون دادم ….
از پله ها که میخواستم برم همش مواظب بودم که با مخ نخورم زمین …. ارمان که دید خیلی استرس دارم با یه دستش از پشت دامن بلندم رو گرفت که نخورم زمین ……
به در اتاق که رسید به من تعارف کرد …..
– بفرمایید خانم ؟
رفتم تو اتاق حالا خوبه اتاق رو تمیز کردم مگر نه ابروم پیش ارمان میرفت …..
با ژست قشنگی اومد تو اتاق در رو هم محکم بشت سرش بست …..
ضربان قلبم مثل گنجشک شروع کرد به زدن ……
اروم اومد نشست روی تخت به دور ور اتاق نگاه کرد مثل منگولا گوشه ی اتاق ایستاده بودم داشتم بهش نگاه میکردم ….
– اتاق خوشگلی داره ها قبل از رفتن من سبک اتاقت یه جوری دیگه بود
میخواستم نه تنها اتاقم عوض شده بلکه خودمم عوض شدم …..
– چرا واستادی بیا بشین ؟
رفتم کنارش با فاصله نشستم ، سرم رو انداختم پایین …..
بلند شد کتش رو در اورد دوباره نشست …..
– چه قدر هوا گرم شده نه ؟
به کتش نگاه کردم که گذاشته بود کنارم ….
– خوب نیومدیم بالا همدیگر رو نگاه کنیم ها اومدیم حرف بزنیم یادته اون موقعه ای که من استادت بودم چه قدر حرف میزدی ….
با یاد اوردی اون خاطرات خوب خنده اومد روی لبم چه قدر اذیتش میکردم ولی انگار الان لال شده بودم هیچ حرفی روی زبونم نمی یومد
– میخوای من اول شروع کنم …….
– اره …..
– خوب همین طوری که بهت گفتم من بهت علاقه مند شدم شاید با خودت بگی چرا اون پنج سالی که کنارم بودی ازم خوشت نیومده بود ولی من اون موقع ها فقط و فقط تو رو به چشم خواهرم می دیدم …. حالا قضیه اش مفصله بعد از این که جواب مثبت رو گرفتم برات تعریف میکنم …… هر شرطی منطقی هم که داشته باشی قبول میکنم ……. دیگه چی بگم خودت هم که میدونی از نظر مالی اصلا مشکل ندارم از چیز های دیگه هم که خودت خبر داری هم ماشین دارم هم خونه هم قیافه ی خوشتیپی …..
خندید …….
نمیتونستم مستقیم بهش نگاه کنم برای چشم دوخته بودم که فرش اتاق…..
– یه ذره اخلاقم تنده ولی فکر میکنم تو ساحل شیطون بتونی درستش کنی ….. خوب دیگه خیلی حرف زدم حالا تو بگو ……
سرم رو اوردم بالا …..
– چی بگم ؟
یه خنده ی کوچلو کرد …..
– یعنی نمیدونی باید چی بگی یا ان قدر که استرس داری همه ی حرف ها یادت رقته …..
راست میگفت استرس همه ی وجودم رو گرفته بود ….
– بذار کمکت کنم تو شرط خاصی نداری ؟؟؟؟؟؟؟…..
– چرا شرط اولم اینه که به دانیال کاری نداشته باشی من دانیال رو به اندازه ی بچم دوست دارم
– میدونم خیلی دوستش داری ولی اخه دیگه خیلی خودش رو به تو میچسبونه ادم حس میکنه تو رو به چشم خاله اش نمیبینه ……
خنده ام خوردم ….. به چه بچه ی کوچک هم حسودی میکنه یه دفعه بگو دیگه به من دست نزنه ….
– منظورت چیه ؟ اون به چشم مادر به من نگاه میکنه نه چیز دیگه ….
سرش رو تکون داد …..
– باشه خوب شرط بعدیت
صاف نشستم …..
– ببخشید این رو دارم میگم ها ولی تو خیلی گنده دماغ هستی هیچ کس از ترس جرائت نمیکنه با هات حرف بزنه میخوام که یه ذره رفتار و اخلاقت رو بهتر بکنی …..
توقع نداشت بهش بگم گنده دماغ ولی خوب واقعا بود …
– گفتم که تمام سعیم رو میکنم ولی تو هم باید بهم کمک کنی خوب ادامه بده …….
نمی دونستم باید دیگه چی بگم بهش ….
– بقیه ی شرط هام رو بعدا میگم …..
خندید لپم رو کشید …..
– ای لپم رو ول کن ……
– ببخشید اخه خیلی بامزه گفتی دردت گرفت ؟
لب هامو پیچوندم …..
– بله
– الهی بمیرم ببخشید میگم اگه موافقی فردا بریم برای ازمایش ..
با اخم گفتم :
– من که هنوز به شما جواب مثبت ندادم ……
– ساحل ان قدر با من رسمی حرف نزن من همون ساحل شیطون چند سال پیش رو میخوام ….. بعدش یعنی میخوای جواب رد بدی ؟
– بله من به شما اصلا علاقه ای ندارم ….
داشتم مثل خر دروغ میگفتم قیافه اش بامزه شد …
خم شد از زیر تختم یه تیکه کاغذ در اورد ….
وای نه یه تیکه از عکسش بود …..
– میشه بگی عکس من زیر تخت شما چی کار میکنه ؟
هل شدم مگه من اون روزی که عکس رو تیکه تیکه کردم نریختم تو سطل اشغال پس این از کجا اومده بود ….
– چی میدونم حتما دانیال پاره کرده ….
– منم که باور کردم اون وقت حتما جای اشک های دانیال هم هست روش…..
وای که چه قدر تیز بود حتما همه چی رو فهمید چه چشم هایی داره که این رو از زیر تخت پیدا کرد …..
سرم رو انداختم پایین چه جوابی باید بهش میدادم واقعا ..
دیگه با این عکس نمی تونستم دروغ بگم ……
از روی تخت بلند شد اومد جلوم زانو زد …..
– بگو که تو هم من رو دوست داری؟؟؟؟؟ ….
دیگه بسه نمیخوام به خاطر لجبازی خودم زندگیمون رو خراب کنم فوقش ان قدر اذیتش میکنم که تلافیه بشه ……
– منم دوست دارم ….
چشم هاشو گرد کرد …….
– چی یه بار دیگه بگو جون ارمان چی گفتی …
با صدای بلندی گفتم :
– اخبار رو یه بار میگن استاد ….
با لحن قشنگ و با حالی گفت :
– اه نه بابا میگم تو قبل از ابراز علاقت مقدمه نداری ……
از ترس سریع زود رنگم پرید نه اگه دوباره بخواد مقدمه انجام بده چه غلطی کنم ؟ ….
رفتم عقب واستادم روی تخت ….
– ارمان بخوای بیای جلو جیغ میزنم ها ……
غش غش خندید تازگی ها عجب شیطونی شده بود ……
– خیله خوب بابا میگم مقدمه باید قبل از هر چیزی باشه ها حالا اول من یا تو ……
نخیرا انگار این میخواد امشب من رو از ترس سکته بده …..
– ارمان جدی جیغ میزنم ها …..
– باشه بابا من که کارت ندارم …. بعدش جیغ بزنی پایینی ها فکر بد میکنند ها ……
دستش رو دراز کرد ……
– دستت رو بده عمو ببرمت پارک ….
کفشم رو برداشتم پرت کردم طرفش خورد به میز توالتم همه ی لاک و رژ هم ریخت ……
– ارمان میکشمت اگه بلایی سر لوازم ارایشم اومده باشه …..
– به من چه تقصر خودته کفش رو پرت کردی نمیگی اگه کفش میخورد به من بی شوهر میشدی کسی هم که نمیاد توی شیطون رو بگیره …
اون یکی کفش رو پرت کردم طرفش این دفعه محکم خورد به شکمش …..
خم شد روی شکمش ……
– اخ دلم زدی داغونم کردی ……. اخ زدی ناقصم کردی ؟
وای نکنه بالایی سرش اومده باشه از تخت اومدم پایین ……
با نگرانی گفتم :
– ارمان چیزیت شد ….
همین طوری که روی شکمش خم شده بود گفت :
– خانم من ازتون شکایت میکنم برید سند پیدا کنید …. یا سند یا مقدمه کدومش ؟ به نظر من مقدمه بهتره ….
محکم زدم تو سرش …..
– لوس بی ادب نمیگی من میترسم …..
با صدای دخترونه گفت :
– اوا خواهر ترسیدی ؟؟؟؟؟
بعد از کلی خنده که فکر کنم به معنای واقعی ارمان دلقک شده بود رفتیم پایین ……
با صدای خنده ی من وارمان متوجه شدند که به یه نتیجه ای رسیدیم ….
دانیال با صدای بلندی گفت :
– اخ جون مامانم بله رو داد
همه خندیدند و دست زدند ….
مامان با خوش حالی گفت :
– پس عروس خانم برو چای ها رو بریز …
ای داد بیداد من که بلند نیستم با چشمک به دریا فهموندم که بیا تو اشپزخونه …..
صبری خانم تو اشپزخونه نبود حتما داره نماز میخونه …
فنجون های چای رو چیدم توی سینی ….. دریا اومد تو ..
– چیه عروس خانم حتما بلند نیستی چای بریزی ؟
شالم رو دادم یه ذره عقب تر استین هام هم دادم بالا …..
– دست به دامنت بیا بریز یا من خیلی کمرنگ میریزم یا خیلی پرنگ …
– من که دامن ندارم عزیزم ….
عرق های روی پیشونیم رو پاک کردم ….
– دریا جون پسرت اذیت نکن بریز الان ضایع میشم …..
– از دست تو چی کار کنیم یه خواهر بیشتر که نداریم ….
تا دریا چای ها رو بریزه شیرینی ها رو مرتب کرد گذاشتم روی کابینت
سینی چای رو داد دستم ….
– اخه کی به تو گفته این کفش ها رو بپوشی الان که با این ها میری تو شکم ارمان …
– دریا لوس نشو میگم من خوبم ؟ ارایشم پاک شده …
یه نگاهی بهم انداخت …..
– ارمان که بالا بهت کاری نداشت ؟ اگر بود که زود رژ زدی ….
چرا ان قدر این قضیه برای همه مهمه …..
– نه خیر بی ادب ارمان پسر خوبیه …..
– بله میدونم بفرمایید من میرم تو هم چند دقیقه ی دیگه بیا …..
چند دقیقه بعد رفتم تو پذیرایی ….
اول به عمو و زن عمو گرفتم ارمان اشاره کرد که به بابا و مامانم هم تعارف کنم ، باریک الله به این ادبت شازده …..
چای رو بردم طرف ارمان از دور دیدم کف جورابش سوراخه خنده ام گرفت ولی به روی خودم نیاوردم رفتم جلو تر نگاه کن برای خواستگاری چه جورابی هایی پوشیده اون یکی جورابشم پاره است ….
کاملا بردم جلوش که برداره یه دفعه پاش رو برد بالا ببینه من به چی نگاه میکنم منم کنترلم رو از دست دادم سینی از دستم افتاد ……
سه چهار تا چایی که تو سینی بود ریخت روی پاهای من و خودش …
من کفش پام بود هیچی نشد ولی شلوار و پای های اون سوخت ….
ارمان با صدای بلندی گفت :
– ای سوخت ای …..
هم خنده ام گرفته بود هم خجالت کشیدم …..
همه داشتند با صدای بلندی میخندیدند …….
فرزاد که از زور خنده پخش شده بود روی زمین …. خرس گنده خجالت نمیکشه …..
ارمان از خنده ی دیگران عصبانی شد …..
– ببخشید من دارم میسوزم شما دارید میخندید …..
خنده ام رو خوردم چون اگه میخندیدم ارمان حتما یه چیزی بهم میگفت
ببین کفش نازنینم خیس شد …..
– ساحل خانم میشه بگی حواست کجا بودی زدی همه جام رو سوزدی …
با این حرفش دور همه زدن زیر خنده ….
سرم رو انداختم پایین
فرزاد با لحن بامزه ای گفت :
– باجناق فکر کنم امشب باید اینجا بمونی چون ما که شلوار بهت نمیدیم…
یه نگاه چپی به فرزاد کردم حالا توی این موقعیت داره مسخره بازی در میاره
مامان اومد جلو سینی چای رو برداشت رو به من گفت :
– ارمان رو ببر بالا لباسش رو عوض کنه …
ای بابا مگه من مامانشم ببرمش بالا لباس هاشو عوض کنم ….. من که شلوار پسرونه ندارم چرا الان یه دامن کوتاه میدم بپوشه بندری برقصه……
الهی بمیرم یعنی سوخته داره این جوری راه میره ….
فرزاد دوباره د زیر خنده ای شیطونه میگه یه چای ریختم روی شلوارش ها ….
از پله ها رفتیم بالا تو اتاق من ……صبری خانم هم اومد بالا که اگه ارمان کمک خواست کمکش کنه ….
ارما با اخم فت :
– میشه بگی حواست کجا بود که سینی چای ریخت روی شلوار من ….
باز شد همون ارمان بد اخلاق …..
– به من چه خوب خودت پات رو بلند کردی سینی افتاد ……
– یعنی میگی بگی حواست به جوراب های من نبود ….
زدم زیر خنده الانه که اون کتک قشنگه رو بخورم …..
صبری خانم هم داشت ریز ریز میخندید الهی قربون برم مثل موش میخنده ……
– حالا الان منه بد بخت چی کار کنم ؟
صبری خانم رفت جلو ……
– شلوارت رو در بیار مادر بده به من الان خشکش میکنم …
– اخه در بیارم چی بپوشم من که چیزی ندارم ……
با لحن شیطونی گفتم :
– میخوای یکی از دامن خوشگل هامو بدم بهت فقط قول بده کثیفشون نکنی …..
عصبانی شد …..
– ساحل الان وقت شوخیه اخه ..
نیشم رو بستم تا بیشتر از این ناراحت نشه …..
صبری خانم با ملایمت گفت :
– پسر گلم شلوارت رو در بیار من یه ملافه ای میدم بهت بنداز روی پاهات …… فکر کنم بدجوری سوختی اره ؟
– اره پاهم سوخت ولی جهنم مهم الان شلوارمه که ندارم ……
بهش گفتم :
– تو شلوارت رو در بیار بمون همین جا در رو هم قفل کن تا کسی نیاد ..
صبری خانم روش اون طرف بود ….
اروم طوری که صبری خانم نفهمه گفت :
– باشه قبول ولی تو رو هم با خودم نگه میدارم اینطوری بیشتر مزه میده
پسره ی بی حیا یه ذره ادب نداره …….
– نه بابا تو چه قدر تازگی ها بی ادب شدی ؟
ابرو هاش رو داد بالا ……
-با تو گشتم دیگه …..
– بچه پرو
صبری خانم روش کرد به طرف ما
– مادر من برم پایین یا نه ؟
– دست شما درد نکنه صبری خانم ببخشید مزاحم شما شدم میرم جلوی کولر تا شلوارم خوش بشه …..
– باشه پسرم هر جوری دوست داری شام که اماده شد صداتون میکنیم
چی چی رو صداتون میکنم من باید باهاش برم پایین …..
خواستم همراه صبری خانم برم پایین که از پشت دامنم رو گرفت خوبه حالا دکمه داشت مگر نه از تنم در میومد ……
– ولم کن الان دامنم پاره میشه ….
– کجا میخوای بری بمون باهات کار دارم ؟….
لب هام غنچه کردم …
– بمونم که هی اذیتم کنی …..
– نه اذیتت نمیکنم فردا میای با هم بریم بیرون ؟
اخ جون بیرون یعنی دو تایی من و ارمان …وای که چه حالی بده یه ذره ناز کردم ….
– نه خیر کار دارم حالا کجا ؟
– ناز نکن دیگه هر جا تو بگی …. ولی اول میرم ازمایشگاه بعد هر جا که خواستی میبرمت باشه
با لحن بچه گونه ای گفتم :
– باشه
دستش رو کشید روی سرم ….
– افرین دختر خوب ….
اه اه باز این داره خطر ناک میشه …
– من میرم پایین تو هم یه جوری شلوارت رو خشک کن بیا
اصلا به حرفم اعتنایی نکرد ……
– ساحل خیلی دلم میخواد زود تر بهم محرم بشیم من قبل از عقدمون باید یه سر برم اون ور کار هامو انجام بدم دوباره برگردم ….
یهو دلم یه جوری شد من دیگه نمیتونم نبودنش رو تحمل کنم …نکنه همه ی اون حرف ها دروغ بوده میخواد بره پیش زنش …. اره حتما میخواد بره پیش سوگول جونش …. دیدی دوباره خر شدی ساحل خانم معنی نداره اون دوباره برگرده حتما کاری مهمی داره …..
– به جهنم هر جای میخوای برو …. اصلا برام مهم نیست ….
چشم هاش از تعجب اندازه ی گردو شد …….
با لکنت گفت :
– ساحل مگه من چی بهم گفتم این طوری جواب میدم ….
از جام بلند شدم رفتم پایین …
اگه بره دیگه برنگرده من چی کار کنم ……
من تحمل هیچی رو دیگه ندارم
موقع ی شام اصلا محالش نکردم اونم اخم کرده بود …. دختر منطقی ای بودم ولی اخه مگه میشه ادم الکی بره ….. مگه تازه نیومده بود ؟
موقع ی رفتنشون سعی کردم اصلا با ارمان روبه رو نشدم حتما ازش خداحافظی هم نکردم ….
بذار ادب بشه بچه پرو …..
با خودم گفتم : اخه ساحل روانی مگه اون چی بهت گفت که تو اینطوری باهاش رفتار میکنی …..
روی تخت داشتم به این اتفاق ها فکر میکردم که صدای اسمس موبایلم بلند شد …..
– من نمیدونم تو چرا این رفتار ها رو میکنی ولی فردا ساعت ۸ صبح میام دنبالت بریم ازمایشگاه ……
دلم نیومد جوابش رو بدم فقط نوشتم
– باشه ……
با هزار تا فکر های مختلف خوابم برد………..
با خیال راحت خوابیدم به امید اینکه بازم فردا ارمان رو میبینم …
با صدای ساعتی که گذاشته بودم از خواب بیدار شدم
با ذوق و شوق بلند شدم که حاضربشم داشتم از خوش حالی ذوق مرگ میشدم خدا یعنی واقعا قراره دو تایی بریم بیرون ……
یاد سوزن ازمایشگاه افتادم حالا من از سوزن میترسم چی کار کنم
یه مانتوی شیک مشکی پوشیدم با یه شال قهوه ای طرح دار …..
یه ارایش کمرنگ هم کردم که زیاد تو ذوق نزنه ….
کیفم رو برداشتم رفتم پایین …..
تو پله ها یادم افتاد که من دیشب با هاش قهر کردم ……
مامان تو اشپزخونه داشت چای میخورد بابا هم مثل هر روز داشت ورزش میکرد …..
بهشون سلام کردم …..
– مامان ارمان الان میاد دنبالم بریم بیرون ؟
بابا خندید ….
– الان هشت صبح میخواید برید بیرون ؟
– نه اول میخوایم بریم ازمایشگاه بعدش هم بریم بیرون …..
مامان سریع دو تا لقمه درست کرد داد دستم
– بیا بعد از ازمایشت بخور باشه دلت ضعف نره این رو هم بده ارمان ….
– باشه مامان گلم کاری نداری ؟
از بابا هم خداحافظی کردم رفتم بیرون ارمان خیلی ان تایم بود پس حتما الان رسیده …..
کفش هامو پوشیدم رفت دم در بله اقا رسیده سرش روی فرمون بود من رو ندید …..
در رو باز کردم سوار ماشین شدم ….
یه متر پرید …..
– سلام تو کی اومدی ؟
کیفم رو پرت کردم پشت ….
– همین الان اومدم ….
– خوبی عزیزم ؟
طوری باهام حرف زد که یعنی اصلا هیچ اتفاقی نیفتاده …..
سرسنگین جوابش رو دادم ……
ماشین رو خاموش کرد کمربندش رو باز کرد کامل برگشت به طرف من
– ساحل میشه بگی دلیل این رفتار هات چیه ؟
سرم رو انداختم پایین …..
– کدوم رفتار ها ؟
صورتم رو اورد بالا ….
– وقتی باهات حرف میزنم به من نگاه کن ……
زل زدم تو چشم های خوش رنگش
– چرا دیشب یه دفعه اینطوری شدی چرا الان ان قدر سر سنگینی هان بگو تا بدونم ؟
مثل بچه ها زدم زیر گریه …..
– من نمیخوام بری ؟
– تو فقط به خاطر همین موضوع از دیشب اینجوری هستی ؟
– اره …..
اشک هامو پاک کرد
– دیگه نبینم گریه کنی ها خیله خوب با هم میریم
مغزم سوت کشید با هم میریم …..
– من نمیخوام تو بری تو میگی با هم بریم واقعا که ؟
– اخه عزیز دلم من کلی کار دارم اونجا ؛ باید برم انجامش بدم که میخوام برای همیشه بیام ایران تو فکر میکنی من اگه برم دیگه هیچ وقت برنمیگردم
– اره من میدونم تو اگه بری دیگه برنمیگردی …..
– این چه حرفیه اخه مگه من روانیم که تو رو ول کنم تو عشق من زندگیه منی اون وقت ولت کنم ……
با حرف هایی که زد احساس ارامشی پیدا کردم یه ذره اروم تر شدم …
– قول میدی زود برگردی ؟
– اره قول مردونه میدم که زود برگردم
قول های ارمان واقعا قول بود …….
– خوب عروسک خانم دیگه بریم ازمایشگاه ؟
– اره بریم ……
حرکت کرد به طرف ازمایشگاه .
تمام مدت دستم تو دستش بود با این که نامحرم بود ولی نمیدونم چرا احساس گناه نمیکردم چون میدونستم دیگه اخرش برای خودمه ….
ولی تو ماشین بهش شرط کردم که همین یه دفعه باشه ……
ازمایشگاه خیلی شلوغ بود یعنی این همه ادم اومدن ازمایش بدن …
روی صندلی نشستم ارمان رفت پذیرش تا کاری ازمایش رو انجام بده
به دور و اطراف نگاه کردم چه ادم ها های مختلفی اینجا بودن یکی فقیر یکی پولدار …..
ارمان بعد چند دقیقه اومد کنارم نشست …..
– ارمان یه چیزی بگم ……
– اره عزیزم بگو …..
– من از سرنگ ازامایشگاه میترسم ….
خندید بغل دستیمون چپ چپ نگاهش کرد
– کوفت به چی میخندی ؟
– واقعا میترسی ؟
– اره اون دفعه از ترس غش کردم رفتم زیر سرم …..
متعجب نگاهم کرد
– جدی میگی یعنی در این حد نگران نباش یه دفعه نمیذارم حتی یه ذره هم حالت بد بشه میام خودم بالای سرت ….
کاش ارمان همیشه ان قدر مهربون بمونه …..
نوبتمون که شد با هم رفتیم داخل ….
دستم ها از ترس یخ کرده بود میدونستم الان رنگم هم شد مثل دیوار
ارمان زیر گوشم گفت :
– ساحل برای چی میترسی اخه من کنارتم
پرستار رو به دو تامون گفت :
– خانم شما بیا پیشم من نامزدتون هم باید بره اون اتاق …
ارمان دستم رو گرفت :
– من میخوام کنار خانمم باشه یه ذره استرس داره بعد از ازمایشش من میرم اون اتاق ….
پرستاره دو دل بود ولی قبول کرد که ارمان کنارم باشه …..
نشستم روی صندلی استینم رو داد بالا …..
ارمان کنارم ایستاد اروم زیر گوشم گفت :
– نترسی ها بهم قول میدم هیچی حس نکنی ….
اخه چرا دروغ میگی اقا ارمان مگه میشه ادم حس نکنه …..
پرستار سرنگ رو اورد طرفم یه چیزی محمکی به دستم بست تا رگش پیدا بشه ….
وقتی سرنگ رو وارد رگم کرد میخواستم جیغ بزنم که ارمان اروم صورتم رو برگردوند به ظرف خودش که نگاه نکنم …. تا به خودم بیام تموم شده بود …..
– پاشو عزیزم تموم شد این پنبه رو هم بذار روی دستت تا خونش بند بیاد ……
خدا یا شرکت ابروریزی نکردم جلوی ارمان پرستار رفت بیرون ….
– دیدی درد نداشت ؟
لبخندی زدم ……
– من میرم ازمایشم رو بدم تو همین جا بمون باشه فکر کنم یه ذره طول بکشه ……
ارمان رفت من رفتم تو ی همون سالن که انتظار نشستم تا بیاد ……
دستم هنوز هم داشت خون می یومد ……
رفتم یه پنبه ی دیگه گرفتم گذاشتم روش …..
یه یک ربعی منتظر ارمان موندم تا اومدم ……
تا ارنج پیرهن مردونه اش رو داده بود بالا چه قدر این تیپی هم بهش میاد
– ببخشید یه ذره طول کشی بریم ساحل جان ؟
– بریم ……
سوار ماشین شدیم کمربند خودش و من رو بست …
– خانم کجا بریم ؟
– نمیدونم هر جا دوست داری
ساعت رو نگاه کردم ساعت ۵/۹ بود …..
-نه دیگه تو بگو هر جا دوست داری بریم ؟
یه ذره فکر کردم دلم میخواست برم پاساژ هر وقت که میخواستم برم یا تنها میرفتم یا با مریم ولی الان دوست داشتم که با ارمان برم …..
– بریم پاساژ؟
– بریم کدوم پاساژ؟
– اون پاساژ قبلیه که قبل از رفتنت با هم رفتیم …..
شیطون خندید
– همون پاساژی که من برای سوگل پیرهن مشکیه رو گرفتم
ای که چه قدر من اون روز حرص خوردم یاد اون موقع می افتم تمام بدنم میلرزه …..
– کوفت خنده داره اره همون پاساژ …..
یه اهنگ با حال گذاشت خودشم شروع کرد به خوندنش ……
جلوی یه مغازه نگه داشت رفت دو تا پلاستیک پر خوراکی خرید ….
وقتی برگشت بهش گفتم:
– وای چه خبره چرا ان قدر خوراکی خریدی ؟
یه اب میوه با یه کیک باز کرد داد دستم ….
– بیا این رو اول بخور بعدش اگه خواستی میتونی اون چیبس و پفک ها رو هم بازی کنی …. چون معده ات خالیه گفتم …….
چه قدر از این که به فکرم بود خوش حال بودم ؛ باز برای خودش هیچی نخریده بود
– ارمان خودت چی ؟
– من نمیخورم عزیزم تو بخور ……
دلم نمی یومد من بخورم اون نگاه کنه قبل از این که دهنی کنم بهش تعارف کردم …..
– بیا ارمان یه ذره بخور میدونم تو دهنی دوست نداری اول بهت تعارف کردم …..
– کی گفته من دوست ندارم تو بخور اخرش من میخورم ….
وا این که هیچ وقت دوست داشت دهنی کسی رو بخوره چرا یک دفعه ان قدر فرق کرده بود ……
یک ذره از ابمیوه خوردم دادم به ارمان اونم بدون هیچ حرفی با نی دهنیم ابمیوه رو خورد
– ارمان تو که قبلا دوست نداشتی دهنیه کسی رو بخوری ؟
– قبلا فرق داشت ولی الان فقط دوست داری چیزی رو بخورم که قبلش از اون خورده بودی ….
مثل پسر های دیگه بلد نبود احساسی حرف بزنه باید به اخلاقش عادت میکردم ۵ ساعت بد اخلاق بود ۵ دقیقه خوش اخلاق ….
ای ساحل خانم تو عاشق همین بد اخلاقیش و مغرور بودنش شدی
ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد پیاده شدیم ……
چه قدر اون دفعه که با هاش اومدم غمگین بود ولی الان خدا رو هزار بار شکر میکنم که قرار مرد زندگیم باشه …
با هم سوار اسانسور شدیم رفتیم طبقه ی بالا …….
بدون این که به من بگه و از من مشورت بخواد دستم رو کشید به طرف یه مانتو فروشی ……
– کجا داری میری ؟
– میخوام امروز برات کلی چیزی بخرم پس لطفا هر چیزی رو که دوست داری انتخاب کن …..
دو سه ساعتی تو پاساژ بودیم به پلاستیک های تو دستم نگاه کردم
دیوانه چه قدر چیزی خریده بود اصلا توجه نمیکرد که به احتیاج دارم یا نه فقط میخرید …..
۵ تا پلاستیک بزرگ دست من ……
شش هفتام دست ارمان بود همه ی خرید ها رو برای من کرده بود
یادم باشه قبل از رفتنش بیام براش چیزی بخرم …..
– ارمان من گرسنه امه …..
– جدی میگی چرا پس زود تر نگفتی الان زود نیست بریم نهار بخوریم
سرم رو تکون دادم که یعنی نمیدونم …..
یه لبخند خوشگل زد
– یعنی این که بریم دیگه اره شکمو چه زود گرسنه ات شد …..
کیفم رو زد به شکمش …..
– خودت شکو هستی من به این لاغری ….
– بهت گفته بودم من زن توپول دوست داری ها از مالزی که برگشتم باید توپول شده باشی ها ….
با حالت نازی گفتم :
– نمیخوام …….
بعد از این که نهار خوردیم من رو برد خونه هر چی بهش اصرار کردم که بیاد تو نیومد انگار از مامان و بابا خجالت میکشید ……
ازش پرسیدم جواب ازمایش رو کی میدن گفت دو سه روز دیگه ….
روی تخت دراز کشیده بودم داشتم رمان میخوندم ولی تمام حواسم به جواب ازمایش بود امروز قرار بود ارمان بره جواب رو بگیره ، نمیدونم چرا ان قدر استرس گرفته بودم …..
به ساعت نگاه کردم
یعنی الان رفته ارمایش رو بگیره یا نه؟؟؟؟؟
چرا پس نمیاد نکنه جواب ازمایشمون مشکل داره ؛ خدایا خودت کمک کن ….
هر چی به گوشیش زنگ زدم خاموش بود …..
دوباره دراز کشیدم روی تخت زل زدم به سقف ……
صدای زنگ خونه اومد سریع بلند شدم از پشت پنجره دیدم ارمانه ….
لباس هام خوب بود یه شال انداختم سرم …
منتظر موندم تا بیاد بالا قرار بود ازمایش رو بگیره سریع بیاد بالا ….
بعد از چند دقیقه اومد تو اتاق ……
لباس هاش بهم ریخته بود یه اخم کوچلو هم روی پیشونیش بود ….
نا خودگاه ذهنم رفت طرف ازمایش دیدی گفتم ساحل خانم حتما ازمایشمون مشکل داره
پیرهنش از تو شلوارش زده بود بیرون موهاش بهم ریخته بود
– ارمان چه شده ؟ جواب ازمایش رو گرفتی ……
سرش رو تکون داد چند تا صلوات تو دلم فرستادم …..
– خوب جواب ها چی بود ؟
دستش رو کرد تو جیبش کلافه به نظر میرسید
– ده بگو دیگه کشتی من رو ؟
– ساحل من و تو نمیتونیم هرگز ……. هرگز ….. هرگز ….
عرق سرد روی پیشونیم رو پاک کرد دل و رودم از ترس داشت مییومد بالا ….
نشستم روی تخت …
3.5/5 - (8 امتیاز)

Check Also

پارت ۱۸ کی گفته من شیطونم

– دانیال بسه دیگه بیا بریم نهار بخوریم ….. نهار بهونه بود میخواستم برم خونه …

One comment

  1. ینی عاشقشم
    من خودم رمان مینویسم
    از هر رمانی هر رمانی هم خوشم نمیاد اما این واقعا عالی بود
    دست نویسندش درد نکنه
    خداقوت❤

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.