شنبه , خرداد ۱۰ ۱۳۹۹
خانه / رمان / رمان عزیزجان / پارت ۱۵ رمان عزیز جان

پارت ۱۵ رمان عزیز جان

آقاجان سر کوچه ی نورمحمدیان یعنی ده متری لولاگر یک خونه ی بزرگ و دو طبقه برای قاسم و نیره می ساخت که از انتهای همون کوچه به کوکب هم زمین داده بود ما منتظر بودیم تا خونه تموم بشه و من جهاز نیره رو ببرم ولی من خیلی برای کوکب ناراحت بودم ، چون جهاز اون توی اون خونه مونده بود و نمی دونستم اوس عباس چیکارش کرده……
این بود که هر چی می خریدم باید دو تا باشه پس انگار داشتم دو تا جهاز درست میکردم دیگه برام سخت نبود پول داشتم و مرتب هم در میاوردم ……
خلاصه مریض های من فقط به اعیان و اشراف ختم نشد حالا هر کسی تو تهرون می خواست به کسی فخر بفروشه می گفت مامای ما خانم گلکاره ، این چشم و همچشمی یک دفعه اسم منو سر زبون ها انداخت و گاهی می شد که من چهل و هشت ساعت نمی خوابیدم و هر وقت هم خونه بودم از خستگی نا نداشتم کاری بکنم…وقتی با خودم فکر می کنم می بینم دو ماه نشده همه منو به این عنوان شناختن …
من هیچوقت از دست کسی پول نمی گرفتم وقتی کارم تموم می شد برمی گشتم خونه و فردا ی اون روز پول رو با پیشکش برام می فرستادن … و این طوری من همه رو عادت دادم که بهم احترام بزارن ….
سیل مواد خوراکی از روغن کرمونشاهی تا قند و شکر و پارچه های ابریشم و ترمه های زر باف و لیره و ظرفهای نفیس به طرف خونه ی من سرازیر بود …
گاهی می موندم اینارو کجا بزارم خوب هاشو برای جهاز بچه ها کنار می گذاشتم و خیلی از مواد خوراکی رو می دادم به کسانی که می دونستم احتیاج دارن ولی می دیدم که باز می رسید و روی هم تلنبار می شد ….
کم کم هر کس حامله می شد میومد خونه ی من تا معانیه اش کنم دوست نداشتم برای این کار برم جایی این بود که یکی از اتاق ها رو که مجزا بود یک تخت گذاشتم ویک پاراوان خریدم و مثل اتاق زایمان درستش کردم .. ولی فقط برای معاینه …… تا اینکه یک شب یک نفر اومد در خونه و گفت که پول نداره و زنش داره
می زاد..
مجسم کردم خونه ی علی آقا رو فکر کردم خوب تو خونه ی خودم راحت ترم…..به اون مرد که خودشو حسین معرفی کرد و ترک زبون بود گفتم : حسین آقا برو زن تو بیار اینجا اگر خونه ات دور نیست ؟گفت نه خیلی ممنونم الان برمی گردم نزدیک هستیم …….و با عجله رفت که زنشو بیاره منم سریع همه چیز رو حاضر کردم بعد تا اونا برسن یک دست از اون سیسمونی ها رو که دوخته بودم آوردم و گذاشتم تو اتاق کاملا می شد حدس زد که چیز زیادی نتونسته بودن تهیه کنن ….
زن بیچاره وقتی رسید دیگه طاقتش تموم بود…به ترکی یه چیزایی گفت که من نفهمیدم…. ولی اون یه کم فارسی رو می فهمید منتها نمی تونست حرف بزنه …
با خودم گفتم بچه زاییدن که زبون نمی خواد کار خودتو بکن …اونو خوابوندم روی تخت در حالیکه دردش خیلی زیاد بود و به محض اینکه روی تخت خوابید چند تا جیغ بلند کشید و بچه به دنیا اومد …… فورا بند ناف رو جدا کردم و بستم دورش الکل زدم بعد اونو شستم لباس پوشوندم و قنداقش کردم و گذاشتم پیش مادرش و حسین رو صدا زدم و اون شب اولین باری بود که من روی اون تخت بچه به دنیا آوردم و تازه متوجه شدم که چقدر بهتر و راحت تره برای خودم و زائو …..
به نیره گفتم زود یه کاچی درست کن با روغن کرمونشاهی …
هر چی فکر کردم دلم نیومد اون زن رو با اون وضع بفرستم خونش چون حسین آقا گفته بود : کسی رو نداره و سه تا دیگه بچه هم تو خونه داره این بود که دو روزی هم ازش پرستاری کردیم و وقتی حسین اومد دنبالش با مقداری آذوقه و پول راهیش کردیم و رفت….. یک شب کوکب خونه ی ما بود و دیدم چشم هاش دو دو افتاده فهمیدم که زایمانش نزدیک شده نگذاشتم بره خونه شون گفتم نرو من نگرانم از حال روزت معلومه که امشب می زای گفت : عزیز جان اصلا درد ندارم ….گفتم حالا بمون ضرر که نداره مام تنها نیستیم …

بالاخره اون شب حبیب و کوکب پیش من موندن….
نیمه های شب دیدم منو صدا می کنه که بلند شو دردم گرفته ….. فورا اونو بردم و روی تخت خوابوندم و چند ساعت طول کشید و درد زیادی برد و دم دمه های صبح یک پسر به دنیا آورد …. یه پسر چاق و سفید …وقتی می زدم تو پشتش گفتم باریکلا پسر خوب معلوم میشه خیلی عاقلی که خودت زود به دنیا اومدی ….
من خودم از خوشحالی روی پا بند نبودم حبیب زود رفت دنبال مادرش و اونم اومد و صدای نوزادی توی خونه ی ما حال و هوا مون رو عوض کرد و فقط جای اکبر خالی بود…..
من تا نزدیک سحر کنار کوکب بودم تازه کارم تموم شد که مادر حبیب رسید و اونو سپردم بهش و از نیره خواستم کاچی درست کنه و رفتم بخوابم ….. تازه آفتاب در اومده بود که چشمم گرم شد….. با صدای در از جا پریدم حبیب رفت در باز کرد وبهم گفت :عزیز جان اومدن دنبالتون …
در حالیکه نمی تونستم روی پا وایسم راه افتادم برای اینکه می دونستم کسی که اومده دنبالم جای دیگه ای نمیره خلاصه آدرس رو گذاشتم تو خونه و رفتم … به محض اینکه ماشین راه افتاد ، خوابم برد و خواب اوس عباس رو دیدم باز به من پشت کرده بود و با زنی که صورت نداشت می رفت دنبالش دویدم و فریاد زدم که از خواب پریدم……
آره دخترم نقابی که به صورتم زده بودم دیگه توی خواب نبود ، اونو می دیدم و تمام نگرانی و دلتنگی من از خواب هایی که می دیدم معلوم می شد…. محبت و عشقی که اون به من داده بود خیلی قشنگ و رویایی بود … با من مثل یک ملکه رفتار می کرد و فراموش کرده بود که اون همه عشق دادن توقع ایجاد می کنه و من نمی تونستم نرگس نباشم …زنی که با همه ی وجود عشق ورزیدن رو دوست داشت و نیازمند دست نوازشگر مردی بود که عاشقش بود………. دیگه با این نعمتی که خدا به هر زنی می ده نمی تونستم به جنگم …….
ماشین رسید و من پیاده شدم طبق معمول همه چیز رو آماده کردم و یکساعت بیشتر طول نکشید که بچه به دنیا اومد من داشتم کارای بچه رو می کردم که خواهر زائو به من گفت اومدن دنبال شما گفتم کی ؟ یه نفر خیلی اصرار داره شما رو ببینه گفتم بگو بیاد…
گفت نمیشه مَرده ….گفتم پس صبر کنه …گفت : والله بهش گفتیم ولی اصرار داره شما رو ببینه می گه جون زنش در خطره ….از توی حال سر و صدا شنیدم زود کارمو کردم و اومدم بیرون یه مرد میون سالی مثل ابر بهار گریه می کرد و گفت خانم گلکار دستم به دامنت زنم داره میمیره میگن فقط شما می تونین.
گفتم :مگه چی شده؟ گفت : نمی دونم….به خدا نمی دونم داره میمیره…… گفتم چرا نبردی پیش قابله ی خودش ؟ گفت تو رو خدا بیا حرف نزن دیر میشه دو تا قابله و دکتر بالای سرشه میگن شما می تونی زود باش …
…..من دویدم و وسایلم رو برداشتم مادر و شوهر زائو هم بهم کمک کردن … و با سرعت سوار ماشین شدیم و راه افتادیم…. تمام راه رو زار زار گریه کرد و برای من تعریف کرد که سر شب دردش گرفت و قابله آوردیم ولی نزایید دو بار بی هوش شد ، ترسیدیم و فرستادیم دنبال یکی دیگه اونم گفت بچه بد جوری قرار گرفته و رفتیم بیمارستان دکتر آوردیم اونم مونده و زنم داره از دست میره ..وقتی رفتم در خونه شما حالش خیلی بد بود الانم نمی دونم چی شده یکی گفت …. راستش از اول هم می گفت خانم گلکار باشه تا خیالمون راحت باشه ولی زنم به حرف مادرش گوش کرد و این بلا سرمون اومد …گفتم خوب تقصیر اونم نیست میگی دکتر هم نتو نسته …..در حالیکه مرد گنده مثل بچه ها گریه می کرد گفت یعنی شما هم
نمی تونی …. گفتم حالا گریه نکن ، من چه
می دونم تا برسیم ببینم چی میشه …… خیلی دور نبود در بزرگ و سیاه رنگی باز شد و ما با ماشین رفتیم تو … جلوی یک عمارت خیلی بزرگ نگه داشت و من با عجله رفتم تو از صدای شیون و هیاهو میومد ، پام سست شد و فکر کردم تموم کرده … ولی تا منو دیدن به التماس افتادن و منو بردن به اتاق زائو ….روی تخت پیکر بی جون زنی جوون افتاده بود و دو تا قابله و دکتر بالای سرش بودن ….

فوراً نبض شو گرفتم از بس کند بود به زحمت احساس می شد …. و این نشونه ی خوبی نبود و معلوم بود جون بچه در خطره ..
فورا شکمشو معاینه کردم و فهمیدم سر نچرخیده و باسن بچه بطرف پایین بود ، به همه گفتم برین بیرون زود فقط دکتر بمونه و قابله ی خودش….. بقیه بیرون……
با خودم گفتم یا مرتضی علی کمکم کن تا نجاتش بدم …….
معطل نکردم و دستکش دستم کردم و بدون ترس اول دو تا کشیده ی محکم تو صورتش زدم تا هوشیار بشه و شکمشو حرکت دادم و با دست بچه رو چرخوندم و دست انداختم و اونو کشیدم بیرون ….
همه ی این کارو در عرض سه چهار دقیقه کردم ، بچه کبود شده بود و نفس نمی کشید فورا دستکش رو در آوردم و به دکتر گفتم تو بقیه کارای اونو بکن …
و دست انداختم توی دهن بچه و راه تنفسش رو باز کردم و دو تا هم زدم تو پشتش صدای گریه اش بلند شد …. و به قابله هم گفتم اینم با شما سالم و سر حال یه پسر کاکل زری ….
هنوز دستم به بچه بود که دکتر از اون ور داد زد خانم گلکار داره نفسش قطع میشه ….
من پریدم سر زائو رو آوردم بالا و دکتر چند بار قفسه ی سینه شو فشار داد, نبضش به شماره افتاد و یک نفس کوتاه کشید و کم کم نبض تند تر شد و یه کم بعد چشمشو باز کرد و با ناله پرسید بچه ام خوبه ؟….
دکتر گفت : یه فرشته به داد تو و بچه ات رسید….
بچه رو که مرتب کردیم ، قابله رفت و خبر داد که حال هر دو خوبه ….
فریاد شادی توی خونه پیچید و دست زدن و صلوات فرستادن من بقیه شو گذاشتم به عهده ی دکتر و قابله ….. یک نفس راحت کشیدم و رفتم بیرون ، شوهر و مادر و پدر زائو با چشمون گریون پشت در منتظر بودن و نمی دونستن از من چه طوری تشکر کنن ……..
گفتم حالشون خوبه و خدا رو شکر….حالا یه چایی به من بدین که گلوم خیلی خشک شده ….
خونه ی خیلی مجللی بود …من به اصرار و تعارف اونا روی یک مبل نشستم یه چایی بخورم و برم … خودم حالم خیلی خوب نبود چون از شب قبل تا اون موقع آب هم نخورده بودم … مادر زائو اومد و پهلوی من نشست و گفت : من تعریف شما رو خیلی شنیده بودم ولی به حرف مادر شوهرش گوش نکردم و قابله ی خودمون رو صدا زدیم و اگر دخترم طوری می شد خیلی احساس گناه می کردم …..
گفتم این وضعی که برای دختر تون پیش اومده ، ممکنه بندرت اتفاق بیفته نه تقصیر شما بود نه قابله ..قسمت بود به دست من بچه به دنیا بیاد کار خدا بود وگرنه منم کاره ای نیستم …. که همون موقع دکتر که مردی همسن و سال من معلوم می شد اومد روی صندلی پهلوی من نشست و گفت : من دکتر ولی زاده هستم …خانم اگر اجازه می دادین دست شما رو می بوسیدم ، من این همه مهارت تا حالا ندیده بودم چرا به فکر من نرسید که همین کار و بکنم از خودم خجالت کشیدم ، این همه درس خوندم … و فکر می کنم اگر نمی رسیدین و اون خانم یه طوری می شد مقصر من بودم .. واقعا عجیب بود که من منتظر بودم خودش بزاد البته نه که سعی نکرده باشم سعی کردم ولی نشد همه ی اون کارایی که شما کردین منم کردم ولی بچه باز رفت بالاتر و حالش بدتر شد …. به هر حال بهتون تبریک می گم …..
گفتم : خاطرتون جمع کار منم نبود…. کار کس دیگه ای بود اینجا واقعا خدا به دادش رسید ….
بیچاره جدی نگرفت و گفت شکسته نفسی می کنین شما خیلی خانمی .. میشه بفرمایید چیکار کردین که اگر به موردی مثل این بر خوردم جون مریض به خطر نیفته …..
گفتم اون داشت بیهوش می شد و هیچ کمکی برای به دنیا اومدن بچه نمی کرد پس زدم تو گوشش ..بچه هم که خیلی وقت بود آماده ی اومدن بود خودشو جمع کرده بود اون توی شکم جای نرم و لیزی قرار داره پس با دست هم هوشیارش کردم هم باسنشو دادم بالا بچه پاهاشو باز کرد و من تونستم بکشمش بیرون …… اون که داشت با دقت به حرف من گوش می داد پرسید : اگر یه وقت بچه خودشو باز نکرد چیکار کنم ….. گفتم اگر هوشیار باشی اصلا نمی زاری کار به این جا بکشه …… قبل موقع شروع درد زایمان باید شکم مریض معاینه بشه همیشه بچه خودش می چرخه ولی اگر نچرخیده بود قابله باید سر رو به طرف لگن بچرخونه تا موقع زایمان مشکلی پیش نیاد ……

اون دوباره می خواست بپرسه که گفتم …ببخشید آقای دکتر من خیلی خسته ام …..
با شرمندگی گفت …اگر من یه وقت کاری داشتم به من کمک می کنین ؟
گفتم چه حرفا می زنین آقای دکتر شما تحصیل کرده هستین من چیکارم T ولی چشم اگر کاری از دستم بر بیاد دریغ نمی کنم …… پرسید شما چند ساله این کارو می کنین ؟
گفتم : می دونین من از دیشب تا حالا این بچه ی سومم گرفتم ببخشید الان خیلی خسته ام …….(خوب اگر می گفتم فقط سه ماهه این کارو می کنم خیلی خوب نبود)واسه ی همینه بلند شدم که برم باز پرسید ….: شما مگه چند سال دارین ؟ فکر کردم خوب اینو می تونم بگم گفتم : سی و هفت سال…..با حیرت گفت : آخه جوونترم به نظر میاین … وقتی شما اومدین تو من گفتم محاله بتونین برای این زائو کاری بکنین واقعا آفرین ….
گفتم : ای آقای دکتر ببخشید من دارم از خستگی میمیرم شما چی دارین از من می پرسین ؟ و رفتم که وسایلم رو بر دارم و برم …..
همه با تشکر و قدردانی منو تا دم در بدرقه کردن ولی این وسط دکتر از من جدا نمی شد و تا دم ماشین منو بدرقه کرد و دولا و راست شد که انگار من بچه ی اونو به دنیا آورده بودم ………
وقتی رسیدم خونه غروب شده بود و زهرا و نیره ازم یه پذیرایی مفصل کردن و کنار کوکب دراز کشیدم و گفتم اسم پسرتو بزار مرتضی ، اگر دوست دارین؟ …
و خوابم برد ….
یک ساعت بعد با صدای زهرا که منو تکون می داد تا بیدارم کنه از خواب پریدم . پرسیدم چی شده ؟ گفت اومدن دنبالتون …. گفتم نه دیگه نمی تونم….
نیره فوراً گفت پس من میرم که بگم شما نمی تونین باهاشون بری …گفتم : نه صبر کن ببین کیه اگر مریض خودم باشه نمیشه نرم باید برم قبلا قول دادم ……
باز حاضر شدم و رفتم و همون شب هم یک دو قلو به دنیا آوردم که کار خیلی سختی بود و اونم خیلی ترسیدم وقتی بچه ی اول به دنیا اومد دیدم هنوز هست…
چون برای اولین بار بود دست و پامو گم کردم ولی خدا رو شکر اونم گرفتم و به خیر و خوشی تموم شد و من نیمه های شب برگشتم خونه …….
خلاصه این سه تا زائو برای من پر از برکت بود نزدیک ظهر در زدن ملیحه در و باز کرد دو تا ماشین پر از پیشکش و یک پاکت پر از پول سرازیر شد تو خونه ….
هنوز اونا نرفته بودن که ماشین بعدی و بعدی که یک طرف حیاط پر شده بود از روغن و برنج و گوشت گرفته تا گلدونهای قشنگ و دسته های گل و میوه و شیرینی و پارچه های نفیس … خلاصه روز عجیبی بود ….. برای منو بچه هام که دو سال پیش توی خیابون خوابیدیم خیلی با ارزش بود احساس من و اینکه می فهمیدم یک دست نامرئی منو با خودش میبره تماشایی بود ….
من گفته بودم میتونم و تونستم ولی می دونستم و یقین داشتم که معجزه ای هم در کاره …. بله این فقط به یک معجزه شبیه بود و بس ، به پول ها و پیشکش ها نگاه می کردم و می فهمیدم اینا از طرف خدا برام فرستاده شده سرمو رو به آسمون کردم و گفتم دستت درد نکنه اوستا کریم ………
خیلی دلم می خواست اکبر هم بود و اون روز رو می دید …..
عروسی نیره نزدیک شده بود…. و قرار بود نیمه ی شعبان که ده روز دیگه بود تو منزل آقا جان برگزار بشه ، نیره با رقیه و بانو خانم و ستاره دختر خانم رفتن خرید عروسی …..
من نرفتم چون هنوز جهاز حاضر نبود و من فرصت کمی داشتم ، اون روز یکشنبه بود و جمعه قراربود جهاز رو ببریم …..در عین حال خیلی بی حوصله بودم ، چون از اکبر خبری نداشتم و هنوز نیومده بود ، دلم برای بچه ام تنگ شده بود و بی طاقت بودم مثل مرغ پرکنده بی هدف راه می رفتم و چشم از در بر نمی داشتم سه ماه بود ازش خبر نداشتم و نمی تونستم جلوی احساسم رو که دل تنگی بود بگیرم بد خلق شده بودم و همش بغض داشتم و دیگه دل شوره هم بهش اضافه شده بود …..
هر وقت میومدم بشینم سر کار ، یکی میومد دنبالم و تا میرفتم و برمی گشتم و بعدم خسته بودم کارم رو عقب میانداخت ، تا بالاخره زهرا و کوکب هم اومدن به کمکم و جهاز رو حاضر کردیم و همه چیز به موقع حاضر شد و حتی لباس عروس رو هم دوختیم….
و صبح جمعه یک ماشین باری گرفتیم ، کوکب و نیره رو حبیب برد که آینه قران ببرن . منو ملیحه و زهرا با رضا رفتیم …..
گفتم بهت …. خونه ی نیره نبش کوچه ی نور محمدیان بود یک خونه ی دو طبقه و خیلی بزرگ نمی دونی چه احساسی داشتم ، همه ی موهای بدنم بلند شده بود و یه لرز خفیف به تنم افتاده بود روزی که قاسم اونو از من خواستگاری می کرد فکر نمی کردم حتی یک بقچه بتونم برای اون تهیه کنم و چه غمی توی دلم بود و حالا با سر بلندی جهاز اونو آورده بودم …..

رقیه و بانو خانم ، خانم و دختراش و دخترای بانو خانم همه اومده بودن و چقدر من جلوی اونا سرافراز شدم …….
وارد خونه که میشدی یک راهرو بود گه یک طرفش آشپز خونه ی مدرن و شیکی بود با بهترین وسایلی که تازه اومده بود من برای اولین بار اجاق به اون خوبی می دیدم …… و طرف دیگه یک اتاق بزرگ که اونم ناهار خوردی بود با یک میز بزرگ و مجلل و بعد از آشپز خونه … یک سالن پذیرایی با فرش و مبل های قشنگ و پنجره ی سراسری رو به حیاط و طرف دیگه اتاق نشیمن با همون پنجره ها ، یک حیاط بزرگ با حوضی استخر مانند ….
طبقه ی بالا پنج اتاق با یک حال و یک حموم …. نمی دونستم نیره و قاسم اون خونه رو می خواستن چیکار ولی آقاجان با اینکه خیلی پیر شده بود فکر آینده رو هم کرده بود…… من دیگه نمی تونستم جلوی اشکم رو بگیرم ….
خلاصه اثاث رو چیدیم …..و برگشتیم ….من حالا منتظر اکبر بودم و چشمم به در بود اون اخلاقش مثل آقاش بود و نبودنش خیلی به چشم میومد دلم می خواست بیاد و ببینه که چقدر اوضاع رو براهه و من براش گرامافون خریدم و ……. یک دفعه به فکرم رسید حالا که می تونم یه ماشین براش بخرم چرا نخرم ؟ شاید به هوای ماشین اگر اومد دیگه نره …… این بود که فردا با رضا و حبیب رفتیم دنبالش و یه شورلت آبی خریدم و گذاشتم دم در خونه …..حالا برای اومدنش بی طاقت تر بودم و چشمم فقط به راه بود اگر سر کار بودم حواسم پرت می شد ، اگر نه همش به در نگاه می کردم و منتظر بودم دلم شور افتاد بود …. برای دیدن و بغل کردنش پر پر می زدم ..
یک شب که با همین حال توی حیاط چشم به در بودم و نیره داشت برای ملیحه لباس می دوخت و اونم پیشش نشسته بود… من اومدم تو حیاط و کنار ستون روی پله نشستم و سرمو تکیه دادم به ستون و به در نگاه می کردم احساس می کردم اکبر میاد صدای پاشو می شنیدم چون نمی تونستم چشم از در بر دارم یقین داشتم اون میاد……
تو این حالا بودم که صدای زنگ در به صدا در اومد … با عجله چادرم رو سرم کردم و خودمو رسوندم به در و زیر لب گفتم می دونستم میای فدات بشه مادر ، دلم گواهی می داد …. …..ولی با تعجب دکتر ولی زاده رو دیدم که با یه خانم اومده بود …..
گفتم : سلام آقای دکتر به این زودی گیر کردی چی شده؟ ….خانمی که همراهش بود زن جا افتاده ای بود که فورا گفت : میشه مزاحمتون بشیم و یه کم با شما حرف بزنیم ؟
گفتم : در مورد چی ؟ مریض دارین ؟ گفت : نه لطفا اگه میشه بیایم تو …..گفتم بفرمایید …….و اونا اومدن تو و من نیره رو صدا کردم و ازش خواستم پذیرایی کنه و یه چایی بزاره …خودم رفتم لباس مرتب تری پوشیدم و برگشتم ….
نیره اونا رو برده بود تو اتاق پذیرایی …..خودم زیر دستی بردم و در همین حال فکر می کردم آخه با من چیکار داره اگر یه کاری با من داشته باشه که نتونم، آبروم میره دل ناگرون بودم ودلهره داشتم ………
زیر دستی ها رو گذاشتم جلوی اونا و گفتم الان چایی حاضر میشه و شیرینی رو گرفتم ……
خانمه با شرمندگی گفت : خیلی باید ما رو ببخشید این موقع مزاحم شدیم قرض از مزاحمت این بود که دکتر ….. راستش ما می خواستیم …از …. می دونین راستش نمی دونم از کجا شروع کنم …. گفتم راحت باشین تو رو خدا هر چی شده بگین من دارم نگران میشم …. ادامه داد ، متاسفانه دکتر پارسال زنشونو از دست داده و دو تا بچه داره گفتم : وای چه بد….

متاسفم به خدا خیلی سخته اون دوتا بچه بی مادر شدن؟ خدا برای کسی نخواد ببخشید ، آقای دکتر ولی بچه از مادر یتیم میشه نمک به زخم تون نریزم ولی خیلی متاسف شدم …. و باز برای هم دردی آه بلندی کشیدم و گفتم دنیا همینه خوب بچه ها دخترن یا پسر ؟
خانمه گفت هر دو دخترن هشت سال و پنچ سال ….. گفتم دختر کوچیک منم نه سالشه اسمش ملیحه اس …. راستش دختر بهتره واقعا درد سرش کمتره …
دکتر چرا خانم فوت کردن ؟
دکتر گفت : والله حصبه گرفته بود ولی خیلی زود روش اثر گذاشت و نتونستیم نجاتش بدیم …گفتم والله شما بدتون نیاد بعضی از این دکترا هیچی نمی فهمن….
یه دفعه به خودم اومدم که نرگس میشه این قدر بلبل زبونی نکنی بد شد اومدم درستش کنم …
گفتم خدا کنه همه مثل شما خوب و با وجدان باشن ….. دکتر گفت ..شما کی شوهرتون فوت کرده ؟
یه دفعه موندم چی بگم گفتم : برای چی ؟ و صورتم رفت تو هم و به هوای اینکه چیزی بیارم از اتاق اومدم بیرون رفتم تو مطبخ نیره داشت چایی می ریخت ….
به نیره گفتم نمی دونم اینا برای چی اومدن ؟
نیره گفت : شما ماشالله عزیز جان اجازه نمی دی ….. حرف نزن بزار ببینیم برای چی اومدن همش صدای شما میاد…..
گفتم وا ؟ زیاد حرف زدم ؟ باشه … و برگشتم تو اتاق و گفتم : الان چایی رو دخترم میاره ببخشید شما برای چی اومده بودین ؟
خانمه گفت : دکتر اونشب که با هم کار می کردین شیفته ی شما شده من خواهرش هستم پرس و جو کردیم ، شما شوهر ندارین اگر می شد با برادر من ازدواج کنین می تونین خیلی خوب با هم کار کنین و بچه ها رو بزرگ کنین ……
واقعا مثل خان باجی زدم زیر خنده و با همون حال گفتم : کاش شما بیشتر پرس و جو می کردین چون به شما درست همه چیز رو نگفتن من دو تا داماد دارم و یک پسر گردن کلفت …
شوهر هم دارم ولی با هم زندگی نمی کنیم چون زن گرفته و باز خندیدم و به دکتر گفتم شما هم میون پیغمبر ها جرجیس رو انتخاب کردین ، این همه زن و دختر که آرزو دارن زن دکتر بشن اومدی سراغ من که هزار تا دنباله داره … از شما بعید بود آقای دکتر …..
دکتر گفت : خیلی ببخشید به من گفتن شما تنها هستین و گرنه جسارت نمی کردم ..
گفتم اشکالی نداره خوب پیش میاد حالا من از این به بعد پُز می دم که خواستگار دکتر داشتم و بلند خندیدم و اونام خندیدن ….
دکتر در حالیکه از جاش بلند می شد گفت خیلی شما رو تحسین می کنم واقعا اونشب منو تحت تاثیر قرار دادین و فکر می کنم شوهر شما خیلی اشتباه کرده ..
حالا از تو چه پنهون نگاه عاشقانه ای هم به من کرد و صورتش قرمز شد و دست و پاشو گم کرد من مونده بودم که حالا چیکار کنم !!!! …..
بالاخره خداحافظی کردن و راه افتادن به حیاط که رسیدن دوباره صدای زنگ در اومد ، نیره در و باز کرد و صدای فریاد شادی نیره بلند شد و بعدم اکبر وارد حیاط شد …. اومد اونم با چه وضعی ریشش در اومده بود و لباسهاش کثیف و سر و صورتش پر از خاک …..
خلاصه آبروی منو جلوی خواستگارم برد …..بیچاره ها نمی دونستن چیکار کنن و از کدوم در برن بیرون من که دیگه از خوشحالی اومدن اکبر اونا رو ول کردم و سر و روی خاکی اونو غرق بوسه کردم …اکبر پرسید اونا کی بودن ؟
گفتم خواستگار …….گفت ما که دختر دم بخت نداریم یعنی چی …..گفتم وا پس من کیم برای من اومده بودن ….
خندید وموضوع رو جدی نگرفت . گفت : نه راستی ,,,نیره گفت راست میگه عزیز جان برای اون اومده بودن…. عزیز خوشگله هنوز خواستگار دکتر داره جای آقام خالی ……
عزیز جان می گفت و به یاد اون خاطره خودش بلند می خندید …..
بعد ادامه داد ….. من بعدا با اون دکتر خیلی کار کردم حالا برات تعریف می کنم ….. پرسیدم عزیز جان تو رو خدا بگو شمام از اون خوشت اومده بود …. بازم خندید و گفت راستشو بگم ؟ نه ، من هیچ وقت جز اوس عباس نمی تونستم به کسی حتی فکر کنم برای همین بود که می تونستم همه چیز رو به شوخی و خنده برگزار کنم …

اکبر اول سوغاتی هایی که آورده بود وسط اتاق پهن کرد ، خودش خیلی ذوق زده بود و احساس مردونگی بهش دست داده بود…..
وقتی دیدم که از هر کجا رد شده یک چیزی برای من خریده منم ذوق کردم ، و ارزش کارش برام زیادتر شد…….
یادمه دو تا جعبه انارم با خودش آورده بود و چون خودش خریده بود مرتب دون می کرد و ما رو مجبور می کرد انار بخوریم…
اکبر می گفت : بیشتر تو تبریز زندگی کردم و ترکی یاد گرفتم …. از روس ها هم روسی یاد گرفته بود و برای شوخی گاهی با ما روسی حرف می زد…..
اکبر به ماشین دم در توجهی نکرده بود شاید هم باورش نمی شد که ممکنه مال اون باشه ….
ولی نیره بهش گفت : عزیز جان برات ماشین خریده ….
نمی تونم بگم چقدر خوشحال شد و چون خیلی مهربون و دل نازک بود به هر دلیلی به گریه می افتاد اون با دیدن ماشین نتونست جلوی گریه شو بگیره هی منو ماچ می کرد و تشکر می کرد و می پرسید آخه چه جوری از کجا پول آوردی عزیز جان ؟
اون فقط هفده سال داشت و من نمی دونستم کار خوبی کردم براش ماشین خریدم یا نه فقط می دونم که اون اونقدر به ماشین علاقه داشت که تا حالا هیچ وقت بدون ماشین نمونده و اگر من نمی خریدم حتما خودش این کارو می کرد….
بالاخره عروسی نیره رسید ، توی خونه ی آقاجان با همون شکوهی که آقاجان برای محمود عروسی گرفته بود شام مفصل…. نمایش رو حوضی,, همه چیز عالی بود….
اکبر پشت فرمون نشست و من کنارش ؛ نیره و کوکب و زهرا و ملیحه هم عقب ,, راه افتادیم تا بریم برای بزک کردن عروس ، به طرف خونه ی آقاجان ……چه بازی ها داره سرنوشت یادم میومد که چقدر موقع عروسی بچه های آقاجان با حسرت از اون پنجره به بیرون نگاه می کردم و به یاد عروسی اسفبار خودم می افتادم وآه
می کشیدم….
وقتی با ماشین وارد خونه ی آقاجان شدیم و ساز و دهل زن ها اومدن به استقبال ما ، تو دلم می گفتم حالا امروزم نوبت منه …..
صدای ساز و دهل بلند بود و بوی اسپند توی فضا رو پر کرده بود ……
همه از ما استقبال کردن … قاسم جلوتر از همه خودشو به ماشین رسوند ، من که از ماشین پیاده شدم دست منو گرفت و بغلم کرد و محکم به خودش فشار داد ….پشت سر هم می گفت : مرسی خاله جون خیلی ممنونم ازت که نیره رو دادی به من ……
منم خندیدم و گفتم من که ندادم تو گرفتیش وقتی تو قنداق بود دادم به تو دیگه پس ندادی …..
با صدای بلند خندید و باز منو بغل کرد و گفت : الهی قربونت برم خاله خیلی دوستت دارم تو خیلی ماهی …….
تا من با قاسم حرف می زدم نیره و بچه ها رفته بودن توی خونه دور عروس بزن و به کوب راه افتاده بود …… رفتم تو دیدم رقیه و بانو خانم دارن می رقصن منم چادرمو ور داشتم و با اونا شروع کردم ….. و تازه یادم اومده بود که این کارم خوب بلدم چون دوباره مجلس گرم شد و شور حال عجیبی پیدا کرد و تقریبا همه به وجد اومدن و خانمم به خاطر من اومد وسط و خلاصه همه تا می تونستن قر دادن …….
خوب عروسی دخترم بود و من خیلی خوشحال بودم ………..
بعد هوس کردم برم اتاقم رو ببینم ….
مثل همون وقت ها بود ساکت و دور از هیا هوی عمارت ….. نشستم لب پنجره …ولی باز از اونجا اوس عباس رو دید زدم که داشت کار می کرد ، و یک چشمش به پنجره ی اتاق من بود یاد روز هایی که عاشق اون شدم افتادم و خیلی دلم خواست که اونم توی عروسی نیره باشه و می دونستم که دلش اینجاس ولی خجالت می کشه بیاد و دلم براش سوخت…..

از اونجا به حیاط نگاه کردم بیا و برویی که برای دختر من بود هر کسی یک طرف می دوید و کاری انجام می داد …
تازه فهمیدم که هیچ کدوم از اون چه که به دست آوردم برام مهم نیست …. همه چیز در نظرم کوچیک و حقیر شد بعد فکر کردم نرگس اینا همون موقع هم کوچیک بود تو نمی فهمیدی ….. و تصمیم گرفتم هرگز یادم نره که هیچ چیزی رو توی زندگی برای خودم بزرگ نکنم چون نیست نه غمش نه شادی هیچکدوم …….
نیره رو بردن برای بزک کردن و سَتاره خانم،( دختر خانم) گفت: خودم می خوام یک مدل جدید درستش کنم … وقتی کار عروس تموم شد منو صدا کردن تا برم و اونو ببینم …. من و خانم یه جایی نشسته بودیم و حرف می زدیم با هم بلند شدیم و رفتیم تا عروس رو ببینیم ……
بچه ام اونقدر خوشگل شده بود که همه ازش تعریف می کردن …. توی موهاش چراغ های ریزی گذاشته بودن که سیمشو دادن دست نیره و اونم هی روشن و خاموش می شد …..
نیره منو صدا کرد و در گوشم گفت عزیز جان اینو دوست ندارم بگو ور دارن …
خندیدم و گفتم : قربونت برم خیلی خوشگل شدی اون موقع که می زاشتن باید می گفتی دیگه حالا دیر شده حرف نزن …. و همین باعث شد که تمام شب رو معذب و شاکی بمونه ….
بین مهمون ها زهرا خانم و دکتر مصدق هم بودن که من خیلی از دیدنش خوشحال شدم….و یه مدت پیشش نشستم …زهرا خانم می گفت : هر شب صدای داد و هوار از خونه ی شما میومد و اوس عباس مست می کرد و فحش های بد می داد خیلی حال روز خوبی نداشتن تا خونه رو فروختن و رفتن .. ولی شنیدم تو خوبی و از این بابت خوشحال شدم …..
خدا رو شکر نمایش رو حوضی شروع شد و من دیگه مجبور نبودم با هر کس سلام و احوال پرسی کنم و یک سری هم گزارش در مورد زندگیم بدم …..
بعد از نمایش رو حوضی و شام دادن و کم کم موقع رفتن شد …… من باز کنار اکبر نشستم و راه افتادیم و وقتی از در حیاط بیرون اومدیم خودم اوس عباس رو دیدم سیگار دستش بود وخیلی دور وایساده بود …..
دلم فرو ریخت ولی به کسی نگفتم چون نمی خواستم کوچیک بشه …….فقط به نیره گفتم که بدونه آقاش یادش نرفته …….
احساس خستگی می کردم و دلم می خواست تنها بشم برای همین به محض اینکه عروس و داماد رو دست به دست دادیم من برگشتم خونه و رقیه و زهرا پیش نیره موندن ……خوب خیالم راحت بود چون رقیه خاله اش بود و نگرانی از این بابت نداشتم …..
وسط های پاییز بود فصلی که من خیلی دوست داشتم …. نزدیک دو ماه از عروسی می گذشت و مدتی بود که اکبرهم رفته بود…
نتونستم حتی به هوای ماشین اونو نگه دارم …… اونم مثل خودم بلند پرواز بود و می گفت تو این سفر ها هر دقیقه چیزهای تازه ای یاد می گیرم شهر های مختلف رو می ببینم و تجربه پیدا می کنم….. خوب من کلا جلوی خواسته ی هیچ کس رو نمی گرفتم به خصوص بچه هام که بهشون حق انتخاب می دادم ، پس مخالفت نکردم و اونم رفت ….

حالا منو ملیحه توی خونه تنها بودیم … هر کس میومد دنبال من ملیحه رو با خودم می بردم ….
کارم شبانه روزی بود و بیشتر هم شب ها زائو داشتم…
خوب اون بچه می خواست صبح بره مدرسه و از خستگی نمی تونست بیدار بشه و این برای من خیلی سخت شده بود ….. تا یک روز کوکب اومد خونه ی ما ………….. اون که می رسید فورا من مرتضی رو که خیلی هم شیرین شده بود بغل می کردم و تا تو خونه بودم از بغل من پایین نمی اومد …. اون یکی از دل خوشی های من تو زندگی شده بود و سر منو گرم می کرد ، چند روز ی نزاشتم بره هم برای اینکه ملیحه تنها نباشه هم برای خاطر مرتضی دیگه دلم نمی خواست ازش دور باشم به عشق اون میومدم خونه و باهاش بازی می کردم و اون بچه هم به من علاقه ی خاصی داشت و این محبت منو نسبت به اون بیشتر می کرد …….
کمتر اتفاق میفتاد که دو سه تا زائو در روز نداشته باشم پس وجود اونا برام نعمتی بود این بود که همون جا موندن و یه اتاق بهشون دادم و اثاث شون هم آوردن و جا به جا شدن …..
هم من تنها نبودم و هم کوکب از اون خونه ی کوچیک نجات پیدا کرده بود …حالا دیگه خیالم راحت بود…. به حبیب گفتم … اینجا اصلا پولتو خرج نکن هر چی می تونی پس انداز کن تا بتونی خونه تو بسازی و از اینجا بری تو خونه ی خودت…….
ولی این حرف من باعث شد که اون خیالش راحت بشه و پولاشو جای دیگه ای خرج کنه …. عرق می خورد و من می فهمیدم بیشتر موقع ها مست میومد خونه …… از صدای دعوا و گریه های کوکب احساس خطر می کردم چند بار به حبیب گفتم ولی انکار کرد و گفت کوکب دورغ میگه ….
ولی می دیدم که بچه ام همیشه یک چشمش خون و یکی دیگه اشک ……
حالا پول روی پول می زاشتم اینقدر داشتم که نمی دونستم باهاش چیکار کنم و به فکر خرید زمین افتادم …
یه قطعه زمین پونصد متری از پسر ربابه خریدم اون سه هزار متر زمین بود خودش ساخته بود و پونصد مترشم من گرفتم و دادم به پدر رضا که معمار بود تا اونو بسازه ……
باهاش قرار داد بستم پیش پرداخت دادم و اونم شروع کرد به ساختن نقشه ی اونم خودم دادم و بهش گفتم چه جوری اون خونه رو درست کنه….
این بار اکبر چهار ماه نیومد طوری شده بود که از دل تنگی شب ها نمی خوابیدم و یک پهلو چشم به در گریه می کردم ازش خبر نداشتم و این بی خبری داشت منو می کشت …..
یک روز بعد از ظهر دراز کشیده بودم که یک دفعه یادم اومد که نزدیک سمنو پزون شده و من هنوز گندم خیس نکردم…بلند شدم و رفتم تا این کارو انجام بدم که صدای در اومد حبیب پرید و در و باز کرد و گفت عزیز جان اومدن دنبالتون ، من فورا روی گندم ها آب ریختم و گذاشتم خیس بخوره بعد رفتم وسایلم رو بر داشتم و آدرس رو دادم و رفتم….
خیلی طول کشید و حدود ساعت یازده شب بر گشتم …. همیشه میومدن دنبالم و منو بر می گردوندن همه می دونستن که این قانون منه …. کلید انداختم رفتم تو ولی دیدم چراغ اتاق مهمون خونه روشنه ….. و صدای حرف میاد خوشحال شدم و فکر کردم اکبر اومده با ذوق و شوق رفتم تو ….. مثل اینکه یک دیگ آب جوش ریختن روی سرم ……
اوس عباس اون بالای اتاق نشسته بود و سیگار می کشید …. منو که دید ترسید … چون اونقدر که برافروخته شده بودم که معلوم بود حال خوبی ندارم … و فهمید که من دیگه اون نرگس سابق نیستم ……
گفتم به به اوس عباس اُقر به خیر این طرفا ؟ مفقود شده بودی چی شد دو باره پیدات شد ؟ گفت : خوبی عزیزجان ؟
گفتم اوووووووخیلی خوبم ولی از ظاهرت پیداس تو خیلی خوب نیستی …..

گفت : همین که شما هارو خوب می ببینم خوبم ……
گفتم کاری داری این موقع شب اومدی ؟
گفت : نه سر شب اومدم ولی صبر کردم تو بیای بعد برم …..
گفتم : خیلی ممنون من اومدم و خیلی هم خسته ام حالا می تونی بری … من خسته ام می خوام برم بخوابم…..
کوکب گفت عزیز جان شام خوردی ؟ گفتم نه ولی اشتهام کور شد (من اگر از گرسنگی می مردم خونه ی کسی غذا نمی خوردم ) برام سفره می انداختن و خیلی عزت می زاشتن ولی این کارو دوست نداشتم و هرگز نکردم ……اِلا شربت و چایی لب به هیچی نمی زدم ….
ولی گرسنه رفتم و خوابیدم حالا قلبم بشدت می زد و توان از بدنم گرفته بود …. بغض گلومو گرفت و های های گریه کردم … شاید هم دلم براش تنگ شده بود
اوس عباس مرد چهار شونه ی قد بلند و قوی هیکل و با جبروتی بود…. حالا یک مرد لاغر و نحیف با ریش سفید و صورت چروک خورده برگشته بود .. خدا می دونه که راضی نبودم دلم می خواست اونم موفق و خوشبخت باشه ، چون عشق من به اون برای ابد بود دعا های من برای بیرون کردن این عشق بی ثمر مونده بود …
دلم می خواست برم و ازش دلجویی کنم ، دلم می خواست با هم دوست باشیم و اون محبتشو از بچه ها نگیره …
آخه عشق که فقط بغل خوابی نیست اگر دوست داری باید برای خودش باشه و گرنه اون خود پرستیه نه عشق و من اونجا به این اعتراف کردم که نمی خوام اون بدبخت باشه …. نمی خوام خاری و خفتش ببینم …… دو باره بلند شدم تا تحقیری که اونو کردم جبران کنم ولی دیدم رفته ….
از خودم به خاطر کاری که کردم بدم اومد بود و گفتم روزی که نرگس تو دوباره این کارو بکنی برای من مُردی .. نمی خوام قلبت سیاه بشه …. و با وجود خستگی زیاد تا نماز صبح به خودم پیچیدم و توبه کردم ……
ولی باز به خدا گفتم : ای خدای مهربونم تو به من بگو واقعا زنی توی دنیا پیدا میشه که شوهرش بعد از دو سال از پیش یه زن دیگه بیاد و بازم خوش رفتار باشه ؟
و خودم جواب دادم …نرگس اگرم نیست تو باش بزار کسی نفهمه که چقدر داری درد می کشی….
چند روز بعد هوا داشت تاریک می شد ، دوباره اوس عباس اومد … من گلدون های زیادی توی حیاط داشتم شمدونی , یاس , شویدی , کاغذی , دور تا دور حیاط رو گرفته بود توی طاقچه های پنجره پر از گلدون های گل بود.
حالا گندم ها رو هم توی سینی پهن کرده بودم و داشتم به گلدون ها می رسیدم… و فکر می کردم که آیا اکبر برای سمنو پزون میرسه یا نه که صدای در اومد ، تنها فکری که کردم این بود که اکبر برگشته و من بدون چادر درو باز کردم… دیدم اوس عباسه …..
گفتم : سلام خوش اومدی چادر سرم نیست …. ولی خوب بیا تو عیب نداره هنوز نامحرم نیستیم ، بیا تو پیداس که با من کاری داری که هی میای ……
شکسته و آروم اومد تو خسته به نظر می رسید … من داشتم گلدونا رو آب می دادم اونم نشست روی پله ی ایوون کوکب و ملیحه اومدن و باهاش رو بوسی کردن خوشحال شده بود مرتضی رو بغل کرده بود و به خودش فشار می داد … ولی بچه غریبی کرد و رفت بغل کوکب …
بعد رو کرد به منو گفت : گندم ها رو خیس کردی ؟ گفتم : آره دیگه نذر دارم خوب بانو خانم هم نذرشو گذاشته رو ی دیگ من……
بعدم اصلا این کارو دوست دارم ….گفت منم خیلی دوست داشتم می زاری بیام هم بزنم؟

گفتم بیا ولی خواهشاً زود خودتو جا نکن بیا هم بزن و برو …. گفت می دونم …. می دونم …
ولی برای یه چیز دیگه اومدم شنیدم که داری خونه می سازی …….
گفتم آره برای چی ؟ گفت بده به من… من برات می سازم آخه من سلیقه ی تو رو می دونم می خوام برات سنگ تموم بزارم ……
گفتم نمیشه من با پدر رضا قرار داد بستم خیلی وقته شروع کرده اما اگر نظری داری خوب برو بهش بگو ……مِن و مِنی کرد و گفت آخه …
من فهمیدم اون چرا می خواد خونه ی منو بسازه حتما بی کاره و بی پول….
گفتم : اوجا رو که نمیشه ولی خونه ی کوکب رو می خوام بسازم هر وقت خواستم شروع کنم میدم به شما تا اون موقع کاراتو بکن بیا پیش من تا با هم خونه ی کوکب رو بسازیم …. معلوم بود که از حرفای من خوشش نیومده بود با ناراحتی بلند شد که بره نیره براش چایی و شیرینی آورد باز نشست ….. همون موقع در زدن و اومدن دنبالم من فوراً حاضر شدم و کوکب رو صدا کردم و کمی پول دادم بهش و گفتم از آقات بپرس اگر بی پوله از قول خودت بهش بده نزار بفهمه من دادم و کیفم رو برداشتم راه افتادم….
به حیاط که رسیدم اومد جلوی من وایساد و با نگرانی پرسید : این موقع شب میری بیرون؟ یه وقت اتفاقی برات نیفته؟ …….
یک چشم غره بهش رفتم و وسایلم رو بر داشتم و بدون خدا حافظی رفتم……. راستش از این حرف اون کلی عصبانی بودم خوب دلیلش هم که معلومه … .
وقتی برگشتم نزدیک صبح بود ….
رفتم تو اتاق که بخوابم دیدم یکی تو اتاقم خوابیده از ترس دلم فرو ریخت … گفتم نرگس انسانیت به کسی نیومده می خواستم با لگد بزنم به پهلوش و بیرونش کنم… اول رفتم بیرون و یک نفس عمیق کشیدم تا تصمیم بدی نگیرم که باعث پشیمونی بشه …..
توی دل شب سرمو کردم بالا و گفتم خدایا کمک کن تا هیچوقت دل اونو نشکنم … حالا باهاش چیکار کنم؟…….
در حالیکه قلبم به شدت می زد و زانوهام سست شده بود چراغ رو روشن کردم تا بیدار بشه بعد حسابشو برسم….
که اکبر رو دیدم تو رختخواب من خوابیده ….. یک نفس راحت هم اونجا کشیدم و خدا رو شکر کردم که اولا اوس عباس نبود و دوما بچه ام برگشته بود………
اکبر بیدار نشد…. پیدا بود که خیلی خسته س نماز خوندم و کنارش خوابیدم و صبح با نوازش اون بیدار شدم …. بغلش کردم و تا می تونستم بوسیدمش …….
کوکب اومد و مرتضی رو انداخت تو رختخواب من تا باهاش بازی کنیم چون اون خیلی بازی تو رختخواب رو دوست داشت … در ضمن گفت : عزیز جان امانتی رو دادم اونم بدون معطلی گرفت …
اوس عباس برای هم زدن دیگ سمنو نیومد و دیگه خبری ازش نبود کوکب بچه ی دومشم حشمت رو به دنیا آورد و حالا زهرا هم دو تا دختر داشت و یک پسر….
نیره یک پسر که اسمشو آقاجان محمد گذاشت و چند روز بعد از به دنیا اومدن محمد آقاجان فوت کرد . مرگ اون آدم خوب و مهربون تهرون رو عزا دار کرد نمی دونی مردم براش چیکار می کردن فقرایی که دستشونو می گرفت در عزای اون خون گریه کردن و خونه ی آقاجان تا چهل روز صدای قران قطع نشد …..
خیلی از کسبه که اونو می شناختن تا یک هفته دکان شونو باز نکردن بهت بگم من ندیده بودم ، برای کسی این طوری عزا داری بشه که برای زین العابدین خان نورمحمدیان توی تهرون شد ….و من یکی از اونایی بودم که همیشه بهش مدیون موندم ..
و وقتی بچه ی دوم نیره پسر به دنیا اومد اسمشو زین العابدین گذاشتن که ما اونو عابدین صدا می کردیم ….

اما کار خونه ، نیمه تموم مونده بود … پدر رضا نتونسته بود به قولی که داده بود عمل کنه و خونه رو به موقع تموم کنه ….. بعدم خودش مریض شده و افتاد تو خونه …… منم با کار زیادی که داشتم نمی تونستم بهش برسم تا اینکه روسها رفتن و اکبر هم موندگار شد و خودش رفت تا خونه رو تموم کنه .
فکر نمی کردم بلد باشه ولی از آقاش چیزی کم نداشت و خونه ای که من دلم می خواست برام ساخت پایین چهار تا اتاق و یک انباری بزرگ و یک پذیرایی ….
حیاط قشنگی با یک حوض کوچیک که مطبخ هم کنار اون بود …… بالا هم دو تا اتاق خوب و تمیز و بزرگ و یک تراس وسیع …..اون طوری که همه ی گلدون هام اونجا جا بشه و یک حمام…………
از وقتی که از اون خونه ی لعنتی اومده بودم بیرون دیگه حمام تو خونه نداشتم و حالا ساخته بودم اون طوری که اوس عباس ساخته بود اکبرم بلد بود و همه چیز مطابق سلیقه ی خودم درست شد … البته من پایین رو برای اکبر ساختم تا براش زن بگیرم .
بالاخره خونه حاضر شد و وقت رفتن رسید به جایی که به خودم قول داده بودم ولی واقعا اون روز باورم نمی شد که بتونم به اون قول عمل کنم …..و باز پاییز بود فصلی که دوست داشتم و اینو به فال نیک گرفتم و رفتم…..
اون روز همه ی بچه ها کمک کردن و خیلی راحت اثاث رو بردیم به خونه ی جدید و از بس ذوق داشتم خیلی زود جا بجا شدم …
و کوکب هم توی همون خونه موند تا خونه اش ساخته بشه …. ولی حبیب جز عرق خوردن کار دیگه ای نمی کرد ….قبلا سر کار نمی خورد ولی اخیرا می شنیدم که سر کار هم می خوره دلیلشم این بود که همش میخواست پنهونی این کارو انجام بده . پس هر وقت تنها بود می خورد که نکنه به قحطی بر بخوره ……و این بیشتر به خاطر سخت گیری های کوکب هم بود هر چی بیشتر به اون فشار میاورد حبیب بیشتر سراغش می رفت این کارو مدام انجام می داد…..
تازگی ها شنیده بودم که سر کارشم یک شیشه همیشه داره و می خوره ….
خیلی برای بچه ام ناراحت بودم و حالا غصه ی بزرگ من اون دختر مهربون و پاک بود که جز خوبی هیچ گناهی نداشت…می خواستم طبقه ی پایین رو بدم به کوکب ولی دیدم من حبیب رو بد عادت کردم و هیچ احساس مسئولیتی در مقابل زندگی نمی کنه ..این بود که گفتم شاید مستقل بشن اوضاع فرق کنه ……
حالا توی اون خونه ی بزرگ من بودم و اکبر و ملیحه …..وقتی جابجا شدیم اکبر از من پرسید عزیز جان چه احساسی داری ؟
گفتم : وا مگه احساسی هم مونده ؟ دیگه خودمم نمی دونم الان باید خوشحال باشم یا نه زمونه یه چیزایی به آدم یاد میده که چیزایی که در جوونی می خوای اگر بهش نرسی میشه درد ولی اگر برسی می بینی که خیلی ام مهم نبود ….
نه که خوشحال نباشم هستم ، الان از وجود بچه هام بیشتر خوشحالم تا چیزایی که به دست آوردم …
هنوز چند ماهی از رفتن ما به اون خونه نگذشته بود که یک روز زنگ در خونه به صدا در اومد ….
خوب من و ملیحه تنها بودیم …..ملیحه رفت در و باز کرد و چند تا مامور پشت در بودن بچه ام ترسیده بود تا حالا همچین چیزی ندیده بود صدا زد عزیز جان بدو بدو کارت دارن من زود چادرم رو سرم کردم و رفتم پایین گفتم چی شده ؟ اشتباه نیومدین ؟
پرسید خانم گلکار گفتم : منم کی دزدی کردم خودم نفهمیدم ؟…..

گفت از شما شکایت شده باید با ما بیان ؟ پرسیدم کی از من شکایت کرده ؟گفت ما نمی دونیم حکم جلب داریم با ما بیاین …. ملیحه اونقدر گریه و زاری می کرد که نمی گذاشت بفهمم چیکار دارم می کنم با عجله لباس خوب و شیک پوشیدم و چادرمشکی سرم کردم و با اونا رفتم به ملیحه گفتم گریه نکن من از پس خودم بر میام کاری نکردم که ……
و در بستم و رفتم حالا مامور ها یکی جلوی من و یکی پشت سرم میان تا من فرار نکنم منو بردن به کلانتری …..
انتهای کوچه ی نورمحمدیان روبرو سینما آسیا خانم دکتر علی رشتی مطب داشت که ماما بود و مدرک داشت . بانو هستی بهش می گفتن زائو های من مجبور بودن برای گرفتن سه جلد برن پیش اون .
البته جا های دیگه هم می رفتن ولی همه اونا عادت داشتن و منو می شناختن و هر وقت برای مریضی گیر می کردن میومدن سراغ من برای همین زائو های منو راه مینداختن ولی بانو هستی از اینکه همیشه مطبش خالی بود و من روزی چند تا زائو داشتم شاکی بود…..
برای همین از من شکایت کرده بود و خودش اونجا وایساده بود ….من که اول اونو نشناختم ……
گفتم من اصلا ایشون رو نمی شناسم ولی اون منو با انگشت نشون داد و گفت : همینه خودشه … به روش قدیم کار می کنه و جون مردم رو به خطر میندازه …..
و خودش نشست رو صندلی کنار میز جلوی رئیس کلانتری ، گفت : من هفته ای یک دونه مریض ندارم ایشون نمی دونم چه جوری نمی زاره کسی بیاد پیش من و خودش غیر قانونی بدون مجوز کار می کنه ..
افسر کلانتری از من پرسید …..
آخه شما که سواد این کارو ندارین چرا با جون مردم بازی می کنین ؟
گفتم : اگه سواد این کار به کاغذه من ندارم ، اگر به ماهرت و تجربه اس ایشون ندارن . حالا زن شما می خواد بزاد یه بچه برات بیاره می بری اونجا که کاغذ داره یا اونجایی که مهارت و تجربه داره …..نه واقعا کجا میبری؟ …..
گفت شما به من کار نداشته باش . بگو چرا ………وسط حرفش پریدم و گفتم من به شما کار ندارم من به کسانی کار دارم که به من اعتماد دارن ولی به ایشون ندارن این تصمیم رو من نمی گیرم اونایی می گیرن که برای اینکه من بچه ی اونا رو به دنیا بیارم سر و دست و پا میشکنن من که نمیرم دنبال اونا …….
گفت : شما چون مجوز نداری نباید کار کنی …….
گفتم مجوز بهم بدین تا با مجوز کار کنم .. من از اون دکتر هایی که توی مریض خونه ها کار می کنن بهترم ، می خواین بهتون ثابت بشه امتحانم کنین اگرم می خواین من این خانم رو امتحان بکنم ببین حاضره ؟ کی بیشتر می دونه تا حالا هزارون بچه به دنیا آوردم بدون نقص و بدون مشکل ولی روزی چند بار دکتر های شما به مشکل بر می خورن و شنیدم تو بعضی مریضخونه ها هم زائو و بچه اش مرده….. ..حتما شما هم شنیدین ….اگر نشنیدین من بهتون میگم کی و کجا ……آقای افسر تا حالا یک مشکل برای مریضای من بوجود نیومده اگر شما خلافش رو ثابت کنی من حرفی ندارم هر چی شما بگین من انجام میدم ولی فقط برای اینکه مجوز ندارم نباید کار کنم قبول نمی کنم مگر زندانی کنین …..اصلا چرا منو نمی برین توی بیمارستان امتحان کنین ….. الان این خانم حاضره من ازش امتحان بگیرم؟ ولی من حاضرم که هرکسی هر سئوالی داره ازم بپرسه….
همین طور که من داشتم حرف می زدم یکی که لباس نظامی پوشیده بود اومد تو رفت و در گوش افسره یه چیزی گفت …اونم سرشو تکون داد و یه نگاهی به من کردو بلند شد با اون نظامیه رفت بیرون و چند دقیقه بعد برگشت در حالیکه کاملا لحنش عوض شده بود
گفت : ….. اون خانم گلکار معروف شمایید …..گفتم معروفشو نمی دونم ولی من گلکارم …..
گفت باشه بریم بیمارستان تا ببینن شما چی بلدین …
بانو هستی اعتراض کرد که یعنی چی؟ بلدی نداریم باید مدرک داشته باشه پس ما چرا اینقدر درس خوندیم که یه بی سوادی مثل اینا بیان بچه بدنیا بیارن ؟ افسره گفت : بانو هستی شما خیلی محترمی ولی خانم گلکار رو همه میشناسن و بهش احترام می زارن …
ایشون فرق می کنه با یقیه ی اونایی که شما میگین ..بزارین بریم بیمارستان اونجا معلوم میشه اگر بی سواد بودن ما ایشون رو باز داشت می کنیم به عنوان خلاف کار و شیاد در غیر این صورت ببینیم باید چیکار کنیم اینو نظام پزشکی معلوم می کنه ………

خلاصه من و اون افسر و یه مامور و خانم هستی سوار ماشین شدیم و رفتیم بیمارستان ……
اونجا من و بانو هستی توی یک اتاق نشستیم و یک ساعتی طول کشید تا سه تا دکتر و یک نفر از نظام پزشکی جمع شدن اونجا …..سرمو که بلند کردم دکتر ولی زاده رو دیدم اونم منو شناخت فورا اومد جلو و گفت : خانم گلکار شما بودین ای بابا ایشون که معروف هستن ، همه می دونن که چقدر به کارشون واردن ….بانو هستی با اعتراض گفت آقا ی دکتر ، حرف سر چیز دیگه اس ایشون مجوز نداره …..نباید کار کنه باید همه ی این قابله های بی سواد از تو شهر جمع بشن به نظر شما این طور نیست ؟…..
دکتر گفت صبرکنین اول من ما جرایی رو براتون بگم……. و جریان اون شبی که با هم کار کرده بودیم رو با لفت و لعاب تعریف کرد ….دکتر دیگه ای که اونجا بود شروع کرد از من سئوال کردن که اگر بچه این طوری بشه چیکار می کنی؟براش گفتم: اگر با پا بیاد؟ گفتم اگر ضربان نبض بیمار…نزاشتم حرفش تموم بشه .. گفتم بزار من خودم همشو بهت بگم نزدیک زایمان ضربان خیلی تند میشه ولی از یه حدی نباید بره بالا چون خطر ناکه و موقع به دنیا اومدن بچه ضربان کند میشه بازم نباید خیلی ضربان کم بشه ….پرسید خوب اگر کم شد چیکار می کنی ؟ گفتم : باید کمکش کنم سریع تر بچه بدنیا بیاد …..اگر خیلی کم بشه نباید زائو رو به حال خودش بزاریم ولی اگر نبض اشکالی نداشت بهترین کار اینه که خودش بچه رو به دنیا بیاره …….یکی دیگه از اون دکترا ازم پرسید اگر بچه با پا بود چی ؟ گفتم تمام مریض های من ماهی یک بار میان خونه ی من تا معاینه بشن من خودم از روی شکم یواش یواش بچه رو می چرخونم و هیچوقت همچین مشکلی ندارم ولی اگر پیش بیاد بازم راه داره و براش گفتم …..
اونا بازم از من سئوال کردن و آخر سر دکتره بلند شد و دست منو بوسید و گفت احسن به این هوش و ذکاوت واقعا به شما تبریک میگم خیلی از شما هم معذرت می خوام ….. بانو هستی حتی یک کلمه دیگه حرف نزد ….دکتره بلند شد و بهم نگاه کردن …دکتر ولی زاده که انکار منو اون کشف کرده هی تعریف می کرد …..خلاصه درد سرت ندم همون روز برای من مجوز صادر کردن و توی ا ون نوشتن ماما خانم گلکار و یه دفتر آوردن تا خودم از اون به بعد بتونم به مریضام گواهی تولد بدم ….. وقتی حاضر شد با اون دکترا حرف می زدم و بانو هستی هم یخش آب شد و اومد جلو و چند تا سئوال از من کرد و با هم دوست شدیم …. حالا واقعا اونا فکر می کردن من علامه ی دهرم ….ولی خوب نبودم فقط از اونا با هوش تر و با تجربه تر شده بودم …..ازم عذر خواهی کردن ومجوز بهم دادو برگ گواهی و با سلام و صلوات منو رسوندن در خونه و رفتن ……وقتی از ماشین پیاده شدم یک نفس بلند کشیدم و با خودم گفتم : تا حالا فکر می کردم چیزی حالیم نیست پس یه چیزایی می دونستم بابا ….بچه ها دم در بودن همدیگر رو خبر کرده بودن این ور اون ور می زدن تا منو پیدا کنن دخترا که اینقدر گریه کرده بودن چشماشون ورم کرده بود …درست مثل اینکه من از راه دور اومدم یکی یکی منو بغل می کردن و گریه می کردن…. اکبر از همه بیشتر نسبت به من احساس مسئولیت می کرد از دخترا بیشتر گریه کرده بود و هر جایی که به فکرش می رسید کشته بود پرسید باهات چیکار داشتن عزیز جان الهی من بمیرم تک و تنها بودی رفتی کلانتری باید می گفتی صبر کنین پسرم بیاد گفتم : خوبه چیزی نشده که این طوری نکنین می خواستن بهم جواز بدن تا راحت تر کار کنم …..
ولی وقتی رقتیم تو براشون تعریف کردم که چی شد …..هنوز نیم ساعت نبود که برگشته بودم که اومدن دنبالم ….وسایلم رو بر داشتم و آدرس اون خونه رو دادم به بچه ها و رفتم هنوز کارم تموم نشده بود که اومدن دنبالم ….اتفاقا همون شب من سه تا زائو داشتم و وقتی فهمیدن مجوز هم دارم خوشحال شدن و از اون به بعد فکر می کردن من دکترم من می رفتم برای زایمان هی از من برای درد ها ی دیگه شون می پرسیدن شون می پرسیدن ….خودت می دونی من عادت نداشتم بگم چیزی رو بلد نیستم رفتم یه کتاب خونه و چند تا کتاب در مورد طب گیاهی خریدم و همه رو با دقت خوندم ……از بس مشتاق دونستن بودم با همون دفعه اول توی مغزم هک شد و ازش استفاده می کردم ولی به همه می گفتم من فقط پیشنهاد می کنم و دکتر نیستم ….هر کس ازم سئوالی داشت اول همینو بهش می گفتم …. نمی خواستم به کسی مدیون باشم ……
اونشب بعد از به دنیا آوردن سه تا بچه برگشتم خونه تمام بدنم خورد و خمیر شده بود فقط می خواستم چند ساعت آروم بخوابم……
به محض اینکه وارد خونه شدم دیدم صدای داد و هوار میاد

گوش دادم صدای کوکب بود اون بچه ی سومش حامله بود و داشت با صدای بلند جیغ می زد ترسیدم و گفتم وای بچه ی خودم داره درد می بره….
رفتم تو خونه دیدم کوکب اینقدر خودشو زده و گریه کرده که اختیار از دستش در رفته فهمیدم که باز با حبیب دعوا کرده …..
من همون روز که اونو به خونه ی بخت بردم فهمیدم که بختش سیاه شده نه شجاعت منو داشت و نه قدرت تحمل … نه که تحمل نمی کرد صبر داشتن با صبر کردن فرق داره اون تحملی روکه نداشت می کرد و این براش خیلی سخت بود ….. حالا خودش کلی شاگرد و مرید داشت قران تفسیر می کرد و نمی تونست این وضع رو تحمل کنه ولی شوهرش بصورت وحشتناکی عرق می خورد و ما نمی تونستیم به هیچ وجه جلوی اونو بگیریم اوایل که گوش نمی کرد و حالا دیگه دائما می خورد چه روز و چه شب …. و کسی هم دیگه بهش حرفی نمی زد.
کوکب تا چشمش به من افتاد گریه اش شدید تر شد و زبون گرفت … عزیز جان به دادم برس دیگه نمی تونم دیگه خسته شدم … ای خدا ..ای خدا کمکم کنین چیکار کنم ؟
حبیب هم با همون حالتش می گفت خفه شو مگه چیکار کردم ، دلم می خواد بخورم به تو چه… تو رو که تو قبر من نمی زارن ..برو بابا تو دیوونه ای.. خری ….
من به اکبر گفتم حبیب رو ببر بالا و بخوابونش اون الان خودش نیست فایده نداره بی خودی جر و بحث میشه … اکبر با هزار مکافات اونو برد بالا و براش یه جا انداخت و خوابوندش ولی اون مثل اوس عباس نبود.
همین طور حرف می زد و از خودش با صدای بلند دفاع می کرد جوری که صداشو ما پایین می شنیدیم … به کوکب گفتم اون طور هم که وانمود می کنه مست نیست داره از خودش دفاع می کنه …
کوکب گفت غلط کرده چه دفاعی داره بکنه … گفتم جیغ و هوار تموم شد من خیلی خسته ام بس کن صد دفعه بهت گفتم اگر این جوری رفتار بکنی بد تر میشه.. آخه تو به حرف منم گوش نمی کنی … اصلا الان فکر کن تا آخر عمرت باید این طوری زندگی کنی الان سه تا بچه داری فردا چند تا دیگه هم اضافه میشه خوب می خوای چیکار کنی ، الان مرتضی و حشمت رو ندیدی مثل جوجه داشتن می لرزیدن تو ملاحظه ی بچه های خودتو نمی کنی چرا از حبیب می خوای رعایت تو رو بکنه ؟
اون چیزی که تو رو ناراحت می کنه مشروب خوری حبیبه و اون چیزی که بچه هاتو ناراحت می کنه این کارای توس یا تحمل کن یا زندگی تو جدا کن..
ولی حق نداری تن و جون این بچه ها رو بلرزونی مرتضی می گه هر شب دعوا می کنین .. نمی شه که این طوری زندگی کرد ، خوب بیا بشین الان که سه تا داری یه فکری بکن …..زانو هاشو گرفت تو بغلش و سرشو گذاشت روی اون ….. یه کم همین طور موند و بعد گفت …. راست میگی عزیز ، من باید طلاق بگیرم گفتم : طلاق یعنی چی؟ حرف مفت می زنی طلاق کسی می گیره که بخواد دو باره بره شوهر کنه … تو که نمی خوای ؟..
گفت : نه بابا این چه حرفیه می زنی مرده شور هر چی مرده ببرن … گفتم پس بیا همین جا و دیگه برنگرد …. بره انقدر بخوره تا از حلقش بیاد بیرون ولی اگر اومدی حق اینکه برگردی نداری …… من اگر برگشته بودم اوس عباس الان چهار تا دیگه زن گرفته بود چون می فهمید که راه داره و زمین سُسته اینه که فکرا تو بکن بعد به من بگو … گفت : نه همین کارو می کنم دیگه باهاش زندگی نمی کنم شما اجازه میدین بیام پیش شما ….
گفتم معلومه تو بچه ی منی ولی الان تصمیم نگیر من امروز هستم فردا نیستم این تویی که باید بچه هاتو بزرگ کنی ببین از عهدت بر میاد یا نه ..
گفت: آره می تونم درس می دم و کار می کنم ولی اینقدر بدبختی نمی کشم هر چی تو روز در میاره شب میره و خرج می کنه من نمی تونم یک دست لباس برای بچه ها بخرم هر چی هم من در میارم یا ازم میگیره یا باید خرج خونه بکنم نمیشه باید یه فکری بکنم ..آره همین کارو می کنم فردا میام تو یه اتاق شما می مونم ….
دیگه صبح شده بود هر دو نماز صبح رو خوندیم و خوابیدیم …. من که تا رفتم تو رختخواب دیگه هیچی نفهمیدم … و باز با سر و صدای دعوا و مرافه ی کوکب و حبیب بیدار شدم …

 

همچنین ببینید

پارت ۱۰ رمان عزیز جان

زیر بغلشو گرفتم که ببرمش تو اتاق خودمون ولی اون منو بغل کرده بود و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan