پارت ۱۳ رمان معشوقه اجباری ارباب

با اخم و کمي داد گفتم: کي بهتون اجازه داد روسريمو برداريد؟
– خودم! اگه برنمي داشتم چه جوري بعد از بخيه باند پيچيش مي کردم؟! 
روسريمو کشيدم جلوم و گفتم: ببخشيد داد زدم. ديگه اجازه نمي دم موهامو ببيني!
يه نفسي کشيد و گفت: پس چه جوري باندو عوض کنم؟!
– بده خاتون عوض کنه… جراحي قلب که نمي خواد بکنه! بعدشم فکر نکنم خانمتون خوششون بياد به يه دختر انقدر مي رسيد!
– تو نمي خواد فکر خانم من باشي! اونقدر عقلش مي رسه که بين مريض و مزاحم زندگيش فرق بذاره! 
وقتي فهميد حريف من نمي شه، گفت: باشه به خاتون مي گم بياد باندو عوض کنه… راستي از رئيس زورگوت پنج روزي مرخصي گرفتم… تو اين پنج روز حرکت نمي کني. فقط استراحت. باشه ؟
– باشه! 
انگار مي خواست يه چيزي بگه ولي دودل بود. بهم نگاه کرد و با لبخند از تو کيفش يه کادو بيرون آورد، جلوم گرفت و گفت:
– روسري ديشبت خوني شد. خاتون انداختش دور… شايد به خوشگلي اون نباشه .
بهش نگاه مي کردم که گفت: نترس بمب نيست!
با خنده ازدستش گرفتم و گفتم: ممنون.
بازش کردم: يه روسري جنس ابريشم بود، با طرح فوق العاده زيبا.
يه لبخند زدم و گفتم: اگه اينو نشون زنت بدم، بازم مي تونه بين مريض و مزاحم زندگيش فرق بذاره؟!
به روسري نگاه کرد و گفت: من زن ندارم!.
لبخند رو لبم خشک شد. يه لبخند تلخي زد و گفت: داشتم… بخاطر اينکه عقيم بودم، طلاق گرفت.
يعني اين قدر با من راحت بود که همچين مسئله اي رو به اين راحتي بگه؟! فقط بهش نگاه کردم. چشماش ناراحت بود. دلم گرفت. 
گفتم: متاسفم …نبايد فضولي مي کردم… من…
– نه، مهم نيست. خودتو ناراحت نکن… من مي رم ديگه. فردا دوباره بهت سر مي زنم. مواظب خودت باش… خداحافظ.
بلند شد. 
گفتم: خداحافظ… بخاطر تمام زحمت ها هم ممنون.
فقط لبخند زد و گفت: زحمتي نبود!
وقتي رفت، به روسري نگاه کردم که يهو صداي موسيقي از عمارت بلند شد. 
خاتون با باند اومد تو. 
گفتم: آخر کار خودشو کرد؟!
– آره… زن افريته! حيف پرهام که بچه ی اينه! 
بعد از اينکه سرمو باند پيچي کرد، خوابيدم. 
صبح به زور رفتم بيرون و وضو گرفتم. هر چند با خدا قهر بودم اما نمازمو خوندم.
ساعت ده صبح بود که دو تا تقه به در خورد و گفت:
– خواهر! اجازه هست بيام تو؟!
– يه دقیقه صبر کن.
روسريمو پوشيدم و گفتم: بفرماييد تو برادر! 
درو بازکرد و با چشم بسته سرشو آورد تو. يکي از چشماشو باز کرد و گفت:
– سرتون باز نيست؟!
بخاطر لبم نمي تونستم بخندم. فقط لبخند بي جوني زدم و گفتم: نخير برادر! تشريف بياريد تو! 
وقتي اومد تو، با تعجب به دو تا پلاستيک موز که تو دستش بود نگاه کردم. 
با لبخند گفت: سلام و عليکم! اومدم عيادت مريض! 
کنارم نشست، سرشو انداخت پايين و گفت: حالتون خوبه ان شا ا…؟!
– ممنون خوبم … اين همه موز براي چي خريدي؟! 
همين جور که دو تا موز درمي آورد، گفت: براي تو ديگه! آخه ميمونا فقط موز دوست دارن! بايد تقويت بشي ميمون جان!
با وضع لبم که نمي تونستم داد بزنم؟ بالشتمو برداشتم، زدم تو سرش و گفتم:
– ميمون خودتي! اصلا من از موز متنفرم!
با تعجب همراه خنده گفت: آها يادم رفته بود نارگيلم دوست دارن!
اينو گفت و سريع دويد کنار در وايساد. همين جور که موز تو دستشو گاز مي زد، گفت:
– اگه راست ميگي بيا منو بگير!
با ناراحتي گفتم: وضع پامو مي بيني و اين حرفو مي زني؟!
شادي از چهرش محو شد. دوباره کنارم نشست و گفت:
– تقصير مامان من بود. نه؟
– شايد.
– شايد نه حتما… اول اينجوري نبود. از روزي که پاش به اين خونه باز شد، اينجوري شد. خودشو فراموش کرده… حتي منم ديگه نمي شناسه. تنها چيزي که مي تونم بگم شرمندگيه… واقعا شرمندم. شايد شرمندگي من کم باشه و پا و سرتو خوب نکنه؛ اما تنها چيزي که مي تونم بگم… 
– اين حرفو نزن. تقصير تو چيه؟ اصلا بيا موز بخوريم! 
يکي از موزا رو برداشتم و خوردم. 
با خنده گفت: خوب بلدي آدمو منحرف کني! راستي من هنوز نفهميدم تو اينجا چيکار مي کني؟ چه جوری سر از اينجا درآوردي؟ تو که پيش منوچهر کار مي کردي؟
هنوز پاهامو دوست داشتم! دلم نمي خواست آراد اون يکي پامو داغون کنه. 
گفتم: مي شه نگم؟
– آره؛ چرا نشه؟! 
– يه سوال! 
– بپرس! 
– تو خريد و فروش مواد مي کني؟
تا حالا پنج تا موز خورده بود. شيشمين موز تو دهنش بود که گفت:
– شما الان به مهندس اين مملکت توهين کرديد!
با خنده گفتم: مهندس مواد فروش ديگه؟
– نخيرم مهندس راست راستکي! بنده يک بار يه غلطي کردم! 
با تعجب گفتم: ولي خودت اون روز گفتي اولين بارت نيست مواد مي خري!
شيشمين موزشم تموم کرد و گفت:
– حالا بچه يه حرفي زد! تو چرا باور کردي؟!
– نکنه معتادي؟! 
– بيا هم معتادمون کرد، هم مواد فروش! تا شغل ديگه به ريشمون نچسبوندي، خودم توضيح مي دم! ببين! رئيس شرکتمون معتاده. خوب يکي از بچه ها به اسم سجاد، هميشه براش مواد مي آورد… اون روز نيومد. به من گفت. منم با ترس و لرز اومدم سر قرار. مونده بودم چيکار کنم که سجاد بهم زنگ زد، گفت دختري با همچين مشخصاتي مياد. اولين بارشم هست… منم شير شدم، گفتم يه ذره اذيتت کنم. ژست مواد فروشا رو گرفتم! ولي قيافت خيلي تابلو بود ترسيدي! حرص خوردنتم بهش اضافه شده بود؛ ديگه شده بودي فيلم کمدي! 
بلند خنديد. 
با حرص دوباره بالشتو زدم تو سرش و گفتم:
– کوفت! خوشت ميومد يکي اينجوري اذيتت کنه؟
همين جور که مي خنديد، گفت: ولي خداييش شک نکردي اولين بارمه، نه؟
با لبخند گفتم: نه! نقشتو خوب بازي کردي!
***
دو روز از مرخصيم گذشته بود. يعني فقط سه روز ديگه مونده تا جر و بحث من و آراد شروع بشه! توي اين دو روز، هم امير علي، هم پرهام بهم سر مي زدند. چند بار خواستم روسري که برام خريده رو بپوشم اما شرم و حيام نمي ذاشت. شايد فردا که بياد بپوشم! 
خاتون بيچاره هم بايد آب و دون منو مي داد، هم آرادو. منو آوردن کمک دستش باشم، شدم سربارش. حالم که خوب شد، حتما جبران مي کنم. نمي ذارم دست به سياه و سفيد بزنه. البته اگه دوباره پر و بالمو نچينن!
کتاب رماني رو که پرهام برام خريده بود، مي خوندم که دو تا ضربه به در خورد. 
گفتم: کيه؟
– منم… اجازه هست؟ 
امير علي بود. هل شدم. نمي دونستم روسري رو بپوشم يا نه؟ 
بلند شدم و گفتم: يه دقه صبر کنيد! 
لنگون لنگون رفتم سراغ کمدم. با دودلي روسري رو پوشيدم؛ روي تشکم نشستم و گفتم: بفرماييد!
درو باز کرد، اومد تو. تا منو ديد، از پوشيدن روسري پشيمون شدم.
با لبخند گفت: مبارکه! بهتون مياد! 
خاک تو سرم کنن! شدم عين بچه ها که لباس نو تنشون مي کنن و منتظرن بزرگ ترا ازشون تعريف و تمجيد کنن! با شرمندگي سرمو انداختم پايين. تازه فهميدم چه گندي زدم! 
کنارم نشست و گفت: بهتري؟ مي توني رو پات راه بري؟
– ممنون. هنوز کمي درد مي کنه اما بهتر شده… کي بخيه سرمو باز مي کني؟
– عجله نکن! بازش مي کنم! 
سرمو پايين گرفته بودم. تو صداش خنده بود. 
گفت: چيزي گم کردي؟!
سرمو آوردم بالا، ديدم با لبخند نگام مي کنه. 
گفتم: نه! 
– خب پس چرا سرتو پايين گرفتي؟!
شونمو انداختم بالا و گفتم: نمي دونم! عادت کردم! 
– آها! فکر مي کردم بخاطر شرم دخترونت باشه! 
با تعجب گفتم: چي؟! نه…شرم چيه؟!
چند دقيقه اي اميرعلي پيشم نشست و بعد رفت. يک ساعت بعد پرهام اومد. اونم با پلاستيکاي موز! 
با حرص دستمو کوبيدم به پيشونيم و گفتم: بازم موز؟! به خدا ديگه قيافم شده عين موز! بابا من اگه موز نخوام کيو بايد ببينم؟!
با تعجب نگام کرد و گفت: حرص نخور خواهر آيناز! بخيه سرت باز مي شه ها؟!
کنارم نشست. گفتم: تو ميوه ديگه اي هم مي شناسي؟!
– مگه به غير از موز ميوه ديگه اي هم اختراع شده؟! 
– چرا ميوه ديگه اي نمي خري؟! 
– آخه مگه نشنيدي مي گن آنچه را براي خودت مي پسندي، براي ديگران هم بپسند؟ خوب منم موز پسنديدم!
خنديدم و گفتم: منو شرمنده محبتات کردي برادر!
قيافه جدي گرفت و گفت: اين چه حرفيه خواهر؟ من و شما اين حرف رو با هم نداريم.
به موزها اشاره کرد: بخور! بخور تا از دهن نيفتاده!
پوست يه موزو برام گرفت. 
همين جور که مي خوردم، گفتم: يه سوال!
– يه سوالاي تو پدر منو درآورده! بپرس! 
– وقتي من اومدم، تو اينجا نبودي.کجا زندگي مي کردي؟
– يه آپارتمان نقلي دارم که اونجا زندگي مي کنم. چون تنهام دلم مي گيره… بعضي وقتا ميام اينجا، يکي دو روز مي مونم و بعد مي رم. 
– چرا؟
– چون اينجا خيلي گندست، آدم حس مي کنه تو پارک زندگي مي کنه! هم آدم با وجود شما حوصلش سر نمي ره!
– حالا چرا من؟
بلند شد و با خنده گفت: آخه تو جفت مني ميمون ماده!
دويد سمت در. بالشتمو سمتش پرت کردم .خورد به در. 
داد زدم: ميمون خودتي! اگه يه بار ديگه موز بياري، تو سرت لهش مي کنم! فهميدی ميــــــــــــــــــمون؟!
***
پنج روز مرخصيم تموم شد و دوباره عقب گردام شروع شد! روز از نو روزي از نو!
در اتاقشو باز کردم. نگاش نکردم. کنار تختش وايسادم و صداش زدم:
– آقا…آقا!
آراد: يه چند روزي از دستت راحت بودم! 
چيزي نگفتم و با پاي لنگون از اتاقش اومدم بيرون. به آشپزخونه رفتم؛ چايي رو دم کردم. بعد از اينکه صبحونمو خوردم، دوباره اون همه پله رو با پاي چلاقم رفتم بالا، وانو پر آب کردم. شيرو بستم و دستمو داخلش تکون دادم. عجب آبي! چه حالي مي کنه اين تو! 
تختشو مرتب مي کردم که اومد تو. روسريمو کشيدم جلو و گفتم: سلام!
جوابمو نداد. يه راست رفت به حموم. ماشاا… هر روزم با ادب تر مي شه!
از تو حموم گفت: فقط شکلات صبحانه مي خورم.
بلند گفتم: چشم آقا!
داشتم سمت آشپزخونه مي رفتم که رويا خانم از پله ها اومد پايين. جلوم وايساد و با پوزخند گفت:
– پات خوب شد؟ 
لباساشو به طرفم پرت کرد: اينا رو بشور؛ اتو مي کني، مي ذاري رو تختم.
چيزي نگفتم و راه افتادم. داد زد: هوي! چيزي يادت نرفته بگي؟!
با عصبانيت گفتم: چشم خانم!
– آها! حالا شد! گمشو از جلو چشمم دور شو! 
رفتم به آشپزخونه. لباساشو انداختم تو ماشين لباسشويي که تلفن زنگ خورد. تلفنو برداشتم:
– بله خانم؟
– ساعت نه برام مهون مياد. براي پذيرايي قهوه ترک و کمي ميوه حاضر کن. 
– چشم خانم! 
همين جور که صبحانه براي آراد حاضر مي کردم، با اشک هایي که مي ريختم، زير لب مي خوندم:
« من اگه کسي رو داشتم ديگه در به در نبودم/ با غم و غربت و اندوه ديگه همسفر نبودم/ من اگه زخم نخورده بودم تو رو باور نمي کردم /توي اين حصار غربت با غمت سر نمي کردم ..نمي کردم…/عمريه شبزده بودم پشت گريه صدات کردم …از پس آينه ی اشک تا هميشه نگات کردم»…. 
– چه سوزناک مي خوني!
با ترس برگشتم؛ امير علي بود. سريع اشکامو پاک کردم… 
گفت: از پس آينه ی اشک، تا هميشه نگاه کي مي کردي؟!
لبخندي زدم و گفتم: هيچ کسَ!
رو به روم ايستاد و گفت: صداي قشنگي داري… هيچ وقت از گريه کردن خجالت نکش! خداوند به انسان اشک داده تا وقتي از چيزي ناراحته، اشکاشو بريزه و آروم بشه.
– از دلداريت ممنون! 
– خواهش! ولي نيومدم دلداريت بدم. اومدم ببينم زانوت در چه حاله؟
– خب چرا زنگ نزدي و اين همه راه رو اومدي؟
لبخندي زد و گفت: يکي از مريضام همين نزديکاس. حالش خوب نبود، رفتم پيشش…گفتم به تو هم يه سري بزنم.
– ممنون لطف کرديد.
– هنوز دردم داري؟
– زياد نه… ولي برام مشکله خمش کنم.
– سعي کن کم کم خمش کني. 
– آخه خم نمي شه. 
با خنده گفت: بده پرهام با موزاش خمش کنه!
بلند خنديدم که آراد عين اجل اومد تو. اونم با اخم و عصبانيتي که تا حالا نديده بودم. 
با شک نگامون کرد و گفت: ببخشيد مزاحم دل و قلوه گرفتنتون شدم!
امير علي: تو اينجا چيکار مي کني؟!
پوزخندي زد و گفت: فکر کنم اين سوالو من بايد از تو بپرسم! اينجا خونه ی منه و شما ساعت هفت صبح اينجا چيکار مي کنيد؟!
امير علي: مريض داشتم! 
آراد به من نگاه کرد و گفت: هميشه کله سحر به مريضات سر مي زني؟!
امير علي: من ميرم ديگه…خداحافظ.
خواست بره که آراد جلوش وايساد و گفت: ديگه با خدمتکار من حرف نمي زني؛ فهميدي؟
اميرعلي: فکر نمي کردم ملاقاتي زنداني هم جرم باشه! 
اينو گفت و رفت. آراد با عصبانيت اومد طرف من. يه قدم رفتم عقب. تو چشماي سبز عصبانيش نگاه کردم. 
گفت: يک بار بهت هشدار دادم خوشم نمياد با مردايي که به اين خونه ميان، رابطه داشته باشي… اگه يه بار ديگه ببينم با اميرعلي يا پرهام يا هر کس ديگه اي حرف بزني، همون بلايي که بابام به سر پات آورد، منم همون بلا رو سرت ميارم. با اين تفاوت که من پاتو مي شکنم.
دلم مي خواست سرش داد بزنم و بزنم تو گوشش و بگم من خدمتکارتم. زندانيت که نيستم؟ اما حيف بعضي وقتا لال مي شدم.
بعد از اينکه صبحونه شو تو آشپزخونه خورد، رفت. لباس رويا رو شستم و اتو کردم وگذاشتم رو تختش. رفتم به آشپزخونه که ميوها رو بشورم، پرهام اومد تو. 
خميازه اي کشيد و گفت: سلام بانوي من! صبحانه عالي جنابت را بياور!
خودشو انداخت رو صندلي. بدون هيچ حرفي از تو يخچال پنير و کره و مربا برداشتم، گذاشتم جلوش. يه ليوان چاي شيرين هم براش ريختم. 
با تعجب گفت: تو امروز چته؟ چرا دمقي؟!
با بي حوصلگي گفتم: پرهام خواهش مي کنم صبحونتو بخور و برو.
ميوه ها رو از تو يخچال درمي آوردم که پرهام در يخچالو محکم بست و گفت:
– چي شده؟ آراد دعوات کرده؟!
با بغض در حال شکستن گفتم:
– پرهام من اجازه ی حرف زدن با هيچ مردي رو ندارم. خواهش مي کنم برام دردسر درست نکن.
ميوه ها رو از دستم گرفت و با عصبانيت پرتشون کرد تو سينک و گفت: 
– اين قانونو اون آشغال گذاشته؟!
با اشک هايي که ديگه سرازير شده بود، گفتم: آره!
با عصبانيت گفت: فکر کرده تو برده شي که اينجوري باهات حرف مي زنه؟! 
رو صندلي نشستم. سرمو گذاشتم رو ميز و گريه کردم. کنارم نشست و گفت: گريه نکن آيناز… مي خواي بريم بيرون؟
همين جور که سرم رو ميز بود گفتم: اجازه بيرون رفتنم ندارم.
با کلافگي گفت: يعني چي اجازه بيرون رفتن نداري؟خاتونم خدمتکاره؛ چرا اون ميره؟ اصلا پاشو بريم، هر چي شد با من!
سرمو بلند کردم و گفتم: نمي خواد؛ اونوقت تو رو هم مي زنه.
موبايلش زنگ خورد. بعد از اينکه جواب داد، گفت: آيناز!
– برو به کارت برس. من حالم خوبه.
– مطمئن؟!
با خنده گفتم: بله مرد موزي!
اونم خنديد و رفت.
شب، من و خاتون توي آشپزخونه بوديم. من ظرفا رو مي شستم، اونم نشسته بود و چاي مي خورد که تلفن آشپزخونه زنگ خورد. 
خاتون جواب داد: بله آقا؟ 
– چشم، الان.
خاتون به من نگاه کرد و گفت: براي آقا دو تا فنجون قهوه ببر مهمون دارن.
– باشه، فقط کجا ببرم؟
– سالن پذيرايي. 
با دو تا فنجون قهوه از پله ها رفتم بالا. صداي آرادو شنيدم:
– يک بار بهتون گفتم نه!
– آخه چرا؟ پيشنهاد به اين خوبي دارم بهت مي دم! 
رفتم جلو؛ سلام کردم. مختار مثل هميشه کنار آراد ايستاده بود. فنجونو گرفتم جلوی مرده. به من نگاه کرد و فنجونو برداشت. قهوه آرادم جلوش گذاشتم. سيني رو گذاشتم تو آشپزخونه و سريع از پله ها اومدم بالا. فضوليم گل کرده بود! مي خواستم بدونم دارن در مورد چي حرف مي زنن؟ 
آراد: نظرت در مورد اينکه همين الان گورتو گم کني، بري چيه؟!
– چقدر تند مي ري! نمي خواي به پيشنهادم فکر کني؟
– من چيزي نشنيدم که بخوام راجع بهش فکر کنم!
– ممکنه ضرر کني! 
– من خيلي وقته ضرر کردم! 
– خيلی خب، مثل اينکه ديگه حرفي براي گفتن نمونده. به هر حال اگر اين معامله جوش مي خورد نفعش بيشتر از ضررش بود.
– گفتني ها رو شنيدم. مي تونيد بريد. 
– آدم عجولي هستيد. ظاهرا چاره اي ندارم جز اينکه برم با پدرتون صحبت کنم. 
– خوش اومديد!
مختار، مرده رو تا دم در همراهي کرد. منم همون جا نشسته بودم و به آراد نگاه می کردم. 
کلافه بود. فنجونو برداشت؛ چند قلب ازش خورد و چشماشو فشار داد که مختار اومد تو و گفت:
– چرا پيشنهادشو قبول نکردي؟!
– اصلا تو فهميدي اون چي مي خواست؟! 
– آره؛ مي خواست آدم براش جور کني که مواداشو بفرسته اون ور… خب چرا اين کارو براش نمي کني؟
آراد فنجونشو گذاشت روميز و گفت: 
– مي فهمي داري چي مي گي؟ اون آشغال کثافت يکي رو مي خواد که دل و رودشو بريزه بيرون، جاش مواد پر کنه! اگه خيلي مايلي مي توني خودت بري!
ديگه شنيدن ادامه بحثشون برام جالب نبود. رفتم که بخوابم. هر چي اين پهلو و اون پهلو شدم، خوابم نبرد. تلفن زنگ خورد؛ سريع رفتم جواب دادم تا خاتون و مش رجب بيدار نشن. تلفنو برداشتم و گفتم:
– بله؟
– بيا اتاقم! 
بـــــــوق! گوشي رو گذاشتم سر جاش. چند قدم تو حياط راه رفتم خيلي سردم بود. به آسمون نگاه کردم؛ ماه کامل بود و با نورش، کل حياطو روشن کرده بود. سريع رفتم به اتاق آراد، يه ضربه زدم. 
گفت: بيا تو.
رفتم تو، ديدم خوابيده و يه کتابم تو دستش گرفته. خدا رو شکر اين دفعه لباس پوشيده! 
کنارش وايسادم و گفتم: با من کاري داشتيد؟!
کتابو جلوم گرفت و گفت: برام بخون!
کتابو از دستش گرفتم. به ساعت ديواريش نگاه کردم؛ دوازده و نيم بود.
گفتم: واسه چي من بخونم؟!
– چون خدمتکار گرفتم اين کارا رو انجام بده! قبل از اينکه بشيني چراغ هم خاموش کن، آباژورها رو روشن کن.
کاري که گفت رو انجام دادم. حالا کجا بشينم؟! داشتم دنبال جا مي گشتم که گفت:
– بيا رو تخت بشين.
با تعجب ابرومو بردم بالا و گفتم: چي؟! کجا بشينم؟!
پتو رو کشيد رو سينش و گفت: رو تخت. 
بدمم نميومد يه بار تختشو امتحان کنم! تختش که الحمدا… شش متره! منم يه گوشش مي شينم! تختو دور زدم، رفتم روش نشستم. چقدر خوب بود! نرم نرم! يه کمي خودمو تکون دادم که صداش دراومد: 
– مي شه انقدر تختو تکون ندي؟!
سرمو انداختم پايين و گفتم: ببخشيد!
به کتاب نگاه کردم. رماني بود به اسم «برنده تنهاست» رمان خارجي هم مي خونه! کتابو باز کردم، چند سطرشو خوندم که نگاه هاي سنگين شو رو خودم احساس کردم. سرمو بلند کردم، ديدم دستشو گذاشته زير سرش و داره بر و بر نگام مي کنه. قلبم شروع کرد به تند زدن. سرمو انداختم پايين و با استرس مي خوندم که باعث شد صدام لرزش پيدا کنه. 
گفت: درست بخون!
نگاش کردم و گفتم: چرا اصلا خودت نمي خوني؟!
همين جور که نگام مي کرد، گفت: چشمام خراب مي شه! پس بخون و حرف نزن! 
چشمام خراب مي شه! چه پز چشاي قورباغه ايش رو هم مي ده! 
دوباره خوندم. کم کم حس خواب آلودگي داشتم. چند بار خميازه کشيدم. نگاش کردم ديدم خوابه. اي بميري ايشاا….! چرا زودتر نمي گي خوابم تا منم برم کپه مو بذارم؟!
از تخت اومدم پايين، کتابو گذاشتم کنار عسليش و رفتم به اتاقم. چشمام تا بالشتو ديد، مغزم دستور خواب داد.
*** 
– آيناز؟ آيناز؟! 
– هووم؟ 
– خاک به سرم! براي چي نرفتي آقا رو بيدار کني؟! 
چشمامو باز کردم و نشستم. 
با چشاي گشاد گفتم: ساعت چنده؟!
– نه! چرا بيدار نشدي؟
واي بدبخت شدم! 
بلند شدم که گفت: کجا مي خواي بري؟!
– برم بيدارش کنم ديگه؟ 
خنديد و گفت: لازم نکرده! خودم بيدارش کردم! تو برو وانشو حاضر کن و صبحونه براش ببر.
رروسريمو پوشيدم و رفتم به اتاقش. اين دفعه حتما سرمو مي زنه! به تختش نگاه کردم؛ مرتب بود. دست خاتون درد نکنه! هه! سرمو انداختم پايين، رفتم به حموم که وانو پر آب کنم. سرمو آوردم بالا، ديدم کله ی آراد از وان بيرونه و کل بدنش کفيه. چشاي سبزشو گشاد کرده بود و داشت منو نگاه مي کرد. دوتامون شوکه شده بوديم. 
يهو داد زد: برو بيرون!
از شوک اومدم بيرون و با هول گفتم:
– بب…بخشيد…ن.. ن.. ن…نمي دونستم تو وانيد! 
يکي نبود بگه الان چه وقت معذرت خواهي کردنه؟! سريع اومدم بيرون و درو بستم. از پله ها با دو اومدم پايين که محکم خوردم به يکي. خدا رو شکر گرفتم و الا دماغم نفله مي شد! سرمو بلند کردم، ديدم مختار يه لبخند رو لبش بود. 
گفت: کجا با اين عجله؟!
دستشو از دور خودم آزاد کردم و گفتم: 
– به تو چه؟ فضولي؟!
دوباره دويدم که داد زد: مواظب باش دوباره نيفتي!
داد زدم: به تو چه؟ دلم مي خواد بيفتم!
سريع عين جت رفتم تو خونه. نفس نفس مي زدم. مش رجب از آشپزخونه اومد بيرون و گفت:
– چي شده؟ باز داگي دنبالت کرده؟!
خنديدم و گفتم: آره!
سرشو خاروند و گفت: ولي من صبح زود اونو بستم!
لبخند زدم و گفتم: شوخي کردم!
حالا چه جوري صبحونه حضرت والا رو ببرم؟! حتما مي کشتم، بعدش مي ده خاتون با گوشتام براش خورشت قيمه درست کنه! واي اگه بفرستتم تو انباري چي؟ با يه معذرت خواهي سر و تهشو هم ميارم! اگه قبول نکنه چي؟ بدبخت که مي گن، منم! دوباره به سمت عمارت دويدم، رفتم به آشپزخونه، ديدم خاتون داره صبحونه آرادو حاضر مي کنه. 
گفتم: خاتون جوني؟!
با تعجب نگام کرد و گفت: باز چي کار کردي؟!
– هيچي! 
– تو که راست مي گي؟! اين طرز صدا زدنت، يعني بازم دسته گل به آب دادي! حالا چي مي خواي؟ بازم دعوا کردين؟ من برم جات معذرت خواهي کنم؟! 
– نه دعوا که نمک زندگيه! يه چيزي فراتر از دعواست! اوضاع اونقدر خيطه که با يه معذرت خواهي حل نمي شه! مي شه شما صبحونشو ببريد؟! 
قيافه مو معصوم کردم: خواهش مي کنم!
خنديد و گفت: صورتت شده عين گربه هايي که دزدي مي کننن، بعد قيافشونو معصوم مي کنن تا کسي کارشون نداشته باشه!
سيني رو گذاشتم تو دستش و گفتم: من اصلا پيشي تو! حالا مي بري؟! 
قيافمو معصوم تر کردم: جبران مي کنم!
– مي دونم آخرش آقا منو جاي تو مي کشه! 
سيني رو گرفت و رفت بالا. 
داد زدم: قربون محبتت!
نشستم و يه نفس راحتي کشيدم. چند دقيقه بعد خاتون اومد پايين و گفت: آقا گفته دفعه بعد بي هوا بریي تو، مي اندازتت جلوي داگي! چيکار کرده بودي؟!
– هيچي! 
خنديد و گفت: پاشو برو لباساتو بپوش. بايد بريد جايي.
صاف ايستادم و با ترس گفتم: کجا؟!
– نمي دونم؟ 
نکنه دوباره بخواد منو ببره شکنجه گاهش؟! 
با ترس گفتم: خاتون؟ نگفت کجا مي خوايم بريم؟!
– چرا رنگت پريده…؟! 
– مي ترسم.
– نترس تو رو که نمي خواد بزنه؟! قصد خوردنتم که نداره. مي خواين برين جايي. 
آره اون دفعه هم که بردم جايي، خيلي بهم خوش گذشت! 
بعد از اينکه لباسامو پوشيدم، تو حياط منتظر شدم. اول مختار با يه لبخند به لب اومد بيرون. خيلي ازش خوشم مياد، بهم لبخند هم مي زنه! صورتمو با اخم برگردوندم. 
گفت: بيا سوار شو اخمو خانم!
آراد اومد بيرون. من و مختار جلو نشستيم، اون عقب نشست. يهو بينيم شروع کرد به آب اومدن. دستمال کاغذي که جلوم بود رو برداشتم و آب بينيمو گرفتم. بايد تا دير نشده ازش معذرت خواهي مي کردم. مي ترسم اين دفعه بخواد خودمو شکنجه بده. صد و هشتاد درجه چرخيدم و بهش نگاه کردم. خيلي جدي و آروم بود. 
يواش گفتم: بايه معذرت خواهي حل مي شه؟!
بدون اينکه نگام کنه، گفت: چي حل مي شه؟!
دو تا دستمال کاغذي برداشتم آب بينيمو گرفتم. يواشتر که مختار نشنوه، گفتم:
– ببينيد؟ من واقعا شرمندم. نمي دونستم که تو حموميد.
سرمو انداختم پايين: وگرنه نمي اومدم تو. 
بهش نگاه کردم: به خدا من از اون دختراي چشم چرون نيستم!
بهم نگاه کرد و گفت: تنبيه نگاه کردن که سرجاشه!
– پس الان داريم کجا مي ريم؟! 
– به تو مربوط نيست! 
يک دستمال کاغذي ديگه برداشتم و بينمو گرفتم و گفتم:
– حتي اگه بخواي سرمو زير آب کني، بازم به من مربوط نيست؟!
– دقيقا! سرما خوردي؟! 
سرمو چپ و راست کردم و گفتم: نه!
– پس براي چي انقدر فين فين مي کني؟! 
– به عطر شيرين حساسيت دارم!
مختار خنديد و گفت: من نزدم؛ آقاتون زده!
درست نشستم. 
آراد گفت: من نمي تونم به سليقه ی شما عطر بزنم!
– من که چيزي نگفتم؟ 
تا وقتي که به محل شکنجه گاهم رسيدم، ديگه هيچ حرفي نزدم. مختار ماشينو جلوي يه در بزرگ نگه داشت و بوق زد. يه پيرمردي درو باز کرد و رفتيم تو. چقدر درخت اينجاست! يعني قراره اينجا شکنجم بده؟! خوبه حداقل تو بيابون خدا نمي ميرم! ماشينو پشت چند تا ماشين ديگه پارک کرد و پياده شديم. چند قدم رفتيم جلوتر که ديدم چند تا دختر و دو تا مرد پنجاه ،شصت ساله اسب سواري مي کنن. وقتي فهميدم اينجا باشگاه اسب سواريه، يه لبخند رو لبم اومد.
آراد با اخم نگام کرد و گفت: فکر کردي آوردمت اسب سواري که مي خندي؟!
خندمو خوردم و گفتم: نه!
رفتيم جلوتر. چشمم به جمال فرحناز روشن شد. خدايا! يا منو از رو زمين بردار يا اين دخترو! 
يه پيرمرد اومد جلو و گفت: سلام آقا!
– سلام. اسبم حاضره؟ 
– بله آقا الان ميارمش. 
يکي از دخترا داد زد: سلام آراد خوشگله!
– سلام مرينا؛بانوي زشت! 
سريع نگاش کردم ببينم با لبخند اين جمله رو گفته؟ 
يهو با اخم نگام کرد و گفت: چيه چرا اين جوري نگام مي کني؟! 
– هيچي؛ ببخشيد! 
يکي از دخترا با اسب اومد جلو و گفت: 
– سلام آراد! 
– سلام مونا خانم. خوبيد؟ 
– مرسي؛ خوبم.
به من نگاه کرد : سلام! 
با لبخند گفتم: سلام!
مونا که رفت، فرحناز از اسبش پياده شد و اومد طرف ما. دستکشو درآورد و گفت: 
– سلام پسمل خوشمل تهران! خوبي؟! 
با آراد دست داد. 
آرادگفت: خوبم ولي مثل اينکه تو بهتري! 
فرحناز خواست صورت آرادو ببوسه ولی رفت عقب و گفت:
– نکن فرحناز!
– چرا نمي ذاري ببوسمت؟! 
– الان چه وقت بوسيدنه؟! 
همين جوري که نگاشون مي کردم، فرحناز گفت:
– اين گربه رو براي چي با خودت آوردي؟! 
– آوردم برامون موش بگيره! 
– بدبخت موشا که بايد اين بخورتشون! راستي خدمتکاري که گفتم،امشب اميرعلي برات مياره. 
پيرمرده اسب سفيد آرادو که يال و دمش خيلي بلند بود، آورد. 
سوار شد و گفت: يه بار گفتم خدمتکار دارم. 
– باشه، خدمتکار داشته باش. بذار دوتاشون کار کنن. هرکدومش بهتر بود اونو نگه دار. به خدا دختر خيلي خوشگل و خوبيه. يکي از خوبياشم اينه که حرف گوش مي کنه، نه عين اين! قيافه که نداره هيچ، زبونشم درازه! خدمتکار بايد يه ذره خوش قيافه باشه که وقتي برات غذا مي کشه، رغبت کني نگاش کني و اشتهات کور نشه! بعدشم من از اين دختر گربه ايه خوشم نمياد! 
آراد: سخنرانيتون تموم شد؟! 
فرحناز با خستگي گفت: آراد!
آراد چيزي نگفت و رفت. فرحنازم با غرغر کردن دنبالش رفت. منم فقط نگاشون مي کردم که يکي گفت: 
– آبميوه مي خوري؟ 
کنارم وايساده بود. گفتم: خودت کوفت کن! 
مختار خنديد و گفت: خودم که کوفت مي کنم ولي تو چرا نمي خوري؟ خوشمزه ستا؟! 
با حرص گفتم: به چه زبوني بگم ازت خوشم نمياد، با من حرف نزن؟! 
خنديد و گفت: خيلي بد اخلاقي! کيک و آبميوه برات آوردم، اونوقت سرم داد مي زني؟ ميذارمشون رو ميز. هر وقت خواستي بخور. نترس توش سم نريختم! 
گذاشتش رو ميز و رفت. خوب به رفتنش نگاه کردم. وقتي از ديدم خارج شد، رفتم سراغشون! آب اناناس با کيک شکلاتي بود. کمي از کيک خوردم که يکي گفت:
– به منم مي دي؟! 
برگشتم ديدم موناست. 
گفتم: دهني شده! 
خنديد و گفت: شوخي کردم! نوش جونت. من مونام و شما؟ 
– آيناز. 
لبخند زد و گفت: به چشماي ملوست مياد. 
چشمام گشاد شد. اولين بار بود کسي بهم نمي گفت گربه!
– خدمتکار آرادي؟! 
– بله! 
– مياي اسب سواري؟ 
– بلد نيستم!
– هيچ کس از روز اول اسب سواري بلد نيست! کيکتو بذار، بريم بهت ياد مي دم. 
با هم رفتيم سراغ اسب قهوه ايش. خواستم سوار شم که آراد با اسبش اومد و گفت:
– چيکار مي کنيد مونا خانم؟! 
– مي خوام به آيناز اسب سواري ياد بدم. 
– اون بلد نيست مي افته. 
با اخم نگام کرد: بايد بره براي پذيرايي ميوه و چايي حاضر کنه. مگه نه؟ 
با ناراحتي سرمو تکون دادم و گفتم: بله! 
چند قدمي رفتم. 
مونا گفت: خب مي ذاشتي کمي سوار شه، بعد مي رفت. دير نمي شد که؟ 
– مونا چند بار خدمتکار خونتونو آوردي اسب سواري؟! 
– هيچ وقت! 
بقيه حرفشونو نشنيدم. همون پيرمردي که اسب آرادو آورد، با ظرف ميوه اومد جلوم و گفت:
– بيا دخترم! اين ميوه ها رو بذار رو ميز، بعد بيا چاي و بيسکويت هم ببر. 
چشمي گفتم و ميوه ها رو برداشتم، گذاشتم رو ميزي که هيچ صندلي دورش نبود. برگشتم که برم چاي و بيسکويتا بردارم، ديدم مختار با لبخند که خدايي خوشگلش مي کرد، تو يه دستش سيني چاي، تو يه دست ديگه ش بيسکويت بود. گذاشت رو ميز. 
گفتم: مي دوني وقتي مي خندي خيلي زشت مي شي؟! 
بلند خنديد و گفت: آره بابا! اتفاقا زنم عاشق همين لبخندم شد که شب خواستگاري بله رو داد! 
با تعجب گفتم: مگه زن داري؟! 
– آره يه دخترم دارم! 
تو چشماي مشکيش نگاه کردم و گفتم: دخترت مي دونه باباش آدم کشه؟! 
پوفي کرد و گفت: هنوز فراموش نکردي؟! 
– هيچ وقت فراموش نمي کنم دوستم چه جوري تو دستام جون داد. 
آراد با يکي از مردا رفت طرف ميزي که دورش صندلي چيده بودن. چند قدمي با ما فاصله داشت. 
آراد گفت: دو تا آبميوه بيار!
مَرده گفت: براي من سيب موز باشه.
دوتا آبميوه برداشتم، گيلاس و سيب موز. وقتي جلوشون گذاشتم، مرده به من نگاه کرد و گفت:
– چشماي قشنگي داري! 
صورتشو آورد جلو که سرمو بردم عقب. 
گفت: به ملوسي چمشاي گربه ست! يه گربه دارم چشماش عين توئه. فقط فرقش اينه که چشماي اون سبزه تو چشمات سياه. 
به آراد نگاه کردم. گره اي به ابروهاش داد بود. با سر اشاره کرد که برم. رفتم کنار مختار وايسادم. مرده به آراد گفت:
– اين دختر کره اي رو از کجا آوردي؟! 
آراد: ايرانيه.
مرده سرشو خم کرد که نگام کنه؛ مختار اومد جلوتر و مانع ديدش شد. نه! خوشم اومد! غيرتي هم هست! 
به مختار نگاه کرد و درست نشست. به آراد گفت:
– من اين دختره رو مي خوام!
– اين دختره لباس پشت ويترن مغازه نيست که مي خوايش! 
– مي خرمش! چند؟ 
آراد انگشت شو لبه ی فنجون مي چرخوند. با عصبانيت نگاش کرد و گفت:
– فروشي نيست! تو که دور و برت زياد دختر ريخته؟ اينو مي خواي چيکار؟ اگرم خواستي، تو خيابون مجانيش ريخته. برو بردار! 
خنديد و گفت: خب اگه نمي خواي بفروشيش، مجاني بهم بده! منم خوشگل ترشو برات ميارم!
– خوشگلشو براي خودت نگه دار! 
– آدم تند مزاجي هستي، اخلاقت خيلي تنده!
يکي ديگه از مردا هم اومد کنارشون نشست و گفت: خلوت کردين! 
مرده گفت: خسته نباشي اميرِ پيرمرد!
– درمونده نباشي مهردادِ جوون! 
بعد از اينکه خانم ها دست از سر اسباي نازنينشون برداشتن، به صرف خوردن تشريف آوردن سر ميز نشستن. فرحناز وقتي نشست، به من نگاه کرد و گفت: 
– هوي گربه! چند تا از اون آب ميوه ها بيار! 
مرده شور خودت و ادبتو ببرن! مختار زوتر از من چند تا آب ميوه گذاشت تو سيني و برد براشون. 
فرحناز با تعجب گفت: ولي من با شما نبودم! 
مختار: ولي شما به من نگاه کرديد! 
مرينا بلند خنديد و گفت: فرحناز چشاش چپ شده! 
فرحناز با عصبانيت زدش و گفت: زهرمار! 
موبايل مختار زنگ خورد. رفت جاي خلوتي که حرف بزنه. چند دقيقه بعد، امير علي هم به جمعشون اضافه شد. وقتي به همه سلام کرد، اومد سمت من و گفت:
– سلام مريض خودم! چطوري؟! 
– خوبم ممنون! 
– امروز که بلايي سر خودت نياوردي؟! 
– تا الان که سالمم! 
– خوب خدا رو شکر! 
آروم گفت: جعبه کمک هاي اوليه آوردم؛ گفتم شايد لازم بشه! 
خنديدم و گفتم: ممنون از اين همه مراقبتتون! 
چشمم افتاد به آراد که با اخم و تخم نگام مي کرد. لبخندمو جمع کردم. اميرعلي هم رفت پيششون نشست. 
مرينا گفت: امروز نهار دعوت اميرعلي هستيم… مگه نه امير علي خان؟! 
– من کي شماها رو دعوت کردم؟! 
فرحناز خنديد و گفت: همين الان مرينا از طرف تو دعوتمون کرد ديگه! نه نگو! مگه پول دو تا پرس غذا چقدر مي شه؟! 
اميرعلي: والا پول دو تا پرس غذای اينا چيزي نمي شه؛ مي ترسم پول پرساي تو زياد شه که به خودت رحم نمي کني! 
همه خنديدن جز آراد. 
فرحناز زد به بازوي امير علي. امير که کنار آراد نشسته بود گفت:
– ما پير مردا رو معاف کنيد که هزار تا کار و بدبختي داريم. 
فرحناز با اعتراض گفت: چرا بابا؟ بيايد ديگه؟ خوش مي گذره. 
يعني امير باباي فرحنازه؟! باورم نمي شه! امير قيافه مهربوني داره. نمي دونم دخترش به کي رفته که انقدر بد عنقه! 
گفت: شرمنده دخترم. من و مهرداد خيلي کار داريم. بايد بريم. 
بلند شد: مهرداد چرا نشستي؟ پاشو ديگه!
مهرداد: حالا اگه من نخوام بيام، اين مي خواد منو به زور ببره! 
مهرداد به من نگاه کرد. انگار دلش هنوز با من بود. لبخندي زد: هرچند دلم اينجاست ولي چاره اي نيست، ميام! 
امير خنديد و گفت: دلت پيش کي مونده؟! پيش اين اسب و قاطرا؟ خوب مي خواي يکيشو با خودمون مي بريم! 
امير بلند خنديد و رفت. دخترا و امير علي هم پشت سرش رفتن. مهرداد اومد طرفم. 
تو چشمام نگاه کرد و گفت: حيف تو که پيش آراد بموني. اگه پيش خودم بودي، مي دونستم چه جوري لاي پر قو بذارمت که آب تو دلت تکون نخوره! 
با تعجب نگاش مي کردم. انگار توهم زده بود! انقدرا هم که اين مي گفت خوشگل نبودم! يعني اصلا خوشگل نبودم! 
دستشو دراز کرد طرف صورتم.
– آراد قدرتو نمي دونه! 
دستش نرسيده به صورتم، آراد از پشت، مچ دستشو گرفت و با عصبانيت فشار داد و گفت:
– تو لازمه نکرده به من قدر و اندازه ديگرانو نشون بدي! 
مهرداد با عصبانيت چرخيد و گفت: دستمو ول کن! 
آراد دستشو ول نکرد و همينجور که فشار مي داد، گفت:
– آخرين بارت باشه به خدمتکار من دست مي زني! 
مهرداد: حيف اين دختر که پيش تو باشه. تو و بابات از محبت کردن چيزي حاليتون نيست. فقط بلديد اين دخترا رو عين کالا خريد و فروش کنيد. 
دستشو ول کرد و با خشم خم شد. به صورتش نگاه کرد و گفت:
– من و بابام شرف داريم به تو که با دخترا مثل يه تيکه آشغال رفتار مي کني و وقتي کارت باهاشون تموم شد، مي اندازيشون دور . اين دختر اصلا خوشگل نيست. پس الکي اميدوارش نکن! امير خان تشريف بردن نمي خوايد بريد؟! 
مهرداد به من نگاه کرد و گفت: عزيزم هر وقت احساس کردي ديگه نمي توني پيش آراد بموني، بيا پيش خودم. آدرس خونمو که بهت دادم؟ خوشحال مي شم بياي. خداحافظ گلم! 
اينو گفت و رفت .کي به من آدرس داد که خودم خبر ندارم؟!
آراد با عصبانيت نگام کرد و گفت: اون آدرسو بده به من! 
با ترس گفتم: کدوم آدرس؟! چيزي به من نداد. 
اومد طرفم. بازوهامو گرفت، کشيد برد به اصطبل. به جاي ماهيچه، استخون بازومو گرفته بود. خيلي دردم گرفته بود. به اصطبل که رسيديم، ولم کرد و گفت: آدرسو بده!
ترسيده بودم. عقب عقب مي رفتم. اونم ميومد جلوم. 
گفتم: کدوم آدرس؟ چيزي به من نداد!
– اعصابمو خرد نکن! عين آدم اون آدرسو بده! 
با گريه گفتم: دروغ مي گه. به قرآن آدرسي بهم نداد. چرا باور نمي کني؟! 
با عصبانيت بهم حمله کرد. يقمو گرفت، چسبوندم به ستون. 
با فک منقبض شده گفت: يه کاري نکن همين جا تمام لباساتو دربيارم، آدرسو بردارم. 
با اشک تو چشماش نگاه کردم و گفتم: چرا اين جوري مي کني؟ دارم قسم مي خورم. ميگم آدرس نداد. تو مشکلت چيه؟! چرا به غير از مختار اگه با مرد ديگه اي حرف بزنم بايد جواب پس بدم؟! 
يقمو ول کرد و گفت: چون مختار فرق مي کنه.
– چه فرقي؟ 
– مختار زن داره! 
اشکامو پاک کردم و پوزخندي زدم و گفتم: شد يه بار حرف منطقي بزني؟! خوب اونا هم زن دارن. 
– مختار هوسباز نيست. 
يه قدم رفتم جلو، تو چشماش نگاه کردم و با يه لبخند از روي کنجکاوي گفتم:
– چيه؟ رو من غیرت پيدا کردي؟! 
– ذهنتو اسير خيالات نکن! فکر کردي دختراي خوشگلو ول مي کنم به تو مي چسبم؟! 
– پس چرا آزادم نمي ذاري؟ شايد من يکي رو دوست داشته باشم و دلم بخواد بهش ابراز علاقه کنم. 
پوزخندي زد و گفت: مي خواي به اميرعلي ابراز علاقه کني؟! اون که عقيمه! تا آخر عمرت آرزوي مادر بودنو ميذاره رو دلت! 
– از توی بي احساس که بهتره! 
– خلايق هرچي لايق! 
فرحناز: آراد پس چرا نمياي؟! 
تو چشمام نگاه کرد و گفت: اومدم عزيزم!
رفت طرف فرحناز؛ دستشو انداخت دور کمرش و رفتن. اين کاراش يعني چي؟ يعني فرحنازو دوست داره؟ خدا خوب بلده در و تخته رو چه جوري با هم جور کنه!
پشت سرشون رفتم. فرحناز رفت پيش مونا و مرينا. آراد طبق معمول عقب ماشين شاسي بلندش نشست. به سمت ماشين مي رفتم که يهو فرحناز عين ميمون پريد جلوم و گفت: من پيش آراد جونم مي شينم! 
با تعجب نگاش کردم؛ خوب بشين! خواستم در جلو رو باز کنم که مرينا هم بدتر از قورباغه اومد جلوم وايساد و گفت:
– من جلو مي شينم پيشي خانم!
درو باز کرد و نشست. فرحناز خودشو انداخت رو آراد. سرشو آورد بيرون و گفت: 
– با اين حساب گربه وحشي! گمشو صندوق عقب! 
مرينا و فرحناز بهم خنديدن. همون قسمتي که سرشو آورد بيرون وايسادم و گفتم:
– فرق بين انسان و حيوان ادب است؛ ميمون ِپيشرفته! 
آراد که کنار پنجره نشسته بود، نگام کرد. 
ماشين راه افتاد. فرحناز سرشو آورد بيرون و داد زد: 
– خيلي بيشعوري گربه ی وحشي عقب افتاده!
آراد چه جوري مي خواد تا آخر عمرش با اين زندگي کنه؟! مطمئنم به چهل سال نمي کشه! حالا سوار چي بشم؟ يکي بوق زد. برگشتم. مونا بود:
– بيا سوار شو ناز خانم! 
ماشين امير علي هم پشت ماشين مونا وايساده بود. سوار شدم و از باشگاه اومديم بيرون. 
مونا: کجاي تهران مي شيني؟! 
– تهراني نيستم ،بوشهريم. 
– جدي؟ خيلي سفيدي! فکر نمي کردم جنوبي باشي. 
خنديدم و گفتم: عيبي نداره! همه همين فکرو مي کنن. 
– قيافه جالبي داري. وقتي با آراد ديدمت، فکر کردم دوست دختر خارجيشي! 
– يعني انقدر شبيه خارجيام؟! 
بلند خنديد و گفت: شبيه کره ايا آره… ولي چشماي تو درشت تره. 
ماشين مزداي امير علي کنارمون رانندگي مي کرد. به نيم رخش نگاه کردم. ياد حرف ليلا افتادم که گفت «اون نقاشيه قشنگه، نه؟» واقعا اميرعلي پسر قشنگيه. شايدم مهربونيش قشنگش کرده. 
به مونا نگاه کردم و گفتم: مونا خانم؟ چرا امير علي ديگه ازدواج نکرد؟ 
خنديد و گفت: اول اينکه مونا خانم نه و مونا! دوم اينکه چند جا رفت خواستگاري به خاطر عقيم بودنش بهش زن نمي دن. 
– يعني تنها زندگي مي کنه؟! 
– آره هم تنهاست هم تنها زندگي مي کنه. 
5/5 - (6 امتیاز)

Check Also

پارت ۴۱ رمان معشوقه اجباری ارباب

جون خنديدن نداشتم.گذاشتم رو تخت. شالو از سرم برداشت. دکمه هاي پالتومو باز مي کرد.  …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.