پارت ۱۰کی گفته من شیطونم

با بغض گفت :
– خاله برام یه تفنگ میخری اون اقا هه رو بکشم …
من و پرهام به طرز فکرش خندیدم ….
– اوا دانیال این کار ها چیه ؟ من خودم دعواش میکنم باشه دیگه باهاش بحث نکنی ها باشه ؟
– چشم …
دانیال من رو بیشتر از دریا دوست داشت ان قدری که هر حرفی میزدم سریع گوش میداد به قول خودش میگفت دریا مادر من نیست شما مامان منی ….
خوب راست هم میگفت از وقتی به دنیا اومده بود من بزرگش کرده بودم …..
هم من و هم پرهام سعی کردیم از دلش در بیاریم ….
تا نزدیک های ساعت ۹ شب بیرون بودیم هر چی مامان زنگ زد به گوشیم ….جواب ندادم ….. چند بار به پرهام هم زنگ زدن اون هم جواب نداد….
فقط برای دل دانیال اومدم مگر نه از توداشتم دق میکردم …..
یعنی ارمان اومده بمونه پس چرا زنش باهاش نبود ….
هزار تا علامت سوال اومد تو ذهنم ….
ساعت نزدیک ۹ بود که پرهام من رو رسوند دم خونه ….
– دانیال عمو یه لحظه میری از ماشین پایین من با خاله کار دارم …..
کمر بند م رو باز کرد ….
– باشه برای بعد کارتون اقا پرهام ….الان دیر وقته ….
دست دانیال رو گرفتم ….
کلید رو از تو کیفم دراوردم …..
رفتیم تو …
دلم نمیخواست دانیال از دستم راحت باشه …
– دانیال میای دوباره مسابقه بدیم ؟
با شیطونی نگاهم کرد ….
– اره خاله …….
تا دم ورودی خونه مسابقه دادیم ….
صدای حرف میومد حتما عمو و زن عمو هم اومدن ……
با دانیال رفتیم تو …….
با صدای بلندی سلام کردم ….
چشم هام رو برگردوندم تا ببینم ارمان هست یا نه ….
ندیمش …..
حتما ناراحت شده رفته ….
رفت جلوم با عمو و زن عمو روبوسی کردم …
دانیال یه ذره غریبی میکرد برای همین رفت بغل مامانش ….
صبری خانم میز شام رو چیده بود ….
– دانیال بیا بریم لباس هاتون عوض کن ………..
با هم رفتیم تو اتاق …..
– دانیال بلیز شلوارک سبزت رو برات بیارم بپوشی؟
نشست روی تختم …
– خاله اون اقا بد اخلاقه رفته …..
استرس همه ی وجودم رو گرفت یعنی رفته بود ….
– نمیدونم عزیزم یه لحظه میری بیرون من لباس هامو عوض کنم …..
یه ذره نگاهم کرد …
– باشه اما زود بیای ها ….
لباس هامو عوض کردم یه بلیز استین بلند ابی پوشیدم با شلوارلی یه شالم انداختم روی سرم داشتم ارایش میکردم که صدای دعوای دانیال اومد …….
سراسیمه از اتاق اومدم بیرون ….
دیدم ارمان و دانیال باز با هم داشتند دعوا میکردند ….
صدای ارمان رو شنیدم که داشت با دانیال دعوا میکرد ……
– برای چی تو به ساحل میگی مامان هان ؟
خنده ام گرفته بود به دانیال هم زور میگفت …. مگه فوضولی تو که دانیال به من چی میگه ….
– به شما ربطی نداره اقا پرو….
رفتم جلو تا بیشتر از این دعواشون نشه ….
– دانیال شما برو تو اتاقت من با این اقا صبحت میکنم ….
غیرتی شده بود اومد جلوم استاده صداش رو کلفت کرد ….
– خاله شما برو تو اتاقت ما دو تا مردیم با هم حرف میزنیم ….
ارمان نیشخند زد …….
ای بابا حالا گیر کردم بین این دو تا ……
– دانیال بهت گفتم برو پایین …. حرف من رو گوش بده باشه …..
یه ذره بهم نگاه کرد دودل بود نمی تونست باید چی کار کنه …. بهش اشاره کردم که بره پایین …..
همین که از پله ها رفت پایین رو کردم به ارمان و گفتم :
– تو خجالت نمیکشی به دانیال گیر میدی ؟
– اون برای چی به تو مامان ؟؟؟؟ پس این وسط دریا چه کاره است هان ؟
– به تو ربطی نداره دانیال چی به من میگه فهمیدی ؟
یه قدم اومد نزدیک ترم ….
– بلبل زبون شدی ساحل خانم …..
دلم برای حرف زدنش تنگ شده … نمیخواستم مثل چند سال پیش وابسته اش بشم ….
– فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه …
بدون این که منتظر جوابش باشم از پله ها رفتم پایین ….
معلوم بود حرصش گرفته … به حهنم پسریه ی روانی ….
مامان تو اشپزخونه بود رفتم دم گوشش گفتم :
– مامان مگه شما نگفتی ارمان نمیاد؟
– من چه میدونستم خوب زن عوت بهم گفت ارمان نمیاد ….
با حرص گفتم :
– مامان به جون خودم اگه این پسره بخواد اینجا بمونه من میرم خونه ی دریا ….. مگه خونه ی خاله است دوباره اومده ….
مامان صورتش رو فشار داد ….
– ساحل چه قدر تو بی ادب شدی مهمون حبیب خداست این حرف ها چه ….
چند تا ظرف بهم داد ….
– بیا این ها رو ببر بذار روی میز ان قدر هم غر غر نکن …..
عجب گیری کردم ها حالا مامان میخواد من دوباره افسردگی بگیرم ….
برگشتم توی هال …..همه سر میز نشسته بودن به غیر از دانیال ….
به دریا گفتم دانیال کجاست ….
اون هم نمیدونست کجاست …
از کنار ارمان رد شدم که گفت :
– خانم کوچلو زیاد دنبالت پسرت نگرد تو اتاقشه …..
از بابت دانیال خیالم راحت شد ….. نشستم سر میز ارمان کنار من نشست ….
ای جانم همون بوی عطر چند سال پیش رو میداد ….
ساحل خانم حواست باشه تو دیگه نباید بهش احسا سی پیدا کنی …. ولی مگه میشه
ادم عشق اولش رو ببینه و بتونه خودش رو کنترل کنه …
خدا میدونه قلبم چه جوری داشت میزد نمیتونستم از بابت اینکه برگشته خوشحال باشم یا ناراحت اما این رو میدونستم که دیگه تحمل بدبختی و بیچارگی رو نداشتم …..
– ساحل …. ساحل خانم ؟
با صدای بابا از فکر و خیال اومدم بیرون …. وای چه قدر ضایع الان ارمان فکر میکنه به خاطر این رفتم تو فکر ….
– باباجون کجایی سه ساعته دارم صدات میکنم …
– ببخشید بابا متوجه نشدم ….
بشقاب رو ازم گرفت تا برام برنج بریزه ….
اصلا از گلوم نمیرفت پایین …. داشتم با غذام بازی میکردم که ارمان اروم گفت :
– چرا نمیخوری ؟
پس حواسش به کار های من بود …..
جوابش رو ندادم اصلا انگار نه انگار که با من حرف زد ….
میخواستم تلافی کنم … تلافی اون چند سالی که مثل جنازه افتادم بودم تو اتاق …
دید جوابش رو نمیدم اخم هاش رفت تو هم ….
حقته بچه پرو تا تو باشی که احساسات دختر مردم رو به بازی بگیری ….
بعد از شام بابا ازم خواست که یکی از اتاق ها رو خالی کنم بدم به ارمان …
پس بگو اقا میخواد بازم بمونه ….
چند تا از وسیله ها تو اتاق بود برداشتم ….دانیال هم بد بدو اومد پیشم …
– خاله میخوای این اتاق رو بدی به اقا بد اخلاقه ؟
سرم رو تکون دادم که یعنی اره ….
– دانیال بیا این کشویی رو ببر تو اتاق من ……
چند تا برگه هم روی زمین بود اون ها رو هم برداشتم …
دانیال زود برگشت ….
– خاله عمو ارمان میخواد بمونه ؟
– نمیدونم عزیزم دوست داری بمونه …
یه ذره فکر کرد …
– نه !!!!!!
بهش خندیدم چه قدر بچه ها پاک و رو راست بودن …
– چرا ؟
– اخه خیلی به شما نگاه میکنه دوست ندارم کسی به غیر از من به شما نگاه کنه ..
صدای کلف ارمان از پشت اومد به جون خودم این ارمان باید میرفت خواننده میشد ….
– ولی من دوست دارم به دختر عموم نگاه کنم …
میدونستم فقط میخواد دانیال رو حرص بده …مگر نه عمرا ارمان بخواد من رو نگاه کنه ….
دانیال رفت جلوی ارمان …
– اگه بهش نگاه کنی من با خودم میبرمش خونه ی دریا …
تا حالا ندیده بودم دانیال به دریا بگه مامان ….
ارمان غش غش خندید ….
– ساحل این دانیال به خودت رفته خیلی پرو ….
بدون این که بهش بخندم گفتم :
– پرو عمته بی ادب …
منتظر جوابش نموندم دست دانیال رو گرفتم از اتاق اومدم بیرون ….
رفتیم تو اتاق دانیال …
دیدم داره میخنده …
– شیطونم به چی میخندی ؟
– خاله سوسکش کردی ها ….
از تعجب چشم هام چهار تا شد فسقله بچه چه حرف هایی میزد ….
– ای دانیال این چه حرفیه اخه……. کی بهت یاد داده ؟
– عمو پرهام …..
– ای تو روح اون عمو پرهامت ..
– خاله خودتم که بی ادبی ….
غش غش خندید ….منم خندیدم ….
– دانیال من خیلی خوابم میاد !!!!!!
– میشه امشب بغل شما بخوابم ؟؟؟؟؟؟؟…
با چشم هاش خواهش کرد ……
دانیال میخواست حرص ارمان رو در بیاره … ارمان هم میخواست حرص دانیال رو در بیاره ……
الهی قربونت اون حسودیش بشم …..
روی تخت دراز کشیدم …. دست هامو دراز کردم اونم سریع پرید بغلم ….
موهاش رو ناز کردم ….
– دانیال خاله تو دیگه کم کم داری بزرگ میشی ها نباید بغل من بخوابی …
– اه خاله اذیت نکن دیگه بذار بخوابم …
بحث کردن باهاش بی فایده بود چون وقتی خوابش می یومد به حرف کسی گوش نمیداد ……
با جیر جیر اتاق از خواب بیدار شدم چشم هام باز کردم مامان بالای سرم بود …
– مامان نمیدونی من خوابم برای چی اومدی تو اتاق ….
یه ذره اومد جلو تر تازه دانیال رو بغل من دید ….
– اوا خاک عالم دانیال برای چی بغل تو خوابیده ….
همچین میگه انگار بغل پسر غریبه خوابیدم ….
– دوست داشت بغل من بخوابه …. مامان جون هر کس دوست داری بذار بخوابیم ….
-پاشو بابا لنگ ظهر اون از دیشب که ابرو بردی بدون شب بخیر خوابیدی اینم از الان ..پاشو وسایل نهار رو اماده کردم بریم بیرون بخوریم …. زشته همه ی وسیله ها رو زن عموت درست کرد ….
اه این مامان هم قصه ی لیلی مجنون تعریف میکنه …. دانیال تو بغلم تکون خورد – دانیال پاشو میخوایم بریم بیرون ….
با چشم های پف کرده لپم رو بوس کرد که بذارم بخوابه ….
– دانی بلند شو که الان همه ی خانواده میریزن تو اتاق تا ما رو بیدار کنند ….
یه ربع کشید تا اقا رو بیدار کنم ….
رفت تو اتاقش تا لباس هاشو عوض کنه منم یه مانتوی مشکی پوشیدم با یه شال قهوه ای رفتم پایین …
وای خاک بر سرم ساعت ۱۲ ظهر بود…
با خجالت به همه سلام کردم …..
زن عمو طبق معمول اومد صورتم رو بوس کرد ….
– الهی فدات بشم خوبی ؟ ببخشید تروخدا اومدیم مزاحم شما هم شدیم ….
از رفتار خودم خجالت کشیدم که باعث شده بود اون ها فکر کنند مزاحم هستند …
– این حرف ها چیه زن عمو شما و عمو مراحمید ؟
یه خنده ی قشنگی کرد …
– یعنی ارمان مزاحمه ؟ من و عموت میخوایم برای همیشه دیگه ایران بمونیم از فر دا هم میگردیم دنبال خونه ….
میخواستم بگم شما بمونید ولی ارمان از این خونه بره که هر لحظه داره عذابم میده …
هیچ وقت فکر نمیکردم ارمان برگرده ….
– نه بابا زن عمو….. حالا که اینجا هستید تا یه خونه ی خوب پیدا کنید…..
– ساحل جان دخترم میری ارمان رو بیدار کنی تا الان سابقه نداشته تا این موقع بخوابه …..
ای خدا عجب گیری کردم من میخوام از یادم بره بقیه گیر میدن …
رفتم بالا اروم در اتاق رو زدم جواب نداد ….
دوباره در زدم …. ماشالله عجب خواب سنگینی داره ….
لای در رو باز کردم یادش بخیر یاد ۵ سال پیش افتادم که چه جوری از خواب بیدارش میکردم ……
رفتم تو اتاق پتو رو تا روی گردنش کشیده بالا …
وا مگه منگوله چرا توی این گرما پتو انداخته روش …
خاک به سرم نکنه لخته …. منم که نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم ……
دلتنگشم در حد تیم ملی …
رفتم جلو تر ……
چه قدر خوشگل شده بود دلم برای چشم های سبزش تنگ شده بود ….
به اجزای صورتش نگاه کردم خدا چه افریدی …. چه قدر این پسر خوشگل بود …
نا خودگاه دستم رو بردم جلو …
نه ساحل تو نباید بهش دست بزنی … شنیده بودم پسر ها در مقابل دختر ها تحریک میشن …. حالا الان من تحریک شده بودم که صورتش رو لمس بکنم …
اروم اروم دستم رو بردم جلو ….
نه ساحل تو نباید به اون دست بزنی ولی دیگه کار از کار گذشته بود ….
دستم رو اروم کشیدم روی صورتش ….. چه قدر نرم بود … انگار داشتم صورت یه دختر رو نوازش میکردم …..
نمیتونستم دستم رو عقب بکشم … من دلتنگش بود ….
با وجود ریش که گذاشته بود خیلی جذاب تر شده بود ……
دستم رو کشیدم رو بینیش ….
خدایا کاش ۵ ساله پیش این پسر برای همیشه برای من میشد ……
هنوز هم بعد از ۵ سال دوستش داشتم …
دستم رو برداشتم گذاشتم روی لب هاش ….
لب هاش جون میداد …..
از فکری که تو ذهنم اومد خجالت کشیدم ……
یه تکونی خورد از ترس این که بیدار نشه سریع دستم رو عقب کشیدم ….
با صدای ارومی بیدارش کردم ….
– اقا ارمان؟
میخواستم تو این مدتی که اینجاست تلافی اون ۵ سال رو سرش در بیارم ….
دوباره صداش کردم ولی بیدار نشد ..
دستم رو با احتیاط بردم جلو … نخیر اقا نمیخواد بلند بشه …..
– ارمان …… ارمان ؟
اروم چشم هاشو باز کرد ..
– جانم چی شده ؟
هان این چی گفت …. حتما من رو با زن گرامیش اشتباه گرفته …..
– لطف بلند شید زن عمو گفتن بیدارتون کنم …….
از جاش بلند شد …..
– اه تویی من فکر کردم مامانمه ….
از قصدمیخواست بگه من جانم رو به تو نگفتم به مامانم گفتم ….
اومدم از اتاق بیام بیرون که گفت :
– مگه ساعت چنده ؟
از قصد برنگشتم ….
– ۵/۱۲ ظهر …
– دروغ میگی پس چرا من ان قدر خوابیدم …..
از اتاق اومدم بیرون ……
از بالا نگاه کردم همه حاضر شده بودند رفتم یه ارایش خوشمل کردم نمیدونم چرا دوست داشتم کرم بریزم ببینم ارمان باز هم به ارایشم گیر میده یا نه ….
خدا لعنتت بکنه شیطون که همه رو به وسوسه میندازی ….
از اتاق اومدم بیرون دانیال بلیزم رو گرفت …
– خاله میای تو ماشین ما ؟
یه ذره فکر کردم ارمان که ماشین رو ازم گرفته بود پس مجبورم با فرزاد این ها برم ….
دست دانیال رو گرفتم …
– بریم خاله میام تو ماشین شما …
ارمان تازه داشت صبحونه میخورد … ای کارد بخوره تو ی اون شکمت ….
قرار شد مامان و زن عمو این ها با هم بیان ..
ارمان هم با چشم های پف کرده اومد بیرون ..
زن عمو گفت :
– ارمان چشم هاتو ببین … چه قدر خوابیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ..
– مامان جان خوابم میومد دیگه …..
سوار ماشین ها شدیم با ژست خاصی رفتم سوار ماشین دریا شدم ….
حقته ارمان خان سر راه یه دختر هم سوار کن که تنها نباشی …
تو راه با دانیال همش بازی کردم ….
فرزاد هم بلند بلند جوک های +۱۸ سال میگفت …
دانیال نمیفهمید همش الکی میخندید …. خوبه بره برای دوست هاش تعریف بکنه ….
دریا از خجالت سرخ شده بود …
صدای اسمس اومد حتما طبق معمول مریمه …..
اسمس رو باز کردم نا شناس بود …..
– اون روسریت رو یه ذره بکش جلو ….. ان قدر هم نخند همه ی ماشین ها دارن نگاهت میکنند ….
وا یعنی ارمان بود …
شماره اش رو عوض کرده …. حتما زن عزیزش بهش گیر داده ….
برگشتم به پشت دقیقا ماشینش پشت ماشین ما بود با اخم داشت نگاهم میکرد ….
عجب رویی داره هنوز نیومده پسر خاله شده ….
با حرص برگشتم با صدای بلند خندیدم روسریم رو هم کشیدم عقب تر ….
دانیال با تعجب نگاهم کرد ……
– خاله دیوونه شدی ؟ برای چی الکی میخندی …
اگه دانیال قضیه ی ارمان رو بفهمه به همه میگه ….
– بچه پرو مگه تو فوضولی من به چی میخندم ……
با چشم های شیطونش گفت :
– اله …
تا برسیم به جنگل با صدای بلند خندیدم …. میخواستم حرص ارمان رو در بیارم در حد تیم ملی …..
فرزاد ترمز کرد ما همه پیاده شدیم …..
ارمان با عصبانیت از ماشین پیاده شد ….. نمیدونم از عصبانیت چشم هاش قرمز شده بود یا از زیاد خوابیدن ….
وسایل ها رو از ماشین خارج کردم …
– دانی بیا بریم رو فرشی ها رو بندازیم …
سه تا رو فرشی ها رو انداختیم ….
فرزاد و ارمان هم وسایل ها رو اوردن ….
مامان برای نهار وسایل جوجه کباب رو اماده کرده بود …
– بابا جوجه کباب ها رو میخوای رو سیخ بزنی ؟
– یه استراحت کوچلو بکنیم بعدش سیخ میزنیم چه طور مگه ؟
– اخه من و دانیال میخوایم بریم یه دوری بزنیم ….
ارمان سرش رو اورد بالا ….. ان قدر نگاه کن تا چشم هات در بیاد ….. من دیگه اون ساحل پنج سال پیش نیستم که حرفت رو گوش بدم اقا ارمان ….. با یه نگاه سریع بترسم ……
بند کتونی هام رو بستم از جام بلند شدم …..
مامان با نگرانی گفت :
– ساحل میخوایید تنها برید ؟ این جا اعتباری نیست ها ….
دانیال رفت جلوی مامان …… دست هاشو زد به کمرش …..
– مامان جون یه مرد کنارش هست ها ….
به خودش اشاره کرد همه خندیدند حتی ارمان ….. الهی فداش بشم چند وقت بود خنده هاش رو ندیده بودم ….
نمیدونم چم شده بود از طرف میخواستم حرصش رو در بیارم از یه طرف دیگه دلم برای همه ی کار هاش تنگ شده بود …..
دریا قربون صدقش میرفت ……. شیطنت دانیال به خودم رفته بود منم مامان میگفت من بچه بودم همش از این کار ها میکردم …
دستم رو گرفت با هم رفتیم ….
جنگل خیلی خوشگل و سرسبزی بود از اون هایی که فقط جون میده برای نامزد بازی ……
با توپی که اورده بود یه ذره بازی کردیم اخر سرم من مخ خورده زمین ..
دانیال تا ده دقیقه داشت بلند بلند میخندید …….
– خاله بریم اون پایین چشمه رو ببینیم …
به اون جایی که اشاره کرد نگاه کرد دوست داشتم برم ولی جای خیلی خطرناکی بود …..
– دانیال باید با مامان و بابات بری اون جا …… به نظر جای خطرناکی میاد …
– خاله ترو خدا …. تروخدا ….
چاره ای نداشتم مگر نه میخواست تا فردا صبح هی التماس کنه …..
رفتیم پایین تر از نزدیکه چشمه خیلی از اون ها دور شده بودیم …..
– وای دانیال خیلی دور شدیم ها …..
– عیبی نداره خاله دوباره برمیگردیم ……
چند تا عکس خوشگل کنار چشمه گرفتیم ……..
به ساعتم نگاه کردم یه ساعتی میشد که از دو تایی اومده بودیم بیرون …….
هر چی بهش اصرار کردم نیومد اقا اب بازی کردنش گل کرده بود ….
نشستم روی یکی از سنگ ها تا دانیال بازی کنه ……
همه ی لباس هاشو خیس کرده بود …. اگه سرما بخوره جواب دریا رو کی بده
تو فکر ارمان بود که گوشیم زنگ خورد …..
شماره ی ارمان بود …. یه حسی بهم میگفت که جواب ندم …..
گوشیم رو خاموش کردم …
دانیال دوید اومد طرفم …..
– بریم ..
یه ربع طول کشید تا برسیم ….
با پرویی تمام رفتم نشستم روی میز برای نهار ……
– ساحل جان ارمان اومد دنبالتون ؟
ارمان ؟؟؟؟؟ ایول پس هنوز به فکر من هست ….
با خیال راحت نشستم نهارم رو خوردم ارمان بعد یه ساعت با چشم های وحشی مثل ببر اومد ….
تا چشمم به من افتاد یه اخمی کرد که گفتم الان خودم رو خیس میکنم …
ان قدر بهم نگاه کرد که نهار کوفتم شد …..
ای بمیری اخه برای چی برگشتی …… میدونی که من جنبه ندارم … اگه دوباره وابسته ات بشم دیگه نمیتونم خودم رو کنترل کنم ….
تا بعد از ظهر اون جا بودیم با دریا و فرزاد والیبال بازی کردم ولی ارمان هنوز ار دستم ناراحت بود یه گوشه ای نشسته بود همش هم به دانیال چپ چپ نگاه میکرد …..
– بچه ها بسه دیگه بیاید کمک کنید وسایل ها رو جمع کنیم میخوایم بریم ….
دریا میخواست از اون راه بره ی خونه ی خواهر شوهرش ….
– دریا شما برید من با مامان بابا میام ؟
– اه اون ها که جا ندارن حدا اقل با ارمان برو …..
دیگه طاقت ندارم ….. دلم نمیخواد یه لحظه هم تنها کنارش باشم ..
– من با اون نره غول نمیره … معلوم نیست چشه میخواد با چشم هاش من رو بخوره …
دریا جلوی خنده اش رو گرفت ….
– هیش زشته بابا میشنوه ..
– خوب بشنوه تو برو دیگه دانیال و فرزاد منتظرن …..
از همه خداحافظی کرد و رفت ….
وسایل ها رو جمع کردم گذاشتم پشت ماشین بابا …..
نشستم تو ماشین تا بیان …… تو فکر بودم که صدای شیشه ی ماشین اومد سرم رو بلند کردم ارمان بود …..
سرم رو بلند کردم ….. خدا من چه قدر این پسر رو دوست داشتم ….
یه اخم ساختگی کردم شیشه رو کشیدم پایین ….
با صدای کلفتگی که خودمم خنده ام گرفت بود از صدام گفتم :
– بله ؟
– پیاده شو بیا تو ماشین من …
– من اینجا راحتم ….
– شما راحتی ولی بقیه ناراحتن ….. بیا تو ماشین بذار بقیه راحت بشینن….
– لطفا به عمو زن عمو بگید بیان تو ماشین شما من ازجام تکون نمیخورم …….
چشم هاش روی هم گذاشت نمیدونم عصبانی شد یا نه …..
دیگه بهش نگاه نکردم ……. اره اقا ارمان میخوام انتقام بگیرم ….
یه اهنگ غمگین برای خودم گذاشتم تا بابا بیاد صداش رو هم زیاد کردم ….
با اهنگ رفتم توی فاز دیگه … رفتم به پنج سال پیش وقتی برای اولین بار ارمان رو دیدم …..
بی تو یه سال دیگه رد شد
چهار فصل تو این خونه پاییزه
تو لحظه ی خط زدنِ هرسال
این خونه از غم لبریزه
هر روز امسال بوی غم میده
من با سکوتت هر لحظه میمیرم
نیستی ولی هر گوشه ی خونه
دارم نشونی از تو میبینم
سهم من از یه عمر دلبستن
این گریه های وقت و بی وقته
دقت کنی حالم رو میفهمی
حتی موهامم تیرگیش رفته
برگشتن تو دیگه ممکن نیست
شاید هنوزم سرد و مغروری
محکومم این روزا به تنهایی
تو هر صفحه ی تقویم ازم دوری
هر روز امسال بوی غم میده
من با سکوتت هر لحظه میمیرم
نیستی ولی هر گوشه ی خونه
دارم نشونی از تو میبینم…..
اشک هام رو پاک کردم …. ما دختر ها چه قدر بد بختیم …ما وفاداریم ولی بر عکس پسر ها که اصلا هیچی براشون مهم نیست ….
تا برسیم خونه اصلا با هیچ کس حرف نزدم …. مامان چه قدر دعوام کرد که چرا به زن عمو گفتم بره تو ماشین ارمان …..
همین که رسیدم خونه رفتم تو اتاقم … تنها چیزی که حالم رو خوب میکرد این بود که برم حموم …….
یه یه ساعتی تو حموم بودم …. وان رو پر از اب کردم رفتم توش یه ذره اب بازی کردم …
تو وان حموم خوابم بره بود که با صدای داد مامان از خواب پریدم …..
– ساحل … ساحل ….. زنده ای مادر ؟
خنده ام گرفت انگار قرار بود بمیره …..
خنده ام رو کنترل کردم …
– مامان چرا داد میزنی …. مگه قراره بمیرم ….
– خجالت نمیکشی دو ساعته تو حموم چی کار میکنی پس بیا برون عموت میخواد بره حموم ……
اه عجب بدبختی گیر کردیم ها تو خونه ی خودمون هم اجازه نداریم تو حموم زیاد بمونیم …….
حوله رو سریع پیچیدم دور خودم اومدم بیرون …..
رفتم تو اتاق حالا کم مونده کسی من رو اینطوری ببینه …….
لباس هامو همه رو پخش کردم روی تخت …..موهام رو خشک کردم ….
لباس هامو پوشیدم … روی تخت دراز کشیدم موبایلم رو برداشتم مریم اسمس داده بود …. اگه بفهمه که ارمان برگشته از خوش حالی خودکشی میکنه ……
باز صدای مامان رفت روی مخم ….
لای در رو باز کردم …….
– چیه مامان ؟
اومد تا وسط های راهرو …..
یه چشم غره ی قشنگ بهم رفت ….
– پاشو بیا پایین این سیب زمینی ها رو رنده کن میخوام کتلک بذارم …..
ای خدا اون دریا برای خودش رفته تفریح من بدبخت باید برم اشپزی بکنم ….
یه مانتو پوشیدم یه شال هم انداختم روی سرم رفتم پایین ….
من نمیدونم این همه ادم اینجان من چرا باید کتلت درست کنم …….
موادش رو درست کردم گذاشتم روی کابینت تا صبری خانم سرخ کنه ….
خیاشور رو از تو خچال دراوردم خورد کردم ….
از تو اشپرخونه داد زدم ….
– بابا میشه بری نون ساندویجی بگیری ؟
– دخترم میشه خودم بری من خیلی خسته شدم امروز ……
بابا شما هم داری به من زور میگی ….
– باشه بابا جون خودم میرم …
اومدم از پله ها برم بالا حاضر بشم که ارمان اومد جلو…..
– نمیخواد تو بری بگو چند تا بگیرم من خودم میرم …./.
بدون این که بهش نگاه کنم گفتم :
– دستتون درد نکنه خودم میرم …..
– گفتم میرم خودم لازم نکرده این موقعه ی شب تو تنها بری ……
همچین میگه این موقعه ی شب انگار نصفه شبه ……
من که از خدا خواسته سریع برگشتم تو اشپزخونه …
لباس هاشو عوض کرد رفت ….
شام رو چیدم روی میز ارمان خیلی زود برگشت ….
سر میز شام عمو هی از دستپختم تعریف کرد اخه یه کتلت درست کردن که دیگه تعریف نداره ….
از این که جلوی ارمان ازم تعریف میکردن احساس خوبی بهم دست داد ….
ارمان انگار اصلا نمیشنید فقط میخورد با این کار هاش حرصم رو در میاورد ….هنوزم هم دست از مغرور بودنش بر نداشته بود ….
بعد از شام ان قدر خوابم میومد که سریع خوابیدم ………
سعی میکردم موقع هایی که ارمان خونه است کمتر جلوش ظاهر بشم…. از اون مطمئن بودم ولی از خودم نه ….
دلم نمیخواست حالا یه بلای جدید سرم بیاد موهام رو شونه کردم شالم رو انداختم روی سرم رفتم پایین … عمو و زن عمو رفته بودن دنبال خونه …..
هیچ کس خونه نبود به غیر از صبری خانم … اونم بیچاره در حال اشپزی کردن بود …..
در حال صبحونه خوردن بودم که تلفن خونه زنگ کرد … شماره ی مریم بود میخواست بیاد خونمون سریع اتاق رو جمع و جور کردم که ابروم نره …
بیست دقیقه نکشید که اومد ……
سریع یه تاب و دامن صورتی پوشیدم ……
تا صبری خانم ازش پذیرایی کنه سریع یه ارایش صورتی کردم ….
رفتم پایین ….
تا من رو دید یه سوت بلندی کشید …. خندیدم …
– به به ساحل خانم …. چه خوشگل شدی شیطون …..
لپش رو بوس کردم نشستیم …
صبری خانم برامون شربت اورد ….
در حال صحبت کردن بودیم که یک دفعه در خونه باز شد نفهمیدم چه جوری پریدم تو اشپزخونه …
– اوا چی شد ساحل ؟
– صبری خانم میری میری شال و روسریم رو از بالا بیاری من تاب و دامن تنمه ..
شاید قبلا اصلا برام مهم نبود که نامحرم من رو ببینه ولی تو ی این چند سال خیلی تغیر کرده بودم به قول دریا بزرگ شده بودم …..
صدای ارمان می یومد که داشت با تلفن حرف میزد ….
پس هنوز مریم , ارمان رو ندیده … سریه مانتو شلواری که صبری خانم اورده بود رو پوشیدم شال رو هم انداختم روی سرم …
– ساحل تو چرا یه دفعه پریدی تو اشپزخونه مگه نامحرم دارید که مانتو پوشیدم …
خواستم جوابش رو بدم که ارمان با صدای بلندی سلام کرد ….
برگشتم …. وای خدای من چه تیپی زده بود … به قول ما دختر ها صورتشش رو ۶ تیغ کرده بود …
یه بلیز استین کوتاه سرمه ای پوشیده بود با یه شلوار تنگ مشکی …
ان شالله خدا برات گناه بنویسه که هی دختر ها رو تحریک میکنی ..
برگشتم ببینم مریم در چه حالیه که دیدم تو چشم هاش داره از کاسه در میاد هنوز هم مثل قبل غیرتی شدم از این که داشت ارمان رو اینطوری میدید ….
با صدای ارومی صداش کردم …..
– مریم …… مریم کجایی ؟
تازه یادش افتاد به ارمان سلام نکرده … خاک بر سرم اون چشم های هیزت ….
با لکنت زبون گفت :
– سلام استاد خوبید ؟
ارمان خنده گرفته بود ….
– سلام خانم خوبید ؟ بفرمایین بشینید ……
همچین با ادب حرف میزد که ادم میگفت این اصلا بلد نیست حرف های زشت بزنه ……
مریم غش کرد روی مبل … منم خنده ام گرفت بود کاش که زود تر بهش میگفتم ارمان اومده ….
اومدم بشینم که ارمان گفت :
– ساحل میشه یه لحظه بیای تو اتاق کارت دارم …..
بسم الله … باز چی کار داره ….
رفتم تو اتاق با اخم گفتم :
– چیه چی میگی مگه نمیبینی دوستم اومده ؟
– داداش این دختره این جا بوده ؟
ای خدا باز این رفت توی فاز دیگه …..
– چی داری میگی ؟ داداش مریم بیاد این جا چی کار کنه ….
– پس چرا شال و روسری پوشیدی ؟
اهان پس بگو اقا برای چی میگه داداش مریم اومده ….
– خوب ادم نامحرم و غریبه میاد تو خونه باید روسری سر کرد دیگه ..
حالت رو گرفتم بچه پرو …..
– غریبه ؟ دستت درد نکنه حالا دیگه من غریبه شدم …. یعنی تو به خاطر من شال و مانتو پوشیدی ؟
با زیرکی گفتم :
– بله شما نامحرمید ….
– ولی قبلا این طوری نبودی ؟ اصلا برات مهم نبود …..
با حرص گفتم :
– الان خیلی چیز ها برام مهمه پسر عمو …..
مخصوصا بهش گفتم پسر عمو که اذیتش کرده باشم ….
از اتاق اومدم بیرون رفتم پیش مریم ….
بیچاره هنوز از تو شوک در نیومده بود … هر کس دیگه هم جای مریم بودیه دفعه یه پسر خوشگل مثل ارمان میدید حتما غش میکرد …
– اوی مریم پسر عموم رو خوردی با نگاهت …..
یه ذره بهم نگاه کردم …
– لامصب خیلی خوشگله …. خوش به حالت ساحل … میگم از پنج سال پیش خیلی خوشگل تر شده ها چی کار کرده ….
– چی میدونم والا چه غلطی کرده این شکلی شده ….. پاشو بریم بالا تو اتاق من …..
– اه زرنگی بذار ببینم استاد میاد بیرون ازش سوال درسی دارم ….
کوسن مبل رو پرت کردم طرفش …..
– پاشو چرا چرت و پرت میگی سوال چی داری اخه … پاشو بریم بالا …..
منتظر جواب موندم که گفت :
– راستی اتاقش کجاست ؟
خواستم یه ذره اذیتش کنم …..
– تو اتاق من میخوابه چون اتاق اضافه نداریم …..
فکش اومد پایین بیچاره از تعجب ….
– راست میگی ؟ یعنی اون کنارتو میخوابه شب ها …..
اگه میشد که دیگه غصه نداشتم ….. از چیزی که تو ذهنم اومد خجالت کشیدم ……
– اره بابا راست میگم …
با یه نگرانی گفت :
– خوش به حالت ولی به قیافه ی استاد نمیخوره همچین ادمی باشه ….
میدونستم منظورش چیه ….
– ولش کن بابا شوخی کردن اون عمرا بیاد کنار من بخوابه . بیا بریم بالا یه سه ساعتی خونه ما بود دیگه وقتی صدای مامان رو شنید رفت …
تا دم در با هاش رفتم ….
عمو و زن عمو هم رسیدند … …….
نشستم رو مبل تلویزیون رو روشن کردم ….
تلفن زنگ خورد اه مگه میذارن من یه دقیقه بشینم ….
تلفن رو برداشتم دریا بود ….
– سلام خواهر جون گلم خوبی ؟
– سلام دریا خوبی ؟
– باز که تو اعصاب نداری چی شده ؟
صدام رو اروم کرد طوری که ارمان و بقیه نشنون ….
– با این همه کار مگه برای ادم اعصاب هم می مونه …
– خیله خوب بابا حالا مگه چی شد گوشی رو بده به بزرگترت …
گوشی رو دادم به مامان ….
داشت به مامان یه چیز هایی میگفت ولی من که چیزی از حرف هاش سر نیاوردم …..
تلفن رو قطع کرد حواسم رو دادم به گوشیم ……
مامان اومد نزدیکم ….
– ساحل …. دریا میگه با هاش میری شمال ……
بگو پس برای چی هی پچ پچ میکردن …
دلم مسافرت میخواست
– اگه شما بیاید من هم میام ……
– اون ها امروز میخوان برن … تو با ارمان برو ما هم فردا میایم …
اه باز اسم ارمان رو اورد ….
نمیدونم داشتم برای خودم هم فیلم بازی میکردم یا نه …. من که دوستش داشتم پس چرا داشتم ازش فرار میکردم …. شاید به خاطر این بود که اون پنج سال به اندازه ی صد سال بد بختی کشیدم ……
چاره ای نداشتم دلم شما رو میخواست ….
مامان تند تند از تو اشپزخونه داد میزد ……
– بدو پس ساحل حاضر شو ….
همین الان بهم گفته توقع داره پنج دقیقه ای حاضر بشم …..
سریع لباس هامو جمع کردم از این که میخواستم با ارمان برم هم خوش حال بودم هم ناراحت …
صدای در اتاق اومد …..
بدون اینکه که بگم بفرمایین اومد تو حتما ارمان بی ادبه دیگه ….
– حاضری ؟
با اخم گفتم :
– بله شما برید پایین من الان میام …..
اونم بد تر از من گفت :
– من ماشین رو روشن میکنم زود بیا …..
لباس هامو جمع کردم گذاشتم تو کولیم …
یه مانتوی صورتی خوش رنگ پوشیدم با یه شلوار و شال سفید …
مانتوم کوتاه بود ولی حالا که تو ماشینم عیبی نداره ..
یه ارایش صورتی هم کردم … موهام رو بالا بستم شال رو انداختم سرم ..
نه خوب شده بودم …. به قول دانیال خوشمل شده بودم ….
رفتم پایین بابا یه نگاهی بهم کرد ولی هیچی نگفت میدونستم به خاطر مانتوم اینطوری نگاهم کرده ….
ولی ان قدر با فرهنگ بود که فقط با نکاهش اشکال هامو بهم میگفت ..
از همه خداحافظی کردم رفتم تو پارکینگ ماشین روشن بود ولی خبری از ارمان نبود یه نگاهی به دور و ر کردم نبود که نبود ….
صندوق عقب رو باز کردم ساکم رو گذاشتم پشت …. ارمان هم برای خودش هم ساک اورده بود…
نشستم تو ماشین اقا بعد از چند دقیقه اومد …
رنگش خیلی پریده بود ولی برای اینکه ضایع نشه زیاد بهش نگاه نکردم …..
تو جاده همش به خودش می پیچید وا این چش شده چرا اینطوری میکنه …
نمیخواستم غرورم رو بشکنم ازش بپرسم که چرا اینطوری شده …
یه ساعت گذشت همین طوری داشت رانندگی میکرد که یه دفعه زد روی ترمز سرم محکم خورد به شیشه ی ماشین …
دستم رو گذاشتم روی سرم برگشتم طرفش…
– کی به تو گواهی نامه داده؟؟؟؟؟ چرا یه دفعه زدی روی ترمز سرم داغون شد ….
با بی حالی کمربندش رو باز کرد رفت بیرون بدون اینکه جوابم رو بده …
یعنی چی شده چرا اخه اینطوری میکنه ….
از ماشین پیاده شدم دستش به شکمش بود ……
دل به دریا زدم و گفتم :
– چته ؟ حالت خوب نیست ..
با همون حالش گفت :
– مگه کوری نمیبینی حالم خوب نیست ….
عجب رویی داره پسریه ی بی ادب اصلا نباید بهش محبت کنی ….
بدجوری روی شکمش دولا شده بود …
– ارمان دلت درد میاد ؟
دیگه طاقت نیاورد …..
– اره دلم خیلی درد میاد فکر کنم مسموم شدم …..
وا مگه میشه ادم الکی مسموم بشه …
– چی خوردی مگه ؟
– به جای بیست سوالی یه کاری بکن دارم میمیرم …
– خوب چی کار کنم وسط جاده ؟؟؟چرا تو تهران نگفتی دلت درد میاد ….
نکنه اپاندیسشه …… صورتش از درد قرمز شده بود ….
الهی بمیرم خوب من الان چی کار کنم …
– بیا برو تو ماشین صندلی پشت دراز بکش تا برسیم بیمارستان ….
چون حالش خوب نبود سریع رفت روی صندلی عقب دراز کشید ….
سریع گاز دادم تا به یه بیمارستان برسیم …..
داشتم میرفتم که یه دفعه ماشین خاموش شد …
یا بسم الله ماشین برای چی خاموش شد …… وای خدا نه بنزین تموم کرد ….
ارمان سرش رو اورد بالا …
– ساحل چی شده چرا نمیری ؟
برگشتم به طرفش الهی فدای اون چشم هاش بشم که از درد قرمز شده بود …. دلم خیلی براش سوخت ….
– ارمان بنزیت تموم کرد ماشین ….
با حالت عصبانی گفت :
– همش تقصیر تو اگه تو خیابون ها الکی نری اینطوری ماشین بنزین تموم نمیکنه ….
ای بابا حالا انداخت گردن من بد بخت ..
حالا چی کار کنم ؟ خواستم از ماشین پیاده بشم که با صدای بلندی گفت
– کجا ؟
– میخوام برم ببینم ماشینی هست ازش بنزین بگیرم ….
– لازم نکرده تو بری …
خودش از ماشین پیاده شد اومد جای من نشست ….
الان زنگ میزنم ببینم فرزاد کجاست ……
فرزاد این ها خیلی از مادور تر بودن پس یعنی فکر کنم یه یه ساعتی باید منتظرم بمونیم …….
ارمان هر لحظه دل دردش بیشتر میشد ….
– ساحل تو کیفت مسکن داری ….
از هولم همه ی وسایل کیف رو ریختم بیرون .. اگه بلایی سرش بیاد من چی کار کنم …..
یه قرص داشتم که هر وقت دل و کمر درد میگرفتم میخورد ….
– ارمان یه قرص دارم ولی فکر کنم مناسب تو نباشه ..
با صدای ارومی گفت :
– قرص چیه ؟ بده بخورم …
– نمیشه این قرص فقط برای دختر هاست نمیشه تو بخوری ….
– حالا داری با من بحث میکنی بده بخورم قرص که دیگه دختر پسر نداره ….
– چرا داره اصلا بهت نمیدم این قرص برای کمر درد و دل درد متوجه شدی منظورم رو ……
مثل بچه ها نگاهم کرد یه یعنی نه …
– ساحل جون مادرت بده دارم میمیرم حالا هر کوفت و زهرماری هست … من که نمیفهم تو چی داری میگی ….
حالا من چه جوری به این بگم که این قرص مخصوص روز های ….
من نمیدونم هوش این به کی رفته …..
– نمیشه بخوری اقا حالا کم مونده با این قرص یه بلای سرت بیاد ….
کیفم رو چنگ زد ……
– بده به من قرص رو …….
از یه طرف من کیف رو میکشیدم از یه طرف دیگه اون …..
کیفم پاره شد …..
– احمق کیفم پاره شد ….
زدم زیر گریه کیفم رو خیلی دوست داشتم ببین بیشعور برای یه دونه قرص کیفم رو چی کار کرد. ……
– تقصیر خودته میخواستی قرص رو بدی ……
بلاخره قرص رو گرفت تازه روش رو خوند و فهمید منظوره من چی بود ….
یه خنده ی شیطونی کرد ….
دو تا از اون قرص ها رو خورد ……
– یعنی شما همیشه از این دل درد ها میگیرید …..
بیشعور بی ادب خجالت نمیکشه ببین چه حرفی به من میزنه …..
جوابش رو ندادم سرم رو انداختم پایین …..
– بسه دیگه گریه نکن خودم میرم برات کیف میخرم ….
اصلا ان شالله اون قرص ها رو خوردی بمیری ……
سریع بهش اثر کرد دردش یه ذره بهتر شد …
از ماشین پیاده شد تا ببینه فرزاد کی میرسه ……
یه ساعت طول کشید تا اون ها برسن ….
حالا شمال اومدنت برای چی بود تو که می دونستی دلت درد میاد …
فرزاد با خودش بنزین اورده بود ….
اومد نزدیک ما رو به ارمان کرد وگفت :
– تو که حالت خوبه همچین گفتی دلم درد میاد گفتم اپاندیست ترکیده ….
ارمان خندید و با یه شیطنت خاصی گفت :
– ساحل بهم یه قرصی داد خوب شدم …..
دریا با تعجب نگاه کرد اومد طرفم زیر گوشم گفت :
– چی به بدبخت دادی ؟
– هیچی اون قرصی که برای دل درد و کمر درد هر ماه میخورم ….
صدای بلندی خندید ….
– هیش چته دریا بابا زشته الان ارمان میفمه برای چی میخندی …..
4.1/5 - (9 امتیاز)

Check Also

پارت ۱۸ کی گفته من شیطونم

– دانیال بسه دیگه بیا بریم نهار بخوریم ….. نهار بهونه بود میخواستم برم خونه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.