رمان موژان من پارت ۱۴

– تحمل ۴ تا حرف درست شنيدنم نداري . اون دوست داره ديوونه بفهم اينو . 
از جاش بلند شد و رفت . به حرفاش فكر كردم . واقعا دوستم داشت ؟ تا ميومدم اميدي به عشقش پيدا كنم چهره ي سرد و عبوسش ميومد جلوي چشمام كه با بي تفاوتي ميگفت از هم جدا شيم . پس چرا همچين پيشنهادي رو داد ؟ 
رفتاراي ضد و نقيضش داشت ديوونم ميكرد . هنوز ۱ روزم ازش دور نشده بودم ولي دلم بدجور براش تنگ شده بود . حتي اگه مهربونياش از سر ترحمم بوده باشه بازم به دل مينشست . 
****
۱ روز از اقامتمون توي ويلاي لواسون ميگذشت . رادمهر ديگه بهم زنگ نزد يه بار به گوشي سوگند زنگ زد وقتي سوگند دليلش و پرسيده بود بهانه آورده بود كه فكر كرده شايد من خواب باشم نخواسته بيدارم كنه . ولي سوگند باهوش تر از اين حرفا بود مطمئن بودم كه فهميده بود يه چيزي اين وسط بوداره ! 
وقتي تلفن و قطع كرد رو به من گفت :
– باز چه دست گلي به آب دادي ؟
خودم و به اون راه زدم و گفتم :
– من ؟ كاري نكردم . 
– باشه نگو من كه ميدونم باز يه نيشي به اين بنده خدا زدي ! 
سوگند هر لحظه بيشتر از دستم كلافه ميشد تازه ميفهميدم كه رادمهر توي اين مدت عجب صبري داشته ! خود سوگند هم بارها اين و بهم گفته بود ! 
گوشيم زنگ خورد فكر كردم رادمهره ولي با ديدن شماره ي احسان روي صفحه خشكم زد تماس و برقرار كردم :
– سلام احسان . 
سوگند باشنيدن اسم احسان شاخكاش و تيز كرد و نزديكم اومد . گوشش و به گوشي چسبونده بود :
– سلام چطوري مُوژان ؟
سعي كردم سوگند و پس بزنم ولي مثل سيريش به گوشي چسبيده بود آخر سر بيخيال شدم و گفتم :
– مرسي تو خوبي ؟ 
– ممنون . كجايي ؟
– با سوگند اومديم لواسون . 
– الان پيش عمو بودم از اون شنيدم . خوش ميگذره ؟ 
– اي بدك نميگذره . 
– تنها تنها نامردا ؟ خوب يه تعارف ميزدين ميترسيدين بيام ؟ نترسين نميومدم . 
گفتم :
– خوب پاشو بيا الان اگه دوست داري . 
سوگند با شنيدن اين حرف من چشماش و گرد كرد و مدام برام خط و نشون ميكشيد نگاهم و ازش گرفتم دوباره گوشش و به تلفن چسبوند تا ببينه احسان چي ميگه :
– الان از همون تعارفا بود كه بايد بگم نميام ؟ 
سوگند دوباره جلوم ظاهر شد و هي اشاره ميكرد ميگفت بگو آره ولي من اخمي بهش كردم و گفتم :
– تعارف كه نداريم با هم اگه تنهايي پاشو بيا . 
سوگند دستش و محكم رو پيشونيش كوبوند و دلخور رفت نشست احسان گفت :
– من كه از خدامه . مزاحم نباشم ؟ 
– نه اين چه حرفيه . 
– پس بي زحمت تا من وسايلم و جمع و جور ميكنم توام آدرس و برام اس ام اس كن . 
– باشه پس منتظريم فعلا . 
– فعلا . 
گوشي رو كه قطع كردم سوگند با عصبانيت گفت :
– بالاخره كار خودت و كردي ؟ 
بي تفاوت گفتم :
– پسر عمومونه مگه چيه ؟ اونم تنهاست گناه داره. 
– پسرعمومونه ؟! آخي توام كه كلا جز انجمن حمايت از پسر عموهاي تنهايي نه ؟! دختره ي ديوونه تو رادمهر و با خودت برنداشتي بياري اونوقت به احسان تعارف ميكني بياد اينجا ؟ اونوقت رادمهر چه فكري ميكنه ؟ عملا بگو يه تيشه برداشتي ميخواي بزني به ريشه ي زندگيت ديگه ! 
– سوگند انقدر غر نزن . 
– اصلا حالا كه اينطور شد منم زنگ ميزنم رادمهر بياد . 
گوشيش و از توي جيبش در آورد دستم و دراز كردم كه گوشي و بگيرم ولي دستش و كشيد و شماره رو گرفت . تقريبا داشتيم تو خونه دنبال هم ميدويديم كه تماس برقرار شد گفت :
– سلام آقا رادمهر . خوب هستين ؟
– . . . 
– ممنون ما هم خوبيم . ميخواستم ببينم كار خاصي تو اين هفته ندارين ؟ 
صداي رادمهر و نميشنيدم ولي هنوزم تقلا ميكردم تا گوشي و از دست سوگند بگيرم ولي با لبخند شيطاني كه گوشه ي لبش بود هي جاخالي ميداد دوباره گفت :
– آخه ميخواستيم ببينيم اگه تهران كاري ندارين بياين لواسون پيش ما . 
– . . . 
– مياين پس ؟ 
– . . . 
– نه چيزي لازم نداريم . امشب راه ميفتين ؟ 
– . . . 
– زودترم اگه شد كه ديگه چه بهتر . پس منتظرتونيم خداحافظ . 
گوشي رو قطع كرد و گفت :
– فكر كردي فقط خودت بلدي ؟ 
با اخم گفتم :
– اين چه كاري بود ؟ 
– تلافي !
– سوگند پات و از زندگي من بكش بيرون من هر جور بخوام رفتار ميكنم . 
– تا زماني كه ميخواي حماقت كني منم پام تو زندگيته . 
عصباني دندونام و روي هم فشردم و يه گوشه نشستم . اونكه نميدونست من احساسي ديگه به احسان ندارم . چرا نميذاشت چند روز از رادمهر دور باشم ؟ شايد ميتونستم اين احساس لعنتي رو از توي قلبم بندازم بيرون . 
رادمهر حدوداي ساعت ۵ عصر رسيد ويلا . هنوز خبري از احسان نبود . ماشينش و آورد داخل و پارك كرد چمدون به دست وارد ساختمون شد كنار شومينه لم داده بودم و سوگند به استقبالش رفته بود . رادمهر اومد تو چقدر دلم براش تنگ شده بود . به سمتم اومد لبخند محوي گوشه ي لبش بود خم شد پيشونيم و بوسيد و گفت :
– خانوم اخموي ما چطوره ؟
سوگند خنديد و گفت :
– من ميرم بالا الان ميام . 
ميدونستم كه ميخواد مارو با هم تنها بذاره . رادمهر كنارم نشست و بهم زل زد گفت :
– روحيت بهتره ؟ 
– ممنون خوبم . 
– همش نگرانتون بودم كه تنهايي اومدين اينجا . بالاخره دو تا دختر تك و تنها توي ويلاي به اين بزرگي . 
چيزي نگفتم از حرفاش شرمنده شده بودم . دلم ميخواست احسان نياد . عجب كاري كرده بودما . از جام بلند شدم و گفتم :
– الان ميام . 
رادمهر از اين رفتارم متعجب شد ولي چيزي نگفت . سريع بالا رفتم سوگند توي اتاقش نشسته بود با ديدنم گفت :
– تو واسه چي اومدي اينجا ؟ 
دستپاچه گفتم :
– سوگند زنگ بزن . 
سوگند هم دستپاچه شد گفت :
– به كي ؟ 
– به احسان . 
– چرا ؟ 
– بگو نياد . 
– چيه ؟ پشيمون شدي ؟ 
– سوگند با من بحث نكن يه بهونه بيا بپيچونش . 
– از دست تو . 
گوشيش و برداشت و زنگ زد چند دقيقه حرف زد و بعد عصبي گوشي رو قطع كرد :
– اين پسره هم كه انگار كفشش دم در افتاده ! چه زود حاضر شده كه بياد . گفت چيزي نمونده كه برسه . مُوژان برو يه جوري به رادمهر بگو . 
با ترس و دودلي وايساده بودم كه سوگند گفت :
– دِ برو ديگه . 
اومدم پايين رادمهر به سمت چمدونش رفته بود و ميخواست برش داره . با ديدن من لبخندي زد و گفت :
– چه خوب شد اومدي كدوم اتاق و برداشتي ؟ 
– اتاق بالا رو همون خاكستريه . 
سري تكون داد و چمدون به دست از پله ها بالا رفت منم پشت سرش راه افتادم تعجب كرده بود . ولي چيزي نگفت . چمدونش و روي تخت باز كرد منم مقابلش روي تخت نشسته بودم و داشتم فكر ميكردم چي بايد بگم يا چجوري كارم و ماست مالي كنم . گفتم :
– رادمهر . 
– جانم ؟ 
با اين حرفش قلبم به تپش افتاد . يهو يادم رفت ميخواستم چي بگم . لبخندي زد و گفت :
– چيزي ميخواستي بگي ؟ 
صداي تقه اي به در خورد و بعد سوگند با رنگ و رويي پريده اومد توي اتاق نگاهم به سمتش چرخيد گفت :
– اومد . 
اين و گفت و رفت . دلشوره ي بدي به جونم افتاد رادمهر كنجكاو گفت :
– كي اومد ؟ منتظر كسي بودي ؟
– احسان قراره بياد 
انگار همين حرف من بس بود تا رادمهر صورتش منقبض بشه و چشماش از خشم قرمز شه گفت :
– احسان اينجا چيكار ميكنه ؟
نميدونستم چه جوابي بهش بدم دوباره گفت :
– سوالم جواب نداشت ؟ ميگم اينجا چيكار ميكنه ؟
– زنگ زد بهم منم يه تعارف زدم اونم گفت مياد . 
كلافه لباسي كه تو دستش بود و پرت كرد رو زمين و از اتاق بيرون رفت . اشك تو چشمام حلقه زد . الان وقت گريه نبود . اشكام و پس زدم و از اتاق بيرون رفتم . رادمهر كنار در وايساده بود انگار احسان هم از ديدن رادمهر جا خورده بود ولي سريع خودش و جمع و جور كرد و نزديك اومد دستش و به سمت رادمهر دراز كرد و گفت :
– سلام نميدونستم اينجايي . 
رادمهر هم قيافه ي خونسردي به خودش گرفت و دست احسان و فشرد گفت :
– سلام . مگه ميشه جايي مُوژان باشه و من نباشم ؟ 
من و سوگند گوشه اي وايساده بوديم و نگران بهشون چشم دوخته بوديم . احسان به سمت ما برگشت و گفت :
– سلام دختر عموهاي گل . مزاحم شدم ؟
جرات حرف زدن نداشتم همه ي گندارو زده بودم سكوت ميكردم بهتر بود . سوگند لبخند مصنوعي تحويلش داد و گفت :
– خواهش ميكنم مراحمين بفرماييد تو . 
احسان اومد داخل . رادمهر كنار گوشم آروم گفت :
– بعدا با هم حرف ميزنيم .
ترسيدم ولي به روي خودم نياوردم . رادمهر از كنارم رد شد و رفت پيش احسان . گفت :
– ۱ اتاق اين پايين هست ميتوني اونجا وسايلت و بذاري . 
– ممنون . 
احسان با چمدونش رفت داخل اتاق . سوگند از ترسش توي آشپزخونه خودش و سرگرم كرده بود . رادمهر حتي نيم نگاهي هم به طرفم نينداخت . 
كنار شومينه نشستم و زانوهام و تو بغلم گرفتم . رادمهر روي مبل رو به روي من نشست معلوم بود بدجور عصبانيه . ديگه از اون رادمهر مهربون خبري نبود . احسان اومد كنار رادمهر نشست و گفت :
– واقعا از توي خونه موندن خسته شده بودم . مرسي از دعوتتون . 
رادمهر دوباره چشم غره اي به من رفت و بعد رو به احسان گفت :
– خوش اومدي . 
رادمهر و احسان مشغول حرف زدن با هم شدن . تقريبا خطر از سرم گذشته بود همه چي عادي به نظر ميومد رفتم توي آشپزخونه سوگند مشغول چايي دم كردن بود تا نگاهش به من افتاد گفت :
– ميترسم اين دو تا آخر يه خون ريزي راه بندازن . 
– فعلا كه كنار هم نشستن حرف ميزنن . 
– خوب اين ظاهر قضيست . مگه سلام كردنشون و نديدي ؟ انگار ميخواستن همديگه رو ضايع كنن ! 
توي فنجون ها چاي ريخت و از در بيرون رفت . يه كمي اونجا موندم و بعد به جمعشون پيوستم سوگند رو به احسان گفت :
– بابام چطور بود ؟
– بهش امروز صبح سر زدم خوب بود . اونم تنها بود . ميخواستم با خودم بيارمش ! 
رادمهر گفت :
– اي بابا خوب مياورديش . 
احسان نگاهي به رادمهر كرد و گفت :
– بهش گفتم ولي گفت كار داره نمياد . 
بعد نگاهي به من كرد و گفت :
– خوب مهمون دعوت كردي حالا شام چي ميخواي بهمون بدي ؟
جرات نداشتم حتي نگاهي به رادمهر بندازم ميدونستم عصبي نگاهم ميكنه . سوگند به كمكم اومد گفت :
– هر چي دوست دارين بگين من درست كنم . 
احسان گفت :
– آهان يادم رفته بود كه اين شيطونك آشپزي بلد نيست !
اي بابا اين احسان چش شده بود ؟ چقدر هي احساس نزديكي ميكرد ! رادمهر كنجكاو گفت :
– شيطونك ؟!
احسان لبخندي زد و گفت :
– آره ديگه منظورم مُوژانه . نميدونستي من بهش ميگم شيطونك ؟
رادمهر هيچي نگفت فقط نگاهي بهم كرد . سوگند سريع و بدون مقدمه گفت :
– مرغ چطوره ؟ 
همه ي نگاها به سمت سوگند كشيده شد معذب از جاش بلند شد و گفت :
– پس من ميرم آماده كنم . مُوژان بيا كمكم . 
از خدا خواسته از جام بلند شدم سوگند تو آشپزخونه عصبي به سمتم اومد و گفت :
– امشب احسان فتنه شده ! يكي نيست بگه تو ميميري تجديد خاطره نكني ؟ 
ساكت بودم و چيزي نميگفتم نگاهي بهم كرد و گفت :
– چي شد ؟ چرا ساكتي پس ؟ بگو ديگه . اين آش و تو پختي . 
– سوگند من هيچ احساسي به احسان ندارم ديگه . 
انقدر اينو تند گفتم كه انگار مغز سوگند فرمان نداد دوباره گفت :
– چي گفتي ؟
– ميگم من ديگه به احسان احساسي ندارم . 
نگاهش رنگ تعجب گرفت گفت :
– بگو جون سوگند . 
– باور كن راست ميگم . 
نفس عميقي كشيد و گفت :
– خوب پس اين كارت چه معني ميداد ؟
– باور كن دلم براي تنهاييش سوخت دعوتش كردم . 
– واي مُوژان از دست تو . 
همينجوري كه كار ميكرد تند تند من و مواخذه ميكرد بالاخره انرژيش تموم شد و سكوت كرد رادمهر اومد تو آشپزخونه و نگاهي بهم كرد . گفت :
– بيا بريم كارت دارم . 
– كجا ؟
– بيا زود . 
نگاهي به سوگند انداختم پلكاش و آروم رو هم گذاشت كه يعني نترس برو . رادمهر به سمت در رفت منم لباس گرمي پوشيدم و دنبالش رفتم 
نگاهي به سوگند انداختم پلكاش و آروم رو هم گذاشت كه يعني نترس برو . رادمهر به سمت در رفت منم لباس گرمي پوشيدم و دنبالش رفتم 
توي سالن خبري از احسان نبود كنجكاو شدم يعني كجا بود ؟ صداي رادمهر من و به خودم آورد :
– چرا وايسادي ؟ بيا . 
قدمهام و سريع تر كردم و بهش رسيدم . دستاش و توي جيبش فرو كرده بود و تند راه ميرفت . بالاخره گوشه ي باغ وايساد و نگاهش و بهم دوخت چند لحظه تو چشماش نگاه كردم ولي بعد سرم و پايين انداختم رادمهر با تحكم گفت :
– من و نگاه كن . 
سرم و آروم آوردم بالا خيلي عصباني بود . سعي كرد صداش و كنترل كنه كه بالا نره گفت :
– اين مسخره بازيا چيه كه راه انداختي ؟ دو تا دختر تنها توي يه ويلا واسه چي بايد پسر غريبه رو دعوت كني اينجا ؟ 
– غريبه نيست پسر عمومه . 
انگار اين حرف من بدتر آتيشش زد گفت :
– پسر عموت باشه بهت محرمه ؟ آره ؟ چرا نميخواي بزرگ شي مُوژان ؟ انقدر بچگانه حرف نزن . تو الان ۲۵ سالته . يه خانوم متاهل به حساب مياي ميفهمي اين يعني چي ؟ 
توي چشماش نگاه كردم و هيچي نگفتم گفت :
– يعني اينكه تو تعهد داري . ميدوني تعهد يعني چي ؟ 
كلافه دستش و بين موهاش برد و پشتش و بهم كرد . نميدونم از سرما بود يا از ترس بدجوري ميلرزيدم . دوباره سمتم برگشت و گفت :
– چرا اين كارا رو ميكني ؟ ميخواي لج من و در بياري ؟ جدي ميخواي باهام لج بازي كني ؟ 
نتونستم خودم و كنترل كنم اخمام و تو هم كردم و گفتم :
– تو چرا اين كارا رو ميكني ؟ 
پرسشگر و عصبي نگاهي بهم انداخت و گفت :
– من چيكار كردم ؟
– يه نگاه به رفتارات كردي ؟ تا قبل از فوت مامان و بابا سايم و با تير ميزدي . پيشنهاد طلاق دادي . هر كاري كه دلت خواست كردي . هر جور دوست داشتي رفتار كردي من هيچي نگفتم ولي بعد از اين جريانا يهو شدي شوهر نمونه ! همش پيشمي . منتظري ببيني من چي ميخوام تا برام انجام بدي . هر كار ميكنم صبوري ميكني . مهربون شدي جوري كه آدم شك ميكنه تو واقعا رادمهر قديم باشي . ميشه دليل كارات و بهم بگي ؟ 
اخماش بيشتر رفت تو هم گفت :
– اين همه كار واسه خانوم انجام بده نذار آب تو دلش تكون بخوره حالا بايد اينجوري جوابمون و بده ! واقعا دستت درد نكنه !
عصبي تر از قبل گفتم :
– من ترحم و مهربونياي تورو نميخوام . اگه خيلي مردي سر حرفت و رفتارت وايسا . واقعا فكر كردي داري چيكار ميكني ؟ هر روز يه رفتاري داري . خودتم نميفهمي احساست به اين رابطمون چيه . 
پوزخندي زد و گفت :
– مُوژان واقعا برات متاسفم مگه من چند روز ميتونم بهت ترحم كنم ؟ با اين اخلاقي كه تو اين دو هفته در پيش گرفتي ترحم جواب نميداد واسه موندن من كنارت اين و ميفهمي ؟ فكر كردي خوشم مياد هر دقيقه نازت و بكشم تا يه كم غذا بخوري ؟ يا كمتر خودت و اذيت كني ؟ يا يه كاري كنم از افسردگي در بياي و همش تو خونه نشيني ؟ تو زن مني كاري ندارم كه رابطمون چجوريه . اين برام مهمه كه تو زن مني . از اينكه ببينم داري عذاب ميكشي عذاب ميكشم . 
دستش و توي موهاش برد و گفت :
– نميفهمم داره چم ميشه . نميدونم چرا دارم اين كج خلقيا و رفتارت و تحمل ميكنم . هر روز كه از سركار ميام خونه همش اميد دارم كه همون مُوژان هميشگي شده باشي ولي تو هر روز رفتارت داره بدتر ميشه . ميدوني چيه ؟ اصلا كم آوردم در مقابل رفتاراي تو . من شوهرتم احساسم به اين رابطه همون چيزيه كه يه شوهر نسبت به زن و زندگيش داره . ولي ديگه تو شور بچه بازي رو در آوردي . 
مطمئن بودم كه لرزش بدنم و كاملا داره ميبينه عصبي تر گفتم :
– كم آوردي ؟ پس چرا هنوزم كنارمي ؟ تو كه طلاق ميخواستي چرا الان باهام اينجوري رفتار ميكني ؟ چرا دست از سرم بر نميداري ؟ بذار بميرم . اصلا ولم كن به حال خودم . رادمهر خسته شدم . خسته از اينكه هر روز بشينم به رفتاراي ضد و نقيضت فكر كنم و با خودم كلنجار برم كه دلت برام سوخته . كه مثل يه بچه يتيم بدبخت بي كس داري باهام رفتار ميكني . احساس من و ميفهمي ؟ اگه ميفهميدي بلافاصله بعد از مرگ مامان و بابا رفتارت و باهام عوض نميكردي . انقدر با حرفات زجرم نميدادي . فكر كردي از ايني كه الان هستي خوشم مياد ؟ فكر كردي دوست دارم نازم و بكشي و به ميلم رفتار كني ؟ حالم از اين ترحمات به هم ميخوره . فقط چون زنتم داري باهام اينجوري رفتار ميكني ؟ اگه اينجوريه و شوهر يعني اين من شوهر نخواستم . برو سراغ زندگيت بذار منم به درد خودم بميرم . فكر ميكني احساسات من بازيچست ؟ كه يه روز باهام بد رفتار كني يه روز خوب ؟ حتما ميخواي آب از آب تكون نخوره نه ؟ 
بين حرفم پريد عصباني گفت :
– بهت گفتم كه نميدونم چرا دارم اين كارارو برات ميكنم . عاشق چشم و ابروت كه نيستم ولي واسه ي خودمم گنگه . ميدوني وقتي از احساسات خودت سر در نياري چقدر برات سخته ؟ فكر كردي فقط تويي كه داري زجر ميكشي ؟ تموم كن اين مسخره بازيات و . هي دارم مراعاتت و ميكنم . هي پيش خودم ميگم تو تازه عزيز ترين افراد زندگيت و از دست دادي . بايد صبور باشم . بالاخره از اين اتفاقا هم ميگذري ولي هيچ جوري نميخواي اخلاقت و درست كني . با همه خوب و خوشي . حتي انقدر حالت خوبه كه پسر عموي عزيزت و ميتوني دعوت كني اينجا ولي حتي دوست نداري من اينجا بيام ؟ دوست داري كنارت نباشم ؟ چرا با همه خوبي ولي به من كه ميرسي كج خلق ترين آدم روي زمين ميشي ؟ 
– من كج خلق من بد برو سوي زندگي خودت . دو هفته تموم شده ديگه كسي رو ندارم كه واسه ناراحتيش زانوي غم بغل بگيرم . خيلي راحته فقط بايد بريم دادگاه و درخواست طلاق بديم . شايد اينجوري بتوني يكي كه خوش خلق تره رو براي خودت پيدا كني . 
اشك تو چشمام حلقه زد برگشتم تا برم سمت ساختمون . بازوم و گرفت كشيد به سمتش برگشتم نگاهي تو چشمام كرد و گفت :
– واقعا دلت ميخواد رادمهر قديم و دوباره ببيني ؟ تو از من چي ميخواي ؟ 
بازوم و از توي دستش بيرون كشيدم و هيچي نگفتم اين بار آروم گفت :
– بهت پيشنهاد طلاق دادم . چون ميخواستم به خودت بياي . كه ببيني داري با زندگيمون چيكار ميكني . اگه واقعا اين زندگي و نميخواي بهتره الان بگي . اگه نميخواي من و ببيني . . . 
حرفش و خورد . پشتش و بهم كرد و ساكت موند . اشكام جاري شده بود . سرم و پايين انداختم . ” رادمهر بگو . تورو خدا بگو كه برات اين زندگي مهمه . ” 
به سمتم برگشت با پشت دست اشكام و پاك كردم و سرم و آوردم بالا نگاهش دوباره جدي شده بود . همون نگاهي كه با همه ي جذبش قلبم و ميلرزوند . نگاهي بهم كرد و گفت :
– بهت هيچ ترحمي نكردم . اين و بهت قول ميدم . 
ميخواستم ازش بپرسم پس اين كارايي كه ميكني رو چه حسابيه ؟ ولي از كنارم رد شد و رفت . 
زانوهام سست شد . نميخواستم ازش جدا بشم . دوستش داشتم . نميدونم چقدر اونجا بودم كه سوگند اومد طرفم و گفت :
– چرا نمياي تو ؟ هوا سرده . 
وقتي صورت خيس از اشكم و ديد گفت :
– چي شد مُوژان ؟ 
جوابي بهش ندادم . با قدماي آهسته به سمت ساختمون برگشتيم . قبل از وارد شدن اشكام و پاك كردم . احسان و رادمهر مشغول حرف زدن بودن . نگاهم به نيم رخش افتاد جدي بود . ولي انگار يكمم ناراحت بود . نميدونستم چرا صورتش ناراحته . با صداي سوگند به خودم اومدم :
– شام حاضره كمكم ميكني ميز و بچينم ؟
نگاهي بهش كردم و گفتم :
– ميخوام برم بخوابم . غذا نميخورم . 
– آخه مگه ميشه ؟
سري تكون دادم و از پله ها بالا رفتم . بدون اينكه چراغي روشن كنم روي تخت دو نفره اي كه توي اتاق بود خودم و انداختم و نگاهي به سقف كردم . 
سوگند مدام ميومد تو اتق و اصرار ميكرد برم چيزي بخورم ولي وقتي بي ميلي منو ديد اونم رفت . به پهلو خوابيدم اشكام از گوشه ي چشمم جاري شد . نميدونم چقدر گذشت كه صداي باز و بسته شدن در اتاق اومد . بوي آشناي اودكلن رادمهر توي اتاق پيچيد اشكام و پاك كردم و چشمم و بستم . چراغ و روشن نكرد و توي تخت دراز كشيد . چند دقيقه اي كه گذشت آروم به سمتش برگشتم . پشتش به من بود و به پهلو خوابيده بود . مغموم و سرخورده دوباره برگشتم و به پهلو خوابيدم . 
****
صبح زود از خواب بيدار شدم . نگاهي به رادمهر انداختم كنارم آروم دراز كشيده بود . پتو رو كنار زدم و از تخت اومدم بيرون . بعد از اينكه دوش گرفتم از اتاق اومدم بيرون . همه جا ساكت بود در اتاق سوگند و باز كردم هنوز خواب بود . به سمت آشپزخونه رفتم زير كتري رو روشن كردم . پالتوم و برداشتم و به سمت باغ رفتم . نفس عميقي كشيدم چشمم و دور باغ چرخوندم احسان و ديدم كه گوشه اي نشسته و غرق فكره . خواستم سريع برگردم داخل كه من و ديد . ديگه نميتونستم فرار كنم . به سمتم اومد لبخندي روي لبش بود گفت :
– صبح بخير . 
جدي گفتم :
– صبح بخير . 
– عجب هوايي داره اينجا . واقعا عاليه . آدم و سر حال مياره . 
نگران بودم كه يه وقت رادمهر بيدار نشه و من و در حال حرف زدن با احسان ببينه . لبخند دستپاچه اي بهش زدم و خواستم برم تو خونه كه دوباره گفت :
– نميدونم چرا يهو ياد سفرمون به شمال افتادم . يادته ؟ رادمهرم بود . چقدر اون روزا خوب بود . توام اون موقع اخلاقت خيلي بهتر بود . 
نگاهي بهش كردم و گفتم :
– مثلا چجوري بودم ؟ 
شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
– مثلا صميمي تر بودي . بيشتر با من حرف ميزدي . با هم دوست بوديم . 
– آدما تغيير ميكنن . 
– آره تغيير كه ميكنن ولي تغيير خوب بكن شيطونك ! 
عصبي بودم گفتم :
– ميشه ديگه من و به اين اسم صدا نكني ؟
نيشخندي زد و گفت :
– چرا ؟
– راحت نيستم . من ديگه الان ۲۵ سالمه . امكان داره رادمهر خوشش نياد تو اينجوري صدام ميكني ! 
اخماش و تو هم كشيد و گفت :
– چه خانوم متعهدي خوبه ! باشه اگه خوشت نمياد نميگم . 
– ممنون . 
با اين حرف برگشتم داخل سريع پله ها رو بالا رفتم ميخواستم ببينم رادمهر در چه حاليه . نگران بودم ولي وقتي در اتاق و باز كردم و رادمهر و غرق خواب ديدم نفس راحتي كشيدم . 
من فقط رادمهر و دوست داشتم . احسان كسي نبود كه من ميخواستم . من فقط رادمهر و ميخواستم . هر چقدر كه نفوذ ناپذير ميشد يا هر چقدر كه پر جذبه نشون ميداد بازم دوستش داشتم .
سرو صدا از طبقه پايين مي اومدحدس زدم سوگند بايد بيدار شده باشه رادمهر هنوز خواب بود از اتاق آروم اومدم بيرون سوگند رو ديدم كه مشغول چيدن ميز صبحانه است . با ديدنم گفت:
– اِ بيداري ؟ ميخواستم الان بيام صدات كنم . 
– نيم ساعتي ميشه كه بيدارم . 
– پس برو رادمهر و صدا كن صبحانه بخوريم . منم ميرم احسان و صدا كنم . 
سري تكون دادم و برگشتم سمت اتاق . روي تخت كنار رادمهر نشستم چند ثانيه نگاهش كردم و بعد كنار گوشش آروم گفتم :
– رادمهر بيدار شو . 
چشماش و باز كرد صورتم و كشيدم عقب . نگاهي بهم كرد و بعد از جاش بلند شد . از اتاق آروم اومدم بيرون تا بتونه لباساش و عوض كنه . احسان مغموم و گرفته سر ميز نشسته بود حتي متوجه حضور من نشد . به كمك سوگند رفتم . در اصل كار خاصي نميكردم فقط توي آشپزخونه وايساده بودم تا كمتر با احسان برخورد داشته باشم . رادمهر و ديدم كه از پله ها اومد پايين سوگند صبح بخيري بهش گفت رادمهر با خوش رويي جوابش و داد رفت سر ميز نشست احسان نگاهي به رادمهر انداخت و صبح بخير گفت . رادمهر خيلي جدي جوابش و داد . سوگند سيني چاي و به دست گرفت و با هم از آشپزخونه بيرون رفتيم . كنار رادمهر نشستم . احسان نگاهي بهم كرد و نيشخندي زد و متوجه حركتاش نميشدم . چرا اينجوري شده بود ؟ از احسان با اون برخورد هميشه مودب و متينش اين رفتارا بعيد بود ! 
رادمهر انگار باهام قهر كرده بود حرفي بهم نميزد حتي نيم نگاهي هم بهم نمينداخت . البته منم تلاشي براي بر قراري ارتباط باهاش نميكردم . 
ميز صبحانه رو من و سوگند جمع كرديم احسان گفت :
– ناهار با من ميخوام كوبيده بدم بهتون . 
رادمهر روي يكي از راحتي ها لم داد و گفت :
– كوبيده درست كردن كه كار هر كسي نيست فوت كوزه گري داره ! 
احسان نيشخندي زد و گفت :
– من خودم بلدم . شما اينجا بشين ببين چه كبابي بهت بدم . 
رادمهر سري تكون داد و گفت :
– كمك خواستي روم حساب نكنيا . 
احسان لبخندي زد و لباساش و پوشيد گفت :
– پس برم وسايلش و بخرم و بيام . 
احسان رفت روي مبلي رو به روي رادمهر نشستم مثلا اومده بودم يه بادي به كلم بخوره و روحيم بهتر بشه ولي فقط استرس داشتم كه نكنه رادمهر و احسان با هم درگير بشن يا نكنه احسان با من حرف بزنه و رادمهر دلخور بشه . در واقع تقصر خودمم بود . با دعوت كردن احسان به اينجا حماقت كردم . نميدونم چرا اول يه كاري رو ميكردم بعد به درست و غلط بودنش فكر ميكردم . بارها هم چوب اين بي فكريام و خورده بودم ولي بازم انگار برام درس عبرت نميشد .
سوگند به هواي زنگ زدن به عمو و زن عمو به اتاقش رفت . 
رادمهر خشك و جدي به تلويزيون زل زده بود . منتظر بودم حرفي بزنه ولي انگار نميخواست چيزي بگه . منم خودم و به بيخيالي زدم و از جام بلند شدم از كنارش كه داشتم رد ميشدم گفت :
– من شايد فردا صبح برگردم تهران . 
برگشتم عقب و نگاهي بهش كردم گفتم :
– به اين زودي ؟ 
هنوزم نگاهم نميكرد گفت :
– وقتي اومدم اينجا فكر ميكردم بهم احتياج داشته باشي ولي الان ميبينم كه بهم احتياجي نداري . ميتوني به تنهايي از پس كاراي خودت بر بياي . 
توي دهنم نميچرخيد كه بهش بگم نرو . آروم گفتم :
– باشه . 
پشتم و بهش كردم و رفتم طبقه ي بالا . اشك دوباره داشت تو چشمم حلقه ميزد . لعنت بهشون ! 
يه راست به سمت اتاق سوگند رفتم در و باز كردم و داخل شدم داشت با تلفن حرف ميزد . نگاهش و به من دوخت روي تختش نشستم و سرم و پايين انداختم صداش و ميشنيدم :
– سارا حسابي حواست به مامان باشه ها . نذار انقدر گريه كنه . 
– . . . 
– نه عزيزم قربونت . به همه سلام برسون . مامان و از طرفم ببوس . خداحافظ . 
تلفن و قطع كرد و نگاهي بهم انداخت :
– چي شده ؟ 
زير لب گفتم :
– رادمهر فردا ميخواد بره . 
نفس عميقي كشيد و گفت :
– نميخواي جلوشو بگيري ؟ 
هيچي نگفتم دوباره گفت :
– ديگه دلم نميخواد بهت بگم چيكار كني يا چيكار نكني . به جاي غصه خوردن الكي به فكر يه راه حل باش . 
سوگند راست ميگفت بايد به فكر راه حل بود ! 
****
احسان با كيسه هاي خريدي كه تو دستش بود برگشت . با ژست خاصي رو به رادمهر گفت :
– آقا رادمهر پاشو بيا كنار من وايسا ياد بگيري . 
رادمهر نيشخندي زد و گفت :
– از اينجا معلومه داري چيكار ميكني ! 
– اگه راست ميگي خودتم پاشو بيا ببينيم تو چيكار ميكني . 
رادمهر از جاش تكوني نخورد گفت :
– كار من ثابت شدست . احتياجي ندارم الان ثابتش كنم . 
– اين كه معلومه فوت و فنايي كه جناب عالي بلدين شاهكاره ! ما به پاي شما نميرسيم . 
حس كردم احسان كنايه اومد به رادمهر ! متوجه منظورش نشدم ولي معلوم بود در مورد كبابا حرف نميزنه رادمهر گفت :
– پس از فوت و فناي خودت غافلي ! 
حس ميكردم براي هم شمشير و از رو بستن ! من و سوگندم ساكت كنارشون وايساده بوديم و فقط به حرفاشون گوش ميداديم . 
بالاخره احسان كبابارو سيخ كرد و برد تا روي منقل بذاره . رادمهر رفت تا توي باغ قدمي بزنه من و سوگند هم گوشه اي نشسته بوديم و حرف ميزديم . 
كبابا حاضر شد و احسان و رادمهر با هم برگشتن داخل واقعا كباباي خوبي شده بود ولي من زير نگاهاي خيره ي احسان معذب بودم و هيچي از گلوم پايين نميرفت . زودتر از همه از سر ميز بلند شدم و تشكري زير لبي از احسان كردم . نگاهي بهم كرد و گفت :
– كم خوردي كه ! 
– سير شدم . 
احسان لقمه اي برام گرفت و از جاش بلند شد گفت :
– اين و بخور حداقل . 
ناخودآگاه نگاهم روي رادمهر ثابت موند عصبانيت از چشماش بيرون ميزد از جاش بلند شد و گفت :
– مُوژان همينقدر غذا ميخوره بهتره زياد تعارفش نكني . 
احسان بيخيال گفت :
– مُوژان دست من و رد نميكنه . مگه نه ؟
اينا چرا دست از سرم بر نميداشتن سوگند با چشماي وحشت زده به من نگاه ميكرد از دست اونم كاري ساخته نبود گفتم :
– ممنون سير شدم ديگه . 
– يعني واسه همين يه لقمه هم جا نداري ؟ 
دلم ميخواست فرار كنم از دستشون ولي الان بايد جواب محكمي به احسان ميدادم . وقتي عاشق رادمهر بودم نبايد زياد با احسان گرم ميگرفتم گفتم :
– مرسي احسان خودت بخور . كباب خوشمزه اي بود . 
با اين حرف بشقابم و برداشتم و به سمت آشپزخونه رفتم . لحظه ي آخر چهره ي رادمهر و ديدم كه رضايت ازش ميباريد و لبخند محوي گوشه ي لبش بود . انگار از اينكه احسان خيط شده بود خيلي خوشحال بود . ديگه از دست احسان كلافه شده بودم . بايد بهش ميگفتم كه اين كارارو تمومش كنه !
بعد از ناهار احسان گفت :
– بياين حقيقت يا شجاعت بازي كنيم !
رادمهر گفت :
– احسان خيلي حوصله داريا ! 
– بابا اومديم اينجا يكم حال و هوامون عوض شه اگه ميخواستيم غمبرك بسازيم كه همون جا تو خونه ميمونديم ! 
سوگند گفت :
– من اين بازي و بلد نيستم چجوريه ؟
احسان گفت :
– كاري نداره كه يه بطري بر ميداريم بين خودمون ميچرخونيمش بطري كه از حركت وايساد ميبينيم كه سر و تهش به كي افتاده اون كسي كه تهش بهش افتاده بايد از اوني كه سرش بهش افتاده يه سوالي رو بپرسه و اون طرف هم نميتونه دروغ بگه حتما بايد راست بگه . فهميدي؟
سوگند نگاهي با شك به احسان انداخت و گفت :
– ما كه چيز پنهون از هم نداريم . 
احسان شونه اي بالا انداخت و با نيشخند گفت :
– ظاهرا شايد ولي باطنا معلوم نيست ! 
رادمهر گفت :
– من حوصلش و ندارم .
احسان گفت :
– چيه ؟ ميترسي دستت رو بشه يه وقت ؟
رادمهر نيشخندي زد و گفت :
– من چيزي ندارم كه بترسم براي رو شدنش ! 
احسان گفت :
– پس بيا بازي كن . 
به نظرم اين بازي يكم بودار ميومد . معلوم نبود احسان چه نقشه اي كشيده بود ! گفتم :
– شماها بازي كنين من ميخوام برم استراحت كنم . 
احسان گفت :
– اصل كاري تويي . بيا بشين كلي سوال دارم ازت . 
گفتم :
– بهتره يه وقت ديگه بذاري واسه بازي من اصلا حوصله ندارم . 
– يعني توام ميترسي؟
– اين حقه ها قديمي شده آقا احسان . تو فرض كن من ترسوام ! ولي با طناب تو توي چاه نميرم !
احسان گفت :
– بيا بشين . قول ميدم سوال سخت نپرسم . 
بالاخره انقدر گفت و گفت كه راضي شدم . كنار سوگند و رادمهر نشستم و رو به روم هم احسان قرار داشت . بطري خالي رو احسان آورد و چرخوند . روي سوگند و احسان ثابت موند . احسان بايد از سوگند سوال ميپرسيد . سوگند گفت :
– احسان آسون باشه ها ! 
احسان سري تكون داد و با لبخند گفت :
– تا حالا عاشق شدي ؟ 
سوگند خنده اي كرد و گفت :
– مسخره ترين سوال ممكن بود . معلومه كه نه ! 
– سوگند اگه دروغ بگي خودت ميدونيا . 
5/5 - (1 امتیاز)

Check Also

رمان موژان من پارت ۱۵

– نخير راست گفتم .  حالا نوبت سوگند بود كه بطري رو بچرخونه . اين …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.