رمان ویدیا جلد دوم پارت ۶۰

#ایران_تهران
#علیرام

 

پانیذ اخمی کرد.

 

– زبونمو ناکار کردی.

 

علیرام دست حلقه کرد به دور پانیذ و با عشق پانیذ را در سینه اش چسباند.

 

– هنوز که کاری نکردم تمشک ملس من!

 

پانیذ عطر علیرام را بلعید. با هم از پله ها پاین اومدند. هم زمان در سالن باز شد و پدر و مادرش به همراه پیمان و هیوا وارد سالن شدند.

 

پانیذ با دیدن خانواده اش فهمید چقدر دلتنگ اون خانواده ی کوچک و همیشه شادش شده. در آغوش احمد فرو رفت.

 

– سلام دخترک بابا، چطوری ؟

 

– خیلی خوبم بابایی.

 

– خدا رو شکر که خوبی دخترم.

 

تو آغوش گرم مادر رفت. بوی عطر مادرش مشامش رو پر کرد.

 

– خیلی این مدت اذیتتون کردم.

 

– تو عزیز دل من و بابایی. همین که می بینیم حالت خوبه ، حال ما هم خوب میشه عزیزم.

 

پیمان: فیلم هندی شد که؛ ای بابا!

 

صدای خنده ی همه بلند شد. بعد از احوالپرسیا همه به سمت سالن مهمان رفتند.

هیوا در گوش پانیذ پچ زد.

 

– خب می رسیم به بحث شیرین همسر داری … خوش میگذره؟

 

– کدوم همسر داری؟

 

– خنگم شدی که این شبا … مگه تو چفت دل آقای همسر نمی خوابی؟

 

– نه!

 

هیوا پشت چشمی نازک کرد

 

– واه واه با همه بعععله با منم بعله؟

 

– به جون هردوتامون.

 

هیوا متعجب به سمت پانیذ برگشت.

 

– یعنی خاک بر سرت؛ پس اون بدبخت کجا می خوابه؟

 

– اوومم …. رو کاناپه.

 

– چی ؟؟

 

 

– هیس، الان همه صداتو می شنون.

 

– درد بگیری پانیذ؛ یه چراغ سبزی قرمزی چیزی نشون بچه بده گناه داره.

 

پانیذ ریز خندید و هیوا برایش شکلکی درآورد. با صدای ساشا همه سکوت کردند.

 

 

– تا قبل از اومدن بقیه مهمون ها کمی با هم صحبت کنیم و اگر همه موافق باشید، تا یک ماه آینده دختر و پسرمون رو بفرستیم خونه ی خودشون اگر موافق باشید.

 

احمد نگاهی به شیما انداخت وقتی دید شیما موافقه.

 

– ما هم حرفی نداریم. نظر خودشون چیه؟

 

ساشا قهقه ی زد.

 

– به این دوتا باشه فکر کنم فردا هم دیره براشون.

 

و صدای خنده ی جمع بالا رفت. گونه های پانیذ گل انداخت. اما علیرام خوشحال بود از حرف پدر.

 

دلش بودن پانیذ رو تو خونه ی خودش می خواست. کم کم همه‌ی مهمان ها اومدن و جوان ها به سمت دیگه ی سالن رفتند.

 

صدای موزیک و شادی کل سالن رو برداشت. پاسی از شب گذشته بود که مهمان ها کم کم عازم رفتن شدند.

 

قرار شد فردا علیرام پانیذ رو به همراه دخترا برای خرید به بازار ببره.

#ایران_تهران
#پانیذ

پانیذ به همراه علیرام وارد اتاق شدند.
هردو شب خوبی رو کنار عزیزانشون سپری کرده بودند.

علیرام کتش رو در آورد. پانیذ دست برد تا زیپ لباسش رو باز کنه.

علیرام پشت سر پانیذ قرار گرفت. دست برد و موهای پانیذ را به سمت یکی از شونه هاش انداخت.

سر انگشتانش روی گردن پانیذ به آرامی لغزید. خون به یک باره به سمت صورت پانیذ هجوم آورد.

علیرام خم شد و با بی تابی لب های داغش روی گردن پانیذ نشست. عطر پانیذ سرمستش کرد.

به آرامی زیپ لباس پانیذ را باز کرد. بوسه هاش پاین اومد و بین دو کتف پانیذ متوقف شد.

از این فاصله هم تپش قلب پانیذ را احساس میکرد. با تمام عطشی که نسبت به در آغوش کشیدن پانیذ داشت مقابله کرد و کمی فاصله گرفت.

با صدای بم و مرتعشی لب زد:

-میرم بیرون لباس عوض کنی.

پانیذ مچ دست علیرام رو گرفت. با تمام خجالتی که می کشید سر بلند کرد و نگاهش رو به دو گوی رنگی علیرام دوخت.

– می خوام باشی.

دل علیرام ضعف رفت از لحن کلام پانیذ.
دست دور کمر پانیذ حلقه کرد و او را به سمت خودش کشید.

– دِ دختر خوب اگر باشم که باید خودم لباس تنت کنم!

پانیذ لب گزید. دست زیر چونه ی پانیذ گذاشت.

– اما اگر تو نخوای هیچ وقت هیج اتفاقی نمی افته.

با انگشت شصت چونه ی پانیذ را نوازش کرد.

– تو گوهر خونه ی منی؛ وجودت آرامشمه!

پانیذ هردو دستش رو دور گردن علیرام حلقه کرد و روی پنجه ی پا کمی بلند شد.
گونه اش مماس با گونه ی علیرام قرار گرفت.

جایی میان گوش و گونه ی علیرام با طنازی لب زد:

– دوستت دارم آقای چوب شور …

گاز ریزی به لاله ی گوش علیرام زد. علیرام دست برد و پانیذ را از روی زمین بلند کرد. پانیذ جیغ ریزی کشید.

– شیطنتتو خودت شروع کردی دلبر خانوم!

روی تخت گذاشتش. پانیذ میان خنده بریده بریده گفت:

-لباسامو عوض نکردم!

علیرام دو طرف لباس را گرفت.

– نگران نباش خودم درش میارم.

فرصتی به پانیذ نداد تا عکس‌العملی از خودش نشون بده و لباسش رو در آورد.
میدونست پانیذ هنوز معذبه و برای همین، لحاف رو به آرامی روش کشید و
کنار پانیذ زیر لحاف خزید.

پانیذ نگاهش به بالاتنه ی لخت علیرام افتاد. علیرام دست جلو برد و پانیذ را در آغوش کشید. بوسه ی نرمی روی موهای همچون شبش زد.

– برای امشب بسه، خسته ای؛ بقیه اش باشه برای شب های دیگه.
پانیذ سر روی سینه ی پهن علیرام گذاشت. دستش و دور کمر علیرام حلقه کرد و چشم هاش رو بست …

همه در تکاپوی خرید بودند. هرکسی گوشه ی از کار رو گرفته بود.

علیرام با سلیقه ی پانیذ آپارتمانی رو که نزدیک خونه ی پدری داشت به دست طراح سپرده بود.

 

همه چیز برای یک عروسی با شکوه آماده بود.

 

پانیذ زیر دست آرایشگر قرار گرفت و علیرام ماشین رو برد تا گل بزنه. با صدای زنگ گوشی داخل ماشین نشست.

 

تماس از سمت یاس بود و تصویری تماس گرفته بود. دکمه ی اتصال رو زد. چهره ی شاد یاس نمایان شد و با دیدن علیرام سوتی زد.

 

– سلام شاه دوماد، چطوری؟

 

– سلام چرا نیومدی؟

 

یاس سری خاراند.

 

– اینجا خیلی کار دارم، خودت میدونی بابا و مامان به تازگی برگشتن و بابا حال روحی خوبی نداره. مهم اینه که تو با کسی که دوستش داری ازدواج میکنی.

 

علیرام لبخندی زد. میدونست یک ماهی میشه که شاهو به لندن برگشته. اینطوری برای همه بهتر بود.

 

کمی با یاس صحبت کرد. یاس شاید در نگاه اول دختر غلط اندازی بود ار لحاظ چهره و برخورد، اما قلب مهربانی داشت

.
.
.‌
.

به همراه فیلم بردار و عکاس جلوی در ورودی آرایشگاه ایستاد. پانیذ به همراه هیوا بیرون اومدند.

 

پانیذ شنل انداخته بود و علیرام چهره اش رو به درستی نمیدید. گل رو به دست پانیذ داد.

 

– نمی خوای ببینمت؟

پانیذ خنده ی ریزی کرد.

 

– نه، به موقع اش.

 

– بذار ببینمت اگر زشت شده بودی بریم یه جای دیگه!

 

– بدجنس …

 

علیرام خندید و در جلو رو باز کرد. پانیذ با کمک علیرام سوار شد. برای عکاسی و فیلمبرداری به عمارت رفتند.

 

علیرام شنل رو از روی صورت پانیذ برداشت. با دیدن پانیذ و اون همه زیبایی
نمیدونست چطور احساساتش رو بیان کنه.

 

نگاهش تو صورت پانیذ در گردش بود. پانیذ چشمکی زد.

 

– چطور شدم؟

– اونقدر زیبا شدی که هیچ کلمه ی نمی تونه توصیفش کنه تمشک کوچولو !

 

خم شد و بوسه ای پشت دست پانیذ گذاشت. بعد از ساعتی هردو به سمت باغ تالار حرکت کردند.

با ورودشون بوی اسپند در فضا پیچید.
صدای دست و کل جوان ها بلند شد. بعد از سلام احوالپرسی به سمت جایگاه عروس و داماد رفتند.

 

آهو نیومده بود. دل پانیذ کمی به شور افتاد. علیرام دست پانیذ رو در دست گرفت.

 

– نگران هیچی نباش ، اینبار آهو واقعا با دوستاشه.

لبخند آرامش بخشی روی لبهای پانیذ نشست. جشن تا پاسی از شب ادامه داشت.

مهمان ها یکی یکی آرزوی خوشبختی برای هردو کردند. با رفتن مهمان ها، انگار باری از روی دوش همه برداشته شد.

 

همه سوار ماشین ها شدند و عروس و داماد را تا خونه همراهی کردند. شیما جلوی در صورت پانیذ رو بوسید.

 

– مراقب خودت باش دخترم.

 

ویدیا جلو آمد و پانیذ را در آغوش گرفت.

 

– هر موقعه ی شب اگر دیدی به یکی نیاز داری من و نه به عنوان مادر علیرام، بلکه به عنوان یک دوست ببین و روم حساب کن.

 

پانیذ ویدیا رو سخت در آغوش فشرد.

– ممنون مامان!

 

ویدیا لبخندی زد. ساشا دست حلقه کرد دور کمر ویدیا.

 

– بسه دیگه برید خونتون من و همسرم باید بریم خونه کارای مهم تری داریم!

صدای خنده ی همه بلند شد. بن سان رو کرد به ساشا:

 

– بابا فکر کنم اشتباه گفتیا … اونی که دیرش شده شما نیستی؛ پسرته!

#ایران_تهران
#پانیذ_علیرام

ساشا مشت آرامی به شانه ی بن سان کوبید.

– کم تر حرف بزن بچه؛ بریم که دیر وقته، مادرت خسته اس.

بن سان ابرویی بالا داد.

– مامان خسته است یا شما؟

ساشا نذاشت ادامه بده و به سمت ماشین هلش داد. بعد از خداحافظی هردو خانواده، پانیذ و علیرام وارد خونه شدند.

همه جا شمع روشن بود و بوی گل مریم فضای خانه رو برداشته بود. پانیذ چرخید تا چیزی به علیرام بگوید که در آغوشش فرو رفت.

علیرام دست دور کمر پانیذ حلقه کرد و سرش رو مماس با گردن پانیذ قرار داد.
هرم نفس های داغش به گردن و لاله ی گوش پانیذ می خورد.

صدای بمش گوش پانیذ را نوازش کرد.

– خانومم چی می خواست بگه؟

پانیذ هردو دستش را دور گردن علیرام حلقه کرد و نگاهش را بالا آورد.

– در حصار دستان تو زندانی بودن هم قشنگه!

– فکر نمیکنی الان داری زیادی دلبری میکنی و کار دستت میده؟!

پانیذ شیطنتش گل کرد.

– مثلا چیکاری؟

علیرام خم شد و بی قرارتر از همیشه
لب‌هایش را روی لبهای پانیذ گذاشت. چشم های پانیذ بسته شد.

علیرام با اشتیاق لبهای پانیذ را بوسید. گرمی لبهاش شوق ادامه ی کار رو بیشتر میکرد. خم شد و دست زیر زانوی پانیذ گذاشت.

– بقیه اش باید تو اتاق باشه؛ خانومم خسته میشه!

چشمکی حوالی پانیذ کرد. پانیذ با خجالت سر میان سینه ی پهن علیرام فرو برد.

علیرام در اتاق رو باز کرد و پانیذ را روی تخت گذاشت و خودش روی پانیذ خیمه زد.

– بذار لباسامو عوض کنم.

علیرام با شیطنت ابرویی بالا انداخت.

– نه نمیشه، خودم برات در میارم.

– علیرااام …

– جووون علیرام؟

دست پانیذ را گرفت و کشید. پانیذ پرت شد در آغوشش. دست پشت کمر پانیذ برد و به آرامی زیپ لباس رو پایین کشید.

سرانگشتانش به آرامی روی کمر برهنه ی پانیذ لغزید. خم شد و لبهاش روی گردن پانیذ نشست.

چشم های پانیذ بسته شد و لبهای علیرام گردن پانیذ رو به بازی گرفت.

دست پانیذ روی دکمه ی پیراهن مردونه ی علیرام نشست و دونه به دونه دکمه ها رو بازکرد .
..
..
..

بدن برهنه اش در حصار دستان علیرام قرار گرفت. سر بر روی سینه ی لخت علیرام گذاشت.

علیرام بوسه ای روی موهای پانیذ زد.

– خانوم شدنت مبارک تمشکم!

پانیذ با یادآوری چند ساعت پیش، دوباره ضربان قلبش بالا رفت و با خجالت لب گزید.

– جاییت درد نمیکنه ؟

– خوبم، فقط خوابم میاد.

علیرام لبخندی به لحن مظلومانه ی پانیذ زد و او رو بیشتر در آغوش کشید.

– بخواب خانومم .

3.7/5 - (6 امتیاز)

Check Also

رمان ویدیا جلد دوم

رمان ویدیا جلد دوم پارت ۵۶

#ایران_تهران #علیرام   همیشه در خیالاتش اتاق پانیذ را با رنگ‌های شاد تصور می کرد. …

۱۵ comments

  1. سلام ادمین جان
    خوبی؟؟
    یه سوال، به نظرت چرا من هر شب میام به این سایت و صفحه این داستان و سر می‌زنم؟
    الان حدود شش هفته از آخرین پارت داستان گذشته، پارت‌های قبلی رو چک کردم، حدوداً دو تا سه هفته‌ای یه پارت می‌ذاشتید، اوایل بیشتر هم بوده. الان بعد از شش هفته، احتمالاً این رمان یه رمان ناتمام رهاشده‌ست.
    اگه این‌طوره، رک بگید، دیگه نه وقت شما رو بگیریم نه پهنای باند شبکه رو بیخود اشغال کنیم. هزینه‌اش صدقه سر سلامتی خانواده‌هامون، شاید بابت کند شدن اینترنت به خاطر اشغال پهنای باند یکی ضرر مادی یا غیرمادی ببینه و اونوقت اخلاقاً ما اشغال کنندگان بیخود گیر هستیم.
    ممنون می‌شم جواب بدید.
    پیشاپیش تشکر

  2. ببخشید پارت ۶۱ رو گذاشتید یا نه

    برای من از پارت ۶۰ به بعد هیچ پارتی بالا نمیاد

  3. سلام آدمین جان
    پس چی شد؟ کی قراره پارت جدید رو بزارید؟ اسپاکو و نیهان چی؟

  4. مگه قرار نبود دیشب پارت ۶۱ رو بزاری
    اگه تا فردا گذاشتی که هیچ
    اگه نذاشتی دیگه رمانتو نمیخونم
    والا این همه سایتای خوب مثل رمان وان و رمان کده و آیناز رمان که روزانه پارت میزارن رو ول کنم و بیام اینجا

  5. به سلامتی پس امشب قراره بعد یک قرن پارت ۶۱ رو بزارید
    من فکر کردم باید دیگه یه فاتحه برای شما و نویسنده بخونم و بقیه رمان رو خودم تصور کنم که چی میشه🙄🙄😑😑

  6. ادمین رمان تموم شد بالاخره؟

  7. شکر خدا. همواره پایدار و سلامت باشید.

  8. سلام
    رمان رو ولش کن، من الان نگران حال نویسنده و ادمینم.
    یه خبری از خودتون بدید بدونیم هنوز برقرارید.

  9. سلام
    یه سئوال اساسی دارم میشه اگر به نویسنده دسترسی دارین بپرسین؟
    اسپاکو و ویهان چه بلایی سرشون اومد؟🤔😐

    کلا چرا انقدر دیر این رمان و رمان دانشجوی شیطون بلا رو اپلود میکنن نویسنده هاش؟؟؟؟
    واقعا اگر یه سریال بود تا حالا تمام شده بود🥲

  10. سلام
    ادامه نداره?

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.